قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 7 شهریور 1397 ، 02:38 ب.ظ

دنیا

نمیدونم بخاطر كنكى كه خوردم بود یا نه!...از خستكى 

بیش از حد بود!...سرگیجه ى شدیدی داشتم!

چشمهامو چندبار باز و بسته کردم که تو یكى از این 

پلك زدنها وقتى چشمهامو باز كردم یک جفت پای سفید 

و خوش تراش زنونه جلوم دیدم كه ناخنهای مانیكور 

شده ى پاش رو یه لاک قرمز خوش رنگ زده بود 

وحسابی بهشون رسیدگی کرده بود!

سرم رو بالا اوردم و با پوزخند نگاهش كردم!یه تاپ 

شلوارک تنگ سورمه اى تنش بود!...از حق هم نگذریم 

صورت زیبایی هم داشت!

با همین كارهاشون شوهرهاى مردم رو مى قاپن و

مال خودشون مى كنند و احمقهایى مثل فرهاد دین

و ایمون خودشون رو هم  میبازند!

با ناراحتی،تحقیر و پوزخند نگاهش کردم که کنارم 

زانو زد و با لحن مثلا دلسوزى گفت:پاشو ببرمت اتاق 

مهمان و اونجا استراحت کن!

آره جون خودت!...مثلا الان برام دل سوزوندى!...

دستش رو گرفتم و آروم گفتم: من باید برم!...شوهرم 

الان نگرانم میشه!... خواهش میکنم کمکم کن!

من نمیتونم به فرهاد خیانت کنم!

دستش رو گرفتم و گفتم:من یه زنم و نگاه یه زن دیگه

 رو خوب تشخیص میدم!...مى دونم كه تو از خداته من 

نباشم!...پس كمكم كن برم بعدش اون و این زندگى 

لعنتى مال تو!

صورتش رو جمع کرد و در حالی ک از جا بلند میشد 

گفت: خیانت نمیكنم حتى اگه به قیمت از دست رفتن 

زندگى خودم هم تموم بشه!...

متاثر نگاهش كردم: زنشی؟!

پوزخندی زد وگفت: نه اما وقتهایی که تو نبودی من 

بجات بودم!

مثل خودش پوزخند زدم و گفتم:من همیشه بودم!...

هیچ وقت تنهاش نزاشتم!...(و نگاه تحقیر آمیزى

بهش انداختم و گفتم)اون بود كه همیشه بخاطر شماها

تنهام میزاشت!...

اونم مثل خودم تحقیرآمیز نگاهم كرد و گفت: من باور

نمیكنم كیان شوهرت باشه!...

دست به سینه زدم:چون هر هرزه ى سر راهى رو جاى

من انتخاب نكرد متعجبى؟!...

آخه هركس كه بخودش برسه كه هرجایى محسوب 

نمیشه!...میشه آدای همسردارى!...شاید اگه تو مثل 

من بخودت می رسیدى الان من اینجا نبودم!...

__ چاییدى!...چیزى هم نیست روت بندازم!...نیست

كه با این آداب همسردارى جنابعالى الان من رو طلب

نكرده واس همین تو باید بیاى یادم بدى چطورى به 

شوهرم برسم!...اگه تونست دوسال به تو وفادار بمونه

خودم شخصا میام ازت آداب همسردارى رو یاد میگیرم!

و اخمم شدیدتر شد و گفتم:اون اصلا انقدر ارزش رو 

نداره كه من بخوام با یه هر...( نگاه تحقیر آمیزى بهش

انداختم و ادامه ندادم)بحث كنم!...حالا بگو کجا باید 

برم؟! 

اوه اوه!...از گوشهاش دود میزد بیرون!...اگه ترس از 

كیان نبود،پوستم رو قلفتى كنده بود!

سمت دیگه ی سالن رو نشونم داد وگفت:اونجا!

به سمت اتاقى كه نشون داد رفتم که فقط توش کمد 

دیواری بود و یه جالباسی که کل دیوار و گرفته بود 

خواستم درو ببندم که با پا جلوى درو نگه داشت

و چون من كنار رفتم ،وارد اتاق شد و در یکی از کمد 

ها رو باز کرد و تشک و پتو و بالشتی دراورد و گوشه
 
ی اتاق گذاشت وگفت: رواینا استراحت کن!

جوابش رو ندادم و اونم دیگه چیزى نگفت و از اتاق 

خارج شد و درو پشت سرش بست!

درحالیکه کیاناز رو تو بغلم گرفته بودم تشک رو پهن 

کردم و همراه کیاناز دراز کشیدم!

چقدر دلم براش تنگ شده بود!...محکم بغلش کردم 

و به چند دقیقه هم نکشید که خوابم برد!...

حالا مسكن همه ى درد هام كنارم بود!......


فرهاد

باید زودتر از ایران میرفتم!...حتما تا الان به پدرم هم 

شک کردند!

گوشی ام رو برداشتم و خواستم به پدرم زنگ بزنم 

که موبایلم زنگ خورد!...

شماره ناشناس بود!...با تردید جواب دادم:بله؟!

 سلام اقا فرهاد!...حمیدی هستم!... دوست 

پدرتون !...ایشون بمن گفتن بهتون بگم به هیچ 

عنوان به شماره اش زنگ نزنید!کیان ازش شکایت 

کرده و گویا خانم سابقتون قبل اومدن پیش شما 

برای کیان پیغام گذاشته!...الان  اولین کاری که

 میکنید اینکه خط وگوشی خانمتون رو جایی دورتر

 از منطقه ای که اونجا هستین نابود کنید و بعدشم 

تا اطلاع ثانوى بیرون نرین تا من کاراتون رو اماده 

کنم!...فقط یه عکاس فردا میفرستم ازتون عکس بگیره 

برا شناسنامه و پاسپورت!...

 باشه!... مرسی

حمیدی رو چند باردیده بودم!... از ادمهای خلافکاری 

بود که پدرم گاهی باهاش کار میکرد!

یاد حرفش افتادم که گفت زن سابقت قبل اومدنش

 برای شوهرش پیغام گذاشته و باعصبانیت از جان

بلندشدم و بسمت اتاقش رفتم که تو سالن سولماز

جلوم رو گرفت و گفت:ساعت سه شد نهارو بکشم؟!

صبر کن!...باید اول ببینم چرا اونکارو کرده؟! 

چه کاری؟!

 داخل نیا و دخالتم نکن!

درو باز کردم و خواستم محکم درو ببندم که دیدم 

جفتشون اروم کنارهم خوابیدند.

درو بی سر و صدا بستم و بسمتشون رفتم 

کیاناز مثل جوجه تو بغل دنیاخوابیده بود و دنیا هم 

جوری بغلش کرده بود كه انگار میخواست ازش فرار

کنه!

 کنارشون روی زمین زانو زدم و بصورت دنیام خیره 

شدم !.،،چقدر دلم براش تنگ شده بود!...

رد،سیلی که به صورتش زدم هنوز معلوم بود!دستم 

رو به سمت صورتش دراز کردم و سرانگشتهام تازه 

صورت ورم کرده اش رو لمس کرد که تکونی خورد و 

زیر لب زمزمه کرد:خوابم میاد کیان!...

با شنیدن اسم کیان انقدر عصبی شدم که نفهمیدم 

چطور با دستم کتفش رو به عقب هول دادم و اون 

بیچاره وحشت زده ازجاش پرید!...

هنوز گیج خواب بود ولی کاملا رنگش پریده بود! 

لبش رو با زبونش ترکرد و با ترس بیشتری به خودش 

و من نگاه کرد!

یقه ى مانتوش کاملا باز بود؛ چون داشت به کیاناز 

شیر میداد و همین كه نگاه من رو روش دید فورى 

خواست یقه اش رو جمع كنه که بهش نزدیک تر شدم 

ودستهاشو گرفتم كه با وحشت لب زد: ولم کن!

صورتم رو به صورتش نزدیک تر کردم و گفتم: چرا؟!... 

گناهه؟!...

انگار با گفتن این حرفم جراتش رو بیشتر کرد!

خیره نگامه کرد و گفت:اره گناهه!...من زن مرد دیگه 

ای ام!... میفهمی اینو؟!

با این حرفش بازوش رو گرفتم و بلندش کردم و اونو

 به دیوار زدم که اخ ارومی گفت !

دلم میخاست بیشتر از این اذیتش کنم وحرصم رو

سرش خالی کنم!...

پس بهش نزدیک تر شدم!... کاملا بین من و دیوار 

گیرکرده بود و از این همه نزدیکی به نفس نفس افتاده 

یود!

سرم رو به سرش نزدیک تر کردم و در حالی که داشتم 

به یقه ى بازش نگاه میکردم؛ گفتم:سرتو بالا بگیر!

خودتم میدونی هرکاری که الان بخوام رو میتونم انجام 

بدم!

با این حرفم سرش رو بالا اورد و با چشمهای اشکی 

نگام کرد!

نگاهمو ازش گرفتم وباز به یقه اش خیره شدم که 

دوباره به حرف اومد:مردونگی هم تو وجودت نیست !

من ناموس کیانم و با زنهای هرزه ی اطرافت فرق دارم

دیگه داشت کم کم عصبانیم میکرد!...

با دستم فکش رو محکم گرفتم و سرش رو بالا آوردم 

و گفتم:با من درست حرف بزن! نکنه یادت رفته که 

تو قانون زندگی من زن زبون دراز جایی نداره!

ولی تو قانون زندگی جدید من ساکت شدن جایی 

نداره!

پوزخندی زدم و گفتم:خوب شیرت کرده!...نترس از 

اول ادمت میکنم !...وقت زیاده برای ادم کردنت! 

تا چند روز دیگه از اینجا میریم!... اونم یه جای دور 

اونوقت میخوام ببینم چیکار میخای بکنی؟!

دستم روبسمت یقه اش بردم!... دلم بی قرار لمس 

تنش بود!... بدون این لباسهای مزاحم!...

تو این مدت حسابی دلتنگ شبهایی بودم که تا

صبح تو تختم نگهش میداشتم !

با برخورد دستم به زیر گلوش اشکهاش سرازیر شد!

بار اولی بود که وقتی لمسش میکنم گریه میکنه !...

حس بدی بهم دست داد و با عصبانیت از دیوار جداش 

کردم و یه بار دیگه به دیوار کوبوندم که از درد صورتش 

جمع شد و با حرص فریاد کشیدم: چرا گریه میکنی 

لعنتی؟!انقدر عاشقشی که من لمست میکنم اینجور 

میشی؟!جفتتون رومیکشم!...دنیا کاری میکنم حسرت 

بدل دیدن هم بشین حالا ببین!....

ولش کردم که سر جاش سر خورد و از اتاق خارج 

شدم!...

سولماز روبه روی در اتاق ایستاده بود و چشمهاش 

بارونی بود!

به سمتم اومد !...نفس نفس میزدم!... دستش رو 

روی سینه ام سمت قلبم گذاشت وگفت: اروم باش 

نباید انقدر زود عصبانی بشی!...

پسش زدم: حالم خوب نیست سولماز برو کنار!....

اما اون دوباره بهم چسبید:من اینجام تا هر وقت 

حالت خوب نیست حالت رو خوب کنم!

روی پنجه پا ایستاد و لبش رو روی لبهام گذاشت...


اروم لبهامو مى بوسید!چقدر این دختر ظرافت داشت 

و من تا بحال متوجه نبودم!

به کمرش چنگ زدم که یک لحظه لبهاش بیحرکت روی 

لبهام موند و من با حرص شروع به بوسیدن لبهاش 

کردم !داشتم نفس کم میاوردم که با باز شدن در اتاق 

سولماز فورى ازم جدا شد!

عصبی به سمت راستم برگشتم که دیدم دنیا در حالی 

که کیاناز رو بغل کرده درو باز کرده و بما خیره شده!

نمیدونم چرا اما دست پاچه شدم و دنیا به شدت 

ابروهاش رو در هم كرد وگفت: خودشو کثیف کرده 

مای بیبی تو ساکم هست میشه ساکم  رو بدین!...

سولماز به سمت دیگر سالن رفت و ساک دنیا رو 

برداشت و به دستش داد و گفت:سرویس بهداشتی 

اون قسمت سالنه!

بدون هیچ حرفی ساک رو داخل اتاق گذاشت و به 

سمت سرویس بهداشتی رفت.

سولماز به سمتم اومد و در حالیكه لبش رو به دندون 

مى گرفت ، گفت: مارو دید!

اخمی کردم وگفتم: بذار ببینه، برام مهم نیست !...

غذاشو بده و بیا تو اتاق کارت دارم!

با شیطنت لب به دندون گرفت و لبخندی زد و گفت: 

چشم عزیزم!...
.
.
.
دنیا

کیانازو سریع شستم و وارد اتاق شدم و درو محكم به

زدم و شروع  به غر زدن کردم !

مرتیکه بی حیا خحالتم نمیکشه اینکارو اینجا

میکنه!...یه پاش لبه گوره و دست ازاین کثافت 

کاریاش برنمیداره!...

کی پاش لبه گوره؟!

باعصبانیت به طرف اون دختره جلف برگشتم :

همون کسی که تازه داشتی باهاش عشق بازی 

میکردی!

سینی غذارو روی زمین گذاشت وگفت:چی میگی تو؟!

همینکه شنیدی !...اون مریضه !..چیز زیادی 

تا مرگشم نمونده!...بهش بگو جاى این كارا بره 

توبه كنه!...

اشک از گوشه چمشش روی گونه های برجسته و 

خوشکلش سرازیرشد.

باتعجب نگاش کردم یعنی انقدر دوستش داره...

بهم نزدیک شد و گفت:میدونی میخواد بمیره وانقدر 

خونسردی؟!

پوزخندى زدم و گفتم:اععع!...عاشقم بود و داشت 

منو مى كشت؟!...اون به درك!...عاشق منه كه جلوى

چشم من با تو كثافتكارى مى كنه؟!...نخیر خانوم!...

اون فقط زندگی منو نابود کرده!...اى كاش یه بار بود 

اما نه یه بار اونم دوبار؟! انتطار داری عاشقش باشم؟!

اون عاشقته!

قهقهه ى آرومى زدم و گفتم: یه زمانى منم عاشق بى 

لیاقتش بودم !...خودش پسم زد!...الان من فقط عاشق 

شوهرمم نه اون!

ازم فاصله گرفت و از اتاق خارج شد!...نمیدونم 

چرا با اینكه سر سوزن بهش حس نداشتم اما با

دیدن اون صحنه اعصابم خراب شد!...

حداقل میتونستى یه مدت جلوى خودت رو نگه دارى

تا شاید نظر من عوض بشه!...

بی اهمیت به زر زر كردن اون دختره ى مزخرف به 

کیاناز شیر دادم و وقتى حسابى سیر شد، اسباب 

بازیهاش رو جلوش انداختم و به سمت سینی رفتم 

وشروع به خوردن کردم!

بوی غذا بدجوراشتهام روتحریک کرده بود!...

فرهاد

روی تخت دراز کشیده بودم که سولماز وارد اتاق شد،

بادیدن چشمهای سرخش روی تخت نشستم و گفتم: 

چیشده؟!

خودشو به من رسوند و محکم بغلم کرد!

ازکارش تعجب کردم و در حالیكه اونو از خودم جدا

و به صورتش نگاه مى کردم پرسیدم:چیشده؟؟

سرش رو پایین انداخت و با شدت بیشتری گریه 

کرد!

از گریه کردن زن جماعت متنفربودم !...سرش رو بالا 

گرفتم و گفتم: چته؟ دنیا بهت چیزی گفته؟

باسرگفت نه !....بیشتر عصبی شدم و غریدم:پس 

چرا گریه میکنی؟

به صورتم زل زد و گفت:منو با خودت ببر

چرند نگو سولماز!... خودتم میدونی نمیتونم ببرمت!...

تنهایی از پس دنیا بر نمیای خودتم میدونی!

تو نگران ما نباش

چرا به من نگفتی؟؟

چی رو؟؟

مریضی ات رو

اخمی کردم و اونو از خودم جداکردم و از روى تخت 

بلندشدم و به سمت در رفتم كه دنبالم اومد و بازوم 

رو گرفت و گفت:بذارکنارت بمونم!...خواهش میکنم

به سمتش برگشتم وگفتم:غروب عکاس میاد تا از 

من و دنیا عکس بگیره !...برامون مدراک جعلی درست 

میکنن که بدون دردسر از ایران خارج شیم!

__ پس من چی؟!

نمیدونم چرا اما احساس کردم باید باز بی رحم بشم 

اینبار نه براى خودم!...بلكه براى اون!...تو چشمهاش 

نگاه کردم وگفتم : تو از اولشم تو زندگی من جایی 

نداشتی!

بهم نزدیک تر شد!...با اون چشمهای جذابش بهم 

خیره شد و خیلی اروم لبهاشو روی لبهام گذاشت و 

اروم شروع به بوسیدنم کرد!...

مى خواستم ازم دل بكنه!...اما اون دختر قلبى به 

وسعت دریا داشت!...

منم با كمال میل همراهیش کردم!... دلم ارامشی از 

جنس سولماز میخواست !

درحالیکه اون میبوسیدم بسمت تخت هدایتش كردم و 

اروم روی تخت انداختم و روش خیمه زدم !.......


کیان

هوا تاریک شده بود و هنوز از دنیا خبری نبود!...

پلیس هم به دنبالش بود!...اما هنوز شواهدى 

سرنخى و یا هرچیز دیگه اى پیدا نکرده بودند!...

وکیل ستار هم اونو با قید وثیقه و سند ازاد کرد!... 

با اعصابى خراب درحال رانندگی بودم که هومن

گفت: ساعت دو شبه !...کیان برگردیم خونه!...

 نمیدونم کجاست !...هومن نگرانم!... میترسم 

بلایی سرش بیاره!...

نگران نباش!...اون از روى عشق این كارو كرده!

 نه هومن!...تو اونو ندیدی!...شرارت از سر و 

روش میبارید!...مطمئنم تا الان حسابی دنیا رو 

چزونده!...چه جسمى و چه روحى!... 

مى دونم!...میدونم چه حیوونى باید باشه كه 

دنیاى به این صبورى رو به ستوه اورده اما قبول كن

كارى از دستمون بر نمیاد!...بریم خونه یكمى 

استراحت كنیم با فكر و چشم باز حركت بعدى رو

انجام بدیم!...

دیگه با هومن حرفی نزدم ولى ماشین رو به سمت 

خونه هدایت كردم!...

خوب شد هومن با ماشین خودش اومد!....

بعد نیم ساعت به خونه رسیدیم و به محض وارد 

شدن فاطمه خانم با سر و وضع پریشونى به 

سمتمون اومد و گفت:چیشد؟!..پیداش کردین!...

هومن فاطمه خانم رو بسمت تخت برد و گفت: 

چرا تا الان بیداری مادر،!

 دل نگرانشم پسرم!...معلوم نیست اون نامرد تا 

الان چقدر دنیا رو اذیت کرده!....

اذیتش نمیکنه!..خیالتون راحت!...من بهتون 

قول میدم زودتر پیداش کنیم!...

دستهاشو عاجزانه به سمت آسمون گرفت و نالید:

خدا کنه !...میترسم از نبودش دق كنم !...طاقت 

ندارم باز چشم انتظارش باشم!...

طاقت دیدن حال مادر دنیارو نداشتم!...

نمیتونستم مثل هومن ارومش کنم!...خودم یکی 

رومیخواستم تا ارومم کنه!...

به سمت اتاق خوابمون رفتم و وارد اتاق شدم 

ودرو از داخل قفل کردم و با لباس های بیرونم

 خودم روروی تخت انداختم!...

 بالشت دنیا رو بغل کردم و بوییدم!...بوی دنیا 

رو میداد!...محکم بالشت رو در آغوش كشیدم 

و به قطره های سمج اشک اجازه دادم بالشت 

خوشبوی دنیامو خیس کنند!

 تلفنم رو از جیبم بیرون اوردم و وارد گالری شدم!

با دیدن عکسهای دنیا بغضم شدیدتر شد!

__دلم برات تنگ شده بى معرفت !....چرا خبرم 

نکردی؟! چرا نگفتی ستار تهدیدت کرده،چرا فکر 

کردی نمیتونم ازت حمایت کنم؟!... دنیا؟من طاقت 

دوری تو و کیانازو ندارم اینجورى کم میارم!...

انقدر با عکسهاش درد و دل کردم که نفهمیدم کی خوابم برد؟!.......


دنیا

با حس گرسنگی از خواب بیدار شدم!... چقدر من 

این روزا خوابم زیاد شده بود؟!....

به ساعت مچی ام نگاه کردم!..،ساعت سه ى نیمه 

شب بود!...

من چقدر خوابیده بودم؟!...احساس گرسنگی از

خواب بیدارم کرد!

روسری ام رو روی سرم درست کردم و اروم از اتاق

 خارج شدم!

همه خواب بودند!... با فکر اینکه میتونم الان فرار 

کنم،به سمت درسالن رفتم! 

دسته دررو اروم کشیدم که دیدم در قفله!...پس 

با ناراحتی تو سالن برگشتم كه صدای قار و قور 

شکمم دراومده بود!

به سمت سالن اشپزخونه رفتم!....در یخچال رو 

باز کردم و  با دیدن سالاد الویه لبخند تلخى زدم 

و ظرف سالاد رو بیرون اوردم و کیسه نون رو هم 

روی میزگذاشتم و شروع به خوردن کردم !

باورم نمیشد انقدخوشمزه باشه !....

همینجور مشغول خوردن بودم که احساس کردم 

حالم داره بهم میخوره!

با عجله از جام بلند شدم که هجوم مایع تلخی رو 

تو گلوم احساس کردم و با عجله بسمت سرویس 

بهداشتی رفتم و هرچی خورده و نخورده بودم 

رو بالا اوردم!...

 انقدر عوق زدم و بالا اوردم که حس کردم جونی

ب تنم باقى نمونده!

صورتم رو شستم و با حال زاری از سرویس 

بهداشتی خارج شدم !

با دستم دهنم رو پاک کردم که سرم به جای گرم 

وسفتی برخورد کرد!

سرم رو بلند کردم و با دیدن فرهاد با بالا تنه ی 

لخت جیغ خفه ای کشیدم و به عقب برگشتم 

که به دیوار خوردم!

 نزدیک اومد و با حالتی نگران گفت:خوبی؟

چرا عوق میزدی؟؟

سرم رو پایین انداختم وگفتم:نمیدونم فکر کنم 

از استرس باشه!...

بهم نزدیک تر شد و گفت:چرا بهم نگاه نمیکنی؟!

جوابش رو ندادم که دست گرمش رو زیر چونه ام 

گذاشت و سرم رو بالا اورد و آروم گفت:تو چشمهام 

نگاه کن!...

با چشمهای اشکی ام نگاهش کردم!....به صورتش 

خیره شدم !...چقدر تو این چند وقت عوض شده 

بود؟!...تو این مدت بین موهای فوق العاده 

سیاهش چند تا تارموی سفید هم به چشم میخورد 

كه انگار جذابترش كرده بود!....

بغضم رو بلعیدم و گفتم: فرهاد!....

باز هم نزدیک تر اومد؛بطورى كه کاملا نفسهاش 

روروی صورتم حس میکردم!... 

خودم روجمع و جور کردم که گفت:جون فرهاد؟!

با بهت بهش نگاه کردم!... جون فرهاد ؟!!!!.... 

تا حالا تو اون همه مدت زندگیمون اینجور جوابم 

رو نداده بود!....

جون فرهاد رو فقط به دوست دخترهاش اون هم

نه به همه به اون دوست دخترهاى خاصش 

میگفت !...

نفسش رو تو صورتم فوت کرد!...فهمیدم داره از

این لحظه ها لذت میبره!!!

 اما باید خودمو کنترل کنم تا عصبانی نشه!تجربه 

 نشون داده روى مرد جماعت نرمش بهتر جواب 

میده تا پرخاش!....

نگاهش کردم و آروم گفتم:چی از من میخوای؟؟

خودت رو میخوام!.... دخترم رومیخوام!...

میخوام باز با هم باشیم!...

 اما فرهاد!....من ازدواج کردم!

_طلاق میگیری !...همونجور که از من طلاق گرفتی!

__ اما...اما....(مردد بودم بین گفتن و نگفتن اون 

جمله ام؛اما گفتم) من دوستش دارم!....

یكباره رنگ نگاهش عوض شد و دستش از چونه ام 

بسمت گونه ام رفت!...

انگشتهاش رو روی گونه ام نوازش وار تکون مى داد!....








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر