قادر رنجبر نظرات جمعه 9 شهریور 1397 ، 09:51 ق.ظ

با وحشت بهش نگاه میکردم که یك مرتبه گلوم رو با 

دستش محکم گرفت و فشرد!

هول و دستپاچه دستم رو روی دستش گذاشتم وگفتم: 

دستت رو بردار!...

براى خودم نمی ترسیدم!...فقط به فكر دخترم بودم!

اگه من میمردم اون بى لیاقت دخترم رو مى گرفت و 

با خودش میبرد!...اون لیاقت بزرگ كردن دختر من 

رو نداشت!....اون یه حیوون بود كه با حیوونهایى

مثل خودش زندگى مى كرد!...

رگهاى گردنش برجسته شده بود و رنگ چشمهاش 

به رنگ خون دراومد و از لابلاى دندونهاى كلید شده 

اش غرید: تو غلط میکنی اونو دوس داشته باشی !

تو به عشق دارى و یه شوهر!...من عشق اول و اخر

توام!...

 تو چى؟!...من عشق چندمت بودم؟!...بعد من چند

نفر اومدن؟!...تا كجا پبش رفتى؟!...

اشاره به اتاق خوابشون كردم و گفتم:هنوز آدم نشدى

مى گى منو میخواى اون وقت جلوى چشم من با اون

دختره اى!...انتظار چیو دارى از من؟!...

 انتظار همون دنیاى سابقم رو!...همون زن چشم

و گوش بسته ام رو!...لعنت به كیان!...لعنت به اون 

كه چشم و گوش تو رو اینطور باز كرد!...

دستش از دور گردنم جدا شد و به دیوار كنارم تكیه

 داد و نالید:زندگیمو ازم گرفت!...جونشو میگیرم!... 

پوزخندى روى لبم نشست  و گفتم:اون زبون منو باز

كرد؟!...نخیر آقا!...تو باعث شدى چشمهاى من 

باز بشه!...تو نگاه منو به دنیا تغییر دادى!...البته

باید یه تشكر كنم ازت چون تو باعث شدى كه اون 

دنیاى احمق بمیره و یه دنیا زاده بشه كه بلد باشه

زن هم شعور داره زن هم شخصیت داره!...به زن هم

بها میدن اگه طرفت یه مرد باشه!...نه یه نامرد!...

تیز نگاهم كرد!...حال ندار بود!...كاملا معلوم بود!...

 دنیا!...من تو رو به اون مرتیكه نمیدم!...تو تا اخرش

مال خودم میمونى!...

اون دختره عاشقته!...از رفتار و كردارش معلومه! 

چرا وقتى اینطور بهت مى رسه و خدمات میده 

باهاش ازدواج نمیکنی؟!... اون تورو همه جوره تامین 

میکنه !من هیچ وقت براى تو اون دنیای گذشته نمیشم! 

حتى اگه به زور نگهم دارى!...اینو تو گوشهات فرو 

كن!... 

پوزخندی زد و گفت: نگران اون نباش!..،اونم کنار تو

نگه میدارم !...خودت میدونی و علایق منو مى شناسی 

که من با یکی نمیمونم!

نگاهم نفرت برانگیز تموم وجودش رو جستجو  كرد و 

گردنى زدم و از کنارش رد شدم و به اتاق جدیدم پناه 

اوردم!

دهنم طعم تلخی گرفته بود!...کیاناز رو بغل کردم وبی 

صدا گریه کردم،انقدر كه نفهمیدم كى خوابم برد.....


فرهاد

صبح با به صدا دراومدن زنگ رو به سولماز کردم 

وگفتم: اول برو ‎درو باز کن!... بعد دنیا رو بیدار کن 

و بهش بگو عكاس اومده میخواد ازش عکس بگیره!

 چشم!...

با صورتی بغ کرده به سمت در رفت و بعد چند دقیقه 

به همراه حمیدی ویک پسر جوان که ساکی در دست 

داشت وارد سالن شدند و من به استقبالشون رفتم !...

سولماز هم به سمت اشپزخونه رفت وبعد چند دقیقه با 

سینی شربت وارد سالن شد!

پسر جوونی که همراه حمیدی اومده بود ، بدجور تو نخ 

سولماز رفته بود و انگار یواش یواش داشت می رفت رو

اعصابم!

اخمی کردم و با صداى عصبی گفتم: خانم 

تشریف ببر و دنیا رو بیدار کن!...

‎سولماز که از لفظ خانم جا خورده بود با بهت بهم 

خیره شد که ابروهامو در هم كردم و اخم غلیظى بهش 

‎کردم و با چشم و ابرو بهش اشاره كردم زودتر بره!

اون هم فورى بند و بساطش رو جمع كرد و به سمت 

اتاق دنیا رفت!...


 من هم اروم از جا بلند شدم وبه دنبالش به سمت اتاق

رفتم و پست سر سولماز وارد اتاق دنیا شدم!

دنیا با دیدنمون ‎اخمی کرد و در حالیكه نگاهش رو 

مى گرفت به کیاناز دوخت و من باهمون لحن عصبى 

كه با سولماز حرف زدم ، گفتم:سولماز ‎یه روسری خوب 

الان بهت میده و تو سرت میکنی و مثل بچه ى ادم  

میاى و عكس میگیرى؟!

سرش رو بالا آورد و گفت:میخواى منو كجا ببرى؟!

اینش به تو ربطى نداره!...فقط یادت باشه فكر فرار

به سرت نزنه!...بیرون خونه چهارتا قلچماغ نگهبانى

مى دن كه فقط منتظرن پاتو از در خونه بزارى بیرون

كه مثل سگ تو رو از هم بدرند!

و بعد رو به سولماز كردم و گفتم:تو نم دنبالم بیا كارت

دارم!

دنیا پوزخند صداداری زد که حسابی کفری ام کرد اما 

الان وقت عصبانیت نبود!

از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق خواب سولماز رفتم! 

سولماز هم مثل جوجه ای که دنبال مادرش راه میوفته 

‎بی سر و صدا وارد اتاق شد كه من به سمتش برگشتم!

 تونیک شلوارش یکم تنگ بود اما نسبت به بقیه ى 

لباسهاش خیلی گشاد بود!

رنگ عنابی خیلی بهش میومد!...به سمتش رفتم 

وروسری اش رو كمى جلوترکشیدم !

سرش رو بالا گرفت وبهم نگاه کرد!...ایروهامو در هم

كردم و گفتم :جلوی اون مرتیکه یکم مراعات کن!.... 

باچشاش داشت تورو میخورد!

‎چشمهاش برقی زد و بهم نزدیک تر شد و گفت:

غیرتی شدی؟!

 بى غیرت نبودم!...

‎نگاهش رنگ غم گرفت وگفت:توکه داری میری پس 

نیازی نیست روم غیرتی بشی!...بعد تو خدا میدونه 

اخر و عاقبتم چی میشه!...

‎چونه اش رو با دستم گرفتم و پیشونی ام رو به 

پیشونی اش زدم وگفتم:کی گفته قراره اینجا بمونی؟!

‎با تعجب به من نگاه کرد و گفت:منظورت چیه؟

همراه من میاى؟!

 پس دنیا چى؟!با وجود من قبول نمى كنه زنت بشه!

 تو كارى به اون نداشته باش!اون راهى جز

اطاعت نداره!حاضرى تا اخر عمرت زنى باشى كه

تنهاییهامو پر مى كنه؟!

اشک ازگوشه چشمش جاری شد و لبخندی زد و گفت: 

حاضرم!...

 شاید هیچ وقت عقدت نكنم!...در اینصورت هم باز

باهام میمونى؟!

 میمونم!...همینكه فقط بدونم مال توام برام كافیه!

 دنیا یرام از تو عزیزتره!..این ناراحتت نمیكنه؟!

لبهاش رو به لبهام نزدیک کرد و لب زد: مهم نیست!

‎از برخورد لبهاش به لبهام قلقلکم اومد و لبهاشو اسیر

لب هام کردم اما برخلاف میلم ازش جد اشدم و گفتم: 

پاسپورت داری؟!

 آره دارم!

 خوبه!...بریم یه روسرى به دنیا بده كه عكسش رو 

بگیره!...تو هم تو سالن نمیاى!...كار داشتى جلوى ا

آشپزخونه بمون و صدام كن!...

شیطون خندید و گفت: چشم!

‎و من به سمت سالن رفتم و بعد حدود ده دقیقه دنیا 

درحالی که روسرى مشکی سولماز رو به سر داشت 

وارد سالن شد و من رو به حمیدی کردم وگفتم: 

میتونید عکس رو بگیرین!...

‎پسری که همراه حمیدی بود از جاش بلند شد و ساکش 

رو باز کرد و وسایل عکاسی اش رو دراورد و بطرف 

دنیا رفت وگفت: لطفا کنار اون دیوار سفید بایستید!...

‎دنیا بدون هیچ اعتراضی به سمت دیوار رفت و ایستاد. 

پسر رو بمن کرد و گفت:تمام شد!...شمام تشریف 

بیارین!....

‎از جام بلند شدم و همونجایی ایستادم که دنیا ایستاده 

بود و از منم چند تا عکس گرفت و بعد شروع به جمع 

کردن وسایلش کرد!

‎به سمت حمیدی رفتم و گفتم: تا کی اینجا بمونم؟

 تا دوروز دیگه كه به سمت بندر حركت مى كنیم!

از اونجا شما رو به دبی مى فرستم!....

امنه؟

خیالت راحت !...کارمو خوب بلدم!

و بعد رو به پسر جوان کرد و گفت:پاشو بریم!....

بعد از رفتن حمیدی و پسر جوان به سمت حیاط رفتم 

و سیگارى روشن کردم و به اینده ى شیرینى كه در انتظارمون بود فکر کردم!.....


کیان

سه روزى مى شد كه از تنها عشق زندگى ام!...همه 

كسم!....دنیا خبر نداشتیم !

حالا بجز دخترم زنم رو هم  ازم گرفته بودند!...

 خوشبختانه هنوز خبر به گوش خبرنگارها نرسیده بود!

حوصله عکاسها و خبر نگارها و رسانه رو نداشتم!....

 مامورهای پلیس همه جا رو گشته بودند ولى هیچ 

خبری از دنیا و دخترکم نبود!...

تنها همدمم تو این روزها فقط عکسهاشون بود!....

حال فاطمه خانمم زیاد تعریفی نداشت و هومن تنها 

کسی بود که سعی میکرد تو این میون به ما روحیه بده !

هرچند اونم کم نگران نبود!...

باصدای فاطمه خانم از اتاق خارج شدم!

کیان مادر بفرما شام !

اومدم!

اصلا میلی به غذا نداشتم اما دلم نمیخواست با بیرون 

نرفتنم اونو بیشتر ناراحت کنم!...

 وارد سالن شدم که دیدم هومن و فاطمه خانم منتظر 

منند!... لبخندی زدم وکنارشون نشستم و هومن طبق 

معمول شروع به حرف زدن كرد تا كمى ما رو بخندونه!

 تازه داشت موفق میشد که تلفنم زنگ خورد !...

شماره ناشناس بود!...

با استرس خاصی که داشتم جواب دادم :بله

اقا کیان؟!

صداش فوق العاده وحشت زده بود!...

بفرمایید!

ببخشید من وارد سرویس بهداشتی شدم كه خانمی 

كه قبل من اینجا بود از من رژ لبم رو قرض گرفت و 

وقتى من پشت سرش وارد دستشویی شدم دیدم 

شماره شمارو نوشته وگفته به کیان زنگ بزن بگو

زنت رو دارن میبرن بندرعباس!....

از جام بلند شدم وگفتم:شما الان کجا هستین؟

 یه پلیس راه قبل چهار شیر هست اونجارو رد 

کنید یه سرویس بهداشتی هست کنار یه ساندویچ 

فروشی !...من اینجام اما اون خانم سوار ماشین شد 

و رفت!...

 مرسی خانم !...ممنونم !...نمیشناسمتون اما 

بدونید لطف بزرگی در حقمون کردین!...انشاءالله 

خدا در ازاش یك در هزار بهتون بده!...

رو به هومن کردم وگفتم: زود باش دنیا رو دیدن كه 

دارن به بندرعباس مى برند!

فاطمه خانم سریع از جاش بلند شد و گفت:اونجا چرا؟!

روبه هومن کردم وگفتم:لباس بپوش تابه سرگرد موسوی 

خبر بدم!

رو ب هفاطمه خانم کردم وگفتم:نمیدونم الان میریم 

دنبالش!...شمام برین پیش یکی از اشناها كه تنها 

نمونید!...

یاهاتون میام!

نه مادر!... الان نه!... معلوم نیست ما تا کجا بریم!  

به سرگرد موسوی زنگ زدم و همه چی رو براش توضیح 

دادم !

هومن هم حاضر و اماده از اتاق خارج شد وگفت:بریم

چهار شیرو بلدی؟؟

 اره ماشینم نقشه  یاب داره!...

 خوبه پس!...بریم!...

با عجله به سمت ادرسی رفتیم که اون خانم داده بود 

سرگرد موسوی هم دوباره زنگ زد:اون خانم مشخصات

 ماشین روبهتون نداد!...

نه متاسفانه!... فقط پیام دنیا رو رو در توالت داده

در همین حین هومن با دیدن ماشین های پلیس نگه 

داشت وما هم از ماشین پیاده شدیم و با دیدن سرگرد 

موسوی تماس روقطع کردم و دوون دوون به سمتش رفتم

چیشد؟

میخوان از کشور خارج بشن که دارن میرن بندر!

الان باید چیکار کنیم؟

 شما هیچ كار اما من به دنبالشون نیرو فرستادم 

و به همه افراد داخل راه هم اطلاع دادیم!... ان شاءالله

گیرش می اندازیم!

 منم بندر میام !

 ما کارمون رو بلدیم !...خیالتون راحت!...

_البته البته!...اونکه صددرصد!...اما میام بلكه دلم رو 

قانع كنم و خیالم راحت باشه!...

 باشه!..شمام حرکت کنید و من هم هرجا سرنخی 

پیدا کردم خبرتون میکنم!

رو به هومن کردم و گفتم: من با ماشینت میرم تو به

خونه برگرد !....

 دیونه شدی اگه فكر كنى میزارم تنها بری

خیلى خسته ات کردم!...

 زر نزن عشقم!...دنیاقبل اینكه زن تو بشه خواهر

من بود!...پس با هم میریم!

لبخند تلخی زدم وگفتم:خیلی بی تربیتی

جووووون!...بی تربیت دوس داری!...

با هم سوار ماشین شدیم و به سمت جاده بندر عباس اهواز رفتیم............


فرهاد

باصدای زنگ تلفن چشمهامو باز کردم و با دیدن 

شماره حمیدی سریع جواب دادم :الو؟!...

سلام اقا فرهاد امشب حرکت میکنیم!....

 چقدر زود؟!...

 اگه دست نجنبونیم ردمونو میزنن!...اطلاعات 

ایرانو نشناختى قوى تر از اینهاست!...واس همین 

من هم عادت ندارم بیشتر از دو دقیقه باكسی 

بحرفم!...

لعنتى داشت مى گفت خفه شو زودتر زرمو بزنم!....

 باشه باشه!...هرجور خودتون صلاح مى دونین!

باید چیكار كنیم؟!...

 خودتون رو اماده کنید و نفری یه ساک یا یه 

چمدون متوسط فقط همراه خودتون بیارین!...

 سعی کنید بارتون سنگین نشه!

باشه مرسی !....

گوشی رو روى دراور انداختم و به سمت سولماز

 برگشتم!

مثل همیشه طبق دلخواه من برهنه و بدون لباس 

تو بغلم خوابیده بود!

برام عجیب بود كه چرا احساس میکردم برام عزیزتر 

از قبل شده بود!

محکم بغلش کردم و سرشونه ى لختش رو بوسیدم 

ک خواب آلو به سمتم برگشت و با چشمای نیمه باز

لبهامو بوسید و گقت: بذار بخوابم فرهاد!... دیشب 

تا صبح سرویس بودم خسته ام!...

از شیرین زبونى اش خنده ام گرفت و دوباره خم 

شدم و لبهاشو بوسیدم: کلی کار داریم خانومی!...

 خواب دیگه بسه!.... بیدار شو!

اما چون دیدم با ناز روشو اونور كرد و دوباره خوابید 

سرجام نشستم و جوری که بشنوه و تحریك بشه 

با بدجنسی گفتم: باشه!...بخواب!... (و با شیطنت

اضافه كردم)با دنیا و دخترم تنها میریم!... تو همین 

جا بمون و یه دل سیر بخواب!.....

با شنیدن حرفم مثل فنر از جا پرید و گفت:کی 

میخوایم بریم؟!

امروز عجیب سرخوش بودم!...حس اینكه دوباره 

دارم خانواده امو به دست میارم باعث شد لبخندی 

بزنم و اونو جاى اونها بغل كنم و ببوسم و تو شادى

خودم شریك كنم!

 و بعدش گفتم:برای امشب باید اماده بشیم!...تو 

هم همینطور!...زیاد با خودت وسایل نیار!یه دست 

لباس بیرونی با یه دست لباس راحتی !....دبى 

رسیدیم باهم میریم خرید!....

اونم از خوشحالی زیاد محکم بغلم کرد و سر و 

صورتم رو بوسه بارون کرد!

دوباره داشت براى خودش شر بلند مى كرد!....اما

قبل اینكه اتفاقى بیفته و حسگرهام كامل به راه 

بیفتند به زور ازش جدا شدم و گفتم: تا من دوش 

میگیرم برو صبحونه رو اماده کن و بعد دنیا رو بیدار 

کن تا بهش خبر بدم!...

 اون كه الان بیدار نمیشه !....عادت داره خیلی 

میخوابه!....

انگار طعنه زد!....به سمتش برگشتم و چشمهامو 

ریز كردم و با كنجكاوى گفتم: منظورت چیه خیلی 

میخوابه؟!  دیدی که کیاناز شبها تا صبح بیداره!....

انگار داشت با خودش كلنجار مى رفت!كلافه گفتم:

حرف بزن ببینم منظورت چیه؟!

 آخه اون مدام عوق میزنه و صورتشم خیلی بی 

روح شده!...نمیدونم من فكر میكنم یا اون واقعا

 شبیه زنهای حامله است!....

چشم غره اى بهش رفتم و با عصبانیت گفتم:حرف 

چرت نزن!...برو صبحونه رو اماده کن!...

و كفرى وارد حمام شدم و درو محكم به هم كوبیدم

و زیر دوش ایستادم و على رغم میلم ناخواسته به 

حرف های سولماز فکر کردم !....

چرند مى گفت!...آخه اون سنى نداره كه بخواد 

این حرفهارو بزنه یا زن حامله رو تشخیص بده!

هرچند اون یك زنه و بهتر از من میفهمه یه زن 

حامله چه شکلی میشه و به همین خاطر من 

متوجه نشدم!....

نکنه واقعا حامله باشه؟!....

اه!...لعنتی!...لعنت به این زندگى كه اصلا نمیخواد 

روى خوشش رو به من نشون بده!.... 

تازه داشتم احساس خوشبختى مى كردم!....اصلا 

راحت و آسوده زندگى كردن به ما نیومده!....

اگه واقعا بچه ای در کار باشه خودم اون بچه رو  

میکشم!....هرچند اون بیشرف از بچه ى من مثل

تخم چشمهاش نگهدارى كرد!...اما دنیا حق نداره از اون مرتیکه بچه ای داشته باشه!....


با سردرد شدیدی که داشتم از خواب بیدار شدم!

صدای اواز خوندن بلند سولماز کل خونه رو برداشته 

بود!....

واقعا كه از قماش فرهاد بود!وقیح و بى ملاحظه!

چه زن بی مراعاتى!....هرزه گرى كه فقط به عمل 

نیست!...گاهى اوقات افكار آدم هم هرز میپره!...

ولی از اینجور آدمها بعیده!...اونها خویشتن دار تر 

از این حرفهان!حتما دلیلی داره که اینجور کبکش 

خروس میخونه !...

بی حال به ساعت نگاه کردم !....

ساعت دوى بعدازظهر بود!دوباره به پهلو خوابیدم

و دستم رو دراز كردم و كیاناز رو نوازش كردم كه 

چشمم به حلقه ى تو دستم افتاد !.....

یاد کیان افتادم !...چقد دلم براش تنگ شده بود !

خدا میدونه الان چقدر دل نگرانمه !....

یه روزى اصلا فکرش رو هم نمیکردم قرار باشه 

 اینجورى  از هم جدا بشیم !....

حاضرم همه عمرم رو بدم و فقط یه بار دیگه حتى 

اگه شده از راه دور ببینم!....آخ كه چقدر خوب مى 

شد میتونستم فقط یه بار دیگه بغلش کنم !.... 

باصدای کیاناز به سمتش برگشتم !....معلومه خیلی 

وقته بیدار شده !....داره پاتو شش ماه میذاره و یكم

تپل تر از قبل شده!...

 محکم بغلش کردم و زیر گلوش رو که بوی خاص 

خودش روداشت بو کردم !....

این دختر و کیان همه وجود و امید من براى ادامه 

ى زندگى ام بودند!... 

كمى باهاش بازی كردم و بعد سینه ام رو دراوردم 

 تا بهش شیر بدم كه در اتاق با صدای بدی باز شد 

و با دیدن فرهاد سریع سرجام نشستم و سینه ام 

رو تو پیراهن فرو بردم و شالم رو جلوتر کشیدم !...

همونطور كه خیره نگاهم مى كرد درو بست و به 

سمتم اومد!...

رو به روم نشست و گفت: کیاناز رو بده!....

با ترس بهش نگاه کردم وگفتم:کجا میخوای ببریش

__جایی نمیرم !...همینجام!...دلم براش تنگ شده!

با تردید کیانازو بغلش دادم و اون هم چند بار لپش 

رو بوسید و بعد در حالیكه به من نگاه مى كرد 

گفت: خودت رو اماده کن امشب حرکت میکنیم!....

با ناراحتى بهش نگاه کردم!...

یك دل دو دل بودم حرف بزنم یا نه!...اما دل یه 

دریا زدم و گفتم: بذار برم....فرهاد خواهش میکنم!

من تازه داشتم طعم خوشبختی رو میچشیدم ولم 

کن بزار برم سر خونه زندگیم!....

کیانازو سرجاش گذاشت و بهم نزدیک شد و با اخم 

گفت: خونه زندگیت جاییه که من باشم و زندگى 

كنم نه جای دیگه و پیش كس دیگه!

زار زدم و نالیدم: چرا نمیفهمی من شوهر دارم؟!

باسیلی که به صورتم زد،طعم خونو تو دهنم حس 

کردم و اشک بی اختیار از چشمهام سرازیر شد و 

اروم آروم هق زدم !

بهم نزدیکتر شد و این نزدیک شدنهاش هربار 

اتیشم میزد!...

با هربار نزدیك شدنش احساس میکردم دارم به 

کیان خیانت میکنم !....

کامل بهم چسبید!...شدت اشکهام بیشتر شد!

دستهاش رو به پهلوهام گرفت و کمی فشار داد!

دستهام رو روى سینه هاش گذاشتم و هولش دادم 

اما دریغ از یه تکون کوچیک!....

با بغض نالیدم : تو رو خدا برو عقب!....

دستهام رو  پایین آورد و محکم بغلم کرد!...انقدر كه 

نمیتونستم دستهامو یا بدنم رو تکون بدم!....

 اشک هام پشت سر هم به روى گونه هام می 

ریختند!...  و هرچی بیشتر تقلا میکردم فشار 

دستهاش بیشتر میشد !....

سرش رو روی شونه ام گذاشت و زیر گوشم گفت: 

هیس!....انقدر تکون نخور!... بذار یکم اروم شم!

جمله ى معروف کیان بود!....همیشه وقتی خسته

 و نا اروم بود بغلم میکرد و این حرف رو بهم میزد !

بغضم صدا دار ترکید و نالیدم:لعنتی!... ولم کن!....

من فقط کیان رو اروم میکنم میفهمی؟! من زن 

کیانم!...بی غیرت!...

میدونستم زدن این حرفا برام حکم مرگ رو دارند 

اما راضی بودم بمیرم وتن به این حقارت ندم!....

محکم دستهاشو دورم پیچید طورى که از شدت اون 

احساس کردم پهلوهام ودستهام شکستند! و لبهاشو 

به لاله ى گوشم زد و گفت:فقط بذار پام برسه به 

اون ور اب،دنیا بلایی سرت میارم که خودت به پام بیفتی وازم بخوای که عقدت کنم!.....


بازیگر بود!...كه بود!...شهره بود!...كه بود!...همه ى

ایران دوستش داشتند و عاشقش بودند!...به درك!

اینها اصلا براى منى كه همیشه سرم تو لاك خودم 

بود مهم نبود!...اما وقتى اسمش رو از زبون دنیا 

مى شنیدم دیوانه مى شدم و دلم میخواست اونو

بكشم!....

وقتی دنیا اون حرفها رو زد، احساس کردم به مرز 

جنون رسیدم!....

بعد از اینكه تهدیدش کردم؛ محکم گوشش رو گاز 

گرفتم که صدای آروم آخ گفتنش دلم رو به درد 

اورد!

اصلا دلم نمیخواست اذیتش کنم اماحرفها و 

کارهاش داغونم میکرد!

اون حق نداشت با وجود من به کیان فکر کنه !

سرمو از رو شونه اش برداشتم و یه گوشش نگاه 

كردم كه سرخ شده بود و گوشه ى لبش هم خونی 

بود.

هوس کردم لبهاش رو هم ببوسم و اون همچنان 

گریه میکرد و تو بغلم میلرزید!

بی اختیار لبهامو روی لبهاش گذاشتم !

اشکهاش گونه هامو خیس مى کرد!....اما یه جاذبه 

اى داشت كه کارهام دست خودم نبود!....

لبهام به سمت گوشه ى لبش رفت و خون کنار لبش 

رو به زبون كشیدم که گریه اش بیشتر شد!....

دلم میخواست همراهی ام کنه اما لعنتى این کارو 

نمیکرد و این حرصمو بیشتر میکرد!....

با گریه کیاناز برخلاف میلم ازش جدا شدم که سر

خورد رو زمین و با صدا گریه کرد!

کیاناز با دیدن گریه های دنیا جیغ بلندی کشید که 

عصبی دست تو موهام کشیدم و از اتاق خارج شدم 
.
.
.
دنیا

با گریه ی کیاناز بالاخره دست از سرم برداشت!... 

کیاناز رو محکم بغل کردم !...گریه هام باعث 

وحشتش شده بود!...سینه امو تو دهنش گذاشتم 

تا اروم بشه!... انقدر گر گرفته بودم احساس 

میکردم لبهام ورم کرده !....

با پشت دست اروم لبمو پاک کردم که متوجه شدم

 واقعا ورم کردند و برجسته ترشدند!...

 در حالی که به کیاناز شیر میدادم و سعی داشتم 

ارومش کنم روحم به گذشته به وقتی که زن فرهاد

بودم پرواز كرد!....

یادمه با همه ى بلاهایی که سرم میاورد وقتی بهم 

نزدیک میشد، دلم زیر و رو میشد!

اما بعد از فرهاد کیان انقدر باهام مهربون بود  

و عاشق که الان هیچ حسی نسبت ب نزدیکی های 

فرهاد تودلم بوجود نمیاد!

لبخند تلخی زدم و با خودم زمزمه كردم: هیچ وقت 

فرهاد نمیتونه باعث بشه از بودن با اون لذت ببرم 

لذت من فقط تو اغوش گرم کیانه!... فقط شوهرمه 

که میتونه باعث ارامش جسمم و قلبم بشه!....كیان 

بهت قول میدم که تمام سعی امو کنم که بهت 

برگردم!...

 همونطور كه به كیاناز شیر مى دادم دوباره خوابم

برد!... نمیدونم چه مرگم شده بود!...هیچ وقت انقدر نمیخوابیدم!....


فرهاد

میخواستم به سمت حمام برم که سولماز از پشت 

بهم چسبید و گفت:تنها،تنها؟!

كلافه و بی حوصله گفتم: برو اماده شو تا دو 

ساعت دیگه باید حرکت کنیم!...به دنیا هم بگو 

اماده شه!...

كمى دپرس شد اما مهم نبود!...

چشم!...

بدون هیچ حرف دیگه ای وارد حمام شدم و  نیم 

ساعت بعد از حمام خارج شدم وشروع به پوشیدن

 لباسهام کردم و سولماز با تاپ سفید و شلوار جین 

برفی اش وارد اتاق شد و گفت:همه چی رواماده 

کردم !...دنیاهم اماده است!....

خوبه یه چیزی درست کن بخوره !....هنوز نهار 

نخورده!....منم زنگ بزنم به حمیدی بیاد!....

به سمتم اومد و لباهشو روی لهبام گذاشت و نرم 

بوسید:خوشکل شدی؟!....

لبخندی زدم وگفتم:خوشکل بودم عزیزم چشم دیدن 

نداشتی!...

و در حالی که سشوارو اماده میکردم گفتم:کمتر 

زبون بریز !...والا کاردستت میدم و رفتنمون کنسل 

میشه!....

جیغی کشیدو از اتاق با خنده خارج شد!....ازهمه 

بیشتر سولماز خوشحال بود!....بیچاره انقدر تنها و 

بى كس بود كه حتى با حضور دنیا هم انگار قدم 

به بهشت میزاشت!....

بعد از تموم شدن کارم به حمیدی زنگ زدم و

خبردادم ک اماده هستیم!.... 

نیم ساعت بعد همراه دوتا ماشین جلوی خونه بود!

استرس اینو داشتم دنیا کار دستمون بده!.... تصمیم 

گرفتم قبل حرکت کردن حسابی اونو بترسونم تا

تو راه اذیت نكنه!....وسایل و داخل ماشین گذاشتم 

و سولماز هم به سمت دنیا رفت تا ساک کیانازو 

برداره و من پشت سرش وارد شدم!....

می دونستم اخم هام حسابی صورتمو وحشتناک 

کرده بودند!...درسالن رو محکم بستم و از شدت 

بسته شدن در هردوشون از جا پریدند و درحالی 

که تفنگی رو که ازحمیدی براى چند دقیقه قرض 

گرفته بودم رو از زیر کتم خارج میکردم به سمتشون 

رفتم!...هردو ترسیده بودند!... اسلحه رو روی سر 

کیاناز گذاشتم ک دنیا باوحشت جیغى كشید و

با گریه گفت:دیونه شدی؟!...اینو ازسر دخترم بردار!

چشم تو چشمش گذاشتم و گفتم:دنیا اگه حتی 

یک لحظه فکر فرار به سرت بزنه یا اینکه بخوای 

کسی رو باخبر کنی مطمئن باش بدون هیچ 

تردیدی اول کیانازو و بعدش تو رو میكشم!...  من 

عاشق جفتتونم اما اگه بخوای ولم کنید و برین 

پیش اون مرتیکه حروم زاده جفتتون رو میکشم 

فهمیدی؟!

 و فهمیدی اخر رو با چنان فریادی گفتم که با ترس 

سرش رو تکون داد و گفت:فهمیدم!....

سولماز با صورتی به رنگ گچ به سمتم اومد که 

سرش داد زدم و گفتم:کمکش کن بیاد سوارماشین 

بشه!...كل حواست هم به این و  کاراش باشه!....

یادت نره توهم کشته میشی اگه خطایی از این 

سر بزنه!....

بعد بدون توجه به ترس و وحشت جفتشون از 

سالن خارج شدم!...فیلممو خوب بازى كرده بودم

چنددقیقه طول نکشید که هر دو ساكت و آروم 

به سمت ماشین اومدند!.... 

من و سولماز  ودنیا سوار سانتافه مشکی رنگ 

حمیدی شدیم که خودش رانندگی میکرد و چهار تا 

مرد دیگه هم بودند که سوار پرشیای سفید رنگی 

بودند و جلوتر از ما حرکت مى کردند!.... 

 رو به حمیدی کردم وگفتم:اینا همراهمون میان؟!

 بله همراهمون میان كه اگه اتفاقی بیوفته کمک 

میکنن فرار کنیم!...

خوبه!...

و بعد درحالی ک تخمه ها رو کنارش میذاشت ماشین رو به حرکت دراورد!....








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر