قادر رنجبر نظرات سه شنبه 16 مرداد 1397 ، 07:49 ق.ظ
باصدای بسته شدن در از جام پریدم و با دیدن جواد
 
جیغ کشیدم...با تعجب به سمتم اومد وگفت:اروم باش 
 
کاریت ندارم!...فقط خواستم برای نهار بیدارت کنم!... 
 
‌‌هرچی صدات کردم جواب ندادی نگرانت شدم.
 
بخودم مسلط شدم وگفتم:حق نداری وارد اتاقی بشی 
 
که من توشم. میفهمی؟!
 
نیمدونم چرا اما فكر میكنم از سر ترس بود كه شروع 
 
به گریه کردم.
 
چقدر احساس بی پناهی میکردم.دلم میخواست
 
تا میتونم گریه کنم.
 
جواد با دیدن حال و روزم سرش رو با تاسف تکون داد 
 
و از اتاق خارج شد و در حال بیرون رفتن گفت:بیا 
 
غذا بخور!
 
از جام بلند شدم . خیلی احساس گرسنگی میکردم.
 
لباسهامو عوض کردم وبه سمت طبقه پایین رفتم. 
 
بوی خوش سوپ حسابی اشتهام رو تحریک کرده 
 
بود.
 
سر بزیر انداختم و وارد آشپزخانه شدم وروبه روی 
 
جواد نشستم.
 
جواد کاسه بزرگی روبه روم گذاشت وگفت:به 
 
خوشمزگی دستپخت تو نیست اما قابل خوردن هست!
 
اولین قاشق رو که مزه کردم تعجب کردم، خیلی 
 
خوشمزه بود.بزور لبخندی زدم وگفتم:خوشمزه اس 
 
دستتون درد نكنه!
 
 خواهش میکنم
 
شروع به خوردن سوپم کردم. یه بار سرم رو که بلند 
 
کردم. نگاهم به جواد افتاد، سنش بین سى تا چهل 
 
 بود!...مرد پخته ای بنظر میرسید.
 
قدش نسبت به کیان خیلی بلندتر بود.صورت مربع 
 
شکل وسبزه ای داشت. چشماش ریز اما نافذ؛ 
 
بینى اش هم عقابی بود.روی هم رفته مرد زشتی نبود! 
 
یک لحظه اون هم بمن نگاه کرد و غافلگیرم کرد.
 
با خجالت سرم رو پایین انداختم و شروع به خوردن 
 
غذام کردم.
 
بعد از تمام شدن نهار از جام بلند شدم که ظرف ها
 
رو بشورم،اما جواد رو به روم ایستاد و گفت:خودم‌ 
 
میشورم!توبرو استراحت کن
 
 به اندازه كافى استراحت کردم!خودم میشورم....
 
 با من بحث نکن ! با این شکمت چطور میخوای 
 
ظرف بشوری؟!
 
 باشه!
 
بحث بیشترى باهاش نکردم و به طبقه بالا و اتاق 
 
خودم برگشتم.
 
تمام فکر و ذکرم پیش‌ کیان بود....الان حتما بهوش 
 
اومده!... یعنی واقعا دوستم داشت؟!پس الان باید
 
 دنبالم بگرده .....
 
کاری جز خواب نداشتم...نمیدونم چرا شکمم درد 
 
میکرد.از جا بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی 
 
رفتم.
 
وقتی شلوارم روپایین كشیدم، وحشت زده جیغ خفه ای 
 
کشیدم.شلوارم خونی بود!... کی خونریزی کرده بودم
 
که متوجه نشدم؟!...
 
حسابی ترسیده بودم!!!... با گریه خودمو تمیز کردم و 
 
ازدستشویی خارج شدم وبه سمت کمد رفتم ولباسمو 
 
عوض کردم!
 
بعد گذاشتن پد روی تخت دراز کشیدم. باید بیشتر 
 
استراحت میکردم...باید حالم بهتر میشد!...باید!....
 
یک هفته تمام ‌درد داشتم و خونریزی خفیف.
 
هر چقدر به جواد التماس کردم اجازه نداد دکتر برم. 
 
بانامیدی تمام وقتم رو تو تخت میگذروندم  و به درگاه
 
خدا زار و التماس میكردم.نگران دخترم بودم!....‌ 
 
نمیخواستم بلایی سرش بیاد!... تنها امید من تو 
 
زندگیم دختری بود که تو بطنم زندگى میكرد.
 
خدایا زندگیمو ازم نگیر....
 
 
كیان
 
یک هفته کار شب و روز من و هومن گشتن دنبال 
 
دنیا شده بود...مادرم لج کرده بود و میگفت فقط بعد 
 
از ازدواجم با نازى حق دارم از سلامت و جای دنیا
 
 باخبر شم !....
 
یعنى اعصابم به حدى خراب بود كه دلم میخواست
 
سر به بیابون بزارم!...
 
چون نمیتونستم پیداش کنم، میترسیدم مادرم بلایی 
 
سرش آورده باشه!.....دنیاى بیچاره ام كم سختى 
 
نكشیده بود!...اون خیلی حساس بود!....
 
صدای تلفن همراهم بلند شد به سمت گوشی یورش 
 
ببرم و با دیدن شماره هومن با هول جواب دادم و گفتم: 
 
هومن شیرى یا روباه؟!
 
 داش مگه خر چشه؟!
 
لفتش نده بگو ببینم چیکار کردی!
 
 اوووفففففف!....هیچ چیزی دست گیرم نشد!
 
باعصبانیت داد زدم : لعنتی...هومن دارم دیونه میشم! 
 
میترسم بلایی سردنیا آورده باشن! 
 
 من یه فکری دارم کیا!قبول کن بانازی ازدواج 
 
کنی ...اینجور میتونی بهشون نزدیک بشی بعدش 
 
جای دنیا رو پیداکنی...
 
هومن اصلا حرفشم نزن!
 
این تنها راهه اقا!
 
با ناامیدى زار زدم:نمیدونم.....داره بدجور بهم فشار 
 
میاد هومن!....دیگه نمیدونم چكار باید بكنم!....
 
 درکت میکنم داداش!...منتها فعلا تنها راه چاره
 
امون همینه!....
.
.
.
 
جواد
 
برای بار دهم به خانم ‌زنگ زدم. هرچقدراصرارکردم
 
قبول نکرد، دنیا رو پیش دکترى ببرم !...
 
حالش بد بود!تمام شب گریه میکرد و صدای ناله هاش
 
اعصابم روخورد کرده بود.
 
حیف نمک خورده خانم بودم والا خیلی زودتر از
 
 اینها به  دكتر میبردمش!
 
دلم بحال دختر بیچاره میسوخت !...عاشق بد کسی 
 
شده بود.
 
بعد ازچند بوق صدای خونسرخانم رو شنیدم؛
 
 بازچی شده جواد؟!
 
 سلام‌خانم...خانم حالش داره روز به روز بدتر
 
 میشه یه وقت زایمان نکنه من تنها ازپسش برنمیام!
 
 اون دوماه دیگه ‌زایمانشه !...این دردها طبیعیه!
 
شیاف مسکن ‌براش بگیر
 
 اسمش چیه؟؟؟
 
 برات اسمس میکنم!
 
 منتظرم
 
بدون خداحافظی قطع کرد.بطرف اشپزخونه رفتم تا 
 
خانم پیام بده.
.
.
.
کیان
 
باناامیدی به سمت اتاق مادرم رفتم .باید براى نجات
 
دنیا دست به این ازدواج مسخره میزدم.بدون در زدن 
 
وارداتاق شدم.
 
 درزدن بلدنیستی؟!
 
 مامان برای اخرین بارمیپرسم دنیاکجاست؟!
 
پوزخندی زدوگفت:شرطم رو میدونی!
 
 من بالاخره پیداش میکنم! بعد اونو میبرم و هیچ
 
وقت منو نمیتونی پیداکنی!
 
 میخام یه چیزی رو بشنوی
 
تلفن همراهش رو برداشت شماره ای رو گرفت.
 
 شخص پشت خط زود جواب داد؛الو؟!
 
 جواد کیان میخواد صدای دنیاروبشنوه میدونی
 
 که چطور باید صداشو دربیاری!
 
........
 
 نه تا این حدلازم نیست! 
 
.........
 
گوشی رو روی میزعسلی جلوش گذاشت
 
 وگفت: گوش بده!
 
صدای قدم های جواد شنیده میشد . بعدش بازشدن 
 
در و صدای ناله مانند دنیا،كه انگار داشت گریه میكرد!
 
 مگه نگفتم بدون درزدن وارد نشو!
 
 حالت خوبه؟!
 
با گریه گفت: تو رو خدا بذار برم ‌دکتر!...بچه‌ام ‌میخواد 
 
به دنیا بیاد!... حالم خوب نیست !...درد دارم!
 
 بهتره منتطر بمونی! تا وقتی کیان با نازی خانم‌
 
ازدواج ‌نکنه تو همینجا میمونی!
 
.__ از درد دارم‌ میمیرم نامرد....انصاف تو وجودتون 
 
نیست؟!
 
صداش پر از درد بود. بعد از زدن این حرف بلند بلند 
 
شروع به گریه کرد!....نتونستم خودمو کنترل کنم!....
 
گوشی روچنگ زدم و گفتم :الو‌‌‌...الو ...دنیا....صدامو 
 
میشنوی.....
 
اما جواد لعنتى تلفن رو قطع کرد.باعصبانیت گوشی رو
 
به سمت ‌دیوار پرت کردم ‌که ‌مادرم وحشت زده ازجا پرید. 
 
به سمتش رفتم وگفتم: قبول!... باهاش ازدواج میکنم
 
‌ اما مطمئن ‌باش پشیمون‌ میشی!....به تو هم ‌میگن ‌
 
مادر؟! تو از صدتا غریبه هم‌ بدتری !....چیزى به اسم ‌
 
قلب و انسانیت تو وجودت نیست!....
 
پوزخندی زد و سرجاش نشست وگفت:عصرمیری 
 
دنبال نازی و شام‌ با هم میرین بیرون و بعد میاین 
 
خونه و امشب از دلش درمیاری!...
 
حیف!....حیف از اسم مادرى كه روى این زن بود!...
 
 
ساعت هشت به سمت خونه ى ویلایی پدر نازی 
 
رفتم.بااکراه بهش زنگ زدم و خیلی زودجواب داد:
 
جان دلم؟!
 
مكث كردم...این الان بعد از جریان هفته ى پیش
 
نباید گارد بگیره و احیاناً به خون من تشنه باشه؟!
 
 پایین منتظرتم!لفتش نده!
 
 الان میام!
 
بعد نیم ساعت کج و کوله از خونشون بیرون اومد.
 
یکی نیست بهش بگه اخه تویى كه نمیتونی باكفش
 
پاشنه بلند راه بری مگه مجبوری به پات كنى؟!
 
در رو باز کرد و به محض سوارشدن خودش رو بغلم
 
انداخت.بااکراه باهاش روبوسی کردم که لبش رو
 
روی لبم گذاشت و اروم بوسید و منتظر شد 
 
همراهیش کنم ...اما من فقط بهش نگاه کردم!....
 
باناراحتى نگاهم كرد و بعد بغ كرده سرجاش برگشت 
 
و نشست و گفت:مجبور نیستی منو ببری بیرون!
 
 ولی تو و مادرم با دزدیدن دنیا مجبورم کردین!
 
خواست از ماشین پیاده شه که فورى پشیمون شدم و
 
دستش روگرفتم.حالا که اونها بامن بازی کردند منم
 
باهاشون به روش خودشون بازی میکنم. وقتی 
 
برگشت و گفت :دستم رو ول کن!
 
با حرص محکم ترکشیدمش که توبغلم پرت شد. 
 
پوزخندی زدم و لبمو روی لبش قفل کردم و وحشیانه
 
 شروع به بوسیدنش كردم.
 
میدونستم بیماره و عاشق رابطه های خشن هست. 
 
باتعجب بهم نگا میکرد و بعد از چند لحظه که به
 
خودش اومد منو همراهى کرد.
 
انقدر اززدست این و مادرم كفرى بودم كه از حرص
 
زیادی پهلوهاشو محکم چنگ زدم که اخش دراومد 
 
وگفت:خیلی هات شدی کیان!
 
 میخوام طبق میل تو و مادرم باشم کمکم کن
 
 دنیا رو فراموش کنم!!!....
 
انگار دنیارو بهش دادند.فورى نرم شد و با همون 
 
عشوه هاى خركى اش گفت:تواگه بخواى من یه شبه 
 
کاری میکنم فراموشش کنی!
 
تو دلم پوزخند زدم:صنار بده آش!
 
دنیا عشوه كارى بلد نبود!...متین و سنگین بود!...
 
رفتارش حجب و حیا داشت!...متانتش سنگ رو 
 
ذوب میكرد!...تو اگه بخواى هم صد سال نمیتونى
 
مثل اون باشى!...
 
 لباسهاتو درست کن بریم شام بخوریم گلم!
 
از تغییر رفتارم حسابی جاخورده بود با تردیدگفت: 
 
واقعا میخواى بامن باشی؟!
 
دلم میخواد سر به تنت نباشه!...هرزه!...اما همه رو
 
تو دلم گفتم و اونجا  و اون لحظه باز به سمتش خم 
 
شدم و پیشونی ام رو به پیشونیش چسبوندم و 
 
گفتم:انقدر ناز نکن اختیارمو از دست میدم و همینجا 
 
كار دستت میدم‌...بهت گفتم كه میخوام فراموشش 
 
کنم پس دیگه اسمش رو هم نیار!
 
از اون لبخندهاى هرزه اى اش زد و اروم لبم رو بوسید
 
 و گفت:چشم عشقم!...
 
فکرشو نمیکردم انقد راحت حرفهام راحت تر بگم 
 
دروغهامو باور کنه اما در كمال حماقت یك به 
 
اصطلاح شام عاشقونه رو تو یكى از رستوران هاى
 
مجلل به خواسته ى خانوم خوردیم و به خونه خودم 
 
برگشتیم!
 
مادرم بادیدن نازی که حسابی خوشحال بود لبخندی
 
 زدو نازی رو به اتاقش برد!....
 
منم آروم و پنهونى به سمت  اتاق مخفی ام رفتم و 
 
به چرندیاتشون گوش دادم.
 
 خب چطور بود ؟
 
 مهین جون فکرشو هم نمیکردم انقدر زود با این
 
مسئله كنار بیاد.حسابی باهم شوخی کردیم و اونم 
 
مرتب منو میبوسید!
 
 باورم نیمشه انقد زودتونستیم قانعش کنیم!..
 
 بااون دختره چیکار کردین؟!...
 
 نمیدونم چرا انقدر ادا داره و یسره میگه دردداره !
 
تو ویلا کوهی نگه اش داشتم! ولی به جواد گفتم 
 
دکتر نبرتش تا بعد ازدواج شما ازادش كنیم و بفرستم
 
 بره خارج کشور!موندن اون هرزه توهیج جای ایران 
 
بصلاح شما دوتا نیست!
 
 اوففففف حالا چرا خارج ‌کشور؟!
 
 اینجا بمونه دست من و تو كار میده!یه خونه براش 
 
میخرم و یه پول درست حسابی به حسابش میریزم
 
که تاوقتی پیر بشه باسودش بتونه راحت زندگی کنی
 
 الباقى اش به خود بی لیاقتش ربط داره!
 
__ عالیه !!!مهین جون شما نابغه ای!....
 
 
كیان 
 
باعصبانیت به سمت اتاقم برگشتم!...چرا بفکر خود
 
احمقم نرسیده بود كه امكان داره دنیا رو به اون 
 
ویلای دور افتاده ببرند؟!
 
امشب باید به دنبالش می رفتم!اما یه مشکل داشتم!
 
اونم جواد بود!...آدم زرنگ وسریعی بود!...خوب یادمه
 
بخاطر رضایت مادرم چه کارهایی کرده و میكنه!...
 
ازوقتی مادرم جونش رو نجات داد، یکی ازبادیگارد 
 
های‌ امین و نفوذ ناپذیز مادرم بحساب میاد!
 
گوشی تلفن رو برداشتم و به هومن پی ام دادم:
 
جاشو پیدا کردم !...برام اسلحه جور کن! امشب 
 
به دنبالش میرم !پیامم رو خوندی هیچ جوابی نده
 
چون  نازی کنارمه!
 
بعد از اینکه پیام‌ تیك خورد خیالم راحت شد که
 
پیام رو خونده ونفسى از سر راحتى كشیدم.
 
 در همین حین نازی وارد اتاق شد!...سریع پیام
 
رو پاک کردم وبالبخند بطرف نازی برگشتم.
 
به سمتم اومد و درحینی که بهم‌ نزدیک میشد درست
 
مثل یك هرزه شروع به درآوردن لباسهاش کرد‌.
 
موذیانه به سمتش رفتم وگفتم:خانومم عجله داره؟!
 
دوردیف دندون هاشو به معرض نمایش گذاشت:
 
اوهوم دلم‌ برات تنگ شده بود !...(اه!...خودشو لوس
 
هم كرد و لب و لوچه آویزون كرد و گفت)این اواخر 
 
خیلی باهام‌ بد رفتار میكردى!...
 
دستش رو با اكراه بوسیدم وگفتم : منو ببخش!
 
__ عزیزم من تو رو بخشیدم!...
 
و شروع به باز کردن ‌دکمه های لباسم كرد.
 
هردو به سمت تختم رفتیم .باید حسابی سرگرمش
 
 میکردم تا بتونم برم!...ساعت نزدیك دوازده شب 
 
بود.
 
بعد از یه عشق بازی مصلحتی با شیطنت نگاش
 
کردم وگفتم:نازی........
 
 
باعشوه و لوندی به سمتم اومد و روی پاهام نشست و 
 
گفت:جونم؟!
 
مثلا خمار نگاش کردم و تو دلم حسابی به نقشه ای 
 
که براش کشیده بودم افرین گفتم،صورتمو به صورتش 
 
نزدیک کردم و سعی کردم لحنم پر از نیاز باشه 
 
میدونستم اینجور دوست داره:یادته قبلا گفتی 
 
دوس داری یه سکس خشن داشته باشیم؟!
 
چشمهاش برقی زد و خندید و با پایین اوردن سرش
 
جواب مثبت داد. دستهامو دور کمرش حلقه کردم
 
و گفتم: یادته میگفتی از ملایمت تو رابطه بدت میاد؟ 
 
خنده ای از سرلذت کرد و گفت :واوووو هانی امروز تو 
 
چرا انقدر لایت شدی؟!...
 
تو یه حرکت لبشو با لبم قفل کردم و خشن بوسیدم. 
 
خواست همراهیم کنه که بهش گفتم :نه دیگه میخوام 
 
حسابی خشن باشم!
 
باشیطنت گفت: خب الان میخوای چیکارکنی؟؟
 
 نظرت چیه دست وپات رو ببندم؟!
 
میدونستم این پیشنهادم رو تو هوا میزنه!...بیمارتر
 
از این حرف ها بود!
 
شروع به خندیدن کرد. ازجا بلند شدم و روبدوشمابرم
 
رو به تن كردم وگفتم:صبرکن از انبار طناب بیارم.
 
انقدر داغ بود كه پر هوس گفت:باشه عشقم منم اماده 
 
میشم!...
 
شروع به دراوردن لباسش کرد،اما من بی توجه به 
 
ادا و اصولهاش از اتاق خارج شدم و سریع به سمت 
 
انباری رفتم و طناب گرفتم و به اتاقمون برگشتم . 
 
نمیخواستم کسی منو ببینه و نباید هم میدید!به سمت 
 
دستگاه پخش رفتم و موزیک بلندی رو پلی کردم.  
 
نمیخواستم صدای نحسش رو کسی بشنوه !باید 
 
حرصم رو تمام و كمال سرش پیاده میکردم و حسابی 
 
اونو از خودم میترسوندم.تا دیگه جرات نکنه بخواد با
 
من ازدواج کنه...
 
انتقام دردهاى دنیا رو از اون بى همه چیز میگرفتم!
 
با لبخند تحریك كننده اش نگاهم میكرد و لب به دندون
 
گرفته بود!...حسابی داغ کرده بود و صورتش سرخ شده 
 
بود!...ارایشش رو تجدید کرده بود و لخت مادرزاد روی 
 
تخت منتظر من بود.
 
به سمتش رفتم.همونجور که دراز کشیده بود شروع 
 
به رقصیدن کرد!...میخواست حسابی تحریکم کنه!...
 
روش خیمه زدم و شروع به بازی بالبهاش کردم!
 
درهمون حین دستهاشو بالای سرش بستم.اخرین گره 
 
رو که زدم محکم طناب رو کشیدم که اخ بلندی گفت!
 
مثل خودش بیمارگونه قهقهه ای زدم وگفتم:چی شد 
 
هنوز که کاری نکردم !...دردت اومد؟!
 
بابهت نگام کرد که لبخند بدجنسانه اى زدم ودستش 
 
رو بوسیدم و گفتم : ببخشید خانومم !کنترل خودم 
 
رو از دست دادم!
 
کمی اروم ترشده بود.اما هنوز توشوک بود!به سمت 
 
پاهاش رفتم و اینبارپاهاش رو بستم.باید دهنش رو 
 
هم‌میبستم .
 
در كمال بدجنسى چشمم به جورابم افتاد!فکرخوبی 
 
بود.نازی روى این چیزها خیلی حساس بود.
 
ترس داشت کم کم تو چشمهاش خودشو نشون میداد 
 
با صدای لرزونی گفت:عشقم من خسته شدم !میشه 
 
دستهامو بازکنی؟!
 
بی توجه به حرفش جورابمو از پام درآوردم  وکنارش 
 
نشستم.آب دهنش رو قورت داد و گفت:میخواى با اون 
 
جوراب چیکارکنی؟
 
پوزخندى زدم و گفتم: تو چى فکر میکنی ؟!
 
سعى میكرد نشون بده كه نترسیده:این بازی مسخره
 
 رو تمومش کن!دستمو باز کن!
 
 نه دیگه! نداشتیم! وقتی بازی رو شروع میکنی 
 
باید تااخرش ادامه بدی!
 
 جیغ میکشم!!! کیا دستامو باز کن!!!....
 
 جیغ بکش!...
 
بدجور شوکه شده بود.بهش نزدیک تر شدم ومحکم 
 
بازوش رو فشار دادم که ازته دل جیغ کشید!...
 
وقتى دهنش باز شد جوراب رو تو دهنش چپوندم!
 
 دهنش رو با شالش بستم.به گریه افتاده بود و مرتب 
 
عوق مى زد!...از روی تخت بلند شدم.
 
دستگاه پخش روکم کردم و به سمت لباسم رفتم.
 
درحالی که شلوارم رو میپوشیدم گفتم:تصمیم داشتم 
 
مثل سگ تاصبح کتکت بزنم وتلافی کارهای تو و مادرم 
 
رو سرت خالی کنم اما من وحشی نیستم.فقط یه چیزو
 
فراموش نکن اگه باز بامادرم دست به یکی کنی و 
 
بخواین منو وادار به کاری کنید.اینبار تلافى بدترى رو 
 
روسرت میارم!...البته اون موقع مثل الان نمیبخشمت. 
 
نگام کرد و همونطور كه عوق میزد چیزى رو زمزمه 
 
میكرد. به سمتش رفتم.
 
یه کمی جوراب رو ازدهنش کشیدم بیرون که گفت:
 
توهیچ غلطی نمیتونی بکنی!
 
همین حرفش کافی بود که منفجربشم و خود داری رو 
 
 کنار بزارم و محكم تو گوشش بكوبونم!...
 
بعد دوباره دهنش رو باعصبانیت بستم و صدای 
 
پخش رو کمی بلندتر کردم و از اتاق خارج شدم!
 
به هومن زنگ زدم : هومن کجایی؟!
 
 جلوى درم!عجله كن
 
باید سریع منو برسونی شمال
 
_خیالت راحت تا صبح شمالی
 
باعجله از خونه خارج شدم و سوار ماشین هومن شدم
 
و هومن به تاخت رفت!......
 
 
دنیا
 
با درد چشمهامو باز کردم و جواد رو بالاى سرم دیدم
 
كه با ناراحتی بهم نگاه میکرد و وقتى چشمهاى باز منو 
 
دید، با تاثر گفت : حالت خوبه؟!
 
 تو رو خدا منو ببر دکتر حالم خوب نیست!
 
بچه ام داره بدنیا میاد!
 
 باور كن اجازه ندارم !اما الان میرم برات دارو 
 
میخرم.بیرون برف باریده اون پایینم حتما بارونه!
 
یه وقت ازویلا خارج نشى!...چون معلوم نیست چه
 
اتفاقی بیرون برات بیفته!...
 
با ترس سرمو تکون دادم. جواد از اتاق خارج شد ،
 
اما برگشت و چیزی از پشت کمرش بسمتم گرفت .
 
با تعجب بهش نگا کردم كه گفت:اسلحه است پیشت 
 
باشه ممکنه دیرکنم!
 
 نه جواد!...من میترسم تو نرو!
 
 قوی باش قول میدم زود برگردم! منو حلالم کن!
 
بدون اینکه منتظر جوابم باشه ،از اتاق خارج شد.
 
صدای پاهاش که بحالت دوییدن بود رو شنیدم.
 
وقتی درسالن بسته شد،خیلی بد و غریبانه احساس 
 
ترس و تنهایى کردم!
 
دردم هر لحظه بیشتر میشد واین منو حسابی عصبی 
 
و بیقرارمیکرد!
 
یک لحظه احساس کردم کسی لگد محکمی به کمرم 
 
زد. جیغ بلندی کشیدم وبه گریه افتادم.درد کمرم 
 
بیشتر و بیشتر میشد...بعد از حدود یک دقیقه دردم
 
 اروم گرفت...
 
نفس عمیقی کشیدم!...حالا احساس سرما میکردم !
 
تازه چشمهام گرم شد كه باز اون درد وحشتناک به 
 
سراغم اومد و باز جیغ بلندی کشیدم و ازته قلبم 
 
خدارو صدا کردم...یاد حرف مادرم افتادم كه میگفت 
 
اگه زن زائو موقع زایمان سوره ى  قدر رو بخونه ،اروم 
 
میگیره و دردش کمتر میشه!...
 
شروع به خوندن سوره قدركردم! دردم گاهی زیاد میشد 
 
وگاهی کم میشد....اما نمیدونم چرا دلم میخواست 
 
بخوابم و درد اجازه نمیداد؛بخوابم!....
.
.
.
جواد
 
باسرعت به سمت شهر میروندم..تمام فکر و ذکرم 
 
پیش دنیا بود!
 
 قبلا هم بخاطر خانم ادم ربایی کرده بودم اما دنیا
 
 با همه فرق داشت.دنیا پاك بود!....درست مثل یك گل!
 
اگه بلایی سرش میومد هیچ وقت خودمو نمیبخشیدم!  
 
خدایاکمکم کن روسیاه نشم... 
 
جاده حسابی لیز بود. دم دمای صبح بود اما هوا 
 
تاریک بود. بالا برف میبارید!... اما این پایین بارون 
 
بود! 
 
تویکی از پیچ های جاده نمیدونم چه اتفاقی افتاد که 
 
ماشین منحرف شد و شروع به چرخیدن كرد. سرم 
 
محکم به فرمون ماشین خورد و دیگه متوجه ى چیزى
 
نشدم!....
.
.
.
کیان
 
جاده حسابی لغزنده شده بود ....دلم شدید شور میزد! 
 
از استرس و دلهره مرتب آه میكشیدم!هومن رو به من 
 
کرد و گفت:حالت خوبه؟
 
 نگرانم هومن!... الان خدامیدونه دنیا توچه حالیه!..
 
 نگران نباش!...حتما حالش خوبه
 
 دست خودم نیست.....میشه سریع تربری
 
 جاده خیسه داداش خطرناکه!....
 
تازه سرم رو روی پشتی صندلی گذاشتم که هومن 
 
ماشین رو نگه داشت.چشمهامو باز کردم و بادیدن 
 
صحنه ی روبه روم وحشت زده گفتم:چیشده؟!
 
 چه تصادفی کرده!
 
نمیدونم چرااماحس کردم، ربطی به دنیا داره !باعجله
 
 از ماشین پیاده شدم که هومن گفت:کجا کیان؟!...
 
به سمت جمعیت رفتم...ماشین روشناختم...خدای من 
 
ماشین جواد بود!...
 
تموم تنم یخ كرد و با سستى تمام مردم رو کنار زدم و 
 
نزدیک ماشین شدم...
 
مامور پلیس به سمتم اومد و گفت:اقا برگرد عقب!
 
 چند نفر تو ماشینن؟!
 
 صاحب ماشین رو میشناسید؟!
 
 نمیدونم !...اما تو این جاده مسافرداریم وماشینش 
 
یکیه!
 
 فقط  راننده تو ماشینه و حالشم خوب نیست!
 
باعجله به سمت ماشین هومن رفتم و گفتم: جواد 
 
تصادف کرده
 
 یاخدا....دنیاچی؟!...اونم هست؟!
 
 خدارو شكر توماشین نیست اما باید زودتربریم ویلا!
 
سوار ماشین شدم. هومن کمی جلورفت که مامورپلیس
 
 جلوی مارو گرفت .
 
شیشه روپایین کشیدم وگفتم: اقا خانومم تو ویلا مونده 
 
پابه ماهه!... حالش بده و دردش شروع شده!...تماس 
 
گرفته دارم میرم پیشش!...خواهش میکنم بذارید رد 
 
شیم!
 
مامور نگاهی بمن کرد و گفت:اقا کیان شما که مجرد 
 
بودی!...
 
 پنهانی ازدواج کردم الان وقت این سوال و جوابها 
 
نیست !...باید برم ویلا!...
 
__ بفرمایید.....راهو براشون باز كنید!...
 
 
 
دنیا
 






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر