قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 7 شهریور 1397 ، 02:33 ب.ظ

دنیا

امون از دست این كیان!...هربار تا كارمو به حموم 

نكشونه ول نمیكنه!....تازه ازحمام خارج شده بودم 

که کیان گفت:بریم پیش کیاناز!...پیش فرهاد حسابی 

ارومه انگار نه انگار پدر و مادرى داره!...صداش در 

نمیاد!...

 اصلا ازش غریبی نمیکنه خیلی بهش وابسته شده 

آهى كشید و گفت:به هر حال اون پدرخونی شه

از پشت بغلش كردم و كتفش رو بوسیدم:اما تو پدر 

واقعی اش هستی!

به سمت من برگشت و بوسه ى با محبتى روى پیشونى 

ام گذاشت!...

 جفتتون تنها امید زندگى من هستین!...و دستم  رو

گرفت و دست به دست هم وارد سالن شدیم که مادرم 

رودرحال چای خوردن دیدم !

لبخندى زدم و کنارش نشستم وگفتم: کیاناز کو؟!

با تعجب به ما نگاه کرد و گفت:از من میپرسی؟!مگه 

تو اتاق پیش شما نبود؟!

حس کردم دنیا رو سرم خراب شده...تموم تنم بى حس 

شد و فقط به دهن مادر خیره شدم!...کیان بسمتمون 

اومد و گفت:همراه فرهاد همینجا بودند كه ما رفتیم 

تو اتاق یکم استراحت کنیم!...

مادرم مات و مبهوت تر از ما نگاهمون كرد و گفت: 

اما من نیم ساعته که اومدم خونه!... هیچکی نبود...

دنیا جلوى چشمهام تار شد و نمیدونم چیشد که جیغ 

کشیدم!

 وای...بدبخت شدم !...مامان فرهاد بچه ام رو برد!

_این چه حرفیه میزنی مادر؟!کجا برده اخه؟! صبرکن 

بهش زنگ بزنیم!..،

کیان گوشی مادرم روبرداشت وشماره فرهاد روگرفت.

چند دقیقه بعد با عصبانیت گوشی رو روی مبل  پرت 

كرد و گفت:خاموشه!

 الان چیکارکنیم کیان؟!

 میریم خونه اش!... ادرس خونه اش کجاست؟!

نمیدونم

مادرم از جا بلند شد و گفت:همون خونه قبلیتونه 

عوضش نکرده!

رو به کیان کردم وگفتم :بریم ادرس رو بلدم!

زود مانتومو تنم کردم و همراه مادرم وکیان اژانس 

گرفتیم و به سمت خونه ى سابقمون رفتیم و با دیدن 

ماشینش کنار در جونى گرفتم و با خوشحالى به

سمت خونه اش رفتیم ولى هرچی زنگ واحدش رو 

زدیم جواب نداد!

تو همین لحظه سرایدار بیرون اومد که کیان گفت:  

ببخشید آقا فرهاد خونه نیست؟!

پیرمرد به ما نگاهی انداخت وگفت: نه ایفون پایین 

و زد و گفت میره مسافرت و سوئیچم گذاشته دم در 

تا ماشینش رو تو پارکینگ ببرم!

دنیا رو سر هممون خراب شد.با گریه به کیان نگاه 

كردم وگفتم:بدبخت شدیم

بعد گفتن این حرف سرم گیج رفت و نفهمیدم كى روی 

زمین افتادم...

مادرم وکیان بسمتم اومدند ومنو از روی زمین بلند

کردند !

کیان درحالی که منو سوار تاکسی میکرد،به مادر 

گفت:مامان به عمو ستار زنگ بزنین!... حتما خبر از 

جای پسرش داره!

با گریه نالیدم:بریم پیش پلیس

کیان باعصبانیت دستشو مشت کرد و گفت: یادت 

رفته فرهاد پدر واقعی کیانازه ؟!...نمیتوتیم ازش 

شکایت کنیم!

بینمون سكوت حكمفرما شد و همه در سكوت به این 

فكر میكردیم كه هیچ غلطى نمیتونیم انجام بدیم!...

وقتی به خونه رسیدیم، مادرم ب عمو ستار زنگ زد و 

گفت: سلام

سلاااااام خانووووم!... خوبی؟!

 ستار اگه میشه سریع بیا خونه ى ما کارت دارم!

چیشده فاطمه؟!دل نگرونم کردی!....

 بیا اینجا میفهمی!...فقط هرچه سریعتر!...

__ همین الان راه میفتم میام!...


با شك و تردید بهم نزدیک شد و گفت:دزدیدیش؟

اخمى به ابروم نشوندم و پوزخندى زدم:میخوای به

 پلیس زنگ بزنی؟

نگاه عاقل اندر سفیهى بهم كردو گفت:این چه حرفیه 

دیوونه!...

سرى تحون دادم و گفتم:خوبه!...اما بزار از قبلش 

بهت گفته باشم كه من پدرشم و اجازه ى این كارو دارم!

یه وقت خیال برت نداره!...حالا هم اول برو اون چیزایی 

که گفتم وبراش بخر و بعد بیا باقى حرفت رو بزن!...

حالم اصلا خوب نیست!...

تند و دستپاچه گفت: باشه!...باشه!... الان میرم

مانتوشو به تن کرد و بدون اینکه ماشینش روبرداره 

ازخونه خارج شد!

ایستادم تا بره و وقتى رفت تلفن قدیمی م رو از جیبم 

دراوردم و با خط جدیدم به یکی از زیر دستهای بابام 

زنگ زدم: صادق ؟؟

 بله قربان!امرتون؟

 فرهادم !بابا رو پیدا کن و خصوصی و درگوشى 

بهش بگو فرهاد کارت داره و به همین شماره زنگ بزنه

چشم اقا!

بدون هیچ حرفی مکالمه رو قطع کردم وبه سمت بار

گوشه ى پذیرایی رفتم !

مشروبش رو طبق سلیقه من میخرید!...یکی از

نمونه های موردعلاقه ام رو برداشتم و شروع به خوردن 

کردم که درباز شد و سولماز داخل شد!

 چقدر زود برگشتی؟!

 داروخونه سرخیابونه...چیزی خوردی؟یا بازم

با معده ی خالی داری مشروب سر میکشی؟!

 سولماز میخوام بخوابم میتونی مواظب کیاناز 

باشی؟!

 باشه...اما فرهاد با این بچه  مى خواى چیكار 

كنى؟!

 فعلا نمیدونم !...بعدا بهش فکر میکنم

__ باشه!...برو بخواب

مى دونست حوصله ندارم نباید باهام كل كل كنه !...

ازجام بلند شدم وبه سمت اتاق خواب رفتم....

روی تخت درازکشیدم و عکس دنیا رو از جیب شلوارم 

بیرون کشیدم وبهش نگاهکردم...

مست بودم و دلم میخواست بخوابم وکمی اروم بگیرم 

امافکرش داشت دیونه ام میکرد...

سولماز تو پذیرایى اهنگ مورد علاقه ام رو گذاشته بود 

من  در حالی که محو صورت دنیا بودم با خواننده 

مى خوندم:

کی تو دلت به جای منه اسم تو رو صدا میزنه

کی مثه من برات می میره کی با نگات جون میگیره

دست کیو میگیری حالا کی اومده تو دنیای ما

عشق منو فروختی به کی باز دلمو شکسته یکی

هیشکی تو دنیا نمیدونه شاید حال منو من غمگینم

پنجره شاهد بوده که یه عمره تنها کنارش میشینم

هیشکی مثه من نکشیده دردو کی مثه من تنها مونده

خاطره ی تو کنارمه دائم قلب منو می سوزونده

عاشقتم نخند تو نرو کم میارم دوباره تورو

کنج اتاق گرفته دلم دنبال عشق تو رفته دلم

خواب شبم صدای توئه عکس تو باز بجای توئه

طاقت من تمومه خدا چی اومده سر رویای ما

هیشکی تو دنیا نمیدونه شاید حال منو من غمگینم

پنجره شاهد بوده که یه عمره تنها کنارش میشینم

هیشکی مثه من نکشیده دردو کی مثه من تنها مونده

خاطره ی تو کنارمه دائم قلب منو می سوزونده


ستار

وارد خونه ى فاطمه شدم.دلم بد شور میزد!... تا به 

اونجا برسم،تموم اتفاقهاى بد به ذهنم خطور كرد!...

حس میکردم اتفاق بدى افتاده و دلم نمیخواست حالا 

که داشتم به فاطمه نزدیک میشدم چیزی منو ازش 

جداکنه!..

فاطمه همین که منو دید به سمتم دوید و با چشمهای 

گریون گفت:ستار فرهاد کیاناز رو برده!

از چیزى كه می ترسیدم به سرم اومد!...جنگ بین

دوتا خانواده!...اما یجورایى دلم خنك شده بود!..

باحیرت بهش نگاه کردم و در حالی که سعی میکردم 

ظاهر خودم رو حفظ کنم گفتم:حتما بچه رو به گردش 

برده !...

 نه ستار!...رفتیم خونه اشون !...اون به سرایدار 

گفته، میره مسافرت و حتی ماشینشم نبرده!...

سعی کردم خودم رو ناراحت نشون بدم و محکم به 

دیوار مشت زدم و گفتم:پسره ى خیره سر!...

اما تو دلم حسابی بهش افتخارکردم!...فکرش رو هم 

نمیکردم اون دست و پا چلفتى انقدر سریع دست بکار 

بشه...

ولی نباید جلوى اونها خودمو لو مى دادم!با عصبانیت 

ساختگی گوشى رو ازجیبم خارج کردم و شماره ى 

فرهاد روگرفتم که صدای معروف مشترک مورد نظر 

خاموش میباشید رو شنیدم!...

باصدای بلندی گفتم:لعنتی چرا خاموش کرده ؟!

فاطمه سراسیمه به سمتم اومد و گفت:ستار حواب 

دنیا رو چی بدم؟!اگه بفهمه تو هم ازجای فرهاد خبر 

نداری، دق میکنه!...

خدایى اش اینبار شرمنده به فاطمه نگاه کردم و گفتم: 

شرمندتونم...

مهربون بهم نزدیک شد و گفت:تو چرا شرمنده ای؟! 

باید جاى خودم رو باز میكردم!...

 تازه به اشتباهم پی بردم وسعی کردم همه چی رو 

درست کنم...حس کردم تو الان میتونی یه فرصت بهم 

بدی اما با کاری که فرهاد کرد دیگه نمیدونم چی بگم!...

 این حرف رو نزن!... تو که مقصر نیستى!... میدونم 

تو کمکمون میکنی!

 فاطمه بهت قول مردونه میدم پیداشون کنم!...

درهمین لحظه دنیا با گریه ازسالن خارج شد...انقدر

گریه کرده بود که صورتش پف کرده بود...

یک لحظه و فقط یه لحظه دلم بحالش سوخت!...
.
.
.
کیان

توی اتاق نشسته بودیم و كاسه ى چه كنم و چه نكنم 

دست گرفته بودیم!...دنیاى بیچاره ى من كه  فقط گریه 

می کرد و زیر لب حرفهایی میزد که برام نامفهوم بود!

اعصابم حسابی خرد شده بود!...

دلم برای دخترمون تنگ شده بود...روبه روی دنیا روی 

زمین نشستم و به دیوار تکیه دادم وتلفن همراهم 

روازجیبم خارج کردم وبه عکسهای کیاناز نگاه کردم !

چقدر با هم عکس گرفته بودیم!... اکثر عکسهامون هم

سلفی های سه نفره بودن...

چقدر خوشبخت بودیم!...

ای کاش هیچ وقت به اهواز بر نمی گشتیم !...با اوج 

گرفتن گریه ى دنیا که دستش روی سینه اش بود از 

جام بلند شدم وبسمتش رفتم......


 چی شده دنیا؟!چرا گریه میکنی عزیزم؟!توباید قوی 

تر از اینها باشی!...این اولین بلایى نیست كه اون 

بی شرف سرت اورده!...اما الان ما دونفریم و میتونیم

خیلی راحت از پسش بر بیایم!...

درحالی که با دستهاش سینه هاشو میگرفت گفت:کیان 

بچه ام گرسنشه!..سینه هام دارن تیر میكشن!... کیان 

دخترم الان داره گریه میکنه... ببین لباسم از شیر 

خیس شد !...کیان دارم دق میکنم!....

و زار زد و صورتش رو با دستهاش پوشوند!...

ازحال دنیا منم گریه ام گرفت اما باید قوى میبودم !...

من مرد زندگى اش بودم!...تكیه گاهش بودم!...حامى 

اش!!!پس نباید خودم رو میباختم!....

در آغوشش كشیدم و لبهام رو روى موهاش گذاشتم!...

خدایا چی به سرزندگی اروم چند ماهه ى ما اومد؟!...

سعی کردم ارومش کنم!...

دنیام!...پیداش میکنیم!...من بهت  قول میدم!...تو 

چشمهاى كیانت نگاه كن!...ببین منو!...من دخترمونو

پیدا میكنم!...به من اطمینان دارى؟!...قبولم دارى؟!

صورتشو تو دستهام گرفتم و گفتم:عزیزم تو چشمهام

نگاه كن!...به همون خدایى كه بالاى سرمونه قسم كه

من تو و دخترمون رو به یه اندازه دوست دارم!...قسم

میخورم كه پیداش میكنم!...قسم میخورم!...

یكمرتبه مثل دیونه ها از جاش بلند شد وگفت:داره 

گریه میکنه!...من باید الان پیداش کنم!...

از حالتش تعجب نکردم!...مادر بود؛مثل همه ى 

مادرها!...همیشه دل نگران!...

بیچاره داشت دیونه میشد!... تا بخودم بیام با همون 

سر و وضع از اتاق خارج شد و به سمت حیاط دوید...

من هم به دنبالش دوییدم که ستار و فاطمه رو کنار 

هم تو حیاط دیدم...

با دیدن دنیا بسمتش اومدند و دنیا وسط حیاط با 

گریه دستهای ستارو گرفت وگفت:عمو تورو به خدا 

به فرهاد بگو دخترم رو بیاره!...هرچى بخواد بهش 

میدم!...فقط دخترمو پس بیاره!...( و بعد كف زمین 

زانو زد ونشست)عمو من بدون دخترم میمیرم!...عمو 

بخدا الان بچه ام شیر میخواد!...

ستار پدرانه كنار دنیا زانو زد و دنیا رو در آغوش 

كشید وگفت:اروم باش دخترم...قول میدم تو رو به 

دخترت برسونم!...حساب فرهادم خودم میرسم اگه 

میدونستم میخواد اینکارو کنه خودم مادرت رو به تهران 

میاوردم تا اونجا هموببینین!

با این حرف ستار دنیا كه روی زمین نشسته بود،از ته

 دل شروع به مویه کرد و فاطمه خانم هم با گریه به 

سمتش رفت وبغلش کرد!...

توان جلورفتن رو نداشتم !...چشمهاى خودم هم بارونى

بود!..دنیام  داشت جلوى چشمهام از دستم میرفت..

کنار دیوار سر خوردم و روى زمین نشستم وبه دنیا 

خیره شدم که توبغل مادرش در حال زجه زدن بود!..

با فكرى كه به سرم زد ازجام بلند شدم و داخل رفتم 

تالباسمو بپوشم...

حتی اگه پدرش هم باشه حق نداره همین جورى بچه 

روببره!...

 لباسهام رو عوض کردم و تلفن همراهم رو برداشتم !...

باید به هومن زنگ میزدم!... اون اینقدر داف و جو اف 

بالا و پایین كرده بود كه خودش براى خودش یه سازمان 

سیا شده بود و تو همه ى موارد حقوقى و حقیقى و 

خانوادگى و مشاوره استاد شده بود!...تنها كسی 

كه میتونست تو این وضعیت کمکم کنه اون بود!

بعد دو تا بوق جواب داد:به داماد فراری!...خوش 

میگذره بی وفا؟!...توکه داشتى مى رفتی منم با 

خودت میبردی یه دختری ،پیرزنی ،بیوه ای ،مطلقه ای 

تو فک فامیل دنیا واس خودم پیدا میکردم!

بی حوصله گفتم:هومن یکم فرصت میدی من حرف 

بزنم؟!

بی تربیت بلد نیستی سلام کنی؟!

تومگه وقت دادی من سلام کنم یه سره رفتی رو ممبر

__خوب الان سلام كن!

بى حوصله گفتم:سلام!


اما تا دوباره دهن باز كردم باقى حرفم رو بزنم اون

دوباره شروع كرد:به داماد فراری!...خوش میگذره

بی وفا؟!...توکه داشتى مى رفتی منم با خودت میبردی 

یه دختری ،پیرزنی ،بیوه ای ،مطلقه ای تو فک فامیل 

دنیا واس خودم پیدا میکردم!

فریاد زدم:هومن اینجا همه چی بهم ریخته اوضاع 

خرابه من دارم میرم اداره پلیس!...

مكثى كرد و تند و هول گفت:مگه چی شده؟!

قضیه ربودن کیاناز توسط فرهاد رو براش تعریف كردم!

کمی سکوت کرد و بعد آروم گفت:از لحاظ قانونی 

فرهاد راحت میتونه کیاناز رو ازت ببره!

 بله اما فرزند دختر تا هفت سال حضانتش بامادره!

 بله درسته!...اما درصورتی که مادر ازدواج مجدد 

داشته باشه و پدرشرایط نگه داری از بچه رو داشته 

باشه كه اونم حضانتش روبعد چندماه میتونه بگیره !

تمام امیدم رو نقش بر آب كرد و پاهام رو براى رفتن

سست!...

ولی ....(نور امیدى به دلم تابید!)شما میتونید ازش 

شکایت کنید!

با ذوق و شوق گفتم:چطور؟

 از اونجایى كه اون به دنیا تهمت زد و جوری وانمود 

کرد که انگار دنیا بهش خیانت کرده و یك حركت اشتباه 

که ازمایش رو دستکاری کرد حالا به استناد همون 

میتونى ادعاى دزدیدن دخترت کیاناز رو ازش بكنى!بچه 

رو بگیرى و همزمان كه اون دوباره تلاش كرد براى 

ازمایش دى ان اى  یه وكیل زبرو زرنگ وكالت حضانت 

بچه رو به عهده بگیره و باهم فارغ بشن كه داگاه با 

اینهمه دوز و كلك از جانب اون حتما علیه اون راى میده!

اگه اینجا بود روشو میبوسیدم هیچ!...كف پاش رو هم 

براش مى لیسیدم!...

پس من برم شکایت کنم؟!

من امروز حرکت میکنم میام اونجا !

دلم به وجودش قرص شد!

زودتر بیا هومن!...من از پس دنیا برنمیام داره داغون 

میشه...خودمم حالم خرابه!...نگران دخترمم

 بسع !...خودتونو انقدر لوس نكنین!...بچه پیش 

پدرشه!...و شما دوتام  قبول کنین اگه بیشتر از  

تو و دنیا دوستش نداره كمترم نداره!

تلفن رو داخل جیبم گذاشتم وبه سمت حیاط رفتم !

دنیا روى تخت نشسته بود و ستار و فاطمه همچنان 

سعی داشتند اونو اروم کنند!...

دنیا با دیدن من که لباس پوشیده و اماده بیرون رفتن

بودم  از جا بلند شد و به سمتم اومد!...

از نگاههای ستار اصلا خوشم نمیومد وحس خوبی بهم 

نمیداد!...

دنیا عصبی به پیراهنم چنگ زد و گفت: کجا میری؟

خبری ازدخترم داری؟!

دستهاشو گرفتم و اونو بخودم نزدیک کردم وگفتم: تا

وقتی من کنارتم نترس...پیداش میکنیم !...قول میدم!

اگه فرهاد اونو نده من دق میکنم!

مگه من مردم که دق کنی!...

وپیشونی اش رو بوسیدم که ستار جلو امد و گفت: 

کجا پسرم؟!

میرم کلانتری ازش شکایت کنم!...اون حق نداره 

بدون اجازه ما دخترمون روببره!...

ستار خواست توجیح ام كنه!

اما این کارت درست نیست!...اینجور اونو تحریک 

میکنی!... من پسرم رو خوب میشناسم! اگه لج بکنه 

نمیشه حریفش شد!...بهتره بذاری من به روش خودم 

پیش برم!

اخمی کردم و تقریبا با فریاد گفتم:تو اگه پسرت رو

خوب میشناختی، نمیذاشتی ما بیام اهواز یا با فرهاد

رو در رو بشیم که این اتفاق بیفته!

من نمیدونستم میخواد دخترشو ببره..اون حالش 

خوب نیست !...تحت فشاره ! باید درکش کنید!...

شما با روش خودت برو جلو منم با روش خودم میرم!

دنیا رو از خودم جداکردم تا از خونه خارج بشم.....


که فاطمه به سمتم اومد و گفت:کیان مادر!... ستار 

راست میگه !...اجازه بده اول اون با فرهاد حرف 

بزنه!بعد اگه نشد شکایت کن!...

به سمتش برگشتم دنیا کمی شبیه مادرشم بود....

با اینکه پاتو سن گذاشته بود، اما هنوزهم زیبا و 

خواستنی بود!به ستار حق میدادم هنوز عاشق سینه 

سوخته اش باشه!...

 مادر اون مرد حالش خوب نیست !هرآن ممکنه 

بلایی سر دخترم بیاره !...نمیتونم صبرکنم تا الانم 

دیر شده!...

ستار با حرفش تیر آخر و زد:دنیا اگه بلایی سر 

دخترت اومد من مسئول نیستم عمو!دارم میگم بذارید 

من به روش خودم جلو برم اما شوهرت اجازه نمیده 

میخواد اینجا آرتیست بازی در بیاره!

دنیا با گریه به سمتم اومد و گفت: نرو کیان...تو 

رو بخدا یه فرصت بدیم شاید عمو تونست کیاناز و 

برگردونه!

انقدر خواهش تو صداش درد آور بود که برخلاف میلم 

قبول کردم!

یک لحظه ترسیدم مخالفت کنم وبه ضرر کیاناز باشه

 که اگه در این صورت اتفاقی براش مى افتاد هیچ وقت 

نمیتونستم خودم روببخشم!

در حالی که دنیا رو بغل میکردم روبه ستار کردم و 

گفتم:فقططط تا فردا شب فقط بهت وقت میدم!....

بعدش به بدترین نحو ممكن از پسرت پذیرایى 

میكنم!

و دنیا رو به همراهم داخل خونه بردم!... دیگه هوا 

تاریک شده بود...به سمت اتاق رفتیم!

 هنوز هق هق میزد!... دلم میخواست آرومش کنم، 

اما بهش حق میدادم اینجور بی تابی کنه!

کنارش روى تخت نشستم و گفتم:دنیام برم برات یه 

چیزی بیارم بخوری؟!

با بغض تو چشمهام خیره شد و نگاهم کرد و 

گفت:گرسنه ام نیست!...تو برو یه چیزی بخور!

 تا تو لب به غذا نزنی من چیزی نمیخورم!

اشک از گوشه چشمهاى درشت آهویی اش سرازیر 

شد.آه سوزناکی کشیدم و با انگشتم اشکش رو پاک 

کردم و گفتم:گریه نکن..این اشکات منو میکشه خانمم!

 دارم دق میکنم کیان!

توکلت به خدا باشه عزیزم!...تو كه به این چیزها

اعتقاد داشتى!

سرش رو روی سینه ام گذاشتم و با دست موهاشو 

نوازش کردم!

نمیدونم چقدر گذشت که نفس هاش آروم و شمرده شد 

و من فهمیدم بالاخره خوابید...

آروم از خودم جداش کردم و اونو روی تخت خوابوندم

پتو رو،روش کشیدم و به صورتش خیره شدم...

باز هوس کردم صورتش رو غرق بوسه کنم!...اما الان 

وقتش نیست!...

به جای خالی کیاناز نگاه کردم !...دلم براش تنگ شده 

بود!...اگه فرهاد کیاناز رو از ما بگیره زندگیمون داغون 

میشه!

از جا بلند شدم و از اتاق خارج شدم و وقتی از کنار 

اتاق فاطمه خانم رد مى شدم دیدم در حال نمازخوندنه. 

به سمت حیاط رفتم.ستار طبق معمول روی تخت نشسته 

بود و گوشه لبش سیگار بود و با حرص بهش پک میزد. 

کنارش نشستم و گفتم:سیگار اضافه داری؟!

به سمتم برگشت و جعبه سیگار طلایی رنگش رو از 

جیبش خارج کرد و به سمتم گرفت !

با دیدن جعبه به راحتى مى شد فهمید ستار از اون

پولدارهاست که عشق تجملات داره... پوزخندی زدم و 

سیگاری ازجعبه برداشتم و با فندک ست جعبه سیگارم 

رو روشن کردم!

بهت نمیومد اهل سیگارم باشی

خیلی وقت بود ترکش کرده بودم

اما حرفه ای میکشی!

با فرهاد تماس گرفتی!

گوشیش خاموشِ! میخواستم الان برم دنبالش!

زیاد وقت نداری!بهتره زود پیداش کنی چون فردا 

غروب دخترم پیشم نباشه میرم کلانتری!

با دستش به شونه ام زد و گفت:آروم باش پسرجان، 

توبودی که سهم پسرم رو تصاحب کردی!حالا آتیشت

انقدر تند نباشه!

نگاهش كردم!...تیز و عمیق!...

__پسر بى غیرتت به امو خدا ولش کرده بود و در به 

در خیابونها وشهرغریب کرده بود!نکنه یادت رفته؟!

اون همونطور نگاهم كردو پوزخندى گوشه ى لبش 

نشست و گفت: من جات بودم خیلی آروم پامو از 

زندگیشون میذاشتم بیرون!

منم پوزخند زدم و گفتم:من ب این راحتی ها سهمم 

 رو به لاشخور جماعت نمیدم !...چیزی که مال منه مال 

من میمونه!... اینو به پسرتم بگو!

از جا بلند شدم رو به روش ایستادم و گفتم:بهتره 

بجای اینجا نشستن بری دنبال پسرت!

اونم از جاش بلند شد و رخ به رخم ایستاد !پیر شده 

بود،اما هنوز جذابیت خاص خودش رو داشت !...

دستی به سینه ام کشید و گفت:مواظب مالت باش!

بعد با پوزخند مزخرفی از کنارم رد شد و به سمت در 

رفت.بعد از رفتنش روی تخت نشستم و زل زدم به 

حوض وسط حیاط و ماهی های قرمز و سیاه رنگی 

كه داخل حوض با هم بازی میکردند!

یاد دنیا افتادم...اگه دنیا رو از دست بدم نابود میشم 

نکنه دنیا بخاطر بچه اش ترکم کنه وازم جداشه...

یعنی بین من و فرهاد بخاطر نگه داشتن دخترش فرهاد 

روانتخاب میکنه....

هوای حیاط خفه کننده بود!... پا تو كوچه گذاشتم!

درسته كه جواب ستارو دادم اما خودم هم به گفته هام ایمون نداشتم!...








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر