قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 7 شهریور 1397 ، 02:15 ب.ظ

بادیدن دكتر ایستادم و لبخندی زدم وگفتم:سلام

 سلام اقای قنبریان!

و رو به دنیا کرد و گفت:مادرکوچولوی ما چطوره؟؟!

 مرسی خوبم!

 سردرد و حالت تهوع که نداری؟!

 نه خوبم!

 یه خبر خوب براتون دارم

هرسه به دکتر نگاه كردیم و دكتر لبخندی زد وگفت : 

فردادنیا خانم مرخص میشه!

انگار همراه با دنیا، دنیا رو هم بمن داده باشند.از 

ذوق نمیدونستم چى بگم.

دکتر هم بعد از توصیه های لازم از اتاق خارج شد و

من با شوق رو به هومن کردم وکفتم:من میرم شیرینی 

و گل بخرم بیام خواستگارى!

خیلی جدى گفت:ماهم پپسی میخریم ازت پدیرایی 

میکنیم!

منم مثل خودش جدى گفتم:تو مراسم خواستگاری چای

 میارن!

تو چشمهام زل زد و گفت:چای نداریم !....یا همین

 پپسی یا اصلا بیخیالش دختر بهت نمیدیم!

 باشه بابا! تو هم فورى مارو با دخترتون بترسون!

میرم شیرینى بگیرم!

و از اتاق خارج شدم. لحظه ى اخر نگاهی به دنیا 

انداختم وچشمکی زدم .خدایا باورم نمیشد!... بالاخره 

دنیا مال من میشد!....

هیچ وقت فکر نمیکردم طعم عشق روبچشم...حتی به

ذهنم هم خطور نمیکرد عاشق یه زن مطلقه بشم اونم 

زنی که یه بچه هم داشته باشه.

اما خدایا شكرت!...شكرت كه این لطف رو به من 

هدیه كردى!...یك عمر سپاسگزارتم!.....
.
.
.
دنیا

به دخترم نگاه کردم.چشماش رو بسته بود و همین 

جورسینه امو میک میزد.

خدایاشکرت که دخترم سالمه... یاد كیان افتادم !

یاداون شب!.... چقدر معذب شدم! ازخجالت لبمو 

گاز کرفتم.

کیان زیر پاهام بود و سعی داشت کمکم کنه،دخترم رو 

به دنیا بیارم.

این مرد یه فرشته بود!!!...باورم نمیشد بعد فرهاد 

عاشق مردی بشم...هیچ وقت فکر نمیکردم مردی 

بتونه انقدر بهم نزدیک بشه...وقتى کارهایی که برام 

کرده بود رو با کارهای فرهاد مقایسه میکردم متوجه 

میشدم کیان کجا و فرهاد نامرد کجا؟!....

دخترم خوابید!... سینه رواز دهنش خارج کردم و

آروم اون رو بوسیدم و سرجاش گذاشتم، که هومن 

وارداتاق شد!

کنارم نشست و مهربون نگام کرد.لبخندی زد و گفت:  

حالت خوبه؟

 خوبم مرسی!

دوستش داری؟؟؟

سرمو پایین انداختم !...آخه روم نمیشد بهش درباره 

احساسم به کیان بگم !

خنده ی کوتاهی کرد و گفت:حقته که طعم خوشبختی 

روبچشی!

به سمتم خم شد و روى موهام رو بوسید و گفت:تاوقتی 

زنده ام ازت حمایت میکنم!

بغض بدی به گلوم نشست.سرم رو بلند کردم و به 

هومن نگاه کردم .اشک بی اختیار از چشمم سرازیر 

شد.

هومن تلخ خندید و گفت :گریه نکن!زشت میشی!

کیان پشیمون میشه، رو دستم میمونى!

منم تلخ خندیدم وگفتم:مرسی که هستی!من بدون

 تو وکیان معلوم نبود چطور میخواستم زندگی کنم!

__ كیان كیه؟!...فقط داداشت!...

و بادى به سینه اش انداخت.

در همین حین کیان تقه ای به در زد که هومن 

همونطور كه سینه هاشو باد كرده بود، گفت:بفرمایید!

کیان با گل و شیرینی وارد اتاق شد و هومن به 

استقبالش رفت و گفت:خوش اومدین!قدمتون رو تخم 

چشمهاى خودتون!

کیان خندید و گفت:گمشووو!...

هومن نگاهم کرد و بعد یکی تو سر كیان زد و گفت:

خودت !!!اقا نفر بعدی از این خوشم نیومد! دخترم  

بهش نمیدم!

نتونستم جلوى خنده امو بگیرم و زیر خنده زدم!...

کیان هم با خنده یه پس گردنی به هومن زد وگفت:

جرات داری به کسی غیر من بدیش ؟!...سرتو میبرم!

وکنارم روی صندلی نشست و هومن روبروش نشست

و شروع به باز کردن گره جعبه شیرینی کرد و گفت:

کیان ازاین شیرینی های مونده اورده باشی ابروت 

رو میبرم و دختر كه خوبه!ننه بزرگمونم دستت 

نمیدم!.....


کل مراسم خواستگاری باتیکه های خنده دار هومن 

گذشت.اصلا دوست نداشتم اما کیان ١٣٩٦سکه و

همین طور یه خونه ویلایی رو تو مرکز تهران بعنوان 

مهریه ام تعیین کرد !....

هومن بعد از كلى دلقك بازى از جاش بلند شد و 

درحالیكه قصد داشت از اتاق خارج بشه،گفت:من 

برم ویلا یکم استراحت کنم !شماهم حرفاتون رو باهم 

بزنید و به تفاهم برسین!فردانگین وقت نداشتیم سنگ  

هامونو باهم وا بكنیم!...هومن سرخر بود و حتى نذاشت 

ما باهم خلوت كنیم و از این حرفا...

 باشه حالا!...برو درو هم پشت سرت ببند!

خیلی جدى به كیان نگاه كرد و كفت: چرادرو ببندم؟!

 اى کوفت !....برو

بعد از رفتن هومن کیان ازجاش بلند شد و کنارم روی 

تخت نشست وگفت:خب عروس خانم از خواستگارى 

امروز راضى بودى؟! 

 كیان!...مگه من دختر بچه بودم كه عقده ى این 

چیزهارو داشته باشم؟!لازم نبود انقدر زیاد باشه!

 دنیا

 بله

کمی مکث کرد و باز گفت: دنیا

 بله

نفسش رو صدادار خارج کرد و گفت: دنیا

سرم رو بالا گرفتم و به صورت اصلاح شده اش نگاه 

کردم وگفتم: بله

با حرص نگاهم کرد و گفت:صدام کن!

گیج نگاهش کردم و اون گفت:بگو کیان

 کیان

باصدایی پر از عشق گفت:جون دلم...جون کیان... 

عمر كیان...نفسم!

احساس کردم ازشنیدن جوابش ذوب شدم! پس دلش 

میخواست اینجورى جواب بدم؟!

دوباره صدام کرد:دنیا

کمی مکث کردم و با صدای ارومی گفتم:جان...م

محکم بغلم کرد که شوكه نگاهش کردم !...با حرارت 

نگاهم میکرد!

تاب نگاه کردن تو چشمهاش رو نداشتم. سرم رو 

پایین انداختم وزیر گلوشو بی اختیار بوییدم !محکم 

تربغلم کرد و گفت:عاشقتم!... دلم میخواد تو هم بهم 

بگی که دوستم داری وعاشقمی!

نمیدونم چرابغض کردم.باهمون صدای بغض دارم 

گفتم:من...من بلدنیستم...

منو از خودش جدا کرد وصورتمو با دستهاش قاب گرفت 

و گفت:لازم نیست بلد باشی!..سادگی چشمهات پراز 

عشقه...لبخندهاى گاه و بیگاهت که بهم هدیه میدی

 پراز عشقه! دنیا نازکردن بی اختیاری ات پراز عشوه 

اس تاحالا کسی زن یا دختری رو ندیدم که انقدر ساده 

ناز كنه و دل هرمردی رو باهمین سادگی اش ببره...

زبونم بند اومده بود! نمیدونستم چی باید بهش بگم ؟!

کیان خیلی راحت از حسش میگفت،اما من گیج و منگ 

فقط نگاهش میکردم!

سرم رو كه بلند كردم دیدم چشمهاش به لبهامه!

 حس کردم باید منم اونو ببوسم! 

منم به لبهاش نگاه کردم !...كیان صورتش رو نزدیک تر 

اورد.

اب دهنم رو صدادار بلعیدم که گرمای لبهاش روروی 

لبهام حس کردم.اما هیچ تکونی نمیخورد.انگار لبهاش 

منتظر بودند تا من شروع کنم !

چشمهامو بازکردم!با چشمای خمارش بهم نگاه میکرد. 

با خودم گفتم: بلاخره باید منم ازیه جا شروع کنم!

 چشمهامو بستم ولبهاشو اروم به دهن گرفتم!... بار 

اولم بود پیش قدم میشدم !...نمیدونستم باید چطور

رفتار كنم که خوشش بیاد!

کیان اروم همراهى ام كرد و باز لبهاش و بی حرکت 

نگه داشت! انگار داشت یادم میداد!...حرکاتشو تکرار

میکردم!

یک لحظه خنده ام گرفت از این اموزش لب گرفتن

که تو سکوت داشتیم انجام میدادیم ونتونستم جلوى 

خودمو بگیرم !

لبهامو ازش جداکردم و صورتمو تو یقه ى پیراهنش قایم 

کردم و شروع به خندیدن کردم !

خنده کیان هم بلند شد و منو از خودش جداکرد!

با یه حرکت روم خیمه زد و نگاهم کرد و گفت:کم کم 

یاد میگیری!

 چیی....

باگذاشتن لبهاش روی لبهام حرفم نیمه تمام موند.با 

كمال میل همراهى اش کردم ولذت بردم...............


ظهر دنیا رو مرخص کردیم و مستقیم به سمت دفتر 

ازدواج رفتیم!

هومن برامون نوبت گرفته بود و اصرار داشت كه هرچه 

زودتر فقط عقد كنیم!ما هم بر خلاف میلم بی سر و 

صدا عقد کردیم و بعد اون به سمت ویلا رفتیم! 

تمام طول راه هومن بشکن زد و قرداد و آواز خوند!

من كه به اداهاش عادت داشتم اما دنیا کلی به کارهاش 

خندید!

اما نمیدونم چرا دنیا از قبل هم ساكت تر شده بود!

حسابی بی تاب بودم تا به ویلا برسیم و با دنیا خلوت 

کنم!

بمحض واردشدن دخترمون شروع به گریه کرد!دنیا

رو به من کرد و گفت:من برم به بچه شیر بدم!

 دنیا

 بله

با دلخورى نگاهش کردم که سرش رو پایین انداخت 

ولى بلافاصله بلند کرد و با لپای سرخ نگام کرد وگفت:  

جانم؟!

انقدر غلیظ و با محبت گفت: جانم ؟!که خشکم زد !

نمیدونم این هومن اجنه انگار موشو اتیش زده باشن،

از كجا پیداش شد و یه پس گردنی بهم زد وگفت:مرد 

هم انقدر بی جنبه ؟!...خوبه فقط گفت جانم!

هولش دادم و گفتم: برو بابا

روبه دنیا که میخندید کردم و گفتم:برو اتاق اخر راه 

پله ها، سمت راست

 چشم

بعداز رفتن دنیا روبه هومن کردم و گفتم:میگم نهار چی 

داریم؟؟؟

 از دیشب جوجه اماده کردم، گفتم رسیدیم خونه

 کباب میکنم!

 دمت گرم !...بریم کباب کنیم كه خیلی گرسنه ام!

 توبرو پیش عروس خانم !من کباب میکنم بعد

صداتون  میکنم!

 فعلا عروس خانم داره دخترمونو میخوابونه!

هردو لبخند تلخى زدیم و به سمت اسپزخونه رفتیم!

 همونطور كه همكارى میكردیم،هومن پرسید:میگم 

شناسنامه ى بچه چی میشه؟!

 به اسم خودم براش شناسنامه میگیرم! 

با تردید پرسید: مطمئنی ؟

و من با دلخورى جواب دادم: هومن من اون بچه رو به 

دنیا اوردم!اون دختر، دختر منه!....

هومن یه پس گردنى محكم بهم زد و گفت:دمت گرم 

خیلی مردی!

باپام بهش لگد زدم و گفتم: مریضی هی پس گردنى

 بمن میزنی؟!...

خندید و گفت:اخه شوهر خواهرو زدن خیلی حال 

میده....تازه كجاشو دیدى امشب میخوام بیام بینتونم

بخوابم!...

 خاك برسر منحرفت كنن!....
.
.
.
دنیا

دخترم بعد شیرخوردن خوابید!... پوشکش رو هم عوض 

کردم و اونو داخل سبدی بافتنی ک کیان براش خریده 

بود گذاشتم!

به خودم تو اینه نگاه کردم !...چقدر قیافه ام درب و 

داغون شده بود!

حس کردم تمام بدنمم بوى مشمئز گرفته ؛آخه چند 

روز بود كه حموم نرفته بودم!

 فکر کنم كیان رفته تا استراحت كنه ،چون صداش 

شنیده نمیشد!

پس منم بسمت حمام رفتم و یه دوش حسابی گرفتم.

حوله روی اویز داخل حمام روبرداشتم و دور خودم 

پیچیدم !...حوله انقدر کوچیک بود،جایی از بدنم رو نمی 

پوشوند!از حمام بیرون اومدم  تا لباس بپوشم!

بسمت کمد رفتم که باشنیدن صدای کیان خشکم زد !

خدایا بكش و راحتم كن!... بااین وضع چطور برگردم؟

 تنهایی حموم رفتی؟!

هیییییعععع!حتى جرات برگشتن رو هم نداشتم! 

صدای قدمهاش  رو شنیدم که از پشت سر بهم نزدیک 

میشد.

 چرا برنمیگردی؟!

 چیزه....یعنی...من...خب...میشه بری بیرون تا من 

لباس بپوشم؟!

دستهاى گرمش رو روی بازوهاى لختم قرارداد و من رو 

به سمت خودش برگردوند.

از گرمای دستش منم گر گرفتم.سنگینی نگاهش رو 

كاملا حس میکردم !با تردید سرمو بالا گرفتم که با دیدن 

صورتم گفت: آخه دنیا تو چرا انقدر خواستنی هستی؟!

اصلا نمیدونستم بهش چی بگم!نگاش کردم و باصدای 

لرزون و ضعیفی گفتم:کیان؟!

انقدر آروم گفتم که خودم هم نشنیدم .بهم نزدیک تر شد 

و گفت:جون کیان؟!

__ من...من راستش......

صدای در زدن باعث شد از هم جدابشیم. کیان پوفى

كرد و کلافه بسمت در رفت و گفت:الان میام هومن!

و مهربون و با عشق نگاهم کرد و گفت: لباس بپوش 

تا سرما نخوری!.............


بعد از بیرون رفتن کیان یک دست بلوز و دامن برداشتم 

و تنم کردم و به سمت تخت رفتم .

ساعت ۱۵.۳۰ دقیقه و عصر بود !

خیلی احساس خستگی میکردم.روی تخت درازکشیدم 

که کیان سینی بدست وارد اتاق شد.

بادیدنش سریع نشستم.سینی رو روی میز وسط 

اتاق گذاشت و گفت: گلم پاشو نهار بخور.

از لحن حرف زدنش دلم ضعف رفت! چقدر این مرد 

مهربون بود!نگاهم کرد و لبخندی زد.

از جا بلند شدم و کنارش پشت میز نشستم!

بوی جوجه حسابی اشتهام رو تحریک کرده بود !کیان 

لقمه ای برام گرفت وگفت: عزیزم بیا یه لقمه بخور جون 

بگیری!

با خجالت گفتم: ممنونم! 

هر دووباهم نهار خوردیم. بعد تمام شدن نهارخواستم

 سینی روپایین ببرم که کیان گفت: خودم میبرم پایین تو

استراحت کن.

بعد از خارج شدن کیان سریع بسمت روشویی رفتم !

صورتم رو شستم و بسمت میز توالت رفتم !صورتم 

خیلی بی روح بود!هیچ لوازم ارایشی هم نداشتم!

دستم به سمت کشوی میزرفت و وقتی بازش کردم 

چند تا رژ وخط چشم وریمل دیدم !

ولی نمیدونستم کیان از چه مدل ارایشی خوشش 

میومد!پس یکی از رژهاروبرداشتم و به لبم زدم .

قرمز آتیشی بود!تا حالا این رنگی به لبهام نزده بودم !

باتعجب محو زیبایی لبهام شده بودم!

شروع کردم به غنچه کردن لبهام و همزمان با خودم 

گفتم: بذار پاکش کنم تا کیان نیومده! نگاه  كن رنگش 

چقدر جلفه!

با صدای کیان از جا پریدم ودستم رو روی قلبم 

گذاشتم: حق نداری پاکش کنی

بهش نگاه کردم و با دستپاچگی گفتم: آخه خیلی 

پررنگه!

با لبخند جذابش بسمتم اومد!

وای خدایا!....میخواد چیکار کنه؟! سرم روپایین 

انداختم که بهم چسبید!با حس برخورد بدنش به بدنم 

دلم ضعف رفت وحس خاصی بهم دست داد ؟!

چرا قبلا کنار فرهاد این حس رو نداشتم....

 بهم نگاه کن!

انقدر درخواستش لذت بخش بود که نتونستم نگاهش

 نکنم! 

با شرمندگى آمیخته به لذت بهش نگاه کردم .دلم 

میخواست تواغوشش حل بشم. 

دستهاشو دور کمرم حلقه کرد و منو بیشتر بخودش 

نزدیک کرد!انقدر بهم نزدیک بودیم که تپش قلبش رو 

حس میکردم.صورتش رو به صورتم نزدیک کرد.

چشهامو بستم!انتظارداشتم لبهامو ببوسه ولی 

حرارت لبهاش پیشونی ام رو آتیش زد!

سرم رو به سینه اش چسبوندم که پاهام از زمین 

جداشد. 

منو بلند کرد وبه سمت تخت رفت.من روی تخت 

گذاشت و روم خیمه زد.

هردومون نامنظم نفس میکشیدیم ،جدی نگام کرد

و گفت :ازاینکه عقدت کردم پشیمون شدم!

یخ كردم!....با بغض و بهت نگاهش كردم! باورم نمیشد

همچین حرفی بمن زده باشه!

یک لحظه دید چشمهام تار شدو بغض بدی گلومو 

گرفت.

متوجه حالم شددستش رو نوازش وار روی صورتم 

کشیدوادامه داد:قبل اینکه عقدت کنم باهام راحت تر

بودى!

نتونستم جلوی خودمو بگیرم!...خودمو تو بغلش 

انداختم و مثل بچه هاى لوس گریه رو سردادم!

 منو از خودش جدا کرد و گفت:ببخش عزیزم!...شوخى

بود اما تو بهم قول بده هیچ وقت گریه نکنی! 

اشکهات نابودم میکنه!

با صدای بغض الودى گفتم: چشم!

 دنیا...چقدر لبت خواستنی ترشده با این رنگ!

فرصت حرف زدن بیشتر بهش ندادم و محکم 

لبهاشو به دهن گرفتم و با حرص بوسیدم!


خواستم ازش جدابشم امابهم این اجازه رو نداد!

محكم تراز قبل بغلم کرد و لبهامو با شدت بیشتری 

بوسید! دستش به سمت یقه ى پیراهنم رفت و بدون 

اینکه ازلبهام دست بکشه دکمه های بلوزم رو باز کرد!

 کمی خجالت کشیدم و خودم رو عقب کشیدم که کاملا 

روم خوابید بدون اینكه سنگینى بدنش رو روم بندازه!

ازمن جدا شد و گفت:دنیا کاریت ندارم فقط میخوام 

خجالتت ازبین بره!قول میدم به رابطه ختم نشه حس و 

حال الانمون!

بهش اعتماد داشتم و مطمئن بودم میتونه خودش رو 

کنترل کنه! پس منم عطش وار همراهی اش کردم و 

لباسهاش رو از تنم دراوردم !اماجرات نگاه کردن بهش 

رو نداشتم!

 اون هم با عشق و علاقه ى وافر در حالیكه تموم تنم 

رو بوسه بارون میكرد، لباسهاى منو از تنم دراورد!

دستهام شروع به لرزیدن کرده بودند!منو محکم بغل 

کردو گفت:چرا می لرزی دنیام؟!

خیلی اروم گفتم: چیزی نیست!

گرمای بدنش بی قرارم میکرد...از حس برخورد بدنش 

بابدنم یاد روزهای اول ازدواجم با فرهاد افتادم.....

شب عروسی بدی داشتم !!!!!.....

فرهاد شب عروسی مون با  بى رحمى تمام و قساوت 

كامل قلب دخترونه هامو تصاحب کرد.

کل بدنم رو کبود کرده بود!

 وقتی بیدارشدم فرهاد تو اتاق نبود! بادرد از جا بلند

شدم و خواستم به سمت حمام برم که باچشمهای 

سرخ وارد اتاق شد!

با وحشت بهش نگاه کردم و اون حیوون به سمتم اومد 

باشهوت و هوس بهم دست میزد و از برخورد دستش

 به بدن لختم حس عجیبی بهم دست میداد!

 پوست بدنم دون دون میشداما خبری از لذتی که 

دخترای اطرافم میگفتن نبود.

باصدای کیان از گذشته خارج شدم!

 دنیام...نفسم حواست کجاست؟!

 ببخشید

انگار متوجه افکارم شده بود محکم تربغلم کرد و 

گفت:منوباکسی مقایسه نکن من خوشبختت میکنم!

سرم رو به سینه اش چسبوندم و زیر گلوشو بوسیدم. 

صدای قلبش انقدر بهم ارامش داد که نفهمیدم کی 

خوابم برد.

باصدای نق نق زندگی بیدارشدم!... همه جا تاریک 

بود.چشمهامو بازوبسته کردم که دیدم کیان زندگی رو 

بغل کرده و تو اتاق میگرده!

لبخندی زدم و گفتم:سلام...اذیتت کرد؟!

کیان بادیدن من لبخندی زد و گفت: نمیخواستم بیدار 

بشى!ولی الان یک ساعتی هست زندگی بیدارشده 

و دیگه صبرش تموم شده شیر میخواد!

 چرا بیدارم نکردی؟! 

 دلم نیومد

به سمتم اومد و کنارم روی تخت نشست و زندگی رو 

تو بغلم گذاشت!

 زندگی سریع سینه امو بدهن گرفت و شروع به 

شیرخوردن کرد.

سنگینی نگاه کیان رو روی خودم حس کردم و سرم رو 

بلندکردم که دیدم باچشمای خمار و سرخ داره نگام

میکنه!

تازه بخودم اومدم !...كاملا لخت بودم و پتو فقط تا نیمه 

های بدنم رو پوشونده بود!

حسابی خجالت کشیدم اما کارازخجالت گذشته بود!

باید پتو رو با دست ازاد رو بدنم کشیدم که کیان بهم 

نزدیک تر شد و پتو رو پایین کشید!

با خجالت نگاهش کردم.دستش رو نوازش وار روی 

صورت کشید و گفت:ازنگاه کردن هم محرومم میکنی؟!

خدای من این مرد چرا انقدر خوب بود.....

سرم وپایین انداختم وگفتم:سردمه!

__ گرمت میکنم!

بهم نزدیک شد و ازپشت بغلم کرد و پتو رو تا روی 

زندگی بالا کشید. 

دستهاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:گرمت شد؟!

مورمورم میشد و حس قلقلک بهم دست میداد......


خنده ی ریزی کردم که کیان صورتش رو به گوشم 

چسبوند وگفت:چرا میخندی؟!

ازبرخورد لبش به لاله م گوشم قلقلکم اومد و باز هم 

خندیدم!

محکم تربغلم کرد و گفت : اینجورى نخند! خوردنی 

ترمیشی!

گرمای بدنش حالم رو دگرگون میکرد!بچه هم خوابیده

بود و روم نمیشد بهش بگم بچه خوابیده و باید اونو

 سرجاش بزارم!

اما اون فهمیده تر از این حرفها بود!لاله ى  گوشم 

رو اروم بوسید و گفت:دخترمون خوابید!بده توی تختش

بزارمش!

تشکر امیز نگاهش کردم !ازتخت پایین رفت و بچه رو 

سرجاش گذاشت!

 اسمش رو چى میزارى؟!

با خجالت سرمو پایین انداختم:هرچى پدرش كفت!

صدایى ازش بلند نشد.سرم رو بالا اوردم و نگاهش

كردم.

لبخند تلخى زد و گفت: پدرش چى دوست داشت؟!

وا!!...چشه؟!...با تعجب نگاهش كردم و گفتم:هنوز

حرفى نزده!...

 یعنى تا كى میخواى صبر كنى!...الانشم دیره!

تا وقتى بگه!...

 هرجور خودت صلاح میدونى!...

 یعنى هیچى مدنظرت نیست؟!

چنان سرش رو بالا آورد كه گفتم گردنش خرد شد!

 من؟!

 وا!...مگه جز تو پدر دیگه اى هم داره؟!

با ذوق به سمتم اومد و چنان فشارم داد كه جیغم 

به هوا رفت!...

 واى دنیا عاشقتممممم!...

 ایییی كیان!...

 جونم!...جون دل كیان؟!...عمر كیان!...عشق كیان!

 دردم اوردى!...عوض این كارها یه اسم بگو!...

با خجالت لبخندى زد و گفت:همیشه دلم میخواست

اسم دخترم رو بزارم كیاناز...

از خوشى زیاد قهقهه اى زدم!...

یعنى انقدر قبولش كرده بود كه اسم خودش رو به

دخترم بده!...

خدایا شكرت!...شكرت كه انقدر رئوفى!... 

اما كیان پنچر شده بود و با لبهاى ورچیده نگاهم 

میكرد!

 چى شده كیان؟!

 انقدر ضایع بود؟!

 چى؟!

 اسمى كه انتخاب كردم!

دوباره خندیدم:عالیه!...عاشقش شدم!

 نه دنیا اگه قشنگ نیست.میگردیم یكى بهترشو

انتخاب میكنیم!نمیخوام بعدها به دخترم بخندن!

 نه !نه كیان!...بخدا من واس اسمش نخندیدم!

اتفاقا اسمش عالیه!....

مرد گنده لب ورچید:پس به چى خندیدى؟!

 راستش از اینكه به اسم دخترمون فكر كردى 

خوشحال شدم و از خوشحالى زیاد خندیدم!...

كیان من تا اخر عمرم مدیونتم و كنیزت میمونم!...

تو چشمهام زل زد و كفت: تو تو زندگى ام باش و 

فقط سرورى كن!....دنیا من عاشقتم و  عاشقت 

میمونم! تا اخر عمرم!...

بى اختیار بغلش كردم!...و تموم تنش رو بوسه بارون

كردم!...صورتش رو با دستهام گرفتم و لبهام رو روى

لبهاش قرار دادم!...

و بعد لبخندى بهش زدم و گفتم:عاشق اسم كیان

و كیانازم!...دوتا از دوست داشتنى ترین آدمهاى

زندگى ام!...

و دوباره لبهامو روى لبهاش قرار دادم!






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر