قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 7 شهریور 1397 ، 02:25 ب.ظ

اهواز!...فاطمه

سر سجاده نشسته بودم و قران میخوندم،با احساس

حضور نشستن کسی کنارم سرم و بالا اوردم و با 

دیدن جعفر با همون لباس سفید همیشگی اش

 لبخند بی جونی زدم!

 نگرانى از نگاهش بیداد می كرد! دستش رو روی 

چادرم کشید و نوازش گونه نوازشش كرد و بالبخندى

اروم گفت:قبول باشه!

قرآن رو بستم و بوسه اى روش گذاشتم و زمزمه 

كردم: قبول حق!

و با تنى خسته و دلى مرده سجاده رو جمع کردم و 

همونطور چادر به سر همونجا روی زمین دراز کشیدم.  

رنگ نگاهش باز نگران تر شد!...قلبم از صبح دردش 

بیشتر شده بود!

چقدر نگرانی هاش براى من قشنگ و جداب بود

و چقدر من دوستشون داشتم! به من نزدیک تر 

شد و زار زد: چرا نمیری دکتر؟

 جعفر!....دیگه خسته شدم!...نمی كشم!...میخوام 

بیام پیشت!

نگاهش ترسون شد: فاطمه!...دخترمون!....پس دنیا 

چی؟

آهى كشیدم و گفتم: تنها دل نگرانی ام اونه !....بخاطر 

همین دارم همه چیز رو برا ی فرهاد تعریف میکنم!

ابروهاش در هم شد و روترش كرد:که چی بشه؟

از در ملایمت وارد شدم و خواستم آرومش كنم:

عزیزم!...اونها بچه دارند.شاید اگه من براى فرهاد همه 

چیز رو بگم و اون بدونه چه اتفاقى افتاده بخواد 

كوتاه بیاد و دنیا رو عقد میکنه!

باز ناراحت تر شد....اینبار عصبانی شد!...كفرى 

از جاش بلند شد و گفت:برگرده كه چى بشه!... 

میخوای باز عذابش بده؟!...یادت رفته پسر کیه؟!

كم تو این چند سال دخترمون رو زجر داد؟!...كم

كثافتكارى كرد و ما به روش نیاوردیم؟!...آخرش چى

شد؟!...دختره مارو هرزه كرد و خودش شد امامزاده

كه باید پیشش شمع روشن میكردیم!فاطمه اینو

یادت باشه حتى اگه فرهاد به غلط كردن بیفته هم

من بهش دختر بده نیستم!...اشتباهى رو كه بار

قبل كردم دیگه تكرار نمیكنم!...آدم عاقل از یه سوراخ

دوبار نیش نمیخوره!...

 جعفر!....فرهاد با پدرش فرق داره...اینو تو این دو

روز که ‌به اینجا میاد، فهمیدم!...گاهى اوقات یادم

میره كه اون بیچاره اینجا نشسته و هرخاطره اى كه 

از مادرش دارم رو به زبون میارم و بعد یادم میاد كه

اون اینجا نشسته و داره به حرفهام گوش میده!...

اون هم فقط سرشو پایین میندازه و غصه میخوره!

دلم بحال این بیچارگى اش میسوزه!...درسته دنیا

پاسوز من و تو شد!اما دنیا خوب زندگى كرد!...از 

محبت من و تو كم نداشت!...من و تو انقدر 

میخواستیمش كه حتى اگه فرهاد هم نخواستش

جبران كم عاطفگى هاشو كردیم!...اما اون بدبخت

هیچ كس رو نداشت...هم از محبت پدر و مادرى

محروم بود و هم اینكه درگوشش خوندن من و تو

قاتل زندگى پدر و مادرشیم!اون با بغض و كینه ى

من و تو بزرگ شد!...یه عمر در گوشش خوندن كه 

اگه بد زندگى میكنه بخاطر اینه كه دخترت تو 

خوشبختى زندگى كنه!...بهش گفتن اگه زندگى اش 

لطمه خورده بخاطر خودخواهى من و تو بود!...

(آهى كشیدم و ادامه دادم) گاهى اوقات كه با خودم

رو راست میشم میبینم زجرى رو كه دخترمون تو

زندگى با فرهاد كشیده در برابر زجرى كه فرهاد تو

سی سال كشیده هیچى نبود!...زن وقتى از زندگى

زناشویى اش دلخوره تمام امیدش به مهرو محبت

خانواده اشه!...دنیا از محبت من و تو چیزى كم 

نداشت اما فرهاد تو تموم زندگى اش از محبت

خانواده محروم بود!...نمیگم دركش كنیم ولى خدایى

و از روى انصاف حرف بزنیم!...

جعفر هم آهى كشید و رو به من كردو لبخند زد:

بلند شو!...باید بریم دکتر!...درد داری!...

 میخوابم خوب میشم!

 از صبح درد دارى اما هنوز خوب نشدی !...بلند

شو!...بلند شو بریم!...

عاقل اندر سفیه نگاهش كردم و گفتم: این وقت شب 

یه زن تنها کجا برم مرد؟!

تازه به یاد آورد كه واقعی نیست و یه رویای شیرینه 

که همیشه همراهمه!...

لبخندى زد و كنارم دراز كشید و نوازشم كرد!....

من هم چشمهامو بستم و با نوززش دستهاى 

مردونه اش خوابیدم!...
.
.
.
تهران!....شاهین

باکلافگی موبایلم رو از جیبم دراوردم و شماره خانم 

رو گرفتم!

عكس همیشه زود جواب داد و مثل همیشه فقط

گوشى رو برداشت!...هیچ حرفى نمیزنه!...سكوت 

محض!...

من هم سكوت كردم تا مطمئن م جواب داده و بعد

از چند لحظه گفتم: سلام خانم

بدون هیچ مكث و نرمشی جواب داد: چیکار کردی؟!

انقدر گشته بودم كه سیستم عصبى ام هنگ كرده

بود و حال و حوصله اى براى چاپلوسی هاى همیشگى 

ام نمونده بود!من هم مثل خودش سرد جواب دادم:

خانم مطمئنی ساکن تهران بود؟

اینبار چند ثانیه مكث كرد و گفت :چطور مگه؟

 هیج جای تهران کسی به این اسم و فامیل نیست 

چند تا خانم هم اسمش پیداکردیم امایه شکل دیگه 

ان و فاصله سنیشون خیلی بالا پایین داره!.... مطمئنم 

که ساکن تهران نیست!

 خبرت میکنم!


و طبق معمول بدون هیچ حرف دیگه ای قطع کرد !

به قول رعنا جى اف جدیدم!...پیرزن عبضی!....

گوشی رو تو جیبم ‌گذاشتم و بى حوصله به سمت 

خارج تهرون روندم!....

به من میگن شاهین!...اگه تیز نباشم كه همون

اسماعیل صدام میكردن!...پس حتما یچیزى هست!

خودم پیداش میكنم!...
.
.
.
مهین

باید از زیر زبونش میکشیدم،از کدوم شهر اومده!...

اون نشد كیان بود!...كیان نشد اون دوست چلمنگش

هومن بود!...اون باید زود همه چى رو لو می داد!... 

از اتاقم خارج شدم و به سمت سالن رفتم!...

کیان درحالی که روى كاناپه اصلى نشسته بود، با 

کیاناز بازی میكرد!

پسر احمق من نمیدونه بچه تا دوماه متوجه ى 

چیزى نمیشه!...چه ذوقى هم میكرد!...وقتى بازى

میكرد و اون بچه از خودش صدا در مى اورد!...از ته

دل قهقهه می زد و از خودش شادى نشون می داد

كه بچه ام به خاطر بازى هاى من ادا و اصول در

میاره!...

دنیا هم سینی به دست وارد سالن شد و با دیدن من 

مثل همیشه با دستپاچگى سلام كرد!...

روی مبل کنار کیان نشستم و دنیا سینی چای رو 

جلوم گرفت !...

فنجون چای رو برداشتم و زیر لبى تشکر کردم !

تعجب رو تو صورت جفتشون دیدم!...چون عادت 

نداشتم از دنیا تشکر کنم!...هنوز هم به اون به چشم 

یه خدمتکار نگاه میکردم.

درحال نوشیدن چای بودم که ‌کیان کیاناز رو‌ کنارم 

‌گذاشت. 

باز اون حس لعنتی كه ازش متنفر بودم به سراغ قلبم 

اومد.

لعنتى یه جورایی قلقلکم‌ میداد!...بدون توجه به دنیا 

و کیان لبخند محوى زدم!...

داشتم خودم رو هم گول میزدم!... با خودم اتمام 

حجت میكردم كه من فقط بخاطر نقشه ام این دختر 

رو دوست خواهم داشت و بعد از اون،این بچه به 

همراه مادرش گم و گور میشن!

با این فكر قوت قلب گرفتم و چای رو روی میز عسلی 

گذاشتم و آروم به سمتش خم شدم و کیاناز رو بغل 

کردم.

به محض در آغوش كشیدنش شروع به تکون خوردن 

کرد و صداهای نامفهومی از دهنش خارج مى كرد!

بچه رو بی اختیار به خودم فشردم  و بدنش رو 

بوییدم!

چه بوی خوبی میداد!....حس میکردم برگشتم

به وقتی که کیان تو این سن بود و كیاناز رو محکم تر 

بغل کردم و زیر گلوش رو اروم بوسیدم! و با دیدن

زیرگلوش رو به کیان کردم و گفتم:چرا انقدر روی

سینه اش جوش زده ؟!چرا دکتر نمیبرینش؟!

کیان سرش رو با سر انگشتاش خاروند و دودل به 

دنیانگاه کرد.

بی صبرانه رو به دنیا کردم و گفتم:قضیه چیه؟؟

دنیا لبخندی زد و با خجالت سر بزیر انداخت و 

گفت:کیان واسه اینکه بهش گفتم ‌صورتش رو 

 نبوسه كه پوستش خراب نشه!سینه و زیر گلوشو 

میبوسه !....واس همین جوش زده!....

اخمی‌ کردم و گفتم:میدونی چقدر این جوش وتاول 

های قرمز اذیتش میکنن!...

كیان با تعجب گفت: چشم سعی ‌میکنم ‌جلوى 

خودمو بگیرم و نبوسمش...ولی مامان خودتم ‌زیر 

گلوشو بوسیدی ها!

نگاه عاقل اندر سفیهى بهش كردم و گفتم:من بار اولم 

بود دفعه های بعد دستش رو میبوسم!

هردو از این تغییر رفتارم متعجب و حیرون بودند!

با خودشون فكر می كردند بخاطر بچه كوتاه اومدم!

بزار به فكرشون ادامه بدند!...میخوام همین خیال 

رو كنند!...

نمیشد سریع سر اصل مطلب می رفتم!....باید چند

روزی رو به دنیا نزدیک میشدم و بعد از زیر زبونش

میکشیدم اهل کجاست؟!...

پیداکردن شناسنامه اش هم‌ کمکم میکرد!... اما از کجا 

معلوم همون شهری که در اون به دنیا اومده زندگی‌ 

مى کرده؟!...

اونها حیرون رفتار من بودند و من ویلون افكارم كه

كدوم راه حل منو سریعتر به محل زندگى دنیا 

میكشونه!...............


اهواز!...فرهاد

چند روز بود که هربار به دیدن فاطمه خانم میرفتم ؛

انگار میخواست از زیر بار تعریف كردن شونه خالى 

كنه!...دیگه برام چیزی تعریف نمیکرد!...و یا شاید 

حالش اونقدر خراب بود كه نمیتونست خاطرات تلخش 

رو دوباره تداعى كنه و به همین دلیل من هم نمیتونستم 

و نمیخواستم سوالی بپرسم.

هر بار هم میخواستم اون رو به دکتر ببرم؛خودش جلومو

میگرفت و با من همكارى نمیكرد!

 دلم بد شور می زد!....از دیروز مدام به فاطمه خانم 

زنگ میزدم اما جواب نمی داد.

صبح بعد از بیدار شدن تصمیم گرفتم به سمت خونه 

ى فاطمه خانم برم !یه دوش گرفتم و لباس هامو عوض 

کردم و راهی خونه اش شدم.بعد حدود نیم ساعت جلوی 

خونه اش بودم !نگاهى به ساعتم انداختم!....

ساعت ۱۰صبح بود!... نکنه بلایی سرش اومده باشه؟! 

دلیل نگرانی ام رو هم خودم نمیفهمیدم و درك نمى كردم!

 چند بار زنگ خونه رو زدم اما در رو باز نکرد!... به تلفن 

خونه و همراهش هم زنگ زدم !....باز هم جواب نداد!...

به اطرافم نگاهی انداختم!...خوشبختانه کسی در 

خیابون بزرگ و پر رفت و آمدشون نبود !...یكم این 

دست و اون دست كردم و بعد پریدم و بالاى در رو 

گرفتم و از در بالا رفتم و تو خونه پریدم!...تو حیاط 

مكثى كردم و چند بار صداش کردم:فاطمه خانم...  

فاطمه خانم...خونه ای؟!....

به سمت در ورودی سالن رفتم!...امروز خوش شانسی 

باهام یار بود!...خوشبختانه در باز بود...اما خونه تو 

سکوت وحشتناکی فرو رفته بود.یااللهى گفتم و وارد 

سالن شدم!

__ فاطمه خانم اینجایى؟!

نبود!...جوابى نشنیدم!...مردد و معذب به سمت اتاق 

خوابش رفتم!...اى واى بر من!....

وسط اتاق با چادر نماز روی سجاده بیهوش افتاده بود. 

با دیدنش وسط اتاق خشکم زد و وحشت زده به سمتش

رفتم و چند بار به شدت تکونش دادم اما بیدار نشد.

بغلش کردم و از اتاق خارج شدم.

نفسهاش ضعیف بود و لباش کبود شده بودند.

نمیدونم چرا امادلم نمیخواست بلایی سرش بیاد!... 

خدایاخودت کمک کن!....اصلا معلوم نبود از كى 

اینطورى شده!.....

اون رو روى مبل خوابوندم و چند بار به شدت تکونش 

دادم ،اما باز هم جوابی نداد.

تلفن رو برداشتم با صد و پونزده تماس گرفتم و بعد 

از روى زمین بلندش كردم و روى تخت گذاشتم!

بعد از ده دقیقه امبولانس جلوی درخونه بود و با 

برانكارد فاطمه خانوم رو بردند! 

من هم سوار ماشین خودم شدم و به دنبالشون رفتم !

فاطمه خانم زن تنهایی بود!...خبری از خانواده اش 

نداشتم !...قبل ترها از زبون پدرم شنیده بودم که توی 

جنگ همه ى خانواده اش  رو از دست داد .

به محض رسیدن به بیمارستان پرستارها سریع فاطمه 

خانم رو به سمت اورژانس بردند و یه دکتر و چند 

پرستار به سمتش رفتند!...من هم روی صندلی نشستم

وبی تاب پامو روى زمین میکوبیدم!


تهران!...مهین

کیان و دنیا صبح زود از خونه خارج شدند!...کیاناز 

واکسن داشت و امروز نوبتش بود!...

وقتی خیالم از بابت رفتنشون راحت شد و مطمئنم شدم

که الان ها بر نمیگردند!.. دوون دوون به سمت اتاق 

خوابشون رفتم.

تمام تنم از هیجان این كار بى حس شده بود و دستهام

می لرزید و همین روند كارمو كند كرده بود!...

مغزم هم هنگ كرده بود و هرچى بهش فشار می اوردم 

كه جاهاى مخفى اتاق رو پیدا كنم؛چیزى به ذهنم نمى 

رسید!

بالاخره بعد از گشتن حدود یک ساعت شناسنامه دنیا 

رو تو رحل قران و زیرش پیدا كردم!

 دستم از شدت هیجان می لرزید!...اولین برگش رو 

ورق زدم!...محل تولد و صادره اززززز اهواز بود !!!!!

دومین برگش رو ورق زدم و با دیدن اسم فرهاد قبل از

اسم  کیان نفسم واقعا بند اومد و به دیوار تكیه دادم!...

سرم رو به دیوار تكیه دادم و از عصبانیت دستم 

رو مشت کردم !....

نمیدونم چرا ناراحت شدم؟!...من دنبال همین بودم اما

مثل پیرزنها خودم رو دلخوش میكردم به اینكه شاید 

واقعا كیاناز دختر كیان بوده باشه!....

دختره ى احمق!...پس واقعا مطلقه بود. با دستهایى 

لرزون از صفحه های شناسنامه اش عکس گرفتم و 

و بعد از اینكه شناسنامه رو سر جاش گذاشتم،از اتاق 

خارج شدم!...

بلافاصله تلفن همراهم رو برداشتم و به شاهین زنگ 

زدم!...صداى شاد و پر از انرژى اش تو گوشى پیچید!

 سلام خانم!

 شاهین بلیط بگیر باید همین الان بری اهواز!... چند 

تا عکس برات میفرستم!اسم و فامیل شوهر سابقش

رو هم برات پیداکردم !...تاریخ ازدواج و طلاق هم 

هست! کارت آسون تر شد!...یک هفته وقت داری 

همه ته و تو زندگیشو برام بیاری !...شماره حسابتم 

بفرست برات پول واریز کنم!.....

راستش من تو راه جنوبم!....از روى عكسها تشخیص

داده بودم كه باید از اهالى جنوب باشه!...اما با این 

حال ، چشم خانم شما هرچی بگی من در خدمتتون 

هستم!...

 یه هفته دیگه وقتى برگردی تهران همه چى معلوم 

میشه!...توانایى تو و گند كارهاى اینها!....

و طبق معمول بى هیچ حرف دیگه اى تلفن رو قطع‌ 

کردم و هنوز دو دقیقه نگذشته بود که اسمس گوشى ام 

بلند شد و شاهین شماره حسابش روبرام‌ فرستاد!...

دله دزد كوچك!...بعد از کارت به کارت کردن مبلغ قابل‌ 

توجهی براى شاهین، روی تخت دراز کشیدم !

با تمام وجودم از دنیا متنفر بودم اما نمیدونم چرا ته 

دلم ،دلم میخواست امیدوار باشه،  کیاناز ازشوهر 

سابق دنیا نباشه و به ما تعلق داشته باشه!...تو این

مدت كم بدجور بهش عادت کرده بودم!...
.
.
.
شاهین

از چشمهاى سیاه كشیده اش و از صورت برنزه ى

دنیا حدس زده بودم دخترى از خطه ى جنوبه!....

تو راه جنوب بودم كه خانوم زنگ زد!...پس حدسم درست

بود!...حدودساعت هشت صبح به اهواز رسیدم!... یکی 

از دوستام اهل اهواز بود!...باهاش تماس گرفتم و 

ادرس خونه اش رو گرفتم!...باید کمی استراحت میکردم 

تا بتونم فک و فامیل این دختره رو هرچه زودتر پیدا کنم و با دست پر برگردم!


تهران!...دنیا

به دور ورم یه نگاه انداختم!...همه جا باغ بود!...

سرسبز!...با درختهاى سر به فلك كشیده!...یه جوى

آب هم از بینشون رد مى شد!...آرامشش چقدر دلنشین 

بود!...منتها چرا من تنهام؟!...

كیان و كیاناز كجان؟!...نگاهم جستجوگر به دور و 

اطراف میگرده،اما اونهارو نمیبینم!...انگار تو دلم

رخت میشورن!...

كنار جوى آب میشینم كه شكل یكى رو بالاى سرم تو 

آب میبینم!... میترسم!...ابهت مردونه داره!....ترسم 

میگیره!...سر كه بلند میكنم پدرم رو میبینم!...

از جام میپرم و به آغوشش پناه میبرم!...خیلی وقته

كه جاى حمایتهاش رو خالى میبینم!...


پدرم بوسه اى روى گونه ام میزاره و اونم مثل من كه 

دارم عطر تنش رو میبلعم، داره منو بو میكنه!...

 خوبى دخترم؟!...

 من خوبم اما شمارو همیشه كم داشتم!..

 من همیشه پیشت بودم!...اون روزى كه تو و مادرت 

با هم فرار كردین من چرخ ماشین عموت اینارو پنچر 

كردم!...

خندیدم:حضورت همیشه براى مامان سبزه!...اما من

كم سعادتم!...

بوسه اى روى پیشونى ام گذاشت و نگاهم كرد:دعاى

خیر من و مادرت همیشه پشتته!...تو تنها امید زنگى 

من و مادرتى!

آهى كشیدم و گفتم:دلم براش تنگ شده!...

كنارم نشست و دستم رو گرفت:دنیا تو الان براى

خودت یه زندگى دارى!...یه دختر ناز!...یه شوهر خوب!

دلت به بودن اونا باید قرص باشه!...نه به من و مادرت!

سرمو به شدت تكون دادم:نه!...نیست!...شوهر و بچه 

جاى خود مادرم جاى ویژه ى خودش!.... تموم محبتهاى 

دنیارو جمع كنى یك از هزار محبت مادرم نمیشه!...

من حتى حسرت بغل مادرم رو با تموم آرزوهام عوض

نمیكنم!...

پدرم دوباره درآغوشم كشید و بوسه اى روى پیشونى

ام گذاشت:دنیا جان!...مادرت رو رها كن!...بزار با

دل خوش بیاد!...

گیج نگاهش كردم!

 چى بابا؟!

 اون الان دل نگرون توئه!...فقط بخاطر توئه كه داره

تحمل میكنه!...

نگاهش كردم!...لال شده بودم!...به دور و ورم نگاه 

كردم!...هموز همون سرسبزى بود!...هنوز همون

طراوت و تازگى بود اما چرا دیگه قشنگ نبود!...چرا

صربان قلبم بالا رفته بود؟!...

به پدرم نگاه كردم و به شدت سرتكون دادم!....

 نه بابا!...نه!...نمیزارم!...تو رفتى اما دیگه مامانو

نمیزارم!...نه!!!!!....

با جیغ ازخواب پریدم کیان هم بیدارشدو به سمتم

اومد ومحکم بغلم کرد!....

 چیشده دنیا؟!....

بدون هیچ حرفی فقط گریه میکردم و میلرزیدم !...

کیان از روی میز لیوان ابی برداشت و دستم داد: 

بیا...خانمم...اب بخور!...خواب بد دیدی چیزی نیست 

میون گریه هق زدم و گفتم: مامانم.....کیان مامانم 

حالش خوب نیست!...

 چیشده گلم؟!

خواب بد دیدم...مامانم حالش خوب نیست!

 میخوای بهش زنگ بزنی؟!

 اره !...آره!...باید بهش زنگ بزنم!

 نصفه شبى اشكال نداره!....

 نه!..نه!...مامانم این موقع براى نماز بیدار میشه!

تلفن همراهم رو به دستم داد و گفت: شماره مامانت 

رو بگیر!...

سریع شماره اش رو گرفتم و بعد از چند بار بوق 

خوردن صدای خانمى روی اعصابم اومد!

 مشترک مورد نظر قادر به پاسخگویی نیست!

باچشم گریونم به کیان زل زدم و گفتم:نگرانم جواب 

نداد!

دوباره محکم بغلم کرد و گفت:دنیایى که من عاشقش 

شدم خیلی قوی تر از این حرفاست!... پاشو دست و 

صورتت رو بشور دو رکعت نمازبخون تا اروم میشی!

چشم

خواستم ازتخت خارج بشم که دستم و گرفت وگفت:

دنیام

جون دل دنیا

__من همیشه کنارتم !...غصه ى هیچی رونخور!

لبخندی زدم و محکم بغلش کردم:خداروشکر که هستی!

بعد کلی ناز و نوازش از آغوشش بیرون اومدم و به سمت حمام رفتم!..


فرهاد

دل تو دلم نبود!...دلشوره امونمو بریده بود!...دوستش 

نداشتم!...داشتم؟!...نمیدونم!...فقط برام قابل احترام 

بود!...دل خوش ازش نداشتم!...اما ازش بد هم ندیده 

بودم!...یك عمر برام احترام نگه داشته بود و از گل 

نازكتر بهم نگفته بود!...دنیا به اون رفته بود!..صبور

و قانع بود!...از همچین مادرى همچون دخترى بعید

نبود!...

به یاد دنیا و بچه ام آهى كشیدم!...یعنى الان كجان؟!

یک ساعت و نیم طول كشید تا دکتر رضایت بده و

 از اتاق خارج بشه !

با دیدنش به سمتش رفتم و گفتم:چیشداقای دکتر؟!

 نسبت شما باهاش چیه؟؟؟

موندم چى بهش بگم!...

 از اشناهای دورشون هستم!

دیگه نسبتى بین ما نبود!....

 چرا با خانواده اش تماس نگرفتین؟!

 کسی رو نداره و تنها زندگی میکنه....چطور مگه 

اتفاقی افتاده؟!

 حالشون اصلا خوب نیست...عمر دست خداست 

اما به نظر من همین چند روزو مهمون ماست!

دلم هرى ریخت!...

 من...من باید چیکار کنم؟؟؟

 مدارک شناسایی شون رو بیارین تا کارهای بستری 

شدنش انجام بشه !...یه همراه هم براش بیارین!...

 اتاق خصوصی دارین؟؟

 بله

 لطفا اونجا منتقل بشه!

 مدارکش رو بیارین جشم!...

از بیمارستان خارج شدم و به سمت خونه فاطمه 

خانم رفتم تامدارکش رو بیارم.

بعد نیم ساعت رسیدم و چون کلید نداشتم مجددا از 

دیوار پریدم.

اینبار یادم باشه کلید بردارم.

وارد اتاق خوابش شدم و شروع به گشتن کردم !....

تقریبا همه کمدها رو گشتم اما اثری از شناسنامه اش 

نبود!...

با ناامیدى به سمت اخرین کمد رفتم و بعد کلی گشتن 

تو دسته کلید بالاخره کلیدش رو پیداکردم و وقتی کمد 

رو باز کردم ، با دیدن اون همه البوم تعجب کردم ؛

چقدر البوم !عکس یکی از البوم ها رو بیرون اوردم !

کلی عکس قدیمی و سیاه سفید تو اون بود!....

کسی رو تو اون البوم نشناختم.البوم بعدی رو برداشتم 

نسبت به اولین البومی که برداشتم نو تر بود.وقتی اولین 

صفحه روباز کردم با دست خط قشنگی نوشته شده 

بود!

((((((عکس های شروع عشق من وزندگیم)))))))

اولین صفحه رو که ورق زدم ، فاطمه خانم و عمو جعفر 

رو شناختم !

خیلی جوون بودند!... جفتشون فک کنم زیر۲۰ سال 

سن داشتند!

تو اون آلبوم،تو حالت های مختلف عکس گرفته بودند!

تو همه ى عکسها مى خندیدند!چقدر عشق تو 

نگاهشون موج مى زد!....یاد مادر بیچاره ام افتادم 

كه همیشه غمگین و گریون بود.

اعصابم باز داغون شد!...البوم رو کنار گذاشتم و 

شروع به گشتن کردم.

کیفی نظرمو جلب کرد به محض باز کردنش چشمم 

به عکس دنیا افتاد!

خواستم عکس رو بیرون بیارم که شناسنامه فاطمه 

خانم رودیدم.شناسنامه و دفترچه بیمه اش رو برداشتم 

و باز به عکس دنیا نگاه کردم.

حالا که از دستش راحت شده بودم چقدر دلم براش

تنگ شده بود!...

 تنها زنی بود که منو تو همه حالاتم دوس داشت و

تحملم میکرد.

خواستم از اتاق خارج بشم که صدای زنگ تلفن

باعث شد به سمت میز برم !

شماره سیو نشده بود جواب دادم

  بله

 الووووو

 __مگه مریضی ؟!خوب حرف بزن!...

مکالمه قطع شد!...گوشی رو سرجاش گذاشتم و ازخونه خارج شدم..........







نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر