قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 7 شهریور 1397 ، 02:17 ب.ظ

کیان

همه ى حرکات این دختر پر از ناز بود و من پرا ازحس

نیاز بودم!با اینکه ازعمد اینکارها رو نمیکردم اما واقعا 

خواستنی و دلنشین بود!...

 عطر تنش با اینكه ادكلنى نزده بود اما شیرین بود و

دیونه ام میکرد!... دلم میخواست باهاش یکی بشم!

اما نمیخواستم یکی شدنمون فقط از طرف من باشه !

دلم میخواست كه اون هم مثل من مشتاق باشه!مشتاق 

یه رابطه ى عاشقونه !

به ذهنم میرسید، انگار هنوز به یاد فرهاد بود!

حس میکنم هر بار بهش نزدیک میشم یاد رابطه اش 

بافرهاد می افتاد و این براى من غیر قابل تحمل بود!

بر خلاف میلم باید صبر میکردم تا اون خودش برای 

رابطه امون پیش قدم بشه.

خسته شده بود و روى تخت دراز كشیده بود!...

کنارش روى تخت نشستم و بغلش کردم و باخودم فكر

كردم:الان خودشو جمع میکنه !...

اما در كمال تعجب بغلم کرد!قند تو دلم آب كردند!...

امیدوار شدم و آروم سرش رو بوسیدم و گفتم: 

دنیام....دنیای من

جانم

بامن راحتی؟؟؟

سرش و بلند کرد و دقایقى با لبخند نگاهم کرد!انگار

با خودش حساب و كتاب میكرد:نمیدونم اسمش چیه...

یه حس جدیده!... من حس میکنم زندگى ام به تو وابسته 

شده!...وقتی ازم دورمیشی حس میکنم انگار دارن تو 

دلم رخت میشورن!و این برام حس خیلی بدیه !...

ولی وقتی میای پیشم ... دیدی وقتی دستت میسوزه 

میذاریش تو اب سرد چه حسی بهت دست میده؟!

 اوهوم!

 وقتی بهم نزدیک میشی همچین حسی دارم کیان!

قهقهه اى زدم و درآغوشش كشیدم:تو این حرفای قشنگ 

و ساده رو از کجات میاری دختر؟!

و اون طبق معمول با خجالت سرش رو تو بغلم پنهون 

کرد! 

اینبار نوبت من بود!...صورتش رو با دستهام قاب 

گرفتم و گفتم:این عشقه...دنیام... من عاشقتم و تو

هم عاشقمی و یه چیزدیگه!اینكه تا وقتی خودت نخوای 

رابطه مون ازاینی که الان هست جلوتر نمیره!...

تشکر امیز نگاهم کرد و با لذت سرش رو روى سینه ام

گذاشت و بوسه ى محكمى روى سینه ام گذاشت!
.
.
.
دنیا

با صدای نق نق كیاناز بیدار شدم !با عشق بغلش 

کردم و بهش شیر دادم! 

به عكس من كه باز هم خواب داشتم؛حسابی خوابیده 

بود و دیگه خوابش نمیومد.

كیاناز رو کنار کیان روی تخت گذاشتم وبه سمت حمام 

رفتم یه دوش حسابى گرفتم تا سرحال بشم!

بعد پوشیدن لباسهام به سمت اشپزخونه رفتم تا 

صبحونه رو اماده کنم. 

موقع راه رفتن یكم اذیت میشدم ودرد داشتم! اما تحرک

برام خوب بود.

شروع به اماده کردن صبحونه کردم!ساعت حدود

۱۱ظهر بود! تمام دیروز و دیشب رو خواب بودیم!...

 نمیدونم چرا خبری از هومن نبود!...

 درحال چیدن میز بودم که با صدای خنده ی کیان 

سرم رو بلندکردم و بهش نگاه كردم و اون درحالی که 

با كیاناز حرف میزد و میخندید،از پله ها پایین اومد. 

با دیدنشون لبخندی زدم! کیان به سمتم اومد و با 

مهر گفت: چرا تو داری کارمیکنی؟!

 خوبم نگران نباش!

 نمیتونم نگران نباشم

 حالم خوبه خیالت راحت

بهم نزدیک تر شد و روم خم شد و با شیطنت گفت:

پس حالت خوبه

ازطرز نگاه کردنش جا خوردم وگفتم: ها...

به لبهام خیره شد و گفت: پس یعنی ... من میتونم 

باهات...

یه قدم به عقب برگشتم و گفتم:تو چی؟!...

باصدای هومن هردو به در نگاه کردیم: مریضی خواهر

 منو اذیت میکنی؟!خوشت میاد منم با خواهر تو این

كارو بكنم؟!

کجا بودی خروس بی محل؟!

__ داشتم برای عزیر دلم شناسنامه میگرفتم!...

هر دو همزمان گفتیم :چی؟!

شناسنامه ای سبزرنگ کوچیکی به سمتون گرفت و 

گفت:

 اینم شناسنامه ی كیاناز...کلی بخاطر ازدواجتون و

تاریخ تولدش زیر لفظى دادم!

با ذوق شناسنامه رو برداشتم و با دیدن اسم کیان 

به عنوان پدر بچه شوكه بهش نگاه کردم که دیدم 

كیان چشمکی بهم زد.

انقدر ذوق كردم که اگه از هومن خجالت نمیکشیدم 

محکم بغلش میکردم...اما فقط با نگاهى عاشقونه

بهش خیره شدم و لبخند زدم و خطاب به هومن 

گفتم:بفرمایید صبحونه!

دور هم صبحانه می خوردیم که هومن گفت:موندنتون

اینجا اصلا درست نیست!

_کجا بریم؟!

_برگردیم تهران!كارهاى فیلممون هم مونده!...تهیه

كننده هم صداش دراومد!

_نه میخوام با دنیا بریم ماه عسل!

به کیان نگاه کردم که گفت: پاریس رو خیلی دوست 

دارم اما ونیز یه چیز دیگه است!... هوم؟!...تو نظرت 

چیه؟!

سرمو پایین انداختم وگفتم:من پاسپورت ندارم...اگه 

موافق باشی بریم مشهد!

برق خاصی تو چشمهای کیان درخشید که هومن 

دستش رو بلند كرد و یه پس گردنى به گردن کیان زد .

خندیدم و گفتم:چرا میزنیش؟!

 چون همیشه خدا کافره !  ببین بفکر چیه!كه 

خواهرمنو ببره اونور اب چشم و گوشش رو باز کنه 

اما قربون خواهر عاقلم برم كه میخواد بره زیارت !

خجالت بکش کیان!...نصف توئه!...

باحرف هومن کیانم خندید وگفت: آدم فروش دارم 

برات!...پوستتو به موقعش میکنم !

بچه ها من امشب به تهران برمیگردم!

 سرخر!...توهم با ما بیا!

 میخوام برم به دوس دخترام برسم !...دلشون برام

تنگ شده!...

 ادم نمیشی؟!

_نوچ!... چون من شانس ندارم یه دختر خوب گیرم 

بیاد ادمم کنه!مثل تو!...

و نیشش رو باز كرد و به كیان خیره شد .

كیان خندید و گفت:كوفت!

هومن لبخند ملیحى زد و از جا بلند شد و كیاناز رو 

بغل کرد و در حالیكه باهاش بازى میكرد،به طبقه 

بالا رفت.

کیان دستم رو گرفت و گفت: بلیط بگیرم امشب 

بریم؟! 

 هرطور خودت صلاح میدونی !

كیان لبخندى بهم زد و یه مرتبه گفت: دوستت دارم! 

بی اختیار خودمو تو بغلش انداختم  و نمیدونم چرا 

بغضم ترکید و اشكهام جارى شد!

كیان با تعجب منو از خودش جدا کرد و گفت:چرا 

گریه خانمی؟!...

 همیشه فکر میکردم دارى بهم کمک کنی اما فكرشو 

نمیكردم تا این حد که كیاناز رو دختر خودت بدونی و

به فرزندى قبولش كنى!

 دنیا شک نکن من پدر واقعی اشم!

به عمد لبهامو روی لبهاش گذاشتم و خیره نگاهش 

کردم!

اول با تعجب نگاهم كرد و بعد در حالیكه خنده اش 

گرفته بود،همراهى ام کرد!

خدایا مهرش زیاد به دلم نشسته! این خوشی رو ازم 

نگیر! 

بعدجمع کردن میز صبحانه بهمراه کیان و كیاناز

  به بازار رفتیم و یه خرید كلى از رخت و لباس

كردیم!وسط پاساژ یه جا چشممون به مغازه ى لباس 

زیر افتاد!من فورى نگاهم رو برداشتم و خواستم رد 

بشم كه دستم رو گرفت و منو به سمت مغازه لباس 

زیر كشوند و گفت:بیا برو داخل!

 نههههه!....از اینها احتیاج ندارم!

خندید و گفت: حرف نزن بیا برو داخل!

به اصرار کیان وارد مغازه شدم و به محض اینكه 

وارد شدیم،خانم فروشنده روبه کیان کرد وگفت :وای 

اقاى قنبریان!... باورم نمیشه اومدین مغازه من!....

کیان لبخند قشنگی زد و گفت:چند دست ست 

خوشگل برای خانمم میخوام

 واى ى ى ى ى!مگه شما مجرد نبودین؟!

 نه!...متاهلم!


نمیدونم چرا حسادتم گل كرد و یه مرتبه دست روى 

دست کیان كه كیاناز رو در اغوش داشت،گذاشتم و 

گفتم:یه دختر هم  داریم!....

ازنگاه مزخرف و هیز دختره اصلا خوشم نیومد !....

کیان چند دست راحتی و چند دست لباس زیر و 

لباس خواب برداشت !

با چشمهاى  گردشده نگاهش کردم و گفتم:کیان 

چه احتیاجى به اینهمه لباس هست؟!

شیطون نگاهم کرد و زیر گوشم گفت: داریم میریم 

ماه عسل !...اونجا لازممون میشه!

باز سرخ شدم ولبمو گاز گرفتم که سرش رو به گوشم 

نزدیک کرد و گفت:نكن!...كندیشون!... واس من 

هیچى نزاشتى!

احساس كردم گر گرفتم و دیگه حتى سرمم بالا

 نیاوردم!...
.
.
.
ساعت حدود دوازده شب بود که به مشهد رسیدیم

 هومن برامون اتاق رزرو کرده بود!

بسمت هتل رفتیم.هتلمون روبروی حرم بود و از 

پنجره اش راحت میشد حرم رو دید!

باهم به طبقه هفتم رفتیم هتل بزرگ و شیکی بود. 

كیاناز تو خواب ناز بود! اونو داخل كریر گذاشتم و

به سمت چمدونم رفتم تا لباسهام رو عوض کنم 

كه دیدم کیان ست قرمزرنگی رو به سمتم گرفت 

و گفت:اینو بپوش!

با خجالت نگاهش کردم وست خواب رو از دستش 

گرفتم و به سمت حمام رفتم!

 اونجا لباسهامو عوض کردم!... بادیدن سر و وضع 

خودم تواینه حسابی سرخ شدم!

 یه تاپ بالا ناف بود با یه شرتك کوتاه!...پارچه اش 

خیلی راحت و نرم بود !

چون زایمانم طبیعى بود خیلی زود شكمم پایین

رفت و الان یه كوچولو شكم داشتم كه مطمئنا تا

یه مدت بعد از بین میرفت!

به خودم تواینه یه بار دیگه نگاه کردم و با خودم 

شروع به حرف زدن کردم!...

اونکه قبلا هم منو لخت دیده پس اگه اینجورى 

پیشش برم دیگه خجالت نداره ...اما با این حال 

برم یا نرم؟!

با تردید تو حموم شروع به راه رفتن کردم که کیان 

به درحمام زد و با شیطنت گفت: دنیا استخاره 

نکن قربونت برم بیا بیرون خوابم میاد!.....

مكثى كردم و اروم درو باز کردم و با شرمندگى

خارج شدم !

کیان روی تخت پشت بمن نشسته بود! باخودم 

گفتم سریع به سمت تخت برم تا منو نبینه!...

و تندى به سمت تخت رفتم که صداى گریه ى 

كیاناز بلند شد!

وای اخه گل مامان الان وقتش بود؟!!!...

با صداى نق نق كیاناز، کیان به پشت سرش برگشت

 و با دیدن من لبخند عمیق و جذابى  زد !...

سرم رو پایین انداختم و به سمت كیاناز رفتم و 

بغلش کردم و سینه امو تو دهنش گذاشتم !

بعد ده دقیقه خوابش برد !...

کیان هنوز نشسته بود و با لبخند به من نگاه میکرد. 

بسمت تخت رفتم و اروم روی تخت نشستم !

کیان روی تخت دراز کشید و به بغلش اشاره کرد.

اروم به سمتش رفتم وتو بغِلش خوابیدم!بادست 

دیگه اش شروع به نوازش کردن موهام کرد. 

منتظر بودم منو ببوسه اما اینکار رو نکرد!

 کمی خودمو بیشتر بهش چسبوندم تا وسوسه بشه

آخه بدطورى به بوسه هاى خالصانه اش عادت کردم 

محکم تر بغلم کرد و باز مشغول بازی با موهام شد!

خیلی خسته بودم اما کارهای کیان خواب و از سرم

 پرونده بود.........


هرچه منتظر موندم تا منو ببوسه و باهام حرف بزنه 

اون فقط موهامو نوازش كرد و بهم لبخند زد!چقدر

این كارش بهم احساس ارامبخشى میداد!احساس

خوب اطمینان!...

 انقدر این کار رو تکرار کرد که چشمام گرم شد و 

خوابم برد.
.
.
.

كیان
چشمهامو كه باز کردم با دیدن دنیا در کنارم لبخندی 

روى لبهام نشست و بهش زل زدم!

تو خواب تکونى خورد!سریع چشمهامو بستم و خودم

رو به خواب زدم!

احساس کردم بیدار شد!...اما من چشمهامو وا نكردم!

بعد از چند لحظه در كمال تعجب گرمای لبش رو 

روی لبم احساس کردم!

اروم لبم رو بوسید! دیگه نتونستم تحمل كنم !...از 

خودم بیخود شدم و همونطور كه لبش رو به دهن 

میگرفتم ،روى تخت درازش دادم وروش خیمه زدم 

وشروع به بوسیدنش کردم !...

اول تعجب کرد و با حیرت نگاهم كرد!اما خیلى زود به 

خودش اومد و اون هم گرم همراهی ام کرد! 

نفس زنون ازش جداشدم و به چشمهاش نگاه کردم !

چشمم به یقه ى بازِ تاپش خورد!...به عمد سرم رو 

به سمت یقه اش بردم و شروع به بوسه هاى ریز 

روى گردنش و بو کردن عطر تنش کردم!

هردومون مسخ شده بودیم!...دنیا محکم بغلم کرده 

بود و بخودش فشارم می داد! بوسه هامون محکم 

و وحشیانه تر شده بودند!...

دلم میخواست ازم بخواد که بیشتر ادامه بدم !

تا باهم یکی بشیم اما اون فقط به ارومى همراهی

ام میکرد!

چشمهامو خمار كردم و بهش نگاه کردم،تا از تو 

نگاهم حرفمو بخونه !...هر دو به نفس نفس افتاده 

بودیم!

دنیا با لبخند نگاهم کرد و تا لب باز كرد چیزی بگه 

كیاناز بیدار شد و نق نق كرد!....

لبخندى زدم و از روش بلند شدم....با شرمندگى 

نگاهم كرد اما من لبخندم رو پررنگتر كردم و اون 

به سمت كیاناز رفت و شروع به آروم کردنش کرد!

من هم از جام بلند شدم  و به سمت حمام رفتم !
.
.
.
دنیا

احساس نیاز میكردم اما نمیدونم چرا روم نمیشد 

پیش روی کنم!....

کیانم!!! براى اینهمه صبورى اش بمیرم!!!.... دلش 

نمیخواست مجبورم کنه...

اگه كیاناز بیدار نمیشد بهش میگفتم که اماده ام... 

بهش میگم میخوام باهاش یکی بشم....

میترسم!...میترسم از اینكه  ازم سرد بشه و اونو از 

دست بدم!

رو به كیاناز کردم که حریصانه سینه امو میك میزد و 

گفتم:اره بهش میگم ..... من باید بهش بگم مگه نه 

دخمل نازم؟!...

باصدای کیان به سمتش برگشتم:چی رو باید بگی؟!

فورى دست پاچه شدم و گفتم:چیزه ..من یعنی تو

یعنی من و تو...

از دستپاچگى ام  خنده اش گرفته بود!به سمتم اومد 

و كنارم نشست و پیشونی امو بوسید وگفت:

هول نكن!...هر وقت دلت خواست بگو...لباس گرم 

هم بپوش !...هم خودت هم زندگیمون !...پایین 

صبحونه میخوریم بعد میریم حرم نظرت چیه؟؟؟

از لفظ زندگى كه براى دخترم به كار برد غرق  لذت 

شدم و با عشق گفتم: عالیه....ممنونم!

 من برم لباس بپوشم! بازم میگم هوا خیلی سرده 

لباس گرم تنت کن!

 چشم اقایی!

غرق خوشحالى گفت:فداى خانومم!

بعدلباس پوشیدن به سمت رستوران هتل رفتیم 

یه کله پاچه خوشمزه خوردیم و بعدش به حرم رفتیم! 

واردحرم شدیم! بادیدن حرم موى تنم بلند شد!...

نمیدونم چرا اما شروع به گریه کردم!... اشكهام بى

دلیل میبارید!...ضریح رو كه دیدم به یاد مادرم 

افتادم!...دلم خیلی براش تنگ شد!...

اون وقت سال حرم خلوت بود!...هوا سرد بود و 

جمعیت کمى تو حرم بودند!...ولی انقدرى بودند 

که نتونم به سمت ضریح برم!

دخترم رو تو بغلم جابجا کردم و یه گوشه نشستم!

به ضریح اقا نگاه کردم و شروع به درد و دل کردم

سلام اقا...یا ضامن اهو... اى غریب نواز!...منم دنیا 

همون دختری که نذر تو كردن!.... میدونم فراموشم 

نکردی!...میدونم!...تو هم میدونى كه هرسال میام 

حرمت ....اقا احوالم رو که میدونی...دلم براى مادرم 

تنگ شده!... یه کاری کن ببینمش!...

بی اختیار گریه میکردم !...با نشستن زن مسنی کنارم 

اشکهامو پاک کردم! نگام کرد و گفت:ان شالله حاجت 

روا بشی!

لبخند تلخى زدم و گفتم: ممنون!شما هم همین طور!

گوشی ام  زنگ خورد! با دیدن شماره کیان از حرم

خارج شدم !...جلوی در منتظرم بود .كیاناز رو ازم 

گرفت و گفت:زیارت قبول

 مرسی همچنین!

 چراگریه کردی؟!

دوباره لب ورچیدم: دلم برا مادرم تنگ شده!.....


 اونم میبینی عزیزم!...قول میدم بهت!...

 خداکنه ببینمش!

 بریم یه گشتی تو بازار بزنیم بعد برگردیم هتل!

 چشم!...

 قربون خانم حرف گوش کنم بشم من!

تا ظهر توى بازار گشتیم !...کیان هر چیزی میدید و 

خوشش میومد، برای كیاناز میخرید.

بالاخره بعد از کلی خرید به سمت هتل برگشتیم.

ظهر نهار رو تو اتاق خودمون خوردیم .با کیان خیلى 

راحت تر از قبل شده بودم.

بعد از خواباندن کیاناز به کیان نگاه کردم .بیچاره 

انقدر منتظر موند كه روی تخت خوابش برده بود.به 

سمت کمد رفتم، باید زودتر باهاش یکی مى شدم!

میترسیدم صبرش تموم بشه و از من زده بشه !....

دخترهاى خوشگلتر و خوشتیپتر از من زیاد دور و برش 

بودند.

به لباس های داخل کمد نگاه کردم! نمیدونستم کدومو 

بپوشم!... چشمم به لباس حریر زرد رنگی افتاد!

این رنگ به پوستم خیلی میومد!..به سمت حمام رفتم 

و لباسم رو عوض کردم.

 بلندی پیراهن تا زیر زانو بود.حلقه اى بود و یقه ى 

هفت داشتو از كمر كلوش میشد.

موهام رو هم باز کردم و یه خط چشم کشیدم که 

چشمم رو قشنگتر میکرد !

یه رژ قرمز هم زدم !...کیان عاشق این رنگ رژ بود!

از عطر مورد علاقه ام هم  به بدنم زدم و اروم به سمت 

تخت رفتم و اروم روی تخت نشستم .

کیان همچنان خواب بود.اروم کنارش درازکشیدم !...

روم نشد، بیدارش کنم !...از فکر اینکه بیدار بشه و 

منظور کارمو بفهمه،یکی  تو صورتم زدم و گفتم:خاک

بسرم!

وخواستم از جام بلند بشم ولباسمو عوض کنم که کیان

 با چشمای بسته به سمتم برگشت و بدون اینكم چشم

هاش رو باز کنه ،منو تو بغلش كشید!

از برخورد بدنش با بدنم باز اون حس لذت بخش تو 

رگ هام جاری شد و از لذت چشم هامو بستم !

با دستش شروع به نوازش بازوم کرد و انقدر اروم 

و با احساس اینکار رو میکردکه یواش یواش خوابم برد.
.
.
.
کیان

باصدای نق و نوق کیاناز بیدار شدم. چشمهام رو

 با دستم لمس کردم!

اتاق تاریک شده بود.چقدر زیاد خوابیده بودیم.سرمای 

هواى بیرون وگرمای لذت بخش اتاق حسابی ادم  رو 

خواب آلو میکرد.

بادیدن دنیا که زیر لحاف خوابیده بود، لبخندی زدم و 

به سمت کیاناز رفتم.گریه اش شدت گرفته بود. سریع 

پستونک رو تو دهنش گذاشتم!

با صدای نازی درحالی که به پستونک میك میزد نق 

میزد.

بغلش کردم که متوجه شدم خودش رو کثیف کرده.

 اوف بابایی چیکار کردی تو؟!

باچشمای درشت و مشکی اش نگاهم میکرد و خیلی 

بامزه به پستونکش میك میزد!

به سمت مبل رفتم و کیاناز رو روی مبل گذاشتم !

به سمت کمدش رفتم و زیرانداز و دستمال وپوشک 

رو برداشتم و زیرانداز نایلونى روزیر كیاناز گذاشتم و 

شلوار وپوشکش روازپاش خارج کردم.


در اوردن چقدر راحت بود!...ایییی!...چه كرده بود!

حدود بیست تا دستمال مرطوب كثیف كردم تا تمیزش 

كردم!چهار مرتبه عوق زدم تا بالاخره تموم و تمیز شد!

دیگه اخرهاش احساس كردم تن بچه رو زخم كردم!

حالا نوبت پوشك بود!

چهل مرتبه پوشك رو بالا و پایین كردم تا متوجه شدم 

چطور باید پوشك رو ببندم!و بعد حدود یه ربع بالاخره

پوشكش رو بستم!حالا نوبت لباس بود!یه دست 

سرهمی گرم از کمد در اوردم ولى مگه به تن کیاناز 

مى رفت!دست رو وارد میكردم پاش نمیرفت!...پا رو

میزاشتم دستش نمی رسید!بالاخره بعد یه ربع اون 

رو هم به تنش كردم!

فكر كنم حدودا چهل و پنج دقیقه اى طول كشید!بعد

اون محکم بغلش کردم و گفتم : خب الان عروس شدی 

حالا بریم پیش مامانى تا بهت شیر بده ولی سهم منو

نخوریا...

با چشمهاش بهم نگاه میکرد!چقدر ملوس و خوردنى تر 

شده بود! خم شدم و محکم دستش رو بوسیدم که نقى 

زد و باعث شد دنیا از خواب بپره و همونطور تو خواب 

منگ و گیج به سمت کریر رفت و با دیدن جای خالی 

کیاناز حیرون و ترسون به سمت من برگشت!

باورم نمیشد كه این دختر همون دنیاى من باشه !...

پیراهن حریر زرد رنگی تنش بود و رژقرمزی رولبش

زده بود که حسابی لب هاش رو برجسته تر نشان 

میداد.

خط چشم قشنگی هم به چشمهاى خوش حالتش 

کشیده بود كه جذابیتش رو صد چندان كرده بود!

 دستهاشو باز كرد و به سمتم اومد ! اما من قدرت 

هیچ حرکتی رو نداشتم فقط با چشمهام درحال خوردن 

دنیا بودم...

دنیا

با دیدن کیان که کیاناز رو به بغل گرفته بود،لبخندی 

زدم و به سمتش رفتم!

فکر کنم تازه منو دید!اما من اصلا به روی خودم 

نیاوردم که چی به تنم كردم!

خودم رو بى تفاوت نشون دادم و به سمتش رفتم و 

کیاناز رو ازبغلش گرفتم !

هنوز همونطور خشک اش زده بود و شوكه نگاهم 

میكرد!گوشه ى لبم رو به دندون گرفتم و با شیطنت  

چشمکی بهش زدم و به سمت تختمون رفتم !

خودمم باورم نمیشد انقدر چشم سفید شدم!
.
.
.

کیان

برخلاف همیشه خجالت نکشید!...خیلی با وقار به 

سمتم اومد!

انقدر محو زیبایى اش شده بودم که حتى نمیتونستم 

پلک بزنم !

بهم نزدیک شد!عطر تنش مست کننده بود.بهم 

چشمکی زد که كلا دگرگونم كرد!...

کیاناز رو ازم گرفت و به سمت تخت رفت و روی

تخت نشست و شروع به شیردادن به کیاناز کرد!

محو و بی اختیار به سمتش رفتم و کنارش روی تخت 

نشستم!






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر