قادر رنجبر نظرات جمعه 9 شهریور 1397 ، 10:04 ق.ظ

هومن دیگه حرفی نزد و فقط با تاسف نگاهم كرد!....

تو نگاهش ناامیدى هویدا بود!....اما می دونم محض 

خاطر من حرفى نزد!.... وارد خونه شدیم و به محض 

وارد شدن فاطمه خانم به سمتمون اومد!

 سلام!...چی شد مادر؟!...پیداش نکردین؟!...
 
دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم: سلام مادر 

جان!...

 دست پاچه كشیده آرومى صورت نگرانش زد و گفت: 

خاک به سرم !...ببخش سلام نکردم پسرم!

 این چه حرفیه مادر خدا نکنه... ماشینشون رو گم 

کردیم! اما هنوز اهوازن! همه جاده هایی که از اهواز 

خارج میشه رو تحت نظر دارند پیداشون میکنیم!

_خدایا شکرت ... گفتم از اهواز برن بیرون سخته

 پیدا کردنشون!...

هومن که خبر از حال من داشت باخنده گفت: مگه ما 

میذاریم در برن مادر؟!

 انشالله پسرم !.،،من برم براتون یه چیزی بذارم 

بخورین!گرسنه این!...

 من میخوابم !...گرسنه ام نیست خسته ام

 باشه پسرم!...پس من برا هومن غذا میذارم!

هومن نزدیک تر اومد و گفت: منم برم بخوابم!.. بیدار 

شدیم یه چیزی میخوریم!....
.
.
.

فرهاد

حمیدی به سمتم اومد و گفت:باید امشب حرکت کنیم!

 باشه ساعت چند؟؟

 ساعت یک به بعد میریم سمت جزیره از اونجا رد 

میشیم

 خیلی طول میکشه؟؟

 یک روز بعد میرسیم !...فقط باید جلو خانمت رو 

بگیری !...جز ما ادمای دیگه ای هم هستند!نبایداز

 اتاقتون بیرون بیاین!هر اتفاقی هم افتاد نباید دخالت 

کنید!... من فقط امنیت اون اتاقی رو تضمین میکنم 

که شما توش هستین!...تو اتاقم همه چی هست لازم 

نیست بیاین بیرون غذا هم براتون میارن دم در!

 باشه!خیالت راحت!میدونم چطور ارومش کنم؟!

 خوبه...من برم بقیه کارها رو هماهنگ کنم !...

بعد از رفتن حمیدی به سمت اتاق رفتم .دنیا یه گوشه 

نشسته بود و درحال شیر دادن ب کیاناز بود!

 رو به روش نشستم و گفتم:حالت بهتره؟؟

بدون اینکه نگاهم کنه، گفت:تا وقتی پیش توام خوب 

نیستم!....

 باز شروع نکن!...دنیا تو مگه کیاناز و نمیخوای؟

مگه مادرش نیستی؟!

 نمیخوام پیش تو باشم چرا اینو نمیفهمی ؟

 نذار باز سگ بشم دنیا... امشب حرکت میکنیم 

وای به حالت بخوای اذیت کنی!

هنوز حرفم تمام نشده بود که شروع ب سرفه کردم

باز هم سرفه های خونی!...حالم روز به روز بدتر 

می شد!...باید به محض رسیدن به اونور اب دنبال 

درمان جدی بیماری ام باشم!...

بعد از خوردن داروهام برای اینکه تو راه اذیت نشم خوابیدم!....


دنیا

وقتی گفت قراره امشب حرکت کنیم حالم باز دگرگون 

شد!...این اخرین فرصت منه!... باید امشب قبل از

خارج شدن از کشورم فرارکنم !...والا دیگه هیچ وقت 

نمیتونم خانواده ام روببینم!... تا الان کیان و مادرم 

جنازه م سولماز رو به جای جنازه من دیدند!...

نکنه باورشون بشه که من مردم؟! نکنه دیگه دنبالم 

نگردند؟!امیدوارم که کیان متوجه نبود گردنبند بشه. 

خدایا این تنها امید منه!...منو ناامیدم نکن!.،،

تا اخر شب از استرس زیاد تو اتاق خواب نداشتم!...

کیاناز رو محکم بغل کرده بودم و نمیدونستم چه راهی 

روپیش بگیرم؟!

مرتب هوس بوسیدنش به سرم میزد و من هم محکم 

اونو میبوسیدم!... وقتی باهاش حرف میزدم نگاهم 

میکرد و گاهی میخندید!... هر روز خوشکل تر از روز 

قبل میشد!... 

با صدای فرهاد سرم رو بلند کردم : اماده شو !

مانتو شلوار سولماز تنم بودم و چیزی نداشتم که بخوام 

جمع کنم!

فرهاد به سمتم اومد و گفت: راه بیفت!

به همراه فرهاد از خونه خارج شدم و سوار ماشین 

حمیدی شدیم !...بعد از حدود نیم ساعت ماشین 

حمیدی کنار ساحل نگه داشت !..همه جا تاریک بود !

حدود ده دقیقه داخل ماشین بودیم که مرد لاغر اندامی 

به شیشه ماشین زد و حمیدی با دیدنش لبخندی زد و 

گفت:ده دقیقه اس منتظرتم!...

 خوب همه جارو چک کردم بعد اومدم !..قایق داره 

میاد !...هر وقت چراغ قوه رو روشن کردم پیاده شین!

 یاسر حواست به مهمونام باشه!

 بهشون شرایط رو گفتی؟؟

 اره 

 پس مشکلی پیش نمیاد!...فقط بگو از اتاقشون 

بیرون نیان!

 باشه خیالت راحت!

یاسر خداحافظی کرد و از ماشین دور شد و فرهاد 

رو به حمیدی کرد وگفت: مگه قراره با قایق بریم؟!

 نه اون سه تا کشتی بزرگ رو میبینی؟!

فرهاد به رو به روش نگاهی انداخت و گفت: اره!

 خب با قایق شما رو به کشتی ها میرسونن و بعد

 که سوار کشتی شدین حرکت میکنن!

 اما این کشتی ها كه مسافرتی نیستن!...

 داری قاچاقی خارج میشیا!...نکنه یادت رفته؟!

بازم میگم هر چی دیدین و هر صدایی شنیدین 

نه عکس العمل نشون میدین و نه از اتاقتون خارج 

میشین !...چون اونوقت تضمینی نیست زنده بمونید! 

حرفهاش حسابی منو ترسونده بود!...با روشن شدن 

چراغ قوه حمیدی گفت: وقتشه پیاده شین !

از ماشین پیاده شدیم و من وحشت زده به قایق نگاه 

کردم و گفتم:فرهاد ایران بمونیم !...قسم بجون کیاناز 

پیشت میمونم و ترکت نمیکنم !...ولی نریم خطرناکه!...

تردید رو تو چشمهاى اونم دیدم که حمیدی حرف زد : 

زود باشین نباید دیرکنید!... 

فرهاد پوف کلافه ای کشید و دستم رو گرفت............


همراه فرهاد به سمت قایق رفتیم!...دو تا مرد داخل

 قایق بودند كه  با دیدن ما رو به یاسر کردند و گفتند: 

یه نفر کمه !

حمیدی دستی ب صورتش کشید و گفت: نتونست 

خودوشو به ما برسونه!...

 کرایه اش رو پس نمیدیم!...

 اشکال نداره !...واس خودتون!... نوش جونتون!...

انگار خوششون اومد!

 سریع سوار بشین !...دیر نشه!

همه به جز یاسر سوار قایق شدیم  و قایق حرکت کرد!

چون اولین بار بود سوار قایق میشدم با ترس به بازوی 

فرهاد چنگ زدم و کیاناز و به سینه ام چسبوندم و همه 

اش خدا خدا میکردم قایق غرق نشه!

نگران خودم نبودم همه ترسم واسه دخترم کیاناز بود ...
.
.
.

فرهاد

فکر میکردم موقع سوار شدن دنیا اذیتم مى کنه اما 

بیچاره انقدر ترسیده بود که فقط با چشمهاى درشتش 

به این ور و اونور نگاه میکرد!...

 بعد ده دقیقه به کشتی رسیدیم و ملوان های کشتی 

باربری با دیدن قایق ما نردبونی پایین انداختند که 

دنیا با دیدنش رو به من کرد و گفت: نگو که قراره از 

این نردبون بالا برم!

 نکنه انتظار داری اسانسور برات بیارم؟!

 من میترسم فرهاد!اگه کیاناز بیوفته چی؟!

 نترس!...من كیاناز رو میارم!... پشت سرتم!...

محکم دخترک کوچولومونو بغل کرد و گفت: نه فقط بغل

 خودم باشه!... خیالم راحته!... پیش تونه!...

 باشه!...پس محکم بغلش کن !...

ساک رو باز کردم و سریع شال سولماز رو بیرون اوردم 

و به وسیله ى اون کیاناز رو محکم به بدن دنیا پیچیدم 

و گره زدم!...

 از نردبون برو بالا!...من پشت سرتم!... هر اتفاقی 

كه بیفته نمیزارم بیفتین!....

 با دستهای لرزون دو طرف نردبون رو گرفت و شروع 

به بالا رفتن کرد و من هم  پشت سرش بالا میرفتم که 

مبادا یه وقت خداى نكرده براش اتفاقی بیفته!...

بلاخره با کلی استرس وارد کشتی شدیم ووقتى بالا

گرفتیم متوجه شدم ملوان ها به دنیا بد نگاه میکنند 

و این اعصابم رو خرد و خراب میکرد !...

رو به پیرمرد مسن و خوش پوشی کردم که حدس زدم 

ناخدای کشتی باشه 

 سلام ناخدا!

 سلام !...بیاین دنبالم !...شمارو به اتاقتون میبرم!

شمامهمونهای سفارش شده اید!

 ممنونم!

دست دنیا رو گرفتم و پشت سر ناخدا راه افتادم!

میونه راه بودیم که دختری بالباس های پاره و چشمهای 

اشکی رو دیدیم !

دوتا مرد قد بلند و وحشتناک و سیاه چهره دستهاش 

رو گرفته بودند و با وضع بدی اونو میکشیدند!

 دختر با دیدن ما شروع به التماس کردن کرد: تو رو 

خدا کمکم کنید!..من نمیخوام برم... من اهلش نیستم

دنیا احساساتی شد و خواست حرفی بزنه که با دست 

ساکتش کردم و اونو به دنبال خودم کشیدم !

ناخدا زیر چشمی ما رو زیر نظر داشت !...به سمت 

ته سالن رفتیم که ناخدا اتاقی رو نشونمون داد وگفت: 

تا فردا شب همینجا بمونید و به هیچ عنوان بیرون نیاین 

اینو برای خودتون میگم !

 خیالتون راحت !...ممنون!...

در رو بازکردم و با دنیا وارد شدم و در و از داخل 

قفل کردم !...

دنیا کیاناز رو روی تخت گذاشت وبه سمتم اومد و گفت: 

اون دختر و دیدی؟؟ از ما کمک مى خواست !...

 به ما ربطی نداره!برو بگیر بخواب !...سرو صدا هم 

نکن كه براى خودمون درد سر درست بشه!...

 چه انتظاری دارم؟!تویی که به سولماز رحم نکردی 

و اونجور اتیشش زدی به اون دختربدبختی کمک میکنی 

که اصلا نمیشناسی؟!...

وقتی اسم سولماز رو اورد و وقتی یادم انداخت چطور 

اونو اتیش زدم ؛ انگار داغ دلم رو تازه کرد و اصلا 

 نفهمیدم چطور دستم بلند شد و به  صورتش نشست!

انقد ضربه ى دستم محکم بود که محكم به زمین خورد 

و قلبم به درد اومد!...

به سمتش رفتم که با گریه و اروم گفت: به من 

دست نزن !...

دستم رو بالا آوردم و عقب رفتم و روی تخت نشستم و 

پاکت سیگارم رو بیرون اوردم و شروع به سیگارکشیدن 

کردم !...

دنیا از جاش بلند شد و کنار کیاناز خوابید و روشو 

ازم گرفت و من هم همونجا دراز كشیدم و انقدرى 

 فکرم درگیر حرفهای دنیا بود که خوابم برد......

 دنیا

با صدای نق و نوق کیاناز چشمهامو باز کردم و سرجام 

نشستم و بغلش کردم و بهش شیر دادم !

انقدر تنبل بود كه با چشمهای بسته شیر میخورد و نق 

میزد!... دلم براش ضعف رفت و محکم اونو بوسیدم!

 بعد از چند دقیقه که سیر شد خوابش برد!... اونو سر 

جاش گذاشتم که دوباره صدای گریه و جیغ شنیدم : 

ولم کنید.. نمیام ولم کنید... نه!...

اروم کیاناز رو جابجا کردم و به سمت در رفتم !...

فرهاد خواب بود و خوابش هم سنگین !...اروم درو باز 

کردم و از اتاق خارج شدم !

راهرو خلوت بود و فقط صدای گریه اون دخترومیشنیدم 

اب گلومو بلعیدم وبه سمت صدا رفتم و با دیدن صحنه 

ی رو بروم خشکم زد!...

یه لنج بزرگ کنار کشتی ایستاده بود و حدود سی تا 

دختر جوان رو داشتند به لنج منتقل میکردند!

 اولین چیزی که به ذهنم رسید قاچاق دختر بود!...

وحشت زده خواستم به اتاق برگردم که بهکسی خوردم 

و با تموم دلهره و ترسم وحشت زده برگشتم که با 

صورت اروم ناخدا روبه رو شدم و با من من گفتم: 

خواستم یه کم هوا بخورم!...

 وقتی کوچیک بودی مادرت یادت نداد که شیطونی 

عواقب خوبی نداره؟!

من چیزی ندیدم! لطفا بذارید برگردم تو اتاق !

دخترم الان بیدار میشه!

 با شنیدن صدای شلیک گلوله وحشتم بیشتر شد و به 

پشت سرم برگشتم!

 همون دخترى بود که نمیخواست بره!...حالا کف کشتی

 با سری خونی افتاده بود!...

 پاهام شل شد و روی زمین افتادم كه یکی از مردهای 

لنج با عصبانیت گفت: چرا کشتی اش؟!من باید سی تا 

دخترو تحویل بدم! یکی کم باشه پوست منو میکنن 

مادر...

ناخدا که میترسید اعتبارش زیر سوال بره ، دستم رو

محکم کشید و به سمتشون رفت!...

شوکه شده بودم و توانایی هیچ حرکتی رو نداشتم !

منو جلوی پاهای اون مرد انداخت وگفت: این بجای

 اون!... تازه خوشکلترم هست !...

تازه به خودم اومدم!... داشت منو میفروخت!....

 باعصبانیت گفتم: چی میگین شوهر و بچه ام تو 

کشتی ان !...شما دارین سر من معامله میکنید؟!

با سیلی که به صورتم خورد محکم به مرد کناری ام 

برخوردم و ناخدا با چشمای خشمگین گفت: هرزه!...

من گفتم از اتاق بیای بیرون تضمینی نیست چه اتفاقی 

قراره برات بیوفته!...

 به گریه افتادم !...تحمل این مشکل رو دیگه نداشتم !

به سمت ناخدا رفتم و به پاش افتادم : تو رو خدا دختر 

شیر خواره دارم!... با من این کارو نکن !...غلط کردم 

تو رو خدا بذار برگردم !...

مردی از داخل لنج وارد کشتی شد و محکم منو از 

موهام بلند کرد وبه سمت لنج برد!

 با تمام وجود شروع به جیغ کشیدن کردم، بلکه فرهاد

 بیدار بشه و به دادم برسه!... اما خبری از فرهاد نبود! 

همراه بقیه دخترا وارد لنجم كردند و پل چوبی بین لنج و 

کشتی رو کشیدند.

 گریه هام بیشتر شد ! دستی دستی خودمو بدبخت 
 
کردم!مدام جیغ میکشیدم و تقلا میکردم که مردی به 

سمتم اومد و محکم منو پرتم کرد و به سمتم اومد و 

شروع به لگد زدن کرد !...هنوز به خاطر سقط بچه ام 

درد داشتم و اون نامرد انقدر زد که سرم گیج رفت و همه جا تاریک شد.....

فرهاد

با سر و صداهای بلند و صدای شلیک گلوله های

 پی درپی به خودم اومدم و با وحشت بیدار شدم و 

به جای خالی دنیا نگاه کردم !!!!

کیاناز هم بیدار شده بود و گریه میکرد .به سمتش رفتم 

وبغلش کردم تا اروم بشه!...

به سمت توالت رفتم اما خالی بود!...

لعنتی!....دنیا کجا رفته بود؟!.... صدای شلیک گلوله ها 

بیشتر میشد و نمیتونستم با کیاناز از اتاق خارج بشم.

از طرفی هم معلوم نبود دنیا کجاست ؟!

مردد به سمت در رفتم که ناگهان در با صدای بدی باز 

شد و با دیدن مامورهای انتظامی با عصبانیت 

اسلحه ام رو از کمرم برداشتم وبه سمتشون گرفتم 

كه یکی از مامورها گفت: اسلحه ات رو روى زمین 

بزار!...همه دوستات روگرفتیم!...

 زنم کجاست؟؟؟

 هیچ زنی تو کشتی نیست!... به نفعته تسلیم بشی!

خشکم زد!... یعنی چی هیچ زنی تو کشتی نیست ؟!

یك مرتبه یادم اومد در از داخل قفل بود !...حتما دنیا 

برای نجات اون دختر از اتاق خارج شده !

این پلیسها هم حتما میدونستند كه این كشتی مسول 

قاچاق است که اونو گرفتند!

 وای خدا!...یعنى دنیام کجا بود ؟!...با گذاشته شدن 

اسلحه رو شقیقه ام و حس سردی به خودم اومدم !

باخشم به مامور نگاه کردم و گفتم: زنم رو باید پیدا 

کنید !...تواتاق پیشم بود!...

 ارشدشون وارد اتاقک شد و گفت: زنت کجاست؟!

وقت پنهان کاری نبود!...جون دنیا در خطر بود!اگه 

اونو برده باشند براى فروش به دبی میبرند و به شیخ 

های عرب مى فروشند!

دستم رو مشت کردم وگفتم: من با زن و بچه ام 

میخواستم از ایران خارج بشم!... بیدار شدم زنم نبود!

خواستم برم بیرون كه همکاراتون وارد اتاق شدند!

 هیچ زنی تو کشتی نبود و نیست!

 غیر ممکنه!... ما حدود سه ساعت پیش وارد کشتی 

شدیم و من خسته بودم و زود خوابم برد!...

در همین لحظه صدای بیسیم ارشد بلند شد!

 بله میثاق بگوشم!

 قربان گوشه کشتی جسدیه دختر رو داخل بشکه 

پیدا کردیم!

باشنیدن صدای مرد به سمت در رفتم که دونفر جلوم 

رو گرفتند.

 نمیخوام فرار کنم! فقط بذارید اون دخترو ببینم! 

خواهش میکنم زن من کنارم تو اتاق بود!...

 ماموری به سمتم اومد و کیاناز رو از من گرفت و به 

دستم دستبند زد و گفت: راه بیفت !...

کیاناز مدام انگشتش را می مکید و نق میزد!...

همراه بقیه به سمت عرشه ى کشتی رفتم و ناخدا و بقیه 

ملوان ها گوشه ای دستبند به دست نشسته بودند.

 چند ساز بشکه ای رو وسط عرشه كشیده بودند 

ارشدشون رو بمن کرد و گفت: برو داخل بشکه رو نگاه 

کن!

با پاهای لرزون سمت بشکه رفتم و مامور کناریم در 

بشکه رو برداشت !....

هیکل کوچکی داخل بشکه گذاشته شده بودند و سرش 

پایین بود!

 موهاش همرنگ موهای دنیا بود.نفسم بند اومد و اشک 

از گوشه ى چشمم جاری شد و اروم سرش رو بلند کردم 

اولین چیز سوراخ بزرگی که وسط پیشانی بزرگش بود 

به چشمم خورد !

به صورتش دقت کردم !خوشحال به سمتشون 

برگشتم و گفتم: این زن من نیست !...وقتی وارد 

کشتی شدم اونو دیدم!

رو به ناخدا کردم و گفتم: زن من کجاست ؟!اون همه 

پول گرفتین که زن من الان گم بشه ؟!

ناخدا خیلی اروم گفت: من جز تو و دخترت کسی رو 

سوار کشتی نکردم !

یادم رفت که دنیا قرار بود هویتش مخفی بماند!

 رو به مامورکردم وگفتم: ساکم تو اتاقه مدراک من و 

زنم اونجاست!... رسولی برو اتاق همه وسایلش روبیار!.....


بعد حدود چهار ساعت به بندرعباس رسیدیم.کیاناز رو 

به زور با پستونک اروم نگه داشته بودم !

به محض وارد شدن به اداره پلیس دو تا خانم کیاناز 

رو ازم گرفتند و بردند که یه چیزی بهش بدند تا اروم 

بشه!

منو به سمت اتاق سرهنگ بردند و بعد ورودم سرباز 

ادای احترام کرد و گفت: جناب سرهنگ آقارو اوردم!

 میتونی بری بیرون

 چشم قربان

وسط اتاق ایستاده بودم که سرهنگ، گفت: وسایلت رو

چک کردیم!نشون میده دو تا خانم باهات بودن نه یکی!

و چیز جالب تر اینکه تو دو تا شناسنامه داری یکی 

توش زنت رو طلاق دادی بدون بچه و یکی هم توش یه 

زن داری با یه بچه !...روی اون صندلی بشین !....

روی صندلی کناریم نشستم که سرهنگ از جا بلند شد 

و گفت:من سرهنگ دیناروند هستم مسئول پرونده های 

قاچاق انسان!... اون کشتی که تو و زن و بچه ات توش 

بودین، طبق خبری که به ما دادند،حامل سی تا دختر 

بود که داشتند برای فروش از ایران خارج میکردند !... 

اون دختر توبشکه رو یادته؟!اسمش ساراست!... دو ماه 

پیش اونو دزدیده بودند! ما احتمال میدیم زنت و به جای 

اون برده باشند!چون گروهای قاچاق انسان باید طبق  

برنامه عمل کنند و هیچ وقت نباید از تعدادی که اعلام 

کردند به مشتری کمتر یا بیشتر انسان جابجا کنند!

 با عصبانیت روی پام کوبیدم و گفتم: یعنی چی؟!یعنی 

زن و منو بردن یعنی...

با حس گرمی خونی که از بینیم راه افتاده بود ،دستى 

به بینى ام كشیدم وسرهنگ به سمتم اومد و گفت: حالت 

خوبه؟!

لرز بدی به بدنم راه پیدا کرد و سرهنگ با صدای بلندی 

سرباز رو صدا کرد که سرباز بلافاصله وارد اتاق شد و 

ادای احترام کرد وگفت:بله قربان

 دکتر و صدا کن !

چشم قربان

و باز هم ادای احترام و خروج از اتاق!....

حسابی سرم گیج میرفت !...حالم داشت بد میشد!

 خون دماغم بند نمی امد!...بین پاهام و روی زمین 

حسابی کثیف و خونی شده بود !....سرهنگ پاکت 

دستمال کاغذی رو به سمتم گرفت که در باز شد و مرد 

عینکی سبزه ای وارد اتاق شد و جعبه کمک های اولیه 

رو کنارم گذاشت و سرم رو بالا نگه داشت وگفت:سلام 

سرهنگ

 سلام خوبین اقا دکتر؟!

دکتر رو بمن کرد و گفت: چقدر رنگت پریده حالت خوبه ؟!

به سختی لب زدم: قرصام تو کیف دستیم هستن

 کدوم کیف دستی؟!

سرهنگ به سمت میزش رفت وپلاستیک قرصهام رو 

برداشت و به سمت ما برگشت و رو به دکتر کرد و گفت: 

اینا همراهش بودند!

 دکتر بعد نگاه کردن به قرصا گفت: اینا رو تو مصرف 

میکنی؟!

 بله 

به سرهنگ نگاهی انداخت وسریع قرصها رو با یک 

لیوان اب به من داد !

مثل اینکه فهمیده بود حالم خوب نیست!قرصها رو 

خوردم اما خون بند نمی اومد دکتر با لحن نگرانی گفت: 

باید بستری بشه سرهنگ!

سرهنگ اخمی کرد و گفت: یه خون دماغه دکتر!

 باید متخصص نظر بده !...اما سرطانش پیشرفته 

است!

یاد حرف دکتر افتادم كه گفته بود، استرس برام حکم 

مرگ رو داشت !...

بعد از ناپدید شدن دنیا و حرفهای سرهنگ استرسم 

صد برابر شده بود!...

 هجوم فکرای مختلف به سرم باعث شده بود، سرم 

به مرز انفجار برسه !

دکتر از اتاق خارج شد و گفت: میرم وسایلم رو جمع 

کنم تا به بیمارستان منتقلش كنم!

سرهنگ با سر موافقت کرد و دکتر از اتاق خارج 

شد......
.
.
.
دنیا


با سر درد شدیدی چشمامو باز کردم!...یه جای تاریک 

بودم که حسابی خفه بود!

 به اطرافم خوب نگاه کردم که متوجه دختر های اطرافم 

شدم .دختر کناریم گفت: حالت خوبه؟؟

با گریه گفتم:کجاییم؟؟

 فكر مى كنم نزدیکهای دبی هستیم !خیلی وقته 

اینجاییم!

با دست تو سرم زدم و با گریه گفتم: تا الان دخترم 

بیدار شده و حتما کلی گریه کرده!

 داخل کشتی چیکارمیکردی؟

 با دخترم و شوهر سابقم میخواستیم از ایران 

خارج بشیم !

پوزخندی زد و گفت: با شوهر سابقت فرار کردی؟!

با یاداوری اتفاقا این چند روز بغضم ترکید و گفتم: 

نه منو به زور اورد!...شوهرم همه جا رو داره دنبالم 

مى گرده اما فرهاد زرنگ تر از این حرفها بود و من 

هم نمیخواستم بیام!...

 بهتره همه چی رو فراموش کنی و کمتر عذاب بکشی!

 یعنی چی همه چی رو فراموش کنم؟!

 یه کم مخت و بکار بنداز!... تو فروخته شدی بجای 

اون دختری که کشته شد!...پات برسه دبی چون باکره 

هم نیستی هر شب قراره بایکی باشی!....

با شنیدن حرفهاش به مرز جنون رسیدم............


حرف زدن با این دختر حالم رو بدتر خراب میکرد! سرم

 را روی زانوهام گذاشتم و با تمام وجودم گریه کردم .

خدایا همیشه رمانهاى انلاین تلگرام رو مى خوندم و با

خودم میگفتم چه اراجیفى!...الان خودم سرنوشتى رو

پیدا كردم كه حتى ذهن آدم هم از وجود داشتنش 

وحشت میكنه!....

دو ساعتی گذشت که در اون اتاق بزرگ که انگار زیر 

عرشه لنج بود باز شد و چهار تا مرد سیاه پوست به 

همراه یک مرد عرب وارد شدند.

چراغ قوه هایشان را روشن کردند و یكباره نور بدی به

 چشممون خورد که اكثرا دستمون رو جلوی صورتمون 

گذاشتیم!

مرد عرب به سمتمون اومد و به تک تک مون نگاه کرد و 

به زبان فارسی گفت:سی تان؟!...

 بله اقاسهیل سی تا!...

 خوبه همه رو بیارین بیرون و سوار ماشین کنید !

هر کی هم خواست سر و صدا کنه بکشینش !....

وقتی این حرف رو زد ترس و وحشت بدی به همه وارد 

کرد!همه مثل مادر مرده ها در سكوت به همراه هم از 

لنج خارج شدیم و سوار ماشین اتوبوسی شدیم و 

ماشین حرکت کرد!

به اسمون صاف دبی نگاه کردم و از ته دلم خدا رو 

صدا کردم!....

خدایا چه بلایی قراره سرم بیاد؟!...تو کشور خودم 

نتونستم از خودم دفاع كنم ، تو این کشور غریب قراره 

چه اتفاقی برام بیفته؟! 

بعد یک ساعت ماشین جلوی عمارت بزرگی نگه داشت

 و با دیدن عمارت به اون جذابى دخترها شروع به حرف 

زدن کردند.

 همه زیرلبست و پنج سال بودند ومن با تاسف بهشون 

نگاه میکردم!...چطور همچین چیزى ممكن بود؟! همه 

ى اونها خبر داشتند كه  قراره تنشون هرشب اسیر 

کسی بشه و بعد انقد اروم بودند؟!...

وقتی وارد عمارت شدیم کمک راننده اتوبوس را باز 

کرد و  همه اروم و پشت سر هم پیاده شدیم !

سهیل همون مردی بود که اول فکر کردم عربه اما 

وقتی به فارسی صحبت کرد،فهمیدم كه ته لهجه اش 

شبیه شیرازیا بود، پس ایرانى بود!به سمت ما امد و 

گفت: به خونه جدیدتون خوش اومدین! من سهیل هستم 

من و اقا سهیل صدا کنید!...صاحب این عمارت 

بانو عایشه هستند! اگه دخترهای خوبی باشین و 

اذیتش نکنید خیلی مهربونه!...اما اگه یکیتون سرپیچی 

کنه، مطمئن باشید تو یک چشم بهم زدن کشته میشه!

 اینجا شوخی نداریم! همه تون به اراده خودتون اومدین! 

پس بدون هیچ اعتراضی وارد عمارت بشین! خدمتکارا 

شما رو به حمام میبرند تا این کثافتها ازتون شسته 

بشه !...همتون بوی گند گرفتین!...

 و خودش جلوتر از همه به سمت داخل عمارت رفت و 

دخترها همه پشت سرش راه افتادند که من سکوت رو 

جایز ندونستم و آروم و زیر لب گفتم: من كه به اراده 

خودم نیومدم!...من باید برگردم!...

 دختر کناریم دستم رو کشید و گفت: دیونه ای شدی 

احمق ؟!...

سهیل دخترها رو کنار زد و به سمتم اومد ورو به روم 

ایستاد و گفت:چی گفتی؟

زار زدم تا دلش برام بسوزه و كارى به حالم بكنه!

__ من با شوهر و دخترم تو کشتی بودم كه یکی از 

دخترها کشته شد و ناخدا منو بجاش سوار لنج کرد !

من باید برگردم !...دخترم الان گریه میکنه!... اون فقط 

چهار ماهشه!....

چقدر ساده و احمق بودم كه  فکر مى کردم دلش برحم 

میاد!...

دورم چرخی زد و زیر گوشم گفت:یعنی با کره نیستی؟


با شنیدن حرفی که زد خون تو رگهام یخ بست و به 

گونه ام دوید!

 جرات نگاه کردن بهش رو نداشتم که خنده ی چندشی 

كرد وگفت : به نفعته گذشته ات رو فراموش کنی !چون 

عایَشه بهت رحم نمیکنه!مخصوصا که باکره هم نیستی! 

و با دستش هولم داد و من با حال زارى بر خلاف میلم 

قدم برداشتم! 

  به همراه دخترها وارد عمارت شدیم. وقت حرف زدن 

و مخالفت نبود!... باید تا یه مدت صبر میکردم !...

بعد از وارد شدن با دیدن عمارت مجلل و پرزرق و برق 

چشمهام تا اخرین حد ممكن  باز شد!شبیه قصربود!

کل نمای داخلی مرمر سفید بود و پله ها و مبل ها 

طلایی بودند. لوستر های بزرگ و کوچیک  دور تا دور 

سالن بودند !

من به چلچراغ بزرگی که به سقف وصل بود، نگاه 

کردم!عمارت چهار طبقه بود که فقط یه سقف داشت .

چند تا خانم که لباس خدمتکاری پوشیده بودند تند و 

فرز به سمتمون اومدند و ما رو به طبقه اول بردند.

 انتهای سالن طبقه اول حمام بزرگی بود که دوش ها 

کنار هم قرار داشتند و خوشبختانه دور هر دوش پرده 

نازک سفیدی بود و مجبورمون كردند كه هر کدوم به 

سمت دوشی بریم  و زیر دوش لباسهامون رو دراوردیم!

واقعا به حمام کردن احتیاج داشتیم !

زیر دوش ایستادم و به خونی که بین پاهام بود خیره 

شدم و یاد بچه اى كه از دست دادم افتادم !...

دختر بود یا پسر؛ نمیدونم!... اما چقدر زود اونو از 

دست دادم !الان فرهاد و کیاناز کجان؟! خدایا  خودت

مواظب دخترم باش !...اگه پیش کیان بود نگران نبودم 

اما فرهاد!...با اون حالش چطور میخوادمواظب دخترکم 

باشه؟!...چشمم به گردنبندم افتاد!... 

پلاک رو باز کردم و به عکس سه نفرمون نگاه کردم و

گریه کردم و با صدای زن مسنی سرم رو بالا گرفتم  

و بهش نگاه كردم!....مثل اینکه همه ایرانی بودند!... 

 چرا هنوز دارند حموم میکنند؟! زود باشین باید 

برین سالن کناری!.... 

با حرفی که زد تمام بدنم لرزید!

 این خون چیه؟!...پرده روبزن کنار!

با وحشت به دیوار چسبیدم.پرده رو محکم کنار زد و

من با دیدن همه خدمتکارها و چند تا از دخترها و اون 

زن بد اخلاق که داشتن منو لخت تو اون وضعیت

میدیدند، حسابی خجالت کشیدم و دستهامو جلوی 

بدنم گرفتم!...

 زن اخمی کرد و گفت: پریودی؟

سرم روبه دو طرف تکون دادم که فریادش بلندتر شد

 و گفت: وای به حالت بفهمم خودت بکارتت و پاره کردی 

که نفروشمت !...

اشک از چشمم سرازیر شد و گفتم: من شوهر دارم !

منو به زور از شوهرم جدا کردند!... پریروز بچه ام رو

سقط کردم !...یه دختر چهار ماهه هم دارم !...

فکر مى کردم دلش برحم میاد، اما خشمش بیشتر

 شد و با فریاد گفت:سهیل!...سهیل!...

به دو دقیقه نکشید که سهیل وارد حمام شد!....

همه دخترها فقط یه حوله ى کوتاه دور بدنشون بود!... 

خودم رو پشت پرده نازک پنهان كردم که صدای سهیل 

رو شنیدم!...

 بله عایشه خانم؟!

 این چی میگه ؟!مگه قرار ده تا زن و بیست تا دختر 

باکره نبود؟!

 گویا تو راه یکی از دخترها کشته میشه و اینو

 جاش میفرستند!...والا ما خودمونم بی اطلاع بودیم!

 لعنتی... چرا دقت نمیکنید؟!دیگه با ناخدا کار 

نکنید!

چشم خانم!

کمی خوشحال شدم که بدردش نمیخورم، اما باحرفی که 

زد با ترس بیشتر به دیوار چسبیدم!

 بعد تمیز کاری اش اینو تو سالن پیش دكترمیبرى تا اونو ترمیم كنه!.......


سهیل در حالیكه پوزخند چندشی به لب مى آورد،

نگاه هیزى به من انداخت که بدجور تنم رو لرزوند. 

آب دهنم رو قورت دادم و سر بزیر انداختم كه 

خدمتکاری به سمتم اومد.

كمكم كرد تا خودم رو خشك كنم و بعد از خشک کردنم 

شورت و پدی بمن داد و بعد مثل باقى دخترها حوله ی 

یك وجبى کوچیکی به دستم داد .

با شرم نگاهى به حوله انداختم و با ناله گفتم: این 

خیلی کوچیکه !....

نگاه تند و تیزى بهم انداخت و در حالیكه اخم مى کرد،

گفت: به لخت بودن عادت کن !....تو و دخترای اینجا 

بیشتر وقتتون رو قراره لخت باشین!

با این حرفش چهارستون بدنم لرزید و بى اراده و 

ناخودآگاه اشک از گوشه چشمم سرازیر شد !

اون هم در كمال بى رحمى دستم را کشید و منو به 

همراه بقیه به سالن دیگه اى برد که تو همون طبقه 

بود!...

هر کدوم از دخترها گوشه ای از سالن نشسته بودند و 

خدمتکارهایی که از رنگ پوست و شکل چشمهاشون 

میشد فهمید فلیپنی هستند، شروع به شمع اندختن 

روى بدنشون کردند.

 زنی که منو خشک کرده بود صدام کرد و گفت:دختر!

اسمت چیه؟

با همون بغض و اشک دهن باز كردم تا بگم دنیام!....

اما از ترس آبروى كیان لب فرو بستم و اولین اسمى كه 

تو ذهن و دهنم اومد رو به زبون آوردم و گفتم:

گلاره !....

 بشین روی این صندلی تا برات شمع بندازن!....

 اما من...

 هیسس !...حرف نزن!... سهیل رو دیدی كه چطور 

نگاهت میکنه !....اینجا همه اونو میشناسند!... عایشه 

خانم دخترهایی رو که سرپیچی میکنند رو یه شب 

دست سهیل میده و اون جوری عذابشون میده که صبح 

روز بعد خودشون برای هرکارى پیش قدم میشند!

اشک از گوشه چشمم جاری شد و گفتم: آخه من اصلا

اینکاره نیستم!...

 اکثرا این کاره نیستیم !...مجبور شدیم!....ترمیمت 

کنن هم به یه نفر فروخته میشی و زندگی خوبی پیش 

رو داری !...اما اگه عایشه لجش بگیره اول زیر خواب 

سهیل میشی و بعد تو رو میفرستند تو دسته زنهایی که 

همزمان به سه نفر یا بیشتر فروخته میشن!.... باور کن 

تو رو به گروهی بفروشن خیلی عذاب میکشی !...پس 

دختر عاقلی باش و كمتر جفتك بنداز!....

انگار از روى دلسوزى حرف مى زد!انقدر از حرفهاش 

وحشت کرده بودم كه دیگه حرفی نزدم و خودمو به دست 

سرنوشت سپردم!...

یه دختر جوون به سمتم اومد و کل بدن و صورتم رو 

شمع زد !...هرچند موی زیادی تو بدنم نداشتم،چون کلا 

بدنم کم مو بود!...

كارش كه تمام شد، دستش رو به سمت شرتم برد که با 

اخم گفتم: نمیبی پد گذاشتم؟!

همون زن اولى كه به نظر میومد دلسوز باشه ،باز به 

سمتم اومد و گفت: صبر کن تمیزت کنه!...

آخه خونریزی دارم!

 اشکال نداره!... کارش رو بلده!...

__ اما...

با اخم کنارم ایستاد و با دستهاش بالا تنه ام رو روی 

صندلی پرت کرد و نگه داشت و دختر فلیپینی هم 

فورى شورتم رو پایین کشید و خیلی سریع کارش رو 

انجام داد !...درد زیر شکمم کم بود؛ سوختگی بین 

پاهامم اضاف شد....

حدود یک ساعت بعد کار همه دخترها از جمله من 

تمام شد و زنی که منو نگه داشته بود رو به ما کرد 

و گفت: اسم من فتانه هست !...دستورهای عایشه 

خانم رو اجرا میکنم و باز هم تاکید میکنم هر گونه

سرپیچی از دستورات اینجا عواقب خیلی بدی داره !

اینجا عشق و عاشقی معنا نداره !دل رحمی و دلسوزی 

فقط واسه خودتون خوبه و برای هر کس دیگه اى 

بخواین دلسوزی کنید دودش تو چشم خودتون میره !

الان همه جز گلاره به سالن بعدی میرین و بعد از 

معاینه ى بکارت و نوشتن سن و اسم خودتون به اتاق 

هاتون فرستاده میشین!...

همه دخترها رفتند!...من اما تنها کسی بودم که 






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر