قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 10 مرداد 1397 ، 09:01 ق.ظ

اجازه هست برایت بمیرم


روبه قاضی کردوگفت: من به اون بچه ى توشکمش شک دارم!اون بچه من نیست!

باصورتی کش اومده بهش زل زدم وباناباوری گفتم : 

یعنی چی؟؟منظورت چیه؟!میفهمی داری چی میگی؟!

وکیل روبه قاضی کرد و گفت:من میخام باموکلم خصوصی حرف بزنم.

قاضی دستی به ریشش كشید و گفت:حتما اقای دلباز!میتونیدباموکلتون خصوصی حرف بزنید.

درحالی که هنوز توشوك حرف فرهادبودم ،بهمراه 

وکیلم از اتاق خارج شدم.

عینکش رواز چشماش برداشت و گفت:دخترم 

بایدبرای اثبات اینکه فرهاددروغ گقته ازمایش

 دی ان ای بدی!

سکوت کردم و ب صورتش زل زدم،پیشونى اش رو با دست پاک کردوگفت:شوهرت بهت تهمت زد!

هنوز توشوك حرف فرهادبودم.

بدجورنقطه ضعفم رونشونه گرفته بود.

وکیل با عصبانیت بهم‌نگا کرد وگفت : نکنه تو..

باخشم بهش نگا کردم و گفت:چی درباره ام فكر

كردین؟!

سرشو پایین انداخت و گفت:حالتت برام عجیب بود!

انگار خودتم قبول داشتی حرفش رو!

دستم رو روی شکمم که حالا بالا اومده بودگذاشتم 

و گفتم:باید یه چیزی رو بهتون بگم!

 اینجا بمون با قاضی حرف میزنم و میام!

روی اولین صندلی نشستم.فرهاد باهمون ژست 

همیشگی و پوزخند مسخره اش از اتاق خارج شد.

عینكش رو روی چشماش گذاشت و روبه روم ایستاد 

و گفت:سرت و به باددادی! میدونی ثابت بشه

 اون بچه ازمن نیست ، میتونم حكم سنگسارتم بگیرم. 

بدون اینکه نگاش کنم ، پوزخندى زدم و گفتم:خیلی 

نامردی .بى غیرت !من زنتم ! توباعث اون اتفاقی! اما 

الان بمن تهمت میزنی!

 توشروع کردی خانومی! الانم بکش ! اگه‌مثل یه زن 

خوب سرزندگیت میشستى و فضولی نمیکردی و حرف 

مامان جونت رو گوش نمیدادی الان این اتفاقات 

نمیفتاد.

 حالم ازت بهم میخوره !به بچه خودتم رحم نمیکنی!

 خودت میدونی بچه من نیست! من مشکل دارم!خودت 

بودی و شنیدى دکتر گفت فقط ۴۰ درصد ممکنه من 

بتونم زنی رو بچه دار کنم!

__ میسپارمت ب خدا! اون حقمو میگیره ازت!

قهقهه میزنه:باشه !خدااومد حقتو بگیره بهش سلامت و 

میرسونم! بای خانومی!!!!!...

به رفتنش نگاکردم واشک ازچشهام جاری شد.

بااینکه دیگه شوهرم نبود، اماهنوز هم سایه منحوسش 

زندگی ام روبه گند کشیده بود!!!

باایستادن وکیل کنارم سرم روبلند کردم  و بهش نگاه 

كردم.

دراتاقش روبازکرد پشت میزکارش نشست و 

گفت:چیزی میخوری برات بیارم؟!

 نه مرسی!

 اگه قبل از طلاق گرفتن میگفتی به باردار بودنت

 شك دارى این اتفاقا نمیوفتاد!

 آخه اون اتفاق با طلاقمون تو ده روز افتادن! انقد 

سریع شدکه فکر اینجاشونکردم!

 کدوم اتفاق؟!

آه میكشم!....تو دوراهى ام!...این شرمسارى رو تعریف

كنم یا نه!...

بالاخره كه چى!...آخر كه همه باید متوجه بشن!...

دل به دریا میزنم و تعریف میكنم: دم دمای غروب 

بود و من مثلا خوابیده بودم که حس کردم فرهادداره با 

یكى تلفنی حرف میزنه! بدون اینکه عکس العمل نشون 

بدم ب حرفاش گوش دادم ! بادوست دختراش قرار 

پارتى رو میذاشت! وقتى ادرس و بهش میدادن و اون

احمق میخوند و مینوشت،منم ادرس و زودحفظ کردم!


بعد نیم ساعت از جام بلند شدم و دیدم داره اماده 

میشه !دوباره تلفنش زنگ خورد و ازاتاق خارج شد .  

دنبالش رفتم و ب حرفاش گوش دادم.

 جانم خوشکلم

..........

 چشم گلم !اول میام دنبالت بریم ارایشگاه !بعد 

میریم مهمونی!

..........

 جانم ؟!اره !!ارایش شکلاتی خیلی بهت میاد !فدات 

شم !ای جانم!!! تاساعت ۱۰ باید تموم کنیما ۱۰.۳۰ 

جشن شروع میشه!

 .........

 بای عمر من ماوچچچچ!!!

وارداتاق شدو گفت:اگه میخای برو خونه مادرت !

من امشب خونه نمیام!

 فرهاد!!!

بدون اینكه نگام كنه: چیه؟؟؟

بغضمو قورت میدم و آروم میگم: چرادوستم نداری؟؟

یه ابروشو  بالا داد و بى حوصله گفت: بازشروع نکن! 
حوصله ى خودمم ندارم!

 اگه مثل دوس دخترات بشم ، عاشقم میشی؟!

 هه هه....تومثل اونا بشی ؟!عمرا..ازهمون اولم تقصیرمامانم بود که مجبورم کرد باهات ازدواج 

کنم...توهمه فکرو ذکرت دنبال حلال حرومه دنیا خانوم!

همیشه نگران اینی که یه وقت داداشام میان دست و پاتو نبینن من زن این شکلی نمیخام !...عین املا میمونی!...دیرم شد !...فعلا!

مثل همیشه باحرفهاش خردم کرد!...

اما من توخونه همیشه بازترین لباسهارو براش میپوشیدم !

کلی ارایش میکردم اما اون بیغیرت این برهنگی و ارایش رو خارج از خونه و براى غریبه هام  هم میخواست!توخوشکلی بین دخترای فامیل تک بودم هیچی کم‌نداشتم !...اما هیچکدوم ب چشم فرهاد 

نمیومدن!

آه كشیدم!...تنها كارى كه از دستم برمیومد!... بعداز رفتنش دورکعت نماز خوندم و سرسجاده کلی گریه کردم.

ازته قلبم خداروصداکردم وخواستم که فرهاد آدم بشه!

خدایا!...تو بگو!!!بگو چرا زن عفریته و هرجایى كه شش قلم مالیده عزیزتر و محترم تر از یه زن پاک و باحیاست؟!


سرم وازسجاده بلند کردم و ب ساعت نگا کردم نزدیک ۱۰.۳۰ بود!

وسایلمو توچمدون گذاشتم .بس بود هرچی تحمل کردم! 

بایداین وضع تموم میشد!خواستم برم خونه مادرم که نظرم عوض شد!

تصمیم گرفتم حالا كه میخوام براى همیشه برم؛ اول

 حال فرهاد رو درست وحسابى بگیرم و بعدبراى همیشه برم خونه ى مادرم!

چادرمو سرم کردم و از خونه زدم بیرون و سوار اولین تاکسی شدم وادرس رو بهش دادم.

یه خونه ویلایی قسمت کیانپارس اهواز!!!....جای

باکلاس و قشنگی بود! 

کرایه راننده رو حساب كردم و بسمت خونه رفتم .

دربسته بود،اما ماشین فرهادرو كه کنار در بود،شناختم.

خواستم زنگ رو بزنم که دیدم ایفون تصویریه!چادرم و 

از سرم پایین كشیدم و فورى یه دسته از موهامو بیرون از روسریم ریختم.وقتى زنگ رو فشردم دختری بلافاصله جواب داد:جونم 

 دعوتم ! میشه درو بازکنی؟!

 بیا توگلم

درتیكى كرد و بازشد. چادرمو سرم کردم!موهامو زیر روسریم فرستادم.با استرس وارد شدم.

احساس میکردم معده ام داره از جا کنده میشه!....
 
درسالن نیمه باز بود!هرچى نزدیک تر میشدم صدای موزیک بلند تر میشد !....
 
بوی الکل و سیگار از چند متری هم احساس میشد!

باتردید وارد شدم . همه جا تاریک بود.

تو تاریكى دیدم ،حدود۳۰ نفری داخل خونه بابدترین 

و فجیعترین لباس ها در حال رقص و كثافتكارى بودند.

ناگهان حس کردم کسی داری کمرم رو لمس میکنه! 

از ته دل جیغ کشیدم وفرهادوباترس صداکردم ک همه بسمتم برگشتند.

یکی سریع چراغ ها رو روشن کرد.فرهاد دقیق روبه روم بود!

روی کاناپه لم داد بود و یه دختر با فجیع ترین حالت 

ممكن تو وضعیتى افتضاح بغلش نشسته بود!... 

پسر خوشتیپ وخوش هیکلی که کمرم و گرفته بود، با روشن شدن چراغها بمن نزدیكتر شد وگفت:چیکاره

 ی فرهادی؟!...

فرهاد ک تازه به خودش اومده بود ، با عصبانیت بسمتم اومد و با فریاد گفت:اینجا چه غلطى میكنى؟

پسرباز دخالت کرد و مست و خمارگفت:داداش این هلو رو میشناسی ؟!به تیپت نمیخوره دوس دخترجدیدت 

این مدلی باشه!

با خشم نگاش کردم و گفتم :درباره من با اون دهن 

نجست نظر نده!

نمیدونم و نفهمیدم چرا فرهاد با مشت به صورتم كوبید،

طوریکه سرم‌گیج رفت و روى زمین پرت شدم.

احساس کردم‌ اون پسر بسمت فرهادرفت وجلوش رو 

گرفت : فرهاداینجا جاش نیست ! چیکارمیکنی تو؟!

 میخوام بکشمش!...ازدستش راحت شم!...

 اروم باش !...من میبرمش بیرون تو یه دقیقه صبركن!

پسر بطرفم اومد و منو از زمین بلند کرد! انقدبراثر 

ضربه گیج بودم وحالم خراب ؛ که توان مخالفت نداشتم . 

نمیدونم چرابه سمت طبقه بالا رفت . بدون اراده ‌همراهیش کردم!...

داغون بودم.....خرد شده بودم...هرچقدرم از من 

متنفر بود، نبایداون رفتارو میكرد!....چطور تونست؟!!!

من زنشم !!!...ناموسش بودم!....


دراتاق رو بازکرد و با من وارداتاق شد.

تازه به خودم اومد‌م‌ و هلش دادم و گفتم :بمن دست 

نزن عوضی!...

 هوووش! اروم باش خانم ! کارت ندارم. فقط 

خواستم کمکت کنم.

 بمن دست نزن !...

 چشم هرچی شما بگی‌!... من برم برات شربت

 بیارم یکم اروم شی!

بغض كردم و گفتم : هیچی نمیخوام!...فقط تنهام بذار!

بدون حرف دیگه ای از اتاق خارج شد.

همونجا روی زمین کنار درنشستم و شروع به گریستن

كردم.

من احمق هنوز هم عاشقش بودم و دوستش داشتم!

گریه میکردم که در باز شد و باز اون پسر پیداش 

شد!...  

روبه روم نشست و لیوان شربت رو جلوم گرفت و گفت:

بخورحالت جا‌میاد!

 نمیخوام ! باید برم خونه!

 برو!جلوتو نگرفتم! ببخشید بخاطر رفتارم ! انقد دور 

ور فرهاد دخترای ناجور دیدم ک یه لحظه...خدالعنتم 

کنه ! نمیدونستم زن داداشمی!ببخشید!

 باشه! بخشیدمت! حالا ولم‌کن برو!...

 کاریت ندارم ! پاشو برات ماشین بگیرم ! این خونه 

خونه مناسبی برای تونیست، بهتره زودتر بری!

(یه دفعه اى صدو هشتاد درجه تغییر شخصیت داد.

باخودم گفتم ای کاش فرهاد مثل دوستش بود!....)

 ازجا بلند شدم و چادرمو روی سرم درست کردم!... 

لیوان شربت رو از رو زمین بلند کرد و گفت: میرم برات 

ماشین بگیرم

 نه خودم میرم ! ببخشید اگه بدحرف زدم!...

لبخندی زد و گفت: نه خواهش میکنم !...حقم بود !

شما حلال کن!....

___ به هر حال مرسی!....

لیوان شربت رو بسمتم گرفت و گفت :اگه بخشیدى

شربت رو بخور! رنگت بدجور پریده! لبتم خونیه !

البته ببخشید منطوری از این حرفم ندارم!

احساس کردم بی ادبیه اگه شربت رو ازش قبول نکنم !

خیلی هم تشنه بودم !...شربت رو یک مرتبه سركشیدم 

ای کاش میمردم و گول اون مار خوش خط و خال و 

نمیخوردم!...
همینکه شربت رو سرکشیدم و لیوان روبه دستش دادم.

لبخندی شیطانى زد و لبهاشو غنچه كرد وگفت:

نوووووووش! 

از لحن کش دارش اصلا خوشم‌نیومد!....

یه قدم جلو رفتم که حس کردم بدنم سست شد.......


گیج‌ به سمت آرش برگشتم که بهم نزدیک میشد؛

وقتى دستامو گرفت، نالیدم: ولم کن

 اروم باش گربه وحشی!...

چرا سرم داره گیج‌میره؟!...

 چیزی نیست اروم باش!...

بهم نزدیک تر شد و کامل‌ منو تو بغلش كشید!.... 

توان جنگیدن باهاش رو نداشتم !...هر لحظه سست تر 

میشدم!....

من و از روی زمین بلند کرد و بسمت تخت گوشه اتاق 

رفت!

باصدایی ک خودم ب زور میشنیدم التماس کردم: 

تورو....خدا...ولم...کن

اخرین صحنه ای ک یادم میاد سنگینى یك جسم روى 

خودم بود كه نفسم رو بند آورد!....
.
.
.

باسردرد بدی چشمامو بازکردم.

روی تخت بودم اما لخت و عور!.... غلتى زدم و رومو 

برگردوندم!... ‌هنوز انقدرى گیج بودم که نمیدونستم 

چه‌اتفاقی افتاده!...

بسختی سرجام نشستم ...با تعجب ب بدنم ک لخت 

بودنگاه کردم... من از این عادتها نداشتم!...

یك مرتبه یادم افتاد، چه بلایی سرم‌اومده!!!.... جیغ 

بلندی کشیدم و شروع به گریه کردم که درباصدای 

بدی باز شد!...

فرهادبهمراه همون پسر وارد اتاق شد که جیغ بلندترى 

کشیدم!...

فرهاد محکم توگوش پسره زد: گمشو بیرون! ( وتا

پسره خواست لب باز كنه دستشو رو بینى اش گذاشت

و گفت:)آرش هیچی نگو!....

بعداز رفتن آرش؛فرهاد بسمتم اومد و روی تخت 

نشست و خیلی آروم سیگارش رو روشن کرد!....

شوكه شده بودم و فقط گریه میکردم!.....

فرهاد بیش از حد آروم بود و این ترس و دلهره‌ ى منو

 بیشتر میکرد!...

به سمت من برگشت و پوزخندی زد و گفت : لباساتو 

میپوشی گم میشی خونه مادرت ! فردا میای محضر و

 توافقی طلاقت و میگیری!...

باناباوری نگاش میکردم‌. اشكهام متوقف شدند و

با لکنت زبون گفتم : ف...ف...ففرهاد..مـ...مـمممن

زنتم !!! دیشب ....خدای من دیشب چطور اون اتفاق 

افتاد؟!...

باز پوزخند زد: دیشب یه شب عالی رو با ارش داشتى!

بااین حرفش جیغ كوتاهى كشیدم و باز شروع به گریه 

 کردم:خدالعنتت كنه!...تو باعث تموم بدبختیهامى!...  

وقتى اون بمن تجاوز میكرد تو كدوم گورى بودى؟!... 

انقدر مست بودى اونو ندیدى كه منو از پله ها آورد 

بالا!...بخدامن حتى راضی نبودم !... لعنتى بهم شربت 

داد!...نمیدونم تو اون شربت چی بود!...به خدا یادم

نیست!...

و زار زار گریستم!...

 خفه شو دنیا!...هیچی نگو!میدونم تو راضی نبودى!

هنوز انقدر پست نشدم جلوى خودت دروغ بگم!...

اما انتطار نداری که بازبتونم باهات زندگی کنم ؟!...  

و هربار نگات میکنم یاد شب بیاد ماندنى تو و آرش  

بیفتم؟!پاشو لباساتو بپوش برو خونه ات !فردا بیا 

محضر و یا چمیدونم دادگاه!...

 چطور میتونی تواین وضع تنهام بذاری؟!....

 بغل ارش دیشب کمت بود؟! نکنه میخواى منم الان 

تشویقت كنم!

باتمام قدرتی ک داشتم محکم زدم تو گوشش و فریاد

زدم: تومقصری!... اگه توى نامرد دیشب منو نمیزدی 

و از این خونه بیرون میبردی این اتفاق نمیوفتاد...ازت 

متنفرم حالم از توى بیغیرت بهم میخوره!....

چشماش بخون نشست و بسمتم حمله کرد.شدت

ضربه هاش انقد زیاد بود كه حس کردم بدنم بی حس 

شده و توان مقاومت نداشتم !...

باباز شدن درو وارد شدن ارش باز بی هوش شدم !...

نمیدونم چقدخواب بودم اما وقتى که بیدارشدم، 

لباسهام تنم بودند.

به اطرافم نگا‌کردم.اتاق تاریک بود.به سختی ازجام 

بلند شدم . چادرم گوشه ی اتاق افتاده بود!...
 
بسمتش رفتم...بادستای کم جون و لرزونم چادر و بلند 

کردم...بابه یاد اوردن اتفاق دیشب بازگریه کردم وچادر 

و روی زمین انداختم: من دیگه پاک نیستم نمیتونم این 

چادر و سرم کنم!...

چادررو برنداشتم و ازاتاق خارج شدم...چندتا دختر و 

پسر توسالن پایین  نشسته بودن و باهم میگفتن و 

میخندیدند.

 فرهاد مشغول پچ پچ کردن توگوش همون دختر دیشبی 

بود...

بدون اینکه بهشون توجه کنم بسمت در خروجی رفتم.

همه شون با تعجب ب سرو صورت وضعم نگا میکردند.

 دلیل نگاههاشون رو نفهمیدم !...حتما دلشون بحالم 

سوخته بود!...

 آرش بسمتم‌ اومد و گفت :بذار کمکت کنم!...

تموم نفرتمو تو چشمهام ریختم وگفتم : میدونم خدارو 

نمیشناسین و اعتقادى بهش ندارى اما ازخدامیخوام 

بلایی ک سر من اوردی سرناموست بیاره!....

آرش باخشم به سمت فرهاد برگشت و بعد با سرعت

از خونه خارج شد.

منم باقدم هایى سست و نامیزون بسمت خیابون رفتم.

اولین ماشینی که جلوم ایستاد، سوارشدم.

 راننده بسمتم برگشت و گفت :حالتون خوبه خانم؟!

 به این ادرس برین لطفا ! 

تمام طول راه بی صدا اشک میریختم،تااینکه

راننده جلوی درخونه مادرم نگه داشت!

از ماشین پیاده شدم و زنگ خونه روزدم.مامانم مثل 

همیشه باصدای ارومش جواب داد:کیه؟؟؟

 منم مامان !...لطفا درو باز کن!

 خوش اومدی گل مامان!

باباز شدن در وارد خونه شد،مادرم ب سمتم اومد 

بادیدنم جیغ بلندی کشید و گفت:کی این بلارو 

سرت اورده؟!

 میخوام حموم گنم مامان

 كار فرهاده؟!...آره مامان؟!...فرهاد این بلا رو 

سرت  آورد؟!....فرهاد زده ؟؟؟؟؟

 بذار حموم کنم بعد حرف میزنیم.

وارد حمام شدم و شروع ب کندن لباسام کردم.بادیدن‌ 

کبودی های رو بدنم فرهاد و لعنت کردم!...

لعنتى بدجور‌کتکم زده بود!....

ب سمت آینه ى حمام رفتم و با دیدن صورتم جیغ 

خفه ای کشیدم.

صورتمو داغون کرده بود!... الان میفهمم چراهمه 

اونطور با حیرت و تعجب نگام میکردن.....

خدایا!...چرا هرچى میشورم پاك نمیشه؟!...چرا از

این نجسی خلاص نمیشم!....

خدایا تو میدونى نه؟!...تو میدونى من گناهى نكردم!...

بى پناهم ؛تو پناهم باش!...

 به مادر بیچاره ام ‌گفتم‌ كه بافرهاد بحثم شده و دیگه  

نمیتونم‌  باهاش زندگی کنم !

مامانمم که کم و بیش از رفتار فرهاد باخبر بود،

 اعتراضی نکرد!...اما اصرار داشت بخاطر کتکهایى

كه خورده بودم شکایت کنم؛‌اما‌قبول نکردم !

دلم ‌نمیخواست کسی از اون روز نحس چیزی بدونه!

کار طلاقم خیلی سریع انجام شد،چون توافقى جدا

شدیم .

قبل از طلاق قرار بود یه ازمایش انجام‌بدیم‌ كه یه وقتى

من باردار نباشم،اما فرهاد گفت : مشکل داره و قادر به 

بچه‌دار شدن نیست و همه ى مدارک پزشکیشم ‌نشون 

داد و باکمک پارتى اشناهایى كه داشت، زودتر قضیه 

روتمام‌کرد !...

و من تو ده روز از فرهاد جدا شدم!...

باورش هنوز برام سخت بود!....

اما ‌باید قبول میكردم كه من حالا یه زن مطلقه بودم!....


✅دوماه بعد

با باز شدن در چشمامو باز کردم. مامانم بود!...با

لبخند کنارم روی تخت دراز کشید و بغلم ‌کرد.

چقد بوی تنش ارومم ‌میکرد... خودمو بهش چسبوندم

و زیرلب گفتم:دوستت دارم

خندید و محكتر بغلم كرد: منم دوست دارم ! میگم‌ !

خیلی عوض شدی!...

 نه مامان فقط خوابم میاد

 نه منظورم چیز دیگه اس!بگم ناراحت نمیشی؟!

 نه مامان بگو

 شبیه زنای حامله شدی! دنیا نکنه حامله ای و خودت 

خبر نداری! ای کاش ازمایش میدادی قبل طلاق!

باصدای بلند خندیدم و گفتم : مامان چی میگی ؟!

من الان ماهیانه امه!...

 کوفت دختره چش سفید!

بادیدن ناراحتی مامان خنده مو قورت دادم و سرجام 

نشستم.

مامانمم نشست و دستامو گرفت: دنیا خاله مریمت

 تا شش ماهگیش تو بارداریش پریود میشد!توخیلی 

عوض شدی !اشتهاتم باز شده ! هرروزم یه چیز هوس 

میکنی!

 وا مامان !این حرفاچیه ؟!...من چون ناراحتم زیاد 

میخورم! کسلیم هم بخاطر خواب زیاده

 اگه اینطوره بریم ازمایش بدیم؟!

 نه‌مامان !...خودتم میدونى  فرهاد مشکل داره!

 اما‌دکتر گقت ۴۰ درصد احتمال هست بتونه‌تورو 

بچه‌دار کنه!دنیا تا سه ماه نگذشته بهتره بری آزمایش 

بدی !اصلا حرف تو كت من یكى نمیره!...

وبعد از اتاق خارج شد.

سرجام دراز کشیدم و ب عکس پدرم نگا کردم :ای 

کاش بودی بابا...خیلی ب حمایتات نیاز دارم!...

دوروزگذشت و مادر مدام نق میزد ک ازمایش بدم. 

خودمم کم کم شک کرده بودم و داغون ترشده بودم 

اگه من از ارش حامله شده باشم ، چی؟!

با دلهره نوبت دکتر گرفتم و تنهایی رفتم .

ازش خواستم برام ازمایش خون بنویسه که خیالم

 راحت باشه

 خانوم دنیاسرمدی

بادلهره بسمت منشی رفتم. پاهام یارى نمیكرد.گفتم:منم

لبخندی زد و گفت:مبارکه گلم جواب مثبته

سر جام خشک شدم !نمیدونستم‌چیکار کنم.

 خانم حالتون خوبه؟!

 من حامله‌ام؟؟؟

 اره عزیزم‌مبارک باشه!

برگه‌را‌با‌ ناباوری گرفتم و از ازمایشگاه‌ خارج شدم .

بسمت مطب دکتر برگشتم و سریع وارد شدم.

خانم دكتر بادیدن ام‌ گفت:حالت خوبه؟!

 میگن من حامله‌ام

 اینکه خیلی خوبه ! مبارک باشه گلم! بده جواب 

ازمایشت روببینم!

برگه‌را بدست دکتر دادم و کنارش‌نشستم.

لبخندی زد و گفت : یه سونوگرافی برات می‌نویسم 

بدونیم این خوشکل خاله چند وقتشه؟!

 من نمیخامش...نباید بدنیا بیاد...من‌باید سقطش 

کنم!

خانم‌ دکتر عینکش راروی میز گذاشت و گفت:اع!...

این چه حرفیه؟!...چرااین حرفو میزنی؟!همه آرزو دارند

جاى تو باشند!....

 من نمبتونم نگهش دارم..طلاق گرفتم!...

 از دوس پسرته؟!...

 نه بخدا...از شوهرمه ولی موقع طلاق فکر نمیکردم‌ 

حامله باشم!

 مگه میشه؟! چرا ازمایش ندادی؟؟؟ چند وقت طلاق 

گرفتی؟؟؟

 دوماه

 پریود‌ نشدی؟!... شک نکردی؟!....

 ارثیه توبارداری پریود میشیم. واسه این باخبر

 نشدم ! توروخدا‌کمکم کن!

 اول بایدسونوبگیری ببینم بچه ات چند وقتشه!
 
 میشه سقطش کرد؟!خانم دکتر عموهام بفهمن 

من حامله ام میکشنم!هیچکی باورش نمیشه اگه 

بگم از شوهرمه ؛ ولی بخدا از خودشه!

 اروم باش عزیزم!‌اروم باش !برو یه سونو انجام 

‌بده ! بعد راهنماییت میکنم!

برای فرداساعت ۷ غروب نوبت سونوگرافی گرفتم.

تمام شب نتونستم بخوابم!...ازفکر اینکه ارش فقط با

یه رابطه منو باردار کرده ، داشتم دیونه میشدم!

 خدای من !....این چه بلایی بود سرم اومد؟!...

انقدر فکرکردم و گریه کردم که دم‌ دمای صبح خوابم

 برد‌.

باحس کردن چیزداغ وتلخی توگلوم از خواب پریدم ‌و 

بسمت دستشویى دویدم.

 مامانم تو سالن باهام روبرو شد؛بی اختیار هولش 

دادم و رفتم‌تو دستشویى!

یكسره عوق میزدم‌ ولی غیراز یکم اب تلخ و داغ چیزی 

از معده ام خارج نشد...

عالیه ویارمم شروع شده بود....گند بزنن ب این شانس...

مادر دنیا 

بادیدن دنیا تواون وضع قلبم‌درد گرفت...خدایا یعنی 

واقعا دخترم حامله است؟

پشت در دستشویى منتطرش شدم . عوق زدنهاش

حالم و بدتر میکرد، طاقت نیاوردم و به دردستشویی 

زدم:دنیا!...مامان...حالت خوبه؟!

سکوت

 دنیانگرانم‌کردی دختر!

باصدای ضعیفی‌گقت: خوبم مامان !برو !...میام!

 درو باز کن دنیا

 الان میام

بعد از دودقیقه در بازشد.رنگش حسابی پریده بود.

بسمت اتاقش رفت.دنبالش رفتم و دستش روکشیدم : 

چیشده؟؟؟

 مامان حالم‌خوب‌نیست !...ولم‌کن

 ازمایش‌انجام‌ دادی‌دنیا؟!

مامان توروخدا‌تنهام ‌بذار!

 باتوام دنیا...ازمایش دادی؟!

یه دفعه کنترل خودش رو از دست داد و محکم زد 

توصورتش:اره حامله ام !بدبخت شدم مامان !

حامله ام!

خشکم زد!فکرش رو هم نمیکردم چیزی ک ازش 

میترسیدم ، سرم اومده باشه!...روی زمین کنار در 

نشستم: باید بندازیش!....

دنیاروبه روم نشست و گفت: می اندازمش! امروز وقت 

سونوگرافی دارم!نباید زنده بمونه 

 باید بجنبیم تا شکمت بزرگ نشده !ساعت چند 

میری سونو؟!

 هفت!بعدشم  میرم دکتر!نوبت دارم ! کمکم میکنه 

سقطش کنم!

 قبول کرد؟؟؟

 اره
 
درحالی که سعی میکردم گریه نکنم ازجا بلند شدم و 

بسمت دراتاق رفتم .

قبل خارج شدن بدون اینکه برگردم و ب دنیا نگا کنم 

گفتم:ببا یه چیزی بخور حالت جا بیاد رنگت پریده

 چشم







نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر