قادر رنجبر نظرات جمعه 9 شهریور 1397 ، 11:03 ق.ظ

اخمی کرد و گفت:یعنی چی نه؟!پاشو تا اون روی 

سگم رو بالا نیاوردی!...

 نه!...من...نمیخوام...یعنى....نمیتونم...

دکتر با پوزخندی بلند شد و به سمتم اومد و در کمال 

ناباوری فارسی حرف زد!...این هم ایرانی بود؟!!!!

چطور میتونستند به هموطن خودشون خیانت کنند؟!

 چطور میتونن منو برای اون عربها اماده کنند؟!....

 بی حسی میزنم !...اصلا درد نداره!... زود باش 

خانم خوشکله!... 

سهیل منو به سمت پرده هول داد و من خودم رو عقب 

کشیدم تا نرم اما دکتر از پشت بهم چسبید و گفت: 

مجبورم نکن یه امپول ارام بخش بزنم و راحت به کارم 

ادامه بدم!...

وحشت زده به دست سهیل چنگ زدم و گفتم: سهیل 

تو رو به خدا...تو رو قران... تو رو به هر کی میپرستی

نذار اینکارو با من بکنن!...

اشکهام بی اختیار از چشمهام سرازیر میشدند و 

حرفهام و حرکتهام از کنترلم خارج شده بودند.

 تردید و دودلی رو تو چشمهای سهیل میتونستم ببینم!


 التماسهام  رو بیشتر کردم که دکتر منو محکم روی 

صندلی پرت کرد!...

جیغ بلندی کشیدم که منشی وارداتاق شد و دکتر 

چیزی بهش گفت و به سمت یخچال گوشه ى اتاق 

رفت و با یه جعبه اومد!دکتر رو به سهیل کرد و گفت:

محکم نگهش دار!...

سهیل پوف کلافه ای کشید و منو محکم نگه داشت!

منشی هم به کمکش اومد و دکتر سریع امپولی رو 

اماده کرد و استین گشاد مانتوى عبام رو بالا زد و 

محتویات داخل سرنگ رو وارد بازوم کرد!...

اول کمی تقلا کردم اما کم کم حس سستی زیادی 

کردم و دست و پام شل شد و روی زمین افتادم!... 

سهیل عصبی روبه دکتر کرد و گفت: چی بهش 

تزریق کردی؟!

دکتر در حالی که نگاه شیطانی بهم انداخت گفت: 

نترس یه ارام بخش قویه که تا شب همین جور اروم و 

بی سروصدا نگهش میداره! الانم از اتاق برین بیرون 

ببینم چقد وقت میبره ؟!...

توان حرف زدن یا حرکت کردن رو نداشتم !...فقط 

چشمهام میدید و گوشهام صداها رو با تن عجیبی 

میشنید!...سرم گیج میرفت !....

سهیل و منشی از اتاق خارج شدند و دکتر به سمت 

در رفت و درو قفل کرد و به سمتم اومد و کنارم روی 

زمین زانو زد و گفت: عجب تیکه ای هستی!...

به صورتم دست زد!...بدترین حال ممکن رو داشتم!

 هیچ کاری ازم بر نمیومد!... از روی زمین بلند شدم 

و روی صندلی قرارگرفتم و زیپ مانتو رو باز کرد و 

شلوارکم رو که پام بود از پام خارج کرد!...

اشک از گوشه ى چشمم جاری شد!...دلم میخواست 

جیغ بکشم!... دلم میخواست مقاومت کنم !....اما کاری 

از دستم بر نمیومد!... حس کردم دستش رو به پایین 

كشید و تنم رو لمس میکرد و بعد..... بعد از باز شدن

 کمربندش و لذت بردن كاملش از بدنم...بدنی که سهم 

تنها مرد زندگیم بود... بدنی که میخواستم بعد از  

کیان خاک قبرم بشه....شروع به دوختن كرد!....

کارش که تمام شد با ضدعفونی بخیه ها رو تمیز کرد 

و دوباره روم خیمه زد و لبهامو اسیر لبهاش کرد و من

هم طبق معمول این اواخر داشتم نفس کم میاوردم که 

صدای سهیل اومد: دکتر چى شد؟!

دکتر ازم جدا شد و زیر لب غرید و گفت: لعنتی!...

میخواستم بازم باهات حال کنم ولی این پدر سگ 

نمیذاره!...

و صداش رو بلند كرد!...

__ صبر کن بخیه اخره ....چیکارش کردی انگار ده 

تا بچه زاییده !....

لباسهام رو مرتب کرد و کنار گوشم گفت: امیدوارم 

بازم برای ترمیم بیارنت!...

سر گیجه و حالت تهوعم بیشتر و بیشتر میشد

 اما جزناله های ریز کاری از دستم بر نمیومد!... 

دکتر به سمت در رفت و درو باز کرد.سهیل سریع 

وارد اتاق شد و به سمتم اومد!... نگرانى خاصی 

تو چشمهاش بود كه با دیدن پایین تنه ام صورتشو

جمع کرد و گفت: چه بلایی سرش اوردی؟!... اینهمه 

خون برای چیه؟!

دکتر در حالی که روی صندلیش کش و قوسی به 

خودش میداد گفت: پوستش شل بود از رابطه زیاد 

خونریزی کرد!...پد داخل اون کمد هست!... لباس 

زیر نو هم هست !...براش بذار و ببرش!...

سهیل به سمت کمد رفت و بعد از انجام کارهایی که 

دکتر گفت؛ منو بلند کرد که دکتر منشی رو صدا 

کرد و منشی هم با ویلچر وارد اتاق شد و منو روی 

ویلچرگذاشت و همراه منشی از مطب خارج شدیم!

سهیل سریع من و سوار ماشین کرد و روی صندلی 

عقب خوابوندم و بعد از دادن بسته ای اسکناس به 

منشی سریع سوار شد وحرکت کرد!

 مدام دست به موهاش میکشید و به فرمون مشت

میزد!انقد سریع میرفت که چشام گرم شدو به خواب

رفتم!
.
.
.
سهیل

عصبی بودم !....نباید پیش اون کیوان نامرد تنهاش 

میذاشتم...یادمه اخرین بار چطور اتفاقی وارد اتاق 

شدم و دیدم داره به یك دختر تجاوز میکنه!...

 حتما به گلاره هم دست درازی کرده بود!...به خودم

 اومدم و عصبی سرم رو تکون دادم وگفتم: به تو چه 

اصلا؟!

خودش این راهو انتخاب کرد!...میتونست کنار من 

بمونه اما خودش انتخاب کرد که فروخته بشه!... 

وارد عمارت شدم و به سمتش برگشتم !....

صورتش چقدر بی روح شده بود!...یک لحظه ترسیدم 

نکنه بمیره؟!...در ماشین رو باز کردم وبه سمتش رفتم 

وقتى بغلش کردم براى چند ثانیه اى اروم چشمهاشو 

باز كرد و با دیدن من باز چشمهاش رو بست!....

 لبهاش خشک شده بودند و گوشه لبش کبود شده بود! 

صبح اینجور نبود!... 

لعنتی کار کیوانه .... اونو به سمت طبقه بالا بردم 

و اول خواستم به اتاق خودش ببرم اما بعد پشیمون 

شدم و اونو به اتاق خودم بردم!.....

اونو روی تخت خوابوندم و شروع به درآوردن لباسهاش 

کردم!...کبودی های جدیدی روی بدنش دیده میشدند

 که کار من نبود!... لعنتی!.... کیوان نباید اینکارو 

باهاش میکردی!...به حسابت میرسم!...

ملحفه رو تا گردنش بالا کشیدم و از اتاق خارج 

شدم! تانیا پایین پله ها بود و با دیدن من به سمتم 

اومد و نگاهم کرد که گفتم: یه چیز مقوی براش بپز 

میخوام جون بگیره !...اگه بیدار شد ببرش حموم 

هر چند دقیقه بهش سر بزن شاید چیزی بخواد!

 چشم

سریع سوار ماشین شدم!... باید حق کیوان و کف 

دستش میداشتم!..... لعنتی!!!!!..............   

به محض رسیدن به مطبش وارد مطب شدم و طبق 

معمول در مطبش باز بود؛ چون هیچ مریضی بدون 

وقت قبلی نمیومد!....

منشی نبود!.. حتما تو اتاق با هم مشغول بودند!...

 به سمت اتاقش رفتم و درو باز کردم !....

حدسم درست بود!...روی کاناپه گوشه اتاقش 

روی منشیش خیمه زده بود و حسابى مشغول بود!...

 با دیدن من منشی اش جیغی کشید و کیوان دست 

پاچه از روش بلند شد و شروع به درست کردن 

شلوارش کرد كه من به سمتش رفتم و محکم یقه اش 

رو گرفتم و گفتم:هرزه کم دور و برت ریخته که به 

دخترایی که برای ترمیم میارم رحم نمیکنی ؟!...به چه 

اجازه ای بهش دست درازی کردی ؟!

پوزخندی زد و گفت: اروم باش لعنتی !...مگه چیشد 

حالا ؟!اون همه تو باهاش حال کردی !منم یه دست زدم!

با این حرفش کنترلم دست خودم نبود!...مشت محکمی 

به صورتش زدم و غریدم: بیشرف

به سمتش رفتم و قبل بلند شدنش زیر مشت ولگدم 

لهش كردم طورى كه  اخ وناله هاش بلند شده بود!... 

بالاخره دست از سرش برداشتم و گفتم : این اخرین 

باریه کسی رو اینجا میارم!.. برو بفکریه قرار داد 

جدید با یکی دیگه باش!...

 انقدر بخاطرش غیرتی نشو!... اینم مثل بقیه

به سمتش رفتم که منشی جلومو گرفتم و تفی 

حواله اش کردم و ازمطب خارج شدم!

عصبی سوار ماشین شدم و چندتا مشت به فرمون 

زدم.... چرا باید بخاطر اون دختر بیام و با کیوان 

دعوا کنم؟!.... 

كیوان درست مى گفت!...اون هم مثل بقیه.... من دیونه 

شدم؟!اره حتما زده به سرم !باید زودتر اونو بفرستم 

بره... همینطور پیش بره برام درد سر ساز میشه...

نمیدونم چرا اصلا دلم نمیخواست خونه برم و چشمم 

بهش بیفته پس به سمت یکی از بارهای محبوبم رفتم 

تا کمی اروم بشم.....
.
.
.
دنیا

حالت تهوع شدیدی داشتم!... چشمهامو باز کردم! 

سریع اتاق رو شناختم و سعی کردم از جام بلند 

بشم که درد شدیدی رو زیر دلم حس کردم !....

دستم رو زیر شکمم گذاشتم !...چند ثانیه هم نگذشت 

كه حافظه ام برگشت و همونطور بی حال به حال زار 

خودم گریه کردم !

صحنه ها درست مثل فیلم جلوی چشمم اومد و از 

تخت پایین اومدم که سرم گیج رفت و به زمین افتادم.

هوا تاریک بود و احساس خفگی میکردم... 

انگار به دست و پام وزنه بسته بودند.هنوز اثر دارو 

تو بدنم بود!...باید حموم میکردم!حالم خوب نبود! دلم 

میخواست جیغ بکشم اما صدایى از گلوم خارج 

نمیشد!..چهار دست وپا به سمت حمام اتاق سهیل 

رفتم و درو باز کردم و با سختی زیادی وارد وان 

شدم وان و پراز اب گرم کردم و با لباس زیرم 

دراز کشیدم!حس بدی داشتم!...گرد نبندم رو باز 

کردم و به عکس سه نفرمون نگاه کردم... چقدر دلم 

برای مردم تنگ شده بود... چقد مردونه وار هوامو 

داشت!...چقدر مهربون بود و چقدر به خواسته هام 

احترام میذاشت...بدنم باز سست شد و حس خواب 

الودگی کردم !...بی حال به اب داخل وان نگاه کردم 

از خونریزی شدیدم قرمز شده بود!....

همون لحظه دعا کردم بمیرم............


کیان

نمیدونم دقیقا چند روز از ربوده شدن دنیا میگذشت... 

چون روز برام شب نمى شد و شب برام روز!....

امروز به تهران رسیدیم !بالاخره بعد از یک هفته تلاش 

مامان فاطمه قبول کرد به همراهم به تهران بیاد!

 به هومن گفتم اپارتمانی برای مامان فاطمه اماده

 کنه!...راستش مى ترسیدم، به خونه ى خودم ببرم 

تا مبادا مادرم باهاش بد تا کنه !...به همین دلیل 

گفتم اینکارو بکنم تا هردوتامون تو آرامش فكرى 

باشیم!...به محض رسیدن به تهران هومن به 

استقبالمون اومد و من مامان فاطمه و کیاناز رو 

باهاش به خونه ى جدیدشون فرستادم!

خودمم یك راست با پرونده دنیا به کلانتری رفتم و 

بعد از صحبت های لازم گروهی رو بصورت شخصی 

استخدام کردم تا دنیا رو پیدا کنند... خیالم که ازاین 

بابت راحت شد به خونه خودم رفتم تا مادرم رو ببینم 

و به محض ورودم به خونه به سمتم اومد و محکم بغلم 

کرد.... خیلی وقت بود مادرانه هاشو اینجور خرج من 

نمیکرد!...برام عجیب بود!... با هم به سمت سالن 

نشیمن رفتیم و روی کاناپه ى مورد علاقه اش نشستیم 

نگاهی بهم کرد و گفت: پیدا نشد نه؟!...

از نگاهش هیچ چیز معلوم نبود!...نه خشم!...نه 

عصبانیت!...نه ناراحتى!...

نه...ولی پیداش میکنم!

بهتره به زندگیت برسی، میدونی چقد پشت سرت 

شایعه درست کردند؟!....کلی پول دادم تا خبرها نشر 

داده نشن و همه خبرها رو گذاشتم تکذیب کنند که 

اینده ى کاری ات رو از دست ندی!...

 ممنونم مامان

 پاشو استراحت کن !بعد درباره اش حرف میزنیم

ازخداخواسته به سمت اتاقم رفتم ولى همینکه وارد 

اتاق شدم؛داغ دلم تازه شد !....

به سمت تخت رفتم و روش دراز کشیدم!بوی دنیارو 

میداد!...محکم بالشتش رو بغل کردم و بغض مردونمو 

شکوندم!...

احساس بدی داشتم انگار نیمی از وجودم و گم 

کرده بودم!...چشمم به قاب عکسمون افتاد... یاد 

اون روز افتادم...........

با حس گرمای لبش روی گردنم بیدارشدم و با 

چشمهای خمار از خواب نگاهش کردم که خودشو 

تو بغلم انداخت. لبخندی زدم و با صدای خواب الودم 

گفتم: شیطونی میکنی بعد میاى بغلم قایم میشی؟!

ریز خندید و چیزی نگفت!....به سمتش چرخیدم 

پاهاش رو بین پاهام قفل کردم و موهاشو بوییدم ...

همیشه موهاش بوی خاصی داشت که مستم میکرد 

نمیدونم چرا سر صبحى حس گرهام فعال شدند و دلم 

میخواست باهاش یکی بشم و اون هم انگار متوجه ى 

حالم شد چون سرش رو بالا گرفت و با صورت گل 

انداخته اش نگاهم کرد!...دلم برای نگاهش ضعف 

رفت و با خنده لبهامو روی لبهاش گذاشتم که اروم 

شروع به همراهی ام کرد !....

تا حالا هیچ زنی رو مثل اون تو رابطه ندیدم كه ارامش 

خاصی رو به من منتقل كنه! کم کم داغ شدم و اروم 

یقه ى لباسش رو که حسابی باز بود از سرشونه هاش 

کنار زدم و نرم سرشونه اش رو دهن زدم و اون هم 

دستش رو به سمت شلوارم برد كه جلوشو گرفتم و 

روش خیمه زدم.....
 
حسابی به نفس نفس افتاده بودم!...دنیا هم تو بغلم 

نفس نفس میزد !...از حالتش خنده ام گرفت.....

حسابی از کارهاش کلافه شده بودم!... تب داشت و 

هذیون مى گفت و تو حال خودش نبود!...از اینکه 

اینجور بمن تمایل نشون میداد لذت میبردم با اینکه 

میدونستم بهوش بیاد باز از من متنفر میشه !...

به سمتش چرخیدم و بغلش کردم و اون هم تو عالم 

هذیون سرش رو تو بغلم پنهون کرد!...

لرزشش کمتر شده بود و حالا حسگرهاى من فعال!

هوس کردم باز تن و بدنش رو مال خودم کنم که یاد 

عمل امروز صبح افتادم.

به اندازه کافی حالش بد بود؛ من نباید حالش رو 

بدتر میکردم. موهای مرطوبش رو از روی صورتش 

کنار زدم و بهش نگاه کردم و اونو با مادرم مقایسه 

کردم. مادرم اون همه محبت شوهرش رو نادیده 

گرفت و با پدرم همراه شد!...پدر که چه عرض کنم 

یه تاجر پیر که فقط به فکر زیر شکمش بود و بعداز

حامله کردن عایشه یه پولی کف دستش گذاشت و 

اونو تو این کشور غریب ول کرد و به ایران برگشت، 

عایشه هم اول تن به خودفروشی داد و بعد خودش

تاجر فروش دخترای وطنش به پولدارای عرب و ترک و 

چشم بادومی شد!اما گلاره با این همه اتفاق هنوزم 

که هنوزه داره مقاومت میکنه... با گذاشته شدن دست 

داغش روی سینه ام از فکر بیرون اومدم  و دستم و 

روی دستش گذاشتم و کلافه نفس کشیدم !..

این کارهاش و ادا و اطوارهاش بیقرارم میکرد و 

براى اولین بار تو عمرم انسان وار رفتار كردم و نمی 

خواستم تو این وضع حالش رو بدتر کنم پس دستش رو 

با دستم محکم گرفتم و سعی کردم بخوابم!....
.
.
.
دنیا

صبح با سردرد شدیدی چشمهامو باز کردم و سرمو 

تكون دادم كه متوجه شدم سرم رو یه جای سفت بود 

به سقف اتاق خوابم خیره شدم و اتفاقهای دیروز و 

مرور کردم!...اخرین بار تو وان حمام بودم!...

با برخورد دست سهیل به صورتم وحشت زده ازش 

فاصله گرفتم که یكمرتبه زیر دلم درد گرفت و تیر

كشید كه اخ ریزی گفتم و سهیل سریع چشمهاشو 

باز کرد و با دیدن من سر جاش نشست وگفت: حالت 

خوبه؟

به صورتش زل زدم و یاد کار دیروزش افتادم كه من 

رو دو دستی تقدیم اون دکتربی شرف کرد!...اخمی 

کردم و رومو اونور کردم که متوجه بدن لختم شدم و 

درحالیكه هین بلندى مى كردم سریع ملحفه رو دورم 

پیچیدم!...بیشرف حتی وقتی بیهوش بودم هم بهم 

رحم نکرد... با یاداوری ترمیم دستم و بین پاهام 

گذاشتم که متوجه شورت و پدم شدم و نفسی از 

سر راحتی کشیدم!...

پس بهم دست نزده بود... با صداش بخودم اومدم!

__ بهت دست نزدم! چون الان دیگه پرده داری!دیروز 

تو وان بیهوش بودی تو اتاقت اوردم !...

و از تخت خارج شد و به سمت در رفت و جلوی 

در چند لحظه اى ایستاد و به سمتم برگشت و 

گفت: خودت خواستی کنارت بمونم!

با دلی شکسته پوزخندی زدم که گفت: فکر کردی 

کیانم شوهرت!...

و بعد این حرف از اتاق خارج شد!با شنیدن اسم کیان بغضم ترکید و شروع به گریه کردن کردم......


همیشه بعد از هر رابطه انگار تازه یادش میومد با 

هم چه کارهایی کردیم ، خجالت میکشید و تا یکی 

دو ساعت تو چشمهام نگاه نمیکرد و سعی میکرد

 خودشو ازم پنهان کنه که منم با بدجنسی تموم 

اونو کنارم نگه میداشتم تا شرمش رو ببینم و كیف 

كنم!...طبق معمول همیشه سرش رو بلند کردم و 

مجبورش کردم نگاهم کنه که اون هم لبخندی زد و 

طبق معمول همیشه چشمهاشو ازم دزدید و من از ته 

دلم خندیدم و گفتم: تا کی میخوای خجالت بکشی؟!

 من شوهرتم تو هم زنمی مال خودمی!....

سرش رو بالا گرفتم و گوشیمو از روی پا تختی 

برداشتم و بهش گفتم:نگام کن ببینم!....

با خنده گفت:وای نه کیان !...تو این وضع میخوای 

عکس بگیری؟!

__اره مگه چیه؟!...میخوام هی چشمت بهش بیفته تا 

خجالت نکشی !....

و بعد با کلی ورجه ورجه کردن دنیا بلاخره اون عکس 

رو گرفتم!...

آهى كشیدم ودستم رو به سمت عکس دراز کردم و 

برش داشتم و قاب رو رو به روی صورتم قرار دادم و 

گفتم: دلم برات تنگ شده خانمم

درحالی که قاب رو روی قلبم میذاشتم چشمهامو 

بستم و بى اختیار اشك ریختم.......
.
.
.
سهیل

وارد عمارت شدم!...ساعت از دوازده شب گذشته بود!

 از تاریکی اتاق تانیا فهمیدم همه خوابیدند !به سمت 

طبقه ى بالا رفتم و وارد اتاقم شدم!...

با دیدن تخت خالی به سمت اتاق گلاره دویدم که 

دیدم اتاقش هم خالیه و تختش مرتب !....

وحشت زده به اتاقم برگشتم و چراغو روشن کردم که 

چشمم به لکه های خون روی زمین افتاد!...

 یعنى چه اتفاقی افتاده ؟! رد خون رو گرفتم كه به 

سمت حمام میرفت و من هم به سمت حمام رفتم و 

درومحکم بازکردم و با دیدن دنیا داخل وان پر از 

خون نمیدونم چرا قلبم برای یک لحظه از حرکت 

ایستاد!....

به خودم اومدم و به سمتش رفتم و نبضش رو گرفتم 

خدا رو شکر نبضش میزد!... 

از تو وان درش اوردم و دوش رو باز کردم!فکر کردم 

خودکشی کرده اما متوجه شدم خونریزى اش از جای 

عملشه! پس اونو زیر دوش نگه داشتم که محکم بغلم

کرد و با نفس های گرمش زیر گلوم حال خرابم و 

خراب تر کرد !...

محکم بغلش کردم و زیر دوش ایستادم تا حسابی تمیز

بشه؛اما زیر گلوم لب زد: سردمه...گرمم کن!...

و تند شروع به نفس کشیدن کرد و لرزه ای به بدنش 

وارد شد!...خودمم حسابی خیس شده بودم !

دوش رو بستم و اونو به سمت اتاق بردم وروی کاناپه

 درازش کردم!... لباس زیرش رو از تنش خارج کردم و 

با حوله بدنش رو خشک کردم و به سمت اتاقش رفتم !

شورت و پدی برداشتم و به اتاق برگشتم وبعد از 

گذاشتن پد روی شورت اونو تنش کردم و باز بغلش 

کردم و به سمت تخت رفتم که دیدم تخت رو هم به 

گند کشیده و لرزش بدنش هم بیشتر شده بود !

سریع به سمت اتاقش رفتم اونو روی تخت گذاشتم 

و خواستم پتو رو روش بکشم که دستمو گرفت و 

گفت: گرمم کن کیان!...

از شنیدن اسم کیان خوشم نیومد!...منو به جای 

شوهرش اشتباه گرفته بود؟!... خواستم دستش رو 

پس بزنم که صورت سرخ از تبش مانعم شد!... 

لباسهامو از تنم بیرون اوردم چون حسابی خیس 

شده بودم!

با لباس زیرم به تخت برگشتم و تن لخت وگرمش 

رو بغل کردم و پتو رو روی خودمون کشیدم و اون هم خودشو بیشتر بهم چسبوند!....


حسابی از کارهاش کلافه شده بودم!... تب داشت و 

هذیون مى گفت و تو حال خودش نبود!...از اینکه 

اینجور بمن تمایل نشون میداد لذت میبردم با اینکه 

میدونستم بهوش بیاد باز از من متنفر میشه !...

به سمتش چرخیدم و بغلش کردم و اون هم تو عالم 

هذیون سرش رو تو بغلم پنهون کرد!...

لرزشش کمتر شده بود و حالا حسگرهاى من فعال!

هوس کردم باز تن و بدنش رو مال خودم کنم که یاد 

عمل امروز صبح افتادم.

به اندازه کافی حالش بد بود؛ من نباید حالش رو 

بدتر میکردم. موهای مرطوبش رو از روی صورتش 

کنار زدم و بهش نگاه کردم و اونو با مادرم مقایسه 

کردم. مادرم اون همه محبت شوهرش رو نادیده 

گرفت و با پدرم همراه شد!...پدر که چه عرض کنم 

یه تاجر پیر که فقط به فکر زیر شکمش بود و بعداز

حامله کردن عایشه یه پولی کف دستش گذاشت و 

اونو تو این کشور غریب ول کرد و به ایران برگشت، 

عایشه هم اول تن به خودفروشی داد و بعد خودش

تاجر فروش دخترای وطنش به پولدارای عرب و ترک و 

چشم بادومی شد!اما گلاره با این همه اتفاق هنوزم 

که هنوزه داره مقاومت میکنه... با گذاشته شدن دست 

داغش روی سینه ام از فکر بیرون اومدم  و دستم و 

روی دستش گذاشتم و کلافه نفس کشیدم !..

این کارهاش و ادا و اطوارهاش بیقرارم میکرد و 

براى اولین بار تو عمرم انسان وار رفتار كردم و نمی 

خواستم تو این وضع حالش رو بدتر کنم پس دستش رو 

با دستم محکم گرفتم و سعی کردم بخوابم!....
.
.
.
دنیا

صبح با سردرد شدیدی چشمهامو باز کردم و سرمو 

تكون دادم كه متوجه شدم سرم رو یه جای سفت بود 

به سقف اتاق خوابم خیره شدم و اتفاقهای دیروز و 

مرور کردم!...اخرین بار تو وان حمام بودم!...

با برخورد دست سهیل به صورتم وحشت زده ازش 

فاصله گرفتم که یكمرتبه زیر دلم درد گرفت و تیر

كشید كه اخ ریزی گفتم و سهیل سریع چشمهاشو 

باز کرد و با دیدن من سر جاش نشست وگفت: حالت 

خوبه؟

به صورتش زل زدم و یاد کار دیروزش افتادم كه من 

رو دو دستی تقدیم اون دکتربی شرف کرد!...اخمی 

کردم و رومو اونور کردم که متوجه بدن لختم شدم و 

درحالیكه هین بلندى مى كردم سریع ملحفه رو دورم 

پیچیدم!...بیشرف حتی وقتی بیهوش بودم هم بهم 

رحم نکرد... با یاداوری ترمیم دستم و بین پاهام 

گذاشتم که متوجه شورت و پدم شدم و نفسی از 

سر راحتی کشیدم!...

پس بهم دست نزده بود... با صداش بخودم اومدم!

__ بهت دست نزدم! چون الان دیگه پرده داری!دیروز 

تو وان بیهوش بودی تو اتاقت اوردم !...

و از تخت خارج شد و به سمت در رفت و جلوی 

در چند لحظه اى ایستاد و به سمتم برگشت و 

گفت: خودت خواستی کنارت بمونم!

با دلی شکسته پوزخندی زدم که گفت: فکر کردی 

کیانم شوهرت!...

و بعد این حرف از اتاق خارج شد!با شنیدن اسم کیان بغضم ترکید و شروع به گریه کردن کردم......


دلم برای کیانازمم تنگ شده بود!...حساب روزها از 

‌‎دستم پریده بود!خدایا تا کی قراره ازشون دور بمونم؟! 

با بی حالی به سمت کمد رفتم!... بهتر بود لباس تنم 

کنم!...این سهیل باز میاد تو اتاقم!به خودم قول دادم 

باهاش حتی یه کلمه هم حرف نزنم!....

لباس هایم رو تنم کردم و به سمت بالکن رفتم!...خیلی 

گرسنه ام بود، اما دلم نمیخواست باهاش رو به روشم!

گوشه بالکن نشستم و به باغ بزرگ عمارت نگاه کردم 

که کسی به در چند تقه زد !....

فهمیدم تانیاست !...

‌‎__ بیا داخل!

‌‎وارد اتاق شد و گفت:سلام خانوم !....آقا فرمودند

كه تشریف بیارین صبحانه!...

‌‎__ الان میام

‌‎از جا بلند شدم و به سمت اشپزخانه رفتم كه صداى 

سهیل رو شنیدم!
.
.
.
سهیل

‌‎رو به تانیاکردم وگفتم:برو صداش کن بیاد صبحانه

 بخوره!...

‌‎__ چشم

‌‎درحال لقمه  گرفتن بودم ک عایشه زنگ زد!بر خلاف 

میلم مجبور شدم جواب بدم: بله؟!

بدون هیچ سلام و علیكى گفت:قرار بود دیروز بیاریش!

‌‎__حالش خوب نیست!...دیروز بعد عمل خونریزی کرد!

‌‎__سهیل تو چت شده ؟!...اون چه فرقی با بقیه داره؟!

‌‎__ با بقیه هیچ فرقی نداره !...فقط چون حالش خوب 

نبود نیاوردمش!...

‌‎__به کی داری دروغ میگی؟!...تو بخاطرش زدی 

‌‎کیوان رو ناقص کردی !....بعد میگی فرقی با بقیه 

‌‎نداره؟!

‌‎__ هه...اومده پیشت چوغولی کرده ؟!....اوخی!...

‌‎__قیافه اش رو داغون کردی!

‌‎__حقشه تا به دخترایى که میبرم برای ترمیم دست 

درازی نکنه!...

‌‎__ به تو چه که دست درازی میکنه ؟!...اون کارش 

‌‎عالیه!...هیچ دکتر مثل اون تمیزکارش رو بلد نیست!

‌‎__ من دیگه کسی رو برای ترمیم پیشش نمیفرستم 

خواستی دختری رو پیشش بفرستی من نمیبرم!...

خودت باید ببری!...

‌‎__ دختره رو تا یک ساعت دیگه بیار!

‌‎__فعلا نمیارم!....حالش خوب شد میارم!

‌‎__تو عقلت رو از دست دادی ؟!باید رقص یاد بگیره 

‌‎و هزار تا کار دیگه نکنه میخوای عین ببوگلابی اونو

‌‎بفرستم پیش شیخ عدنان؟!

‌‎__رقص؟!!!!!...عمرا جلوی کسی برقصه چه برسه 

‌‎بخواد یاد بگیره!...

و هر هر خندیدم!

‌‎__ تو نگران اون نباش بدتر از اونو رام کردم!

‌‎__حالش خوب شد میارمش!

‌‎__سهیل...

‌‎منتظر شنیدن ادامه حرفش نشدم و تماس رو قطع 

‌‎کردم. سرمو که بلند کردم متوجه حضورگلاره شدم 

یعنی همه حرفام رو شنیده بود؟! ظاهرم و حفظ کردم و گفتم : بشین صبحانه ات رو بخور باید بریم!.....

دنیا

وقتی حرفهاى سهیل رو با عایشه شنیدم کمی دلم 

خنک شد که کیوان حسابی کتک خورده و از سهیل 

به خاطر طرفدارى اش ممنون شدم!...

رو به روش نشستم و بی سر و صدا شروع به خوردن 

صبحانه کردم !...اتفاقا خیلی گرسنه ام بود واحساس 

ضعف میکردم و با قرار گرفتن ظرف پنیر و گردو جلوم 

سرم رو بلند کردم که نگاهم به سهیل افتاد كه با 

لبخندی که سعی درپنهان کردنش داشت، گفت: 

بخور!...معلومه خیلی گرسنه ای!...

میخواستم ظرف رو ازش نگیرم!... اما واقعا گرسنه 

بودم !...پس بدون اینکه باهاش حرف بزنم ظرف رو 

ازش گرفتم و باز مشغول شدم!سنگینی نگاه سهیل 

رو تمام مدتی که صبحانه میخوردم روی خودم حس 

میکردم اما تصمیم گرفتم بهش توجه نکنم !....

اونم مثل اینکه از بی توجهی من حرصش گرفت، از 

جاش بلند شد و گفت:خودتو اماده کن!عصر به عمارت 

عایشه مى ریم!...

با شنیدن اسم عایشه اشتهام کور شد و با غم سرم 

رو پایین انداختم. 

بعد از بیرون رفتن سهیل از جام بلند شدم و به سمت 

بالا رفتم!... عصبی شروع به قدم زدن کردم!... از 

طرفى دلم نمیخواست به اون عمارت برم و فروخته 

بشم از طرفی هم نمیتونستم به سهیل التماس کنم 

که منواینجا نگه داره؛ چون نگه داشتنم اینجا مساوی 

با هر شب رابطه داشتن من با اون بود!...کم کم 

اشکهام هم سرو کله شون پیدا شد وکل صورتم از 

اشکهام خیس شد!....

نمیدونم چقدر با خودم بكن نكن كردم كه تانیا وارد

 اتاق شد و گفت:اقا منتظرن

الان میام!...

بی حال شال بلند و مانتو عبایی رو که سهیل عصرى

برام فرستاده بود؛به سرم کردم و از اتاق خارج شدم!

هنوز کمی درد داشتم اما نه به حدی که نتونم راه برم 

دیگه نا امید شده بودم و خودمو به دست سرنوشت 

سپردم كه سهیل با دیدنم پوزخندی زد و گفت: خوشکل 

و سرحال شدی!... 

طبق قولی که بخودم داده بودم سعی کردم باهاش حرف 

نزنم كه به سمتم اومد و كفرى از لابلاى دندونهاى 

كلید شده گفت:زبونتو موش خورده؟!

ازش چشم برداشتم و به در سالن نگاه کردم كه 

دستم رو محکم فشار داد و من از درد چشمهامو 

بستم و اون هم منو محکم پشت سرش کشید!...

 پس لج کردی ونمیخوای باهام حرف بزنی؟

زیرلب غر میزد و من و یاد بچه كوچولوها می انداخت!

 در ماشین وو باز کرد و محکم  تو ماشین پرتم كرد و 

خودش سوار ماشین شد!...از رفتارش ناراحت كه هیچ

كلى خوشحال شدم!...این همه اون حرصم داد كمى 

هم من!...مگه چی میشه؟!... وسطهای راه بودیم که 

تلفنش زنگ خورد:بله

 اومدیم!... تو راهیم!...

 شیخ عدنان اونو با اون حالت دید و پسندید!... 

میترسی الان نپسنده؟! باشه نزدیکم!....







نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر