قادر رنجبر نظرات جمعه 9 شهریور 1397 ، 09:57 ق.ظ

به سمت سولماز رفتم که بی حال روی تخت افتاده بود! 

پیرزن چاقوی کوچکی رو برداشت و چاقورو بالای زخم 

سولماز نگه داشت وبعد شیشه ی مشروب رو برداشت 

و کمی از مشروب رو روی چاقو ریخت که اضافه هاش 

روی زخم سولماز ریخته شد!

‎سولماز با گریه ناله ای کرد که به سمت بى بى  رفتم و 

با فریاد گقتم: داری چیکار میکنى؟

‎خنده ی چندشی کرد و گفت:نکنه میخای بدون الکل 

کارکنم تا عفونت بگیره و بوى تعفنش خودتو خفه كنه؟!

بیا جوون بیا دست خانومتو محکم بگیر !...این تیکه 

کمربندم داخل دهنش بذار زبونش رو گاز نگیره!...

‎کاری که گفت رو کردم و بعد رو به حمیدی کرد و گفت: 

بیا پاهاشو بگیر!...

‎حمیدی به من نگاه کرد و با نگاه ازم اجازه گرفت که

 اروم گفتم:بیا!

‎پاهای سولماز رو محکم گرفت و پیرزن چاقو رو داخل 

زخم سولماز گذاشت که سولماز از شدت درد شروع به

پیچیدن به خودش كرد و بعد از كمى کلنجار رفتن با 

بدن بی جان سولماز بالاخره تیر رو از پهلوش خارج 

کرد و چاقوی دوم رو از روی پکنیک برداشت و بهش 

نگاه كرد!...

نوكش حسابی قرمز شده بود !...زخم رو با دستش نگه 

داشت و یكباره چاقو رو روش گذاشت و اون تیكه 

رو سوزوند که سولماز جیغ بلندی کشید و بیهوش شد!

‎خودم انقدر ضعف کرده بودم که کم مونده بود ازحال 

برم!...

با پارچه های کثیف داخل بقچه اش زخم رو تمیز 

كرد و از جاش بلند شد و گفت:زیاد امیدی به زنده 

بودنش نیست !...اگه تا فردا صبح دوام اورد زنده

‎میمونه،اما اگه خونریزی کرد باید گوشه باغ خاکش 

کنی!...

‎با عصبانیت به سمتش چرخیدم وگفتم: میفهمی داری 

چی میگی؟!

‎__دیر اوردینش !...من تموم تلاشم رو کردم !...عمرش

 به دنیا باشه زنده میمونه!...

‎درحالی که سیگارش رو از گوشه روسریش بیرون میاورد 

به سمت در رفت و حمیدی پشت سرش از اتاق خارج 

شد و من به سمت تخت رفتم وکنار بدن بی جون سولماز 

نشستم!

 ازحال رفته بود!... سوختگى روی شکمش وحشتناک 

بود، اماخوبی اش این بود جلوی خونریزی تا حدود 

زیادی گرفته شده بود!....

باصدای هق هق دنیا كفرى به سمتش برگشتم !

کیاناز رو که خوابیده بود کنارش روى زمین گذاشته بود 

و زانوهاشو بغل کرده بود وگریه میکرد!....

اگه این بی شعور به کیان خبر نمیداد الان سولماز 

حالش خوب بود!

نفهمیدم دارم چیکار می کنم!...فقط از جام بلند شدم و 

به سمتش رفتم و جلوش ایستادم!

با دیدن پاهام جلوش سرش رو بلند کرد و وحشت زده 

نگاهم کرد!....

‎دلم میخواست حرصم رو سر یكى خالی کنم !...دستم 

به سمت کمربندم رفت!...


‎بادیدن این کارم اشکهاش رو پاک کرد و با صدای 

لرزونی گفت: فرهاد بخدا من نمیخواستم اینطور بشه!

‎ازش فاصله گرفتم وبه سمت در اتاق رفتم و درو قفل 

کردم و به سمتش برگشتم !....

اونو خوب میشناختم!...اینکارهام باعث میشد ‎بیشتر وحشت كنه

دنیا

وقتی دراتاق رو قفل کرد و به سمتم اومد ؛نفسم بند 

اومد و با چشمهایى گشاد شده از وحشت بهش نگاه 

كردم!

وحشتم دو برابر هم شد وقتى کمربند بازشده اش رو 

کامل از کمرش وا کرد!

دیگه طاقت نداشتم!...نه جسمى و نه روحى!...قبلترها 

تحملم بیشتر بود!چون مشكلهام كمتر بود اما باوجود 

كیان دلخوشیهام زیاد تر شده بود و تحملم كمتر!...

 با گریه نگاهش کردم و گفتم: فرهاد تورو بخدا کاریم 

نداشته باش!... کیانازخوابه!...

خوب منو مى شناخت!...پوزخندى زد و گفت:خوب 

یادمه وقتی کتکت میزدم التماس نمیکردی الان چی 

شده التماس میکنى؟!

سرم رو پایین انداختم و لال شدم!...هرچى مى گفتم 

تف سر بالا بود!...خودمو برای یه کتک درست وحسابی

اماده کرده بودم.

اما در كمال تعجب صدای پوزخندش رو شنیدم و بعد 

صدای وحشتناکش روکه مى گفت: بلندشو!

با تعجب سربلند كردم!

سرى به نشونه ى تایید فرود آورد و دوباره با سراشاره 

كرد!...

تموم تنم سر شده بود!باترس ایستادم که بهم نزدیک 

شد!...

خدا یا وقت اینطور و اینقدر نفرت تو چشاش موج میزد

چرا ولم نمى كرد؟!...چرا تنهام نمیزاشت؟!...چرا اجازه

نمیداد خوشبخت بشم؟!

رگه های سرخ سفیدی چشاش رو قرمزکرده بود و 

من جرات نگاه کردن تو صورتش رونداشتم!...

 اسلحه اش رو از کمرش خارج کرد و روی پیشونی ام 

گذاشت!

 توان هیچ حرف یاحرکتی رو نداشتم!... اگه واقعا 

راست مى گفت و انقدر سولماز براش عزیز بود،چه 

احتیاجی به من و عشق من داشت ک ولم نمیکرد!

با خرفى كه زد خون تو رگهام یخ بست و هاج و واج

بهش خیره شدم!

__ لباسهاتو دربیار!

باترس نگاش کردم.اسلحه رو تكون داد و غرید: کری؟!

 نشنیدی چی گفتم؟!

دستهامو جلوى صورتم تو هم قلاب كردم و زار زدم: 

فرهاد...غلط کردم!...

دوباره اسلحه رو تكون دادو گفت: لباسهاتو در بیار 

صدات در بیاد یه تیر تو سر دخترت خالی میکنم!...

میدونستم هرچی التماسش کنم بدتر میشه!...

 میترسیدم واقعا بلایی سردخترم بیاره!...

بادستهای لرزون دکمه اول مانتوم روباز کردم که 

چشمهای مشتاق کیان جلوی چشمم اومد!....

پاهام لرزید و روی زمین سر خوردم و نشستم و هق زدم

فرهاد

اول قصد داشتم  کتکش بزنم اما بعدش در كمال 

خباثت به یادم اومد که لمس بدنش بیشتر از شكنجه 

ى جسمى ازارش میده ، پس تصمیم  گرفتم كمى 

اذیتش کنم !...

وقتی تهدیدش کردم و دیدم از ترس لال شده ،دستهام 

رو به سمت دکمه های مانتوش دراز كردم و با باز کردن 

اولین دکمه به هق هق افتاد و سرجاش نشست !

با حرص پیراهنم رو از تنم درآوردم و رو به روش 

نشستم!

دستهاش رو روى صورتش گذاشت تا چشمش به من 

نیفته!

این کارهاش دیوونه ام میکرد!...درسته كه من لیاقتش 

رو نداشتم و عرضه ى نگه داشتنش رو نداشتم اما اون 

هم حق نداشت بخاطر تعهدش به کیان با من اینجور 

رفتار کنه!....

انقدر كفرى و عصبى شدم كه اصلا نفهمیدم دارم 

چیکار میکنم ؟!...

اونو روی زمین خوابوندم و دکمه مانتوش رو باز کردم.

اروم گریه میکرد و از خجالت دستشو از روى صورتش 

کنار نمیبرد!

وقتی دکمه هاش رو باز کردم چشمم به تن و بدن 

گندمی وسینه های خوش فرمش افتاد که نصفشون از

یقه ى  تاپ تنگش دراومده بودند!

با حرص گفتم:دستهات رو از رو صورتت بردار!

با این حرفم بیشتر گریه کرد و من با حرص کامل روش 

دراز کشیدم و دستهاش رو بالاى سرش نگه داشتم!...

 یك دقیقه اى ازگریه ى زیاد صورتش ورم کرده بود!... 

بهم حتى نگاه هم نمیکرد!...با یه دستم دستش رو

محکم نگه داشتم و با دست دیگه ام فکش رو گرفتم 

ومجبورش کردم بهم نگاه کنه!...

اگه الان به اون شوهر عوضی ات خبرنداده بودی 

سولماز حالش خوب بود!اما حالا كه اون تو این وصع 

افتاده تو جورشو مى كشی و از شوهرت به نحو احسن 

پذیرایى مى كنى!

 تو رو خدا ولم کن!من شوهر دارم چرا نمیفهمی؟

حرفش عصبانی ام کرد!...اصلا اتیشم زد!...حس کردم 

داره بهم خیانت میکنه!...

سیلی محکمی به صورتش زدم که بیشتر گریه کرد 

و زیر گلوش رو بوییدم!

هنوز هم مثل اون موقع ها بدنش عطر دلنشینی داشت!

به سمت سینه هاش رفتم و بوسه های ریزی روی بدنش 

گذاشتم!

چى انتظار داشتم؟!...كه  اونم کم کم لذت ببره؟!...

 مثل خود من كه هركى زیر خوابم مى شد برام فرقى 

نداشت؟!

اما اون فقط گریه میکرد!...با این وضعش هم داشتم

حسابی داغ میکردم و همه چی رو فراموش کردم!...

 همه فکر و ذکرم یکی شدن با دنیا بود!

روی نافش رو زبون کشیدم که در زده شد و صداى 

حمیدى اومد:آقا؟!

با تو ذوقی که خورده بودم از روش بلند شدم و کلافه 

بهش نگاه کردم وگفتم: خودتو جمع و جور کن!

و به سمت در رفتم و پشتش ایستادم و وقتی دیدم سریع 

دکمه های مانتوش روبست درو باز کردم!

 حمیدی سینی به دست جلوی در بود!

 شام اوردم !دیر وقت شد!...ببخشید حتما گرسنه 

هستین!

کلافگی ازسر و روم میبارید!...از جلوی درکنار رفتم 

که حمیدی وارد شد!

سینی رو جلوی دنیا گذاشت و به سمت سولماز رفت 

و دستش رو جلوی بینی سولماز گذاشت وبعد رو بمن 

کرد: نمیخوام ناراحتت کنم اما زیاد امیدی به زنده 

بودن این خانوم نیست !من هم  تا فردا ظهر باید به 

بندر عباس برسم!

ناامید نگاهم روى صورت سولماز چرخید:نمیتونم که 

اینجا ولش کنم!...

 تو راه آوردنش هم خطرناکه!... تا ظهر اگه حالش 

خوب نشد باید همینجا ولش کنیم!

با عصبانیت به سمتش رفتم و یقه اش رو گرفتم:اون

همه پول ندادم که یکیمون رو ول کنی!

دستش رو روی دستهام گذاشت و با لحن خونسردی 

گفت: نگفتم تو بیابون ولش کنیم جلوی چشم خودت 

میذارم بچه ها اونو به داخل بیمارستان ببرند!دیگه 

چی میخوای؟!

به سمت در رفت وگفت:شام بخورین وبخوابین فردا 

کلی کار داریم!

بعد از رفتنش باز درو قفل کردم وبه سمت تخت 

سولماز رفتم!... شیشه مشروب کنار تخت رو برداشتم 

وسرکشیدم!...

 عاشق این طعم تلخ بودم....ارومم میکرد!تو این سالها 

دوست خوبی بود!...اما هیچ وقت فکر نمیکردم باعث 

بشه سرطان کبد بگیرم!... اونم تو این سن !...

اول بهم گفته بودند كه دچار سرطان خون شدم اما 

بعد از كلى آزمایش خبر دادند كه بدتر از اونه!...

سرطان كبد!...مادر همه ى سرطان ها!...

برای بار دوم بطری رو به دهنم گرفتم و سر کشیدم 

که با حس یك درد شدید شروع به سرفه کردم! 

بطری رو روى زمین انداختم و با دو تا دستم گلومو

گرفتم!...سرفه هام همراه با خون بود!...دنیا وحشت

زده بهم نگاه میکرد!

توانایی بلندشدن رو نداشتم!...فقط سرفه میکردم !...

همراه سرفه هام خون فواره میزد و بیرون مى ریخت!


به دنیا نگاه كردم و میون سرفه هام گفتم داروهام... 

قرصهام!...تو کیفمند!...

فورى از جاش بلند شد و به سمت کیف دستی ام رفت 

وبعد از باز کردن کیف سریع قرصها رو به سمتم گرفت 

و لیوان اب رو به دستم داد و به سختی قرص ها رو با 

همون خون تو دهنم بلعیدم!...

 حالم اصلا خوب نبود!... تا ده دقیقه سرفه هام ادامه 

داشت تا کم کم اروم شدم!...

 بطری مشروب رو کنار گذاشتم و سرجام دراز کشیدم !

دنیا همونطور كه مطلوم و وحشت زده نگاهم مى كرد

كنارم نشست.

 فرهاد؟!

نگاهش كردم.

 خوبى؟!...

سر تكون دادم!...یه دلخوشی شیرین از اینكه نگرانمه!

لبخند محوى روى لبهام نشست و نگاهش كردم!

__ من و دخترت رو تنها نزارى!...

تو دلم قند آب مى كردند!...میدونستم از سر ترس و

بى كسیه اما هنوز كه منو مرد خودش مى دونست 

برام كافى بود!...سرم رو بلند كردم و روى پاهاش 

گذاشتم و اون هم از ترس چیزى نگفت.

دستش رو روى موهام گذاشتم و اون اول مكث كرد 

و بعد از چند لحظه شروع به نوازشم كرد!...انقدر این 

حركتش شیرین بود كه نفهمیدم چیشد کامل خوابم برد!
.
.
.
دنیا

وقتی شروع به سرفه کردن کرد!...وقتی دیدم داره 

عذاب میکشه،نمیدونم چرا دلم به حالش سوخت ؟!

همیشه این من بودم که دلم زود به رحم میومد!..

حالم داشت از دیدن این صحنه ها بهم میخورد!...اتاق 

پر از بوی خون و مردن بود!... از یه طرف سولماز و از 

یه طرف هم  فرهاد!....

ترسیدم!...ترسیدم كه فرهاد هم بمیره و این كثافتها 

من رو به عربها بفروشند!....

وقتى فرهاد روى پاهام دراز كشید واقعا از خدا 

خواستم تا برگردوندن ما به كیان اونو برامون نگه داره!

چون هرچى هم ذات به خراب بود اما به قول خودش 

همه از روى عشق و دوست داشتن بود و اجازه نمى 

داد دست احدى بهمون بخوره!...

وقتى خوابید بالشت روزیر سرش گذاشتم و به سر

جام برگشتم وکنار کیاناز دراز کشیدم !...

کل بدنم درد میکرد!...با اینکه حسابی گرسنه بودم 

اما بدون اینکه لب به اون غذا بزنم خوابیدم!...اشتهام كامل كور شده بود!.....

کیان


روی صندلی عقب دراز کشیده بودم وبادستهام 

پیشونی ام رو ماساژ میدادم که هومن وارد ماشین 

شد!...

سنگینی نگاهش رو روم حس میکردم و بدون اینکه 

دستمو بردارم گفتم:چی شده؟!

 باید چند تا عکس از دنیا بهشون بدیم! احتمال 

داره اون تیرخورده باشه و در اینصورت حتما اونو 

به بیمارستانی جایی میبرند!

عصبی سرجام نشستم و گوشی مو به سمتش گرفتم 

و گفتم: چند تا عکس بردار و بهشون بده !

بی سر و صدا گوشی رو برداشت و از ماشین خارج 

شد! برای امشب بسم بود!...

من تحمل نداشتم و نمیتونستم از پس این همه مشکل 

بربیام! اگه دنیا تیر خورده باشه،اگه اونو از دست 

بدم....نه حتی فکر کردن بهش هم عذابم میده!...

انقدر با فکرای مختلف ذهنم رو مشغول کردم که خوابم 

برد.
.
.
.

فرهاد

با سردرد شدیدی چشمهامو باز کردم و به اطرافم 

نگاهی انداختم!....یکم گیج بودم !...

صدای ناله های خفیفی باعث شد به پشت سرم برگردم 

و با دیدن سولماز روی تخت و دنیا گوشه ی اتاق همه 

چی یادم اومد!

به سختی از جام بلند شدم و به سمت سولماز رفتم 

رنگش پریده بود و پوست سفیدش سفیدتر و بی روح 

شده بود!

لبهاش هم از تشنگی ترک برداشته بودند و با چشمهای 

نیمه باز ناله میکرد وقتی منو دید، لب زد

 ف...رهاد....

 کنارش نشستم و دستم رو روی دستش گذاشتم :

حرف نزن عزیزم !...حالت خوب میشه

اب...اب بده!

لیوان اب رو از تو سینی برداشتم وبه سمتش رفتم 

و انگشتم رو داخل لیوان زدم و روی لبهاش کشیدم!... 

با ولع زیادی لبهاشو مکید وگفت: تورو...خدا اب بده!

 اب برات خوب نیست !هنوزیکم خون ریزی داری

لبخند بی جونی زد و گفت:من دارم میمیرم

اخم کردم و گفتم:چرت وپرت نگو

__ دیشب خواب مامان وبابام رو دیدم!...مامانم...

گفت که...منتظر من!...

دستم رو روی لبهاش گذاشتم وگفتم:اگه ادامه بدی 

دندون سالمی تو دهنت نمیمونه!...

بی جون شروع به سرفه کرد! دستپاچه شدم وبغلش 

کردم.

با چشمای بی جون گفت:اب بده!...چیز زیادی به 

مرگم نمونده!...

لیوان اب رو به دهنش نزدیک کردم و اون از شدت 

تشنگی زیاد همه اب رو سرکشید!...

 لیوان خالی رو از دهنش دورکردم و بعد به صورت

خسته وبی روحش نگاه کردم و اون اروم اروم شروع 

به حرف زدن کرد:فرهاد...من ازمردن میترسم!...

بغض بدی به گلوم چنگ زد!...باصدای بغض کرده 

گفتم: قرار نیست كه بمیری!...من کنارتم!...نترس!

سرش رو به سینه ام فشرد و بی جون گفت:خوابم 

میاد!...خیلی سرده!...میشه گرمم کنی؟!...

محکم تر بغلش کردم كه آخى گفت و من با گفتن 

ببخشید شروع به بوسیدن جای جای صورتش کردم!

انقدر محکم بغلش کردم که خوابید و بعد حدود نیم 

ساعت دستم رو به سمت یقه بازش بردم، تا ببندم !...

اما با حس سردی بیش از حدش وحشت زده به صورتش نگاه کردم............

آروم و با تردید صداش كردم: سولماز...سولماز

و صورتش رو اروم نوازش کردم !اما به عكس همیشه 

عکس العملی نشون نداد!

خیلی اروم خوابیده بود!با وحشت سرم رو روی سینه

اش قرار دادم و گوش كردم اماصدایی ازقلبش شنیده 

نمیشد...مرده بود...

سولماز من مرده بود!...زنی که بخاطر عشقی که بمن 

داشت با همه ى بدیهای من ساخته بود!

به صورت بی روحش نگاه کردم و مردونه و بی صدا 

گریه کردم !خدایا حقم نبود اونو هم از دست بدم!...

نمیدونم چقدر گریه کرده بودم که با صدای هق هق 

دنیا به طرفش برگشتم كه سر جاش نشسته بود و 

باچشمهای مظلوم و گریون بمن نگاه میکرد!

با دیدن گریه هاش دلم به درد اومد!

یعنی فاطمه راست میگفت که من دارم تقاص اشکهای 

دنیا رو پس میدم؟!... نه! اینطور نبود!...اون اول زن من

بود!...حق نداشت برای کیان دلبرى کنه !...حق نداشت 

خانومی هاشو خرج کیان کنه!... دنیا براى من بود!... 

حق من بود!...

با فکری که به ذهنم اومده بود پوزخندی زدم و زیر لب 

گفتم : داغ دیدن دنیا رو روی دل تک تک شون میذارم 

سولماز رو روی تخت گذاشتم و از اتاق خارج شدم 

حمیدی به سمتم اومد و گفت:ظهر باید حرکت کنیم!

باشه!

به سمت ماشین رفتم و  ساک لباس سولماز رو بیرون 

اوردم وبه سمت اتاق رفتم و ساک رو به سمت دنیا 

پرت کردم وگفتم :از تو ساکش یه دست مانتو شلوار 

بردار و بپوش!....

با تعجب نگاهم کرد و گفت:چرا؟!
۰
 روی حرف من حرف نزن !...زود باش!...النگوها و 

بقیه طلاهاتم دربیار!...

و از اتاق خارج شدم ، تا راحت تر این کارها رو انجام 

بده !

حمیدی به سمتم اومد وگفت:حالش خوبه؟؟؟

بهش نگاه کردم و غمگین گفتم:اماده اش میکنم تا اونو 

ببریم یه گوشه بذاریم و بعدش حرکت کنیم!

عجیب بود كه آثار ناراحتی رو تو صورتش دیدم!...

 بهم نزدیک تر شد و دستش رو روی شونه ام گذاشت 

وگفت:غم اخرت باشه...میگم بچه ها گوشه باغ براش 

جا درست کنند!

__ نمیخواد!...یه نقشه دیگه دارم!...

حمیدی که انتطار نداشت انقدر اروم باشم چشمهاش رو ریز کرد و گفت: میشنوم!.....

دنیا

نمیدونم و هرچى فكر مى كنم به ذهنم نمى رسه هدفش 

از این کارها چیه؟!...

لباسهامو گوشه ای گذاشتم و به سمت کیاناز رفتم و 

بغلش کردم و به سولماز خیره شدم !

اروم خوابیده بود!...اگه من سعی نمیکردم فرار کنم 

این اتفاق براش نمی افتاد!...

با یاد آورى این صحنه باز گریه ام گرفت و کیاناز 

تو بغلم از گریه هاى من بی تابی میکرد! 

دکمه های مانتوی تنگ سولمارو باز کردم و سینه امو 

تو دهنش گذاشتم!

جدیدا یاد گرفته بود وقتی سینه رو میبنه لبخند میزد!

از دیدن خنده اش ذوقی کردم ومحکم اون بوسیدم که 

در باز شد و فرهاد وارد اتاق شد كه با دیدنش شالم 

رو روی سینه ام کشیدم و پوزخند صدا دارش رو 

شنیدم كه بسمتم مى اومد و روبه روم نشست وگفت: 

زود بهش شیر بده !کار داریم

با تردید گفتم:چه کاری ؟؟؟

 تو بهش شیر بده!... بعد بهت میگم !...

کیاناز با شنیدن صدای فرهاد سینه مو ول کرد و به 

صورت مردی که باعث ب وجود اومدنش شد نگاه کرد

 و خندید !....بالاخره خون گواهى مى داد!...

فرهاد هم حس پدرانه اش گل كرد و لبخندی زد و اون 

رو از بغلم برداشت و شروع به بوسیدنش كرد !

با همه ى بدیهاش واقعا کیانازو دوست داشت! کیاناز

هم اونو دوس داشت!...

همونطور كه با كیاناز بازى مى كرد،به من نگاه کرد

 و گفت:لباسات رو به تن سولماز کن و طلاهات رو هم 

تو دست و بالش بزار!

با وحشت نگاهش کردم !حرفش باعث شد خشکم بزنه !

بلافاصله ازفکری که به ذهنم رسید گریه ام گرفت، 

یعنى انقدر پست شده بود كه میخواست با این کار 

به کیان و بقیه بفهمونه که من مردم !

سرم رو به چپ و راست تکون دادم وگفتم: میخوای 

بگی من مردم؟!

اخمی کرد و نگاهم کرد كه فورى از نگاهش ترسیدم و 

عقب نشستمو اون با تشر گفت:

دنیا الان وقت جر و بحث با من نیست !...کاری نکن

تورو به جاش زنده زنده خاکت کنم!....بدون هیچ 

حرفی گمشو لباسهاش رو عوض کن ؛ وقت نداریم!

دروغ چرا!...همیشه از لحن عصبی اش مى ترسیدم! 

از جا بلندشدم و به سمت تن بی جون زنی رفتم که 

قرار بود نقش مردن منو بازی کنه!...قراربود به همه 

بگه که دیگه دنیای زنده ای وجود نداره !....

مانتوی خونی اش رو از تنش خارج کردم و اشکهام 

سرازیر شد و با بسته شدن در فهمیدم که فرهاد از 

اتاق خارج شده !... رو به سولماز کردم و گفتم: تو رو 

خدا به کیان بگو دنیا نیستی!...

دستهای لرزونم به سمت شلوارش رفت و به سختی 

شلوارش رو از پاش در اوردم!...

 گریه هام بیشتر شد و به هق هق افتادم !....

داشتم برای پایان زندگی ام گریه میکردم !...کیان 

نابود می شد!....مادرم چی؟!...تکلیف اون چی مى شد 

لباسهام رو به تنش کردم و کنار تخت نشستم و هق 

زدم !....

النگوهامو از دستم به سختی خارج کردم و دست 

سولماز رو که یخ کرده بود بلندکردم وجلوم گذاشتم!...

النگورو خواستم وارد دستش کنم که دیدم نمیشه !

مرده بود اما دلم نمیخواست اذیتش کنم !....پس ساک 

کیانازو برداشتم و روغن بچه رو برداشتم و کمی روی 

دستش روچرب کردم و شروع به گذاشتن النگوها

 کردم !...

یاد روزی افتادم که با کیان به بازار طلافروش ها رفتیم 

و اون با تموم عشقش رو به من کرد و گفت:میخوام 

طلا بخریم!...

دستش رو محکم گرفتم وگفتم:حلقه دارم!طلا نمیخوام

 نووووچ!...حلقه فرق داره !....شنیدم جنوبیا عاشق 

النگو هستن!...

خندیدم و گفتم:اره اما تهرانیا النگونمیزارن!... فک 

میکنن دهاتیه!...

بغلم کرد و گفت: من اینطور فکر نمیکنم !...همیشه 

دوس داشتم وقتی زنم رو بغل میکنم !...صدای جرینک 

جرینگ النگوهاش تو گوشم بپیچه!...

ازحرفش گر گرفتم وسرم رو پایین انداختم و اون هم 

یواشكى و سریع لپم رو بوسید و گفت: عاشق این 

خجالت کشیدناتم!...

لبخندی زدم و اعتراض امیز اسمش رو صدا زدم:کیان

درحالیکه وارد یکی ار مغازه های شیک میشدیم،گفت: 

جون دل کیان!

بعد از كلی خندیدن برام شش تا النگوی خوشگل 

خرید و وقتى طلا فروش رو به من کرد و گفت: 

دستتون روبدین تا النگوها رو دستتون بندازم !

کیان دستکش پلاستیکی رو از طلافروش گرفت و گفت: خودم این کارو میکنم!...


از غیرتش خوشم اومد !...دستم رو به سمتش گرفتم 

و اون هم در حالیكه با انگشتهاش دستم رو نوازش 

میکرد، النگوها رو تو دستم می انداخت و من چقدر

لذت میبردم از این نوازشهای عاشقانه سر 

انگشتهاش!...

اخرین النگو رو به دست سولماز انداختم و در حالیكه 

اشکهام صورتمو حسابی خیس مى کردند گوشواره 

هامو هم به گوشش زدم و به یاد مادرم افتادم!

 این گوشواره ها رو وقتی تولدم بود برام خریده بود!

 یادم نمیره چقدر ذوق و شوق داشت تا اونو به گوشم 

بندازه !....با گریه گفتم:مامان تو رو خدا باور نکن 

من مردم !...تو رو بخدا مامان باور نکن!...

پلاک زنجیر مورد علاقه ام رو خواستم از گردنم در 

بیارم که کیان بعد از بدنیا اومدن کیاناز وقتی اولین 

عکس سه نفرمون رو گرفت ، این پلاک زنجیر رو

سفارش داد و عکسمون رو داخلش گذاشت !...

قفل پلاک گردنش رو باز کردم اما دلم نیومد اون رو 

به گردن سولماز بندازم! پس زیر لباسم پنهونش کردم! 

در همین لحظه فرهاد وارد اتاق شد و به سمتم اومد و 

 با دیدن سولماز اخمی کرد و گفت: چرا حلقه ات رو 

دستش ننداختی؟ 

حلقه بزرگ تک نگینم حسابی به چشم میخورد!...با 

تردید حلقه رو از انگشتم بیرون اوردم و به دستش 

کردم. دستام خونی شده بود!

رو به فرهاد کردم و گفتم: باید برم دستشویی

 از اتاق رفتی بیرون سمت چپ سالنه!

از اتاق خارج شدم  و به سمت دستشویی رفتم.

 روبه روی اینه ترک خورده ی دستشویی ایستادم و

شیر اب رو بازکردم و چند مشت اب به  صورتم زدم !

قیافه ام از خستگی داغون شده بود و بی صدا باز  

گریه کردم !

انقدر گریه کرده بودم كه دیگه نای گریه کردن نداشتم

چشمهام شدید میسوختند!

 باز صورتم رو با آب سرد شستم و به اتاق برگشتم 

ک دیدم فرهاد و اون مرده حمیدی سولماز رو داخل

پتو پیچیدند و حمیدی از اتاق خارج شد و خیلی زود  

به همراه دو تا پسر جوان به اتاق برگشت و رو به پسرا  

کرد و گفت:ببرینش همونجا که گفتم! ماهم الان حرکت 

میکنیم و دنبالتون میام!

فرهاد درحالی که کیاناز رو به دستم میداد گفت:برو 

سوار ماشین شو!

 میخوای باهاش چیکارکنی ؟!اون كه صورتش شبیه 

من نیست  میفهمند من نیستم!

__ تو کاری به این چیزها نداشته باش و برو سوار  

ماشین شو!

به سمت ماشین رفتم و سوار شدم.روکش ماشین 

رو  عوض کرده بودند!

 دلم میخواست دوش بگیرم! اخه لمس بدن سولماز نجسم

کرده بود، اما مگه فرهاد میذاشت ؟!

جنازه سولماز رو داخل پراید مشکی کنار ماشینمون 

گذاشتند و حرکت کردند!

 فرهاد و حمیدی سوار ماشین شدند و  پشت سرشون 

حرکت کردیم!

 حرکات فرهاد بیش از حد عصبی بود و این منو نگران 

میکرد!

پک های عصبی که به سیگار میزد حس دلشوره ی منو 

بیشتر میکرد !بعد حدود یک ساعت جایی توقف کردند!
 
از  تو ماشین به پراید نگاه میکردم!

جنازه سولماز رو از ماشین خارج کردند و  یکی از  

پسرها یه بطری پلاستیکی رو از  تو صندوق خارج 

کرد که فرهاد از ماشین پیاده شد و با صدای بلندی 

گفت:صبرکنید!

با وحشت به صحنه ی روبه روم نگاه میکردم! بدنم 

ازتصور  چیزی ک به ذهنم رسیده بود یخ كرده بود!








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر