قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 7 شهریور 1397 ، 02:29 ب.ظ

کیان

خسته وکوفته سوار ماشین شدم و به امید دیدن زن

و بچه ام به سمت خونه رفتم...

الان فقط دیدن و بوسیدن دنیا و دخملم خستگی مو 

درمی کرد...وای دلم برای کیانازم چقدر تنگ شده بود!

 یه چهارراه تاخونه فاصله داشتم که تو ترافیک گیر 

افتادم!... 

عصبی روی فرمون ماشین با انگشتهام ضرب گرفته

بودم كه اون سمت خیابون چیزی نظرمو جلب کرد... 

دختری كه بسیار بسیار شبیه به دنیابود وسرش رو

به شیشه چسبونده بود وگریه  كه نه زار میزد !...پس 

کیانازکجاست؟!...دنیاتواون ماشین چیکارمیکنه؟!...

تلفنم رو برداشتم وشماره اش رو گرفتم !

چشمم همینطور به دخترك داخل ماشین خیره بود 

كه با زنگ من گوشی اش رو دراورد و به صفحه اش 

نگاه کرد و بازگریه کرد و گوشی اش رو پایین گذاشت

دیگه صبر و درنگ رو جایز ندونستم !...درماشین رو

بازکردم وبه سمت اون دست خیابون دویدم !

ترافیک تازه داشت تموم میشد و ماشینشون 

میخواست حرکت کنه که دستگیره در ماشین رو

کشیدم و دنیا باچشمای پف کرده و وحشت زده به 

سمت من نگاه کرد و با دیدن من گریه اش اوج گرفت 

و راننده با داد گفت:چیکارمیکنی اقا؟!

زن منو کجا میبرید؟!

مرد مسنی که کنار دنیا نشسته بود،با تعجب خم 

شد و به من نگاه كرد و گفت:چی میگی تو؟!این خانم 

عروس منه!

کیاناز رو از بغل دنیا بیرون کشیدم و دست دنیا رو 

هم گرفتم و از ماشین خارج کردم.

مرد مسن به همراه مرد جوان کنار راننده ازماشین 

پیاده شدند وحلوی منو گرفتند!

 کجامیبری دخترمو؟!

پوزخندی زدم وگفتم:دخترتون بود...الان زنه منه حرفی 

دارین بیاین خونه ام!

دنیا هنوز گریه میکرد!...اونو به دنبالم کشیدم و سوار 

ماشین شدیم!

 صدای همه دراومده بود!...چون ماشین رو وسط 

خیابون به امون خدا ول کرده بودم !

ازش نپرسیدم اونها کی بودند! حدسش اسون بود !... 

حتماعموهاش بودن که پیداش کرده بودند!...باسرعت 

به سمت خونه رفتم ... چند دقیقه بعد ماشینشون رو

پشت سرم دیدم..دست دنیا رو گرفتم وگفتم:چرا هنوز 

گریه میکنی؟!...فک کردی ولت میکنم؟!...دنیا فک کردی 

پشتت رو خالی میکنم؟!

بهم نگاه نكرد وقتى این حرف رو می زد:کیان بذار  

باهاشون برم!

بااین حرفش یخ کردم...آب دهنم خشك شد و انگار 

صدام از ته چاه در اومد:یعنی چی بذارم بری...


 من به درد زندگی با تو نمیخورم!

 چرند نگو!

به سرایدار زنگ زدم وگفتم درو بازکنه و بعد ما زود درو 

ببنده!

وقتی وارد خیابون خودمون شدم، بادیدن باز بودن 

درحیاط سرعتم رو بیشتر کردم و سریع وارد خونه شدم 

و دنیا رو از ماشین پیاده کردم و کیاناز رو در آغوش

گرفتم و هر سه وارد خونه شدیم.

نمیدونم چرا مادرم به محض دیدن دنیا اخمی کرد و 

گفت: باز رفتی زود اوردیش...فک کردی میذارم باز

گولش بزنی؟!

تازه معنی حرفای دنیا رو درك كردم !... پس مادرم تو

این قضیه دست داشت.

باعصبانیت به سمت مادرم رفتم وداد زدم:بهت

گفته بودم دور زندگی منو خط بکش!

تو چشمهام نگاه كرد و گفت: تو بی عقلی!... میدونی 

کیانازحاصل خیانت دنیا به شوهر سابقشه؟!

پوزخندی زدم وکفتم: مامان این حرفا رواز کجا اوردی ؟!

من قضیه حامله شدن دنیا رو از شوهر سابقش میدونم!

__ اون ب شوهرش خیانت کرده والان اونا دنبالشن که 

اونو بکشنش!

درهمین لحظه سروصدای شنیدیم ک بعد اون سرایدار بهمراه سه مرد وارد شدند!


همونا که قصد داشتند دنیارو ببرند!...

مادرم بادیدن وضع پیش اومده گفت:اینجاچه خبره؟

مرد مسن به سمت ما اومد و گفت: دختر و نوه ام 

روبدین و گرنه بخدا میرم به پلیس زنگ میزنم!

پوزخندی زدم وگفتم: این منم که به پلیس زنگ میزنم 

دنیا زن قانونی و شرعی منه !...کیانازم دخترم!....

مرد به سمت دنیا اومد و دنیا خودش رو بیشتر بمن 

چسبوند که مرد گفت:دنیا این چی میگه؟!

دنیا در حالی که سرش رو پایین مى انداخت باصدای 

لرزونی گفت:شوهرمه عموستار

مردك وا رفت:پس فرهادچی؟!...اون الان به تو احتیاج 

داره ! من اومدم دنبالت که از نو همه چیزو بسازید!

دنیا آهى كشید و گفت: دیراومدی عمو

این بار من حرف زدم:فرهاد دیگه تو زندگی دنیا نقشی

 نداره!اقاستار...همه زندگی دنیا؟الان اینجاست !پیش 

من و دخترم!....

ستار هاج و واج روی اولین مبل نشست وبه ما نگاه

كرد!...

مادرم سوالى نگاهش كرد:شما كه میگفتین این بچه 

نامشروعِ! چى شد یه مرتبه....

ستار آهى كشید و به كیاناز نگاهى از سر حسرت 

كرد و شروع به تعریف کرد و گفت كه بخاطر انتقام 

پسرش رو مجبور كرد تا اون تهمت رو به دنیا بزنه و 

کیاناز واقعا حاصل رابطه شرعی دنیا با شوهر 

سابقش بود!با اینكه باید از شنیدن این خبر خوشحال 

مى شدم اما حتى از شنیدنش هم حس حسادتم گل 

میكرد! با خودم تكرار میكردم كیاناز حاصل عشق من 

و دنیاست كه حالا از جاش بلند شده وبه سمت 

اشپزخونه رفت !...

تقریبا همه اروم گرفته بودند و مادرم انگار كه خیالش 

راحت شده كیاناز رو در آغوش كشید و مشغول بازى

شد!...چند دقیقه بعد دنیا سینی بدست وارد سالن شد.

ستار با دیدنش آهى كشید و گفت: به مادرت قول دادم 

به جبران همه کارهام برت گردونم !

دنیا مستاصل بمن نگاه کرد که بهش لبخندی زدم و 

گفتم :من تا اخرهفته کارم تموم میشه خودم دنیا رو 

میارم!

 نمیشه الان بذاری بامن بیاد؟!

نه متاسفانه من ب شما اعتماد ندارم !...تاچهار

 روز دیگه خودمون میایم!

ستار از جا بلند شد و گفت:پس من برم !نباید 

فرهاد رو تنها بذارم!

دنیا تعارف كرد: نهار باشین!

__ ممنونم اما باید برم!

به سمت کیاناز رفت و با حسرت بهش نگاه کرد!

بارى خواست اونو بدر آغوش بگیره كه کیاناز شروع به 

گریه کرد...عادت داشت غریبی کنه!..كلا عادتش این

بود كه زود با کسی گرم نمیگرفت..

ستاراه بلندی کشید وبدون هیچ حرف دیگه ای از خونه خارج شد!....

فرهاد

از بودن داخل بیمارستان کلافه شده بودم!... با اینكه 

پدرم و فاطمه خانوم تمام وقت بالای سرمن بودند اما

باز حوصله ام سر مى رفت!

 كفرى و با حرص از جا بلند شدم که کنار در صدای 

پدرم و فاطمه خانوم رو شنیدم:باید بهش بگیم!

نمیتونم فاطمه...دنیا فردا میاد! شاید اگه دنیا و 

دخترش روببینه حالش بهتر شد!...

 سرطان خون بیماری نیست كه درمون پذیر باشه 

ولی میتونه درمانش کنه ، من با دکترش حرف زدم!

 من نمیتونم بهش بگم!

ازشنیدن حرفهاشون یخ کردم....من سرطان داشتم...

نه باورم نمیشد!....

به سمت کمد رفتم!...دیگه نمیتونستم بیمارستان رو 

تحمل کنم!... لباسهامو عوض کردم و از اتاق خارج 

شدم !

پدرم بادیدنم نگران به سمتم اومد و گفت:کجا میخواى

برى؟!

سرد نگاهش كردم و گفتم: میخوام برم خونه ام

 اما هنوز دکتر مرخصت نکرده!

غریدم: بابا همه حرفاتون و شنیدم....من سرطان

دارم؟!...چرابهم نگفتی؟!...چرا باز گولم زدین ؟!

 درمان داره

 درمان چی بابا...

صبر نکردم باز حرف بزنند و بخوان قانعم کنند!...

 دوون دوون از بیمارستان خارج شدم که نگهبان ها 

بسمتم اومدند!

 پدرم باصدای بلند گفت:ولش کنید

ازجلوم کنار رفتند و من از در بیمارستان خارج شدم 

و بسمت خونه ى خودم رفتم...

شانس اوردم هنوز پول تو جیب شلوارم بود که ماشین

بگیرم وبرم....

بمحض ورود به خونه هیبت سكوتش تو صورتم خورد!

به سمت کمد مشروب رفتم و بطری شراب رو برداشتم 

و روی مبل ولو شدم و شروع به خوردن کردم!

بی اختیار اشکم جاری شد...

تازه میخواستم همه چی رو از اول بسازم...میخواستم 

برم سراغ دنیا و دخترم !....میخواستم ازش بخوام منو 

ببخشه...یه فرصت دیگه بهم بده تا باز مرد خونه اش 

بشم !.....

با این بیماری لعنتی دیگه نمیتونم به سمتش برم 

انقدمشروب خوردم ک نفهمیدم کی خوابم برد....
.
.
.

دنیا

ساعت حدود یازده شب بود که هواپیما در فروگاه 

اهواز به زمین نشست. 

کیاناز رو تو بغلم جابجا کردم خوابش برده بود...

کیان هم درحالی که چمدان ها و وسایل رو داخل 

گاری میذاشت بامردم سلام علیک میکرد..

ازسالن بیرون میرفتیم که مادرم به همراه عمو ستار 

به سمتمون اومدند!...

 با دیدن مادرم به سمتش دویدم و محکم بغلش کردم و

با صدای بلندی شروع به گریه کردم...

همه مردم به ما نگا میکردند و از گریه ى ما کیاناز هم 

با صدای بلند گریه میکرد!

کیان بسمتم اومد و اونو از بغلم گرفت!...

كیاناز فورى سرش رو تو بغل کیان قایم کرد و دیگه 

به هیچکس نگاه نکرد!...

عمو ستار به سمتمون اومد و گفت:بهتره بقیه گریه 

هاتون رو بذارید داخل خونه !...مردم همه نگاه میکنند.

مادرم به سمت کیان رفت ونگاه مادرانه ای بهش کرد

 و گفت:خدا عمر با عزت بهت بده پسرم! یه دنیا ممنونتم 

که مراقب دخترم بودی!...

کیان درکمال ادب سرخم کرد و پیشونی مادرم رو 

بوسید و گفت: من باید از شما تشکر کنم ک همچین 

فرشته ای رو بدنیا اوردین!....

مادرم خواست کیاناز رو بغل کنه که کیاناز باز غریبی 

کرد و گریه رو از سر گرفت‌.

مادرم با ناراحتی بمن نگاه کرد و گفت: این چرا انقدر

لوسه؟!

از لحن مادرم خندیدم و دوباره در آغوشش گرفتم و بعد 

با غر مجدد عمو ستار همگى با هم بسمت ماشین عمو

ستار رفتیم.

عمو ستار خیلی مهربون تر شده بود و مامان کنارش 

ارامش خاصی داشت...

یک لحظه اونارو زن و شوهر تصور کردم.فک نکنم پدرمم 

مخالف باشه!...

 هم عمو ستار لیاقت ارامش رو داشت و هم مادرم 

هرچقدر عذاب کشیده بود، براى هردوشون بس بود.

ولی مگه جرات دارم به مادرم چیزی بگم ؟!مطمئنم

 سرمو گوش تا گوش میبره !

از فکرام لبخندی زدم که مادرم هم با خنده ى من 

لبخندى زد و گفت :هان !...به چی میخندی؟!

__ هیچی....خوشحالم که باز هم پیش شمام........


همگی به خونه ى مادرم رفتیم...عمو ستار اخلاقش 

زمین تا اسمون با قبلتر ها كه من عروسش بودم ،فرق 

کرده بود. 

مامانم هم بر خلاف همیشه از بودنش در جمع ما 

ناراضی نبود!....

عمو ستار بهمراه کیان تو حیاط خلوت کردند و من و 

مامانمم به داخل رفتیم تا من کیاناز رو بخوابونم...

روی تخت مادرم نشستم و شروع به شیر دادن به 

کیاناز کردم .مادرم کنارم نشست ودستش رو، روی 

سر کیاناز گذاشت وگفت:دلم میخواد بغلش کنم اما 

هنوز غریبی میکنه!....

یکم طول میکشه ارتباط برقرارکنه!

آره یكى دوروز بگذره خوب میشه!...حالا ازخودت 

بگو! چطور با این اقای بازیگر خوشتیپ و مهربون 

اشنا شدی؟!

لبخندی زدم و همه چیز رو براش تعریف کردم...تو طول 

صحبتهام دیدم كه اشک از گوشه ى چشمش فرو چکید 

و گفت:بمیرم برات چقدر سختی کشیدی تو!

خدا نکنه مامانم!....میگم مامان فرهاد چش شده؟!

سرش رو پایین انداخت واز تغییر فرهاد گفت!... 

ازبیماری و از حال خرابش..

نمیدونم چرا وقتى شنیدم اشکم سرازیر شد....

گریه کردم برای مردی که زندگی منو نه!...زندگی مونو 

خراب کرد...منو اواره ى غربت کرد...اما ازش ممنون 

بودم!...اگه اون نبود من هیچ وقت با کیان اشنا 

نمیشدم و هیچ وقت معنى عشق رو نمیفهمیدم!

رو به مادرم کردم و گفتم: الان کجاست؟

مادرم درست مثل یك مادر آهى كشید و گفت: تو خونه 

اش تنها زندگی میکنه...هربار رفتم دیدنش ؛مست 

لایعقل یه گوشه افتاده...طفلك خیلی شکسته شده 

و ارتباطش رو با همه قطع کرده!...

منم آه كشیدم: پشیمونم نباید نفرینش میکردم!

هنوز دوستش داری؟

متعجب از این سوال مادر،گفتم: همه عشق وعلاقه ى 

من متعلق ب کیانه مامان...اما یه زمانی فرهاد شوهرم 

بود و چه بخوام و چه نخوام پدر کیانازه...تومنو

میشناشی اهل کینه و انتقام نیستم !...اما چرا دروغ 

بگم خیلی ناراحتم که به این سرنوشت دچارشده

 ستار میخواست بعد پیداکردنت ازت بخواد کنار 

پسرش بمونی!دکتر میگه هر چی فرهاد روحیه اش 

بهتر باشه درمانشم راحت تره!

سرم رو پایین انداختم!... دلم میخاست بهش کمک 

کنم!...امامن خودم دیگه شوهر داشتم و در قبال اون 

مسئول بودم!....
.
.
.
کیان

بعدازیه گفتمان حسابی با ستارخان از جا بلند شدم 

تا از دنیا بپرسم، کجا باید بخوابم؟! که ناخواسته 

صدای حرف زدنش رو با مادرش شنیدم...

وقتی گفت همه عشق و علاقه اش متعلق به منه

تو گویى دنیا روبمن دادند...خیلی خوشحال شدم!

میترسیدم دلسوزی کنه و بخواد یه مدت اینجا بمونه

کمی پشت درموندم وقتی دیدم که حرفاشون ته كشید

و تموم شد، چند قدم به عقب برداشتم و مثلا تازه دارم 

وارد خونه میشم؛ گفتم:دنیاجان...خانومی

 جانم کیان ؟!اینجام!

وارد اتاق شدم!... مادرش با مهربونى خاصی نگام 

میکرد!...من به اون لبخند زدم و دنیا به من زد و گفت: 

بحث با عمو ستار خسته ات کرد ؟

 نه اصلا فقط حرفامون تموم شد و منم خسته ام 

و میخوام ببینم کجا باید بخوابم!

فاطمه خانم دستش رو روی پای دنیا گذاشت و از 

روی تخت بلند شد و گفت:بیا بشین کنار خانومت !...

الان اتاق دنیا رو براتون اماده میکنم!

 مامان خودم میرم

نه گلم!...توبشین دخترت رو شیر بده!

و ازاتاق خارج شد.

 کنار دنیا نشستم وبوسه ای روی پیشونی اش نواختم

سرش روروی سینه ام گذاشت.سرش وبوسیدم و زیر

گوشش با شیطنت گفتم:

میخواى شیطونی کنی؟!

حق به جانب سرش رو بلند کرد وگفت:خجالت بکش 

کیان!

 چرا خجالت بکشم ؟!مگه من چیکار کردم؟!

 قبل اینکه بریم فرودگاه شیطونیامون رو کردیم!

شیطون پرسیدم: چیکار کردیم؟!

گردنى برام كج كرد و گفت: خجالت بکش!

اععع...بازگفت خجالت بکش!...

سرش رو روی سینه ام گذاشت و آروم گفت:
دوستت دارم..............


باصدای فاطمه خانم ازهم جداشدیم...

 بچه ها اتاقتون اماده اس!

کیاناز رو از بغل دنیا گرفتم و به سمت اتاق بغلی مون 

رفتم .

دنیاهم بعد بوسیدن مادرش وارد اتاق شد...اتاق دوران 

مجردی دنیا بود.

بادیدن تخت دونفره ناخواسته اخمی روى صورتم 

نشست و یک لحظه تصورکردم فرهاد با دنیای من روی 

این تخت خوابیده باشند و با تصور این فكر چشمهام 

رو بستم و روى هم فشردم  ...

مثل همیشه انگار از دل من باخبر شد، دستش رو 

روى روى دستم گذاشت و گفت: وقتی پونزده سالم 

شد، این تخت رو پدرم برام به سلیقه خودش سفارش 

داد و کنده کاری های اطرافش روخودش بادستاش 

انجام داد و هیچ کس هم جز خودم اجازه نداشت روش 

بخوابه

 یعنی منم اجازه ندارم روش بخوابم؟!

لبخند پرمحبتى بهم زد و روبروم قرار گرفت و در حالیكه

خودش رو بهم میچسبوند،با لحن اغواگرانه اى گفت:

تو شوهرمی....عشقمی!...تنها کسی هستی که بهت 

اجازه میدم رو تختم بخوابی!

فقط لبخند زدم!...دستم بند بود نمیشد جوابش رو داد!

ازش جدا شدم و کیاناز رو داخل كریرش گذاشتم و

دوباره به سمت دنیا رفتم!

اون هم درحال بازکردن دکمه های کتش بود...حالا 

وقتش بود!...دستاش رو کنار زدم و خودم شروع به 

بازكردن دکمه ها کردم و بعد کندن کت، دست بردم 

و پایین بلوزش رو گرفتم تا از تنش خارج کنم که با 

لحنی معترض خودش رو عقب كشید وگفت:سردم میشه 

کیان!...

بدون توجه به حرف و اعتراضش پیراهنش رو از تنش 

در اوردم  و بهش نگاه كردم كه با یه ست لباس زیر 

طلایى معذب جلوم ایستاده بود!...

با تمام عشقم بغلش کردم و روی تخت انداختم و روش 

خیمه زدم وگفتم:تاصبح خودم گرمت میکنم!...

دلم برای چشیدن لبهاش تنگ شده بود...بدون مقدمه 

لبشو اسیر لبم کردم!...

اول فقط با لبخند بهم نگاه میکرد، اما با نوازش بدنش 

گرمای منم به اون منتقل شد،چون کم کم اون شدیدتر 

از من شروع به همراهی کرد...

ازروش کنار رفتم.هردومون به نفس نفس افتاده بودیم! 

اونو روی خودم کشیدم و زیرگلوش روبوسه های ریزی 

زدم وگفتم: دنیا امشب میخوام باهم یکی بشیم !

لپش باز سرخ شد و در جواب حرفم خودش روبهم 

چسبوند وزیرگلوم رو نرم بوسید...

متوجه شدم كه اون هم مثل من مشتاق و راضیه.

بازروش خیمه زدم و اینبار با عشق بازی شروع کردم!

زن تموم دنیاش به عواطفش ختم میشه!.......
.
.
.
فرهاد

بابازشدن در سالن فهمیدم باز هم یا پدرم اومده یا 

فاطمه خانم !...

به ساعت نگاکردم ساعت دوى نیمه شب بود...

 اینجاروکردی اشغال دونی؟!

 قبل مردنم این اشغال دونی رو میسوزونم تا براى 

تمیز کردنش اذیت نشی

 چرند نگو!...

کنارم روی مبل نشست و بطری مشروب رو از دستم 

گرفت و کمی از اون رو داخل جام ریخت وخورد...

تلفن اش رو از جیبش خارج کرد و گفت: بیا این 

عکسها رو نگاه کن

عکس عقدت بافاطمه خانمه؟؟؟

پوزخندی زد و گوشی رو به دستم داد...عکس یه دختر 

تپل بود با چشمای گرد و مشکی...

بدون هیچ حرفى و یا توضیحى چیزی تو دلم تکون 

خورد...

عکس بعدی رو نگاه کردم!... دختر بچه ازته دل خندیده 

بود...

پرسشى و باتردید به پدرم نگاه کردم !...

اه دردناکی کشید و اشک از گوشه ى چشمش جاری 

شد!

 درست فهمیدی دخترته

با بغض به عکس نگاه کردم ولب زدم:کجاست؟!

 خونه ى فاطمه ان به همراه شوهرش !...میخواستم

باز هم ازش بخوام زنت بشه اما وقتی دیدم شوهر کرده 

نتونستم حرفی بزنم

دنیاازدواج کرده بود؟!...چطورممکنه؟!...یعنى اون 

مرد به جاى هر شب لمسش میکرد و ازش لذت میبرد...

اون مرد به جای من پدر دخترم شده بود...

نه!...نمیتونم!... برام ممکن نیست!... نباید این اتفاق 

می افتاد

باعصبانیت جام بزرگ شیشه ای کنارم رو پرت کردم 

وفریادى کشیدم !....

پدرم بیچاره با هول و ولا بسمتم برگشت وگفت:اروم باش!...


از شدت بغض و عصبانیت به نفس نفس افتاده بودم. 

پدرم سعی داشت آرومم کنه اما مگه درد من قابل 

تسکین بود؟!... خودم با دستهای خودم دنیا رو تقدیم 

مرد دیگه ای کرده بودم...

بالاخره بغضم ترکید و سرم رو روی شونه ی مردی 

گذاشتم که نصف بیشتر بدبختی هام تقصیر اون بود!

 من عاشقش بودم...اما به همون اندازه هم ازش 

متنفر بودم!...فکر میکردم بعد جدایمون فراموشش کنم 

اما نشد!...نتونستم!...

 منوببخش پسرم

 کمکم کن برش گردونم!

_میخواستم کمکت کنم فرهاد!.. اما بیماری ات این 

اجازه رو ازم گرفته...تازه اون دیگه متاهله و شوهر داره 

اونم یه آدم پولدار و معروف!...

حرف پدرم مثل پتکی بود که به سرم میخورد...از جا 

بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم...قبل بستن در بدون 

اینکه بهش نگاه کنم ،گفتم:فردا باید ببینمش!...

و در رو بستم و به سمت تختم رفتم!...

روى تختم نشستم و زار زدم!...زار زدم و از خدا گله

كردم!...خدایا الان به بنده ات بد كردم؛بد دیدم!...

اما من از بچگى بدبخت بودم!...اون موقع دل كیو

شكسته بودم كه با شكنجه ى روحى بزرگ شدم؟!

خدایا این گلایه حقم نیست؟!...
.
.
.
ستار

باید یه کاری میکردم دنیا باز زن فرهاد بشه !...نباید 

شکستی رو که من تجربه کردم باز پسرم فرهاد تجربه 

کنه....

یه فکری به حال این قضیه میکنم !...فعلا که تونستم 

دل فاطمه و دخترش رو بدست بیارم!...
.
.
.
فرهاد

با حس دستی روی صورتم، چشمهامو باز کردم و

 با دیدن دنیا کنارم روی تخت با لباس خواب ساتن زرد 

رنگش تعجب کردم...

 دلم برات تنگ شده بود...اما مگه تو ازدواج نکردی؟!

 به اون فکر نکن من الان کنارتم همین برامون كافیه!

گرمای لبش رو روی لبم حس کردم و محکم بغلش 

کردم !

به آرامش خاصی رسیده بودم که در با صدای بدى 

باز شد و مردی وارد اتاق شد و دنیا با دیدنش جیغ 

کشید!...

صورتش تار بود ونمی تونستم درست چهره اش رو 

درست ببینم! 

ولى بمحص دیدن ما شروع به بهم ریختن وسایل

اتاق كرد كه من ازجام پریدم و درد بدی تو سرم 

پیچید.

چشمهامو با درد باز کردم چه خواب بدی بود!...

به سختی از جام بلند شدم و به ساعت نگاه کردم!

 یک بعد از ظهر بود !...چقدر خوابیده بودم!

وارد حمام شدم و یه دوش درست حسابی گرفتم!

 باید به دیدن دخترم میرفتم...

بعد یه دوش حسابی از اتاق خارج شدم كه دیدم یه

خانوم میانسالی در حال تمیزکردن خونه بود و با

دیدن من سلام ارومی کرد و به کارش ادامه داد.

سرى تكون دادم و وارد آشپزخونه شدم!... 

بوی قورمه سبزی کل خونه روگرفته بود.ظرفی بردم و 

برای خودم غذا کشیدم...

مشغول خوردن غذا بودم که پدرم وارد آشپزخونه شد 

و رو به روم نشست و گفت:آماده ای؟!

 سلام!...ساعت سه ى ظهره الان !...عصر بریم

 بهتره

سرى به معناى باشه تكون داد و در اخر گفت:

میخوای چیکارکنی؟!

 نمیدونم...

دنیا خیلی شوهرش رو دوس داره!... اینو از رفتار و

كردارشون خوب فهمیدم

پوزخندى زدم و گفتم: میخوام املاکم رو بفروشم

بى توجه به حرفهاى من حرف خودش رو میزد:

 سخت میشه از هم جداشون کنیم!

من هم بى توجه به اون حرفمو گفتم:من نمی تونم 

زیاد ایران بمونم!

 نمیزارم اونو از دست بدی...انقدر بحث رو عوض 

نکن!

با عصبانیت همه ظرف های روی میز رو بهم ریختم..

__ بس کن بابا....نمیخوام حتى بهش فکر کنم... 

میفهمی ؟!نمیخوام به بدختی ام فکر کنم !.. تو باعث 

شدی زندگی ام اینجور بشه...تو و اون عشق مزخرفت!

به نفس نفس افتاده بودم...احساس ضعف شدیدی 

میکردم!

روی زمین نشستم!...توان ایستادن نداشتم.

پدرم با نگرانی به سمتم اومد !...اشک از چشمهاش 

جاری شده بود!...

دلم به حالش سوخت!خیلی بد باهاش حرف زده بودم...







نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر