قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 7 شهریور 1397 ، 02:31 ب.ظ

کیان

چشمهامو كه باز کردم با دیدن دنیا كه میخواست 

از جاش بلند بشه،دست دراز كردم و قبل اینكه بخودش 

بیاد اونو سریع تو بغلم کشیدم و تو گوشش گفتم:کجا؟!

سعى كرد خودش رو نجات بده:اععععع!...نكن!... 

میخوام برم پیش مامان 

 نوچ بیا بغلم!

 وا!... کیان؟!...

سریع لبمو روی لبش گذاشتم تا بیشتر از این حرف 

نزنه و مخالفت نكنه...

نمیدونم چرا هرچى بیشتر میگذشت ؛این دختر تو

چشم من خواستنی ترمیشد؟!...

در كمال خوشرویى همراهیم کرد!...وای که من عاشق

همراهی کردنش بودم!...

 با یه حرکت پیراهنش رو از تنش دراوردم که شروع 

به نق زدن كرد :کیان توروخدا بسه...زشته !...مامانم

الان بیدارشده ساعت هفت غروبه تا دوازده شب چیزی 

نمونده !....

سرمو تو گردنش فرو بردم و گفتم:هم الان شیطونی 

میکنیم هم آخر شب!...

خندید و مشتی به بازوم زد:خجالت بکش

خجالت کشیدن نداره خانومم!...

و باز شروع به بوسیدنش كردم وبین بوسه هام گازهای 

ریزی ازش مى گرفتم...خنده هاشو دوس داشتم...نفس 

کشیدنش رو!...تقلا کردنش تو بغلم !....

كارى اش نداشتم اما فقط بخاطر عكس العملهاش

سربه سرش میزاشتم!...عاشق خجالت كشیدنش

بودم!...هنوز هم گاهى اوقات با هرحرف من سرخ 

و سفید می شد!...

واى كه همه چیز این زن خواستنی بود!...
.
.
.

فرهاد

تازه زنگ در رو فشارداده بودم که دیدم فاطمه خانم 

سریع درو باز کرد و با دیدنم لبخندی زد و گفت:سلام 

پسرم

 سلام خوبین؟!...

با مهر مادرى جوابم رو داد: مرسی پسرم!توخوبی؟؟

مختصر و مفید گفتم: بله 

__بفرما داخل

بی توجهه به دل و قلوه دادن بابام با فاطمه خانم وارد 

حیاط شدم !....

به محض وارد شدن چشمم به دختر بچه ی تپل مپلى 

افتاد که روی تخت نشسته بود و همونطور كه با اسباب 

بازی هایش بازی میکرد با چشمهاى گرد خوشگلش به

من نگاه مى كرد و میخندید و دور تا دورش هم بالشت 

گذاشته بودند تا یه وقتى نیفته!...

سست شدم !...بودم!..بدتر شدم!..تمام توانم رو جمع 

كردم و به سمتش رفتم...

با دیدن من كه به سمتش میرفتم لبخندش عمیقتر شد 

و دهن بی دندونش رو به نمایش گذاشته بود...

نمیدونم چرا نترسید!...غریبى نكرد؟!...فقط دستش 

رو به سمتم بالا آورد !...

من از ترس ضعفم کنارش نشستم و اونو در آغوش 

گرفتم ومحکم بغلش کردم !

كمى تو صورتم زل زد و بعد سرش رو روی سینه ام

زیرگلوم قرارداد!...

خدایا این دختر داره چیکار میکنه؟!...یعنی فهمید 

من پدرشم؟!...

نمیدونم چرا!...اما اشک از گوشه چشمم جاری شد. 

دستم رو روی سردختر کوچولوم گذاشتم و شروع به 

نوازشش کردم!...

سرش رو ازسینه ام جدا نمیکرد!...انگارداشت به

 صدای قلبم گوش میداد و به قلب نا ارومم ارامش 

رو هدیه میداد!

غرق حس جدید پدری شده بودم که با صدای خنده ی 

دنیا از فکر و خیال خارج شدم !...

همراه مرد جذاب وخوش پوشی ازسالن خارج شد 

و با صدای بلندى میخندید!...

باورم نمیشه این دنیا باشه که اینجور دلبرانه داره

برای مرد دیگه ای میخنده!...

دستم بی اختیار مشت شد و با دیدن من هر دو ساکت 

شدند...

هه!...ترس قشنگ تو چشماش مشخص بود!...هنوز ازم می ترسید!..


دنیا

به زور از دست کیان فرارکردم و وارد حمام شدم 

که بدجنس با خنده و شیطنت پشت سرم سریع 

وارد حمام شد و با شیطنت لبخندى زد و درو پشت 

سر خودش بست و به سمتم اومد!...

لعنتى یادم رفت درو ببندم و قفل كنم!...خندیدم و 

انگشتمو تهدید وار تكون دادم!....

 كیان واى به حالت!...انگشتت به من بخوره!...

انگشتمو تو هوا گرفت و تو دهنش گذاشت و گفت:

قول میدم انگشتم بهت نخوره!...

مشتى به سینه اش زدم و جیغى كشیدم و اونم منو 

تو بازوهاش به خودش فشار داد!

بعد یه دوش دونفره من زودتر بیرون اومدم و لباس 

پوشیدم و به سمت حیاط رفتم!

 مامان بیچاره ام در نبود ما حسابی کیاناز رو سرگرم 

کرده بود،طورى كه كیاناز حتى به یاد ما هم بى قرارى

نمى كرد!...

کیان جلدى به دنبالم از حموم بیرون اومد و همونطور 

كه شوخى می كرد ، مدام سربه سرم میگذاشت و 

جیغم رو به هوا میبرد!...تازگیها خیلی بی تربیت شده 

بود!...

الانم به دنبالم بود كه باقى بیتربیتی شو ادامه بده

و منم دیگه دم به تله نمیدادم!...با دو خودمو به حیاط

رسوندم و تازه پا توى حیاط گذاشته بودم که دیدم 

مادرم به همراه عموستار ایستادند...

كیان هم با خنده به دنبالم وارد حیاط شد و دقیقا

مثل من ساكت شد!

ناخودآگاه نگاهم به سمت دیگه ی حیاط برگشت که 

دیدم فرهاد کیاناز رو در آغوش كشیده و به من زل زده  

نمیدونم چرا!...اما یك مرتبه ترس عجیبی تموم وجودم 

رو گرفت.

قدمی به عقب رفتم که کیان دستش را دور کمرم

حلقه کرد و آروم زیر گوشم گفت:نگران نباش من هستم!

ناچاراً لبخندی زدم و به همراه کیان به سمت تخت 

رفتیم که مادرم گفت:بریم داخل هوا اینجا سرده

کیان به سمت فرهاد رفت و سلام سردی کرد که 

فرهاد جوابش را سردتر از خودش داد!

کیاناز با دیدن کیان لبخندی زد و دستهاش رو براش

باز كرد و کیان دستش را به سمت کیاناز دراز کرد اما 

برعکس همیشه کیاناز روشو از کیان برگردوند وخودش 

رو بیشتر به فرهاد چسبوند!...

فرهاد لبخندى از سر شوق زد ودرحالی که سر کیاناز 

رو میبوسید به سمت سالن داخل خانه رفت !

مادرم و عمو ستار هم پشت سرش وارد سالن شدند

کیان که هنوز شوكه بود، به سمت من برگشت 

و با حیرت گفت:نیومد بغلم!...

منم مثل اون متعجب بودم: عجیبه!...اصلا با فرهاد 

غریبی نکرد !

اخم زیبایی بین ابروهای کیان نشست وگفت:پدرش رو 

شناخت!...

دستش رو فشردم و رو به روش ایستادم وسرم رو به 

سینه اش تکیه دادم و گفتم:تو تنها پدر دختر منی!

دستهاش رو دور کمرم حلقه کرد و مثل بچه هاى تخس 

گفت: حسودیم شد دنیا!

منم مثل مادرهاى صبور روى سینه اش رو بوسیدم و

گفتم:عزیزم حسودی نداره !...كیاناز بچه است و هر

محبت غیرى رو ببینه جذب میشه!

 باید مادرت رو راضی کنیم بیاد تهران که دیگه 

مجبور نشیم بیایم اهواز!...

 چشم گلم

باز همونطور تخس گفت:بریم داخل!...خوشم نمیاد 

دخترم بغل اون مرد بیمار باشه!...

 چشم هرچی شما بگی!

وقتی وارد سالن شدیم،فرهاد حسابی باکیاناز گرم 

گرفته بود و كیاناز هم اصلا غریبى نمى كرد!

کیان كلافه شده بود و مثل بچه هایى كه اسباب بازى 

مورد علاقه اشون دست كس دیگه اى هست چند بار به 

بهانه های مختلف سعی کرد کیاناز رواز فرهاد جدا کنه 

اما پدر سوخته اصلا دل از باباش نمیکند....

بابا؟!....چه واژه ی مسخره ای براى فرهاد كه اصلا 

هم به فرهاد نمیومد!...فرهاد پدر باشه؟!....

تمام دلخوشی اون اقرار به رابطه با زنهای مختلف 

خوشگذرونی با اونها بود!

یه همچین کسی نمیتونه پدر باشه و اسم زیباى پدر

رو با خودش یدك بكشه!... 

با صدای مادرم به خودم اومدم:دنیا مادر بیا کمک 

کن سفره شام رو پهن کنیم!...

 چشم مامان

وارد آشپزخونه شدم و همراه مامان شروع به چیدن 

سفره کردیم...مادرم درحین چیدن سفره گه گداری 

لبخند میزد !...بى دلیل!...اما متفاوت!...

با دیدن لبخندش منم خنده ام گرفت ...نگام کرد و 

گفت:به چی میخندی شیطون؟؟

به خودم جرات دادم وازش پرسیدم: دوستش داری 

مامان؟!

با این حرفم دست پاچه شد و شبد قاشق از دستش 

افتاد...

حس کردم خجالت كشید!.. به سمتش رفتم و کنارش 

نشستم و دستش رو گرفتم:مامان این خجالت نداره... 

توهم حق داری یه زندگی جدید برا ی خودت بسازی 

تنهایی خیلی سخته... سال های زیادی هست که

شما داری تنها زندگی میکنی!

 از پدرت خجالت میکشم!

دستش رو فشردم و بوسه اى به روشون زدم:مطمئن 

باش اونم راضیه

اخه ....

اخه نداره مامان...سفره رو بچینیم همه گرسنه ان!..


سفره رو چیدیم و مادرم آقایون رو به شام دعوت كرد!

 من میدونم فرهاد به من بد كرد!...

اینو هم میدونم چوب خدا صدا نداره!...

اما واقعا از انسانیت به دور بود كه جلوى همسر سابقم 

با شوهرم بشینم!...

راستش جلوى عمو ستار معذب بودم و خجالت می 

كشیدم!

اما از یه طرف شوهرم هم تو جمع غریبه بود و حتما از

من این انتظارو داشت كه تو جمع كنارش بشینم و ازش

حمایت كنم!...

حتى با نگاهش هم ازم همینو میخواست!...احترام و 

حیا و آبرو رو قى كردم و سر سفره کنار کیان نشستم 

و کیان هم برخلاف سنگینى و متانت همیشگى اش 

شروع به ریش ریش کردن گوشتهای داخل بشقاب کرد 

و بعد با لبخند پرمحبتى گفت: بخور خانمم!....

فرهاد پوزخندى زد و گفت:واسه این کارا بزرگ شده

الان برای دخترت باید گوشت ریش ریش کنی!

كیان تو چشمهاش خیره شد و گفت: اونم چشم فعلا 

که زیر دو سال دکتر گفته گوشت ممنوع!

با صدای سرفه عمو ستار به خودمون اومدیم و بدون 

هیچ حرفی شروع به خوردن غذامون کردیم.

داشتم سفره رو جمع میكردم که کیاناز شروع به گریه 

و بهونه گیرى کرد!

مادر ظرفهارو از دستم گرفت و منو به سالن هولم داد!

 فرهاد تو سالن قدم میزد كه من به سمتش رفتم و دست 

دراز كردم تا بچه رو از دستش بگیرم که یک لحظه 

باهاش چشم تو چشم شدم!....

 نمیدونم چرا حس كردم رنگ نگاهش خاص شده و من

این نگاه رو كه باعث ترسم میشد نمى شناختم!

همیشه همین بود!...طلبكار و عصبانى!...اما نگاه 

امروزش متفاوت بود!...

سریع یه ببخشید گفتم و به اتاقم پناه بردم!

در حال شیر دادن به دختر نازم بودم که صدای 

خداحافظی عمو و فرهاد رو شنیدم و بعد اون در اتاقم  

به آرومى باز شد و کیان شیطون سركى كشید و وارد 

اتاق شد و وقتى متوجه شد که دارم کیاناز رو میخوابونم 

مثل همیشه بى هیچ حرفی كنارم نشست!

این عادتش رو خیلی دوس داشتم !همیشه اینجور

مواقع كنارم مى نشست و آروم موهاى كیاناز رو 

نوازش مى کرد!

کیاناز در حالی که سینه امو میک میزد چشمهاشو 

خمار باز کرد و با دیدن کیان که سرش رو به شونه ام 

تکیه داده بود، لبخندی زد و دوباره چشمهاشو بست! 

هردومون از لبخندش ذوق کردیم و من به صورت کیان 

نگاه کردم که پیشونی اش رو به پیشونی ام چسبوند و 

آروم لبهامو بوسید و زیرگوشم زمزمه کرد: عاشقتم..

این بار برخلاف همیشه من پیش قدم شدم و بعد 

گذاشتن كیاناز روى تخت به سمتش رفتم و روى پاش 

نشستم و دستهامو دور گردنش حلقه كردم و لبم رو 

روى لبهاش گذاشتم و اونو بوسیدم!...
.
.
.

فرهاد

واردخونه که شدم انقدر عصبی بودم که مستقیم به 

سمت بوفه مشروب رفتم و بطری مورد علاقه ام رو

بیرون اوردم ویک سره سر کشیدم!

 انقدر خوردم که حس کردم نفس کم اوردم و همونجا 

خودمو روی مبل پرت کردم...صدای خنده های دنیا 

وکیان تو گوشم می پیچید!...حرفهاشون و محبت 

کردنشون بهم حالم رو خرابتر می کرد!....

داشتم دیونه میشدم!...الان فقط یه رابطه میتونست 

ارومم کنه...

تلفنم رو از جیبم خارج کردم وزبه سولماز زنگ زدم.

خیلى زود و هنوز یه بوق نخورده جواب داد:به به ببین 

کی زنگ زده؟!

یه سر برو داروخونه وسایل پیشگیرى بگیر و بیا 

خونه ام!

مگه ایدز دارم که میخوای پیش گیری کنی؟!

باشنیدن کلمه ایدز اعصابم خرابتر شد و فریاد زدم: 

اصلاً نمیخواد بیای

 چراعصبانی میشی عشقم تانیم ساعت دیگه اونجام

نیم ساعت بعد صدای زنگ درو شنیدم.مثل همیشه این 

دختر ان تایم بود...

دختر خوب و ارومی بود واز سر اجبار وارد این کار

کثیف تن فروشی شده بود!

پوزخندی زدم و درو بازکردم!مثل همیشه یه لباس تنگ 

وکوتاه تنش بود و همینکه منو دید خودشو تو بغلم پرت 

کرد و از همونجا جلوى در شروع به بوسیدن لبهام کرد

 و منم که حسابی از دنیا عصبانی بودم با خشونت 

اونو بوسیدم و به سمت اتاق خوابمون رفتیم!

دلم میخواست باخشونت تورابطه ام باسولماز اروم 

بشم...حس کسی روداشتم ک درحال سوختنه...

سولمازم کارش رو خوب بلد بود! سه سالی میشد که 

اونو میشناختم!بخاطر اعتیاد پدرش و به دلیل اینكه 

اسیر دست كسایى كه به پدرش مواد مى دادند نشه، 

تن فروشی میکرد و خیلی وقتها همدم من بود!تنهازنی 

بود که باهاش درد وردل میکردم!....تازه رابطه امون 

تموم شده بود و اون تو بغلم درازکشیده بود و دستش 

رو روی سینه ام گذاشته بود واروم اروم نفس میکشید!

هوس کردم بغلش کنم !...بسمتش برگشتم وبغلش 

کردم و روی موهاش روبوسیدم وگفتم:ببخشید خیلی 

خشن بودم!

 یاد دنیا افتادی؟

آهى كشیدم و گفتم : دیدمش..ازدواج کرده!... دخترمم 

بدنیا اورده!

 انتظارداشتی بازکارهایی که باهاش کردی 

تااخر عمر منتظرت باشه؟!

 نه!...اما انتظار نداشتم انقدر زود ازدواج کنه!

از فکر کردن به ازدواجش باز اعصبابم خرد شد وموهای سولماز رو بادستم کشیدم وسرش روبه سمت صورتم گرفتم و خشن شروع به بوسیدن لبش كردم!


کیان

درو كه باز كرد از خوشحالى بالا و پایین میپریدم!

انگار از قفس نجات پیدا كرده بودم!...

باخوشحالی به سمت عشقم رفتم و از پشت بغلش 

کردم و بینى مو تو موهاش فرو بردم و عمیق نفس 

كشیدم!...

تواین چندروز اصلا از جو اهواز خوشم نیومده بود!

چرا دروغ بگم!...شهرش كه بامن كارى نداشت اگه

ازش خوشم نیومد فقط بخاطر این بود كه دنیا رو به

یاد شوهر سابقش مى انداخت!...هرچند خاطره ى بد!

انقدر حسود شده بودم كه حتى نمیخواستم تو شهرى

كه اون توش نفس میكشه ،باشیم!...

فرهاد هم مدام به بهانه ى دیدن کیاناز به خونهمون 

میومد و این بیشتر رواعصابم بود و اعصابمو خرد

 میکرد!....

خودم عاشق بودم و نگاه عشق رو تشخیص می دادم

 اما نمیدونم چرا با اینهمه عشق در حق دنیا اونقدر

بدى كرده بود؟!...چرا هنوز هم تو نگاهش نفرت موج

مى زد!...مرز بین عشق و نفرت اینقدر به هم نزدیكه؟!... 

در حالیكه به سمتم برمى گشت گفت:وای کیان زشته!

مامانم میاد!

بوسه ى محكى روى گونه اش كاشتم و گفتم:براى فردا 

بلیط گرفتم!...

پكر شد و با ناراحتى نگاهم كرد و لب ور چید و گفت: 

میدونم كار دارى اما یه كمى زود نیست؟!

آخ كه چقدر خوردنى شده بود!...اوفففففففف!...

دلم میخواست یه لقمه ى چپش كنم!...

__ نه قشنگ من!...خیلی هم دیره !...میخوام برگردم 

تهران(زیرگوشش ادامه دادم)تو خونه ى خودم با زنم

عشق بازى كنم!...اینجا خونه ى مردم معذبم!...

باز سرخ و سفید شد و گردنش رو كمى بالا اورد و لب 

به دندون گرفت و آه ارومى كشید و ارومتر از اهش گفت

:باشه گلم

اونو به سمت خودم برگردوندم وگفتم:ناراحت شدی 

خانومی؟!

لبهاش رو اویزونتر كرد و گفت: نه!...فقط دلم میخواست 

بیشتر مامان رو ببینم!

با شیطنت به لبهاش خیره شدم و گفتم: براى اخرماه 

براى مامانتم بلیط گرفتم!

و بعد به چشمهاش نگاه كردم كه با حیرت و تعجب به 

من خیره شده بود!

بعد از چند ثانیه خودش رو تو بغلم انداخت و محکم 

بغلم کرد و گفت:عاشقتم...دوستت دارم !...میمیرم برات!

من هم از خوشحالى اون ذوق زده شدم و لبمو روی 

لبش گذاشتم ومحکم  بخودم فشردم!

اما اینبار اون آتیشش از من بیشتر شده بود و 

دستهاشو تو موهام كرده و موهامو به چنگ گرفته 

بود!

توحال وهوای معاشقه امون انچنان غرق شده بودیم که 

با شنیدن سرفه های پى در پى کسی از هم جدا شدیم!

 فرهاد جلوی درسالن با چشمای عصبانی ایستاده

بود و فقط به دنیا و لبهاش زل زده بود!...

با اینكه ته دلم از دیدن ما در این حالت خوشم اومده 

بود و ذوق كردم اما عصبانى شده بودم كه من و همسرم

رو در حال معاشقه دیده بود!...درسته یه روزى زنش 

بود!...اما الان زن من و متعلق به منه و منم دوس ندارم 

مالم رو حتى براى حرص دادن دیگرى به تاراج بزارم !

اون ناموس منه!...بدم میاد كسی مارو در حال 

معاشقه ببینه و طعم لبهاشو براى خودش هوس كنه؛چه برسه به كسی كه یه روزى از همین لبها سیراب می شد!....


دنیا هینى گفت و سریع ازم جدا شد که دستهامو دور 

بازوانش حلقه كردم و اونو در آغوش گرفتم وبا لحن 

مثلاً ارومی روبه فرهاد گفتم:به اقا فرهاد!...خوبی؟

اونم مثل من سعی میکرد جلوى دنیا کنترل خودش 

روحفظ کنه !...پس سرش روپایین انداخت وگفت:   

میخواستم کیانازو ببینم!

 اشکال نداره! میتونی ببینی اش!...به هرحال 

ما فردا داریم برمیگردیم تهران!

یكه اى خورد و گفت: چرا انقدر زود؟!

 کار و زندگی مون اونجاست !

سرى یعنوان تایید تكون داد و با ناراحتی وارد سالن 

شد و به سمت کیاناز که توی كریرش بود، رفت و 

بغلش کرد و عروسکی ک خریده بود رو به سمتش گرفت

و زمزمه كرد:خوبی دختر نازم؟!

دنیا با ناراحتی به فرهاد نگاه کرد و به سمت اتاقش 

رفت. به دنبالش رفتم !

روی تخت نشسته بود و بی صدا گریه میکرد!

کنارش نشستم وگفتم:چراگریه میکنی؟

 كیان من از زندگى ام راضى ام و عاشقونه تو رو

مى پرستم و هیچ وقت تو رو با هیچكى عوض نمیكنم!... 

اما با دیدن فرهاد دلم به حال اون پنج سال سوخت!

چرا با من اون كارو كرد؟!...با اون همه بدى اما امروز

وقتى بهش گفتى میخوایم بریم و اون یكه خورد دلم

براش سوخت!...با اینكه همیشه ازش ترس دارم و 

بخاطر كیاناز نگرانم اما باز هم میگم این بیمارى

حقش نبود !...دلم بحال بى كسی اش میسوزه!...

اون یه بیماره كه باید تحت درمان روحى قرار بگیره!...

اما هیچ كس رو نداره!...تنها كسش دخترشه كه اون

هم با من و همراه ما میاد تهران!...خدا هیچ كس رو

اینطور بى كس نكنه!.. خیلی خوبه كه ما همو داریم!

روزى هزار مرتبه خدارو بابت وجود تو شكر میكنم!...

سرش وروی سینه ام گذاشت ومحکم بغلم کرد...منم 

که حسابی دلم براش تنگ شده بود و با اینهمه باهم

بودنمون ازش سیرنمیشدم ، بایه حرکت اونو روی تخت 

انداختم وروش خیمه زدم!

باز صورت سرخ و سفیدش گل انداخت وگفت:وای کیان 

الان نه!...الان وقتش نیست!...

باشیطنت نگاش کردم وگفتم:وقت چی نیست؟!

 همین کارا!...

__ خو بگو بدونم کدوم کارا؟

مشتى به بازوم زد و با خنده گفت:برو کنار کیان!

میخوام برم پیش کیاناز!....

لبمو روی لبش گذاشتم تا ساكت بشه و بیشتر از این بهونه نیاره!....


فرهاد

تو این چند وقت حالم خوب بود!...

زجر دیدن كیان برام غیر قابل تحمل بود؛اما همین كه 

زن و بچه امو میدیدم باز هم برام خوشایند بود!

وقتى كیان رو می دیدم كلافه مى شدم و دلم میخواست

سرمو به دیوار بكوبم اما دیدن كیاناز عشق به زندگى

رو تو من بیدار می كرد!....

اصلا تمایل عجیبى پیدا كرده بودم كه به دیدن كیاناز

برم!...

هرچند هربار با دیدن كیان از جون و عمر خودم سیر 

میشدم ولى انگار این دختر برام همه جون شده بود و 

هر بار كه اون رو می دیدم تا چند ساعت آدرنالین خونم 

خوب بود!

با یه اشتیاق زایدالوصف درو باز كردم و وقتی وارد 

سالن شدم و اونها رو تو حال معاشقه دیدم خونم به 

جوش اومد!

یه لحظه به ذهنم رسید من كه آخرهاى عمرمه؛پس اون

لعنتى رو بكشم و بعدش با خیال راحت بمیرم!...

دنیا كلى سرخ و سفید شد!...اما اول از همه دلم 

میخواست اون رو بكشم!...حتى نتونست یه سال هم 

بدون من صبر كنه!...

وقتى کیان تیر اخرو زد و گفت كه اخر هفته میخوان 

برن تهران!...انگار بند از بندم جدا كردند!...

نمیتونم بذارم اون اشغال حرومزاده زن وبچه ى منو 

ببره...

با یاد حرف كیان ، کیاناز رو بغلم گرفتم و محکم 

بوسیدم.من تحمل دوری این فرشته رو ندارم !....

این دختر از گوشت و خون من بود!...

تا وقتى اون رو ندیده بودم مهرى ازش به دل نداشتم 

جز نسبیت اما از وقتى اونو دیدم مهر و علاقه اش تو 

بند و پى خون و رگم جاى گرفته بود!...

نمیدونم چرا صدایی ازدنیا و کیان نمیومد !...

فاطمه هم خونه نبود!...

بچه رو بغل گرفتم و تو خونه راه رفتم!...فقط اومده 

بودم سر بزنم و برم اما نمیدونم اون دوتا كجا رفته

بودند!...نوبت دكتر داشتم و باید زودتر مى رفتم!...

تو سالن قدم میزدم كه چشمم به اتاق دنیا خورد! 

به سمت اتاق رفتم و تا دهن باز كردم دنیا رو صدا كنم؛

صداى خنده ى عشوه گرانه ى دنیا رو شنیدم!...

لعنتى تو دست و بال من هم بود انقدر جذاب و دلبرانه 

مى خندید؟!....

نمیدونم چیشد!...فقط وقتی به خودم اومدم همراه 

کیاناز سوار ماشین شدم و به سمت خونه ام رفتم.

ماشین رو تو خونه گذاشتم و در حالی ک کیانازو

بغل کرده بودم به سمت داخل رفتم و سریع وسایل 

ضروری مو داخل چمدونم گذاشتم وبه سولماز زنگ 

زدم!به محض اولین بوق جواب داد:جونم عشقم؟!

کجایی؟؟

 عشقم از دو روز پیش هنوز درد دارم

خفه شو سولماز!...سرویس نمیخام.خونه ای!؟

 اره

دارم میام پیشت... جایی نرو!

باشه

درنگ رو جایز ندونستم فورى به سمت خونه اش رفتم 

و وقتى زنگ خونه اش رو فشار دادم ؛ سریع درو 

بازکرد و با دیدن کیاناز بغلم گفت:وای !...این کیه؟!

__میذاری بیام تو یا برم جای دیگه؟!

زود خودش رو كنار كشید و گفت: بیا توببینم!

وارد خونه اش شدم...وقتی گفت دنبال خونه است

خودم براش پیداش کرده بودم ...

با اون در امدش خونه ویلایی ۲۰۰ متری با حیاطی 

پر از گل و درختچه های کوچیک گرفته بود!...

طبق معمول هم یه ساپورت و تاب تنگ تنش بود!..وارد 

سالن شدم وروی اولین مبل نشستم...

کیاناز انقدر پستونکش رو میک زده بود که خوابش 

برده بود..

رو به سولماز کردم وگفتم:لباس بپوش!برو سر خیابون و

از داروخونه براش پوشک و شیر و شیشه بخر!بیدار بشه شیر میخواد!....








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر