قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 7 شهریور 1397 ، 02:34 ب.ظ

با صدای لالایی قشنگی از خواب بیدار شدم. به 

سمت در رفتم...

صدا واضح تر شد!...سولماز داشت با صدای فوق 

العاده ای لالایی میخوند!...

 آروم در و باز کردم و از پشت ستون بهش خیره شدم. 

در حالی که کیاناز رو بغل کرده بود و اونو تو بغلش 

تکون میداد،براش میخوند!

لالا کن دختر زیبای شبنم
لالا کن روی زانوی شقایق
بخواب تا رنگ بی مهری نبینی
تو بیداریه که تلخه حقایق

تو مثل التماس من می مونی
که یک شب روی شونه هاش چکیدم
سرم گرم نوازش های اون بود
که خوابم برد و کوچِش رو ندیدم

حالا من موندم و یه کنج خلوت
که از سقفش غریبی چکه کرده
تلاطم های امواج جدایی
زده کاشونه مو صد تکه کرده

دلم می خواست پس از اون خواب شیرین
دیگه چشمم به دنیا وا نمی شد
میون قلب متروکم نشونی
دیگه از خاطره پیدا نمی شد

صدام غمگینه از بس گریه کردم
ازم هیچ اسم و هیچ آوازه ای نیست
نمی پرسه کسی هی در چه حالی
خبر از آشنای تازه ای نیست

به پروانه صفت ها گفته بودم
که شمعم میل خاموشی من نیست
پرنده رو درختم آشیون کن
حالا وقت فراموشی من نیست

تو مثل التماس من می مونی
که یک شب روی شونه هاش چکیدم
سرم گرم نوازش های اون بود
که خوابم برد و کوچِش رو ندیدم

سرش رو خم کرد و پیشونی کیاناز رو بوسید و گفت:  

بالاخره خوابیدی!

به سمت من برگشت که با دیدنم لبخندی زد و گفت: 

بیدارت کردم؟!

 صدات چقدر قشنگه؟!چرا قبلا نخونده بودی برام؟!

نگفته بودی خوندن رو دوست دارى!

بى توجه به حرفش گفتم:مادر بودن بهت میاد!

با این حرفم رنگش پرید و سرش رو پایین انداخت و 

از کنارم رد شد!

و وارد اتاق شد و من هم به دنبالش وارد اتاق شدم 

که دیدم برای کیاناز گوشه اتاق جا انداخته...

چرا ناراحت شدی؟!حرف بدى زدم؟!

بدون اینکه به سمتم برگرده پتو رو روی کیاناز کشید

 و گفت: ناراحت نشدم...

حس کردم گریه میکنه،پس به سمتش رفتم که از کنارم 

رد شدو به سمت تخت رفت و گفت:من بخوابم خسته ام!

به طرفش رفتم و اونو به طرف خودم برگردوندم و به 

صورتش نگاه کردم!

چشمای درشتش تو اون تاریکی از گریه برق میزدند.

چرا گریه میکنی سولماز؟!

سرش و پایین انداخت و گفت:چیزی نیست میخوام 

بخوابم!

با سر انگشتم اشکش و پاک کردم و گفتم: من گرسنه 

امه!

لبخندی زد و گفت:الان میرم برات شام حاضر کنم

لبهامو روی لبش گذاشتم و نرم شروع به بوسیدنش 

کردم!

از آروم بودنم تعجب کرد و با چشمهاى قشنگش بهم 

نگاه کرد، که بیشتر لبهاشو به بازی گرفتم ودستهامو 

دور کمرش حلقه کردم!

اونم آروم شروع به همراهی ام کرد!...اولین بار بود 

که تو رابطه با اون آروم بودم !...

همیشه تو لحظه هایی که تحت فشار بودم ازش 

درخواست همراهی میکردم که تو اون رابطه اثری از 

رحم و نرمش نبود!....

 بیچاره حسابی اذیت میشد اما هیچ وقت اعتراض نمیکرد!...

حس کردم جفتمون نفس کم آوردیم !...پس اونو از 

خودم جدا کردم و سرم رو روی پیشونیش  تكیه دادم و

و گفتم:تا تو رو نخوردم برو شام حاضر کن!

نرم خندید و آروم چونه امو بوسید و ازم جدا شد و 

به سمت آشپزخونه رفت!

نگاهی به کیاناز کردم که اروم خوابیده بود و از اتاق 

خارج شدم و به سمت سولماز رفتم !

داشت پیتزا رو داخل ماکروفر میذاشت.

دلم میخواست دستپخت خودت رو بچشم!مثل همیشه!

ببخشید دخترت خیلی بی تابی میکرد! مثل اینکه از 

سینه مادرش شیر میخورد،بلد نبود به شیشه میک بزنه!

دلم یجورى شد:خیلی گریه کرد؟!

نه آرومش کردم!

ممنونم اگه تو نبودی نمیدونم باید چیکار میکردم!

تو که خیلی طرفدار داری!

هیچکی مثل تو از همه زندگی من خبر نداره!

الان میخوای چیکارکنی؟!

باید از اینجا برم!

با یه دختر بچه تنهایی خیلی سخته!

تنها نمیرم دنیا رو هم میبرم!

در حالی که پیتزا رو از ماکروفر خارج میکرد و جلوم 

میذاشت گفت:قبول میکنه باهات بیاد؟!

 مجبوره قبول کنه والاحسرت دیدن دخترش و باید 

به گور ببره!

سکوت کرد و دیگه حرفی نزد.تازه پیتزام و تمام کرده 

بودم که تلفنم زنگ خورد! سولماز شروع به جمع کردن میز کرد

بله؟

هیچ معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟!

به پلیس خبر دادن؟

تونستم قانعشون کنم تا فرداشب بهم وقت بدن 

پیدات کنم!

میخوای واقعا منو تحویلشون بدی؟؟؟

تو پاره تن منی چطور تو روتحویل بدم؟!

دنیا حالش چطوره؟؟؟

حالش خیلی بده فقط گریه میکنه!...از پس دخترت 

براومدی؟

 آره سولماز کمکم کرد...بابا باید دنیار و برام بیاری 

تا بتونم ببرمش خارج

کدوم کشور؟؟

میریم دبی اونجا ویلا خریدم!

__کیان پیدات میکنه

پدر من چقدر شما ساده اى!اون زر زر میكنه!...

شما باور نكن!...از محالاته بتونه پیدام كنه!...فقط

شما یه لطفى برام بكن و شماره دنیا رو برام بفرست 

میخوام اول با خودش حرف بزنم!...اون از همه اشون 

زبون فهم تره!...

اگه میخوای باهاش حرف بزنی الان بهترین فرصته 

چون تنهاست!...راحت میشه مخشو زد!...

پوزخندى زدم و گفتم :چرا تنهاست؟!كیان به تهران 

برگشت؟!....این بود اون عشق افلاطونى  كه ازش دم 

مى زد؟!....راستى شما از كجا میدونى تنهاست؟!

 مجال بده پسر!...چقدر عجول شدى تو!...یکی از 

بچه ها روگذاشتم جلو خونه شون کشیک بده!....مثل  

اینكه کیان بعد من از خونه بیرون اومد!

اع!...چه بهتر!...پس الان بهترین فرصته!..شماره 

اش رو زودتر برام بفرست تا اون نامرد ناموس دزد 

نیومده بهش زنگ بزنم!خدارورچه دیدى شاید به قول 

شما تونستم مخش رو بزنم!...

 باشه!مواظب خودت و بچه باش هااااا!....دوتا چشم 

دارى دوتاى دیگه قرض كن بپاش!...اون بچه دستت 

امانته ها !...یادت باشه اون بچه برگ برنده ى ماست! 

اون بچه نباشه من و تو هم نیستیم!...قطع كردم شماره

ى دنیا رو برات میفرستم.

 باشه پدر حواسم هست!...

تلفن رو كه قطع کردم،سولماز مثل یه خانوم خوب و 

خونه دار چایی رو جلوم گذاشت!

 تا لب باز كردم و خواستم ازش تشکرکنم،صدای 

گوشی ام بلند شد!

 پدرم بود كه شماره ى دنیا رو فرستاده بود!...اصلا  

نفهمیدم چجورى شماره اش رو گرفتم !

من همون فرهادى بودم كه تا وقتى دنیا تو خونه ام 

بود به این فكر می كردم حیف شدم و این دختره ى

دست و پا چلفتى جلوى دستمو گرفته؟!

به سولماز خیره شدم!...اونم با نگرانى نگاهم می كرد!

دو تا بوق خورد که صدای دورگه دنیا رو شنیدم!

از بس گریه كرده بود صداش زمخت شده بود!....

 الو؟!

منم فرهاد!

مطمئنم با شنیدن صدام خشکش زد!...چون فقط 

صدای نفس هاش رو میشنیدم!... و چقدر برام دلنشین

بود!...

مدتى رو سكوت كردم و بعد اون شروع به صحبت 

كردم :میدونم تنهایی و کیان خونه نیست!...من از 

همه کارهایی که انجام میدین باخبرم!...پس قشنگ

به حرفهام گوش كن!... دو تا راه پیش روت میزارم!...

با خودته كه كدومو انتخاب مى كنى!....

با بغض نالید: فرهاد دخترم کجاست؟؟

باحالت عصبی گفتم:خیلی چیزا رو زیر پات گذاشتى!

(و پوزخندى زدم و ادامه دادم)یادت رفته دوس ندارم 

کسی حرفمو قطع کنه؟!

باصدای بلندتر و عصبی تر از من فریاد زد:من دیگه 

زنت نیستم که ازت بترسم!

پوزخندی زدم و آروم گفتم:خوب زبون در آوردی!

چشمم به سولماز افتاد كه براى اینكه من راحت باشم 

از جاش بلند شد و به سمت اتاق خواب رفت!

دوباره نرم شد و  زار زد: فرهاد دخترم رو بهم پس بده!

خواهش مى كنم ازت!...تو رو به تموم مقدساتت 

سوگند میدم!،..من بدون دخترم میمیرم!...

 اون بچه ى منم هست!...همونى رو كه نشونم دادى 

و الان میخواى ازم جدا كنى!...

 دِ نامرد!...تو این بچه رو نمیخواستى!...یادت رفته؟!

حتى آزمایشتم دستكارى كردى!

بى حوصله گفتم:خوب گوشهاتو وا کن بشنو من چى 

میگم! تو دوتا راه داری !...اولش اینكه یا کیان رو ول 

کنی و برگردی با من زندگی کنی یا اینکه با کیان بمونی 

و برای همیشه دخترت روفراموش کنی!

كمى مكث و یك مرتبه شروع به ضجه زدن کرد:تو رو 

خدا دست از سرم بردار!...چرا نمیذاری راحت زندگی 

کنم؟!...من چه هیزم تری به تو فروختم؟!...چرا عذابم 

میدی فرهاد؟!...هنوز جواب اون عقده هاى تو رو 

ندادم!هنوز زجرى كه تو این چند سال بهم دادى 

عقده هات رو پاك نكرد؟!هنوز خنك نشدى؟!...هنوز به

همون شدت حسرت دارى؟!....اما نامرد چرا من؟!

چرا دارى تقاصشو از من پس میگیرى؟!...كم پس دادم؟!....


پوزخندى زدم و گفتم:به نفعته به کیان نگی باهات

 تماس گرفتم !...وگرنه یجور دیگه مجبور میشم

تا كنم!...گوشی اتم دم دستت نگه دار !...

شاید خواستم باهات حرف بزنم!...

فكر كنم كه اون دوباره شروع به التماس كرد اما

من تماس رو قطع کردم و گوشی مو خاموش کردم!

بعد از خوردن چایی به اتاق خواب رفتم!...

سولماز خوابیده بود.

به سمت کیاناز رفتم !....مثل فرشته ها خوابیده بود. 

چقدر وقتی بچه ها خوابن خواستنی تر میشن!....

 سعی کردم بیدارش نکنم و فقط اروم روش خم شدم 

وپیشونی اش رو بوسیدم!

طبق عادت همیشگى ام تیشرتم رو از تنم خارج کردم و

به سمت تخت رفتم و کنار سولماز که پشتش به من بود 

روی تخت دراز کشیدم و چشمهامو بستم !

از نفس های نامنظم سولماز فهمیدم که بیداره و الکی 

خودش رو به خواب زده!....

با اینكه خیلی دلم میخواست باهاش سرگرم بشم 

اما غرور لعنتى ام اجازه نداد!

پس خودم روبه خواب زدم و چشمهامو بستم و سعی 

کردم نفس هام منظم باشن تا فک کنه خوابیدم!

اخلاقش رو میدونستم!...اگه مى رفتم سمتش منو پس 

مى زد!...اونم اخلاقمو می دونست!...بمیرم هم طرف 

كسی براى رفع نیاز نمیرم!...حدود بیست دقیقه 

منتظر شدم و تازه داشتم نا امید میشدم و خودم رو 

براى خواب آماده مى كردم که احساس کردم سولماز 

آروم داره صدام میکنه!....

بهش جوابی ندادم !... باید تشنه ترش كنم!...کمی 

دستش رو روی صورتم نوازش گونه کشید !...

اما من ، بازم عکس العملی نشون ندادم که حس

کردم كمى روی تخت جابجا شد.

حدسم درست بود بعد از چند لحظه باز بهم نزدیک 

شد!...

از برخورد بدنش به بالا تنه ى لختم فهمیدم که لباس 

خوابش رو از تنش در آورده! 

و گرمای بدنش کم کم باعث شد من كه پراز نیاز بودم 

 داغ بشم !

از برخورد نفس های گرمش به صورتم فهمیدم که 

صورتش رو هم به صورتم نزدیک کرده و صداى گرمش

رو زیر گوشم شنیدم:امروز براى اولین بار بود که آروم 

منو بوسیدی!...یادته اولین بار که با هم رابطه داشتیم 

حسابی مست کرده بودی و کلی هم منو كتك زدی 

و آخرشم تو بغلم گریه کردی ؟!من از همون شب 

عاشقت شدم!...

صداش لرزید و سرش رو روی سینه ام آروم گذاشت 

خیسی سینه ام خبر از چشمهاى بارونى اش میداد. 

همیشه احساس میکردم دوستم داره اما هیچ وقت فكر 

نمیكردم عشق باشه...

سرش رو ازسینه ام جدا کرد و گفت:همینکه حرصت

رو سرم خالی میکردی دل نا آرومم و آروم میکرد!بعد 

از رفتن دنیا گفتم مال خودم شدی اماحالا میخوای باز 

با اون باشی اونم تویه جایی که هیچ وقت دستم بهت 

نرسه!

چشمهامو باز کردم و اون وحشتزده خواست خودش 

رو عقب بكشه که اونو محکم گرفتم!

ترس رو تو چشمهاى قشنگش دیدم كه با بغض گفت: 

ببخشید!...نمیخواستم بیـ....

لبش رو با لبم قفل کردم و اجازه ندادم  ادامه بده و 

مثل چند ساعت پیش اونو آروم بوسیدم!و بدون اینکه 

لبهامو از لبهاش جدا کنم جاهامون رو عوض کردم و 

روش خیمه زدم !....

لذت و عشق رو تو چشمهاش میدیم!...دستش به سمت 

شلوارکم رفت که لبامو از لباش جدا کردم!

پیشونی ام رو روی پیشونی اش گذاشتم و گفتم:رابطه 

من و تو به با هم بودن ختم نمیشه سولماز!

اشک از گوشه چشمش جاری شد و دستهاشو دور 

گردنم حلق کرد وبا صدای بغض دارش گفت:تا وقتی 

ایرانی کمکت میکنم !بعدش با زن و دخترت باش!

نمیخوام بیشتر از این وابسته بشی برات دردسر 

میشه!

تلخ لبخند زد و گفت: تو انقدر مهربون بودی و رو 

نمیکردی؟

 سولماز کارت حکم میکنه به کسی وابسته نشی!

لبخندی زد و گفت:خیلی وقته دیگه جز تو زیر خواب 

کسی نمیشم!

یه چیزایی شنیده بودم ،اما باور نمیکردم !اما این 

رو هم میدونستم اهل دروغ نیست!...

 پس خرجت رو از کجا در میاوردی؟!

توپارتی بچه ها رو آماده میکردم عوضش پول 

میگرفتم !

چرا اینکار و میکنی؟؟؟

تو فکر کن میخوام پاک بشم!

__پس الان تو بغل این نامحرم چیکار میکنی؟!

لبخند تلخی روی لبهای قلوه ای و خوشفرمش نشست 

وگفت:تو تنها نامحرمی هستی که از هر محرمی به من 

محرم تری!

با این حرفش از خود بیخود شدم و لبهامو روی لبهاش 

گذاشتم و کامل روش خوابیدم !

حالا نوبت من بود !...دلم میخواست اون رو به اوج برسونم!....


دنیا

با سردرد بد و سنگینى و به سختی تمام چشمهامو 

باز کردم. 

انگار تو كما بودم كه هركار میكردم نمیتونستم

بیدار بشم!...کی خوابیدم که اصلاً یادم نمیاد؟!

 سرم به شدت درد میکرد و سینه هام ورم کرده بودند

 و به شدت تیر میکشیدند!

دستم رو بی اختیار روی سینه ام گذاشتم!... لباسم 

از شیر خیس شده بود!

با به یاداوردن دخترکم باز گریه ام گرفت !حتما الان 

گرسنه اش شده و شبر میخواد!...آخه اون به شیشه 

عادت نداره!...چطور الان سیرش مى كنند؟!...

با گریه از جام بلند شدم و لباسهامو عوض کردم 

و از اتاق خارج شدم که صدای هومن رو شنیدم!

با اون همه غم اما با شنیدن صداش به ذهنم رسید 

چقدر دلم براش تنگ شده بود!...

ناخواسته لبخند تلخى روى لبهام نشست و با یه ذوق 

خواهرانه به سمت سالن پذیرایی رفتم !....

چقدر حضورش برام غنیمت و موثر بود !...انگار دلم 

به وجود برادرانه اش قرص شده بود!...

مادرم کنار اون و کیان  نشسته بود و با ناراحتی به

 حرفهاشون گوش میداد!

انگار حضورم رو حس كردند كه هومن سرش رو بلند 

کرد و با دیدن من در حالیكه از جاش بلند مى شد، 

لبخند تلخی زد و گفت:سلام ابجی پردرد سر من!... 

خوشم میاد همه چی ات عین خودمه و اصلا به ادمی 

زاد نرفتی!...

و بعد رو به مادرم گفت:البته مامان ببخشیدها!...

من دارم راجب خودمون صحبت میكنم!...شما كه تاج

سر ماهستین!...

مادرم لبخندى زد و گفت:نورچشمم هستین عزیزم!

منم لبخند تلخی زدم وبه سمتشون رفتم و کنار کیان 

نشستم!

هومن سرجاش نشست و گفت: گفتم بعد اینهمه مدت 

كه همو ندیدیم الان از دلتنگى زیاد میاى بغلم میکنی 

ماچم میکنی خستگی ازتنم دربره !...عجب خواهری 

هستی!

غم تو چشمهاش کاملا معلوم و پیدا بود منتها مشخص 

بود این حرفها رو میزنه تا مارو بخندونه!

غمگین نگاش کردم وگفتم:تو که چشمهات اینجور پر 

غمه چطور میخوای منو بخندونی؟!

زهر خندى زد و ساکت شد و دیگه حرفی نزد.

چند دقیقه ای در سكوت گذشت تا اینکه کیان سکوت 

رو شکست:دنیا ما یه وکیل گرفتیم كه کارش عالیه!

داریم براى فرهاد پرونده میسازیم!... اون به تو تهمت 

زد و در حقت کارهای زیادی انجام داد که از لحاظ 

قانونی میتونی ازش شکایت کنی!حضانت بچه رو هم 

ازش میگیریم!... فقط یکم باید صبور باشی!

باشنیدن حرفهای کیان یاد حرف فرهاد افتادم و 

از خود بی خود شدم وباصدای بلندی شروع به گریه 

کردم!

مادرم بسمتم اومد و مادرانه بغلم کرد:بمیرم برات 

دخترم!...

باچشماهی گریونم به کیان نگاه کردم وگفتم:حق 

شکایت نداری!تو فرهاد رو هنوز نشناختى!... اگه 

باهاش لج کنیم داغ کیانازو به دلم میذاره !

کیان ازجاش بلند شد و کنارم روی زمین نشست 

وگفت: دنیام!...من میدونم ترسیدی!...درکت میکنم 

ولی گلم بمن اعتماد کن!... فکر کردی میذارم فرهاد 

دخترمون رو با خودش جایی ببره؟!

تو چشمهاش غرق شدم!...این مرد ارامش زندگی من 

بود!...سرم رو روی سینه اش گذاشتم و عطرش رو 

با تمام وجود بو کردم! 

و اروم زیر گوشش گفتم:من بهت اعتماد دارم!


باشکایت مخالف نیستی؟؟؟

هستم!... اما هرچی تو بگی قبول میکنم!

افرین خانم !...عزیزم الان اماده شو بریم کلانتری

از کیان جداشدم و به سمت اتاقم رفتم و قبل وارد شدن 

به اتاق صدای هومن رو شنیدم كه به اونها مى گفت 

:ستار نباید از این شكایت بویى ببره و بفهمه، اون 

صد در صد همکار پسرشه!

میگی چیکارکنیم؟

جلوش حرفی از شکایت نزنین!...باید بهش ثابت 

کنیم که بهش اعتماد داریم!

بعدش چی؟!

فرهاد هدفش فقط دخترش نیست! اون حتما دنیا 

رو هم میخواد!...باید از دنیا برای نزدیک شدن به

 فرهاد استفاده کنیم، وقتی جاشو پیدا کردیم اونو 

میگیریم!

 هومن به این سادگیها كه تو مى گى نیست ها!...

 میدونم اما همه تلاشمون رو باید بكنیم!...به هر حال

باید از هر نقطه ضعفى استفاده كنیم!

صداى مادرم رو شنیدم كه مى گفت:اینطورى جون 

دخترم رو تو خطر مى اندازین!....فرهاد مثل پدرشه 

من خوب این قوم رو میشناسم! وقتی پای مصلحت 

خودشون باشه به عزیزترین کسشونم رحم نمیکنن!

 مادر من سخت هست اما به ما اعتماد کنید!...

دنیا مثل خواهر نداشتمه!...جونمم بدم نمیزارم یه تار

مو ازسرش كم بشه!

اشک ازگوشه چشمم جاری شد!...خدا چقدر منو 

دوس داره که این دو تا مرد رو سر راهم قرار داد.

سریع لباس هایم را به تن کردم و از اتاق خارج شدم 

و بعد از خوردن صبحانه همراه هومن و كیان بسمت 

کلانتری رفتیم!

به محض ورود به کلانتری اکثرا هومن وکیان

رو شناختند و كلى احترام قایل شدند!

 با کمک سرگردى  که اونجا بود سریع کارهای شکایت 

رو انجام دادیم و در آخر هومن رو به سرگرد گفت : 

ما نمیخوایم علنی دنبال فرهاد بگردین چون پدرش تو 

خونه ما رفت وامد داره و ما مطمئنیم اونم با پسرش 

دستش تو یه کاسه اس!...نمیخوایم فعلا چیزی بفهمه !

شاید خودش جای پسرش رو لو بده!

__خیالتون راحت!ما هم کارمون رو خوب بلدیم!...

 ان شالله دخترتون رو پیدا میکنیم و لازم نیست 

نگران باشید!...به هر حال اون پدرشه واسیبی به

 دخترش نمیرسونه!....

از کلانتری كه خارج شدیم هومن حق به جانب 

نگاهی بمن کرد وگفت: تو واقعا خجالت نمیکشی ؟!

یک لحطه شوکه شدم و فقط نگاهش کردم که خودش

ادامه داد:این همه مدت اینجا بودی برامن زن پیدا 

نکردی!

با این حرفش برای یک لحظه همه چیزو فراموش کردم

 و خندیدم و کیان که صندلی عقب کنار من نشسته بود 

با شنیدن صدای خنده ام محکم بغلم کرد وگفت:چقدر

دلم برای شنیدن صدای خنده ات تنگ شده بود!

سر روى شونه اش گذاشتم ومیون خنده شروع به

 گریه کردم !

باگریه نالیدم :منو ببخش دست خودم نیست!...

 میدونم خیلی اذیتت کردم!...

منو از خودش جدا کرد و گفت: دیگه نشنوم اینجور 

بگی ها!.. تو تنها عشق منی!....تو همه ى زندگیمی !

مشکلات تو مشکلات منم هست!...

هومن سرفه ای کرد و گفت: اینجا مجرد نشسته یکم 

حیا کنید!....

باز هردومون اروم خندیدم.هومن هم بسمت خونه 

روند! در طول راه کیان با دستش پشت دستم رو 

نوازش و لمس میکرد و حس خیلی خوبی رو بمن 

منتقل میکرد!...حس اینكه یكى نگرانته و به قدر 

خدات تو رو میخواد!...آخ كه با اون همه بدبختى دلم چقدر بوجودش گرم بود!...

فرهاد

با صدای تلفن چشمهامو باز کردم! 

احساس خستگی شدیدی میکردم!

باچشمای خمار گوشی رو برداشتم که صدای پدرم 

رو شنیدم:کجایی تو از صبح زنگ میزنم جواب نمیدى؟!

خواب بودم !...حالا مگه چیشده؟!

بالاخره ازت شکایت کردند!یکی از پسرا صبح 

تعقیبشون کرده و دیده كه به كلانترى رفتن و بعد 

اونم سوار ماشین شدند وبه خونه برگشتند! کلی 

هم عکس ازشون گرفته كه حسابی تو ماشین دل و 

قلوه بهم میدادند !

دلم از این حرفش یجورى شد و سر دلم سوخت!

 باید یه کاری کنی دنیا رو ببینم!

پدرم با عتاب گفت:پسره ى احمق!دنیا رو ولش کن !

دخترت رو بردار وبرو!...تو هم یكى رو دارى كه به 

همون اندازه كه كیان و دنیا همو دوست دارند،تو رو 

دوست داره!سولماز کنارت هست!...پسرم بیخیال دنیا

شو!....

كفرى گفتم:هیچ مى فهمى چى دارى مى گى؟!

یعنی چی بیخیال دنیا شو؟!...اینو تو گوشهات فرو

كن من بدون دنیا جایی نمیرم !

 اما دنیا دیگه مال تو نیست!

 نباشه!...اونو دوباره مال خودم میكنم!...پدر شما

كه باید دركم كنین!...خودت تونستى با وجود اون همه

دخترهاى رنگ و وارنگى كه دورت بود و مادرم رو با

اونا كشتى؛ فاطمه خانومو فراموش كنى كه حالا از

من اینو میخواى!

آهى كشید و گفت:چون نتونستم و عذاب دیدم میگم

كه تو فراموش كنى!...نمیخوام زجرى رو كه من این

همه سال دیدم تو هم بكشى!

 بابا دل كه این چیزا سرش نمیشه!شمادركم كن!

دوباره آه كشید و گفت:باشه بعدا بهت زنگ میزنم !

مواظب خودت باش!

تلفن رو گوشه ی اتاق پرت کردم وباعصبانیت دستم 

رو روی سرم گذاشتم که سولماز سرش رو روی 

سینه ام گذاشت !

با حرفهاى پدرم به فكر فرو رفتم و به یاد رابطه ى 

دیشبمون افتادم !

نمیدونم چرا اینبار یه لذت خاصی تو رابطه مون بود!

خیلی وقت بود همچین لذتی رو حس نکرده بودم!...

 بی اختیار دستم رو تو موهاش فرو کردم و شروع به 

بازی باموهاش کردم که خواب الو گفت: فرهاد!... 

بذار بخوابم!تمام شب دختر تپلمون نذاشت بخوابم !

از این طرز صدا كردنش خوشم اومد و در حالیكه 

لبخند می زدم ، گفتم:اما باباى دخترت گرسنشه ها!

با همون لحن پرناز و خواب الوش گفت :بیا منو بخور!

منم از خدا خواسته فورى روش خیمه زدم که چشماشو 

باز کرد و با نگاهى پرسشى تو صورتم نگاه کرد!

تمام شب رو نزاشتى بخوابم!...فك كردم دیگه رنگ 

منو ببینى راتو ور میدى!...هنوز هم میخوای؟!

دستهاشو دور گردنم حلقه کرد و لوند گفت: مگه از 

تو میشه سیر شد؟!

 لبهامو روی لبهاش گذاشتم و نرم شروع به بوسیدن

سولماز کردم !....

از وقتى مزه اش زیر دندونم رفته ،دیگه رابطه ى خشن 

بهم مزه نمیداد!

دلم میخواست از این به بعد تمام رابطه هام اینجور 

باشه!...

دست ازلبهاش کشیدم وسرم رو تو گودی گردنش فرو

بردم و زیر گلوش رو نرم بوییدم و بوسیدم  !

اهى كشید كه از اینهمه نرمشش خوشم اومد و از 

گلوش گازمحکمی گرفتم که احساس کردم دردش 

گرفت!

 ازش جدا شدم!...جای گازم قرمز شده بود و مطمئننا

تایکی دو ساعت دیگه کبود میشد!...اما مى شد لذت 

رو تو چشماش دید!

شیطون ریز خندید که باز سرم رو پایین تر بردم!

 هوس کردم یه بار دیگه باهاش یکی بشم که صدای

گریه ى کیاناز دراومد!

هردو وحشت زده بهم نگاه کردیم که سولماز خندید

برو کنار خانوم تپلیمون بیدار شد!

منم از حرف سولماز خندیدم!...وقتى اینطور با عشق

و علاقه از دخترمون حرف مى زد،دلم براش ضعف مى

رفت!

 از روش کنار رفتم و اون هم فرز و چابك سریع لباس

خوابش رو تنش کرد و به سمت کیاناز رفت.

روش خم شد و یه مدت باهاش حرف زد و یك مرتبه 

دماغش روگرفت و از جاش بلند شد و گفت:فرهاد!

شکمش خیلی کار میکنه !فکر کنم شیر بهش نساخته 

باید شیرش رو عوض کنیم!

لازمه ببریمش دکتر؟؟؟

نمیدونم!...اما فکر مى کنم دکتر بریم بهتر باشه

کیاناز رو بغل کرد و از اتاق خارج شد!

با بیرون رفتن سولماز گوشی رو برداشتم!... 

باید به دنیا زنگ میزدم !...

بعد دو تا بوق جواب داد:الو فرهاد؟!

دخترت اسهال گرفته!...اونوقت تومیری کلانتری 

از من شکایت مى كنى؟!

تته پته افتاد:من...من...شکایت نکردم!...

و به گریه افتاد:فرهاد تو رو بخدا!...دخترم چشه؟!

نه دیگه!... نشد!...اگه برات مهم بود نمیرفتی 

شکایت کنی!...

زار زد:فرهاد باید دخترمو ببرم بیمارستان!...چه 

بلایی سر دخترم اوردی؟!

__ گوش بگیر ببین چى میگم!...هرچند تو كثافت تر از 

اونى كه بخواى بخاطر عشقت دخترت رو فدا كنى!...

بنفعته به کسی نگی باهات تماس گرفتم!.....

بدون هیچ حرف دیگه ای تماس رو قطع  کردم و شنیدم كه دم آخر زار می زد:فرهاد!!!!.......







نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر