قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 7 شهریور 1397 ، 02:18 ب.ظ

طره ای ازموهاش روی صورتش افتاده بود! موهایش 

را پشت گوشش گذاشتم و با انگشتم صورتش رو 

نوازش كردم !

با ناز سرش رو بلندکرد و به من نگاهی انداخت و 

بعد دوباره با همون لبخند كیان كشش سرش رو 

پائین انداخت.

اوففففففف!...داشت دیونه ام میکرد!...

چشمم به ساعت خورد،ساعت هفت غروب بود!...اما 

هوای بیرون کاملا تاریک بود!...

کمی به دنیا نزدیک ترشدم !...سرش و بالا اورد و 

 یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و باعشوه گفت:  

جانم....

آب گلومو صدا دار بلعیدم و گفتم: میخواى نابودم 

کنی؟!

خنده اى پر از ناز و عشوه کرد و گفت:من کاملت 

میکنم نابودت نمیکنم!

بى اختیار به سمتش رفتم ولبهام رو روی لباش 

گذاشتم. 

آروم شروع به همراهی کرد! همراهی کردنش رو 

دوست داشتم. یکی ازدستهامو به کمرش زدم و اونو 

بیشتر به سمت خودم کشیدم. 

دستش رو روی سینه ام گذاشت و با ملایمت کمی 

منو به عقب هول داد و با چشم به کیانازاشاره کرد!

ازش جدا شدم و لبخندی زدم و گفتم: برم شام بیارم 

تا کیاناز بخوابه!

دلم نمیخواست ازش دور بشم، اما میدونستم موندنم 

کار دست جفتمون میده !

دلم نمیخواست وقتی کیاناز تو بغلش هست کاری 

انجام بدم!

 لباسم رو عوض کردم وبه سمت رستوران هتل رفتم!

سفارش یه شام مقوی دادم و از هتل بیرون زدم و 

کلی میوه و خوراکی خریدم !

امشب با عشقم شب نشینی مفصلى داشتم.

به سمت هتل برگشتم و گارسون با دیدنم به سمتم 

اومد و گفت: آقاى قنبریان شام اماده اس!

 بالا منتظرم

چشم اقای قنبریان

به سمت آسانسور رفتم.دنیا مشغول بازی با 

کیاناز بود و با دیدن من لبخندی زد و در حالی که 

به سمتم میومد کیاناز رو تو بغلش جابجا کرد:سلام

عاشقانه نگاهش کردم !...آرایشش را تجدید کرده 

بود!...عاشق این خصلتش بودم!...

 بیرون از خونه جز یک کرم مرطوب کننده وکمی سرمه 

چیزی به صورتش نمیزد!

كلا  همیشه ساده بود تا جلب توجه نکند!...اما باز 

خواستنی بود.

خریدها رو تو اشپزخونه کوچیك اتاق بزرگمون 

گذاشتم و شروع به شستن میوه ها کردم !

دنیا به سمتم اومد و دستم رو گرفت: میشه کیاناز رو 

بگیری!من میخوام میوه ها رو بشورم!

انقدر درخواستش قشنگ بود که دلم نیومد نه بگم !

کیاناز رو ازش گرفتم و روی صندلی کنارش به 

تماشاش نشستم که زنگ درمنو از اون خلسه زیبا 

بیرون آورد و من به سمت در رفتم !

شام را اورده بودند. چرخ غذا رو از گارسون 

گرفتم و انعامش رو دادم و در و بستم .

دنیا به سمتم اومد و گفت: من میز و میچینم......


شام رو با نگاههاى عاشقانه بهم دیگه تمام کردیم.

هر چند انقدر جفتمون ذوق زده بودیم که نمیتونستیم 

چیزی بخوریم!

کیاناز سر میز شام داخل کریر خوابش برد.دنیا 

مى خواست میز رو جمع کنه که بهش گفتم:بهتره

 پوشک کیاناز روعوض کنی!ممکنه تا شب بیدار نشه

پوستش حساسه زخم میشه!تو برو عزیزم من میز 

روجمع میکنم

لبخند دلنشینش جونم  رو تازه كرد: چشم

 اى من به فداى چشم گفتن تو!...

و دنیام با خجالت سربزیر انداخت و به سمت تخت

رفت!

من هم بعد از جمع کردن میز به سمت تخت دنیا رفتم. 

دنیا نشسته بود و به صورت کیاناز نگاه میکرد !

پشت سرش نشستم و از پشت بغلش کردم!

دستش رو روی دستم گذاشت و نفس عمیقی کشید! 

اونو به سمت خودم برگردوندم وگفتم:امشب قصد 

داری کار دست جفتمون بدی ها!...

باخجالت لبخندى زد و سرش رو پایین انداخت و 

بعد چند لحظه انگار شیطنتش گل كرده باشه آروم 

سرش رو بالا اورد و لبش رو به زیر گلوم چسبوند!

نفس های گرمش منو از خود بی خود میکرد.

هولش دادم روى تخت و روش خیمه زدم و گفتم:

میدونى كه شیطونی هات عواقب بدی داره؟!

لبخند شیرینی زد و با اون صدای دیوونه کننده 

اش گفت:قبوله!

گفتم:خودت خواستی!

و لبم رو روى لبهاش گذاشتم و دیوانه وار شروع به

بوسیدنش كردم!هرچى میبوسیدمش سیر نمیشدم!

عطشم بالا زده بود و داشتم دیوانه میشدم!...

تموم تنش رو با بوسه هاى ریزم زیارت دادم!...

دنیا هم تحریك شده بود و مثل مار بخودش میپیچید!

حس نیاز رو تونگاه دنیا مى خوندم !پس خودش 

هم میخواست با من یکی بشه !....

 دنیا!...میترسم اذیتت كنم!...

چشمهاش رو بست و گوشه ى لبش رو گاز گرفت

و گفت: نه عزیزم!...تو هیچ وقت اذیتم نمیكنى!...

 آخه میترسم زود باشه!...

 كیان من میخوام!...

 اى جاااااننننن!....اما بهتر نیست یكم صبر كنیم؟!

چشمهاش رو باز كرد و تو چشمهام خیره شد:من 

میخوام ! 

بالاخره صبر منم به پایان رسید و دنیارو برگردوندم 

و زیپ پشت لباس رو پایین كشیدم و با دستم دوطرف 

لباسش رو گرفتم که باز سرخ شد!

اروم زیر گوشش گفتم:اجازه هست؟

باسرجواب مثبت داد! سرش رو بالا آوردم و اروم 

لبم رو روی لبش گذاشتم و لباسش رو از تنش خارج 

کردم....

انگار بار اولم بود كه می دیدمش و چقدر برام تازگى

داشت!...

این دختر انقدر با حجب و حیا بود كه هربار دیدنش

برام انگار بار اول دیدارمون بود!

تموم سعی ام رو کردم که قشنگ ترین و بیاد موندنی 

ترین شب عمرمون رو براش بسازم و وقتى عشق و  

رضایت رو تو چشمای دنیا دیدم،با خودم فكر كردم  

هیچی برای یه مرد لذت بخش تر از این  نیست که 

ببینه عشقش از یکی شدن جسمش با اون لذت میبره 

و اینطور راضیه.

نمیدونم چقدر بعد، هردو تو بغل هم بودیم و مشغول 

عشق بازى آخرش بودیم!

با اینکه سعی کردم رابطه مون بدون كوچیكترین 

خشونتى باشه، اما باز هم این رابطه كمى براى دنیا 

سخت بود و درد داشت و باید با عشق بازى بعدش از 

دلش به در می اوردم.

سرش رو روی سینه ام گذاشته بود و با انگشتش 

خط های فرضی میکشید!

یه مرتبه محكم بغلش کردم و گفتم:ممنونم خانومم! اگه 

بدونى چقدر لذت بردم!

با صدای بغض داری گفت: ولی من مطلقه بودم...

 این چه حرفیه دنیام!..

 دلم میخواست تو اولین مردی باشی که به من 

دست میزنه!....

 انقدر خوشبختت میکنم که همه ى خاطرات منحوس 

اون مرد رو فراموش کنی....

محکم بغلم کرد و سرش رو تو سینه ام فرو برد و 

گفت:هیچ وقت منو تنها نذار...

من هم مثل خودش اونو محكم بخودم فشردم وگفتم:  

مطمئن باش هیچ وقت تنهات نمیذارم!...

و اونقدر در گوش هم نجواهاى عاشقونه خوندیم كه 

به یاد ندارم كدوممون زودتر خوابیدیم!.......


همون یكبار رابطه ى عاشقانه امون باعث شد،از 

فردای اون شب من و دنیا خیلی باهم صمیمی تر 

بشیم و كاملا معلوم بود كه دنیا داره تموم سعى خودش 

رو میكنه تا خجالتش رو كنار بزاره و باب طبع و میل 

من رفتار كنه!...

من عاشق سادگى دنیا شدم اما اون میخواست با

كنار گذاشتن خجالتش اون چیزى رو به من بده كه 

فكر میكرد مردها رو جذب كنه!شیطنت و گستاخى تو 

رابطه و این براى من دلنشینتر از ایجاد یك رابطه ى 

جنسی با اون بود!

 اینكه تموم سعى اش رو میكنه تا باب دل من باشه

برام شیرین و گوارا بود!هرچند دنیاى ساده رو من با

همه ى سادگى و شیرینى اش میخواستم، نه بخاطر

شیطنت رفتارى!...اما دنیاى من همه جوره شیرین

و دلنشین بود و من عاشقش بودم!...چه سنگین و متین

چه حراف و شیطون!...

بعد اون رابطه من سعى كردم خودم رو به عشق بازى

محدود كنم و پا رو از این فراتر نگذارم چون دنیا تازه

زایمان كرده بود و اصلا توانایى رابطه هاى پى در 

پى رو نداشت!

انقدر تو اون چند روز بهمون خوش گذشت كه تاریخ

و ماه و سال رو از یاد بردیم!

قرارمون بر این بود كه بعد چهار پنج روز به تهران 

برگردیم و من دنیا رو به همه ى دنیا معرفی کنم.اما 

به یه هفته هم كشید و هرچى هم به رفتنمون نزدیك تر 

می شدیم، دلهره و تشویش خاطر دنیا بیشتر می شد 

و این از رفتار و كردارش معلوم بود!طوری كه فكر منو 

هم درگیر كرد!

 عزیرم امشب ساعت ده به سمت تهران حرکت 

میکنیم!

لبخندی زد و کیاناز رو بغل کرد!...كاملا معلوم بود 

كه ترسیده و هول كرده!...

به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم و گفتم:از چی 

میترسی؟!

با تردید نگاهم كرد!لبخندى زدم و گفتم:میخوام از همه 

چیزت خبر داشته باشم!عشقت!علاقه ات!ترست!...

تنفرت!...از همه چیزت!.. 

معذب و مردد گفت: مادرت....

و فورى خودش رو جمع و جور كرد!

لبخندى زدم و گفتم: نترس !بهت قول میدم هیچ وقت 

تنهات نذارم تا اون یا هركس دیگه اى كوچیكترین

صدمه اى بهت بزنن!شما الان همه ى دنیاى منین!

لبخند دلنشینى صورتش رو پر كرد و گفت: كیان دلم 

بهت قرصِ

پیشونى اش رو بوسیدم و گفتم: عزیز دل کیان!عمر 

كیان!جون كیان!...عشق كیان!...

و اونو تو بغل امن خودم جاى دادم تا عمق حرفهام

رو باور كنه!

دنیا بعد از خوابیدن کیاناز برای خداحافظی به حرم 

رفت!

حالا وقتش بود!...از فرصت استفاده كردم و گوشی 

رو برداشتم و شماره مامانم رو گرفتم!انقدر قد و 

مغرور بود كه ده تا بوق خورد تا جواب داد:یادت 

اومد مادر داری؟!

 سلام! خوبین؟

 مگه تو میذاری؟

 مامان من دارم میام تهران!

 میخوای بیام استقبالت؟!

 خوشحال میشم! اما میدونم نمیای !دیگه مهم هم 

نیست !...زنگ زدم فقط یه چیز رو بهتون بگم !من 

دارم بازن و بچه ام برمیگردم...اگه یکبار دیگه

بلایى سرشون بیارى مطمئن باش ازت شکایت 

میکنم !...شك نكن!...کاری ب کار زندگی من نداشته 

باش!

 درست شنیدم ؟!....زن و بچه ات؟!...

 بله درست شنیدی دنیا زن شرعی وقانونی منه!

کیاناز هم  دخترمه!....

__ تو دیونه شدی!

_فعلا خداحافظ!

بدون اینکه منتظر باشم جوابم رو بده قطع کردم. 

پوزخندی زدم و به سمت کیاناز رفتم!.......


اهواز

فرهاد

با تردید و دودلى وارد خیابون شدم.نمیدونستم كارم 

درسته یا نه!...اما باخودم گفتم مرگ یكبار و شیون 

هم یكبار!...با دیدن ماشین پدرم جلوی خونه فاطمه 

خانوم ماشینم رو گوشه ای پارک کردم و از ماشین 

پیاده شدم !

پشت یکی ازدرخت ها قایم شدم!...

بعد یک ربع پدرم ازخونه خارج شد و در و محکم بست.  

وقتی سوار ماشینش شد با یه حس کنجکاوی و بددلى 

 به سمت خونه رفتم !

همینکه زنگ رو زدم ،فاطمه خانوم با صورتی خشمگین 

در و باز کرد و با دیدن من اول خشکش زد و بعد چند 

لحظه با عصبانبت سیلی محکمی بهم زد و گفت:به 

پدرت هم گفتم من معامله نمیکنم!بهتره گورتو گم کنی!

باعصبانیت فریاد زدم :به چه حقی دست روم بلند 

میکنی؟!

اون هم نترس تر از من با صداى بلند گفت:به همون 

 حقی که دختر من رو با یه بچه تو شکمش اواره غربت 

کردی!

خجالت كشیدم اما بخاطر عذاب وجدان سرم رو پایین 

انداختم !...

من از همون تیر و طایفه پدرم بودم!مغرور و پررو!

با عذاب وجدان گفتم:باید باهاتون حرف بزنم!

 حرفی با تو و پدر حقه بازت ندارم!

 پدرم اینجا چیکار داشت؟!

چشمهاش رو ریز كرد و با پوزخند نگاهم كرد:

نگو که خبر نداری!....حتى اگه هم ندارى برو از 

خودش بپرس.

باور كردن یا نكردنت برام مهم نیست اما خبر 

ندارم!

 پس حالا كه خبر ندارى بزار بگم تا یكم ذوق كنى 

پدر جونت دنیا رو پیدا کرده اما میدونم و مطمئنم

 دروغ میگه!

با تعجب نگاش کردم و گفتم:همین امروز صبح ،گفت 

باید زودتر پیداش کنیم!

 عادت همیشگی پدرت بود اون همیشه اینجوری 

کاراشو پیش میبره!...همه رو با دروغ و فریب !.....

حالا نوبت من بود چشمهامو ریز كنم و نگاهش كنم:

منظورتون دقیقا کی هست؟!

انگار به اون روزها برگشت؛چشمهاش به سمت 

دیگه اى چرخید و آهى كشید و گفت:چندین بار به 

شهره گفتم گول حرفهاش رو نخوره اما خدا بیامرزى 

انقدر ساده بود كه زودى گولش رو خورد و چوبش رو 

خیلى بد خورد!

 برام بگو!...خیلى وقته میخوام همه چیز رو بدونم!

 برو بگو پدرت بهت بگه!

 میخوام حقیقت رو بدونم!

 خوبه !...خیلى خوبه كه خودتم میدونی پدرت 

دروغگوی بزرگیه!

کمکم کن !...درعوض اون من هم پیش همه اعتراف 

میکنم اون بچه ازمنه !تاوان کارمم میدم !...دنیا رو هم 

براتون پیدا میکنم و بعد برای همیشه از زندگیتون میرم!

نگاه پر از تنفرش رو بهم دوخت و ناگهان تفى تو صورتم

انداخت و گفت:خود كثافتت هم میدونى اون بچه مال

توئه!...اشغال حرومزاده!...

ابروهام در هم شد:هرچى دلت میخواد به پدرم بگو

اما خودت هم میدونى مادرم از گل هم پاكتر بود!...

ابروهاش بیشتر در هم شد!مكث كرد!...دقایقى تو

فكر خودش غوطه خورد و بعد در رو كامل باز كرد

و كفت: نه تو برام مهمى و نه اون پدر بى شرفت!

اما میخوام بهت بگم كه مادر بیچاره ات تو اونهمه 

سال زندگى با پدرت چى كشید !تا تو هم تو عذاب 

پدرت شریك بشى!...بیا تو!....


بدون اینكه به فرهاد تعارف كنم، خودم روی تخت 

نشستم و به یاد گذشته ها آهى كشیدم.

 چهار تا خانواده بودیم ؛خانواده پدرت و خانواده 

عموش که جعفر پسرشون بود وخانواده شهره که 

میشد دخترعمه ى بابات...

كلا خانواده هاشون خیلی خانواده ی محدود و خشکی 

بودند.عادت بدشونم این بود كه هركى رو زیاد دوست

داشتند پسر و دخترشونو به نام هم میزدند!

اون موقع ها ما بخاطر كار پدرم تازه از شیراز به اهواز 

اومده بودیم كه تو مدرسه خیلی اتفاقی با شهره دوست 

شدم و متوجه شدم تومحله ى خودمون زندگی میکنه... 

شهره شیرینی خورده ی جعفر بود اما نمیدونم چرا 

جعفر دوستش نداشت و سراین قضیه چندین بار 

با خانواده اش بحث کرده و از خونه قهر كرده بود... 

توجه های یواشکی جعفر و ستار از همون روزای اول 

به من شروع شد...اما من اصلا از ستار خوشم 

نمیومد!نگاهش رو دوست نداشتم!...همیشه فكر

میكردم از نگاهش تموم تنم یخ میزنه!....

 جعفر هم با اینكه آدم خیلی خوبى بود اما چون نامزد 

داشت دلم نمیخواست بهش توجه نشون بدم...کم کم 

از شهره دور شدم چون از رفتارهاى اون هم خوشم 

نیومد!...

چند وقت گذشت تا اینكه یك روز پدرم به همراه جعفر 

وارد خونه شد.

خانواده ى آزادى بودیم!...مثل پدر من تو دنیا وجود 

نداشت!...با اینكه دختر بودم اما هیچ وقت بابت دختر 

بودنم مادرم رو باز خواست نكرده بود و منتى رو سرش 

نزاشته بود!من عاشق پدرم بودم كه تو اون دوران فقر

فرهنگى دخترش رو بالاى سرش گذاشته بود و حلوا

حلوا میكرد!

خلاصه اینكه چادر چاقجور كردم و براشون چایی 

بردم! جعفر زیرچشمی بمن نگاه میکرد!

با اینكه ته دلم خوشم اومده بود اما در ظاهر ابروهامو 

درهم كردم و اخم غلیظى بهش کردم .پدرم روى سرم 

رو بوسید و خطاب به من گفت:جعفر از امروز قراره 

حسابدار من بشه !(و بعد خیلی صمیمانه دستى به 

شونه اش زدو گفت) به نظر میاد پسر زرنگی باشه!

و خطاب به جعفر گفت:قبل اومدن تو فاطمه کمکم 

میکرد اما از الان مسولیت کارها گردن تو میوفته!

به روی چشم حاج قاسم!

نمیدونم چرا اما خیلی قبل تر کارهای جعفر رو زیر نظر 

داشتم!...پسرخوبی بود اما نمیدونم چرا شهره رو 

دوست نداشت!

منتظر شدم ،پدرم برای خواندن نمازظهر از اتاق 

بیرون بره و بعد از خارج شدن پدرم فورى وارد اتاق 

شدم .جعفر مشغول حساب كتاب بود،كنارش چهار

زانو نشستم وقلم رو ازدستش کشیدم و گفتم:چرا 

اونجور نگام میکنی؟

با تعجب سرش رو بالا اورد و بمن نگاه کرد و گفت: 

چرا اینکارومیکنی؟

 تقصیرخودته!

 دیگه نگاهت نمیکنم قلم رو بده و از اتاق بیرون برو!

 نظرت چیه به بابام بگم؟

با صورتی رنگ پریده گفت:چی رو؟!

اینکه تو با داشتن نامزد مزاحم منی!

 ببین فاطمه خانوم اول اینکه من برای جلب اعتماد

پدرت خیلی تلاش کردم! چون میخوام مستقل بشم !

برای جداشدن از خانواده ام باید دستم تو جیب 

خودم باشه ! دوم اینکه اون نامزد من نیست بزرگترها 

خودشون بریدن و دوختند!.... 

 یعنی تو شهره رو دوس نداری؟؟؟

__ نه به هیچ عنوان دوستش ندارم!...ضمن اینكه  اون 

مزاحمت نبود (سرش رو پایین انداخت و گفت)یه ابراز 

عشق بود!

شیطون نگاهش کردم و گفتم:که ابراز عشق بود....

همین لحظه از پنجره ى اتاق كه رو به سكو بود دیدم 

پدرم در حال وارد شدن به اتاقه و من زودى از در 

بغلى از اتاق خارج شدم !لپهام گل انداخته بود!... 

نمیدونم چرا انقد زود وا داده بودم !....صداقت خاصی 

تو حرفهاى جعفر بود که دلم میخواست حرفهاش رو 

باور کنم.

از اون روز هر روز جعفر برای بررسی حساب ها به 

خونه امون میومد و منم هرروز به بهانه های مختلف 

پیشش میرفتم !رابطه مون باهم هر روز بهتر از قبل 

میشد اما اون دیگه هیچ حرفی از عشق و علاقه بمن 

نمیزد و همین رفتارش باعث میشد که من بیشتر 

شیفته ى اون بشم، تا اینکه اون اتفاق افتاد.........


زمان حال

با نفرت به فرهاد نگاه کردم!... کاملا شبیه جوونی هاى

 پدرش بود!...با اینهمه نفرت چرا دختر عزیزتر از جانم

رو بهش دادم!...من اون همه نفرت رو میشناختم!چرا

ریسك كردم؟!...

از جا بلند شدم و به سمت حوض رفتم.

فرهاد گفت: بعدش چی شد؟!

 حالم خوب نیست !بدبختی ها و خوشی هاى من 

هم از اون شب شروع شد !فقط یه چیز رو بدون!... 

مسبب همه این کینه ها و کدورت ها پدرته...اون ادم 

لجباز و مغرور و خودخواه همیشه دلش میخواست به 

همه ى آرزوهاش برسه،حتى اگه خلاف میل دیگرون و 

تقدیر و سرنوشت خودش باشه!....

 چی شد مادرم با پدرم ازدواج کرد؟!

 فردا بیا بقیه اش رو برات میگم امشب حالم خوب 

نیست!

میل به صحبت كردن با اون رو هم نداشتم!...فقط به 

خاطر حرف و قولش مجبور بودم تحملش كنم!...اگر 

به من بود نمیخواستم سر به تنش باشه!...چه برسه

به اینكه پاتو خونه ى من بزاره!...اون هم یه حیوونِ

عین پدرش!...وگرنه كسی با ناموس خودش این كار

رو نمیكنه كه این حیوون كرد!...

اما با این حال باید همه ى گذشته رو براش تعریف 

میكردم !...

حق داره بدونه پدرش چه ادم رذلى بود و دلیل بدبختی 

هاى مادرش بی عقلی خودش بود نه ازدواج من با 

جعفر!

اون هم مثل پدرش باید زجر میكشید!زجر میكشید

تا بفهمه بازى كردن با احساسات یه آدم چقدر كار 

زشت و كثیفیه!

اون تموم احساس دختر من رو كشته بود!...دختر من

تو زندگى با اون شده بود یه عروسك!!!فاقد روح كه 

باید كوكش میكردى تا برات راه می رفت!

اون هم مثل پدرش كه شهره رو كشت روح و عاطفه ى 

دختر من رو كشت!...هردوشون باید تقاص سنگ دلى

هاشونو پس میدادند!...و چى بالاتر از اینكه كه به

حال گذشته هاشون افسوس بخورند!...

انگار ناچار شد از جاش بلند شه و از خونه خارج 

بشه!...

من هم بعد از اینكه وضو گرفتم، به سمت اتاق رفتم و 

سجاده ام رو پهن کردم !....چقدر خوب بود كه نماز 

خوندن ارومم میکرد!...

خدارو هزار مرتبه شكر کردم که ستار دروغ گفته بود و 

دنیا رو پیدا نکرده بود و به همین خاطر سحده ى شكر 

بجا اوردم!...
.
.
.
تهران

دنیا

هومن به استقبالمون اومد و ما به همراه کیان و کیاناز 

به سمت خونه ى كیان رفتیم!  

هوا حسابی سرد بود و هومن تمام طول راه رو به 

شوخی گذروند و مارو وادار به خنده میکرد؛ اما نه خنده 

های من از ته دل بود نه خنده های کیان!

جلوی عمارت که رسیدیم هومن رو به کیان کردو گفت: 

نظرت چیه یه مدت بیاین خونه من؟!

بلاخره دیر یا زود باید با مادرم روبه رو بشیم باید 

مجبورش کنیم که با این ازدواج کنار بیاد!

 میترسم بلایی سرتون بیاره!

با ترس به کیان نگاه کردم با ارامش خاصی بهم 

نگاه کرد و گفت:نگران نباش....هومن لطفا ماشین 

رو ببرداخل چون هوا سرده میترسم کیاناز سرما 

بخوره!

 چشمى گفت و ماشین رو داخل آورد.

تمام تنم یخ كرده بود و اگه دستهاى گرم كیان نبود،

قدم از قدم بر نمیداشتم! همچنان كه دستم رو تو 

دستش گرفته بود و منو به دنبال خودش میكشید؛لبخند

دلگرم كننده اى بهم زد و در سالن رو باز كرد!

همراه کیان و هومن وارد عمارت شدیم !

مهین خانوم طبق معمول روی کاناپه نشسته بود و 

مشغول خوردن قهوه بود !...

نازی هم تو خونه بود!....دختره ى نچسب!!!!....






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر