قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 7 شهریور 1397 ، 02:23 ب.ظ




با اخم نگاهش کردم . جعفر به سمتون اومد. با

صدای کنترل شده ای گفتم:به چه حقی کیفمو 

میکشی؟!

پوزخند مسخره اش رو تكرار كرد و گفت: اخرماه 

عروسی دعوتی!

به جعفر نگاه کردم كه فورى سرش روپایین انداخت!

خودش هم میدونست مقصره!...

انگار میخواستم خودمو گول بزنم!با تردید گفتم:

عروسی کی؟!

__عروسی جعفر و شهره!....

و پیروزمندانه نگام كرد! شهره هم با لذت کنار 

جعفر ایستاده بود و به من خیره شده بود!

احساس کردم ‌قلبم ‌تیر کشید!...نفسم هم سنگین

 شد و هرچى میكشیدم بالا نمیومد!... بی اختیار 

سرم ‌گیج رفت و دستم ر‌و به دیوار زدم تا نیفتم که 

جعفربه سمتم اومد و انگار كه میناله كفت: فاطمه 

حالت خوبه؟!

ستار پوزخندی زد و گفت: چرا ضعف کردی؟

جعفر یک دفعه اى به عقب برگشت و مشت محکمی 

تو صورت ستار زد.

شهره جیغ بلندی کشید و به سمتشون دوید!اما 

من تنها کاری ‌كه تونستم انجام بدم ‌دور شدن از

اون‌ جا بود ؛كه دوون دوون با پاهای بی رمق به 

سمت خونه رفتم.

وقتی وارد شدم ،به هیچ کس سلام نکردم !یعنى 

چشمهام انقدر ابرى بود كسى رو نمى دید!...

مستقیم به سمت اتاقم رفتم و خودمو به روى تخت 

پرت کردم و تاتونستم گریه کردم...انقدر گریه کردم

‌ که نفهمیدم‌ کی خوابم برد.

با حس دست کسی روی سرم چشمهامو باز کردم !

همه جا تاریک بود!...


با یه دو دوتا چهارتا فهمیدم شب شده !

بادیدن ‌پدرم خودمو جمع وجور کردم وسرجام ‌

نشستم.

لبخندی تلخ زد و کفت:فاطمه کی انقدر بزرگ شدی 

که عاشق میشی ؟!

باپدرم خیلی راحت بودم ،ولی عجیب برای اولین بار

 از پدرم خجالت کشیدم وسرم روپایین انداختم. 

لبخندی زد و گفت:ازکی عاشقشی؟!

با یاد اورى عشق كوتاهمون بغضى به گلوم نشست  

و گفتم: بابا ببخش که دختربدی ام !....ببخش که 

ناخواسته ابروت روبردم!

پدر دستى به سرم كشید و گفت:کی گفته ابروی 

منو بردی؟!

سر بزیر انداختم و لب ورچیدم و كفتم:من‌ میدونستم 

بده دختر عاشق بشه وکسی بفهمه!اما به خدا دست 

خودم ‌نبود بابا !جعفرتقصیری نداشت ،اون خیلی به 

شما احترام ‌میذاره!

_همون شب خواستگارى ستار فهمیدم خیلی 

عاشقشی!درست همون وقتی كه ازم خواستی بهش 

چیزی نگم !الانم با این دلبرى هات داری تمام سعیتو 

میکنی ازچشمم‌ نیوفته!

سکوت کردم پدرم مثل همیشه همه چیز رو فهمیده 

بود.

مدتى در سكوت گذشت كه باصدای پدرم سرمو بالا

اوردم‌: الان میخاین چیکارکنید؟؟

 نمیدونم!...اما اینو میدونم جعفر راضی به ازدواج 

باشهره نیست وواسه این اومد پیش شما کار کنه 

چون میخواست مستقل بشه تابتونه از خانواده اش 

جدا بشه که مجبوربه اون ازدواج كدایى نشه!

 پس الان چرا قرار عروسی گذاشتن؟!

_همه اش زیر سر ستاره اون نمیخواد من وجعفر

بهم برسیم!

تلخ نگاهم كرد و گفت: به حرف پدرت گوش میدی؟!

بابغض نگاهش کردم و با دلهره گفتم:بله

_حتی اگه بگم جعفرو فراموش کن؟!

اشک بی اختیار از چشمم جاری شد با صدای که 

خودمم ، به زور شنیدم گفتم:هرچی شما بگی قبوله

 اول از همه اینكه عشق و عاشقى با مرد زن دار 

خلاف شرع و عرف و دین و ایین پیغمبره و یه گناه 

كبیره اس!منتها كاریه كه شده و تو میگى كه هردوتون 

نسبت به هم حس دارین!پس من نمیتونم با ازدواج تو و 

جعفر مخالف باشم چون هركارى بكنیم شما همو ول

نمیكنین و هم اینكه اونو خوب شناختم. پسر با عرضه 

ای هست ،اما باید بذاری اون از عشقتون دفاع 

کنه .اگه الان حرف خانواده اش رو قبول کرد ونتونست 

از عشقش دفاع کنه مرد زندگی نیست و به درد لاجرز 

دیوار هم نمیخوره چون حتى اگه با چنگ و دندون 

حفظش كنى اما یه جاهایى میرسه كه باز هم تنهات 

میذاره!

سرم رو پایین انداختم!... پدرم طبق معمول راست 

میگفت!...بایدصبرمیکردم اون تصمیم نهایی رو بگیره!

 چشم بابا هرچی شما بگین!


اون روزها روزهاى زندگی ام بود! هر روز داغون تر 

 از روز قبل میشدم...خیلی سخته كه تو خونه بشینى 

و هرلحظه منتظر این باشى كه خبر عروسی عشقت رو 

برات بیارند!....

خبری از جعفر نداشتم و باخودم هم عهدبسته بودم 

که به حرف پدرم عمل كنم و به سمتش نرم!

پدرم مرد روشن فكر دوران زنده به گور كردن دخترها 

بود!...پدرم حجت من براى زندگى بود!...

باید به گفته اش عمل میكردم!به گفته ى پدرم جعفر 

باید خودش تصمیم نهایی روبگیره !یا من رو

میخواست و یا من براش یه هوس زودگذر بودم!

روزهاى اخرمدارس بود و دوتا امتحان دیگه مدرسه 

امون تمام میشد.فكر و خیال باعث شد كه تواین 

مدت هیچ کدوم ازامتحانات روخوب نداده بودم!

 فکرم همه اش درگیر جعفر بود!

ادا و اوصول و کارهای شهره جلوى بقیه هم بدتر 

داغونم میکردند.

هرچى باشه من اونجا یه غریب بودم و اون یه 

همشهرى!مسلما چهارتا دوست و اشنا بیشتر داشت!

اما من بى تفاوت به رفتارو كردار اون فقط دعا دعا 

میکردم یکبار دیگه جعفر رو ببینم وبهش بگم پدرم با

عشق ما مشکلی نداره!... شاید دلیل سکوتش خجالت 

از پدرم بود.

روز اخرین امتحانم بود!این اخرین فرصتم بود که با

جعفر ملاقات کنم .هرچند امیدم به صفر رسیده بود!

بعد از امتحان شهره به همراه دوستاش به بازار رفت.

انقدر جذبه داشت كه از ترس اون كسی حتى جرات 

دوستى با من رو نداشت! هرچى بود من تو شهر اونها 

یك غریبه بودم!

دلم نمیخواست به خونه برم!...حداقل تا زمانى كه جعفر

رو ندیدم!سعی کردم انقدر اروم راه برم كه شاید باد

خبر منو به جعفر برسونه و اون به دیدنم بیاد!

دلم نمیخواست زود به خونه برسم بلکه جعفرو ببینم.

انقدر تو افکار خودم غرق بودم که صداشو شنیدم !

 فاطمه...فاطمه

انقدر بهش فكر كردم كه حتى تو واقعیت هم صداش 

رو میشنوم!

اما انگار واقعیت داشت!...یكى مرتب اسمم رو میبرد!

اون موقع یك دختر باید نوك كفشش رو نگاه میكرد و راه

میرفت!اگه یه وقتى سرش رو بالا میكرد و به این سمت 

واون سمت نگاه میكرد،متهم به بى عفتى و ورپریده 

بودن می شد!

با تموم این اوضاع و احوال من تموم دل و جراتم رو 

 خرج كردم و به پشت سرم بركشتم!....

دوتا چشم داشتم اما با تمام قلب و جونم نگاهش كردم!

چقدر دلم براى نگاهش تنگ شده بود!...

اما با یاد آورى اتفاقات دور وورمون بغضى به گلوم 

نشست و با چشمهاى اشكى بهش نگاهش کردم که 

گفت:چرا هرچى صدات میکنم جواب نمیدی؟!نكنه 

قهرى؟

میدونستم همه ى ملت چشم باز كردند و بما خیره 

نگاه می كنند!

سکوت کردم و سر بزیر انداختم!اونم تموم جسارت 

خودش رو جمع كرد و یک قدم نزدیک تر اومد !!!!

تپش قلبم بیشتر شد و صورتم گر گرفت.

 فاطمه نگام کن !

با این حرفش اتیش بجونم زد!...دیگه كسی برام مهم 

نبود!دیگه ایرو میخواستم چیكار؟!هیچ كسى برام 

انقدرها هم ارزش نداشت !....

سرمو بلند كردم و با دلخوری گفتم:نگات کنم که 

چی بشه؟!


نگاهى به دور و ورش انداخت و آروم گفت: بیابریم 

پارک پشت محله!... اینجا نمیشه حرف زد!

پوزخندى زدم!...من آبرو و حیثیتم رو گذاشته بودم و 

اون از ابروش میترسید!...

میترسی خانواده ات ببینن؟! 

با دلخورى نگاهم كرد و گفت: این چه حرفیه فاطمه؟!

ابروهام رو به شدت در هم كردم و به تندى گفتم: بریم 

پارک!

و خودم جلو افتادم و اون هم مثل ترسوها و بزدل ها

طول مسیر محله تا پارک رو با فاصله از من طى كرد!

دلم به حال اینهمه ضعفش بهم میخورد!...ولی دروغ 

چرا؟!...ازهمون فاصله هم دلم بدجور هواشو کرده 

بود. چقدر این پسر خواستنی بود!...

روی اولین نیمکت پشت یه درخت دور از چشم همه 

نشستیم! دلم براى شنیدن صداش تنگ شده بود!اما

اون فقط سکوت كرده بود وبه دور دست خیره شده بود!

آهى كشیدم و خودم رو قانع كردم كه خداحافظى آخرو 

با هم بكنیم كه با حرفی ک جعفر زد شوكه بسمتش 

برگشتم.

فاطمه!...حاضری بامن فرارکنی؟؟

با بهت بهش نگاه كردم و اون ادامه داد:ببین فاطمه 

بزار از اول برات توضیح بدم كه فردا روزى نگى من 

نفهمیدم چرا تو متوجه ام نكردى!من و تو اگه فرار

كنیم معلوم نیست چندسال طول بکشه تا دوباره بتونیم 

خانواده هامون روببینیم درضمن اشتی کردنشونم

معلوم نیست چقد طول بکشه...روزهاى سختی بعد از 

فرار در انتطارمونه !...خدا میدونه چقدر  تو شهر غریب

باید سختی بکشیم ولی قول میدم همه سعی ام رو بکنم 

و خوشبختت كنم!

اشک از گوشه ى چشمم جاری شد.حرفهاش خیلی به 

دلم‌ نشسته بود!

نمیدونم از نگاهم چى خوند كه ملتمس ‌نگام کرد وگفت: 

هان؟!..نظرت چیه؟!...چی‌ میگی؟!...میدونم نمیتونى

رو حرف خانواده ات حرف بزنى،اما تو رو خدا...

حرفش رو قطع كردم و گفتم:بابام با ازدوجمون مشکلی 

نداره!

 جدی ‌میگی؟!...

 اره!یعنی همه چی رو فهمیده!...

 خاک بر سرم شد!...پس چرا اینهمه مدت تو محل 

كارمون اصلا به روم نیاورد! باورم‌ نمیشه فاطمه!پدرت 

چقدر مرد والا منظریه!...

 باورت بشه...اما جعفر تو میگى الان چیکار کنیم؟!

__ من باید با پدرت حرف بزنم!

یه دل دو دل بودم اما دل به دریا زدم و گفتم:جعفر!

با محبت نگاهم كرد:جون دلم؟!

 تو دلم قند آب می كردند: مطمئنی نمیخوای باشهره 

ازدواج ‌کنی؟!...

عاقل اندر سفیه نگاهم كرد و گفت: مگه ‌خرم تورو 

ول‌ کنم برم اون عفریته رو بگیرم!


زمان حال!...مهین

به راننده ‌آدرس دادم به سمت محل قرارم با شاهین 

بره!بعد نیم ساعت به اونجارسیدم .

شاهین به محض دیدن ماشین به سمتمون اومد و با 

اجازه اى گفت و جلوى ماشین نشست و دستش رو به 

سمت دست من دراز كردو دستم رو گرفت و بوسه اى 

به روش زد و باز مثل همیشه شروع به چاپلوسی کرد،

اما من امروز اصلا حوصله اشو نداشتم !...

حرفش رو قطع کردم و پاکت نامه رو به سمتش گرفتم

و بدون اینكه بهش نگاه كنم،روم رو به سمت خیابون

برگردوندم و كفتم: توى پاكت عکس دنیا و اسم و 

فامیلش هست!...بگرد ببین کیه و از کجا اومده؟!....

چشم خانم

پاکت دوم  رو هم به سمتش گرفتم و روى پاش انداختم!

به محض باز کردن پاکت با دیدن چك سفید امضاء

 چشمهاش برقی زد!

پوزخندی زدم و گفتم:کارت تموم شد بیشتر از اینها 

نصیبت میشه!فقط سعی کن زودتربرام پیداشون کنی!

 چشم خانم...اگه همه مشتری هام  مثل شما

دست و دلباز بودن الان یه شرکت کاراگاهی داشتم!

 مزه نریز پیاده شو کار دارم!

ای بروی تخم چشمهام!

و دوباره خم شد و دستم رو بوسیدو خارج شد!

خیلی زرنگ بود اما بخاطر چاپلوسی اش ازش 

خوشم نمیومد!بعد از رفتن اون رو به راننده کردم

 و گفتم:حرکت کن!

و خودم تو افكارم غرق شدم: دنیا تو این مدت حسابی 

کیان رو شیفته ى خودش کرده بود!

البته اون مار خوش خط و خال كارش رو بلد بود و

 نه تنها کیان، بلکه هر کس با اون رو به رو میشد،

 شیفته ى اخلاق و رفتارش میشد!

نمیدونم از چاپلوسی و فیلم بازى كردنهاش بود یا نه!

واقعا همین قدر سنگین و متین و خانوم بود،طورى كه 

 گاهی بعضا از بعضی رفتارها و کردارهاش خوشم 

میومد!...از اینكه مثل من خودساخته بود و از هیچ 

بنى بشرى انتظار كمك نداشت جاى ستایش و تقدیر 

داشت!

من خودم به شخصه اصلا باور نمیكردم كه اون به 

پسر من تمایلى داره!...بس كه تودارو خویشتن دار بود!

همیشه اونقدرى متین و باوقار رفتار میكرد كه ادمى

فكر میكرد فقط براى خودش زندگى میكنه و به هیچ

كسی احتیاج نداره!...اگه چرت و پرتهاى نازى نبود،

من خودم باور نمیكردم كه اون و كیان بهم حس دارند!

اما با همه ى این اوصاف  باز هم حس خوبی نسبت

بهش نداشتم و تموم فكرم این بود كه اون دختره ى 

خودخواه و هرزه باعث شد همه ى نقشه های من  براى

یك ثروت جاودانه خراب بشن!

من روی ازدواج کیان و نازی کلی برنامه ریخته بودم

 که ثروت خودم و ارث كیان رو چند برابر میکرد.

اما پسر احمق من ، نسخه واقعى پدرش بود كه در

عین آروم بودنش دنبال یه عشق جاودانه میگشت که 

كلهم محال باشه... اگه کیاناز دختر واقعی كیان

 باشه تموم نقشه هام بهم میخورد و امپراطورى من

به خطر مى افتاد.

با رسیدن جلوی درب خونه افکارم رو کنار زدم.

طبق معمول وقتی وارد خونه شدم بوی غذاى خوشمزه 

دنیا همه جا رو گرفته بود!

یه كلفت براى خونه گرفته بودم اما محض تحقیر كردن 

این دختر، آشپزى رو به خودش سپرده بودم!

از حق نگذریم دستپختش هم حرف نداشت!منو به یاد 

غذاهاى مادرم  می انداخت و دلیل اصلى من براى 

آشپزى اش همین بود!

به محض دیدنم سلام ارومی کرد و با هول و 

دستپاچگى خودشو مشغول هم زدن غذا کرد.


به سمت کاناپه‌ محبوبم ‌رفتم.با دیدن کیاناز که داخل

کریر در كنار کاناپه روى زمین بود یک لحظه مكث كردم!

نمیدونم چرا!...اما هوس کردم كنارش بشینم و یك دل 

سیر نگاهش كنم!

 عقلم از اینكه نوه ى واقعى ام باشه محذورم میكرد اما 

از ته اعماق قلبم خواستار این بودم كه واقعا نوه ام 

باشه!حس شیرین مادر بزرگ شدن قلقلكم می داد!

دلم میخواست كیاناز نوه ى واقعى ام باشه اما بایك

مادرى كه خودم انتخابش كردم و قبولش دارم!

نازى هم عروس مورد نظرم نبود اما براى آینده اى

كه من میخواستم بسازم مناسب بود!....اما دنیا تمام

معادلات منو بهم زده بود!...

اما نباید از شیرین بودن بچه ى كیان بگذریم!...

جذاب و زیبا مثل كیان!....

به افکار مزخرفم ‌ پوزخندی زدم و روی کاناپه 

نشستم!

توجه ام امروز حسابى جلب شده بود!صداهای‌ 

نامفهومی از خودش درمی اورد و خودش رو این

ور و اونور میكرد!

نمیدونم چرا  بی اختیار به سمتش برگشتم.چشمای 

درشت و گردی به رنگ مشکی داشت و هرانسانی رو به 

هوس بوسیدن مى انداخت.دهن کوچیک و لب قلوه ایش 

واقعا زیبا بود!صورت فوق العاده ناز و خوردنی داشت 

کمی‌ شبیه دنیا بود، اما نه از دنیا خوشگل تر بود.

اگه‌ چشمهاش رنگی بود،بیشتر به نظرم به کیان 

شباهت داشت!

به خودم اومدم ،روم رو برگردوندم و پوزخندی زدم و 

گفتم:دارم برای بچه‌ای بیقراری ‌میکنم و تعیین شباهت 

میكنم ‌که مادرش‌ رو دوست ندارم‌ و اصلا قبول ندارم 

نوه ى واقعى من باشه!واقعا مسخره اس!...خودم با 

خودم مشكل دارم!...

با این افكارم با عصبانیت از جام بلند شدم‌ تا به اتاق 

خودم برم كه با جیغ دنیا به سمت ‌کیاناز برگشتم.

کریر لیز خورد و روی سرامیک كج شد كه عصامو

رها کردم و سریع کیاناز رو گرفتم و محکم اونو در 

آغوش کشیدم!

دنیا با چشمهاى‌ گریون به سمتم اومد و رویروم 

ایستاد!خودم به شخصه هنوز خشکم زده بود!...

 کیاناز رو از بغلم جدا کردم وبه صورتش نگاه کردم !

در حالی که آب دهنش جاری شده بود لبخندی به رویم 

زد که سریع انگار یه چیز نجس دستم باشه ،اونو به 

سمت  دنیا گرفتم!

اگه‌ کمی‌ بیشتراونجا‌ میموندم اون دختر بچه درست 

مثل مادرش كه همه رو جادو میكنه منو هم  جادو 

میکرد.






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر