قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 7 شهریور 1397 ، 02:28 ب.ظ

شاهین

داشتم قلیون میکشیدم که حبیب کاغذ بدست به 

داخل اتاق اومد.

 حبیب چیکار کردی؟!

 امارش و کامل برات درآوردم!دختره قبلا زن فرهاد

 بوده!...بهش نمیاد اما میگن بهش خیانت میکنه و 

و چون حامله میشه از ترس عموهاش فرار میکنه!

عموهاش تا الان هم دنبال دختره اند.مادرشم حالش 

خوب نیست بیمارستانه!جالبش اینجاس!...ببین داماده

چقدر انسانه!...داماده اونو به بیمارستان برد!...

میگن دخترش انقد بى عاطفه اس كه حتى یه خبر

هم از خودش به مادرش نداده و داماد بیچاره همه

روز میومد و به مادر زنه سر میزده!...

 جالبه!...چه زندگى هایى وجود داره!...آدم باورش

نمیشه!...دمت گرم داداش...ادرس خونه هاشون رو 

هم جور کردی؟!

 اره داداش اونم جور کردم !...اما تو این میون یه 

چیز دیگه هم فهمیدم!نمیدونم چى بینشون گذشته كه

پدر شوهر سابق دختره به شدت از خانواده ى عروسش 

متنفره و اونقدر ادم کله خرابیه كه حاضره برای پیدا 

کردن دختره دنیارو بهم بریزه و پول خوبی هم بابتش

میده!با خودم فكر كردم میتونیم هم از این پول بگیریم 

هم ازمهین خانمت!....

از اینهمه هوش و ذكاوت لبخندی زدم و گفتم:عاشق 

نقشه هاتم.مرده رو پیدا كن و یرام یه قرار جور کن !

 ای به روی چشم!

تلفنش را از جیبش در آورد و با پدرشوهر دختره تماس 

گرفت !

خیلی زود جواب داد:بله

 آقا ستار؟!

 فرمایش؟!

ابروهاش در هم شد اما با خنده گفت: چقدر بد قلقى!

 وقت ندارم !...کار مهم داری بگو !.،،نداری هری!

 اوه اوه چقدر بی اعصاب! 

 مزاحم نشو عوضی

احتمالا می خواست قطع کنه که حبیب سریع گفت: 

دنیا...نمیخوای بدونی کجاست؟؟

 کی هستی؟؟؟

 مهم نیست کی هستم مهم اینه كه جاشو بلدم...

ادرس؟!...

قهقهه اى زد و گفت:نه دیگه نداشتیم...پیر شدی درست 

اصول کار نباید یادت رفته باشه !...هان؟!

رك گفت: چی میخوای

حبیب هم رك جواب داد: پول 

 با مدرک !...داری؟!

 جور میکنم برات !...هر چی بخوای!

 عکس و فیلم از الانش بیار و بعد باهام تماس بگیر

_حله فعلا!

بدون هیچ حرفی قطع کرد!...

 حبیب به من نگاه کرد و گفت:عجب یابوییه!...این اینه 

پسرش چقدر خوبه؟!...یه جاى كارشون میلنگه!...

 به ما چه؟!

 دقیقا!...به نوچه هات بگو از این دختره عکس و 

فیلم جور کنن 

__ باشه داداش !... همین الان!

به سعید زنگ زدم و ازش خواستم بدون اینکه کسی 

ببیتش یا اینكه بهش شک کنند از دنیا عکس و فیلم 

بگیره و برام بفرسته!...

آدرس خونه کیان رو خواست ،بهش دادم و قطع کردم... 

اگه همه چی درست پیش بره پول خوبی گیرمون میاد!

ستار

از یه طرف خوشحال بودم و از خوشحالى تو پوست 

خودم نمیگنجیدم و از یه طرف ناراحت بودم و 

نمیدونستم چه كارى از دستم برمیاد!

خوشحالی ام بابت پیداکردن دنیا بود و ناراحتی ام

بخاطر وضع فاطمه و فرهاد...

دوتا از عزیزترین موجودات زندگى ام!...

تو راهرو قدم میزدم که دکتر خیلی عادى و بى تفاوت 

 به سمتم اومد و روبروم ایستاد: شما همراه این اقا 

هستین؟!

بى قرار گفتم: بله من پدرشم!چطور؟!

 تشریف بیارین تو اتاقم تا براتون توضیح بدم!

ته دلم لرزید!...

نکنه اتفاق بدى برای پسرم افتاده باشه ؟!....همه 

دارایی من تو دنیا همین یه پسر بود!....

همراه دکتر به سمت اتاقش رفتم!پشت میزش

نشست و شروع به ور رفتن با خودکارش كرد!

طبق عادت همیشگی ام  ازکوره در رفتم و گفتم:

میشه بجای بازی با خود کارت جواب منوبدی ؟

 اروم باشید آقا!...

 اعصاب منو خرد کردی !...مشکوک سوال میپرسی

و بعد منو میاری تو اتاقت سکوت میکنی...

چپ چپى بهم رفت و در كمال بی رحمى گفت: 

پسرتون وضع خوبی نداره من علائم نگران کننده ای 

رو موقع معاینه دیدم و الانم براش ازمایش نوشتم

 و باید منتظر جواب ازمایش باشیم

 علائم نگران کننده یعنی چی؟!

 یعنی اینکه پسرتون علائم سرطان خون رو دارن 

البته هنوز بیست در صد هم معلوم نیست ولی 

بیشترین علائم رو امروز دیدیم و منتظر جواب

آزمایش هاى تخصصى هستیم!....

دهنم خشک شد و گلوم به سوزش افتاد و بى توجه 

به دكتر كه هنوز مشغول توضیح دادن بود از جام 

بلندشدم و از اتاق دکترخارج شدم !

چه بلایی داره سر من میاد؟!

اول غرق شدن كشتى بارم!...بعدش اتیش گرفتن 

کارخونه ام و بعد مریضی فاطمه !...حالا هم فرهاد! 

خدایا چرا این بلاها داره سرم میاد...

به سمت اتاق فرهاد رفتم وارد اتاق شدم و به تنها 

فرزندم نگاه کردم!...

 پسری که با کینه توزی بزرگ‌کرده بودم !...پسری 

که هیچ وقت نذاشتم طعم ارامش و آغوش پدرش 

رو ببینه!...

 فقط وفقط بخاطر کینه ای که به فاطمه و جعفر 

داشتم !

چقدر در حقش ظلم‌ کرده بودم !...به صورتش دقت 

کردم!...چقدر لاغر شده بود!

 چطور توجه نکرده بودم انقدر تغییرکرده؟!...چطور 

متوجه نشدم پسرم انقدر ازم دور شده....

روی صندلی نشستم ‌!...

ادم مغروری بودم كه تو هیچ شرایطی عادت نداشتم ‌

گریه کنم؛ اما‌ عجیب دلم ‌هوس گریه کردن داشت ‌!

دلم‌ میخواست سرمو‌ رو شونه کسی بذارم ‌و یه دل 

سیر گریه کنم!...

فاطمه جلوی چشام اومد!...باید ازش حلالیت

میطلبیدم!...

شاید اون دعا کنه وخدا از تنها بازمانده ام تنها پسرم 

بگذره!...

با پاهای لرزون به سمت اتاق فاطمه رفتم و بادیدن 

اعظم ‌داخل اتاق اخمی کردم !

اعظم با دیدنم سریع خداحافظی کرد و از اتاق خارج 

شد!...

فاطمه چادر سفیدی به سرداشت و نشسته

درحال نماز خوندن بود!...

 بدون اینکه بمن توجهی نشون بده ، نمازش رو به 

پایان رسوند !...

همونجا کنار در ایستاده بودم و مشتاق و منتظر بودم 

بهم اجازه بده تا وارد بشم.

نمازش که تمام شد با ‌اخم به من نگاه کرد و گفت: 

کاری داری؟

 سلام فاطمه!...

__ اگه‌ میخوای چرندیات همیشه رو بگی بهتره

از اینجا بری بیرون ستار!...

مدتى در سكوت نگاهش كردم و به یكباره گفتم:

اومدم ‌حلالیت بطلبم....

نگاهش رنگ تمسخر گرفت و گفت:درست شنیدم؟

ستار مغرور اومده حلالیت یا باز نقشه ى جدید کشیدی گرگ‌ پیر؟!


آهى كشیدم : زبونت همیشه براى من تلخ بود!

اونم آهى كشید و روشو از من گرفت: به تلخی کارهاى

 تو نمیرسه!... هنوز داغ پسرم رو دلمه!...یادته چطور 

باعث شدی پسرم رو از دست بدم؟!

بغض به گلوم نشست و گفتم: دنیاچرخیده فاطمه

به سمت تختش رفتم و روی صندلی کنار تختش

نشستم و ادامه دادم:الان نوبت من شده داغ

پسرم به دلم بشینه!...

به سمت من برگشت و مات و میهوت نگاهم كرد و

بعد پوزخندی زد و گفت:حالا که حقیقت رو فهمیده

مطمئن باش هیچ وقت تو رو نمیبخشه!

 ای کاش فقط این غمم بود!...

نمیدونم اون اشکهاى مزاحم از کجا به سراغ چشمهام 

اومدند ومهمون ناخونده ى چشمهام  شدند!

 چشم به چشمش دوختم و با دیدن اشک تو 

چشمهام دیدم که چطورتعجب کرد:فاطمه پسرم 

حالش خوب نیست !...دکترا جوابم کردن....

دوباره مات و مبهوت شد: داری چی میگی؟

 فرهاد مشکوک به سرطانه...جواب ازمایشش

چند روز دیگه میاد دارم دیونه میشم!...

حالا غم تو چشای اونم نشسته بود !...حداقل دلم 

خوش شد كه یه همدم دارم!...براى همین از ریختن

اشكهام خجالت نكشیدم!...اون یه عمر تو خیالاتم 

همدم من بود!..الان تو واقعیت!....

دستش رو روى صورتش گذاشت و چیزی زیر لب 

زمزمه کرد!

با صدای ملتمسی گفتم:حلالم کن فاطمه...از من 

بگذر شاید خدا صدات و شنید و به پسرم رحم کرد

 من حلالت کردم....فرهاد تو این چند روز خیلی 

هوامو داشت !...دلم نمیخواد خاری به پاش بره!...

اون به من قول داد دنیا روپیدا کنه و ازش حمایت 

کنه!...

از جام بلند شدم !...یكمرتبه یاد تماس امروز افتادم!

شخصی از دنیا خبر داشت !...باید برم سراغش

 ستار کجا میری؟

اولین بار بود لحن صداش مهربون شده بود بامن !..

بعد اینهمه سال بالاخره این لحن نگران رو شنیدم!

مثل پسرهاى جوون هجده ساله ذوق کردم !...

امابه روی خودم نیاوردم..ترسیدم باز نامهربون بشه!...

 میرم یه کار نیمه تموم و تموم کنم!

 مواظب خودت باش!

نه !...این زن میخواست امروز منو به کشتن بده!...

همه چیز رو فراموش کردم و به سمتش برگشتم

__ فاطمه این لحن مهربون ازکجا اومده؟!قلب

من طاقت این همه خوشی رو نداره زن!...

اخمی کرد و گفت:بهتره بری کار نیمه تمامت رو تموم 

کنی

لبخندی گرم به لب اوردم و  از اتاق خارج شدم.....

نمیدونم چرا یهو دلم قرص شد!...


شاهین

تا شب سعید چند تا عکس وفیلم کوتاه برام فرستاد!

حالا وقتش بود!...بااینكه ساعت یازده شب بود اما 

 به ستار زنگ زدم !...اون هم مثل اینکه حرفامو باور 

کرده بود،چون بلافاصله جواب داد: بله!

 سلام ستارخان

 علیک...امرتون؟!

 دستور عکس و فیلم رو داده بودین، جور شد!

مكثى كرد و گفت: چقدر سریع!به واتس اپ همین 

شماره بفرست!

تماس رو قطع کردم و براش عکس و فیلم رو فرستادم.

چند لحظه بعد زنگ زد:چقدر میخوای،؟

 ده میلیون تومن!

تقریبا فریاد زد: چی؟!

 میخوایی یه ادرس بدی ده تومن پول میخوای؟!

 نق بزنی بیشترش میکنم!

 کدوم شهره؟!

اهواز نیست!

 گفتم کجاست؟

نصف پولو الان میگیرم نصف پول رو وقتی دیدیش !

 فردا بیا دنبالم !...باید سریع تر برش گردونم!

 حله من ماشین دارم!

 با هواپیما میریم!

 نه دیگه من با ماشین اومدم!...شما با هواپیما بیا 

من با ماشینم امشب حرکت میکنم و میام .شمام تا

صبح برام پنج تومن واریز مى کنى تا بگم برای کجا 

بلیط بگیری فقط یه چیزی هست!..

 چی؟!

 نباید کسی بفهمه من بهت آدرس دادم!

 باشه !...شماره حساب بده! به وکیلم میگم برات 

واریز کنه !......
.
.
.
ستار

 مدام دلم شور فرهاد رو میزد!....دلم رضا نمیداد 

فرهاد تنها بمونه؛ پس سوار ماشین شدم وبه سمت 

بیمارستان رفتم...

وارد اتاق شدم و با دیدن فاطمه بالای سر فرهاد تعجب 

کردم !

 سلام فاطمه!...تو اینجا چیکار میکنی؟!

بدون اینكه به من نگاه كنه،غر زد: اومدم پیش پسرم 

شما مشکلی داری ؟!....

چقدر واژه ی پسرم بهش میومد!...چی میشد من رو 

به جای جعفر انتخاب میکرد!...

روی صندلی روبه روش نشستم و گفتم:مادر فرهاد 

بودن بهت میاد؟!

 تو و شهره در حق این پسر ظلم کردین!

 من پشیمونم فاطمه!... میخوام جبران کنم! هرچند 

تو این چند سال خیلی شماها رو عذاب دادم!

 یه کارهایی هیچ وقت جبران نمیشن ستار!

 میدونم امامن میخوام همه سعیمو بکنم!....

 امیدوارم موفق بشی!

 من فردا میرم یه مسافرت!

اینبار با تعجب به سمتم برگشت: الان وقت مسافرت 

کردنه؟!...فرهاد به وجودت احتیاج داره!....

 تو کنارشی خیالم راحته...فقط مواظب خودت باش !

از سفر برگشتم تورو میبرم خارج از کشور تا عمل 

بشی!

 مگه من چمه؟؟؟

 فرهاد گفت حالت خیلی بده!

لبخندی زد و گفت:میخواست ازت انتقام بگیره من 

خیلى هم حالم خوبه!...فقط یکم کسالت داشتم همین

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:من فکر کردم حالت 

خیلی بده و قراره بمیری!

واى !...واى!...یك خنده ى شیرین كرد كه دل و ایمون 

به باد رفته ى من رو بیشتر به باد داد:اگه انقدر میخوای 

من بمیرم با ماشینت زیرم کن راحت شی!

 خدا نکنه...این چه حرفیه...حال این پدرسوخته 

روهم به موقع اش میگیرم

هر دو خندیدیم....این اولین باریه که جفتمون بدون 

کینه روبه روی هم نشستیم....اگه همه این مشکلات 

حل بشه قبول میکنه یه فرصت به من بده؟؟؟

قبول میکنه این روزای اخر رو همدم من بشه ؟!

با فکر کردن به آینده شیرینی که فکر میکردم کنار 

فاطمه میتونم داشته باشم، از بیمارستان خارج شدم و

به سمت خونه رفتم....

اول صبح پول رو کامل برای شاهین فرستادم و اون 

هم سریع زنگ زد و گفت:چرا کامل فرستادین؟؟؟

 من بهت اعتماد کردم و تو هم مثل یه مرد ادرس 

دقیق به من بده!

 الان براتون ادرس دقیق رو ارسال میکنم باید 

برین تهران!

تماس رو قطع کردم و رو به وکیلم کردم و گفتم:بلیط 

برای تهران برام بگیر!

 برای تهران ساعت ده صبح بلیط دارند.اون تایم 

خوبه؟!

 اره خوب!
.
.
.
شاهین

بعد قطع تماس به مهین خانم زنگ زدم و همه چیز رو 

درباره ی زندگی دنیا گفتم و در اخر لبخندی زدم و ماشین وو به سمت شمال روندم...


دنیا

در حال خوابوندن کیاناز بودم که مهین خانم وارد 

اتاقم شد!

با دیدنش لبخندی زدم و از جا بلند شدم!دیگه ازش 

نمی ترسیدم، تو این مدت خیلی مهربون شده بود !..

کیاناز با دیدنش نیش باز کرد !...آخه خیلی مهین

خانم رو دوست داشت اما مهین خانم با سردی از

کنار من و کیاناز گذشت و روی مبل گوشه اتاق نشست!

  از برخورد بدش متعجب شدم و با چشمهاى گرد شده، 

با حالتی سوالی نگاش کردم و گفتم:چیزی شده مادر 

جون؟!

 اگه این دختر از شوهر سابقت بود برام قابل تحمل 

تر بود!... از اینکه بدونم این بچه حاصل خیانت تو به 

شوهر سابقته تموم تنم یخ میزنه!...

یخ كرده گفتم: چی دارین میگین مادرجون؟!

عصاش رو به زمین كوبید و با تحكم گفت:من مادر تو 

نیستم!

اشک تو چشمهام جمع شد و شروع به گریه کردم!

لباساتو جمع کن و گورتو از اینجا گم کن... والا 

زنگ میزنم به ستار و عموهات !...

(در كنال بى رحمى پوزخندى زد و گفت)شنیدم 

بدجور به خونت تشنه اند!...

باز اون روى خوبش بیدار شد!......

کیاناز در آغوشم بود و با تعجب به مهین خانم نگاه 

 مى كرد!طفلك دخترم به محبت این زن عادت كرده بود و 

الان این حركتش براى اون جاى تعجب داشت!

از جام بلند شدم و به سمتش رفتم و روبروش زانو 

زدم وگفتم:تورو خدا مادرجون !...من کیان رو دوست

دارم!باور کنید اشتباه بهتون گفتند!من به شوهر 

سابقم خیانت نکردم!

افكار و حرفهاى اون برام اهمیت نداشت،چون كیان

همه چیز رو راجب زندگى من می دونست!

اما میدونستم كه فهمیدن اون مساویه با از بین 

رفتن كاخ آمال و آرزوهام!

 این دروغات رو بمن نگو !...من مثل پسره بی  

عقلم مهملات تو رو باورنمیکنم!

 بخدا دارین اشتباه میکنید...نوکریتون رو میکنم !

من جونم به جون کیان بسته است و بدون اون 

نمیتونم !..همه زندگی من کیان ودخترم هستند!

خیره تو صورتم نگاه كرد و محكم گفت:فقط یک 

ساعت وقت داری وسایلت رو جمع کنی و از این خونه

بری !..بفهمم به کیان زنگ زدی بلایی به روزگار تو 

دخترت میارم اون سرش ناپیدا!....

از جا بلند شد  و بیرون رفت... روى تخت افتادم و 

سرم رو پایین انداختم و شروع به گریه  کردم!...

خدایا همیشه همراهم بودى اینبار هم پناهم باش!

مهین

 باورم نمیشد باید از این دختر ناز دل بکنم...من!...

مهین بانو!...صاحب بزرگترین امپراطورى فایبرگلاس 

ایران!...عاشق این فرشته چشم سنجابى شده بودم!...

 از کنار دنیا كه میخواستم رد بشم تو بغل مادرش 

بهم خیره شده بود!

سرمو پایین انداختم و نگاهش کردم!... صداهای 

بامزه ای از خودش در میاورد و بهم نگاه میکرد!

انگار اون هم با نگاهش التماس میکرد که زندگی 

شیرینشون رو تلخ نکنم...

اما نمیتونستم قبول کنم عروسم زنی خیانتکاره و این

بچه ای که من عاشقانه دوستش داشتم حاصل خیانته 

اون به شوهر سابقشه...

چشم غره اى به اون طفل حرومزاده كردم و از اتاق 

خارج شدم.

اگه بیشتر میموندم اراده ی خودم رو از دست میدادم 

ونمیذاشتم که برند...

به سمت اتاقم رفتم ودر و محکم بستم ...

خدا خدا میکردم کیان مثل همیشه دیر بیاد !...

ساعت یازده بود و اون هر روز ساعت سه از سر 

صحنه میومد!

خدایا یه بار خداى من باش!...
.
.
.
ستار

از فرودگاه كه خارج مى شدم، رو به وکیلم کردم و

گفتم: پس ماشین کجاست؟

 الان زنگ میزنم اقا!

به یكى زنگ زد وبعد چند دقیقه ماشین بنز مشکی 

رنگی به سمتمون اومد!

محمود وکیلم بادیدن ماشین لبخندی زد و گفت:

اومد اقا

من صندلی عقب نشستم و محمود کنار راننده 

نشست!

ادرس روبه راننده دادم و اون هم  سریع ماشین رو 

به حرکت دراورد و به سمت ادرس مورد نظر رفت..

دل تو دلم نبود!....

دلم میخواست زودتر دنیا و دخترشو ببینم !...دختری 

که نوه ى من هم به شمار میومد!...

وارد خیابونشون شدیم که دیدم خانومى در حالیكه 

نوزادى رو در آغوش كشیده چمدانی رو به دنبال 

خودش میکشید و در حال خارج شدن از کوچه بود... 

به سمت خونه رفتیم .

محمود از ماشین پیاده شد و زنگ در را فشرد و  

مشغول صحبت شد و بعد از چند دقیقه سراسیمه 

به سمت ماشین اومد!

 اقا میگن همین پیش پای ما رفتند!

 عجله كن سوارشو!...برین سراغ اون زن چمدون 

بدست!...مطمئنم خودشه!

سوار ماشین شد و ماشین حرکت کرد... خدایا رو 

سفیدم کن !...نذار اونو گم کنم !...یه خیابون اونور 

تر اونو دیدیم كه میخواست سوار تاکسی بشه !...

ماشین رو نگه داشتم و به سمتش دویدم كه با دیدن 

من جیغی کشید و یه قدم عقب رفت.

به نفس نفس افتاده بودم...

 دنیا!.. صبر کن....نمیخوام بهت اسیب برسونم!

_چی از جونم میخواین؟!...منکه ول کردم رفتم !چرا 

اومدی دنبالم؟!

 دنیا صبر کن باهم حرف بزنیم!

 میخواین من و دخترم و بکشید...من بی تقصیرم! 

بخدا من کار اشتباهی نکردم!...

چمدانش رو زمین انداخت و در حالی که بچه رو محکم 

بغل کرده بود، شروع به دویدن و فرار کرد!

 دنبالش دویدم و تو یکی از فرعی ها تونستم بهش 

برسم !

محکم دستش روکشیدم که به گریه کردن افتاد!

 تورو خدا ولم کن ...تورو قران!...

 دختره ى احمق میگم کاریت ندارم...میخوام ببرمت 

پیش مادرت!....

 دارى دروغ میگى!...

 بیا خودت باهاش حرف بزن!...

ماشین به سمتون اومد!.. شماره فاطمه رو گرفتم و 

اون هم انگار بهش الهام شده بود،سریع جواب داد:

بله؟!

 سلام فاطمه...خوبی؟!

 خوبم!... تو کجایی؟!

 یکی اینجاست که میخواد باهات حرف بزنه!

گوشی رو به دستش دادم وگفتم:حرف بزن!

با صدای لرزونی گفت:الو...مامان

صدای گریه فاطمه روشنیدم :جانم مامان...جون دلم!

حالت خوبه؟!

دنیا هم به گریه افتاد: مامان تو خوبی؟؟

 اره گلم...پاشو بیا میخوام ببینمت!... دلم بی تاب 

دیدنته!...

__ باشه مامان...میام!

گوشی رو با گریه به دستم داد و من لبخندى بهش 

زدم و گفتم:حاضری؟!

آهى كشید و گفت: بله...اماچمدونم...

محمود سرش و به عقب برگردوند و گفت:آوردمش تو 

صندوق!.....

ماشین حرکت کرد....
.
.
.
دنیا

سرم رو به سمت پنجره چرخوندم و شروع به گریه کردم

دلم بیقرار بود...کیان وقتی بیاد و منو تو خونه پیدا نکنه 

چی به روزش میاد؟!...چه فكرىراجب من میكنه؟!

مادرش بهش چی میگه؟!...چه جوابى بهش میده؟!

خدایا بذار یک بار دیگه اون رو ببینم!...فقط یه بار 

دیگه !...آخه دلم براش تنگ میشه!...

با یادآوری دوباره اش باز گریه کردم !...ماشین تو 

ترافیک بدی گیر کرده بود.

سرم و پایین انداختم و از ته دل زار زدم!







نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر