قادر رنجبر نظرات جمعه 9 شهریور 1397 ، 09:56 ق.ظ
دنیا

با کارى كه فرهاد كرده بود حسابى ترسیده بودم

 اما نباید تسلیم میشدم !....

اگه از اهواز خارج میشدم کیان هیچ وقت پیدام 

نمیکرد!....خدا میدونه قراره چه بلایی سرم بیاد!....

تازه به چهار شیر رسیده بودیم که رو به فرهاد کردم 

و گفتم:میشه ماشین ونگه دارین؟!

تیز به سمتم برگشت وبا اخم گفت:برای چی؟؟؟

__هم کیاناز خودشو کثیف کرده هم من باید برم 

سرویس بهداشتی!...

اخمش شدت گرفت و گفت: نیم ساعت نیست 

از خونه بیرون زدیم الان یادتون افتاد؟!...

کمی به لحنم رنگ جرات دادم وگفتم:باکاری که 

شازده کرد نه وقت شد و نه حواسى برامون موند 

كه کارهاى معمولى و عادیمونو انجام بدیم!....

روشو به سمت راننده کرد و گفت:اقای حمیدی بی 

زحمت یه جاکه چشمت به سرویس بهداشتی 

خورد نگه دار!...

راننده از آینه مشكوك نگاهم كرد و بزور گفت:به 

روی چشم!....

پنج دقیقه بعد ماشین رو کنار سرویس بهداشتی 

نگه داشت !...خدا خدا میکردم اونجا شلوغ باشه! 

ازماشین پیاده شدم که سولماز وفرهاد هم پیاده 

شدند و بی توجه به جفتشون وارد سرویس 

بهداشتی شدم !....

خانما دوتا دوتا پشت در سرویس بهداشتی ها 

ایستاده بودند ومنتظر بودند تا نوبتشون بشه!....

 سولماز کلافه کنارم ایستاد و گفت:چه بوی گندی 

میاد!....

رو بهش کردم و گفتم:میتونی بیرون منتظر باشی!

پوزخندی زد و گفت:که راحت از یکی تلفن بگیری و 

به كیان جانتون زنگ بزنی؟!....

اخمی کردم و در حالیكه گردن مى زدم ،گفتم:پس 

بمون ونق نزن!...

همین موقع خانم کناریم اینه ای از تو کیفش در 

آورد و مشغول تجدید رژلبش شد!....

یه فكرى فوری به ذهنم رسید و رو به خانمه کردم 

و گفتم:چه رژ قشنگی!....منو یاد یه خاطره انداخت!

اول کمی از حرفم جا خورد و بعد از اون كاملا معلوم 

بود تو دوراهى دست و پا میزنه و در آخر رژ رو به 

سمتم گرفت و گفت:میخوای بزنی؟!...

به سولماز که با پوزخند بهم نگاه میکرد چشم غره اى 
رفتم و رژ رو از اون خانم گرفتم و نوبتم كه شد 

کیانازو به دست سولماز دادم و وارد سرویس 

بهداشتی شدم !....

ریسك بود!...اگه سولماز بعد من وارد دستشویى

مى شد لو مى رفتم و به بدتربن نحو ممكن تنبیه

مى شدم اما به هر حال از رفتن و یه عمر مردگى

كردن بهتر بود!....

سریع شماره کیان روى در نوشتم درو نیمه باز

کردم و رو به سولماز کفتم:لطفا کیانازو بهم بده!

پوشک کیانازو باز مى کردم كه یادم افتاد از رژ به

 لبم نزدم !....اون عفریته ى صد سر خورده حتما 

شک میکرد!...

با اکراه کمی از رژ رو به لبم زدم و از توالت بیرون 

اومدم و رو به خانم کردم وگفتم :بیاین توالت خالیه 

و تمام التماسم رو تو چشمهام ریختم ونگاهش کردم 

وقتى وارد توالت شد به سمتش برگشتم و به در 

زدم كه درو باز کرد و با بهت بهم نگاه کرد!....

لب زدم:تورو خدا کمکم کن!....

انگار ماجرا رو فهمید؛چون چندبار سرى به عنوان

تایید فرود اورد!....رژ رو به سمتش گرفتم و با 

صدای سولماز به سمتش برگشتم: زود باش!...

فرهاد الان عصبانی میشه!....

خدا خدا میکردم اون خانوم قضیه رو جدی بگیره 

وبه کیان خبر بده!...

با ترس و لرز سوار ماشین شدیم و حمیدی حرکت کرد!....

فرهاد

رفت و آمد دنیا و سولماز خیلی به طول كشید!....

با اینكه از شوق زن و بچه ام سر از پا نمیشناختم

اما نمیدونم چرا یسره دلشوره داشتم!...

با خودم فكر مى كردم من كه امروز و فردا مردنى ام

پس عیبى نداره كه اگه چیزى پیش اومد اونهارو 

هم با خودم ببرم!...از موندن دخترم تو دست اون 

مرتیكه جعلق كه بهتر بود!

حمیدى حركت كرد و هنوز یه ساعت از حركتمون

نگدشته بود كه تلفن حمیدی ب صدا در اومد و 

اون در حالیكه ابروهاش رو در هم مى كرد جواب 

داد:چیشده؟

ابروهاش كلا در هم شد و از آیینه عقب به پشت

سرمون نگاه كرد!

غیرممکنه!...چطور لو رفتیم؟!

باشه !....باشه!...از جاده دوم میرم!.... امیدوارم 

اونجا تحت نطر نباشه!...تو هم خوب گوشهاتو تیز 

كن خبرى شنیدى زود اطلاع بده!....

قطع كرد و با عصبانیت گوشى رو روى داشبرد انداخت!
با اخم نگاهش کردم وگفتم: چیشده؟

حمیدی ابرویی بالا انداخت و در حالیكه از آینه به

دنیا نگاه مى كرد گفت:واس اولین بار تو عمر كاریم 

لو رفتم!...نمیدونم چطورى؟!...اما یکی لومون داده 

بچه ها بودند كه زنگ زدند و گفتند جلوتر ماشین 

هارو ایست میدن و بازرسی میکنن!....و دقیقا هم 

دنبال یه مرد به همراه یه زن جوان و یه بچه شیر 

خوارن!

نمیدونم چرا منم نگاهم به سمت دنیا برگشت كه 

انگار تو چشمهاش برق رضایت و خوشحال مى درخشید!
احساس کردم اون این کارو کرده كه اینطور شادو

خوشحاله!...پس به سمتش برگشتم و گفتم: تو 

کسی رو خبر کردی؟!

به وضوح رنگش پرید و دستپاچه شد و گفت:نه 

من همه وقت همراهتون بودم!...كى وقت كردم؟!

و اینچنین خودش خودش رو لو داد!

سولماز با وحشت سیخ شد و نشیست و انگار یه

چیز مهم كشف كرده باشه، به من نگاه کرد و با 

هیجان گفت:وقتی رفت دستشویی از یه خانم رژ 

لب گرفت!....با اون چیكار كردى؟!...واس كسی

پیغوم گذاشتى؟!...اع اع اع!...منو بگو چرا بعد 

ببرون اومدنش دستشویى رو چك نكردم!....

از دست جفتشون به حدی عصبانی بودم که دلم 

مى خواست هردوشون رو بكشم!....خوبه به خود 

احمقش گفته بودم كه چشم ازش برنداره!....

 اگه کنار دنیا نشسته بودم حسابی کتکش میزدم!..

اما همه نفرتم رو تو چشمهام ریختم وگفتم:این 

کارت و فراموش نمیکنم و قول میدم بدجور تاوان 

این کارت رو پس بدی!....حالا كى و كجا؟!... 

میخوام ببینم كاسه ى صبرم تا چه حده!....

بغض کرد و لب ورچید و با ترس و لرز کیانازو به 

سینه اش فشرد!

سرجام نشستم و باز با همون دلشوره كه حالا دو 

برابر شده بود رو به حمیدی که اصلا انگار اتفاقى 

نیفتاده و  عین خیالشم نبود، کردم وگفتم: الان 

چیکار مى کنیم؟

پوزخندى روى لبهاش نشست و در حالیكه از توى 

آیینه به دنیا نگاه مى كرد گفت: یه راه میون 

بر هست كه حتى خلوت تره!...از اونجا مى ریم!.

فقط جاده اش خاکیه و امیدوارم به دزد راه نخوریم

پوففففففف!....از عصبانیت زیاد سیگاری روشن کردم و با حرص شروع به کشیدن کردم!...


كیان


دلشوره تموم دل و روحمو خووده بود و اگه هومن نبود 

دیگه فكرم كار نمى كرد!...

با استرس و نگرانى رو به سرهنگ کردم وگفتم:مطمئنید 

که هنوز از اینجا نگذشتن؟!

ما بعد اونا حرکت کردیم و یه ربعه رسیدیم اما اونا 

هنوز به اینجا نرسیدند؟!....

 طبق سرعتی که داشتن باید از اینجا رد میشدند 

امانمیدونم چرا در كمال تعجب رد نشدند!... حتما

یه جایى تو راه توقف کردند!... 

درهمین حال بیسیم سرهنگ ب صدا در اومد:جناب 

سرهنگ؟!یه سانتافه سفید بیست دقیقه پیش وارد جاده 

خالی شد! دوربین ها ازش عکس گرفتن و دوتا خانم 

تو ماشین مشاهده شدند که یکیشون بچه شیر خواره 

هم بغلش بود!....

ادرس و دقیق برام بفرست ماالان حرکت میکنیم 

بگو دوتا ماشین هم برای پشتیبانى بیان!...

 چشم جناب سرهنگ

و بعد رو به من کرد و گفت:راه بیفت !...فکر کنم 

پیداشون کردیم!

با خوشحالی به سمت هومن رفتم و سوار ماشین 

شدیم!...خدا کنه خودشون باشند!...حدود بیست 

دقیقه بعد به جاده خالی رسیدیم !....

نورپایین زدم !...رد چرخ ماشین رو خاک ها تازه بود و

چون فقط رد یه ماشین بود سرهنگ لبخندی زد و گفت: 

فکر کنم درست راه رو اومدیم!... جاده متروکه است و 

فقط رد یه ماشین هست!.. حتما دوستاشون بهشون 

خبر دادن که ما تو راه بازرسی گذاشتیم!....

هومن دستی به ریش کوتاه ولی پرپشتش کشید وگفت:

میگم پیداشون کردیم تیراندازی هم میکنید؟!

بستگی به اوضاع داره!...چطور؟!

 بعد دو تا ماشین کافیه برامقابله باهاشون؟!...

سرهنگ لبخند دلگرم كننده اى بهش زد و گفت:

نیروهای ما رو دست کم نگیر اقا هومن!...

 نه !...منظورم این نبود!.،،

كلافه سر گردوندم و به دور و ورم نگاه كردم كه یك

مرتبه وقتى به سمت چپم نگاه مى کردم با دیدن 

روشنایی چراغ های ماشینی تو اون سمت تپه ها با 

صدای نسبتا بلندی گفتم:اونجا چراغ یه ماشین دیدم 

كه در حال حرکته!...حتما خودشونن!...

هومن و سرهنگ هم هر دو به سمت چپ نگاه کردند 

و  هومن ماشین رو نگه داشت، تا دقیقتر نگاه کنند! 

و سرهنگ همونطور كه نگاه مى كرد بیسیمش رو دراورد 

و یك سری اعداد گفت و بعد گفت:این موقعیت رو تحت 

نظر بگیرین!یادتون نره بخ زن وبچه کار نداشته باشین 

اونها خودی اند!...

رو به هومن کرد و گفت: برو سمت اون تپه ها!

__ چشم!...

از ته قلبم خدا رو شکر مى کردم که تونستیم خیلی زود 

پیداشون کنیم!...

 امیدوارم زیاد اذیتش نکرده باشند!... به محض دیدن 

فرهاد باید یه کتک مفصل بهش بزنم که دیگه از این غلطها با ناموس مردم نکنه!....مرتیکه بی شرف!...


فرهاد

با زیاد شدن سرعت ماشین سوالى به حمیدی نگاه 

کردم که بدون اینكه حرفى بزنم نگاهمو خوند و با 

پوزخند توضیح داد : بی شرفا پشت سرمونند!... باید

 یه جوری دست به سرشون کنم!...

با این حرفش به پشت سرم برگشتم که نور چراغ 

ماشینی رو دیدم!

با عصبانیت مشتی به داشبرد زدم و گفتم:لعنتی!...

حمیدی بین یکی از تپه ها پیچید و گفت:ماشین دوم 

رو دیدی؟!...

متعجب به پشت سرم نگاه كردم:نه ندیدمش!

خونسرد توضیح داد: باید پیادتون کنم والا گیر میفتین!

این وقت شب تو این بیابون میخوای پیادمون کنی؟!

 خیالت راحت !...برمیگردم!... فقط مى خوام اینها 

رو دست به سر کنم و بعدش بیام کنار یکی از تپه 

ها نگه میدارم!... سریع پیاده بشین و از اون سه تا 

تپه ى بزرگ رد بشین!...من دور میزنم و بعدش به 

سمتتون میام! بچه ها هم دارن میان!... اونها هم 

کمکمون میکنند!...

 اگه یه وقتى شما رو گرفتن چی!؟؟؟

تلفن همراهش رو دراورد و به سمتم گرفت و گفت :اگه 

منو گرفتن به سجاد زنگ بزن!... شماره اش تو لیست 

مخاطبین هست اون کمکت میکنه!...از لحاظ پولم نگران 

نباش من باهاش بعدها حساب میکنم !...ادم قابل 

اعتمادیه !....

همزمان كه ماشین رو نگه می داشت، اسلحه اش رو به 

سمتم گرفت و گفت: این همراهت باشه!... لازمت میشه

رو به سولماز و دنیا کردم که از ترسشون سریع پیاده 

شدند! 

کیاناز رو از بغل دنیا گرقتم و كشیدم که نالید:دخترم 

رو بده!

باعصبانیت نگاهش کردم وگفتم:صدات در بیاد یا 

بخوای فرارکنی اولین تیرو تو سر دخترت حروم میکنم !

فهمیدی ؟!...حالا به دو و بدون سروصدا همرا هم بیا!...

هر سه به سمت تپه هایی که حمیدی بهمون نشون داده 

بود راه افتادیم !...

همه جا تاریک بود و فقط صدای زوزه میومد که ترس 

سولماز و دنیا بیشتر شده بوداما چاره ای نداشتیم!....
.
.
.

کیان

برای چندلحظه ماشین روگم کردیم که باز از پشت یکی 

ازتپه ها اونو دیدیم! هومن سرعتش رو بیشتر کرد و دو 

تا ماشین کمکی هم سرو کله شون پیداشد كه همراهی 

مون کردند!...

 تو تاریکی شب به دور و ورم خیره بودم تا ماشین رو 

گم نكنیم كه چشمم به چند نفر افتاد که روی تپه هاى 

دست راستمون داشتن میدویدند.

فورى رو به موسوی کردم وگفتم:اونجارو!...فکر کنم 

دنیا باشه!

کجا؟!

__ سمت راست روی اون تپه 

بیسیم رو از روى داشبورد بلند کرد و گفت:ما میریم 

سمت راست!...سوژه ى اصلی رو دیدیم!... شما این 

ماشین رو دنبال کنید!...

و رو به هومن کرد و گفت:زود به سمت تپه های سمت راست برو!

به پای تپه که رسیدیم با دیدن دو زن و یک مرد فهمیدم

خودشون هستند!...

 تقریبا خودم رو از ماشین پرت كردم و پیاده شدم و با 

تمام قدرتم صداش کردم!....

__ دنیا......دنیاااااااااا

مكث كرد و بعد با ناباورى به سمتم برگشت!...با اینكه 

صورتش رو دقیق نمیدیدم اما كاملا معلوم بود كه تعجب 

كرده!...لحظه ای ایستاد که فرهاد نمیدونم بهش چی 

گفت که اون دوباره به حرکت در اومد!...

به سمت تپه بالا رفتیم که سرهنگ موسوی با صدای 

بلندی رو به فرهاد گفت: تسلیم شو والا مجبورمیشم 

تیراندازی کنم!...

فرهاد اصلا توجهی به حرف سرهنگ نشون نداد و به

 راه خودش ادامه داد که سرهنگ تیری به سمت اسمون 

شلیک کرد!صداش سکوت وحشتناک شب رو ترسناكتر 

كرد!...

مردی از اون سمت تپه به سمتشون اومد و با چشمهای 

ناباورم دیدم که کیانازو از بغل فرهاد گرفت !...

سرهنگ که مثل من دید و متوجه شد بچه ای تو بغل 

فرهاد نیست، یه تیر دیگه برای ترساندن فرهاد شلیك 

كرد و تقریبا نزدیک به پاش زد!....

فرهاد با عصبانیت برگشت ودر حالیكه فحش مى داد 

چند بار تیراتدازی کرد!

هومن دستمو كشید و پشت سنگی سنگر گرفتیم !...

داشتن از تپه رد میشدند که سرهنگ باز شلیک کرد 

و باز فرهاد بهمراه اون مرد شروع به تیراندازی کردند!

یک لحظه سرهنگ سرش رو بالا برد و تیراندازی کرد

که میان صدای بلند تیراندازی صدای جیغ دلخراش 

یک زن به گوش رسید!

هر دو مرد به سمت زنى كه زخمى شده بود رفتند و 

بلندش کردند و من  با وحشت به سینه سرهنگ زدم و 

گفتم:چیکار کردی؟دنیا رو زدی!...

هومن به سمتم اومد و گفت:اروم باش!... دو تا زن 

بودند!...ما كه نمیدونیم كدومشون بود!...

با بى قرارى موهامو كشیدم و گفتم: دنیا رو زد !...

مطمئنم صدای جیغ دنیا بود!....

در همین حین فرهاد و اون مرد از فرصت استفاده 

کردند و سریع از تپه رد شدند!

ما هم به دنبالشون به سمت بالای تپه رفتیم که دیدیم 

سوار سانتافه شدند وحرکت کردند!

همه ایستادند اما من با تمام قدرت پشت سرشون 

دویدم اما حتى به گرد پاشونم نرسیدم !...و با عجز 

روی زمین ‌نشستم!دلم ‌گریه میخواست!...درست مثل

بچه اى كه براى اسباب بازى مورد دلخواهش گریه 

مى كند!...کم ‌اورده بودم !...اگه ‌دنیام تیر خورده باشه 

چی؟!...اگه ‌دنیام ‌مرده باشه چی؟!....

نه!... خدایا!...من ‌طاقت ازدست دادنش رو ندارم‌!

خدایا خودت رحمى به حال زارم بکن!....

هومن و سرهنگ به سمتم ‌اومدند و ‌سرهنگ با 

بیسیمش حرف ‌میزد!...

هومن روبه من ‌کرد و گفت:دوستاشون جلوی ماشین 

های ‌کمکی ‌روگرفتند و اون سانتافه تونست بیاد این 

ور نجاتشون بده!....

بدون هیچ حرف و جوابی از جام بلند شدم و راه 

اومده رو برگشتم و روی صندلی نشستم وچشمهامو 

بستم و سرمو تو دستهام گرفتم!...بد داغون بودم!...

سرهنگ و هومن سوار ماشین شدند و هومن بدون هیچ حرفی حرکت ‌کرد!


‎فرهاد
حسابی ترسیده بودم!... ترس از چى بود؟!...از زندان؟!

من كه دیگه آخرهاى عمرم بود!...ترس از جونم هم 

نداشتم!... تمام ترس من بابت از دست دادن دنیا بود!

حس مى کردم گیر افتادیم که یه دفعه حمیدی پیداش 

شد و کیانازو ازم گرفت و سریع سوار ماشینش کرد 

و دوباره به سمتمون برگشت كه اونها شروع به  تیر 

اندازی کردند!

‎با حمیدی هر دو تامون تیراندازی میکردیم و سولماز هم

دست دنیا رو گرفته بود که یه وقتى به سمت اونها فرار 

نکنه!....هرچند با وجود كیاناز برد با من بود حتى اگه

كیان هم میخواست دنیا از من جدا نمى شد!...

بارى لحظه اخر قبل از رد شدن از تپه باز تیراندازی 

کردند که دنیا با تمام  وجودش جیغ كشید و با جیغ 

دنیا تیر اندازى قطع شد!
با صداى جیغ دنیا انگار دنیام پیش چشمم تیره و تار 

شد و تموم تنم سر شد و وقتى به سمتشون رفتم روحى 

تو تنم نمونده بود!تمام فکرم این بود كه دنیا تیر خورده 

و الان باید جنازه ى غرق در خون اونو بغل بكشم!...

منتظر این صحنه بودم تا ماشه ى تفنگ رو بكشم و 

خودم رو هم خلاص كنم اما با دیدن سولماز که وحشت 

زده فقط نگاه میکرد فهمیدم اون تیر خورده  و با اینكه 

خیلی دلم سوخت اما نفسى از سر آسودگى كشیدم!

‎ دنیا به گریه کردن افتاده بود و من سولمازو در آغوش 

كشیدم و به سمت ماشین رفتم! دنیاجلو نشست 

و من در حالیكه سولمازو ‎بغل كرده بودم عقب نشستم و

حمیدی سریع ماشین رو روشن كرد و به حرکت درآورد

‎تیر به پهلوش خورده بود و خونریزی داشت!....و من 

در كمال جوونمردى خدارو شاكر بودم كه دنیا بجاى 

اون نیست و خیلی برام عجیب بود كه بیچاره با همه 

ى دردش سکوت ‎کرده بود و نه ناله میکرد و نه حرفى 

میزد!.... 

یه لحظه ترسم گرفت و وحشت زده اروم سیلى به 

‎صورتش زدم و گفتم: سولماز!....حالت خوبه؟!...میدونم

درد دارى ولى تحمل كن عزیرم!...

‎نگاهش رو به نگاهم دوخت و لبخند زورکی زد و من رو 

به حمیدی کردم ‎وگفتم:باید ببریمش بیمارستان!....

دیونه شدی میخای گیرپلیس بیوفتیم؟!

داره از دست میره میفهمی؟

__ یه جاى امن هست كه یه ساعتى باهاش فاصله

داریم اما باید تحمل كنه!....

با ترس تكونش دادم كه ابروهاش در هم شد و گفتم:

چرا ناله نمیكنه؟!...نكنه داره میمیره؟!....

حمیدى خیلی راحت جواب داد:شوكه شده خونریزى

هم داره !...انتظار دارى جیغ و داد كنه؟!...الان سعى

كن زخمش رو ببندى و جلوى خونریزى رو بگیرى تا 

شانس زنده بودنش بیشتر بشه!...

وبغلش کردم !...خودم هم احساس ضعف میکردم!...

این چند روز حتی داروهامو هم استفاده نمیکردم!... 

فشار آرومی به دستم آورد که وحشت زده ‎نگاهش 

کردم و تمام التماسم رو تو چشمهام ریختم و گفتم:تنهام نزار!............


لبخندى زد!...تلخ و سرد!...اونقدر كه از سردى اش 

خون تو رگهام یخ بست!

با صدای اروم و بی حالی گفت:من از مردن میترسم...

دستهاشو تو دستم گرفتم و بوسه اى روش گذاشتم 

 سولماز عزیزم تو قرار نیست بمیری!....

دستش رو مقابل صورتش نگه داشت و به خون روی 

دستش نگاه کرد!

اشک از گوشه ى چشمش سرازیر شد و با همون 

لبخند تلخ به من نگاه كرد!

بی اختیار خم شدم و روى گونه اش رو بوسیدم و 

دوباره بلند شدم و بهش نگاه کردم!

خودش رو تو بغلم جمع كرد و گفت:سردمه

با بغض رو به حمیدی کردم وگفتم:بخاری ماشین و 

روشن کن!

دنیا با گریه به سمتم برگشت وگفت:حالش خوب 

میشه؟!

درسته كه از خوشحالى اینكه زنده است سر از پا 

نمى شناختم اما كفرى نگاهش كردم و سرش داد زدم 

وگفتم: وای بحالت بمیره !....دنیا زنده ات نمیذارم !

با این حرفم جلوى دهنش رو گرفت و به هق هق افتاد !

میدونستم بخاطر خودش نیست كه گریه مى كنه!...

دلسوزتر از این حرفهاست!....

کتم رو در آوردم و روی سولماز انداختم!

شروع به لرزیدن کرده بود! محکم بغلش کردم!...حال 

خودمم زیاد خوب نبود؛ اما الان وقت ضعف نبود !.... 

بعد حدود یک ساعت به روستای دورافتاده ای رسیدیم !

حمیدی به سمت انتهای روستا رفت و جلوی درب بزرگ 

واهنی نگه داشت و خودش ازماشین پیاده شد و در 

همون خونه رو زد!

خیلی زود مرد قد بلندی درو باز کرد و حمیدی کمی 

باهاش حرف زد و بعد سوار ماشین شد و با ماشین 

وارد خونه شدیم !

خونه باغ بزرگی بود که پر از درخت بود. حمیدی 

ماشین رو انتهای باغ جلوی عمارت درب و داغونی 

نگه داشت و رو به من گفت:امشب رو اینجا میمونیم!

سرى تكون دادم و با نگرانى گفتم: دکتر از کجا 

میاریم ؟!

در حالیكه ازماشین پیاده مى شد، گفت: بیاین پایین!

دنیا بدون هیچ حرفی در حالی ک کیاناز رو تو بغلش 

محکم گرفته بود از ماشین پیاده شد و كنار و چفت 

من ایستاد!...هرچند از ترس بود اما از اینكه هنوز 

بهم ایمان داره غرق در شادى و شعف مى شدم!

با اینكه وضعیت سولماز اینطورى بود و خیلی بابتش 

ناراحت بود اما باز یه دلخوشی تو دلم ایجاد مى كرد!

آروم روى سولماز خم شدم و تکونش دادم!... ناله ی 

ضعیفی کرد و من آروم بغلش کردم وگفتم:ببخشید!

یكم درد دارى اما الان میبرمت داخل!....

به سمت داخل عمارت رفتیم و وقتى وارد شدیم حمیدی 

اتاقی را کنار پله ها نشونم داد و گفت:برین اونجا تا 

برم بی بی رو بیارم!... 

دنیا مثل بچه ها  به من چسبیده بود و به همراه من 

وارداتاق شدو فورى گوشه ای نشست وبی صدا گریه 

کرد!

سولماز رو روی تخت قدیمی گوشه اتاق گذاشتم!...

 همه لباسهام خونی شده بود و بدن سولماز دیگه مثل 

قبل گرما نداشت!

عصبی شروع به قدم زدن تو اتاق كردم و مشت یك 

دستم رو به اون دستم کوبیدم!

حدود بیست دقیقه  طول كشید تا در اتاق باز شد و یه 

پیرزن خمیده با ظاهر وحشتناکی بقچه بدست وارد

اتاق شد!

حمیدی هم به دنبالش وارد شد و در حالی که پیکنیک 

کوچکی رو کنار تخت سولماز میگذاشت گفت:بی بی 

خیلی وقته تیر خورده بجنب فقط از دست نره!

 به حمیدی نگاه کرد و باصدای دورگه اى گفت:حرف 

نزن کارمو بلدم!...

با چندش و تعجب رو به حمیدی کردم وگفتم:این مگه 

دکتره ؟!...

حمیدی پوزخندی زد و گفت:از ده تا جراحم بهتر 

کارشو بلده!

با صدای پیرزن به پشت سرم نگاه کردم كه كنار 

سولماز نشست و شال رو از پهلوش برداشت و با 

دستهای لرزونش بقچه اش رو باز کرد!

چشمم به دو سه تا چاقو خورد که کنار شیشه های 

مشروب بود !

این پیکنیک وروشن کن !...خیلی خون ریزی داره

حمیدی پکنیک رو روشن کرد و رو به من گفت: تو باید کمکش کنی!.....







نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر