قادر رنجبر نظرات جمعه 9 شهریور 1397 ، 10:06 ق.ظ
کیان

خدا اموات سرهنگ دیناروند و خانمش رو بیامرزه!

حسابی ازمون پذیرایی کردند و مارو شرمنده كردند!

ظهر سر سفره نهار نشسته بودیم که باز کیاناز بی 

تابی رو شروع کرد!بلافاصله بلند شدم و اونو از مامان 

فاطمه گرفتم و بغل کردم و كیاناز همونطور كه بیتابى 

مى كرد بهم نگاهی انداخت و بلافاصله ساكت شد.

انگار پیش من بیشتر احساس ارامش میکرد ، چون 

فورى سرش رو روی سینه ام تکیه داد و اروم چشم

هاش رو بست !

لبخندی زدم و پیشونی اش رو بوسیدم و مامان فاطمه 

هم لبخندی زد و گفت: پدرشو بیشتر از همه دوس داره.

از لفظ پدر دلم ضعف رفت!با لبخند به مامان فاطمه 

نگاه کردم و گفتم: خوابید؟!...

 اره مادر خوابید!.. پیش تو ارامش بیشتری داره!

بغض کردم که بلقیس خانم همسر سرهنگ گفت: 

بچه رو به من بدین تا اونو بزارم سر جاش!

 خودم میبرم!...فقط بگین کجا بخوابونم؟!

 تو اتاق بغلی براش جا انداختم!

 ممنونم

از جا بلند شدم و به سمت اتاق رفتم و دخترم رو سر 

جاش گذاشتم و پیشونى اش رو باز بوسیدم!...

کنارش دراز کشیدم و تو دلم گفتم: دنیام میدونم دلت 

پیش دخترته!...اما نگران نباش خانمم!... من اینجام

مثل چشمهام مواظبشم تا برگردی....
.
.
.
فرهاد

با سرفه ى زیاد از خواب پریدم!...درد بدی تو کل 

بدنم پیچید!...چشمهامو بازكردم و دیدم كه سرباز 

وارد اتاق شد و با دیدن حالتم گفت: الان دکتر و صدا 

میکنم !...

تا بره و برگرده باز خون بالا اوردم و به ملحفه نگاه 

کردم كه از خون قرمز شده بود!ضعف شدیدی داشتم.

فکر گم شدن دنیا نابودم کرده بود!... همه اش تقصیر 

من بود!... نباید اونو به اینجا میاوردم... 

 از تصور فروخته شدن دنیا به شیخ های عرب دیوونه 

مى شدم ...

با وارد شدن دکتر و چند پرستار از فکر خارج شدم .

دکتر با نگرانی شروع به معاینه من کرد و گفت: چرا 

انقدر استرست و زیاد میکنی؟! مگه نگفتم استرس 

برات حکم مرگ رو داره ؟!

جوابی نداشتم به دکتر بدم!...مگه میشه استرس 

نداشته باشم؟!

با تزریق مایع سرم تو رگ هام چشمهامو بستم و 

به دکتر و پرستار توجهی نکردم. پرستار به سمتم 

اومد و شروع به تعویض لباسم کرد و در اثر تزریق مایع آرامبخش خیلی سریع خوابم برد!....


دنیا

با حس گرمای دستی روی رون پام چشمهامو باز

 کردم و با دیدن سهیل که روم خم شده بود و داشت 

 پامو نوازش میکرد وحشت زده سعی کردم پسش بزنم 

و بشینم که با دست دیگه اش روى سینه امو فشرد و

نگه داشت تا  نتونم بشینم...

زیونم بند اومده بود و فقط با چشمهام و نگاهم 

التماسش میکردم!...

 هوا تاریک شده بود و نور از بالکن به داخل اتاق 

می تابید.. 

همونطور كه با نگاه خمارش نگاهم مى كرد،کنارم 

دراز کشید و من از ترس تو خودم جمع شدم و با 

صدای ضعیفی گفتم: تو رو بخدا!...الان نه....

لبهای گرمش رو به گوشم چسبوند و با صدای دورگه

ای گفت: پس کی؟!...

بغض تو صدام شكست و زار زدم: خواهش میکنم ولم 

کن!...

مصرانه خودش رو بهم مى فشرد و من هم عاجزانه از

بین بازوانش فرار مى كردم: من الان میخوام!..میشنوی 

چی میگم؟!...الان بهت احتیاج دارم!...

و زبونش رو به گوشم کشید که تنم مور مور شد و با

 همه ى وجودم هولش دادم!...

بخاطر هولم تكون نخورد اما از حركتم حسابى جا 

خورد و بخاطر اینكه اون پس زدم، سیلی محکمی بهم 

زد و گفت: نرمش به تو نیومده!...

و جستى زد و روم خیمه زد و در حالی که بدنش رو به 

بدنم مى مالید، گفت: میدونی از بعد از ظهر تا الان 

کجا بودم؟!... پیش عایشه بودم !...برات یه مشتری

توپ گیر اورده بود و داشت بال بال میزد که تو رو 

ازم پس بگیره !...درازاى تو پنج تا دختر کم سن و سال 

داد كه یکی شونم باکره بود!....

همونطور كه تهدیدم مى كرد، با سر انگشتهاش 

شقیقه هام رو نوازش مى کرد و ادامه داد: اما من تا 

ازت سیر نشم نمیذارم جایى برى!... 

از خودم متنفر شدم.... از جنس زن متنفر بودم!...

درست مثل یه عروسک شده بودم که از دستی به دست

 دیگه ای منتقل میشدم!دیگه اختیار اشکهام هم دست 

خودم نبود!...با رفتن دستش زیر لباسم اشکهام

 تبدیل به هق هق شد!...دل خودم به حال گریه هام

می سوخت.عجیب بود که دل این مرد به رحم نمیومد 

و لاله ى گوشم رو به دهن گرفته بود و به هواى خودش 

مى خواست تحریكم كنه و چون گریه هام بند نیومد،منو

به شدت به سمت خودش برگردوند و گفت:میخوام باهام 

همراهى كنى تا اذیتت نكنم!...اگه نخواى باهام باشى

به بدترین نحو ممكن راضى ات میكنم!...

و لبهاش رو روى گردنم گذاشت و عمیق بوسید و چون 

گریه هام بند نیومد گاز ریزى از گردنم گرفت!...

رومو اون سمت كردم تا عكس العمل هام راضى اش 

نكنه!...اما فكم رو گرفت و محكم به سمت خودش كشید 

و گونه هام رو فشرد تا لبهام غنچه بشه و با بى رحمى 

لبهاش رو روى لبهام گذاشت و چندثانیه اى بوسید و 

چون ارضاع نشد لبهام رو هم گاز گرفت و همزمان 

پیراهنم رو تو تنم پاره كرد!...

دستهام رو ضربدرى جلوم نگه داشتم اما مگه می 

تونستم حریف اون دستهاى قدرتمند بشم!...

مچ دستهامو گرفت و از هم باز كرد و دوطرفم به تخت 

چسبوند و با لذت به تنم خیره شد!

__ ببین گلاره!...انقدر سرتق بازى در نیار كه مجبور

بشم كارگرا رو صدا كنم كه نگهت دارند!چون اونطورى 

مجبور میشم تو رو باهاشون تقسیم كنم و بعد اینكه

كارم تموم شد تو رو به دست اونها بسپرم!...اصلا 

دوست ندارم اینطورى بشه!...

نرم نشدم!...اما كوتاه اومدم!...نمیخواستم یك چند

منظورن بشم!...لب به دندون گرفتم تا صداى هق هقم

بلند نشه!...و اون نامرد در كمال بی رحمى با اون 

چشمهاى هیزش كل بدنم رو از نظر گذروند و بعد روم

خم شد و لبهاش رو زیر گلوم گذاشت و انقدر به کارش 

ادامه داد تا بالاخره اروم گرفت.... بی حال کنارم روی 

تخت دراز کشید و محکم از پشت بغلم کرد!....

نمیدونم چرا حس كردم با تموم محبتش این كارو 

انجام داد ولى من با تموم قوام سعی کردم از بغلش 

بیرون بیام که اروم گفت:انقدر ول نخور!... میخوام 

بخوابم !

خودم هم انرژی تو بدنم نمونده بود که بخوام باهاش 

بجنگم وسعی کنم کنارش بزنم و از این اتاق لعنتی 

خارج بشم!...

جز اشک ریختن کاری از دستم بر نمیومد؛ پس بی 

صدا به روزگار بدم گلایه كردم و گریه کردم !....

گریه كردم چون بلاتکلیف بودم و نمیدونستم قراره چه 

بلایی سرم بیاد..........


کیان

سرهنگ دیناروند رو به من کرد و گفت : دیروز بعد از

نهار که شما رفتین استراحت کنید از اداره تماس 

گرفتند و گفتند فرهاد حالش زیاد تعریفی نداره و 

 قراره منتقل بشه به اهواز و شما میتونید برگردین 

اهواز!...

 پس دنیا چی جناب سرهنگ؟!...تگلیف اون چی 

میشه؟!

 ببینید!...گرفتن فرهاد کاملا اتفاقی بود!... ما بعد 

از پیدا کردن دو تا مدرک شناسایی عکسش رو تو 

سیستم وارد کردیم و فهمیدم تحت تعقیبه... خانم 

شما هم بعنوان گمشده عکسش تو سیستم هست !...

به محض پیدا کردنش بهتون اطلاع میدیم!...

با تردید گفتم: اگه از ایران خارج شده باشه چی؟؟

 نمیتونم بهتون دروغ بگم!احتمال خارج شدن 

خانمتون از ایران نود درصده... در اون صورت 

فقط جوری میفهمیم که یا خودش بره سفارتی جایی

 یا اینکه یکی از مامورهای ما اتفاقی پیداش کنه!

 شما خارج از کشورم مامور دارین؟!

از سرجاش بلند شد و لبخندی زد و گفت: ایران 

رو دست کم نگیرین!...

بعد گفتن این حرف به سمت اشپزخونه رفت و فاطمه 

خانم از اتاق خارج شد! 

تصمیم گرفته بودم از این به بعد مامان فاطمه

صداش کنم با دیدنم به سمتم اومد و گفت: الان 

باید چیکار کنیم؟

 بر میگردیم اهواز!...فرهاد هم منتقل میشه  تا 

محاكمه بشه !...هر چند حالش اصلا خوب نیست!

با تاسف سرش رو پایین انداخت و گفت: من شکایتی 

از فرهاد ندارم !...

با تعجب نگاش کردم و گفتم: مادر جدى میگین؟!اون 

باعث شد ما دنیا رو از دست بدیم !...معلوم نیست 

کی پیداش کنن !...

با چشمهای اشکی نگاهم کرد و گفت: زنده موندن 

بدون مجازات من و تو براش عذاب اورتره!به جاش 

حضانت کیاناز رو میگیریم !...چون ستار صلاحیت 

نگهداری کیاناز و داره!...تحمل دوری از یادگار دنیا 

رو ندارم کیان.... اگه میبینی ارومم ،بخاطر كیانازه!

به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم وگفتم: هر چی 

شما بگین منم همون کار و میکنم !....

از من جدا شد و پیشونی ام رو بوسید و گفت: 

میرم وسایلمونو جمع کنم!...

 باشه مادر جون

به سمت اشپزخونه رفتم !...باید فرهاد رو میدیدم .

سرهنگ دیناروند به سمتم برگشت و گفت: کاری 

داشتی؟!

 میشه منو ببرین بیمارستان میخوام فرهاد رو 

براى چند لحظه هم كه شده ببینم!...

کمی فکر کرد و گفت: حالش انقدرهام خوب نیست که 

بخوای باهاش دعوا کنی!...

_نمیخوام باهاش دعوا کنم !....فقط میخوام حرف بزنم 

میخوام بهش بگم که شکایتی ازش ندارم !....

با تعجب بیشتری بهم نگاه کرد و گفت: واقعا؟
 
 بله

 الان اماده میشم بریم بیمارستان!

به طرف سالن برگشتم که هومن رو دیدم كه به سمتم

 اومد و محکم بغلم کرد!....تشکرامیز نگاهش کردم و 

گفتم: ببخشید تو هم کنارمون حسابی عذاب کشیدی

 این چه حرفیه...افخمی زنگ زد كه برام بلیط گرفته. 

باید برگردم تهران نوبت بازی صحنه هایی رسیده که 

من باید بازی کنم!...

 باشه داداش!برو!موفق باشی !کی بلیط داری؟؟

 امروز ساعت یک !دلم میخواست بمونم اما نشد!

 ما هم امروز بر میگردیم اهواز.

 بعدش میخوای چیکارکنی؟

 اول باید مادر و راضی کنم با من و کیاناز بیاد 

تهران !نمیتونم اینجا تنهاش بذارم!بعدشم اومدم 

تهران چند نفرو مامور میکنم تا پرونده پیدا کردن 

دنیا رو به عهده بگیرند و هر چقدر هم پول بخوان 

خرج میکنم !...باید پیداش کنم!...

 رو منم حساب کن!...

__ ثابت شده ای داداش


جلوی درب بیمارستان نگه داشتم و از ماشین پیاده 

شدم!سرهنگ دیناروند به سمتم اومد و گفت:مطمئنی؟

 بله بریم لطفا!...

همراه سرهنگ دیناروند وارد بیمارستان شدیم. سالن 

سوم سربازی با دیدن سرهنگ ادای احترام کرد و 

سرهنگ ازش پرسید: بیداره

 بله قربان!... تازه دکتر پیشش بود!فردا صبح  

قراره منتقل بشه!...

سرهنگ رو به من کرد و گفت: میخوای باهات بیام؟

 نه اگه اجازه بدین تنها برم!...

مردد نگاهم کرد و گفت: باشه بفرمایید!....

تشکری کردم و وارد اتاق شدم! یه اتاق متوسط با 

دو تا تخت بدون هیچ امکاناتی که فرهاد روی یکی 

از تخت ها دراز کشیده بود!... با بسته شدن در 

سرش رو بالاتر اورد و با من چشم تو چشم شد!...

چند تا نفس عمیق کشیدم و به سمتش رفتم!...

معلوم بود شوکه شده بود و انتظار نداشت من رو 

اینجا ببینه !...روی صندلی کنار تختش نشستم. 

اروم حرکاتمو زیر نظر داشت!... به صورتش نگاه

کردم. 

خستگی و بیمارى رو به راحتى میشد ازصورتش 

تشخیص داد!....ازش متنفربودم اما واقعا صورت 

مردونه و پر جذبه ای داشت!سرفه ای کرد که بهش 

نزدیک تر شدم وگفتم: زیاد زنده نمیمونی!...

پوزخندى زد و گفت: خوشحال میشی مگه نه؟!

 نه... دلم میخواد زنده بمونی اینجور بیشتر عذاب 

میکشی!...

سرجام ایستادم و نگاهمو به پنجره دوختم اما 

حافظه ام به عقب برگشت: داشتیم از سر صحنه 

بر میگشتیم که اونو دیدیم!...اخرای شب بود و دو تا 

پسر سعی میکردند اونو به زور سوارماشینشون کنند

با هومن به کمکش رفتیم و فهمیدم کسی رو نداره !

از نامردی تو گفت!...از فرارش...از بی سر پناهیش

اونجا هیچ حسی بهش نداشتم اما نمیدونم چرا دلم 

خواست کمکش کنم؟!شاید همونجا یه حركت كوچولو زد! 

اونو به خونه ام بردم و از اون شب شد خانم خونه ی 

من !هر روز برامون صبحونه اماده میکرد وغذا میپخت 

و کارای دیگه رو انجام میداد !...روز به روز بیشتر به

چشمم میومد!...

 با به یاداوری اون روزهاى خوب بغض بدی به گلوم 

نشست و خفه ام کرد!...بغضم رو بلعیدم و ادامه دادم:

دخترهای اطرافم مثل کنه بهم میچسبیدن!...لباس

پوشیدن و ارایش کردنشون افتضاح و فجیع بود، 

اما اون تنها دختری بود که سعی میکرد سمتم نیاد !

مزاحمم نشه و به چشمم نیاد!،،، ساده بود و نجیب !

خصوصیاتش رو هیچ دختری نداشت!... عاشقش 

شدم و تصمیم گرفتم بخاطرش با همه چی بجنگم و 

به دستش بیارم و تصمیم گرفتم پدر بچه اش بشم !

بچه ای که از تو بود، خودم کیاناز رو  تو ماشین 

به دنیا آوردم!...دنیاى بیچاره ام سر زا تا پای مرگ 

رسیده بود!

انقدر برام عزیز بود که وقتی کیاناز رو بغلم دادند 

واقعا حس کردم دختر خودمه!...و من همه ى عشقمو 

بین این مادر و دختر تقسیم کردم!...تو دیگه از کجا 

پیدات شد؟!چرا نذاشتی کنار هم خوشبخت بمونیم؟!

 دستش رو مشت کرد و با لحن بدجنسی گفت: تو 

دخترم رو بدنیا اوردی اما من بچه ات رو کشتم!...

حرفش رو چند بار با خودم تکرار کردم !...بچه ی 

من رو کشت ؟!...

گنگ نگاهش کردم که گفت: درست شنیدی بچه ات !

میدونستی دنیاحامله بود؟!...نمیدونستی مگه نه؟!...

هه خودم باعث شدم بچه اش رو سقط کنه !...چون 

نمیخواستم از تو ردی تو زندگی جدیدم باشه !....

با عصبانیت از جا بلند شدم و یقه اش و چنگ زدم: 

نامرد بی همه چیز

 خوشحالم که از هم جداتون کردم! 

محکم تریقه اش و گرفتم و گفتمبه چه قیمتی به قیمت 

زیر خواب شدن دنیا... احمق دنیا رو با دخترای فراری 

از کشور خارج کردند! خدا میدونه الان زیر خواب کی 

شده؟!... این حرفها به ذهنت رسیده؟!...بیشرف!!!!

پشیمونی وعصبانیت رو تو چشمهاش دیدم!یقه اش 

رو ول کردم و گفتم:حکمت کمتر از اعدام نیست!اما 

 ازت هیچ شکایتی ندارم !...با دخترم ومامان فاطمه 

میرم تهران و یه تیم تجسس مامور میکنم تا دنیا رو 

پیدا کنند!...از زیر سنگ هم شده پیداش میکنم!...

توبمون این کینه و حسادتی که تو قلبته!... عشق یه 

بار میاد و همراهت میشه !...قدرشو بدونی خوشبخت 

میشی واز دست بدیش دیگه هیچ کاری برش نمیگردونه! 

اینو تو اون سرت فرو کن یه بار از دست دادیش و 

باز بدست اوردیش !...میتونستی برای همیشه بعنوان 

دختر عمو و زن سابقت نگهش داری اما بازم با 

حماقتت کاری کردی نه تنها تو از دستش بدی بلکه 

منم از دستش بدم!....

 ازش فاصله گرفتم و به سمت در اتاق رفتم که باشنیدن 

صداش ایستادم

 من.... عاشقش بودم.... نمیخواستم این اتفاقا بیفته!.....


مى خواستم لب باز كنم و بگم خاك تو سر اون عشقى 

كه تو مى خواهیش!...اما لب فرو بستم !...دلم نیومد!..

آخه عشقش عشق منم بود!...دیگه توانایی موندن تو اون 

اتاق رو نداشتم !...در و باز کردم و از اتاق خارج شدم 

سرهنگ دیناروند با دیدن حالم سکوت کرد و کنارم قدم زد 

و با هم از بخش خارج شدیم و بدون هیچ حرفی کمی

 تو محوطه بیمارستان قدم زدیم و بعدش هر کدوم سوار 

ماشین خودمون شدیم و به سمت خونه رفتیم .باید سریع 

تر به اهواز برمى گشتیم تا بتونم مادر رو قانع کنم  و با 

هم به تهران برگردیم!...
.
.
.
دنیا

یک هفته گذشته بود و من هر روز و هر شب به اجبار 

سهیل پام به تخت اون کشیده میشد!...

 اون نرمش روزهای اول رو نداشت !...دیگه به محض 

اینكه گریه میکردم یك فصل مفصل کتک میخوردم !....

اخرین کتک رو هم همین دیشب خوردم !....به محض 

اینكه وارد اتاق شد شروع به دراوردن لباسش كرد!...

__ امشب نخواى با دلم راه بیاى به بدترین نحو ممكن 

ازت پذیرایى مى كنم!...

ازم مى خواست همراهیش کنم اما من قبول نکردم!... 

ملحفه رو دور خودم پیچیدم و عقب عقب رفتم!روى تخت 

چهار دست و پا شد و روى زانوهاش به سمت من اومد 

و چون دید عقبى میرم مچ پام رو گرفت و منو به سمت

خودش كشید.

جیغى كشیدم كه با پشت دست تو دهنم زد!...اولین بارم 

نبود!...دیگه دهنم وا نمى شد!...

دست برد و یقه ام رو از دوطرف كشید و پاره كرد و با

چشمهاى خمارش با لذت به من خیره شد!

دستهامو ضربدرى جلوى تنم گرفتم و زار زدم!دستهامو

به شدت پس زد و روى كمرم نشست و با دوتا پاش 

پاهامو چفت كرد و مچ دستم رو بالاى سرم نگه داشت!

سرش رو تو گودى گردنم فرو برد و گازى از گردنم گرفت 

كه آخم به هوا رفت!...كمى بیشتر خم شد و زیر گلومو

بوسید كه پاهام از زیر پاهاش در اومد و تا بخودش

بجنبه جفت پا تو شكم رفتم و فرار كردم!...

اوج حماقت!...آخه به كجا؟!...گوشه ى دیوار چمباتمه

زدم و اون هم با کمربند بهم حمله کرد !....

تو طول این چند روز انقدر كتك خورده بودم كه کل بدنم 

کبود شده بود و درد شدیدى داشتم!بعد اینکه یه دست 

مفصل کتکم زد به بدن بی روحم دست درازی کرد و 

انقدر جسمم رو زجر داد که بالاخره خورشید دلش 

سوخت و طلوع کرد وچشمهای من از درد بسته و بیهوش

شد!...

خوشبختانه وقتی بیدار شدم یا نمیدونم به هوش اومدم 

سهیل تو اتاق نبود!...

همه جا تاریک بود!...به ساعت نگاه کردم و با تعجب 

یکبار دیگه به ساعت نگاه کردم !...

غروب بود و این یعنى من کل روز رو بیهوش بودم!

با بدنی کوفته به سمت حمام رفتم و بعد از یه دوش 

درست و حسابی از حمام خارج شدم و به سمت کمد 

رفتم و در کمد رو باز کردم و نگاه كردم كه هیچ لباس 

پوشیده ای داخلش نبود! یه تاپ و شلوارک عروسكى 

انتخاب كردم و پوشیدم كه یك مرتبه هوس نماز خوندن 

به سرم زد!...

 از وقتی اومده بودم نماز نمیخوندم!...انگار من مقصر 

بودم واز خدا خجالت میکشیدم!... سرم رو به دوطرف 

تکون دادم و گفتم:خودم که راضی نبودم مجبورم میکرد 

ازفکری که به سرم زد لبخند پر دردی زدم و به سمت 

اتاق سهیل رفتم و اروم در و باز کردم و چون كسی رو 

ندیدم به سمت کمدش رفتم !...

یاد لباس های عربیش افتادم و دشداشه و چفیه ای 

بیرون اوردم و مثل دیوونه ها شروع به خندیدن کردم !

باورم نمیشد قراره با اینها نماز بخونم !...به سمت 

اکواریوم اتاق رفتم و با هر بدبختی که بود ریگی از 

داخل اکواریوم بیرون اوردم و به اتاقم برگشتم !....

دلم میخواست نماز بخونم !...مثل همون قدیمها كه هروقت 

دلم گرفته بود مى خوندم!...

وضو گرفتم و لباس های سهیل رو پوشیدم .قیافه ام 

خنده دار شده بود اما چاره ای نداشتم!

به سمت کمد رفتم و ملافه ی تمیزی بیرون اوردم و رو 

به روی بالکن پهنش کردم و ریگ رو جلوم روی زمین 

گذاشتم و با بغض گفتم: نمیدونم قبله کدوم طرفه؛ولی 

اینو خوب میدونم تو رو به رومی خدا جون!...میدونم 

اون روب رویی و داری نگام میکنی!...

از جا بلند شدم و نمازم رو شروع کرد!...

سهیل

به سمتش رفتم!طبق معمول بغلم کرد وگونه ام رو بوسید 

هرچی باشه،من پسرش بودم!...همون تخم حرومی که 

با خیانت به شوهرش بدست اورده بود و بعدش راهی 

این کشور شده بود...

جالب بود که همیشه سعی میکرد منو از بقیه پنهان کنه 

و هیچکس جز فتانه خبر نداشت اون مادرمه !...

روی مبل نشستم که برام مشروب ریخت و گفت:چرا 

زنگ میزنم جواب نمیدی؟!

 بهت گفتم هر وقت ازش سیر شدم اونو میارم!...

 اما مشتری صبر نداره!... میفهمی که؟!...شیخ 

عدنان فیلمش رو تو اتاق اپیلاسیون دید وازش خوشش 

اومده!...سه برابر بقیه براش پول داد.باید زودتر اونو

 ترمیم کنیم تا پولو بگیریم!...

 پوزخندی زدم و گفتم: اگه ندمش چی؟!....

اخمی کرد و مشروب خورى رو به میزکوبید و گفت: 

چرااحمق شدی باز؟!...خودتم خوب میدونی شیخ 

عدنان از مشتریای خوب منه...

 میدونم!...اما فعلا اون دختر عروسک منه و منم هنوز 

ازش سیر نشدم!

 گوش بده !...یه محموله فردا شب میرسه شش تا 

شونو بردارو اون دخترو به من بده !...

همیشه اینجور منو گول میزد و رامم میکرد!...خوب 

 میدونست که تنوع طلبم از جا بلند شدم و گفتم: 

حله شش تا دختر باکره میخوام!...

اخمی کرد و گفت:شش تا باکره میدونی چقدر 

فروششونه؟!

 خودت گفتی شش تا بجای اون!...

 اره !...اما یه باکره بینشون ببر نه همه شون!...

 دوختنشون که کاری نداره یه سوزن میگیری و 

یه نخ تموم میشه میره!...

 باشه فردا اونو به مطب دکتر میبرى و زودتر کارش 

رو انجام مى دى!...دستتم بهش نمیزنی!...میدونم الان 

بدنش رو حسابی کبود کردی چند روز بهش استراحت 

بده!....

__ باشه عایشه جون بای!...

منتظر نشدم که باز چرند بگه و از عمارت خارج شدم 

و به سمت ماشینم رفتم!...

 شیخ عدنان رو خوب میشناختم !...یه مرد چهل ساله 

که فوق العاده تمایل جنسی اش هم بالا بود و یه عمارت 

خارج از شهر داشت که دخترهای زیادی رو اونجا نگه 

میداشت !...آدم هوس بازی بود و دخترها رو مجبور 

به کارهای عجیبی میکرد!...تو چند تا ازمهمونی هاش 

بودم و با چشم خودم دیده بودم که چه رفتاری با

دخترها و زنهای عمارتش داشت... 

مطمئنا گلاره دستش می افتاد کاری میکرد این دختر خودش رو بکشه......

به عمارتم رسیدم هنوز چراغ اتاقش خاموش بود !...

دلم به حركت افتاد!..دیشب بدجوری کتکش زده بودم!

 کل روز رو بیهوش بود... 

اونکه فهمیده بود اگه اونو تحویل عایشه بدم، بدترین 

چیزها رو تجربه میکنه،چرا سعى نمیكرد منو راضی 

نگه داره تا اونو نگه دارم... 

معصومیت خاصی توچشماش بود که دلم میخواست

 توو وجودم حلش کنم !...

سریع از پله ها بالا رفتم و در اتاقش رو اروم باز کردم 

که با دیدن اون صحنه خشکم زد...

دشداشه ام حسابی به تنش زار میزد با چفیه سفیدم 

حجاب کرده بود و رو به بالکن نماز میخوند... 

اتاق کاملا تاریک بود و سفیدی لباسم تن گلاره صحنه 

ی قشنگی رو به نمایش گذاشته بود!...

 تصمیم داشتم امشب باز اونو توى تختم بکشونم  و 

برای اخرین بار باهاش اروم بشم، اما با دیدن صحنه 

ى رو به روم پشیمون شدم!...

 همه دخترها بعد از یه مدت کفر میگفتند و تسلیم 

میشدند، اما گلاره با همه فرق داشت !....

وارد اتاق شدم و روی تخت نشستم كه اون سجده 

کرد و سرش رو حدود ده دقیقه روی ریگ بزرگ و سیاه 

روی ملافه نگه داشت که بعد سر جاش نشست و با 

چشمهای اشکی به سمتم برگشت و گفت: بازم 

میخوای عذابم بدی؟!نمیخوای دست از سرم برداری؟! 

دلم برا دخترم تنگ شده میفهمی دلتنگی یعنی چی؟!

دلم برای شوهر و مادرم تنگ شده...

از جا بلند شدم و رو به روش نشستم !...محو صورتش 

شده بودم!با اون لباسها انقدر دلربا و جذاب شده بود 

که ادم هوس میکرد بهش بچسبه و باز هم طعم بدنش 

رو بچشه!..،،

کنارش نشستم كه كمى خودش رو عقب کشید و من با 

بدجنسی تمام گفتم: فردا از دستم خلاص میشی!...

میبرمت پیش دکتر دو تا بخیه بهت میزنه !...

به دستم که بین پاهایش رو نشان میداد نگاه کرد و 

اشک از چشمهاش سرازیرشد و گفت: امیدوارم بمیری.

از جا بلند شدم !...اگه بیشتر میموندم باز اتفاق 

دیشب مى افتاد !...دم در که رسیدم ،ایستادم و گفتم:

لیاقت نداشتی زیرخوابم بمونی!... عایشه میخواد تو 

رو به شیخ عدنان بفروشه!...اون یه مرد روانیه که زنا 

رو تا سر حد مرگ عذاب میده!... یه حرمسرا داره که 

توش شب تا صبح قراره عذاب بکشی!... 

لرزشش رو کامل میدیدم !..میدونستم این حرفها باعث 

ترسش میشه!...دلم میخواست بهم التماس کنه تا نگهش 

دارم!...

__ این اخرین فرصتته !...میرم تو اتاقم اگه خودت با 

پای خودت اومدی که نگهت میدارم اگه نه،فردا راس 

ساعت هشت صبح به مطب میریم و بعداون باید 

برای رفتن به عمارت عایشه آماده بشى و بعد دوره 

دیدن پیش فتانه به حرمسرای شیخ عدنان فرستاده 

میشی !اون عادت داره اخر هر هفته جشن میگیره 

و زنهای حرمسراشو جلوی همه به نمایش میذاره و 

به دوستهاش هدیه میده!قول میدم که بیام بهت سر 

بزنم و یادت بندازم که پیش من اوضاعت بهتر بود

در و محکم بستم و به سمت اتاقم رفتم و عصبی 

روی تخت دراز کشیدم و گفتم: لعنتی بیا.... پاشو 

خودتو تقدیمم کن!...اگه فقط التماسم کنی نگهت 

میدارم !...لازم نیست حتما به تختم بیای !...فقط 

التماس كن نگهت دارم ازم بخواه ازت حمایت کنم!

تا نیمه های شب منتظرش شدم اما نیومد!...حتما 

فکر میکرد که من دارم سر به سرش میذارم دختره 

احمق....

دنیا

پاهام یاراى بلند شدن و همراهى رو نداشتند. 

حرفهاش داغونم کرد!روزی که ازش میترسیدم رسید!

از جام بلند شدم و لباسمو عوض کردم و روی تخت 

نشستم!...خدایا چیکار کنم ؟!...اگه دروغ گفته باشه 

چی؟!... اگه میخواست منو بفروشه چرا این همه مدت 

نگهم داشت ؟!

کلافه از جا بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم اگه 

راست گفته باشه چی؟!... من نمیتونم برم پیش اون 

مردی که اسمشو گفت.... من  توانایی اینو ندارم 

پیش مرد دیگه ای برم و باز با اون هم بخوابم!

ازاتاق خارج شدم و به سمت اتاق سهیل رفتم... 

میخواستم در بزنم که پشیمون شدم !...حتما دروغ 

گفته و میخواد منو مجبور کنه همراهی اش کنم.... 

دوباره به اتاقم برگشتم و روى تخت دراز كشیدم و 

سعى كردم بخوابم!...اون هم چه خوابی!....تا صبح 

فقط کابوس میدیم!....

صبح با صدای محکم بسته شدن در از جام پریدم!...

با دیدن سهیل که لباس بیرونی اسپرت تنش بود 

چشمهامو با دست فشار دادم و بدون اینکه حرفی 

بزنم نگاهش کردم!....رو به روم ایستاد و گفت:

فک کردی بهت دروغ گفتم؟!.....

پوزخندی زد و روی تخت نشست: یه دوش بگیر 

و بعد برو تو اتاقم یه دست لباس بیرونی برات 

اماده کردم!... باید زودتر برای ترمیم بریم!...

با حرص نگاهش کردم و گفتم: من جایی نمیرم!...

بهم نزدیک شد و دستش رو روی سینه ام کشید و 

گفت: دوس داری زیر خواب من بمونی؟!

 دستش رو محکم پس زدم و گفتم: حتی فکرشم نکن 

همچین چیزی رو دوس دارم !...من ازت متنفرم!!!

 عصبانی شد و سیلی محکمی به من زد که روی تخت

پرت شدم !...از جاش بلند شد و گفت:حقته زیرخواب 

شیخ عدنان بشی!... قول میدم همون روز اول بلایی 

سرت بیاره که روزی هزار بار ارزو میکردی ای کاش 

اینجا میموندی و كلفتى منو مى كردى!...من میرم 

صبحانه بخورم سریع اماده شو!...

بعد از بیرون رفتن سهیل به ناچار به سمت حمام رفتم! 

تو آینه قدى حمام به خودم خیره شدم!...کبودی های 

بدنم خیلی زیاد بود و بدنم رو وحشتناک کرده بود!...

 بعد یه دوش سرسری از حمام خارج شدم و لباس 

راحتی تنم کردم و به سمت اتاق سهیل رفتم و همینکه 

وارد اتاق شدم چشمم به مانتو عبای مشکی با شالش 

افتاد که به طرز قشنگی سنگ دوزی شده بودند و 

کنارشون یه کفش پاشنه بلند مشکی بود!...

لباسهامو عوض کردم و به سمت طبقه پایین رفتم !...

سهیل توى سالن صبحانه میخورد!..باصداى راه رفتن 

من سالن از صداى پاشنه ى كفشها پر شده بود!...

 سهیل سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد!تحسین رو تو 

چشمهاش میدیدم.چون شلوار بلندی پام نبود کمی 

معذب بودم هر چند مانتوم خیلی بلند بود و حسابی 

پوشیده بود!...روی صندلی نشستم که خدمتکار 

صبحانه رو رو به روم گذاشت و با اشاره ى سهیل از سالن خارج شد!...


سرم رو پایین انداختم و شروع به خوردن کردم !

خیلی گرسنه ام بود!....

با صدای مسخره آلود سهیل سرم رو بلند کردم:عجب 

دل خجسته ای داری !...معلومه عجله داری كه از 

اینجا بری!... نمیدونی اون بیرون چه اتفاقاتی قراره 

برات بیفته!...

بااین حرفش لقمه تو دهنم تبدیل به زهرمار شد و با

بى میلى قاشق رو سر جاش گذاشتم و کمی چای 

خوردم تا لقمه از گلوم پایین بره كه یك مرتبه چایى 

 به گلوم پرید و شروع به سرفه کردم كه سهیل ازجاش

بلند شد و چند ضربه به کمرم زد.

از شدت سرفه ها اشک به چشمهام نشست و بهش 

نگاه کردم و گفتم:بسه

دستم رو گرفت و مجبورم کرد از جا بلند بشم و با 

هم به سمت بیرون رفتیم .

تو این چند روز اجازه خروج به حیاط عمارت رو هم 

نداشتم و فقط تو سالن داخلی عمارت میگشتم. 

سهیل به سمت ماشینش رفت و گفت: سوارشو

به سمت در عقب ماشین رفتم که گفت: مگه فکر کردی 

راننده اتم؟!...

برخلاف میلم روى صندلى جلو نشستم و سهیل سریع 

سوار شد و حرکت کرد.

 در طول راه از استرس زیاد جرات هیچ حرف یا حرکتی 

رو نداشتم !...من تحمل این عمل سرپایی رو نداشتم. 

خدا میدونه بعد از اینكه ترمیم مى شدم قراربود چه 

اتفاقاتی بیفته؟!جلوی ساختمون بزرگی نگه داشت .

تصمیم گرفتم درو باز کنم و فرار کنم... تو یه حرکت 

سریع درو باز کردم و خواستم پیاده شم كه سهیل به 

سمتم پرید و مانتوم رو کشید كه بخاطر بلندی پاشته 

کفشم پام پیچ خورد و محکم زمین خوردم.

از همون داخل ماشین به سمتم خیز برداشت و کنارم 

ایستاد و تا سرم رو بلند کردم،سیلی محکمی بهم زد 

و گفت: فکر کردم ادم شدی خواستم باهات درست 

رفتار کنم اما مثل اینکه دوس داری مثل بقیه باهات 

رفتار کنم!...

دستم رو محکم کشید و منو که اروم گریه میکردم

 بلند کرد و بعدازبستن درهای ماشین به سمت سالن

 رفت .

به لباسهام نگاه کردم!... اگه تو ایران بودم الان 

همه شون خاکی شده بودند اما انقدر خیابون تمیز 

بود که لباسم حتى کثیف نشد. همراه سهیل به طبقه 

پنجم رفتیم و بعد از خروج از اسانسور چشمم به در 

شیک و بزرگی افتاد که تابلوی کوچیکی بالاش قرار 

داشت!...حدس زدم که مطب اون دکتر باشه!...اب  

دهنم رو قورت دادم و روبه سهیل کردم و گفتم:من 

میترسم!...

دلش به حالم سوخت دستم رو محکم فشار داد و 

گفت: راهیه که خودت انتخاب کردی پس ترسو نباش

وارد مطب شدیم!بزرگ و شیک بود!...خانم جوانی 

با لبخند چندشی به سمت ما اومد و بالوندی خاصی 

بازوی سهیل رو گرفت و شروع به حرف زدن کرد و  

چون عربی حرف میزد نفهمیدم چی بهش گفت اما 

از حق نگذریم واقعا دختر خوشکلی بود!...ما رو به 

سمت اتاق دکتر هدایت کرد و سهیل همراهم وارد 

شد!...

با دیدن دکتر که مرد مسنی بود ترسم بیشتر شد و 

با بغض نالیدم: سهیل توروخدا

__ ساکت شو حرف نزن!...

دکتر بعداز سلام و احوال پرسی چیزی به سهیل 

گفت که سهیل رو بمن کرد و گفت: پاشو برو پشت 

اون پرده و لباسهاتو بالا بزن !...شورتتم درآر تا 

کارش رو شروع کنه!...

با شنیدن حرف سهیل کل بدنم یخ کرد و رو به

سهیل كردم و با صداى لرزونى گفتم:نه!...






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر