قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 7 شهریور 1397 ، 02:36 ب.ظ

کیان

هنوز كامل وارد خونه نشده بودیم كه تلفن دنیا 

زنگ خورد و به وضوح متوجه دستپاچگی دنیا شدم !

كمى تو كارهاش دقیق شدم!...اصلا بهمون نگاه هم 

نكرد !...انگار یه عالم دیگه سیر مى كرد! یه ببخشید 

گفت وبه سمت اتاق خواب رفت!زیر چشمى در نظرش 

گرفتم كه به اتاق خواب رفت و از لاى در به ما نگاه كرد

و چون مارو سرگرم صحبت دید گوشى اش رو برداشت 

و جواب داد!

هومن بهم نگاه كرد و با چشم بهش اشاره كرد و ازم 

خواست به دنبالش برم!

خودم هم با اینكه میخواستم اما نمیخواستم به حریم

 خصوصى اش تجاوز كنم!اما با این اشاره ى هومن

بدون اینكه دنیا بفهمه و متوجه بشه دنبالش رفتم وى

پشت در فالگوش ایستادم وبه حرفهاش با فرهاد 

گوش دادم !....از اینهمه خار و زبونى این دختر در 

برابر فرهاد كفرم در اومد و از حرص دستم رو مشت 

کردم!چطور تونست از منننننن پنهون كنه و بمن نگه 

که فرهاد بهش زنگ میزنه ؟!با شنیدن صدای التماس 

هاش دلم مى خواست سرم رو به دیوار بكوبم!....

چرا این دختر به من اعتماد نمى كرد؟!...چرا باورم

نداشت؟!...دارم به عشقمون شك میكنم!...یعنى من

فقط مرد روزهاى تنهایى اش بودم؟!...

نه!...عشق من و دنیا فرا تر از این حرفهاست!....ما با 

هم دنیامونو ساختیم!...الان عشقش به من در مقابل 

عشقش به دخترمونو قرار گرفته!...نباید ازش انتظار 

داشته باشم من رو انتخاب كنه وقتى اون هنوز طفلِ 

و بیشتر از هرچیزى و هركسی به توجه و محبت نیاز 

داره!...باید خودخواهى رو كنار بزارم و واقع بین باشم!

دنیا بخاطر من كم سختى نكشید و كم درد رو تحمل 

نكرد!...من هم باید مثل اون صبور باشم و تو روزهاى

سخت یار و یاورش باشم!...همونطور كه اون گلایه 

نكرد من هم نباید گلایه كنم!...

درك روزهاى سختِ كه محبت رو نشون میده وگرنه 

تو روزهاى خوش هم میشه محبت رو دید!...

با شنیدن هق هقش و اینكه متوجه شدم حرفش رو 

تموم كرده وارد اتاق شدم كه بادیدن من با هول 

و دستپاچگى اشک هاش رو پاک کرد و بمیرم براش!

سعى كرد لبخند بزنه اما حتى نتونست دهنش رو 

كج كنه!...بمیرم براى صبورى ات!....

به سمتش رفتم و سعى كردم خودم رو سخت نشون

بدم و گفتم: عزیزم چرا باز هم گریه میکنی؟!

دلتنگ دخترمم!...

 خوب پیداش می كنیم!...

سرش رو پایین انداخت و گفت:اگه اون روز 

خودمون رو مشغول نمیكردیم این اتفاق نمى افتاد!...

از چیزى كه مى ترسیدم سرم اومد!...كنارش روى 

تخت سست شدم و نشستم و سرمو تو دستهام
 
پنهون كردم!

 دنیا!!!منو ببخش!...این حرفت الان دوروزه تو 

مغزم اكو میشه و داره منو از درون میخوره!...اشتباه

 از من بود!...شرمنده ى روى تو و مادرتم!...

دستم رو گرفت و با گریه زار زد:كیان تو رو بجون 

دخترمون این حرف رو نزن!...تو پدر كیانازى!...

هیچكى بیشتر از تو براى دخترم دل نمیسوزونه!

حتى فرهاد!...ما فقط بخاطر عشق و علاقه و نسبت 

خونى مونه كه دخترمون رو میخوایم اما تو بابت 

مسئولیتى كه در برابر من و دخترمون دارى دخترمون 

رو میخواى!این عشق و علاقه ى تو جاى تقدیر 

داره!...كیان من و كیاناز اگه دنیا دنیا رو بگردیم 

مردى مثل تو رو پیدا نمیكنم كه برامون دل بسوزونه 

و بهمون عشق بورزه! 

عذاب وجدانم سر سوزن كم نشد اما حرفهاى دل

نشینش خوب به دلم نشست و دل بیقرارم رو كمى 

آروم كرد!...

لبخند تلخى زدم و دستش رو گرفتم و در حالیكه آه

مى كشیدم ،گفتم: اى كاش من شایسته ى حمایت

كردن از دوتا عزیزهام باشم!...

با عشق چشمهاشو روى هم فشرد و گفت:هستى!

دوباره آه كشیدم و گفتم:اگه بودم بهم میگفتى كه

دارى با فرهاد صحبت میكنى!...

چشمهاش از تعجب گرد شد و از شرمندگى سرخ و 

سفید شد و من ادامه دادم:عزیزم وقتى من با تو 

ازدواج كردم پى همه چیزى به تنم مالیدم!...ازمن 

خجالت نكش!...من دركت میكنم كه نه تنها الان بلكه 

سالیان سال بالاخره باید با پدر كیاناز در رابطه و 

مراوده باشى!من هم مثل چشمهام به تو اعتماد دارم 

و این حق رو بهت میدم!...پس تنها حواهشم اینه كه منو 

به خودت محرم بدونى و همه چیزو برام تعریف كنى!

البته اگه میتونى!...

سرش رو پایین انداخت و زار زار گریه کرد!...

به سمتش رفتم و اونو در آغوش كشیدم وگفتم: من

میدونم فرهاد بهت زنگ زد!..منتها فقط بگو حال 

دخترم خوب بود یا نه؟!

زار زد: نه!...حالش اصلا خوب نیست !...اسهال 

گرفته خدامیدونه چی بهش دادن!...

اونو بخودم فشردم و گفتم: اروم باش عزیزم !...

گفتم پیداش میکنیم!...یكم بهم اعتماد كن!...

من طاقت ندارم دیگه کیان!....میترسم دخترمو

برای همیشه ببره!

__مگه من مردم؟!....قول میدم دخترمون روپس 

بگیرم فقط یکم بهم وقت بده و تو صبورى كن!...

سرشو به سینه ام فشرد: ببخش که نگفتم فرهاد 

بهم زنگ میزنه و من باهاش صحبت میكنم!...


ستار

داشتم به خونه ى فاطمه مى رسیدم!....تلفن رو 

برداشتم و به فرهاد زنگ زدم:سلام!

 سلام !...چخبر؟!...چیشد؟!...چى كارا كردى!...

اوه!...نفس بگیر پسر!...من تو راه خونه ى فاطمه 

اینام!...مى خوام ادرس انبارو به دنیا بدم و بهش بگم 

فردا یسر اونجا بیاد!...تو هم مى رى و این طورى 

میتونی چند روز ببریش خونه سولماز و اونجا بمونین 

تا من سرفرصت کارای خارج رفتنتون رو درست 

کنم!....

نه بابا!...اینجورى خطرناکه!...به چند تا از زیر 

دستهات بگو جلوى خونه باشن و بعد شما میرین

اونجا و بهش مى گى بدون اینكه كسی متوجه بشه

 از خونه خارج بشه!...اینطور دردسرش خیلی کمتره!

 فکر خوبیه!...فقط وقتی اوردنش پیشت میتونی 

ازپسش بربیای؟!

 اره میتونم!... تو اتاق حبسش میکنم تا از ایران 

خارج بشیم!فقط کارای رفتنمون رو سریع تر انجام بده

باشه !...من دارم میرم!

 بابا دو نفرو هم بفرست بیرون خونه سولماز كشیک 

بایستند تا یه وقت خواست فرار کنه بتونیم بگیریمش!

 من رسیدم!...فعلا!

بعد از قطع کردن تماس به چند تا از پسرها زنگ زدم 

و كل جریان رو براشون توضیح دادم و ازشون خواستم

با ماشین بیرون خونه ى فاطمه کشیک بدند و وقتى

دنیا خارج شد اون رو به آدرسی كه فرهاد بهشون 

میده،ببرند!

به محض واردشدن فاطمه بسمتم اومد!...

بعد سالها به آرزوم رسیدم و تازه داشتم دلشو به دست 

می اوردم!

دلم نمیخواست به هیچ قیمتى اونو از دست بدم!

اما بخاطر فرهاد و بیمارى اش مجبور بودم!...اى كاش

فاطمه روزى كه متوجه مى شد این رو درك مى كرد!...

بادیدنم لبخند تلخی زد:سلام اقا ستار!

سلام خانوم چطوری؟

خوبم !...شما خوبی ؟!

شکر!...زنده ام!...ولی بخاطر اشتباه فرهاد شرمنده ام

 شما که تقصیری نداری !...بفرما داخل

اومدم فقط حال دنیا رو بپرسم !....چطوره؟؟

سرش رو با ناراحتی پایین انداخت:خوب نیست 

اقا ستار!حالش بده دخترم!....

میتونم ببینمش؟!

 چرا که نه بفرما داخل!....

وقتی وارد سالن شدم صدای مرد جوانی روشنیدم

 که غریبه بود! اما اون با وارد شدن من لبخندی زد 

و گفت: ایشون حتما اقا ستاره!

لبخندی زدم و باهاشون دست دادم و کنار دنیا نشستم: 

از کجا متوجه شدى؟

 از بس ذکر خیرتون رو شنیدم حدس زدم شما 

عمو ستار معروف باشید!

 و شما؟

 بوادر زن كیانم!

با تعجب نگاهش كردم:جان؟!

 من داداش دنیام

دلقك!...خنده ام گرفت: خوشبختم

چاکریم اقا ستار !اع ببخشید عمو ستار!

با این حرف پسر همه خندیدیم!روبه دنیاکردم وگفتم:

حالت خوبه؟

بغض کرد و گفت:نه عمو!...خوب نیستم !...دلم براى 

دخترم تنگ شده!

 حق داری عزیزم !...دوری از بچه سخته چه برسه

به طفل!...

نتونستین جایی از فرهاد پیدا کنید؟!

_نه عمو اما تو خودتو ناراحت نکن!...هرچى باشه اون

پدره!....آسیبى به بچه اش نمى رسونه!

خودش رو به آغوشم انداخت و شروع به گریه کرد! 

اروم زیرگوشش گفتم:بدون اینکه کسی متوجه بشه

 گوشیت رو چک كن و بعد از خونه خارج شو!....

مكثى كرد و با تعجب نگاهم كرد!...فكر كنم از اینكه 

متوجه شد با پسرم در ارتباطم یكه خورد و گریه اش 

شدت گرفت !...

ازخودم جداش گردم و به ظاهر بوسه اى روى پیشونی

اش گذاشتم وگفتم:بسه!...تو باید به خاطر دخترت 

قوی باشى!... ما کمکت میکنیم پیداش کنی!...

با نفرت نگام کرد و از جاش بلند شد!...کیان هم بلند 

شد که به دنبالش بره!

اگه من چیزی می گفتم شک میکردند كه خدا رو شکر 

فاطمه به دادم رسید:بشین مادر!...بذارتنها بمونه و یه

دل سیر گریه کنه تا سبك بشه!....بخواد بخاطر من و

شما خودش رو نگه داره غمباد میگیره و خداى نكرده

بد میبینه!....

از این سخن بجاش درون حسابی کیف کردم !.... 

گوشیم رو از جیبم خارج کردم و پیامى رو که از قبل 

اماده کرده بودم براى دنیا فرستادم:بی سرو صدا از 

خونه خارج شو!....اما قبلش گوشیت رو خاموش کن 

و به راننده بده!...به کسی هم چیزی نگو والا دیدار 

دخترت رو به گور باید ببرى چون فرهاد میخواد اونو

از ایران ببره!...یادت باشه حتى اگه قصد رفتن هم

ندارى لال شی و حرفى نزنى!...چون فرهاد لب مرز 

ایستاده و فقط منتظره تا من بهش زنگ نزنم و اون

از ایران خارج بشه!...من باید تا یه ساعت دیگه بهش

زنگ بزنم كه تو یا رفتى یا نرفتى!.... رفتى كه به امون 

خدا نرفتى دخترش رو بر میداره و از ایران میره!اونو

تو خوب میشناسی كه با کسی شوخی نداره!...

امیدوارم تصمیم درستى بگیرى!....و این رو بدون كه من تا اخر عمرتون مراقب جفتتون هستم!.....


دنیا

وقتی بغلم کردم یک لحظه باخودم گفتم:ای کاش 

پدرم زنده بود!...تو این روزهاى بد فقط اون بود 

كه میتونست تکیه گاهم باشه!

با حرفی که تو گوشم زد، خشکم زد!...ازش جدا شدم 

و با تمام نفرتى كه نسبت به پسرش داشتم بهش نگاه

کردم!...اما نتونستم عکس العملی نشون بدم!....

تنها كارى كه كردم به سمت اتاقم رفتم تا بفهمم از 

بچه ام خبرداره یا نه؟!

روی تخت نشستم و هق هق زدم !...خدایا كمكم 

كن!...وا موندم!...به کیان بگم یانگم؟؟

میترسم بهش بگم و اون فرهاد بیمار بلایی سر دخترم 

بیاره و یا بدتر از همه اونو از من دور كنه!....
 
صدای پیام کوتاه گوشی ام بلند شد !...چکش کردم!

عمو ستار بود!...

بعد از خوندن پیامش معطل نكردم!...مانتوم رو از 

پنجره ى اتاقم تو حیاط انداختم!

شلوارم رو زیر پیراهن بلندم پوشیدم و از اتاق خارج 

شدم!

حتما کیاناز هم لباسش رو کثیف کرده !...پس ساك 

دستیمو برداشتم وکنار مانتوم پرت کردم!

نفس عمیقی کشیدم و از اتاق خارج شدم !....

باخارج شدنم از اتاق همه به سمتم برگشتند و من

 به سمت درسالن رفتم که کیان بسمتم اومد و 

دستم روگرفت و با همه ى لطفش گفت: عذاب 

میکشم وقتی میبینم که اینجورى داری خودت رو 

اذیت میکنی!....

نمیدونم چرا و چه حسی بود كه به آغوشش رفتم و 

خودم رو بهش فشردم!

ازحرکتم تعجب کرد! اما خیلی زود به خودش اومد 

و اونم محکم بغلم كرد!

آروم زیر گلوش رو بوسیدم و ازش جدا شدم!

 خواست همراهم بیاد كه گفتم:اگه میشه میخوام 

یكم تنها باشم!

 حتما گلم راحت باش!فقط زیاد توحیاط نمون 

هوا هنوزم سرده!

چشم!

پیشونیم رو گرم بوسید و دوباره به سمت بقیه رفت 

و من از سالن خارج شدم !....

سریع گوشه حیاط پیراهنم رو کندم و مانتوم رو 

پوشیدم!

کیفم رو برداشتم و از حیاط خارج شدم و درو روی هم 

گذاشتم که صدای بسته شدنش بقیه رو متوجه خروج 

من نکنه!

به محض خروجم از خونه سمند مشکی رنگی جلوی 

پام ترمز کرد!

دو نفر جلو بودند و یک نفر صندلی عقب نشسته بود 

راننده روبمن کرد و گفت:سریع سوار شو!عجله داریم 

باترس و لرز سوار شدم که سریع حرکت کرد!

باوحشت کیفم رو چنگ زدم که مرد کناری ام گفت: 

گوشیت رو بده!

گوشی رو بدستش دادم و اونم بعد از خاموش کردن 

اون،اونو به راننده داد و راننده هم تلفن خودش 

روبرداشت و شماره ای رو گرفت:سلام اقافرهاد!...

بله اوردیمش!...فقط ادرس بدین!...خیالتون راحت!

چشم تا ده دقیقه دیگه اونجایی ام!

نمیدونم چى روى دهنم گذاشتند كه احساس ضعف 

کردم و بیخوش شدم اما انگار تازه چشمهام گرم شده 

بود که صدایى به هوشم آورد: خانوم پیاده شین!

چشم بازکردم و با دیدن دختر جوانی که جلوی در 

ایستاده بود، متعجب نگاهش کردم!

اون هم  چشم از من برنمیداشت!....

 از ماشین پیاده شدم و آروم سلام کردم و اونم در 

حالیكه جوابم رو مى داد درو برام بازتر کرد تا وارد 

بشم!

براى بار آخر به پشت سرم نگاه کردم که راننده خطاب 

بهم گفت: ما اینجا کشیک میدیم !....فکر فرار به

سرت نزنه که زیرت میکنم !...

وارد حیاط خونه شدم!حیاطش پراز گل و درخچه 

های زیبا بود که خبر از خوش سلیقگی خانم خونه

 میداد!...

باشنیدن صدای خنده کیاناز سرم رو بالا اوردم که 

چشمم ب فرهاد و کیاناز افتاد!

اشک از گوشه چشمم جاری شد و کیف رو روی زمین 

انداختم و به سمتشون دویدم!

خواستم کیانازو بغل کنم که فرهاد قدمی به عقب 

رفت!

شوكه نگاهش کردم که گفت:تصمیم خودت روگرفتی؟!

شدت گریه ام بیشتر شد:چی از جون من میخوای ؟!

چرا من حق ندارم یه زندگی راحت داشته باشم؟!

__هنوز دیر نشده!...صبرکن برات دقیق بگم نقشه ام 

چیه!...اگه دخترت رو بغل کردی و وارد سالن شدی 

بایدکیان وتهران و زندگی که تا الان داشتی رو کلاً 

فراموش کنی چون عمرا بذارم دیگه پیشش برگردی!

 اما اگه دوستش داری میتونم یه فرصت بهت بدم 

برگردی که دراون صورت بهیچ عنوان نمیذارم دیگه

دخترمو ببینی!

بغضم تركیدو فریاد کشیدم: وقتی شنیدم سرطان 

گرفتی واحتمال خوب شدنت كمه! گفتم حتما ادم 

مى شی ولى تو ذاتت خرابه فرهاد!...تو هیچ وقت 

نمیتونی ارامش داشته باشی چون همیشه ارامش 

رواز زندگی من گرفتی!منننن میمونمممم!... اما یه 

روز دخترم و ازت میگیرم و و پیش کیان برمیگردم!

تنها مردی ک صاحب کل وجود منه!...

با این حرفم سیلی محکمی تو صورتم زد که روی 

زمین پرت شدم و دختر جوان به سمتم اومدوگفت: 

فرهاد دیوونه چیکار میکنی ؟!صورتش رو داغون كردى!

باکمک دخترجوان از روی زمین بلند شدم و به 

سمت كیانازم رفتم كه با دیدن اون صحنه در حالیكه 

گریه مى كرد سعی می کرد از بغل فرهاد خارج بشه 

و به سمت من بیاد!
حس میکردم صورتم ازسیلی فرهاد ورم کرد!......


بدون اینکه به صورتش نگاه کنم دستهامو دراز کردم 

و کیاناز رو از بغلش بیرون كشیدم و در آغوش گرفتم!

اما كیاناز رو رها نكرد!

توسط كیاناز بهم متصل شده بودیم!...دست روى 

دستم گذاشت و نالید:منو ببخش!...یه فرصت دوباره

به جفتمون و بچه امون بده!...بزار دخترمون زیر

سایه ى پدرش بزرگ بشه!...بزار سهمى رو كه براى

منه مال من بمونه!...رحم كن!...نزار عقده ى دخترم

رو دلم بمونه!...من فقط ازت یه فرصت میخوام !...

یه فرصت دوباره!...مهلت بده تا ثابتت كنم عوض 

شدم!

پوزخندى زدم و نگاهى بهش انداختم:چند دقیقه پیش

دیدم چقدر عوض شدى!

 تو!..تو عصبانى ام كردى!...میدونى چقدر روت 

حساسم!...دیگه جلوى من اسمى از كسی نبر!...

حتى براى اینكه تحریكم كنى این كارو نكن!...تو مال

منى و مال من هم خواهى موند!....

نگاهى تحقیر آمیز به اون دختر و خونه انداختم و 

تفى روى زمین ریختم!

 موندن تو این خونه هم كفاره داره!اون وقت ادعات

میشه منو میخواى؟!...اینطورى؟!...این مدلى؟!...

اصلا جاى خالى منو احساس كردى؟!...اصلا گذاشتن

یه روز تنها بمونى تا بفهمى چه غلطى با زندگى ات

كردى؟!...یا نه!...عروسك بازی تو دست یكى دیگه

دیدى تحریك شدى دوباره به دستش بیارى؟!...

 من یه تار موى گندیده ات رو به صدتاى این خونه

و زندگى نمیدم!...

پوزخندى زدم و به اون دختر بیچاره نگاه كردم كه با

چشمهایى پر از اشك به فرهاد نامرد خیره شده بود!

 همیشه همینه!...هروقت یه عروسك جدید گیرش

میاد با اون قبلى ها همین كارو میكنه!...

كیاناز رو به شدت كشیدم و وارد سالن شدم !... 

نمیدونستم باید کجا برم؟!گوشه ای از سالن روی زمین 

نشستم و دخترکم رو که تو بغلم بی تابی میکرد،محکم

بوسیدم وعطرتنش رو به جون خریدم!

 مرتب به سینه ام چنگ میزد و غر می زد!... سینه رو

درآوردم و تو دهنش گذاشتم و به محض گرفتن سینه ام 

پرقدرت شروع به مکیدن کرد!

انگار با هربار میك اون من دوباره جون می گرفتم!

سرم رو پایین انداختم و با اون كه تموم سعى ام رو 

مى كردم بعد از مدتها دیدن دخترم ناراحت نباشم تا 

روى شیرم تاثیر نزاره اما باز هم بی صدا گریه کردم! 

__کیان!!!...کجایی؟!...بیا به دادم برس!...کمکم کن 

من بدون تو نمیتونم دووم بیارم!...

کیاناز با ولع سینه ام رو میک میزد!...بیچاره دخترم 

حسابی دلتنگم بود!...

بخاطر اون ازهمه زندگی ام گذشتم !...یاورم نمیشه !

یعنى دیگه نمیتونم کیان روببینم؟!...تو آغوشش برم 

 وبراش خودمو لوس کنم؟!...دیگه نمیتونم براش خانومى

كنم؟!...یعنی انقدر فصل زندگی ما کوتاه بود؟!....

ماکه بهم قول داده بودیم به پای هم پیر بشیم؟!

خدا کنه کیان گوشی اش رو تا حالا چک کرده باشه!


نیم ساعت بود دنیا به حیاط رفته بود تا تنها باشه تا 

شاید بتونه اروم بشه!

نگرانش بودم و دلشوره داشتم!ازجام بلند شدم وبه 

سمت حیاط رفتم ک دیدم تو حیاط نیست!

به سمت توالت رفتم!... اونجا هم نبود!...چند بار 

صداش کردم اما جوابی نشنیدم!

چشمم به پیراهنش خورد که روی تخت افتاده بود!

به سمت پیراهنش رفتم و اونو از روی تخت برداشتم. 

وقتی به حیاط اومد این پیراهن تنش بود!یعنى چى 

شده كه لباس رو درآورد؟!...

به سمت جا کفشی رفتم!...حدسم درست بود! یکی از

کفشهاش تو جا کفشی نبود!

با دو وارد سالن شدم و فریاد زدم :دنیا رفته!

هومن از جاش بلند شد و گفت:یعنی چی رفته؟!

 پیراهنش روی تخت بود کفششم تو جا کفشی 

نیست!

فاطمه با دو دست به صورتش زد و گفت:یاخدا دخترم 

کجا رفت؟!

هومن بسمتم اومد و گفت: شاید اشتباه مى كنى!... 

اول بهش زنگ بزن!

دست تو جیبم کردم!...گوشیم نبود!...بسمت اتاق رفتم 

تاگوشیم رو بردارم!...کنار تخت بود!...برش داشتم و 

سریع شماره ى دنیارو گرفتم!

خاموش بود!...باعصبانیت به هومن و فاطمه و ستار

كه کنار در ایستاده بودند نگاه کردم وغریدم: گوشیش 

خاموشه مطمئنم رفته پیش فرهاد!

ستار اخمی کرد و از کنار در دور شد و گفت :لطف 

كن این كارهاش رو به فرهاد بیچاره ربطش نده!

فرهاد کی وقت کرد وارد خونه بشه و دنیا رو مجبور كنه 

لباسش روعوض کنه وببرتش!حتما رفته بیرون قدم بزنه!

دنبالش از اتاق خارج شدم و گفتم :پس چرا بی سر و 

صدا رفت؟!چرا تو حیاط پیراهنش روکنده و چرا گوشی

اش خاموشه؟!

با پوزخند اعصاب خردکنش به سمتم برگشت و 

گفت: حتما تو رو محرم تنهاییش نمیدونست که اینجور 

بیرون رفته!...

حرف دهنت رو بفهم!...صبر منم حدی داره!...

رو به فاطمه کرد و گفت: من میرم خونه ام! خبری از 

دنیا شد بهم زنگ بزن !...اگه پیداش نکردین بریم 

عکسهاشو پخش کنیم پیدا بشه !

خواستم به سمتش برم که هومن جلومو گرفت و ستار 

با خونسردى تمام از خونه خارج شد!

بعد از رفتن اون فاطمه رو به ما کرد و گفت:به 

ستار اعتماد ندارم خیلی خونسرده! 

روی مبل نشستم و با استیصال گوشی مو یکبار دیگه 

چک کردم!

پى امهارو چك كردم و در كمال ناباورى پى ام دنیا 

رو دیدم!

عشقم!... ستار منو پیش فرهاد فرستاد!جلوى 

در نگهبان گذاشته و تهدیدم كرد!...هر اتفاقی که برام 

بیفته مطمئن باش تو تنهاعشق منی و من دوستت دارم 

منو ببخش که نتونستم بهت چیزی بگم چون دخترم 

در خطره!

با فریاد گوشی رو به زمین زدم که هر دو به سمتم 

اومدند و هومن گوشی ام رو برداشت و صفحه اش 

رو باز کرد و با دیدن پیام دنیا باعصبانیت گفت: بریم 

کلانتری!

فاطمه سراسیمه گفت:چیشده ؟!جون به لب شدم!

 ستار دنیا رو تهدید کرده و ازش خواسته بره پیش 

فرهاد!...

فاطمه خانم دست روی قلبش گذاشت و روی زمین 

نشست:اون بمن قول داده بود!...اون گفت ادم خوبی 

شده!...

به سمتش رفتم!.... تازه حال قلبش داشت خوب میشد: 

مادر نگران نباش!...پیداش میکنیم!...

بغلم کرد و شروع به گریه کرد:یه بار دیگه دخترم و ازم

گرفت!...الهى برای دخترم بمیرم !...خدامیدونه الان چه حالی داره و كجاست؟!......


فرهاد

الهى دستم بشكنه!...چرا انقدر محکم تو گوشش زدم!

خودم هم باورم نمیشد باز بخوام روش دست بلند کنم 

تو این مدت دلم براش خیلی تنگ شده بود و به خودم 

قول داده بودم وقتی دوباره به دستش آوردم باهاش 

مهربون باشم!

میخواستم تموم نبودها رو براش جبران كنم!...یه

زندگى نو رو با هم تجربه كنیم!...یه عشق تازه!....

ایروهام در هم بود و مشتهام گره خورده!...سولماز 

نزدیكم شد و در حالیكه چونه اش رو روى كتفم تمیه 

مى داد دستهاشو توى دستهام قفل كرد!

اونم مثل من احساس بى پناهى مى كرد!...دلم به حال 

جفتمون سوخت!...

چرا یكى مثل دنیا به هركس مى رسید مى شد پشت و 

پناهش و اون وقت یكى مثل من و این دختر بدبخت !...

حتى یه دوست و رفیق فاب هم نداشتیم!...

رو به آسمون كرد و گفتم:خدایا!...مگه قرار نیست همه

چیزت عادلانه باشه؟!...من جواب كدوم ندونم كارى مو 

دادم كه اونقدر بزبختى بزرگ شدم؟!چرا نخواستى من 

تو زندگى ام خیر ببینم!...مگه بدبختى هاى بچگى ام 

برام بس نبود؟!...خدایا هرچى تاوان دادم بسه!...دیگه

طاقتم طاق شده!خودت كوتاهش كن!دیگه نمیكشم!

سولماز دستم رو گرفت و كشید و با هم وارد سالن 

شدیم و من در سالن رو از داخل قفل کردم و نگاهى 

به سالن انداختم وچشمم به دنیا افتاد!...

در حالیكه هق هق میزد، به کیاناز که تو بغلش بود 

وخوابیده بود نگاه میکرد!

دلم میخواست به سمتش برم و بغلش کنم و از دلش 

دربیارم اما غرور لعنتی ام نذاشت!...

 اون پیش سولماز بهم توهین كرد و گفت كه عاشق کیان 

شده و معلوم بود كه اونو خیلی از من بیشتر دوس 

داشت و این برام قابل هضم نبود!...
 
سرم درحال انفجار بود!...حوصله ى خودمم نداشتم!

به سطل آشغالى كه گوشه ى سالن بود لگدى زدم كه 

یك صداى وحشتناك تو سالن پیچید و دنیا و كیاناز 

سه متر از جاشون پریدند!

به سمت اتاق خواب رفتم و باحرص دراتاق رو باز کردم 

ومحکم به سمت تخت رفتم و روش نشستم  و سرمو تو

دستهام گرفتم كه سولماز لیوان به دست بسمتم اومد 

و لیوان اب روبدستم داد وگفت:برات قرص سردرد 

اوردم!...بخور!...میدونم سرت درد میکنه!...

با لبخند تلخى بهش نگاه كردم!...سولماز واقعا عاشقم 

بود!...

همه چیز رو درباره ى  من میدونست جز بیماری ام!...

کنارم نشست و گفت:حالت خوبه؟

باعصبانیت به سمتش برگشتم و گفتم: به هیچ عنوان 

درسالن رو براش باز نمیکنی !...دوتا دارى چهار تا 

چشم دیگه قرض میگیرى و هواشو دارى!

انگشت اشاره ام رو به تهدید بلند كرد و گفتم:سولماز!

بفهمم کمکش کردی فرارکنه یا با کسی تماس بگیره 

گردنت رو خرد میکنم و مثل سگ از اینجا پرتت میكنم

بیرون!و دیگه نمیزارم جایى زندگى كنى!میشناسی

منو دیگه؟!

با وحشت بهم نگاه کرد و مثل بچه اى كه از ترس تنبیه 

مادر به خودش پناه میاره،بهم چسبید و سرش رو روى 

سینه ام گذاشت و خودش رو لوس كرد وگفت: خیانت 

کردن به تو کار من نیست!

اما من بى حوصله پسش زدم و گفتم: برو پیشش!

دلم پیششه!...خیلی محکم زدمش!...

نا امید از كنارم بلند شد و در حالیكه لب و لوچه اش 

آویزون شده بود نگاه گلایه آمیزى بهم انداخت و و از اتاق خارج شد......








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر