قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 7 شهریور 1397 ، 02:26 ب.ظ



کیان

سر صحنه ى فیلمبردارى تموم فكر و ذهنم پیش دنیا

بود!...بدجورى پریشون بود!...انقدر حالش بد بود كه 

كیاناز با خوردن شیرش به نق و نوق مى افتاد و بى 

قرارى مى كرد!...

اصلا تمركز نداشتم و هرچى میكردم نمیتونستم 

حواسم رو جمع كنم!...

كارگردان چندبار سكانس رو قطع كرد و دوباره از

سر گرفت اما هربار بدتر از قبل مى شد!...

آخر هومن گفت كه از بقیه سكانس ها بگیریم و من 

رو امروز مرخص كنند!و بعد زیر گوشم غر زد: مرده

خیلی انسانه كه از دستت شكایت نمیكنه!...مرده

شورتو ببرن تو بازیگر اجتماعى نباشى!...نه اخلاق

دارى و نه شعور!...نمیدونم خواهر بدبختم عاشق

چى تو شد؟!...پاشو گندت رو ببر خونه و اون خواهر 

مادر مرده ى منو دق بیار!...بلند شو!...

چپ چپى بهش رفتم كه آتنا مدیرصحنه صداش زد:

هومن جون!...

لب و لوچه اش رو جمع كرد و گفت:جووووون؟!...(و

بعد زیر لب گفت)مادر كیان به فدات شه!...

یكى زدم پس گردنش و غر زدم: زهرمار!...واس این

عفریته ها از جون مادر من مایه میزارى؟!...

در حالیكه به سمت آتنا می رفت گفت:والاع مادر توام

همچین دست كمى از اینا نداره!...

به سمتش خیز برداشتم كه به حالت دو از من فرار

كرد!...

زیر لب یه فحش آبدار بارش كردم و به سمت پشت

صحنه رفتم تا لباسم رو عوض كنم!...

وقتى وارد خونه شدم؛بادیدن مادر و كیاناز تو سالن

دلم فرو ریخت!...

فورى پرسیدم:دنیا كجاس؟!

مادرم پوزخندى زد و گفت:قدیمها بود كه ما از لحظه

لحظه ى زندگیمون به مادرشوهرامون گزارش میدادیم

فعلا كه ما شدیم لَـلِه ى بچه ات و خانومت هم معلوم

نیس كجاس!

با نگرانى به سمت پله ها رفتم و وارد اتاق شدم و با 

دیدن دنیاى یخ كرده به سمتش رفتم.

در حالی که گوشی رو تو دستش گرفته بود،خشکش 

زده بود:چیشده دنیام؟!

برو بر نگام كرد اما تو این دنیا نبود!....

تكونش دادم!...

 دنیا عزیزم!...چى شده؟!...دارى نگرانم میكنى!

از مادر بهت خبرى رسیده؟!...مادر چیزى اش شده؟!

تته پته افتاد و گفت: جواب داد...اون گوشی رو جواب 

داد!...

بصورتم نگاه کرد و اشک از گوشه چشمش جاری شد.  

نگران تر شدم و یه تكون دیگه بهش دادم: چرا اینجور 

میکنی خانمم؟!....چی شده؟!...حرف بزن!...كى جواب

داد؟!....

با بهت بهم خیره شد و آروم نالید: فرهاد...

با شنیدن اسمش از زبون دنیا خارى تو دلم فرو رفت 

و به شدت اخمهام رو تو هم کشیدم و گفتم:فرهاد چى؟

 گوشی مادرم دستشه...

یك دفعه اى نالید و از میون دستهام سر خورد و روى 

زمین نشست و همونطور كه سرش رو میون دستهاش 

مى گرفت؛ناله زد: كیان نکنه بلایی سر مادرم اورده 

باشن!....

كنارش روى زمین نشستم و دستش رو تو دستم گرفتم 

و گفتم: مگه شهر هرته كه هركى از راه رسیدو هركارى

از دستش براومد انجام بده؟!نگران نباش!مادرت حالش 

خوبه...حتما فرهاد رفته بهش سربزنه

برو بر نگاهم كرد!...عاقل اندر سفیه!...و بعد نگاهش 

رو از من گرفت و انگار كه فرهاد رو روبروى خودش 

می دید؛با انزجار گفت:اون از مادرم متنفره!...

نمیدونستم در تسلاى اون دیگه باید بهش چی‌ میگفتم!

خودم هم نگران ‌شده بودم!...نکنه واقعا بلایی سر 

مادرش اورده باشند؟!...با اون سطح درك و شعور از 

اونها هیچى ازشون بعید نبود!...

تنها راه حالى كه به ذهنم می رسید،همین بود كه دست 

دنیا رو به دست گرفتم و گفتم:دنیام...می خواى بریم 

اهواز پیش مادرت؟!....

ستاره اى تو چشمهاش درخشید و با قطره ى اشكى 

كه تو چشمهاش بود، با لبخند محوى بمن خیره شد: 

نمیدونم...اول بزار یه زنگ به زن‌ عمو مصطفی بزنم،

‌ اون شاید بتونه‌ کمکم‌ کنه!...

 باشه عزیزم!...زودتر بزن! شماره اش رو داری؟!

آره اى گفت و با استرس در بین‌ مخاطبین گوشی اش 

گشت و بعد چند دقیقه با شماره ی مورد نظرش تماس

گرفت. طولی نکشید که صدای زن عمویش رو شنید!

 الو...بله

تردید رو می شد به راحتى از صداش تشخیص داد 

كه گفت: سلام زن عمو!

زن عموش به محض شنیدن صدای دنیا مكثى كرد

و بعد از چند دقیقه سکوت زنعموش؛ دنیا وقتى دید 

زن عمو حرف نمیزنه؛ باز صداش کرد:زن عمو منم 

دنیا!

یك مرتبه با صدای بغض داری گفت: کجا رفتی تو 

دختر؟!

هول و دستپاچه بى توجه به حرف زن عمو گفت: زن 

عمو..مامانم حالش خوبه؟!

 شكر دخترم!...چند روز پیش یواشکی رفتم دیدنش !

خوب بود!...فقط دل نگرون تو بود!...

 آخه زنگ زدم بهش فرهاد جواب داد، نگرانم كرد!

میشه دوباره حالش رو بپرسین؟!

 مطمئنی فرهاد جواب داد؟!... آخه فكر كنم شنیدم

كه فرهاد به دبى رفته!...

 من مطمئنم خودش جوابم رو داد!...نكنه اتفاقى 

واسه مادرم افتاده؟!....

__ خدانکنه!...بد به دلت راه نیار مادر !...الان بهش زنگ میزنم !


 مرسی زن عمو

 فقط زنگ نزن!خودم به همین شماره زنگ میزنم و 

خبر میدم!...عموت یکم دیگه میادخونه!...

 چشم...خیلی ممنون که کمکم میکنید!

 این چه حرفیه مادر؟!...توهم مثل دخترمى!...

مواظب خودت باش!...انشاءالله كه سر عموهات به

سنگ بخوره و تو دوباره پیش خودمون برگردى!...تا

اون موقع مواظب خودت باش!...

 مرسی زنعمو!...ممنونم!...یه عمر دعاگوتونم!....
.
.
.

اعظم

با حرف دنیا منم دل نگرون شدم و وقتى گوشى رو 

قطع كردم؛سریع شماره فاطمه رو گرفتم و بعد دو تا 

بوق خود فرهاد جواب داد!!!

 سلام زن عمو!

هول شدم!...بطوریكه اصلا یادم رفت جواب سلامش

رو بدم:مادرگوشی فاطمه دست تو چیکار میکنه؟

فرهاد آهى كشید كه بیشتر دلنگرونم كرد:راستش 

فاطمه خانم حالش بد شد اوردمش بیمارستان..

 خاک به سرم...كى؟!...كجا؟!...الان حالش 

چطوره ؟!...تو پیششى؟!

 حالش بد نیست!الانم خوابیده !...نگران نباشید 

میتونید بیاین پیشش؟!شب باید همراه داشته باشه!

_روم سیاه مادر!خدا این ایل و تبارو از بیخ بكنه!

مصطفی رو که میشناسی كافیه فقط بفهمه سراغش 

روگرفتم سر من و بچه هامو گوش تا گوش میبره!

آهى كشید و گفت:باشه اشکال نداره !فقط زن عمو 

کسی نفهمه من اهوازم!

 چشم !...خیالت راحت !...منو از حالش با خبر کن 

فردا عموت بره سرکار میام میبینمش

 باشه و خداحافظ!

با تعجب سرجام نشستم!... از کی تا حالا فرهاد 

نگران فاطمه شده؟!

اون كه سایه ى فاطمه و دخترش رو با تیر می زد!...

پناه برخدا!...بهتره به دنیا خبربدم!...بچه ام بیچاره 

خیلی نگران بود!...

دوباره گوشی رو از روی میز برداشتم که مصطفی وارد 

خونه شد!...گوشى رو با هول روى میز انداختم و با 

عجله به پیشوازش رفتم تا مبادا یه وقت لو نرم!...

اول باید حواسش رو پرت كنم و بعد به دنیا خبر بدم 

تا بچه ام از نگرانى دراد!...
.
.
.

دنیا

فقط یک ساعت گذشته بود!....اما براى من انگار یك 

عمر دلهره بود!....از نگرانى در حال احتضار بودم و 

خبری از زن عمو اعظم بهمون نرسیده بود!.... 

 کیان هم مثل من استرس گرفته بود و با حالتی نگران 

تو اتاق قدم می زد!...با درماندگی رو به کیان کردم و 

گفتم:بهش زنگ بزنم؟

 نه گلم !...حتما عموت اومده ک زنگ نزده!...تو كه 

نمیخواى براش دردسردرست کنی؟!

 نه اصلا

درهمین لحظه صدای زنگ پیام کوتاه اومد!...از جام 

پریدم و به سمت گوشى هجوم آوردم و بااسترس 

خاصی گوشی روچک کردم!...

 دخترم!...مادرت یكم حال نداره و بیمارستان بستری

اش كردند!...تو اصلا نگران‌ نباش!...فردا ‌سرفرصت

 دورازچشم‌عموت میرم وبهش سرمیزنم! مثل اینكه 

فرهاد نجاتش داده!...لابد سرش به سنگ خورده!...

چند بار پیام رو خوندم!... ‌فرهاد مادرم رونجات داده 

بود؟!!!!!....این غیر ممکن بود!...اون حتی سایه مادرم

رو هم با تیر میزد!...حالا ‌نجاتش داده؟! ‌حتما اون 

باعث شد كه حال مادرم بد بشه!....از اون حیوون 

موزمار هیچى بعید نیست!...با این افكار نتونستم 

خودم رو کنترل کنم و سرم رو روی شونه ی کیان 

گذاشتم وشروع به گریه کردم !...كارهام دست خودم 

نبود؛ دل نگرونى مادرم دیوانه ام كرده بود!....

چه كنم چه نكنم ها مغزم رو خورده بود و ذهنم به

هیچى راه نمى داد!...

فرهاد لعنت به تو!...لعنت!..
.
.
.

شاهین

روبه حبیب کردم وعکس دختره رو بهش نشون دادم و

 گفتم :از روشون پرینت بگیر و به بچه ها بده و بگو 

برام آمار کاملش رو در بیارند!... 

 چشم اقا

 دمت گرم!...فقط من عجله دارم هرچه زودتر بهتر! 

 چشم قربان!... تا پس فردا امارش کامل دستتونه!

سرى تكون دادم و به اتاقم رفتم تا كمى استراحت كنم. خیلی خسته بودم!....


فاطمه

وقتى دكتر حرف میزد با تعجب به فرهاد نگاه كردم!

و بعد دوباره به دكتر نگاه كردم و دیدم منظور و نگاه

 دكتر فرهاده!

باحس جدید و قشنگی با حرف دکتر دوباره به فرهاد 

نگاه کردم، و فورى مثل همه ى مادرها با خودم افسوس 

خوردم و آهى كشیدم و گفتم:ای کاش این مردونگی 

رو خیلی وقت پیش نشونمون میداد و با زندگی دخترم 

اونجوربازی نمیکرد.

بعد خارج شدن دکتر از اتاق کنارم روی صندلی 

نشست و سربزیر انداخت و با انگشتانش شروع 

به بازی کرد!میدونستم تته پته ماسیده!....پس نگاهش 

کردم و گفتم:فرهاد

فورى سرش رو بالا آورد و مشتاق نگاهم کرد!لبخند 

محوى زدم و گفتم:مرسی که نجاتم دادی مادر!

چشمهاش از حرف کلمه اخر جمله ام برق خاصی زد 

و لبخند کم رنگی رولبهاش جون گرفت که خیلی اونو دل 

نشین تر میکرد.

اهی کشیدم و گفتم:همیشه فكر می كردم كه با صبر و 

سكوت من زندگیتون بر وفق مراد میشه!تو و دنیا باید 

منو حلال کنید من اگه از قبل همه چیزو برات تعریف 

میکردم زندگی شما اینطور جهنم نمیشد!

فرهاد سردرگم نگاهم کرد و ابرو در هم كرد و

چشمهاش رو ریز كرد و گفت: چطور مگه؟؟

 پدرت از روی عشق زیادى كه به من داشت و 

لجبازی با خودش مادرت رو گول زد، مادرت از

 روی عشق به جعفر وحسادت زنانه اش نسبت به من

با پدرت همکاری و ازدواج کرد! من هم از روی عشق 

و خودخواهى ام و تو عالم بچگى از روى نادونى از

جعفر خواستم تنهام نذاره...جعفرم از روی عشق زیاد 

نسبت به من همه چی رو زیر پاش گذاشت و با من 

همراه شد!

من اگه همون روزی که جلوی راه دنیا سبز شدی و 

اون عاشقت شد!بهت همه گذشته رو میگفتم الان تو 

همچین نظری نسبت به من و عموت نداشتی

  بقیه ماجرا رو وقتی حالتون خوب شد بگین!

 حوصله داری الان بشنوی؟!

 الان شما حالتون خوب نیست استراحت کنید!

 نه مادر...وقت ندارم باید زودتر همه چی رو بدونی

نگرانی خاصی تو چشاش پدیدار شد.

درك نمیكردم!...چرا اینقدر این پسر برام توجیح شده 

بود!....

ناخواسته اشکی از گوشه چشمم جاری شد.

با نگاهى پرسش برانگیز بهم نگاه کرد و با نگاهش 

انگار میپرسید: گریه برای چی؟!

اشک چشم رو پاک کردم و گفتم:فرهاد مادر قول بده 

اگه اتفاقی برام افتاد دخترم رو پیداکنی و نذاری 

پدرت و عموهات بلایی سرش بیارن

بهتون قول میدم،کسی بلایی سرش نمیاره!

__ تو قول بده بمن تا خیالم راحت باشه!

آهى كشید وگفت: چشم قول میدم!الان استراحت کنید

من هم آهى كشیدم و كفتم:نه مادر بشین گوش بده 

تا تعریف نکنم نمیتونم به آرامش برسم!

قرار شد جعفر به دیدارپدرم بیاد...منم خوشحال تر 

از هر وقت دیگه بودم!... تغییر رفتارم رو همه فهمیده 

و متوجه شده بودند. یكى از شبها پدرم همراه جعفر

به خونه اومد و من با دیدنشون گل از گلم شکفت !

پدرم هم خوشحال بود!اینو از رفتارش میشدتشخیص 

داد وقتى منو صدا کرد صداش شوق داشت و 

گفت: دخترم چایی بیار!

بعد به همراه جعفر و بدون هیچ حرفی به داخل اتاق 

رفت!

از پدرم مطمئن بودم اما دلم كمى به شور افتاد.زود 

چایی ریختم و به سمت اتاق رفتم.

روبروى هم نشسته بودند.سینی رو جلوشون گذاشتم 

و خواستم از اتاق خارج بشم که پدرم گفت:بیا اینجا 

كنار جعفر بشین!

با دلهره و خجالت گفتم:بابا

 حرف نزن بشین کنار جعفر!

با ترس و لرز کنار جعفر نشستم و پدرم کمی از چایش 

را مزه کرد و گفت:نمیدونم این رو میدونید که راهی رو 

که انتخاب کردین خیلی پر دردسره؟!

جعفر با تردید به من نگاه کرد و سرش رو به زیر 

انداخت و گفت:بله اقا!

پدرم رو به من كرد و گفت:فاطمه تومیتونی نگاه

 و توهینهاى خانواده ی جعفر رو تحمل کنی!

به جعفر نیم نگاهی انداختم!... نگاش پر از خواهش 

و تمنا بود!نمیدونست كه قلب من بیشتر از اون تمنا 

داشت! لبخندی زدم وگفتم:اره اقاجون!

 جعفر بعد عقد میتونی تو خونه من زندگی کنی !

باید یا با خانواده ات زندگی کنی یا بری خونه مستقل 

بگیری!سختی های زیادی در انتظار شماست !...باید 

باهم با همه چی بجنگید!این از دستتون بر میاد؟!

بعد از مدتى از هم زده نمیشین؟!...

هر دو با هم نه گفتیم و تموم شرایط پدر روقبول 

کردیم.

پدرم رو به جعفر کرد و گفت:فكر نمیكنم خانواده ات 

به خواستگاری دخترمن بیان و من هم همین یه دونه 

دختر و دارم! اماچون تو رو خوب شناختم و میدونم 

مرد زندگی هستی؛پس اول تکلیف نامزدت رو مشخص

کن و بعد به خواستگاری دخترم بیا و این رو بدون 

با خانواده یا بی خانواده من جوابم مثبته!

جعفر لبخندی زد و به سمت پدرم رفت و دستش رو 

بوسید و از جا بلند شد که بره که پدرم گفت:فاطمه !

 بله اقاجون

جعفر و تا دم دربدرقه کن!

ازخوشحالی در حال پروازبودم.اما سرم رو با خجالت

پایین انداختم!

 چشم اقاجون!

همراه جعفر از اتاق خارج شدیم و به سمت حیاط 

بزرگ خونه رفتیم.

بین راه جعفر فاصله اش رو با من کم کرد و دوتایى

کنار درخت بزرگ کنار ایستادیم و من سربزیر انداختم 

اما سنگینى نگاهش رو روى خودم احساس مى کردم

و صداش رو شنیدم كه مى گفت: ممنونم که تنهام 

نذاشتی

مردم و زنده شدم تا بگم: من ممنونم که تنهام نذاشتی

 فکرش رو هم نمیکردم پدرت انقدر ادم بزرگی باشه 

یعنی میدونستم بزرگه اما نه تا این حد!

با این حرفش خندیدم و گفتم:منم فکر نمیکردم بالاخره

 اون روزهاى بد تموم بشه !...نمیدونی چقدر دل نگرون 

بودم

اونم خندید و گفت: یکم کناراین درخت بشینیم انرژی 

بگیرم تابرم دعوا!

خنده ام محو شد و با حسرت گفتم:اگه خانواده ات 

قبول نکردن؟!اونوقت چى؟!

با شوق تو چشمهام نگاه كردو گفت: عقدت میکنم و 

فرارمیکنیم !...حالا این حرفارو ول كن بیا یکم بشینیم!

گلوم خشك شده بود!...یاد آورى اون روزها هنوز بعد

اینهمه مدت برام سخت بود!

شروع به سرفه کردم !...وقتى سرفه میكردم قفسه ى

سینه ام درد میگرفت!...ایروهام ناخودآگاه در هم شد

و دست روى سینه ام گذاشتم!

فرهاد جلدى از جاش بلند شد و به سمتم اومد و 

دستش رو به سمتم دراز كرد!

اما من دستهامو به علامت ایست بالا اوردم و اون 

سرجاش خشك شد و با ملایمت گفت:دیگه نمیخواد 

تعریف کنید!

آهى كشیدم و نگاهش كردم و گفتم:چرا!...باید 

بگم!... خیلى وقت پیش باید میگفتم!سستى و كاهلى 

كردم تا الانشم نگفتم اما الان تمومش میكنم!...برات 

خلاصه میگم چون من زیاد وقت ندارم!

 و دوباره آهى كشیدم و در حالیكه به دیوار روبروم

خیره می شدم ،گفتم: مادرت بیچاره وقتی فهمید 

جعفر پسش زده و حالا هم اومده خواستگارى من 

و من و جعفر میخوایم ازدواج کنیم!بد شكست!

براى یه دختر هیچى بدتر از این نیس كه مردى رو 

بخواد و اون مرد اون و عسقش رو پس بزنه!...همه چیز 

و همه جا رو بهم ریخت اما نتونست كارى پیش ببره!

 تو این میون ستار از فرصت استفاده کرد و نمیدونم

كى زیر پاى مادرت نشست و با هم نقشه چیدند تا

بین من و جعفر رو بهم بزنن و خیلی کارها کردند 

ولی نمیدونستند كه دل عاشق بیقرار عشقِ و هر كارى 

كنن نمیتونن بین دوتا عشق واقعى رو خراب كنند و

اونام نتونستن بین مارو شکراب کنن تا اینکه یه روز 

نقشه کشیدند که دوستهاى پدرت منو بدزدند.

ما اون روز تو مسجد خام انعام داشتیم و از قضا 

مادرت چادرش عین چادر من بود!

دم دمای غروب بود كه همه خانومها از مسجد بیرون

 زدیم!

نمیدونم چطور شد و چه اشتباهى پیش اومد كه اونها 

بجای من مادرت رو دزدیدند و به خونه باغ ستار بردند!

شب هم قرارشون این بود كه پدرت بره ودخترانگى 

های دختری رو بگیره که قراره زن جعفر بشه ولى مست

میكنه و وقتی بخودش میاد میبینه مادرت تو اتاق بوده

و نه من !

از این ور همه قدم به قدم دنبال شهره میگشتند و وقتی 

صبح شهره بخودش میاد با آه و ناله از خونه فرار

میکنه و به همه میگه که ستارچه بلایی سرش اورده !

پدرت هم ناخواسته و از روى اجبار خانواده ها 

مجبورمیشه شهره رو عقد کنه !

اون روز هم من به اصرارمادرت به اون مجلس رفته

بودم !

گویا مادربیچاره ات با ستار نقشه کشیده بودند

تا منو بی ابرو کنند و بهم انگ و تهمت هرزگى بزنند

 اما خودشون توچاهی افتادن که براى من کنده 

بودند...بعدعقد پدر و مادرت ازدواج من و جعفر

هم راحت تر شد!

هر چند همه ى خانواد اون و من رو مقصراتفاقی 

میدونستند که برای شهره افتاده و خودت هم كه دیدى 

 هیچ وقت منو بعنوان عروس قبول نکردند....حاصل 

اون شب منحوس هم تو بودی!

ستار مرد زن بازی بود! بیچاره مادرت همیشه گریون 

بود!...پدرت همیشه اونو کتک میزد و زنهای هرزه و

مختلف رو به خونه میاورد و وشهره ى بیچاره جز گریه 

نمیتونست کاری بکنه !

اون همیشه منو مقصر میدونست و پدرت بارها و پارها

سعی کرد جعفر رو از میدون بدر کنه !بارها و بارها 

 باعث شکست عموت تو بازار شد اما منو جعفر هیچ 

وقت کم نیاوردیم.....

تو بدنیا اومدی ....بعد تو هم دنیا بدنیا اومد !...

انگار ستار اروم تر شده بود یا ما اینطور فكر میكردیم 

كه آروم شده !شهره هم دیگه سرگرم تو شده بود و 

کمتر به هوس بازی پدرت اهمیت میداد!

 دنیا پنج سالش بود که ما باز بچه دارشدیم !

یه روزى كه من به بازار رفته بودم موقع برگشت پدرت 

 با ماشین جلوى روم سبز شد و به بهانه دیروقت بودن 

منو سوار ماشین کرد و هنوز چند دقیقه نگذشته بود 

كه شروع به چرت و پرت گفتن كرداما من براى خودم 

زندگى داشتم عشق داشتم امید داشتم مثل اون نبودم 

كه بى هویت باشم!

 اونم که دید من به هیچ عنوان باهاش راه نمیام ماشین 

رو به سمت خارج از شهر برد!

منم وقتی دیدم ابروم در خطره در ماشین و باز کردم 

و خودم رو بى هوا به بیرون پرت كردم.......

نمیدونم كى پیدام كرد و اصلا چطورى به بیمارستان 

رسیدم!اما وقتی بهوش اومدم تو بیمارستان بودم وبچه 

ی چهارماهه ام کشته شده بود و من هم برای همیشه 

از نعمت مادر شدن محروم شدم!...

میدونى من همیشه اعتقاد داشتم كه بهشت و جهنم 

خدا روى زمین هم هست!پدرم یادم داده بود كه به 

كسی بدى نكنیم و دل كسی رو نشكنیم چون روى 

همین زمین خدا كه گرده جبران میشه!...من و جعفر 

دل شهره رو شكسته بودیم!...عاشق شدنمون جرم نبود 

اما كارمون خبط و خطا بود!...خدا هم خوب جایى 

نشسته دیده دل بنده اش شكسته دل مارو هم 

شكوند!...میدونى دلم از چى میسوزه اینكه دخترمم 

پاسوز عشق من و پدرش شد!...میدونى اگه اون روزها 

سر سوزن از اینده خبر داشتم و الانمونو میدیدم 

سر سوزن به علاقه ى جعفر بها نمیدادم و زن همون 

ستار بى صفت میشدم حداقلش این بود كه بچه ى اونا 

تو خوب و خوشى بزرگ میشد و من هم بچه امو انقدر 

غرق در محبت میكردم تا عقده ى زندگى كسی رو 

نداشته باشه!

من و جعفر به هیچ عنوان از عشقمون كوتاه نیومدیم و

بد هم زندگى نكردیم اما دخترمپاسوز تموم زندگى 

خوبى كه من و پدرش داشتیم، شد!...

خلاصه من تو بیمارستان خوابیدم ولی به کسی نگفتم 

که پدرت اون بلا رو سرم اورد!...چون میدونستم

جعفر اون رو زنده نمیذاره و دلم نمیخواست علاوه بر 

بچه ام شوهرم رو هم از دست بدم!

پدر و مادرت هم مثل ما چوب کارهای خودشون رو 

خوردند (و با تاسف بهش نگاه كردم و گفتم) و تورو هم 

باخودشون تو این عذاب گرفتار کردند...

هر دو غرق در افكارمون شدیم و مدتى در سكوت 

بینمون سپرى شد و بعدش من اهى كشیدم و گفتم: 

فرهاد!...من خودم میدونم زیاد زنده نمیمونم ولى

تو قول بده نذاری اتفاقی برای دخترم بیوفته... 

یادت باشه مثل من و مادرت و پدرت و عموت چوب 

ندونم كاری هات رو نخورى! زمین خدا خیلی گرده و

خیلی زود جواب كارهاتو میبینى!....حالا هم میتونی 

بری!

از جا بلند شد و بی هیچ حرفی از اتاق خارج شد!

من هم با یاد اون روزها اهى كشیدم و چشمهامو

 بستم !.....
.
.
.
فرهاد

حرفهاى فاطمه مثل پتک به سرم خورد...پدر و مادر من

خودشون باعث عذاب خودشون شده بودند...

گناه من چی بود که این وسط قربانی کینه های اونها 

شدم؟!...

گناه دنیا چی بود که من انقدر عذابش دادم؟!

 احساس سرگیجه ی لعنتی باز هم به سراغم اومد و 

سریع تب کردم !

تب خال های داخل دهنمم تلخ مزه شدند و به این 

فكر كردم كه باید منم خودم رو این روزها چكاب

 می كردم!

هم وزنم کمترشده بود و هم بدنم سیستم دفاعی اش

 ضعیف شده بود...

ولی قبل از همه اینا باید به خونه پدرم میرفتم!

باید بمن جواب پس میداد!

سوار ماشین شدم و به سمت خونه اش رفتم...

به محض وارد شدنم با دیدنم از جا بلندشد وگفت: 

زود برگشتی!

نگاهش كردم !...سخت و سرد و از لابلاى دندون هاى 

كلید شده ،گفتم: چرا به مادرم تجاوز کردی؟!من بچه 

ى حرومى ام !...مگه نه؟!...چرا منو دنیا رو وارد بازی 

کثیفت کردی؟!

بدون اینکه اقتدار همیشگی اش رو از دست یده 

از جاش بلند شد وبه سمتم اومد و گفت:چون عاشقش 

بودم....چون  هنوزم میخوامش!

با بی رحمى تمام گفتم: زیاد زنده نمیمونه...امروز 

فرداست بمیره!....

اگه عاشق باشه میسوزه!...واقعا هم سوخت!...یخ كرد 

و گفت: چی؟!...

 بیمارستانه...اون همه چیز و برام تعریف کرد...

 دروغ میگی...میخوای انتقام بگیری!...

پوزخندی زدم و درحالی که سعی کردم جلو ضعف 

شدیدم روبگیرم گفتم:بیمارستان فاطمه زهراست!

اونجا پیداش میکنی!....

و خواستم از اونجا برم که همه جا تاریک شد و 

بیهوش شدم.......






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر