قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 7 شهریور 1397 ، 02:14 ب.ظ

باصدای قدم های کسی تو اتاق چشمهامو باز کردم و 

بادیدن پرستارکه دخترم رو با تختش به اتاق اورده بود 

لبخندی روى لبهام نشست  و به سمتشون رفتم و ازجا 

بلندش کردم و محکم بغلش کردم.

چه بوى عطر خوبی میداد!... به محض برخورد صورتش 

با صورتم دهنش رو باز کرد!

 باز شیر میخواست !...بی اختیار لبخندی زدم وگفتم:

دخترم گرسنشه!...دختره ى شكمو!...زیاد نخورى 

چاق بشى رو دستمون بمونى!...

پرستار لبخندی زد و گفت:اره حسابی گریه کرد تا

اروم شد.

دختركم روبه سمت دنیا بردم وگفتم:به مامان سلام کن‌ 

بگو مامان من گرسنه ام!

پرستار کنارم ‌ایستاد و سینه ‌دنیا رو از لباسش خارج

کرد و به سمت دهن بچه گرفت و طفل بیچاره انقدر 

گرسنه بود، خیلی سریع با چشمای بسته سینه رو به 

دهن گرفت.

پرستار رو به من‌ کرد وگفت:زودتر یه اسم براش پیدا

كنید!
آهى كشیدم و گفتم: دنیا انتخابش کرده!

 خدابراتون نگهش داره!

بچمون چشمهاشو باز کرد و درحین شیر خوردن به من

نگاه میکرد و انگشتهای کوچیکش رو باز و بسته میکرد!

خیلی هوشیار بود.بازهوس کردم دستهاشوببوسم !

سرم روپایین اوردم وبوسه ای به روشون زدم ووقتی 

سرجام نشستم یک لحظه نگاهم به دنیا افتاد و حس 

کردم که چشمهاش تکون خورد!... با خودم گفتم:

خیالاتی شدم.

اما وقتى با دقت نگاه كردم دیدم که بازپلکش لرزید!

از جا بلند شدم و گفتم:دیدی؟!

پرستار با تعجب پرسید: چی رو؟؟

 پلكهاى دنیا لرزید!

پرستار با تعجب پرسید: مطمئنی؟؟؟

 اره ‌دوبار پلکش لرزید !خودم ‌دیدم

 الان ‌میرم دکتر روخبر میکنم!شما  مواظب دخترتون

باشین!

بعد خروج پرستار دخترمون روسرجاش گذاشتم! 

پیشونی ام رو روی پیشونی دنیا گذاشتم وگفتم:

خواهش میکنم بیدارشو دنیا....تورو بخدا!!!

درهمین حین دکتر وارد شد و با تكون دادن سرش 

به سمت دنیا اومد!.. پلکش را باز کرد و نور چراغ رو 

وارد چشمش کرد!...چشم ‌ دیگه اش رو هم‌امتحان کرد 

و بعد با خوشحالی بمن نگاه کردم وگفت:عکس العمل

 نشون داد!

 یعنى بهوش میاد اقای دکتر؟!

 زیاد طول نمیکشه!فقط باید صبور باشین!

بعد از خارج شدن دکتر سر جام ‌نشستم و به دنیا

خیره شدم ‌چی میشد الان چشمهاشو باز میکرد و

بمن‌ نگاه میکرد.
.
.
.

مهین

ادرس بیمارستان رو گرفتم و به سمت بیمارستان

 رفتم. قبلش به ویلا سر زدم ! اثری از دنیا توویلا نبود.

حسابی عصبانی بودم !...

مطمئنم کار کیان و هومن بود!... باید از حال جواد 

باخبر میشدم !...هرچی بود اون خبر داشت!...

راننده رو به سمت پذیرش فرستادم و بعد از چند

دقیقه به سمتم اومد وگفت:خانم جواد طبقه بالاس

_منوببرپیشش
.
.
.

هومن

تو نمازخونه ى بیمارستان خواب بودم . با بدن درد

شدیدی بیدار شدم!.... ازنماز خونه خارج شدم و

به سمت سرویس بهداشتی رفتم که با دیدن مهین

و دار و دسته اش خواب از سرم پرید!... انگار بهم

برق وصل کردند!... پشت دیوار پنهون شدم !...بعد از

اینكه رد شدند به دنبالشون راه افتادم تا متوجه میشدم

برای چی و یا كى به این بیمارستان اومدند!

همزمان به کیان هم زنگ زدم.سریع جواب داد: جانم 

هومن

 کیان خوب گوش کن!...مادرت و دار دسته اش

 همین الان وارد بخش مردان شدند!... بخشش بالاس!

سعی کن تو اتاق بمونی تابیام!

 باشه! تو هم برو ببین برای چی اومده؟!

 همین کارو میکنم

بعدقطع کردن تماس به سمت بخش ته سالن رفتم.

داشتند از دکتر وضع کسی رو می پرسیدند. دررهمین

حین پرستار جوانی ازبخش خارج شد و با دیدنم جیغ 

خفه ای کشید وگفت:اقای موسوی!

حفظ ظاهر کردم وبا همون لحنی که هركسی رو خام 

میکرد، گفتم:جان دلم

از لحنم ذوق زده شد و گفت:میشه یه سلفی با هم

بگیرم؟!

 حتما!..، اما قبلش میتونید به من کمک کنید؟!

 بله!...حتما بفرمایید!...

 برو تو بخش ،ببین این خانم واسه ملاقات چه کسی 

اومدند؟!البته نباید بزارى كسی بفهمه من اینجام یا

تو رو فرستادم!

 وای قضیه پلیسیه!

ته قلبم یه فحش نون و آبدار به دختره ى احمق دادم

اما در ظاهر گفتم :نه گلم خانوادگیه!بدو ببینم چقدر 

استعداد بازیگری داری؟!

 چشم الان میرم

بعد رفتنش پشت درموندم و دزدکی بهشون نگاه

میکردم.حدود نیم ساعت بعد پرستار به سمتم اومد

وگفت: دنبال راننده اش اومده تصادف کرده و

ظاهرا بدبخت رو به اینجا اوردند!.... 

 پس جواد اینجاست؟!

 جانم؟!

 هیچی ...شما بیخیال شو

عکس بگیریم؟!

سریع یه عکس سلفی با اون دختره نچسب گرفتم

و زود به سمت بخش زنان رفتم.

 باید از اینجا میرفتیم.................


هومن

وارداتاق دنیا شدم. کیان با خوشحالی به سمتم‌ اومد 

و گفت:علائم هوشیاری اش بالا اومده و انشاءالله به 

زودی بهوش میاد!

لبخندى زدم:انشاءالله!اما باید باهات حرف بزنم!

 یه اتفاقی افتاده!

 چیشده؟!

 مادرت اینجاست. طبقه بالا بخش مردان، بالای 

سر جواده اصلا بنفع ما نیست اینجا بمونیم!

 اما دنیا هنوز بهوش نیومده!

 مجبوریم منتقلش كنیم!

 پس بریم با دکترش حرف بزنیم،ببینیم اجازه میده!

با احتیاط ازاتاق خارج شدیم و بسمت اتاق دکتر 

رفتیم و بعد اجازه گرفتن وارد اتاق شدیم !

کیان به محض نشستن روی صندلی شروع کرد:

راستش میخواستم موضوعی روبهتون بگم!من میخوام 

دنیا رو به تهران منتقل كنم.میخواستم ببینم نظر شما 

چیه؟

 نظر من رو میخواین؟! بدترین پیشنهاد ممكنه رو 

دادین!چون دنیا خیلی افت فشار داره و نباید زیاد 

جابجا بشه

 اخه‌ ما‌ نمیخوایم اینجا بمونه!

 چرا تا حالا حرفى نزدین؟!...میتونم بپرسم چه 

مشکلی هست؟!

کیان رو به من کرد و گفت: یه مشکل خانوادگی!

دکتر سرش رو کمی جلو اورد و گفت:واسه همین گفتین

مدارک شناسایتون گم شده؟!

 بله اقای دکتر

 منو تو دردسر نندازین!

به کیان نگاه کردم وگفتم: حقیقتش دنیازن صیغه ای 

کیانِ! و مادرش به شدت با این ازدواج مخالفِ و حتى

 دنیا رو هم پنهون کرده بود که ما پیداش نکنیم!

__ نمیتونم باور کنم

کیان به سمت دکتر رفت و گفت: من به کمک شما 

احتیاج دارم!

دکترکلافه نگاهمون کرد و گفت: صبر کنید لااقل بهوش 

بیاد،بعد میتونید مرخصش کنید! هویتتون رو هم پنهان 

میکنم و اتاقشم امشب بعدساعت یك عوض  میکنم!

كیان نفسى از سر اسودگى كشید و گفت:مرسی اقای 

دکتر لطفتون روجبران میکنم!

بهمراه کیان ازاتاق دکتر خارج شدیم که مهین رو 

دیدم. باعجله کیان رو تو راهروى کناری کشیدم و 

گفتم :مادرت!!!!.....

هر دو پشت به اون سالن ایستادیم که صدای 

مهین رو شنیدیم:بذارید جواد همینجا بمونه تا بهوش 

بیاد! یه نفرم پیشش بمونه!بقیه هم همراه من بیاین 

باید پیداشون کنیم!...

بعد رفتن مهین و دار و دسته اش به سمت اتاق دنیا 

رفتیم که با دیدن چند تا پرستار کنار در نگران شدیم

کیان با دو بسمت اتاق رفت. منم به دنبالش  سراسیمه

وارد اتاق شدم که....


کیان

با دیدن تجمع بیمارها و پرستارها کنار در اتاق

 سراسیمه بسمت اتاق دویدم و پرستارها رو کنار 

زدم و وارد اتاق شدم.

تپش قلبم بالا رفته بود و از ترس قادر به نفس كشیدن 

نبودم!

نگران‌ دنیا بودم. با دیدن‌ دنیا که گیج و حیرون روى

تخت نشسته بود،کنترل خودمو از دست دادم وبه 

سمتش رفتم و محکم بغلش ‌کردم!.... 

چقدر دلم‌ براش ‌تنگ شده بود.پیشونی اش رو بوسیدم 

وگفتم:حالت خوبه خانوممم؟!

گنگ نگام کرد.جز تعجبى كه تو چشمهاش بود هیچ 

عکس العمل دیگه اى نشون‌ نداد.به هومن نگاه کردم 

وباز به روبه دنیا کردم.

دنیا هم به هومن نگاه کرد و گفت : من شما رو 

نمیشناسم!

با بهت بهش نگاه کردم وگفتم : عزیزم منم کیان...

یادت رفته؟!...دنیام ...منم...چطور منو یادت نمیاد؟!

دکتر به سمتم اومد و دست روى شونه ام گذاشت و

گفت: بهش فرصت بدین تا یکی دوروز دیگه شایدم

 زودتر!...شما رو میشناسه! تازه بیدار شده.این کاملا 

طبیعیه!...

دنیا رو به دکتر کرد و گفت :مامانم منتظرمه امروز 

نذری داره باید برم کمکش!

 باشه میذارم ‌بری پیش مادرت اما قبلش نمیخوای 

به دخترت شیر بدی؟!

دنیا گنگ به دکتر نگاه کرد و گفت:من كه بچه‌ ندارم !

فرهاد اصلا بچه دوس نداره!...

دكتر متعجب به سمت من برگشت: فرهادکیه؟؟؟

با عصبانیت و‌حسادت‌ خاصی از اینکه فقط فرهاد 

یادش میومد به دکتر نگاه کردم واروم و زیر لبى گفتم : 

همسر سابقشه!...

دکتر به سمت بچه رفت. بغلش کرد و اونو به سمت 

دنیا گرفت:دخترته!...نگاش کن ببین چقدر شبیه توئه!

روشو از دخترمون برگردوند و گفت:من بچه ندارم !

فرهاد خوشش نمیاد!

دکتر زندگی رو روی پاهای دنیا گذاشت و گفت: نه آخه

این بچه باباش یكى دیگه اس!...نگاه كن!...ببین كنارت

ایستاده!...دخترتونم خیلی دلتنگته هی میگه ‌مامانمو

میخوام!

مات و مبهوت به من نگاه كرد كه من لبخند غلیظى

بهش زدم و بعد زیرچشمی به بچه نگاهى کرد‌.

اروم انگشتهای دست بچه رو لمس کرد و رو به دکتر 

مثل بچه ها گفت: اسمش چیه؟!

 باباش منتظر بود تو به هوش بیاى و براش اسم

انتخاب كنى!

دستهاشو بالا برد و دخترمون رو بغل‌ کرد.دکتر به 

پرستارها اشاره کرد و همه خارج شدند و در حالیكه

خودش هم خارج میشد، به سمت ‌من اومد و گفت: 

یکم صبور باش!حافظه اش زود برمیگرده !شاید 

امروز شاید دوروز دیگه!... تو این حالت ها بیشتر از 

یكى دوروز طول نمیکشه!....

ممنونم اقای دکتر!

بعد از بیرون رفتن دکتر به سمت دنیا رفتم وگفتم: 

گرسنشه!

گنگ بهم نگاه کرد و گفت:باید چیکار کنم؟!

باید بهش شیر بدی!

مظلوم نگاهم کرد و گفت:اما من بلد نیستم!

 میخوای یادت بدم؟!

معذب گفت:تو كى هستى؟!

بچه رو به بغلش دادم و گفتم:عزیزم من شوهرتم!حالا

سرشو بذار روی دستت و به سینه ات نزدیکش کن 

و نوك سینه ات  رو بذار تو دهنش!

 ....(در سكوت بمن خیره شده بود!....)

__ بعدش دیگه کار خودش رو كبلده چیکار کنه!

کارهایی که بهش گفتم رو انجام داد و دخترمون 

 بمحض حس کردن سینه دهنش رو باز کرد و شروع 

به میك زدن کرد! 

دنیا با اخم به دخترش نگاه مى کرد.لبخندی زدم وگفتم 

عزیزم لبخند بزن!...چرا اخم؟!....

لب ورچید و گفت:  اذیت میکنه!

بی اختیار خندیدم و با پشت دست صورتش رو 

نوازش كردم و گفتم: کم کم عادت میکنی!

لبخند محوى زد و به دخترمون خیره شد.دخترمون

شیرشو خورد و شروع به نق زدن كرد!...

یه مرتبه دنیا شروع به خوندن كرد!...دخترمونم 

ساكت شد!....چه صدایى!!!!.....

تو چى داشتى جز عشق كه من عاشقت شدم!....

دامن كشان ساقى میخواران از كنار یاران مست و گیسو افشان میگریزد!....

ارجام مى از شرنگ دورى و از غم محجورى چون شرابى جوشان مى بریزد

دارم قلبى لرزان ز غمش دیده شد نگران ساقى میخواران از كنار یاران مست و گیسو افشان میگریزد!....

دارم چشمى گریان به رهش روز و شب بشمارم
تا بیاید!

ازرده دل از جفاى یارى بى وفا دلدارى ماه افسونكارى شب نخفتم.....

ایادش داد دامن از كف دادم شد جهان از یادم راز عشقش را در دل نهفتم

از چشمانش ریزد به دلم شور عشق و امید دامن از
كف دادم شد جهان از یادم راز عشقش را در دل نهفتم

دارم چشمى گریان به رهش روز و شب بشمارم
تا بیاید!


اهواز
فرهاد

از حمام بیرون اومدم و به سمت کمد لباسم رفتم.

لباس ها رو زیر و رو مى کردم که چشمم به عکسش 

افتاد!....یه لبخند از ته دل!...

آهى كشیدم!...چقدر به سادگى اش حسودى ام 

میشد!....تو این چند ماه سوهان روحم شده بود.

عکس رو برداشتم و عمیق نگاهش کردم !....

انگار دلم براش  تنگ شده بود یا نه !...دلتنگی نبود!...

عادت بود!.... به حضورش عادت کرده بودم.

من هیچ وقت نمیتونستم عاشق این دختر ساده و 

احمق بشم.

این دختر دختر همون زن ومردی بود که زندگی پدر و

مادر من رو خراب کرده بودند...

دختر اون زن ومردی که بخاطر هوسشون زندگی پدر و 

مادر من نابود شد و حاصل اون ازدواج اجباری  و 

فلاكتبار من شدم!

خاطرات تلخ و زجر آور بچگی ام باز تو ذهنم تکرار 

شد!

با عصبانیت عکس روگوشه ى کمد پرت کردم ودر کمد 

رو محكم بستم!...

با صدای پدرم از پشت سرم به سمتش برگشتم.

نمیتونی عاشقش نباشى...

عاشق کی؟!....

دنیا....دختر همون زنه....زنی که همه مردارو دیونه 

خودش كرده بود!...اونم فقط با سادگى حماقتبارش! 

سادگی ومعصومیت خاصی تو ژن این مادر و دختر 

هست...تنها نگاهی ک قلب مغرور پدرت رو لرزوند اون 

بود!...

پك محكمى به سیگارش زد و گفت: بهش گفتم عاشقشم 

اما قبول نكرد!...ولم كرد!.... بهم خیانت كرد!...

اگه ولم نکرده بود، الان من خوشبخت ترین مرد دنیا 

بودم!نه اینکه هرشب به یاداون لعنتى مست کنم و وقتم 

وبازنای هرزه و هرجایى بگذرونم تا شاید یكى شبیه 

اونو پیدا كنم!...

باز هم همون داستان تكرارى!....درحالی که پیراهنم 

روتنم میکردم به سمتش رفتم وگفتم:من فرداپرواز دارم!

 میدونم!

 یه مدت میرم دبی اب و هوام عوض بشه

 زود برگرد باید دنیا رو پیدا کنیم!

 دست از سرش بردار بابا !...کاری که باهاش کردیم 

به اندازه کافی عذابشون داد!

 باید بیاد التماسم کنه.نکنه یادت رفته باعث خودکشی 

مادرت و نابودی من و تو كی ها بودن؟!

 بابا خودتم میدونی فاطمه خانم هیچ وقت حتى برای 

نجات جون دنیا هم به پات نمیوفته!

 من کاری میکنم به پام بیوفته!

 این وسط تکلیف اون بچه ى بی گناه چی میشه؟!

 نترس!...اون توله سگ رو نمیکشم!اما اگه فاطمه 

به پام نیوفته دنیارو جلوى چشمهاش نابود میکنم!

 زندگی منو پنج ساله نابود کردی فقط بخاطر یه 

عشق قدیمی!لطفا بس کن دیگه بابا!

دست تو جیبش کرد و پاکتی به طرفم گرفت:اینم پولی 

که بهت قولشو داده بودم!

پاکت رو گرفتم و به چک داخلش نگاه کردم !...سرم 

با دیدن رقم توی چک سوت کشید !دوبرابر پولی بود 

که بهم قولشو داده بود.فقط بخاطر اینكه دهن منو 

ببنده!....

باشنیدن صدای خنده اش سرم روبالا گرفتم.

 به زمین زدن فاطمه برام خیلی مهم تراز این حرف

هاست!

منتظر جوابم  نشد و از اتاق خارج شد.

کارهای پدرم دودلم کرده بود.هنوز نمیدونستم حسم 

به دنیا چرا داشت انقدر برام مهم میشد؟!...

لباسهامو پوشیدم واز خونه بیرون زدم. 

حس میکردم باید به دیدن فاطمه خانم برم!....

خودکشی مادرم هنوز برام مشکوک بود.

تنهاخاطره ای که از مادرم داشتم گریه هاى همیشگى 

اش و دعواهاش باپدرم بود!...

 تنها کسی که میتونست بهم کمک کنه فاطمه بود...

هر چند ازکجامعلوم اون هم بمن راستش رو میگفت؟! 

اماامتحانش ضرر نداره !....من پولمو گرفتم!

به پدرم هم گفتم كه فردا به دبی میرم !....

اما قبلش میرم دنبال دنیا تا حقیقت رو بهش بگم!...

 هرچند خودش هم میدونه كه اون بچه از منه...

یاد اون شب لعنتى افتادم و مشت محکمی به فرمون 

ماشین زدم!......


فاطمه

 دلم شور دنیا رو میزد!...چرا تا الان بمن زنگ نزده 

بود؟!....ازحالش بی خبر بودم !...به پول هایی که 

براش میفرستادم اصلا دست نمیزد!

روی تخت کنار حوض درازکشیدم وچشمهامو روی 

هم گذاشتم.

 فاطمه...فاطمه خانم...بیدارنمیشی؟!

چشمهامو باز کردم با دیدن جعفر لبخند تلخی زدم 

وگفتم:بی معرفت شدی

قهقهه ى آرومى زد و گفت: همه جمع شده بودند

نشد بیام دیدنت!

ابروهامو در هم كردم و گفتم: حوری ها انقدر هواتو

دارن كه  منو فراموشم کردی؟!

 حوری من تویی!

ناز كردم و گفتم:اره جون خودت!

 ازم دلگیر نباش

 میخوام لمست کنم...دلم برات تنگ شده!....

 ای جانم......هنوز زوده واسه اینکارا

 خسته شدم...من ازاین تنهایی خسته شدم جعفر!

بهت خیلی احتیاج دارم

 من که گفتم ازدواج کن!

با اخم مشتی به بازوش زدم که لبخندی زد و گفت:

دست بزن هم که پیداکردی!

 بعد تو هیچ مردی به چشمم نیومد که حتى بخوام 

بهش فکر کنم!

 تو عشق وفادار منی!

 جعفر؟!

جانم خانمم؟!

 دل نگران دنیام

 اصلا نگران نباش !جاش امنه!...خودم هواشو دارم

سرم رو روی شونه اش گذاشتم که با صدای در غیبش 

زد.الان چندسال بود که رویای جعفرو تو خواب و بیداری 

می دیدم!

انقدر واقعی که گاهی اوقات یادم میره سال هاست 

دیگه اون ندارم وپیش خداست.

ضربه های دربلندتر شد.به سمت دررفتم وگفتم:کیه؟

 منم ستار! درو باز کن

صورتمو جمع کردم و گفتم: چیکار داری؟

 اگه کارم مهم نبود نمیومدم!

با اکراه درو براش باز کردم و جلوتر از اون راه افتادم.

 با شنیدن بسته شدن در به سمتش برگشتم وگفتم:   

چرادررو بستی؟!

چرا درو نبندم؟! میترسی ازم؟!

 از ادم نامرد باید ترسید

به سمت در رفتم و درو باز کردم رو هم گذاشتم .به 

سمت تخت رفت و روی تخت نشست و به حیاط نگاه کرد 

و گفت: مثل گذشته اس هیچ تغییری نکرده...فقط من و 

تو یکم پیرتر شدیم...

 نیومدی که گذشته رو از تو گور در بیاری؟!

نه!...اومدم بگم!...دنیا رو پیدا کردم!

با بهت بهش نگاه کردم وگفتم: دارى دروغ میگی!

 میدونی جاشو به عموهاش بگم میکشنش؟!

 میدونم برای معامله اومدی

 یه لیوان چایی نمیدی؟!

نمیخواستم باهاش مهربون باشم! امابخاطر دنیا 

مجبور بودم! 

به سمت کنار تخت رفتم و از قوری  داخل منقل 

براش چایی ریختم و به سمتش گرفتم. چشم ازم 

برنمیداشت !

دستهاشو جلو اورد و فنجون چای رو ازم گرفت و 

گفت:نمیدونی چقدر دلم میخواست  تمام این سال ها 

تو برام فقط یه بارچایی بریزی!

بااخم ازجا بلند شدم و گفتم: بهتره بس کنی ستار 

گذشته هاگذشته!...پسر تو زندگی دخترمن رو سیاه 

کرد! هیچ وقت حلالت نمیکنم !...نه تورو نه اون پسر 

نامردتر از خودت رو

دندونهاش رو روى هم فشرد:هر کس جای تو بود 

گردنش رو خرد میکردم!

 حرفت رو بزن و برو! این خونه نمیتونه زیاد وجودت 

رو تحمل کنه!

 با من ازدواج کن!...درعوض من جون دنیارو نجات 

میدم

از جام بلند شدم و بدون اینكه نگاهش كنم گفتم: 

پاشو برو بیرون!

 منطقی باش!...زندگی دخترو نوه ات برات مهم 

نیست؟!

 حاضرم جفتشون رو خاک کنم اما زن تو نامرد

 نشم !برو بیرون تا کنترل خودمو از دست ندادم!

با همون غرور همیشگی اش از جا بلند شد!یه بار 

دیگه نگاهم کرد وگفت:یه روز خودت میای بهم التماس 

میکنی که عقدت کنم!

منتظرجوابم نشد وازخونه خارج شد.

روی تخت نشستم و شروع به گریه کردن کردم.اگه واقعا

دنیا رو پیدا کرده باشه،جونش درخطره !....

خدایا خودت کمگم کن!...........

سرخ شدنش دیونه ام میکرد!... کنترل خودمو از دست 

دادم و لبهامو روی لبهاش گذاشتم.اول شوكه شداما

بعد از چند دقیقه حس کردم ، داره باهام همراهی 

میکنه.

حالا نوبت من بود!...کمی مکث کردم و وقتی متوجه 

شدم با میل همراهى ام میكنه، کنارش روی تخت 

نشستم و کاملا اونو در اغوش گرفتم وپرحرارت تر 

شروع به بوسیدن لب هاش کردم.

دلم میخواست زمان متوقف مى شد!اون هم چشم

هاشو از لذت بسته بود و این منو دیوونه تر میکرد.

محکم تر بغلش کردم!...

اون لحظه و اونجا دلم میخواست باهاش یکی بشم!

تاحالا با هیچ كس این حس رو نداشتم.

احساس کردم دیگه نمیتونم بیشتراز این خودم رو کنترل 

کنم!...اجبارا و ناخواسته اونو از خودم جدا کردم !

هر دونفس نفس میزدیم!...صورت دنیا حسابی سرخ 

شده بود و گرمای لذت بخشی از بدنش تشعشع

میكرد كه راحت میتونستم حسش کنم.

با شرم و خجالت نگاهم كرد و اروم لبخند زد وسرش

 روپایین انداخت!

دوباره بهش نزدیك شدم و پیشونى ام رو روى پیشونى 

اش گذاشتم وگفتم: بهتر نیست زودتر عقدکنیم ؟!...

من دیگه طاقت ندارم!....

بااین حرفم كاملا سرخ شد و سربزیر انداخت !....

قهقهه ای زدم وگفتم: چرا انقدر شرم و حیا و خجالت 

دختر؟!...سرتو بالا بگیر نگام کن!

سرش رو با تردید بلند کرد و نگاهم کرد.لبش از شدت

بوسه هاى من ورم کرده بود.

لبخندى زدم!... نمیدونم چرا باز هوس کردم اون رو 

ببوسم!

من انقدر بى اراده نبودم ! این دختر بامن چیكار 

كرده بود ؟!بى اراده یکبار دیگه لبهاشو به دهن گرفتم !

چشمهاشو باز کرد و با تعجب نگاهم کرد.لبخندی 

زدم وبدون اینکه لبهاشو ول کنم ملتمس نگاهش کردم 

که دوباره چشمهاشو بست و همراهی ام کرد.

هر دو تو اوج لذت بودیم که باصدای سرفه کسی از 

هم جدا شدیم!...اى هومن لعنت بهت!...مزاحم!...

 دنیا با دیدن هومن بی اراده تو صورتش زدو من

با لبخند دستش رو كشیدم!

هومن به سمتون اومد!مثل همیشه خیلی خونسرد 

بود و این باعث تعجب دنیا می شد!

در كمال وقاحت روی صندلی من نشست وگفت:خب 

ادامه بدین!

با این حرفش یکی زدم تو سرش و گفتم:پاشو برو 

گمشو! با این سنت بلد نیستی دربزنی؟!

 والا پشت دستم بو نکرده بودم که اینجا دو تا 

کفتر عاشق دارن كاراى بد بد میكنن وبه دور از چشم 

برادر عروس دارن لاو میترکونن !...تازه تو خجالت 

نمیکشی خواهر منو اینجور گرفتی تو بغلت میچلونی؟!

دنیا از خجالت سرش رو هم بلند نمیکرد. منم از 

حرفهاى هومن خنده ام گرفته بود و بلند بلند میخندیدم.

ابرو هاش رو در هم كرد وگفت : حالا فردا مجبورت 

كردم عقدش کنی حالى ات میشه!

بااین حرف هومن دنیا سرش رو بلند کرد و با تعجب 

به من نگاه کرد و هومن در ادامه لبخندی زد و گفت: 

امشبم باید بیای خواستگاری همینجا توبیمارستان!

به دنیا نگاه کردم و دستش رو اروم گرفتم وگفتم:حتما!

باز سرخ شد و سرشو پایین انداخت.هومن پس 

گردنی بمن زد و گفت: تا عقد نکردین دست هم بهش 

نزن!

 گمشو بینیم!فردا عقدش كنم از شر تو راحت شم!

خدا رو شكر مادرم ازبیمارستان رفته بود و جواد

رو هم به یه بیمارستان تو تهران منتقل كردند!

خیالمون ازاین بابت راحت شده بود.حالا تنها

استرس و دلمشغولیمون فقط عقد من و دنیا بود.

به هومن اشاره كردم تا از اتاق خارج بشیم كه دکتر 

وارد اتاق شد.






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر