قادر رنجبر نظرات جمعه 9 شهریور 1397 ، 09:59 ق.ظ
فرهاد

بدن‌ بی جون سولماز  رو، روی زمین گذاشتند و   

پسرجوان به سمت صندوق رفت و بطری بنزین 

رو بیرون اورد و به سمت جنازه اومد!

 باید برای بار اخر اونو میدیدم! از ماشین پیاده شدم 

و فریاد زدم:صبر کنید!

و به سمتشون رفتم و بطری رو از دست اون جوون

 گرفتم و گفتم :ماشین رو از اینجا دور کنید خودم 

اینکارو میکنم!

یه نگاه بهم دیگه کردند و بعد به حمیدى و  چون 

حمیدى سر فرود آورد، سوار ماشین شدند و من 

 کنار جنازه اش زانو زدم!

و  با دستهای لرزون پتو  رو از دورش باز کردم !

چقدر اروم خوابیده بود !...

از ته دل براش گریه کردم!...شاید تنها كسی بود كه 

مثل مادرم دوستم داشت،  ولی دیگه گریه فایده 

نداشت چون اونو بر نمیگردوند!

اونقدرى دوستم داشت كه بخاطر راضی نگه داشتن 

من دست به هر کاری میزد و الان من پست فطرت

میخواستم ، بجای مراسم ابرومندانه اونو  اتیش بزنم 

که همه فکرکنند دنیاست، كه مرده و فوت شده و 

در كمال قساوت به این فكر مى كردم كه كاش یه

بچه هم در كنارش بود!...اینطورى دیگه كسی به 

دنبال زن و بچه ام نبود!

 ازکارم خجالت مى کشیدم !پیشونی اش رو بوسیدم و

گفتم:منو  ببخش ! میدونم که با این كارمم مخالف 

نیستی ولی باز شرمنده اتم! نمیتونم بزارم دنیا رو ازم 

بگیرند و اونو  ازدست بدم !...

بطری رو  از روی زمین بلند کردم و کمی از بنزین را  

روی صورتش ریختم و بقیه اش رو روی سینه و دست 

و پاش!... 

نمیخواستم کامل بسوزه!.. فقط میخواستم صورتش 

رو خراب کنم تا قابل تشخیص نباشه !

از تصور اینکه قراره صورت قشنگش رو بسوزونم 

اعصابم خراب می شد!

ترسیدم از نظرم برگردم پس فورى از جام بلند شدم 

و کبریت رو از جیبم بیرون اوردم و برای اخرین بار 

نگاهش کردم و کبریت کشیدم !

اتیش سریع شروع به پیش روی کرد!...

قدم قدم عقب میرفتم که صدای جیغ دلخراشی منو از  جا پروند.......

دنیا مثل دیونه ها جیغ میکشید و به سمت سولماز دوید !

به سمتش رفتم  و محکم نگهش داشتم: دیونه شدی؟!

با گریه جیغ میکشید: ولم کن... اتیشش نزن!... اونو 

جای من جا نزن!...مامانم دق میکنه.... نه تو رو خدا 

نه!..باید خاموشش کنیم.... کیان نباید باور کنه من 

مردم!... نه!...اتیش رو خاموش کن !...

داشت دیونه میشد و من با اون ضعف بدنى ام توان 

نگه داشتن اون رو نداشتم !...

نصف بدن سولماز کامل سوخته بود !...

ولش کردم و به سمت جنازه در حال سوختن رفتم و

 پتو رو برداشتم و چند بار روی جنازه زدم !

اتیش در حال خاموش شدن بود و بوی سوختگی 

گوشت همه جا رو پر کرده بود !...من دیگه حالم 

داشت بهم میخورد!...

دنیا به سمت جنازه رفت و رو به روش نشست و 

عزا گرفت و از ته قلبش جیغ میکشید و گریه میکرد !

عصبی دستش رو کشیدم و اونو به سمت ماشین بردم 

كه دستش رو محکم از تو دستم بیرون کشید که

سیلی محکمی ب صورتش زدم و با اون سیلی 

گریه اش بند اومد وبه صورتم نگاه کرد !...

چشمهاش بی روح شد!...

نگرانش شدم!... اشک اروم از چشمهای نازش روی 

گونه هاش لغزید و لب زد: کیان دلش میشکنه اگه فکر 

کنه من مردم

به سمت در ماشین هولش دادم و وقتى سوار شد از 

ماشین دور شدم و گوشی که حمیدی بهم داده بود رو 

از جیبم خارج کردم و به شماره کیان  كه از بر حفظ 

كرده بودم ، زنگ زدم !

خیلی زود صدای نگرانش رو شنیدم: الو...

باصدای گرفته ای گفتم: باعث شدی بمیره!

از پشت تلفنم میتونستم حدس بزنم الان شوكه شده و  

خشکش زده و من در كمال قساوت و با لذت تموم 

ادامه دادم: جنازه اش رو اتیش زدم که نتونی باز 

صورتش رو ببینی !امیدوارم تو جهنم بتونی ببینیش

ناگهان فریاد زد: دروغ میگی !...اون زنده است!.،.

 لعنتی!... اون زنده است!...

 جایی که جنازه اش رو انداختم برات مسیج میکنم 

دخترم رو باید اروم کنم !...

تماس رو قطع کردم و گوشی رو زیر پام له کردم 

و همونجا ولش کردم و سوار ماشین شدم و حمیدی 

حرکت کرد!

دنیا در حالی که کیاناز رو بغل کرده بود، روی صندلی 

عقب به خواب رفته بود!...

رو به حمیدی کردم و گفتم: اون پسرا کی ادرس رو 

برای کیان میفرستن؟؟

 تا سه ساعت دیگه میفرستند! اول باید حسابی

 از اینجا دور بشیم!...

در كمال خباثت لبخندى به لبم نشست: خوبه!....


کیان

با حرفایی که بهم زد انگار دنیا دور سرم میچرخید !... 

هومن و سرگرد موسوی بهم خیره شده بودندو  با قطع 

شدن تماس بدنم دیگه تحمل وزنم رو نكرد و روی زمین 

سر خوردم که هومن به سمتم اومدو بغلم کرد و گفت: 

چیشده کیان ؟!...کی بود؟!...

با چشمهای اشكى و گریون نگاهش کردم و نا باور 

زمزمه كردم و گفتم: اتیشش زده !...دنیای ناز منو اتیش 

زده !....(زار زدم)هومن !....زنمو اتیش زده!...

هومن محکم تکونم داد و گفت: عقلت رو از دست 

دادی ؟!میخواد اذیتت کنه!...

 دنیا بود که تیر خورده بود !...گفت منتظر باشم 

برام ادرس رو میفرسته!

سرگرد موسوی گوشی رو از دستم گرفت و گفت: میرم 

ببینم میتونن ردشو از مکالمه ای که باهات داشت 

پیدا کنیم یا نه!

با کمک هومن از جا بلند شدم و به سمت ماشین 

رفتم و هومن با تردید گفت: بذار ببرمت درمانگاه 

حالت اصلا خوب نیست!

 قرص سر درد برام بیار فقط !...مغزم داره از کار 

میوفته !...هومن!...من بدون دنیا چطور زندگی کنم ؟!

من بدون زنم میمیرم !...من زن وبچه امومیخوام!

 اروم باش مرد!... ناسلامتی مردی !...این حرفها و 

کارها چیه؟؟

 مگه مردها دل ندارند؟!مگه ما حق نداریم گریه کنیم 

هومن حالم خوب نیست!...

داشبورد رو باز کرد و بسته قرص رو به سمتم گرفت 

و گفت: بخور یه کم اروم بشی!

قرص وبطری اب رو از هومن گرفتم و همزمان سه تا 

قرص روبا هم خوردم !...سر درد وحشتناکی داشتم !

فاطمه خانم هر بار زنگ میزد و از پشت تلفن گریه 

میکرد حالم رو بدتر میکرد !....

اگه دنیا واقعا مرده باشه جواب مادرش رو چی بدم؟!

برای نهار از ماشین پیاده نشدم !یک ساعتى گذشته 

بود که سرهنگ موسوی به همراه هومن به سمت

 ماشین اومدند و با دیدن اونها فورى از ماشین پیاده 

شدم که سرهنگ گفت: تونستیم یه رد پیدا کنیم !

مکان دقیق نیست اما تماس همون حوالی گرفته

 شده و تا اینجا دو ساعت فاصله داره!

 پس منتظر چی هستین؟؟؟

 سوارشین دنبال ماشین های ما بیاین!... باید کل 

اون منطقه رو بگردیم!

همراه هومن سوار ماشین شدیم و بعد از ده دقیقه به 

همراه شش ماشین پلیس براه افتادیم !...

استرس وحشتناکی پیدا کرده بودم و توان کنترل رفتار 

خودمو نداشتم!...زیر چشمی به هومن نگاه کردم كه باز 

سیگار کشیده بود!...خیلی وقت بود ترک کرده بود !...

اما الان كاملا معلوم بود خیلی تحت فشاره که اینطور  

سیگارمی کشید! دستم و به سمتش دراز کردم و گفتم: 

سیگار میخوام!

پاکت را از جیب پیراهنش بیرون اورد و به سمتم 

گرفت و در حالی که سیگارم را روشن میکردم گفتم: 

یادته اون شب ک پیداش کردیم؟!...

هومن سیگار را روی لب هایش جابجا کرد و گفت: 

اره یادمه!...

 هومن فکرشو نمیکردم اون زن باردار تو اون مدت

 کم همه ى زندگی من بشه!

 فقط زندگی تو نشد ، دنیا خیلی برام عزیز بود!

با ناراحتی به سمتش برگشتم !...یعنی چی دنیا 

براش عزیز بود؟! چرااز فعل بود استفاده میکنه ؟!مگه 

دیگه نیست ؟!متوجه ناراحتیم شد!دست روى پام 

گذاشت و گفت:نمیخواستم ناراحتت کنم !...

دارو ندارمون یكى بود!با هم این حرفها رو نداشتیم!

_ وقتی درباره دنیا حرف میزنی حق نداری از 

فعل بود استفاده کنی!... اون همیشه هست !...

آهى كشید و گفت:حق با توئه!...

ناراحت شده بود اما مى دونستم نه از حرف من!... بلكه از یاد دنیا!...........

دو ساعت بعد همه ى ماشین ها نگه داشتند و ما 

هم به دنبالشون نگه داشتیم!...

سرهنگ موسوی شیشه را پایین کشید و گفت:

اینجاست!...منطقه رو اروم و با سرعت کم میگردیم

 هر جا چیزی نظرتون رو جلب کرد بوق بزنید!...

 چشم!

 فقط یادتون نره اگه چند نفرو دیدین زنگ بزنید 

و خبر بدین !...خودتون درگیر نشین !....نمیخوایم 

ریسک کنیم وباز جون کسی به خطر بیفته!

هومن ماشین رو به حرکت دراورد و اروم شروع به 

رانندگی کرد!...

هر ماشینی به سمتی میرفت و حدود نیم ساعت 

بعد در حال گشتن بودیم که پیامی برای گوشیم 

ارسال شد!...سریع پیام رو خوندم و چون ادرس رو 

بلد نبودم سریع ادرس رو برای موسوی ارسال کردم 

و تماس گرفتم: سرهنگ ادرس و براتون فرستادم!

 دیدم !ادرس همینجاییه که الان داریم میگردیم

 پس...

با صدای بوق زدن ماشینی حرفش را قطع کرد و 

شخصی رو مخاطب قرار داد و گفت : برو به 

سمتشون!

 چیشده سرهنگ؟!

کمی سکوت کرد وگفت : برگردین پیداشون کردیم

 دنیازنده اس؟!

مكثى كرد و گفت:فقط برگردین

تلفن رو روی داشبورد كوبیدم و گفتم: هومن برگرد 

مثل اینكه پیداشون کردند!...

هومن هم شوكه و خشک شده بمن نگاه کرد !...

روى پیشونی اش عرق نشسته بود و اون هم مثل 

من از رو برو شدن با چیزی کهزپیدا کرده بودند و یا

شاید حال خراب من ترسیده بود!

 با فریاد به سمتش برگشتم: حرکت کن لعنتی!....

بیچاره با فریاد من تازه بخودش امده و تكونى خورد 

و ماشین رو به حرکت در اورد!...

به سمت ماشین ها رفتیم!... همه کنار درخت بزرگی 

ایستاده بودند!... موسوی بی سیم بدست قدم میزد

از ماشین پیاده شدم و به سمتشون دویدم که 

میان راه موسوی به همراه دو نفر دیگه جلومو 

گرفتند! 

فریاد زدم:ولم كنین!.،.میخوام ببینمش!...

موسوی در حالی که سعی میکرد ارومم کنه گفت:

هنوز معلوم نیست خودشه یا نه !...یکم صبر کن 

 تا اونو به پزشکی قانونی منتقل كنیم!...

نگاهش کردم!...

اشک از گوشه ى چشمم گونه ام رو خیس کرد و 

لب زدم: پرشکی قانونی... چرا... مگه زن من مرده 

که میخواین پزشکی قانونی ببرینش؟!

هومن از فرصت استفاده کرد و به سمت درخت 

دوید و با صدای گریه بلند از من دور شد !

به سمت هومن دویدم !...از اون فاصله فقط پاهای 

زنی رو با کتونی مشکی میدیدم !....هومن کناراش 

نشسته بود و زجه میزد !....

حس میکردم پاهام ب زمین چسبیده!....

به سختی قدم برمیداشتم و نمیدونم چرا هرچى راه 

مى رفتم بهش نمیرسیدم !....

کنار هومن ایستادم و با دیدن صحنه رو بروم خشکم 

زد!...

یه جنازه ى سوخته!....چیز زیادی ازش نمونده بود!

جلوتر رفتم که باز دونفر دستهامو گرفتند!

به سمتشون برگشتم و با دیدن موسوی به همراه

 مرد دیگه ای گفتم: این دنیا نیست مگه نه؟!

موسوی با لحن گرفته ای گفت: معلوم نیست !یکم 

خودتون رو کنترل کنید!...میبریمش پزشکی قانونی 

اونجا معلوم میشه!...

به جنازه نگاه کردم وگفتم: بهش دست نمیزنم فقط 

بذارید کنارش بشینم!

 نمیشه !...صحنه نباید دست بخوره!...

با فریاد گفتم: زنمه !...میفهمی ؟!زنمه !...دیگه اونو

ندارم!...بذار نگاهش کنم!...

منو عقب تر بردند و  کنار هومن نشوندند و موسوی 

رو به همکارش کرد و گفت: امبولانس کجاست؟

__ تا یک ساعت دیگه میرسه!...

باز بهش نگاه کردم!... صورت ماهش سوخته بود! 

بدنش رو هم سوزونده بود!،،،حتی اگه مرده باشه

 چطور دلش اومد ؟!چطور تونست زندگی منو اتیش 

بزنه؟!...چطور تونست اینکارو بکنه؟!...

چشمم به النگوهاش افتاد یاد اون رور افتادم!...

چقدر النگوهاشو دوس داشتم!....

گذشته

محکم بغلش کردم و روی تخت پرتش كردم و روش 

خیمه زدم!...

لبامو روی لباش گذاشتم و شروع به بوسیدن  اون 

لبهای شیرین کردم !...

دستهاش رو روی شونه هام حرکت میداد كه صدای 

برخورد النگوهایى كه خودم براش با سلیقه ى خودم 

خریده بودم ، بیشتر منو تحریک میکرد!

 انگار برام قشنگ ترین موسیقی اون لحظه بود!

میدونستم جنوبى ها عاشق النگوئن ولى حانومم 

انقدر حجب و حیا داشت كه بخاطر اینكه باعث 

تحقیر و حقارت شان و شخصیت بازیگرى من نشه 

حتى از فكر كردن به اون هم سرباز مى زد!

وقتى النگوهارو دستش كردم تا یه هفته وقتى زیر 

چشمى اونو میپاییدم میدیدم كه در حالیكه لبخند 

شیرینى روى لبهاش نشسته، پنهونى النگو هاش رو 

نوازش مى كرد !...

دستهاش رو بالای سرش نگه داشتم و گفتم: 

شیطونی ممنوع!...

شروع به تقلا کرد و در حالیکه سعى مى كردصداشو

پایین نگه داره، آروم جیغ جیغ مى كرد : کیان!...

النگوهام شکست !...کیان نکن!...

با شیطنت لبهاش رو بوسیدم:ای جووونم!...

و بعد در حالی که محکم بغلش میکردم زیر خنده 

زدم !...

با صدای هومن از مرور خاطره های قشنگم با این 

جسد سوخته بیرون اومدم وبهش نگاه کردم !...

تو خیالات خودم دیوانه وار و عصبی میخندیدم که

 هومن نگران بغلم کرد و گفت: كیان!....گریه کن!

اروم میشی کیان!...

باز به دنیا نگاه کردم!...چشمم به حلقه ی ستمون 

افتاد!...

به زور از هومن جدا شدم و در حالیكه چهار دست و 

پا به سمت جنازه مى رفتم ، گفتم: حلقه اش رو 

نگاه کن!...عاشقش بود!...هومن یادته؟!....

بیچاره انقدر صبور و خانوم بود كه وقتی براش حلقه 

خریدم كلى خوشحال شد و ذوق كرد!....

حتى به ذهنش هم خطور نمیكرد بخواد حلقه ى 

ست بزاره!...

هومن فورى از جاش بلند شد و به سمت من دوید 

و سعى كرد منو هم بلند کنه. 

میخواست منو ازش دور کنه!....

میخواست منو از زندگیم دور کنه!...

کنترل خودمو از دست دادم و با عصبانیت هولش 

دادم و سعی کردم به سمت دنیا برم که چند نفرى 

جلومو گرفتند!

 آنقدر فریاد کشیدم که همه جا یک لحظه تاریک شد!.......


فرهاد

دنیا تمام شب رو ناله میکرد و كابوس مى دید!....

کیاناز رو پیش خودم اورده بودم و با هر بدبختی بود 

ساکت نگهش داشتم وخوابوندم تا دنیا رو بیدار نکنه !

ساعت حدود ده صبح بود که به بندرعباس رسیدیم .

حمیدی وارد شهر شد و ماشین رو جلوی خونه ای 

ویلایی نگه داشت و بعد از در زدن وارد خونه شدیم !

زن میان سالی به سمتمون اومد و حمیدی باهاش 

چندتا جمله حرف زد و بعد به سمت ما اومد و سلام 

کرد و کیاناز رو ازم گرفت و گفت: خوش اومدین !

خانومتون رو بیدارکنید!من دخترتون رو داخل میبرم 

تشکری کردم و به سمت دنیا رفتم در و باز كردم و 

اروم صداش زدم !

جوابی جز ناله ازش نشنیدم !دستم و روی صورتش 

گذاشتم که متوجه شدم شدیدا تب کرده!... نگران 

چند بار تکونش دادم که باز ناله کرد اما چشم باز نكرد!

دنیارو از تو ماشین بیرون كشیدم و بغل کردم و با 

دیدن صندلی خونی وحشت زده به دنیا نگاه کردم !

کل صندلی خونی بود !...وحشت زده اونو به داخل 

خونه بردم که اون خانم به سمتم اومد و گفت:حالش 

خوبه؟؟؟

 نه !...نمیدونم چرا خونریزی داره!...

 زخمی شده؟؟؟

 نه!...نمیدونم !...تب کرده !...کل روکش صندلی 

هم خونیه

 بیارش دنبالم ببینم چخبره!...

همراهش وارد سالن شدیم و به سمت یکی از اتاق

 ها رفت و درو برام باز کرد و من هم دنیا رو روی تخت 

گوشه اتاق گذاشتم که خانومه گفت : برو بیرون !...

باید معاینه اش کنم!...

 چه معاینه ای؟!

 یا پریود شده یا بچه سقط کرده !....نمیخوای که 

جلوی چشمت معاینه اش کنم؟!

حرف دیگه ای نزدم و از اتاق خارج شدم !حمیدی 

به سمتم اومد و گفت: فک کنم باید سه تا زن میگرفتی !

از تیکه اش خوشم نیومد اخمی کردم  وگفتم: میخوام 

برم حموم!...

__ اون قسمت سالنه ساکتم تو سالن کنار مبله!...

بدون هیچ حرف دیگه ای از کنارش گذشتم و به سمت حمام رفتم !...ساکم رو برداشتم و وارد حمام شدم!

دنیا

با حس درد زیادی زیر شکمم بیدار شدم !...سرم به 

دستم وصل بود!...به اطراف نگاه کردم !زن سبزه ای 

کنارم نشسته بود كه با دیدنم لبخندی زد و گفت: 

بلاخره بیدار شدی؟؟؟

 من کجام؟!...دخترم کجاست؟!...چیشده؟!شما 

كى هستین؟!

 اسمم زبیده اس!...از صبح بیهوش بودی !تبت هم 

بالا بود!...دیر اوردنت!... بچه ات سقط شده بود!

یک بار دیگه حرفش رو با خودم تکرار کردم !...بچه ات 

سقط شده بود!...بچه؟!

بیاد تاریخ افتادم !نگاهش کردم و گفتم: امروز چندمه؟

 بیست و پنجمه

من دو هفته پیش وقت پریودیم بود!اونقدر ذهنم درگیر 

بود که اصلا حواسم به تاریخ پریودیم نبود!

دستم رو روی شکمم گذاشتم و زار زدم!...من بچه ای 

رو از دست دادم که حاصل عشق من و کیان بود !...

رو به خانوم کردم و گفتم: میشه کمکم کنی؟!

 چه کمکی از من ساخته است؟!

 یه موبایل برام جورکن تو رو بخدا!... من باید به

 شوهرم زنگ بزنم!

 پس اینی که اوردت کیه؟؟

 شوهر سابقمه!.. منو از شوهرم دزدید!... اون 

نگران منه!...تو رو خدا کمکم کن !...هر چقد بخوای 

بهت پول میدم !...

نگاهی بهم انداخت وگفت:شرمنده شهرام منو خاکم 

میکنه !

دستهامو روی صورتم گذاشتم و با صدای بلند هق 

زدم!

از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد!...

دلم برای دخترم کیاناز تنگ شده بود!...اما الان اصلا 

نمیتونستم نگهش دارم!...

 بدنم ضعیف شده بود و خون زیادی از دست داده 

بودم !...باید حمومم میکردم !...كل بدنم بوی خون 

گرفته بود!...حس بدی داشتم !....

دلم میخواست بیشتر برای بچه ی چند هفته ای ام 

گریه میکردم اما واقعا دیگه اشکی برام نمونده بود !

با باز شدن در سرم رو بلند کردم !...فرهاد بود!...

اخمی بهش کردم و سرم رو پایین انداختم و اون کنارم 

نشست و با پشت دستش صورتم رو لمس کرد که خیلی 

غیر ارادی دستش رو پس زدم!

 با چشمای اشکی نگاهش کردم:میدونستی خیلی 

نامردی؟!کیان از دخترت مراقبت کرد!اونو به دنیا 

اورد! ولی توبچه اش رو کشتی !...تو.....

با سیلی که بصورتم خورد ساکت شدم !...دیگه صبر 

و توان دعوا و زبون درازی رو نداشتم !...نباید باهاش 

دهن به دهن بشم !...اون ثبات اخلاقی نداره!...

سرم رو پایین انداختم و گفتم: باید حموم کنم!...

 پاشو خودم میبرمت حموم!...

وحشت زده نگاهش کردم و گفتم: حق نداری به من 

دست بزنی چه برسه منو ببری حموم!.... فهمیدی؟!

__ هه!...یادت رفته من کی ام ؟!رو حرف من حرف 

نزن و الا بلایی سرت میارم که نفهمی اون بلا از 

کجا رو سرت نازل شده!... 

سرم و از دستم جدا کرد و با احتیاط بلندم کرد!

به ساعت اتاق نگا ه کردم!...ساعت شش عصر بود! 

منو به سمت در سفید رنگی برد که حدس زدم حموم 

باشه !...در بین راه ساک سولماز رو بلند کرد و به 

همراه خودش اورد و منو داخل حموم هول داد و 

خودشم به دنبالم وارد شد!حمام بزرگ و مجللی بود!......


پشتم بهش بود!.... درد داشتم و توانایی مقابله با اونو 

نداشتم و با چسبیدنش بهم از پشت لرزی به بدنم افتاد 

و آروم نالیدم !....با اینکه میدونستم فایده نداره اما 

سعی کردم ازش جدا بشم اما اون محکم تر بغلم کرد

که اخ ریزی از درد گفتم و اون هم سرش رو روی 

شونه ام گذاشت و زیر گوشم زمزمه كرد و گفت: باور 

مى كنى یا نه اما من نمیخواستم اون بچه رو از دست 

بدی!...

اشکهام سرازیر شد و با گریه گفتم :میشه تنهام 

بذاری؟!

روبه روم ایستاد و دستش به سمت یقه ى مانتوم رفت 

که دستهام وروی دستاش گذاشتم و اون هم باصدای 

اروم ولی عصبی گفت:بهتره به این وضع عادت 

کنی!...خیلی دارم خودمو کنترل میکنم!... دنیا

نمیخوام بهت اسیبی برسونم !بوی گند خون گرفتی

پس بذار حمومت بدم!

 خودم میتونم حموم کنم!

بدون جواب دادن به خواهشهام مانتوم رو از تنم 

خارج کرد و من با تاب ابی رنگ و شلوار لی خونیم رو

به روش ایستاده بودم!...

خون به پوست پام و شلوارم چسبیده بود و بوی گندی 

میداد!...

ازخودم بدم اومد!... اما نمیتونستم جلوش شلوارم رو 

دربیارم!...

تصمیم گرفتم با همین تاب وشلوار برم زیر دوش و 

بسمت دوش هم رفتم واب گرم رو باز کردم و با لباس 

زیر دوش ایستادم!...

 پشتم بهش بود ولى سنگینی نگاهش رو از پشت سرم

هم حس میکردم که به سمتم اومد و از پشت بهم چسبید 

و دستهاش دور کمرم حلقه شد! 

  با ترس گفتم:ولم کن!...حالم خوب نیست...

 با لباس چرا زیر دوشی؟!از من خجالت مبکشی؟!

با دیدن دستها و بازوهای لختش فهمیدم لباسش رو

درآورده!...ترسیدم!...ترسیدم از اینکه بخواد بهم دست 

درازی کنه!...سرم رو پایین انداختم !...پاهاش لخت 

بود!...اشکهام سرازیر شدند!... چرا انقدر باید اذیت 

میشدم؟!...منو به سمت خودش چرخوند و من چشمهامو 

بستم!... دلم نمیخواست نگاهش کنم !...

لبهاشو به گوشم چسبوند و گفت:بیرون شش هفت تا 

پسرجوونه !...صدات در نیاد!...میدونی اگه بفهمن با

هم تو حمومیم چه بلایی سرت میارن؟!

وحشت زده چشمهامو باز کردم و چشم تو چشمش 

شدم و گفتم:فرهاد من تازه بچه سقط کردم !...حال و 

روزم رو به راه نیست!...تو رو خدا ولم کن!...

دستش به سمت لبه تابم رفت:کاریت ندارم !...فقط 

میخوام حمومت بدم

__ خودم میتونم!...

چشمای سرخش رو روی صورتم نگه داشت و گفت:

فقط یه کلمه دیگه!!!حرف بزنی همین کف حموم لختت 

میکنم و هرکارى دلم بخواد باهات میکنم !...هیچ 

اهمیتی هم نمیدم که وضع الانت مناسب نیست!

کاری جز سکوت از دستم برنمیومد!...بدنم به خاطر 

گرمای آب شل شده بود و خونریزیمم بند نمیومد!...
شدید ضعف داشتم.........

فرهاد

دوس داشتم بیشتر بهش بچسبم!...لعنتى جسم وروح 

خسته امو بد آروم میکرد !...اما اون اینو نمیخواست !

كاملا معلوم بود دلش با من نبود!لباسهاش رو از تنش 

در آوردم !...چقدر این دختراشک داشت؟!...

 اشکهاش تموم نمیشدند!... چشم از صورتش گرفتم و 

به بدنش خیره شدم !...

یاد اون روزا افتادم که اونو داشتم و قدرش رو نمى 

دونستم!اما با خودم عهد کرده بودم انقدر بهش خوبی 

کنم که اون روزهاى لعنتى از یادش بره !...

اونو زیر دوش نگه داشتم وشروع به شستن پاهاش 

کردم .از برخورد دستم با بدنش میلرزید!...

عاشق این رفتارهاش بودم !...همیشه خجالتی بود!...

هیچ وقت برای رابطه باهام پیش قدم نمیشد!... همیشه 

دلش میخواست من جلو برم !...

بعد از شستن كامل بدنش آب رو بستم و حوله رو 

دورش پیچیدم و خواستم لباسهاش رو تنش کنم که با 

صدای بی جونی گفت:تورو به هر کی میپرستی دست 

از سرم بردار!

ساک رو کنارش گذاشتم و ازش فاصله گرفتم.با بی 

حالی لباسهای سولماز رو پوشید!

پد بهداشتی روی لباس زیرش گذاشت واز حمام خارج 

شد..........
.
.
.

کیان

بعد تحویل بدن سوخته دنیا به پزشکی قانونی به سمت 

خونه رفتیم !قبل وارد شدن رو به هومن کردم و گفتم:تا 

جواب آزمایش نیومده به فاطمه خانم چیزی نگو!...

هومن دستش رو روی شونم گذاشت و گفت:کیان 

میدونم که دنیا رو خیلی دوست داشتی منم دوسش 

دارم اما لباسهای دنیا تنش بود و طلاهای دنیا تو 

دستش بود چرا فکر میکنی دنیا نیست؟!چرا گفتی 

آزمایش دى ان اى میخوای؟!....

با یقین گفتم: چون اون دنیا نیست!...اول فکر کردم 

خودشه اما وقتی طلاهاشو بهم دادند فهمیدم خودش 

نیست یه تقشه اس تا من فک کنم اون مرده!..

 منظورت چیه؟؟؟

 من براش یه گردنبند خریدم !...عکس من و دنیا و 

کیاناز تو پلاکش زیر نگین قایم شده!...دنیا اونو بیشتر 

از حلقه امون دوس داشت!...اون زنده اس چون قبول نکرده اونو بده!....من مطمئنم!......







نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر