قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 7 شهریور 1397 ، 02:12 ب.ظ



دنیا

دردم هرلحظه بیشترمیشد...دیگه تحمل نداشتم!...

خونه ساکت بود وفقط صدای جیغ کشیدن های من 

شنیده میشد!

باشنیدن صدای بوق ماشین نورامیدی تو دلم روشن 

شد و با تمام وجودجیغ کشیدم: کمک!...کمکم کنید.....
.
.
.

کیان

بعد از نیم ساعت به ویلا رسیدیم و با دیدن چراغ های 

روشن ویلا به هومن گفتم: بوق بزن !...دنیا ماشین و 

ببینه ، شاید پنهون بشه!...

از ماشین پیاده شدم و وارد ویلا شدم،که صدای جیغ 

وگریه ى دنیارو شنیدم!...ازطبقه بالا صداش میومد !

با عجله خودمو به طبقه بالا رسوندم! 

 توروخدا یکی کمکم کنه...وای خدای من....

مامان به دادم برس!

درو بازکردم و با دیدن دنیا به سمتش دویدم؛

 دنیا!....دنیا اومدم!....اومدم دورت بگردم!...پیدات 

کردم زندگى ام!...

بادیدن من گریه اش شدت گرفت و گفت:بدادم برس 

بچه ام الان میمیره....

محکم بغلش کردم و پیشونیش رو بوسیدم:این حرف 

رو نزن!الان میبرمت بیمارستان!...

 نمیتونم راه برم درد دارم!

بایک حرکت بلندش کردم که چشمم به خون روی 

تخت افتاد.دنیا با گریه سرش رو پایین انداخت ، 

پیشونیش رو بوسیدم و گفتم : نگران نباش الان 

میبرمت بیمارستان تحمل کن عزیزم!

بدنش می لرزید و حسابی خونریزی داشت! 

میترسیدم بلایی سرش بیاد.

دنیارو محکم به خودم چسبوندم که هومن کنارراه

 پله هامنو دید و به سمتمون اومد و رو به دنیا کرد و 

گفت:اى واى من!...دنیا الان خوبی؟!...

دنیا که سعی داشت گریه نکنه و جیغ نکشه سرشو 

بعنوان تایید تکون داد.

 هومن باید برسونیمش بیمارستان!

 عجله كن سوار شو!

من و دنیا هر دو صندلی عقب نشستیم.هومن هم سریع 

سوار شد و ماشین رو روشن کرد.بین راه دنیاى صبورم 

کنترل خودشو از دست داد و شروع به جیغ کشیدن کرد!

با وحشت به هومن توپیدم!

 لعنتی زود باش الان از دستم میرن!

_جاده خیزه نمیشه تندتر رفت ...دنیا جان تحمل کن 

الان میرسیم!

دنیا دستمو گرفت و بریده بریده گفت:ک...کیان...

داره بدنیا میاد...دیگه نمیتونم جلوشو بگیرم!

_یکم دیگه تحمل کن خانمم چیزی نمونده الان میرسیم

فدات شم!

_قول بده مواظب دخترم باشی!

_ابن چه حرفیه میزنی ؟!اگه بمیری مطمئن باش، این 

بچه رونگه نمیدارم توباید باشی!

با وحشت به خودش نگاه کرد و گفت:کیسه ابم پاره شد

جامو عوض کردم و روبروی پاهاش نشستم...صندلی

 کاملا خیس شده بود....دوباره شروع به جیغ زدن کرد

یاد یکی ازفیلم هایی افتادم که قبلا دیده بودم! 

با تعصب رو به هومن کردم و گفتم:اصلا به پشت سرت 

نگاه نکن!بچه داره بدنیا میاد میخوام کمکش کنم!

هومن باتعجب به عقب برگشت که سرش داد زدم :

مگه نمیگم روتو  اینور نكن!

و هومن حیرت زده و با تردید گفت:نکشی دختر مردمو !

تو بازیگری قابله که نیستی!

بیخال حرف هومن شدم و رو به دنیا گفتم:جیغ نکش!

سعی کن نفس عمیق بكشی و زور نزنى!... 

باترس و در حالی که باز جیغ میکشید سعی کرد، به

حرفم عمل كنه!...

دستمو به سمت شلوارش بردم و شلوارش رو از پاش 

دراوردم.خجالت کشید و پاهاش روجمع کرد، نگاهش 

کردم وگفتم: میخوام کمکت کنم ؟!دنیا کیسه ابت پاره 

شده ممكنه بچه خفه بشه!...تو که اینو نمیخواى؟!

با گریه گفت:نه

_افرین خانوممم!....پس پاهاتو باز كن و آروم آروم 

زور بزن!...

بادیدن صحنه ى روبه روم خودم هم ترسیده بودم ،

 وای بحال دنیاى بیچاره ام!....


معذب و با تردید دستهامو به سمت وسط پاهاش بردم 

و پاهاش رو باز کردم و دوطرف بدنم گذاشتم: دنیاجان 

حالا زور بده عزیزم!...زود!... 

روسری رو از خجالت روی صورتش گذاشت و درحالی 

که دستهامو چنگ میزد،شروع به زور دادن کرد.

همین جور خونریزی داشت !....

از دیدن وضعیت بدنش كه در حال باز شدن بود دلم 

ضعف رفت!...الان باید یه تیغ داشتم و كمى كمكش 

میكردم!اما دنیاى بیچاره ام خودش داشت راه رو باز 

میكرد!

بادیدن چیز گرد و سیاهی فهمیدم سربچه داره خارج 

میشه ...که یک لحظه دنیا انگار خسته شد و خودش 

رو شل کرد!....

سربچه مجددا برگشت داخل ...دنیا ساکت شد واروم 

گرفت!....

 روش خیمه زدم و روسری رو از صورتش برداشتم و

گفتم:دنیا حالت خوبه؟!

بی رمق و با لبهاى خشک شده نگاهم کرد و گفت:دیگه 

نمیتونم کیان!...ناندارم!...تشنمه!... اب بده !...

_اول زور بده خانومم!... بچه داره خفه میشه !...توکه 

نمیخواى دخترمون چیزى اش بشه!...

با این حرفم باز شروع به زور زدن کرد و من سرجام

برگشتم!...

پاهاش رو بیشتر باز کردم تا راحت تر بچه رو به دنیا 

بیاره !سربچه باز مشخص شد و من رو به دنیا کردم: 

زودباش خانومم!... بدووو! سربچه رو دارم میبینم! 

دستم و بردم جلوتر تا کمکش کنم که صورت بچه کاملا

 مشخص شد !...

فقط از گردن به بالاش بیرون اومد!... ترسیدم دنیاباز

هم خسته بشه و بچه  به داخل برگرده !...دستهامو 

دوطرف گردن دخترمون قراردادم وگفتم : توروخدا یکم 

دیگه هم تحمل کن!

ناگهان دنیاجیع بلندی کشیدو بچه بین پاهاش افتاد! 

پولیورمو دراوردم و بچه رو توش پیچیدم که دیدم

چیزی به بچه و دنیا وصله !...متوجه شدم  بند نافه !...

بچه رو روى سینه دنیا گذاشتم و پاهاشو چفت کردم 

تاخونریزی اش کمتر بشه!... 

جاموعوض کردم و سردنیا روروی پاهام قرار دادم !

باورم نمیشد دنیابچه رو تو اون وضع و باکمک من 

بدنیا اورده باشه!...

موهاى خیسشو از صورتش کنار زدم .اثری از گریه 

ودرد توصورتش نبود!...دخترمون گریه میکرد و صورت 

دنیا رو چنگ میزد!

یك مرتبه خشکم زد!...دنیا چرا چشمهاشو بسته بود؟!.. 

هومن خندید وگفت: زلزله بدنیا اومد؟!

جوابی بهش ندادم و همچنان به دنیا خیره شده بودم! 

هومن که متوجه حالم شد، گفت:کیا!...کیان باتوام!

 چرا خشکت زده؟!

بى توجه به هومن سیلی آرومى به صورت دنیا زدم که 

ناله ى ریزی سر داد؛دنیا!...خانمم!...چشمهاتو باز 

کن...صدامو میشنوی؟!...

اروم ناله میکرد!...یهو بغصم ترکید و شروع به گریه 

 کردم: هومن...تو رو بخدا زود باش دنیام داره از دست 

میره!

 نزدیکیم یکم صبرکن!

با گریه تکونش دادم...چشمهاشو کاملا بسته بود .

دخترمون همینجور گریه میکرد و دستش رو روی صورت 

دنیا تكون میداد.

 دنیاخواهش میکنم بیدارشو... دنیاخانومم... پاشو

ببین دخترمون چقدر نازه!...خدایا خودت کمکمون کن!

هومن ماشین رو نگه داشت و به سمت داخل بیمارستان 

رفت!...

بعد از چند دقیقه بهمراه چند تا پرستار اومد و

 درو باز کرد.

یه پرستار دخترمونو از روی سینه دنیا بلند کرد و 

دنیارو به سمت بیرون کشید...من هنوز سرجام 

خشکم زده بود...پرستار نگاهم کرد و گفت:هولش بده! 

اقا خانومت الان از دست میره!...

بخودم اومدم و دنیا رواروم بلند کردم تا راحت بتونند

اونو روی برانکارد بذارند. بعداز ماشین پیاده شدم!

 تواون هوای سرد یه تیشرت استین کوتاه تنم بود و کل

لباسهام هم خونی بود. هومن به سمتم اومد و با

خنده گفت: حالت خوبه؟!

 هومن نکنه دنیا رو از دست بدم!....

 هیچش نمیشه !...خیالت راحت!...دنیاى ما خیلى 

قوی تر از این حرفهاست!...نگرانش نباش!...


وارد بیمارستان شدیم. همه به من و هومن نگاه

 میکردند.

توجهی به نگاههاشون نکردم و به سمت اتاق عمل 

رفتم.

پشت دراتاق عمل نشستم.حالم بد بود!... میترسیدم

 دنیامو از دست بدم!... هومن با ساك کوچیکی به 

سمتم اومد و گفت:بیا بریم سرویس بهداشتی لباساتو 

عوض کن!

 ول كن بابا!...همینطورى راحتم

 چی رو راحتی ؟!...اوضاعت افتصاحه!...زود 

باش باید برم وسایل دخترتم‌ از ویلا بیارم !...لخت 

مونده بچه،لباسهاى بقیه بچه هارو تنش كردند!

با اصرار هومن و اجازه از یكى از پرستارها به سمت 

سرویس بهداشتی یكى از اتاقها رفتم !

شهرت گاهى اوقات خوب بود!ولى فقط گاهى اوقات!...

وارد حمام شدم و با دیدن صورت خونى ام  تو آینه 

بی اختیار اشکهام جاری شد!

بسه مرد!...چرا اینقدر ضعیف شدى!...

واى!...واى!...اگه بلایی سردنیام بیاد هیچ وقت 

خودمو نمیبخشم...

من تازه داشتم طعم عشق رو میچشیدم !...چرااین

اتفاق افتاد؟!...

ای کاش جلو خودمو میگرفتم!باید بیشتر صبرمیکردم! 

نباید با وجود مادرم و اون بد دلى هاش به دنیا نزدیك 

میشدم‌.....

دوش گرفتم و لباس هایی که هومن برام آورده بود،

روتنم کردم.وقتی از حمام خارج شدم ،هومن پیشم 

اومد و گفت :من سریع میرم ویلا و ساک دخملمونو 

بیارم و بیام!

دست روى شونه اش گذاشتم و فشار دادم!...اونم

دستش رو روى دستم گذاشت و فشار ارومى داد و 

لبخند زد: ممنونم كه هستى!

به سمت اتاق عمل برگشتم و پشت در نشستم.

نمیدونم چرا اینقدر لحظه ها به کندی میگذشت!...

دلم بد جور شور میزد...سرم رو روی پاهام گذاشتم 

و به در خیره شدم!...

گرمی لبهاشو كه روی لبهام حس کردم، چشمهامو 

بازکردم و بادیدن صورت خندونش با تعجب از جا 

پریدم وگفتم: حالت خوبه دنیا...تو..تو که تو اتاق 

عمل بودی!

بادیدن خودم توی بخش گفتم:من روی تخت چیکار

 میکنم؟!

با اون دندونهاى مرواریدى اش لبخندى زد و گفت:

فرصت میدی حرف بزنم؟!

محکم بغلش کردم وگفتم : نه...هیچی نگو!فقط بذار 

اروم شم!

 دخترمون گرسنه اس باید بهش شیربدم!

 اونو بیشتر از من دوس داری؟!

پیشونی اش رو روی پیشونیم قرارداد و گفت:

توضربان قلبمی !...دنیاهم نفس منه!...یکیتون 

نباشه منم نیستم!...

محکم بغلش کردم اما حس کردم یواش یواش داره 

محو میشه! با داد از خواب پریدم....دنیا...

دکتربه سمتم اومد وگفت: اروم باش اقای قنبریان!...

مثل اینكه خواب می دیدی!

از جام پریدم و به سمتش رفتم:دنیاحالش خوبه؟!

آهى كشید و گفت:فشارش رفت بالا...متاسفانه دچار 

مسمومیت حاملگی شده!

گنگ نگاش کردم وگفتم: یعنی چی؟!...

 متاسفانه خانومتون وارد کما شد!...متاسفم اینو 

میگم اما باید صبرکنیم،تاببینیم خدا چی میخواد!

شوكه نگاهش كردم!...حساس کردم زیرسنگینی 

خبرى که بهم داد دارم له میشم...یعنی واقعا دیگه 

دارم دنیاروازدست میدم!...

باناباوری به دکتر نگا کردم و زیر لب پرسیدم:چقدر 

احتمال برگشتش هست؟؟

_هرده تا خانمی که وارد این حالت میشن فقط یه 

نفر زنده میمونه!

چقدر حرفهاش بی رحمانه بود!...چطور دلش میومد

راجع به دنیاى من این جوربگه....

دنیای من باید اون یه نفری باشه که زنده میمونه... 

خدایا دنیامو ازم نگیر!....

 گفته بودم دکتر بی رحمیه؟!...نه !...نگفته بودم !

چقد راحت بهم اون حرفاروزد؟!....

 اقای قنبریان هرچی بیشتر پیشش باشین و از 

گذشته و خاطرات شیرین زندگیتون براش بگین 

كمك بزرگى به زودتر به دست اوردن هوشیارى اش 

میكنین!...


هومن

تاالان کیان رواین شکلی ندیده بودم،خیلی داغون 

شده بود!

فکرشو هم نمیکردم عشقش نسبت به دنیا انقدر جدی 

باشه!...

با دیدن من از جاش بلند شد و به سمتم اومد.گفتم:

کجا؟!

 باید دخترمونو پیش دنیا ببرم .براش لباس اوردی؟

_اره !...الان میخوام بدم پرستار تنش کنه!

ازاین حرفم ناراحت شد.

 مگه یتیمه که اونا بهش برسن ؟!من خودم لباس تنش 

میکنم !..دنیا نگرانشه!... باید بهش شیرهم بده!

 ساک رو به من بده! 

 کیاجان شما باید استراحت کنی!

 ولم کن!...من الان باید پیش زن و بچه ام باشم.

ساک رو بمن بده!...

به دکتر نگاه کردم . سرش رو به نشونه ى تایید تکون

داد.

ساک رو به دست کیان دادم و اون هم  به دنبال یكى 

از پرستارها راه افتاد و به سمت قسمت شیرخواران 

رفت.
.
.
.

کیان

به دنبال پرستار وارد بخش شدم . همه بهم‌ نگاه میکردند 

منو شناخته بودند!... ‌اهمیتی به کسی ندادم!...

پرستار وارد اخرین اتاق بخش شد و من دنبالش وارد

شدم! اتاق پراز بچه بود!...به گوشه ى اتاق اشاره کرد

وگفت: دختر خوشگلتون ‌تواون گهواره اس! بااینکه 

زودتر از وقتش بدنیا اومده اما ماشاءالله کاملا سالمه!

به سمتش رفتم. مگه ‌مهم بود که این دختر از خون

من نیست؟!...مگه مهم بود که من حتی یک شب رو

بامادرش‌ نگذرونده بودم؟!...مگه این چیزها برای دلی 

که پاک عاشق شده بود،مهم بود؟!...

چقدر شبیه دنیا بود!...یه دختر تپل و سفید؛ با اینکه 

چشمهاش بسته بوداما كاملا معلوم بود مثل چشمهاى

دنیا درشته!...

اگه زبونم لال!...نباشم تا اون روز رو ببینم!...بلایی 

سر دنیا بیاد این دختر رو رها نمیکنم!...

 به سمتش خم شدم واروم دستش روبوسیدم...

حسم برام عجیب بود!...احساس وابستگی و مالکیت 

به این فرشته ى کوچک رو داشتم!...

از توی ساک سرهمی نرم و گرمی خارج کردم!.... 

نمیدونستم و مونده بودم كه چطور تنش کنم که 

هومن ازپشت سرم اروم گفت:میزنى خوشکل دایی 

رو ناقصش میکنی!برو کنار یادت بدم ‌چطور لباس 

تنش کنی!

_مگه بلدی؟؟؟؟

_بلد بودن كه نه،چون کلا لخت کردن از مهارت های منه!

ولى خوب یچیزایى سرم میشه!...خواهرزاده امو میبینم 

خوب!...

لبخند تلخی زدم!...

چشمهاش سرخ بود و میدونستم اون هم مثل من 

وابسته و نگران دنیاست ، اما بخاطر من شوخى میكرد

و میخندید.

به سمت زندگی خم شد و اروم شروع ب پوشوندن

لباس به تنش کرد و همونطور روبه من کرد و گفت:

پتوش رو از تو ساك دربیار!

پتورو توبغلم باز کردم و هومن اروم دخترم رو تو بغلم 

گذاشت. وای خدای من!...این حس عجیب چی بود!

منکه پدرخونی این بچه نیستم...چرا انقدر برام عزیز 

شده؟!...محکم تر بغلش کردم و دوباره دستهاشو 

بوسیدم...هومن با حیرت و لبخند بهم نگاه میکرد!... 

اهمیت ندادم!...این دختر زندگی دنیام بود...بوی دنیا

رو داشت...ارامشی رو بهم میداد که دنیا اونشب

تو باغ بهم داده بود...


دخترمون رو بغل کردم و به سمت بخشی رفتم که دنیا 

اونجا بود!

دکتر با دیدنم لبخندی زد و گفت: میگم پرستار بیاد 

کمکتون کنه!

نه...مرسی خودم میتونم!

 فقط شیردادن رو یادتون میده اخه خانمتون بیهوش 

هستن. باید یاد بگیرین سینه شو تو دهن نوزاد بذارید

 باشه

وارد اتاق دنیا شدم با دیدن دنیا تو اون حالت بغض 

كردم! کلی لوله و دستگاه بهش وصل بود.چشمهاشو

 بسته بود واروم نفس میکشید.

به سمتش رفتم و آروم پیشونی اش رو بوسیدم و کنار 

گوشش گفتم : بیدار شوخانمم...دخترمون شیر میخواد!

بیقرارم!... بیدارشو دنیاجان....منو ببخش خانومم!

دخترمون رو اروم کنار دنیا گذاشتم. انگارمادرش رو 

شناخته بود شروع کرد به تکون خوردن ...دنبال سینه 

دنیا میگشت!

نمیدونستم باید چیکارکنم ؟!به بیرون نگاه کردم.

کسی نبود!...به اتاق برگشتم.

مردد و معذب دستمو به سمت یقه لباس دنیا بردم و 

یقه اش رو اروم پایین کشیدم!

  دودل شدم!...مطمئنم اگه بیدار بود این اجازه رو بهم 

نمیداد! سعی کردم بهش نگاه نکنم...دستهامو به 

سمت لباس زیرش بردم!...

دستهام میلرزید!...نفس عمیقى كشیدم و فورى یکی از 

سینه هاشو خارج کردم و دستمو كشیدم!

پوفففففف!....آه عمیقى كشیدم!....

سر دخترمون رو به سینه اش نزدیک  کردم!... به محض 

برخوردش با سینه دنیا دهنش رو باز كرد!اما نمیتونست

سینه رو به دهن بگیره.

در همین حین پرستار اومد و سر بچه رو بالاتر گرفت و 

دست بردم و نوك سینه ى دنیا رو گرفت و تو دهن دخترم

گذاشت تاراحت تر بتونه شیربخوره!

دخترمونم فورى سینه رو به دهن گرفت!میک زدنش خیلی 

ناز بود!... بی اختیار پیشونی دخترمون رو بوسیدم !....

 دختر واقعی خودم بود...مگه حتما باید خونم تو رگهاش 

باشه که بشم پدر واقعى اش؟!

همچنان میک میزد و ناشیانه صورتش رو چنگ میزد 

خوشبختانه دست کش رو دستاش باعث میشد صورتش 

زخم نشه...لبخندی زدم و گفتم: ارومتر بابا...عجله نکن! 

سهم منم برای تو!

تازه حرفم تموم شده بود که صدای خنده چند نفرو 

شنیدم!

سرم و که بالا اوردم هومن رو به همراه همون پرستار 

جوون دیدم!اما روش به سمت دیگه اى بود!...

هومن به پرستار اشاره کرد و گفت : دعاکن منم زودتر 

بابا شم!

پرستارلبخند لوندى زد و با ناز رو به هومن کرد و گفت: 

وای اقای موسوی شما که مجردی!

 نه دیگه بچه بدنیا بیاد من با مادرش متاهل میشم!

اینبارمن هم همراه با پرستار خندیدم!...هیچ وقت دست 

ازاین مسخره بازیهاش برنمیداشت!...

پرستار به سمتم اومد وگفت: بچه خوابیده اگه اجازه 

بدین برش گردونم بخش!

میشه تختش رو بیارین تواتاق دنیا...اینجور دنیا 

رودتر حالش خوب میشه!

 چشم با آقاى دکتر صحبت میكنم!...

__ ممنونم

دخترمون روبغل کردم و به دست پرستار دادم...بعد از 

رفتن پرستار هومن به سمتم اومد!....


روی صندلی کنار تخت دنیا نشستم و هومن هم یه 

صندلی اورد و کنارم نشست و در حالیكه به دنیا 

نگاه میكرد، لبخندی زد و گفت:  

كیان!...میدونى كه دنیا چقدر سختى كشیده!واقعا

تصمیمت جدیه؟!

 بمن میاد شوخی کنم؟!

 پس میشی شوهر خواهرم

 تو که به رابطه خواهر و برادری بین ادمهای غریبه 

اعتقاد نداشتی و همیشه مسخره میكردى !

 آره هنوزم میكنم!اما دنیا باهمه فرق داره...بخوای 

اذیتش کنی دوستی چند سالمون رو میذارم کنار و 

گردنت رو میشکونم!

 اوه!...مثل مادرم خطرناک شدی!

هر دو خندیدیم.هومن از جا بلند شد و گفت:بهوش 

اومد باید بیای خواستگاری خواهرم.از همین الان بهت

گفته باشم پشت قباله اى همراهت باشه!...

 حتما خیالت راحت!

 خوبه من برم بیرون شما دو تا عاشق راحت باشین!

هومن (و چون دیدم نگام میكنه،گفتم:)اگه بیدارنشه 

چی ؟!

نفوس بدنزن!...

و بدون هیچ حرف دیگه اى از اتاق خارج شد ومن 

موندم و دنیا و عالمى از فكر و خیال!....

.
.
.

مهین

ازدیشب یک سره صدای اهنگ شنیده میشد..نمیدونم 

چرا دلم شور میزد؟!به سمت اتاق کیان رفتم !...

مكث كردم!...زن و شوهر جوون!!!...درست نبود!....

برگشتم!...

اما چرا صداى آهنگشون قطع نمیشه؟!...

دوباره ایستادم و به سمت در رفتم!...پشت درایستادم!

یكم گوش دادم!...مردد دستم رو بالا بردم!...دل به 

دریا زدم و چند ضربه به در زدم ؛اما کسی جواب نداد 

خواستم به سالن برگردم که حس کردم صدای ناله ‌

شنیدم!... باز هم به در ضربه زدم :کیان...نازی ؟!

بیدارین؟!

کسی جواب نداد‌.دستگیره درو کشیدم که دیدم در قفله!

واقعا نگران شدم!... اصغرو ازپنجره صدا زدم.

فورى وارد خونه شد.‌رو بهش کردم وگفتم:درو بشکون!

 خانم‌ اینکه دراتاق اقا کیانِ!

 کارت نباشه!... من میگم ‌بشکون!...

 چشم ‌خانم!

به درچند ضربه زد که در با صدای بدی شکست !

باچوب دستی ام هولش دادم ‌و وارداتاق شدم.

با دیدن نازی تو اون وضع جیغ خفه ای کشیدم!...

 اصغر به سمت نازی رفت واول روشو با ملافه پوشوند 

و بعد شروع به بازکردن دست وپاش کرد.

دست و پاش حسابی کبود شده بود!

پسره احمق چه بلایی سردختر مردم  اورده!...

حتما جای دنیا رو هم پیدا کرد!...

به سمت اتاقم برگشتم و گوشی روازکیفم خارج 

کردم که متوجه شدم جواد بیشتراز ده بار با من 

تماس گرفته بود!سریع بهش زنگ زدم که مرد جوان 

و غریبه ای جواب داد !

باعصبانیت گفتم:شما؟؟؟؟جواد کجاست؟!

 شما چه نسبتی با این اقا دارین؟!

 رئیسش هستم وخودش کجاست؟!

 دیشب تصادف کرده و حالش وخیمه بیمارستان

الزهرا بستری هست بهتره زودترخودتون روبرسونید!

 همراهش خانمشم بود؟

 نه تنها بودند

 باشه همین الان خودمو میرسونم!

مکالمه رو قطع  کردم وروی صندلی ام نشستم! 

كیان بازی بدی رو شروع کرده بود که اگه ادامه پیدا 

میكرد به نفع هیچکس نبود!....

به چندتا از افرادی که بهشون اعتماد داشتم زنگ

زدم !...باید به ویلا میرفتم و دنیا رو پیدا میکردم!.....






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر