قادر رنجبر نظرات جمعه 9 شهریور 1397 ، 10:04 ق.ظ

کجا میریم؟!

  اول میبرمت تو یه اتاق تا لباس تنت کنی !...بعد 

باید با سهیل بری برای ترمیم!...

چشمهام گرد شد و گفتم:چی؟!!!تو رو خدا نه !...چرا 

یکی از اون ده تا رو که پرده ندارن نمیبرین؟!

در حالیكه به سمتم مى اومد، نگاه عاقل اندر سفیهى 

بهم انداخت و محکم دستم رو کشید: دیونه شدی ؟!

احمق اونها رو برای سکس های گروهی مى فرستند!

بهتره کمتر حرف بزنی و دنبالم بیای!... 

از نگرانی اش کمی دلم گرم شد!...خواستیم از سالن 

خارج بشیم که بار دیگه صداش کردم: فتانه خانم!

با حرص به سمتم برگشت و كفرى گفت: بازچیه؟

 چطور بیام بیرون ؟!حوله ام کوتاهه!... 

 مهم نیست!با اسانسور میریم!بیا!...تو این عمارت 

همه خانمند جز نگهبانهای بیرون و سهیل !...

به ناچار پشت سرش از سالن خارج شدم!... مدام 

به دور وبرم نگاه میکردم و خداروشکر كه اسانسور 

کنار سالن بود و مجبور نبودیم زیاد راه بریم و من با 

اون وضع بگردم!...

طبقه دوم یه سالن خیلی خیلی بزرگتر بود که حدود 

چهل تا اتاق داشت !...

در همه اتاق ها سفید رنگ بود و از فاصله درها میشد 

تشخیص داد که همه اتاق ها یک اندازه اند.

فتانه خانم اولین درو باز کرد و وارد شد و من هم پشت 

سرش وارد شدم !...

یه اتاق تقریبا بزرگ بود که توش چهار تا تخت و چهار

 تا کمد لباس بزرگ بود که کنار هر تخت جز کمد یه میز 

ارایش بزرگم بود. به سمت اولین کمد رفت و درو باز 

کرد و پیراهن قرمز یقه بازی بیرون اورد و گفت:فک کنم 

اندازه ات باشه! صبر کن یه سوتینم برات بیارم!... 

به پیراهن یقه بازروی تخت نگاه کردم و حیرون گفتم: 

اینو بپوشم؟!! 
 
 نه!...چادر عمه منو سرت کن!...

سوتین همرنگ پیراهنم که گیپور بود رو به سمتم گرفت 

و گفت : زود بپوش !...

مجبور بودم !...پس زیر نگاههای خیره ى فتانه لباسم 

رو پوشیدم !...بعد از پوشیدن لباس از جاش بلند شد و 

گفت: موهات خشک شده شونه اشون کن تا بریم!...

 خیلی خسته بودم!...ساعت یک شب بود!..اما میدونم 

اجازه ى استراحت نداشتم !...پس موهای بلندم رو 

شونه کردم و روبروی فتانه ایستادم .

با رضایت نگاهى به سرتاپاى من كرد و لبخندی زد و 

گفت: پول خوبی بابت تومیدن !...خیلی خوشکلی !...

برای اولین بار از اینکه ازم تعریف میشد، خوشحال 

نشدم!...اون هم متوجه حال خرابم شد وبا دستش 

کمی هولم داد و گفت: زود باش!...باید بریم !...

سر جام ایستادم.سینه هام درد میکرد و تیر مى كشید!

حتما کیاناز گرسنه است!فتانه روبروم ایستاد و با 

کلافگی گفت:باز كه ایستادى!...

اشك تو چشمهام جمع شد و با بغض دستى به سینه ام

كشیدم و گفتم:دخترم گرسنشه!...شیر مى خواد!...

رنگ نگاه و لحنش عوض شد و اروم تر گفت: فکر کردن 

به گذشته تو رو بیشتر از هرچیزى ناراحت میکنه!... 

ادمهای بیرون این اتاق خیلی بی رحمند!... بهتره راه 

بیوفتی!...

دستم رو کشید و منو باهمون چشمهای گریون از 

اتاق خارج کرد و همگى سوار اسانسور شدیم و 

به طبقه هم کف رفتیم و وقتی از اسانسور پیاده 

شدیم ؛ سهیل و عایشه رو دیدیم که داشتن در 

گوش هم حرف میزدند و پچ پچ مى كردند!... 

فتانه بدون اینکه بهم نگاه کنه ،اروم گفت: سهیل ادم 

خشنیه !...خیلی هم بی رحمه !...نگاه چرب زبونی اش

نکن سعی کن باهاش بحث نكنى!...هرچى مطیعتر 

باشى به نفعته!...

 من میترسم!...

__ نترس!...ترمیم خیلی درد نداره!...تو که درد زایمان 

رو کشیدی!...

عایشه با دیدن من و فتانه از سهیل فاصله گرفت و 

چشمهاى سهیل با دیدنم برقی زد و لبخند چندشی 

زد!

عایشه نگام کرد و گفت:بیا جلو ببینم!.....


به فتانه نگاه کردم و اون هم با تكون دادن سرش بهم 

فهموند که به سمتش برم !...

به سمت عایشه رفتم و اون با چشمهاى درشتش به 

سر تا پام نگاه کرد و من هم بی اختیار دستم رو 

روی یقه ام گذاشتم و سعی کردم اونو کمی بالاتر 

بکشم که یكمرتبه با صدای بلندی شروع به خندیدن 

کرد و گفت: بهتره باهاش کنار بیای!اشکهات رو هم 

پاک کن!...

بعد با همون خنده رو به سهیل کرد و گفت: نظرت چیه؟

سهیل سرى تكون داد و گفت:فرداصبح بهت میگم 

و خنده ی بدی کرد که اشکهام با شدت بیشتری 

اما بی صدا شروع به ریختن کرد!

 سهیل در حالیكه به سرتا پام خیره بود، از جاش بلند 

شد و روبروم ایستاد و من هم از ترس قدمی به عقب 

رفتم که به پهلوم چنگی زد و منو جلوتر کشید!

 اخی گفتم و سرم رو پایین انداختم.چون گرمای 

دستش پهلوم رو اذیت میکرد!

نزدیك و نزدیک تر شد و با دست دیگه اش چونه امو 

گرفت و مجبورم کرد که به صورتش نگاه کنم اما من 

چشمهامو بستم تا صورتش رو نبینم که زیر گوشم گفت: 

الان چشمهات رو ببند!اما یکم دیگه باید تا صبح 

چشمهات باز باشه !....

با حرفش شروع به لرزیدن کردم که عایشه باز خندید

 و گفت: انقدر اذیتش نکن !...زود راه بیوفت !...فردا 

ظهر باید اینجا باشه!...

در كمال تملق و چاپلوسی تا كمر خم شد و گفت:

 چشم بانوی خوشکل من!...

به فتانه نگاه کردم که دستش رو نامحسوس مشت 

کرده بود!...

از این حركتش فهمیدم کارم تمومه و با کشیده شدن 

دستم توسط سهیل گریه ام اوج گرفت!....

 من رو كشون كشون و بزور از عمارت خارج کرد و 

سوار ماشین مشکی رنگ خارجی شد که اسمش رو

هم حتى نمیدونستم !...

بین راننده و صندلی عقب شیشه ای بود شیشه رو باز 

کردو به عربی چیزی گفت و راننده حرکت کرد و اون باز 

شیشه رو بست و پرده کوچیکی رو کشید !

انقدر ضربان قلبم تند شده بود که حس میکردم 

الانهاست از دهنم بیرون بزنه !...

تو خودم جمع شدم که اون با لبخند چندشش بهم 

نزدیكتر شد و دستش روی رون پام گذاشت !

خواستم دستش رو پس بزنم که دستهامو محکم  

گرفت و بطرف خودش کشوند !...

با گریه چشم تو چشمش شدم و گفتم: تو رو به 

خدا کاری به من نداشته باش !...باورکن من شوهر 

و بچه دارم !...

با صدایى كه در اثر شهوت دورگه و خمار شده بود 

 گفت: مهم نیست!... دیگه کسی رونداری !....

با این حرفش زار زار گریه کردم!... از به یاداوری 

بی کسیم بغضم بیشتر شد و به هق هق افتادم!...

و اون منو روی صندلی پرت کرد و روم خیمه زد !...

سعی کردم رومو برگردونم تا چشم تو چشمش نشم 

که لبهاش روی گردنم نشست و گفت:پوستت سفید 

نیست!... گندمیه!... همون رنگی که من عاشقشم !...

و دوباره زیر گلوم رو بوسید که با صدا هق زدم و اون 

در كمال بى رحمى پیشونی اش رو روی پیشونی ام 

گذاشت و گفت: هیشششش.... این همه اشک تمومی 

نداره؟!

 ولم کن!...

باسیلی که به صورتم زد، ساکت شدم !از روم کنار

 رفت و سیگاری برداشت و روشن کرد!...سر جام

 نشستم ویقه ام رو بالاتر کشیدم تا پوست سینه ام 

کمتر دیده بشه و كنار ماشین تو خودم جمع شدم!

طولی نکشید که ماشین وارد عمارت دیگه ای شد و 

سهیل باز دست سردم و با دست گرمش گرفت و از ماشین بیرون کشیدم.


به دنبالش وارد عمارت شدم !...زیبا بود؛ اما نه به 

زیبایی عمارت عایشه !

به محض ورودمون خدمتکاری به سمتمون اومد که 

سهیل چیزی به عربی گفت و بعد دستم رو گرفت و 

منو به طبقه دوم برد و اولین در رو باز كرد و به اتفاق 

هم وارد شدیم!

خیلی راحت میشد فهمید که اتاق خواب خودشه !...

گوشه و کنار اتاق پر از عکس های مختلف سهیل بود!

معلوم بود كه حسابی خود شیفته بود!...از اونها که 

دوس دارند مدام از خوشون عکس بگیرند!

به سمت تخت رفت و گفت: اونجا نایست!بیا اینجا!...

سر جام نشستم و با خودم گفتم: دنیا نباید کوتاه بیای!

حتی اگه کشته بشی مقاومت کن!...

با صدای بلند تری گفت: مگه نشنیدی چی گفتم ؟!

با ترس بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم: من نمیخوام 

بهم دست بزنی...نمیام پیشت...

صدای قدمهاش خبر از اومدنش به سمتم میداد!

از ترس سرم رو بلند نکردم و از ته قلبم خدا رو صدا 

کردم.جلوم ایستاد!... یک لحظه سرم رو بلند کردم 

که دیدم با دستهاش داره دکمه های دشداشه اش 

رو باز میکنه !...

سرم رو پایین انداختم که از کنارم رد شد و به سمت

کمد دیواری رفت !

زیر چشمی نگاهش کردم که دیدم داره لباس هاش رو 

عوض میکنه!...کسی به در ضربه ای زد که سهیل در 

کمد رو بست و به سمت در اتاق رفت و درو باز کرد !

خدمتکار با چرخ مخصوص غذا وارد شد و میز رو چید 

و از اتاق خارج شد!

 بیا شام بخور!

خیلی گرسنه ام  بود و احساس ضعف میکردم 

ولی دوست نداشتم باهاش غذا بخورم!

 گرسنه نیستم!

 هرجور راحتى!...خودت گرسنه میمونی!...حالا برو

 رو تخت بشین!خوشم نمیاد موقع غذا خوردن کسی تو

دهنم نگاه کنه!

سرم روبلند کردم و دیدم شروع به خوردن کرد با 

تردید گفتم: اقا سهیل!

 سهیل صدام کن!

 من خدمتکارت میشم !هر کار بکی میكنم! فقط 

مجبورم نکن تنمو بفروشم!...

 سرش رو بلند کرد و گفت: بسه دیگه!حرف نزن!...

 مگه ایرانی نیستی؟!...منم ایرانی ام !..تو رو خدا 

مجبورم نکن!،..

__ ساکت شو

دست خودم نبود!... نمیخواستم تن به این حقارت 

بدم!...پس بار اصرار كردم:بی غیرت نباش من یه بچه

 ی کوچیک دارم که الان حتما داره گریه میکنه !

با عصبانیت میزرو به عقب هول داد و به سمتم اومد 

و با اولین ضربه ای كه بهم زد به زمین افتادم و دست 

تو موهام کرد و موهامو به چنگ گرفت و كشید و منو 

به سمت تخت برد و روی تخت پرتم كرد و روم خیمه 

زد و گفت: بذار باهات اروم رفتارکنم !...اگه عصبانی 

بشم تا خونت و در نیارم اروم نمیگیرم!

من هم با هق هق گفتم: منو بکش اما اینکارو با من نکن!

خودش رو بیشتر بهم چسبوند و گفت: دهنتو ببند !

اما من عوض دهنم چشمهامو بستم و سعی کردم 

هولش بدم که دستهامو بالای سرم بهم چفت كرد و نگه 

داشت و با اون یكى دستش شروع به لمس بدنم کرد!

هق هقم بلند شد!...

خدایا!!!!چه بنده ى بدى برات بودم كه فرهاد کم بود

 الان این جاش رو گرفت؟!.......،،،،


بعد از لمس بدنم چشمهاش سرخ شد!...كاملا مى

تونستم حس كنم كه حس گرهای مردونه اش بیدار 

شده بود و این رو هم میدونستم حتى اگه بمیرى 

جلوی شهوت یه مردو نمیتونى بگیرى!... 

با اینكه نا امید بودم شروع به تقلا کردم بلکه خسته 

بشه و ولم کنه!...اما اون با یه حرکت پیراهنم رو پاره 

کرد و با بی رحمی تمام به جون و بدنم افتاد!...

 یه لحظه فقط دستش رو حس کردم كه به سمت پایین 

تنه ام میرفت و بعد نمیدونم چى شد كه فقط سیاهی 

مطلق..................
.
.
.

کیان

تو سالن کنار هومن و فاطمه خانم نشسته بودم كه 

تلفن زنگ خورد!...

سرهنگ موسوی بود:سلام اقای موسوی

 سلام علیكم!...یه خبر خوب دارم !

باذوق و شوق زیاد گفتم: دنیا رو پیدا کردین؟!

 اهی کشید و گفت: نه!...جواب ازمایش هفته ى دیگه 

میاد!...ولی فرهاد و کیاناز رو پیدا کردیم!...

 دونفر؟!...چرادونفر؟!...كجا؟!...

 توی یه کشتی تو راه دبی پیداشون کردند. جوری 

که مامورها گفتند فرهاد ادعا کرده زنش همراهش 

بوده و وقتی بیدار شده پیداش نکرده!...

 الان حرکت میکنیم میایم بندر!

 باشه فعلا!....

هومن و فاطمه خانم هر دو منتظر بمن نگاه میکردند

و با قطع تلفن فاطمه خانم جلو اومد و گفت: دنیا 

کجاست؟

به هومن نگاهی انداختم که فاطمه خانم با دستش 

صورتمو به سمت خودش كشوند و گفت: من صبرم 

خیلی زیاده.... پوست کلفت شدم!...بگو پسرم.... 

بگو بذار دلم اروم بگیره!...

 سرم رو پایین انداختم !،،.توانایی گفتن حقیقت رو 

نداشتم!...

اروم به سینه ام زد و گفت: توکل به خدا!...

از کنارم رد شد که هومن گفت: کجا مادرجان؟!

 میرم دو رکعت نماز بخونم. بعدش اماده میشم

 با شما میام بندرعباس !...

به سمتش برگشتم و هول و دستپاچه گفتم:آخه شما 

حالتون خوب نیست!...

با صدای بغض داری گفت: میام !...

و بعد به سمت اتاقش رفت...من هم به سمت 

اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم و به صفحه ى

گوشی ام نگاه کردم!...

بك گراندم عکس دنیا بود!...اشکی از گوشه ى چشمم 

چکید وگفتم: پس کجایی تو خانمم؟!...نصف عمرم 

کردی کی پیدات میکنم؟!...دنیا روزی که پیدات کنم

 انقدر محکم بغلت میکنم که استخونات بشکنه!

تا بفهمى دیگه بى اجازه ى من تكون نخورى!...دلم برات یه ذره شده بی معرفت!...


دنیا

با حس سردرد شدیدی چشمهامو اروم باز کردم!...

چند لحظه توشوک بودم!... هنوز نمیدونستم کجام؟!

یك مرتبه با بیاداوری اتفاقی که بین من و سهیل افتاد 

اشک از گوشه ى چشمم به روى گونه ام چكید اما 

عجیب درد گرفت!....

سعی کردم بشینم؛ اما درد شدیدی تو کل بدنم 

پیچید!...تو همین لحظه در باز شد و سهیل وارد 

شد!...

با دیدنش اخمی کردم و سرم رو پایین انداختم 

که با دیدن تنم متوجه شدم هیچی تنم نیست!... با

تکون خوردن تخت متوجه شدم  که روی تخت نشست!

ملافه رو بالاتر کشیدم که اون هم کمکم کرد تا بشینم.

 حرفی نمیزد!...

منم انقدر درد داشتم که ترجیح دادم باهاش حرف 

نزنم!... سنگینی نگاهش و روی خودم حس میکردم.

دستش رو روی بازوم کشید و گفت: دیشب خیلی 

اذیتم کردی!... اما حسابی ازت لذت بردم!...بزار یه

خبر خوش بهت بدم!شاید واسه خودم نگهت داشتم!...

 با این حرفش با عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم: اگه 

یه بار دیگه بهم دست بزنی خودمو میکشم !...فهمیدی؟!

بهم نزدیک تر شد و با فشارش منو به تاج تخت 

چسبوند که کمرم تیر کشید واخ بلندی گفتم و اون 

هم با دستهاش بدنم رو لمس کرد و سرش رو تو موهام 

فرو کرد و بو کشید وبعد گفت: تمام شب خونریزی 
 
داشتی والا الان بازم زیر خوابم میشدی !...زبونت رو 

بدهن بگیر و منو وحشی نکن...چون عواقب خوبی برات 

نداره!... الانم بلند شو باید بری حموم کنی !...بوی 

گند گرفتى!...

به عقب برگشت و دستم رو اروم کشید که سعی کردم 

ملافه رو نگه دارم تا بدنم رو نبینه !

خنده ی عصبی كرد و گفت: چی رو قایم میکنی؟! 

دیشب تا صبح لخت تو بغلم بودی!... فقط حیف زود

 از حال رفتی!....

و درهمون حال كه با جملاتش خردم مى كرد منو از تخت 

جدا کرد و به سمت حمام گوشه ى اتاق برد و  منو وارد 

حمام کرد و درو بست !

ملتمس نگاهش کردم و گفتم:خواهش میکنم بذار خودم 

حمام کنم!..

نمیدونم چرا رنگ نگاهش مهربون شد و بعد جدی 

گفت: در حمام و قفل نکن!... دخترعاقلی هم باش !...

با سر موافقت کردم که اون از حمام خارج شد !

ملافه رو روی زمین انداختم و به سمت اینه قدی گوشه 

حمام رفتم و با دیدن بدنم دستم رو روی دهنم گذاشتم 

تا صدای گریه ام بیرون نره!.....

 تمام بدنم رو کبود کرده بود و جای انگشتهاش و گاز 

گرفتنهاش روی بیشتر جاهای بدنم بود !...

بی صدا گریه کردم برای خودم و برای بدبختی هام... 

به سمت وان رفتم!...

وان رو پر از اب گرم کردم و داخلش دراز کشیدم 

دستم به سینه ی ورم کرده ام خورد!... انقد ورم کرده 

بود که به محض برخورد دستم شیر ازش خارج شد!...

به یاد کیانازم افتادم و شدت گریه هام بیشتر شد و

انقدر گریه کردم که چشمهام گرم شد و همونجا تو وان خوابم برد..........


کیان

بعد از دو ساعت به همراه فاطمه خانم و هومن به سمت 

بندرعباس حرکت کردیم.تمام طول راه فاطمه خانم تسبیح 

دستش بود و ذکر میگفت .

هومن بیچاره هم با همه ى شیطنتش اصلا سعی 

نمى کرد سکوت جمع رو بشکنه...

بالاخره روز بعد ساعت هفت صبح به بندرعباس 

رسیدیم. اولین کاری که کردم به سرهنگ موسوی زنگ 

زدم و سرهنگ بعد از دادن شماره تماس سرهنگ 

دیناروند آرزوى موفقیت كرد و قطع کرد!

به سمت اداره پلیسی که موسوی ادرس داده بود، رفتم.

 هر چند خیلی طول کشید تا پیداش کردم و بعد اون به 

سرهنگ دیناروند زنگ زدم که بعد از معرفی من خیلی 

گرم و با محبت احوالپرسی كرد و بعد اون گفت كه تا 

یک ساعت دیگه اداره است.وقتى وارد اداره شدیم تا 

منتظر سرهنگ دیناروند بشیم خوشبختانه سرهنگ 

دیناروند زودتر از ما اونجا حاضر بود كه با دیدن ما 

به سمتمون اومد!

 از ابهتش و ستاره هاى سرشونه اش حدس زدم باید 

خودش باشه پس از جام بلند شدم و باهاش سلام و 

احوالپرسی کردم كه لبخندی زد و گفت: بفرمایید تو 

اتاق من!...

هر چهار نفر وارد اتاقش شدیم و سرهنگ پشت میزش 

نشست و بعد از بررسی پرونده ها گفت: جناب سرهنگ 

موسوی کامل برام توضیح دادند که چه اتفاقی برای 

خانومتون افتاده و طبق حرفهای فرهاد و شواهدی که 

ما پیدا کردیم!... فقط یه خانم همراه فرهاد سوارکشتی 

شده و توی کیفش دو تا مدرک شناسنایی برای دوتا 

خانم متفاوته!... خوشبختانه ما حس کرده بودیم قراره 

ناخدا و دار دسته اش یه بار دختر و از کشور خارج کنه 

درسته نتونستیم دخترها رو نجات بدیم اما در عوضش 

تونستیم هم فرهاد و دستگیرکنیم هم ناخدارو!یه دوربین 

تو ساحل گذاشته بودیم که خانمی رو نشون داده که 

همراه فرهاد بوده و درسته صورتش خیلی واضح 

نیست ، اما شاید شما بتونید شناسایى اش کنید!

فاطمه خانم که از دیروز ساکت بود و جز مواقع صرورى 

حرفى نمیزد،به حرف اومد و گفت: پس اون خانم الان 

کجاست؟!

 متاسفانه ناپدید شده! ما احتمال میدیم اونو هم 

با دخترها خارج کرده باشند!

فاطمه خانم دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت: 

خب... خب اون دخترها رو کدوم کشور فرستادند؟!

کاملا تو رفتار سرهنگ مشخص بود كه كلافه شده ،از 

جاش بلند شد وگفت:میرن دبی و از اونجا خدا میدونه 

کدوم کشور فرستاده میشن؟!

 تحمل شنیدن حرفهای سرهنگ دیناروند واقعا سخت 

بود!...اون هم براى غیرت یك مرد ایرونى!... 

در همین لحظه کسی به در ضربه زد ومرد جوانی با 

کت و شلوار وارد شد و لب تابش رو به سمت سرهنگ 

گرفت و گفت: قربان فیلمی که از ساحل گرفتیم...

 لطفا فیلم رو نشونشون بده!

لب تاپ رو روی میز جلوی ما گذاشت و فیلم رو پلی 

کرد. فرهاد دست دختری رو گرفته بود و از ماشین 

پیاده كرد!قد و قواره اش شبیه دنیا بود اما صورتش 

معلوم نبود.کلافه سرم رو پایین انداختم که هومن گفت: 

هم قد دنیاست اما صورتش مشخص نیست !...

فاطمه خانم درحالی که اشک چشمش رو پاک میکرد 

گفت: کیان مادر دنیا زنده است این دختر منه...


حرفش انقدر به دلم نشست كه با لبخندبهش نگاه 

کردم و گفتم: مطمئنی مادر؟!...

 اره مادر!... وقتی از ماشین پیاده اش کرد بچه 

رومحکم بغل کرد!... فقط یه مادر اینجور بچه اش رو 

بغل میکنه!... این دنیای منه!...

سرهنگ گفت: امیدواریم خودش باشه...

 فرهاد و کیاناز کجان؟

 فرهاد بیمارستان بستریه !...حالش زیاد خوب 

نیست!...دختر گلتون هم خونه پیش خانم بنده اس! 

قرار بود بفرستیم بهزیستی تا شما تشریف بیارین 

که خانمم گفت بچه رو ببرم خونه تا اون نگهش داره!...

یاد کیاناز افتادم !...چقدر دلم براش تنگ شده بود!

فورى از جا بلند شدم و گفتم: میخوام دخترم رو ببینم

 اگه نیم ساعت بمن وقت بدین میبرمتون!

 ممنون زحمتتون دادیم!

به همراه هومن و فاطمه خانم از اداره خارج شدیم و 

به سمت ماشین رفتیم. فاطمه خانم لبخند تلخی زد و 

گفت: دلم براش تنگ شده!...

دلم گریه مى خواست... حالا که مطمئن شدم دنیا 

زنده است ، دلم میخواست اروم بشم! سرم رو روی 

پای فاطمه خانم گذاشتم وگریه کردم و اون با 

دستهاش موهامو نوازش میکرد که باعث میشد ارومتر 

بشم...بوى دنیاى منو داشت!...همینش آرومم میكرد!

با صدای گوشی موبایلم سرم رو از روی پای فاطمه

 خانم بلند کردم!...

چقدر حضور این زن کنارم بهم ارامش میداد!آرامشى

از جنس دنیا!...

 جانم

 اقا کیان کجایین من دم در اداره ام!

به جلومون نگاه کردم و سرهنگ دیناروند رو دیدم 

و هومن براش بوق زد که به سمتمون اومد و من 

خواستم از ماشین پیاده شم که مانعم شد و گفت:

پیاده نشین!اون سمت ماشینم و پارک کردم دنبالم 

بیاین!

 ممنون خیلی زحمت دادین !...

 این چه حرفیه؟!جنوبیها عاشق مهمونن هر چند 

شما صاحب خونه ای!

 شرمنده کردین!

 دشمنت شرمنده شه 

بعد از رفتن دیناروند سوار ماشین شدم و حرکت 

کردم !...خداروشکر خونه اش خیلی دور نبود. هوای 

جنوب خیلی گرم بود و دلم میخواست زودتر یه دوش 

اب سرد بگیرم!.... سرهنگ جلوی درب منزل سفید 

رنگی نگه داشت و در زد من هم پشت سرش پیاده 

شدم تا کیاناز رو تحویل بگیرم و به هتل بریم تا

تکلیف بقیه ى کارها مشخص بشه !...

سرهنگ وقتی دید تنها پیاده شدم اخمی کرد و گفت: 

 پس چرا بقیه پیاده نشدن؟!

 نه دیگه مزاحم نمیشیم! هتل رزرو کردیم کیاناز و 

ببرم که بریم مادر جانم خسته است!

 بابا دستت درد نکنه اقا کیان! 

در همین لحظه خانم جوانی با لباس و چادر قشنگی در 

و باز کرد و با دیدن کیاناز تو بغلش دلم براش ضعف 

کرد و در حالیكه اشك مى ریختم اونو از بغلش گرفتم 

 و محکم بخودم فشردم و تا تونستم صورتش رو بوسه 

بارون كردم . سرهنگ از فرصت استفاده  کرد و به 

سمت ماشینم رفت و مادر و هومن رو به زور پیاده کرد 

وبه سمت خونه اورد!

فاطمه خانم هم کیاناز رو ازم گرفت و شروع به گریه کرد

 هومن هم دست کمی از ما نداشت!...در حالیكه 

 اشکهاش رو پاک مى کرد، گفت: بدین بمن این نانازو 

ببینم !...

بغلش کرد و شروع به شوخی و خنده کرد: سلام گل دایی، 

بابات فدات شه !...دلم برات قد نخود شده بود توت فرنگی 

ازحرفهاش لبخند تلخى رو لب همه مون نشست!...اگه

دنیا اینجا بود حتما از خنده غش مى كرد!...عاشق دلقك

بازى هاى هومن بود!...سرهنگ رو به خانمش کرد و گفت:

خانم اجازه بدین وارد شیم!

خانمش لبخندی زد و با لهجه ى شیرین جنوبى  اش 

گفت":ببخشید انقد تحت تاثیر قرار گرفتم یادم رفت 

دعوتتون کنم داخل خونه !...بفرمایید توروخدا!...

مادر جان لبخندی زد و گفت: مزاحمتون نمیشیم

 این چه حرفیه مادر ؟!بفرمایید خانمم نهار پخته!..

دیگه تعارف رو كنار گذاشتیم و وارد خونه اشون شدیم 
واقعا خسته بودیم و به استراحت احتیاج داشتیم........


دنیا

سر جام غلتی زدم که احساس کردم زیر سرم یه چیز

سفت و گوشتیه!... 

فورى چشمهامو باز کردم که با دیدن خودم تو بغل 

سهیل جیغی کشیدم و سرجام سیخ نشستم !....

با چشمهای سرخ بیدار شد و گفت: تو نمیتونی عین 

ادم رفتار کنی؟!...تو خونتونم با جیغ از خواب بیدار 

مى شدى؟!...

ملحفه رو بالاتر کشیدم که بدن لختم رو پنهون کنم !

 فقط لباس زیرم تنم بود!سهیل یه نگاه به از بالا تا 

پایینم انداخت و بعد در حالیكه روش رو اونور مى کرد 

گفت: سر و صدا نکن میخوام بخوابم!...خسته ام!...

یخرده به مغزم فشار آوردم!...من اینجا چیكار 

مى كردم؟!

آخرین صحنه ى بیدارى بار قبل رو یادم نمیاد!...

اوه!یك مرتبه یه یادم افتاد!من اخرین بار تو حموم 

بودم!پس الان اینجا روی تخت چیکار میکنم؟!

 هییییعععع!....چى شده؟!...چه اتفاقى برام افتاد؟!

كلافه به سمتم برگشت وگفت: تو وان بیهوش شده 

بودی !...میفهمی ؟!اوردمت بیرون و لباس تنت کردم! 

حالا هم خفه خون بگیر!...سرم درد میکنه !...

ملحفه رو دور خودم پیچیدم و از روی تخت بلند شدم و 

به سمت کمد رفتم و با دیدن لباس داخل کمد خدارو  

شکر کردم. سریع یه دست لباس برداشتم و پوشیدم. 

اونم چه لباسی؟!...یه پیراهن تا روی زانو!... چرا 

شلوارى تو لباسها نبود ؟!...یا لباس زیر بود یا ست 

لباس راحتی که به نظرم نپوشیدن اونها بهتر از 

پوشیدنشون بود !...به سمت گوشه ی اتاق رفتم و 

روی کاناپه نشستم  و تو دلم غر زدم و گفتم: كثافت 

چه لباسهایى رو هم انبار كرده!...همه مخصوص 

همون فاحشه هایى اند كه لیاقت خوابیدن باهاشون 

رو داره!... مرتیکه احمق!...

و پشت چشمى بهش نازك كردم و رومو گرفتم وانقدر

به در و دیوار اتاق نگاه کردم تا خسته شدم !...

نگاهى به سهیل انداختم كه خواب بود،جراتى به 

خودم دادم وبه سمت در اتاق رفتم!...

باید یه تفحص مى كردم تا ببینم راه فرارى از اونجا 

دارم یا نه!... اروم درو باز کردم و از اتاق خارج شدم 

و به سمت راه پله ها رفتم!.... 

از شانس خوبم خدمتکار دیشب رو سرراهم دیدم 

كه با دیدن من خیلی سرد با لهجه ی خنده داری 

گفت: غذا در اشپزخانه پایین!....

و بعد به سمت پایین راه پله هارفت!...پوفففففف!... 

اتفاقا حسابی گرسنه ام شده بود!...به دنبالش اروم 

از پله ها پایین رفتم و وارد اشپز خونه شدم !....

اشپزخونه ی بزرگی بود که وسطش یه میز و صندلی 

چهار نفره بود. خدمتکار با دیدنم به سمت دیگ های 

مسی روی گاز رفت و به من اشاره کرد که پشت میز

بشینم و برام غذا کشید و جلوم گذاشت !....

نگاهش کردم و گفتم: ممنونم زحمت کشیدین !...

انگار انتظار نداشت ازش تشکر کنم چون بلافاصله

حالت صورتش از سردی خارج شد و لبخند کم رنگی 

زد!...سرم رو پاییم انداختم و شروع به خوردن کردم 

یا من خیلی گرسنه ام بود یا غذا واقعا خوشمزه بود!

 اخرای غذا خوردنم بود که صدای منحوسش رو 

شنیدم كه خمار و كشدار مى گفت:نوش جونت!... ولی 

تو رو خدا چاق ترنشو به اندازه کافی توپر هستی!...

لقمه ام رو به زور بلعیدم و از ظرف غذا عقب کشیدم 

كه اون وارد اشپزخونه شد و رو به روم نشست !....

خدمتکار سریع وارد شد و غذای سهیل رو براش 

کشید و تو سینی گذاشت که سهیل گفت: تانیا

اینجا غذامو میخورم !...

خدمتکار که فهمیدم اسمش تانیاست و اصلا این اسم 

به صورت سبزه وچشمای بادومیش نمیومد با تعجب به 

سهیل نگاه کرد که سهیل اخمی کرد و گفت: نشنیدی 

چی گفتم ؟!

بدون هیچ عکس العملی غذا رو جلوش گذاشت و 

جفتش ایستاد و سهیل هم بدون توجه به تانیا شروع 

به غذاخوردن کرد!...وقتی متوجه سنگینی نگاهم شد 

بدون اینكه نگاهم كنه ،گفت: اگه هنوز گرسنته بگو 

تانیا برات غذا بذاره !...بدم میاد موقع غذا خوردن 

کسی مثل سگهاى گرسنه اى كه پشت قصابى مى 

ایستند بهم نگاه کنه!...

سرم و پایین انداختم تا باز عصبانی نشه و خیلی 

نگذشت که صدای تلفن همراهش بلند شد !

بابی حوصلگی نگاهی به صفحه انداخت و جواب 

داد: بله

 بهش بگو فعلا مهمون منه!...

__ با من بحث نکن!چند روز دیگه میبرمش پیش دكتر!


كلافه دستى به صورتش كشید و بعد در حالیكه 

با چشمهاى هیزش سرتا پامو آنالیز مى كرد،گفت: 

سرت داد میزنم چون الان کسی نیست که بخوام جلوش 

نشون بدم ازت حساب میبرم چند روز دیگه خودم 

میبرمش دکتر،بعد میارمش عمارت!...

نمیدونم طرف مقابل چی میگفت!..اما حدس مى زدم 

عایشه باشه!...

این رو هم فهمیدم بحثشون سر منه!.... عرق سردی 

روی پیشونیم نشست!...

دلم نمیخواست اینجا بمونم و از طرفی هم ترس 

اینو داشتم كه اگه از اون عمارت برم ، معلوم نبود 

کجا قراره فرستاده بشم؟!...

تو فکر فرور فته بودم که با صداش به خودم اومدم!

__به چی فکر میکنی؟!

كى صحبتش رو تموم كرده بود كه من متوجه نشدم!

ناخوداگاه دستم به گردنبندم رفت و گفتم: هیچی!...

چشمهاش ریز شد و از جاش بلند شد و رو به روم 

ایستاد!

از سریع بلند شدن شوکه شدم و خودمو عقب كشیدم

که دستش به سمت یقه ام اومد و من به فکر اینكه باز 

میخواد بهم دست درازی کنه ، عقبتر رفتم كه دستش 

رو دراز تر كرد و گردنبند رو گرفت و کشید و برای 

اینکه زنجیر پاره نشه من هم از جام بلند شدم و رو 

به روش ایستادم!....

 پلاک رو باز کرد و به عکس سه نفره مون نگاه کرد و 

گفت: شوهر و بچه اتن؟؟؟

اشک از گوشه چشمم جاری شد و چشمهامو بستم 

و اروم اشک ریختم !....

چقدر ساده لوح بودم كه فكر مى كردم دلش به حالم 

مى سوزه!...اما اون نامرد گردنبند رو ول کرد و با یه 

حرکت محکم منو نگه داشت و لبهاش و روی لبهام 

گذاشت و عمیق و وحشیانه بوسید!....من تمام سعی 

ام رو کردم كه ازش دور بشم اما نتونستم!...

بعد از چند دقیقه لبهامو رها کرد، اما عقب نکشید! 

لبهاش رو روی گونه ام کشید و کنار گوشم گفت: 

بهتره اونهارو فراموش کنی!...

و بعد از گفتن این حرف از اشپزخونه خارج شد.

من سرجام سر خوردم و روى مبل ولو شدم و نشستم 

و هق زدم!...هق زدم واسه بدبختی هام!... برای 

سرنوشت سیاهم!...براى تقدیر بى رحمم!...انقدر 

گریستم كه سرم در حال انفجار بود و با همون بی 

حالی به سمت طبقه بالا رفتم !

فکر فرار هم نباید به سرم بزنه !چون متوجه شدم 

این خونه انقدر امنیتش زیاده که سهیل همین جورى 

به امون خدا ولم نکرده و نرفته... 

به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم !...نمیدونم چرا 

سینه هام اروم گرفته بود؟!یعنی الان کیانازم ارومه؟! 

خدایا دخترم رو به تو سپردم !خدایا نذار دخترم اذیت بشه... خدایا کمکم کن...









نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر