قادر رنجبر نظرات جمعه 9 شهریور 1397 ، 11:04 ق.ظ
از حرفهاش تموم جون و تنم یخ زد!...پس همه چی 

حقیقت داشت؟!....من فروخته میشدم ب شیخی که 

اسمش برام کابوس جدیدی شده بود...

زیر چشمی منو زیر نظر داشت و اینو کاملا حس 

مى كردم و فهمیده بودم، ولی نمیتونستم ازش خواهش 

کنم منو پیش خودش نگه داره! چون اونم فقط بفکر 

رفع نیازش بود... موبایلش رو باز برداشت و بعد

از کمی ور رفتن باهاش اونو به سمتم گرفت و گفت: 

نگاکن!...یکی از مهمونی های خصوصی شیخ عدنان

گوشی رو که روی پاهام پرت کرده بود، برداشتم! 

صدای رقص و ساز و اهنگ با هم قاطی شده بود!

 مرد هیکلی و چهار شونه ای رو تو فیلم با لباس 

عربی دیدم كه چند تا زن جلوش زانو زده بودند با 

لباس هایی که فقط چند تا بند بودند و اون شلاقی 

تو دستش بود و به بدن زنها میزد!...

مردم اطرافش هم با لذت نگاهش میکردند!...انقدر

محکم میزد که انگار منم درد رو حس مى کردم!...

به سمت یکی از دخترها رفت و موهاشو کشید که 

سهیل گوشی رو از دستم کشید و با اخم گفت: 

اشکهات رو پاک کن!...

متوجه نشدم کی اشكهام بارید و صورتم سرخ شد!

بدون پاک کردن اشکهام نگاهش کردم و گفتم:میخوای 

واقعا منو به این بدی؟!

 دارم میفروشمت !...فروختن با دادن خیلی فرق

 داره!...

 اینکارو با من نکن!...

__ دو تا راه داری!... قبلا هم بهت گفتم یا بمونی و 

پیش من و هر روز و هر شب راضی نگهم داری و 

 اون هم با اراده ى خودت یا اینکه بری پیش شیخ 

عدنان كه این کارهاش کمترین تفریحش بودند!....

 یه ادم روانیه كه از وقتی زنش بهش خیانت کرده 

کارش شده عذاب دادن زنها و اگه از زنی خوشش 

بیاد تا زیر دستاش جون نده ولش نمیکنه!....

به خیانون نگاه کردم و از ته قلبم خدا رو صدا کردم!

نه میتونستم بمونم نه میتونستم برم!...حدود ده دقیقه

 بعد جلوی اون عمارت بزرگ و منفور نگه داشت ... 

یعنی چند تا دختر اینجا بدبخت شدند؟!.چند تاشون 

مثل من برخلاف میلشون اومدند؟!....

 با کشیده شدن دستم توسط سهیل از ماشین پیاده 

شدم !...

اخم وحشتناکی روی صورت سهیل بود!...حالا كه 

فكرش رو میكردم یه جورایی اون برام بهتر از دکتر 

کیوان و این شیخ سگ پیر بنظر رسید !...

لااقل اون منو فقط برای خودش میخواست!... 

وارد سالن شدیم!... به محض ورودمون عایشه که 

پیراهن حریر سبز رنگی تنش بود لبخندی از سر 

رضایت زد و سر جاش جابجا شد!...

 سنگینی نگاه کسی رو حس کردم و همون مرد رو 

دیدم!...شیخ عدنان !....همون مردی که قرار بود بهش فروخته بشم!......


چقدر حس بدی بود كه مثل یه کالا فروخته بشی !...

قدمی به عقب رفتم که سهیل بازومو گرفت و در كمال

قساوت در میان نگاه نالان و ملتمس من، منو به سمت 

عایشه هولم داد و عایشه هم از جاش بلند شد و به 

سمتم اومد و در حالیكه زیر بازومو مى گرفت اروم 

زیر گوشم گفت:حرف اضافه بزنی میدم سگهای 

عمارت جرت بدن!...

با وحشت بهش نگاه کردم! دستم رو کشید و منو به 

سمت شیخ برد و شیخ هم با دیدنم چشمهاش برقى 

زدو در حالیكه  لبخند می زد و گفت: مرحبا.... مرحبا

سبحان الله برای این جمال!...

 عایشه قهقهه ى مزخرفی زد و گفت: جمالش خیره 

کننده است شیخ!

 دختر اریایی!!!....

عایشه منو کنار شیخ نشوند و به سر جاش برگشت 

ونشست و شیخ کاملا به سمتم چرخید وبا چشمهاش  

به انالیز کردنم پرداخت !...

سرم رو بلند کردم و با سهیل که صورتش از عصبانیت 

سرخ شده بود چشم تو چشم شدم !...

شیخ دست و پا شکسته فارسی حرف میزد!...اشک 

از گوشه ى چشمم جاری شد و همونطورى كه سرمو

پایین مى انداختم دیدم که سهیل دستش رو مشت 

کرد!...شیخ نزدیک تر شد و با لحن خاص خودش 

گفت: بوی ترس میدی، من عاشق این بو هستم!

وحشت زده نگاهش کردم!...چشمهای سبز و صورت 

سبزه اش و ریش پر پشت سیاهش ازش مرد جذاب و

وحشتناکی ساخته بود!...

 عایشه از جا بلند شد و به سمت سهیل رفت و دستش 

روگرفت و كاملا معلوم بود به زور اونو از سالن خارج 

کرد!...دلم میخواست نمیرفت!... 

لعنتى با اینكه یكى از اینها بود اما بودنش بهم حس 

امنیت میداد!... با حس گرمی دست شیخ روی پام از 

جام پریدم که منو محکم کشید و من تقریبا تو بغلش 

افتادم و زیر گوشم زمزمه كرد و گفت: اوووف نمیدونی 

چند وقته منتظرم بیارنت تا از نزدیک ببینمت، ولی اون 

سهیل پدر سگ بدجور داشت باهات حال میکرد و 

 راضی نمیشد بیارتت!...

نمیدونم چرا وقتی عایشه بود دست وپا شکسته حرف 

میزد؛ اما الان خیلی روان حرف میزد!...چون نگاه 

متعجب من رو دید، لبهاشو به گوشم چسبوند و گفت: 

تعجب کردی از حرفام؟!

فقط تونستم بگم: ولم کن!

منو محکم تر گرفت و گفت: کجا ولت کنم ؟!...بعد این 

همه انتظار تازه پیدات کردم!...

شالم و از سرم  دراورد و موهامو با دستهاش نوازش 

كرد و گفت:موی بلند دوست دارم!...

و بعد با دستهاش اسیرم کرد و شروع به بو کردن 

بدنم کرد!...حالم داشت بهم میخورد!...ناخواسته

 جیغى کشیدم و سعی کردم از میون دستهاش فرار 

کنم که منو محکم گرفت و با حرص گفت: گربه های 

وحشی رو دوس دارم!...نمیدونی چه لذتی داره اهلی 

کردنتون!...

شروع به تقلا کردم که سیلی محکمی به صورتم زد!

مزه بد خون رو تو دهنم حس کردم كه با زبونش خون 

کنار لبم رو لیسید و با تموم لذت مزه کرد و اهی از 

سر شهوت کشید و گفت: حسابی با هم سرگرم میشیم! 

نمیدونم چطور شد که یك مرتبه به ذهنم رسید تا 

مردونگی اش رو هدف بگیرم و زانومو خم كرد و با 

تموم قدرتى كه داشتم محکم به بین پاش زدم که 

نعره ی بلندی کشید و منو رها کرد و من هم از فرصت 

استفاده كردم و به سمت در دویدم و اون به دنبالم اومد 

دستم تازه داشت دستگیره رو لمس میکرد که از پشت 

سر موهام رو کشید و من هم با همه ى توانم جیغ 

کشیدم !...سهیل و عایشه سراسیمه وارد سالن 

شدند.

 من روی زمین افتاده بودم و شیخ پاشو روی سرم 

گذاشته بود كه سهیل با دیدن این حالتم به سمتمون 

اومد اما عایشه میون راه دستش روکشید !...

اون هم همونطور كه به من خیره شده بود،دست عایشه 

رو پس زد و به سمت شیخ اومد و اونو هول داد و شیخ 

اخمی کرد و گفت: من اونو خریدم!...

 ملک منه !...برای خریدش باید با من معامله کنی 

نه عایشه !..حالا هم برو کنار!...

شیخ شروع به عربی حرف زدن كرد!.. لحنش تهدید 

امیز بود!...پاشو از روى سرم برداشت که اخی از سر 

درد گفتم و سهیل خم شد و بازوم رو گرفت و منو از 

روی زمین بلند کرد!...عایشه دنبالمون از سالن خارج 

شد و گفت:دیونه شدی سهیل ول کن این هرزه رو....

 تو دخالت نکن!...من اونو نمیفروشم!

خریت نکن !...عدنان ادم درستی نیست خودتو 

بخاطر این هرزه به خطر ننداز!...

سهیل پوزخندی زد و منو سوار ماشین کرد.عایشه 

با چشمهای به خون نشسته به من خیره شد و برام 

خط و نشون کشید.ماشین و دور زد و رو به سهیل کرد: 

هرچی بخوای بهت میدم اما اینبارو لج نکن!

تو نگران من نیستی مثل همیشه نگران منفعت 

خودتی!...اما اینبار فکرشم نکن!...

ماشین رو به حرکت در اورد و سریع از اونجا دور 

شد!...وقتی از عمارت خارج شد هق هقم بلندتر 

شد که عصبی روی فرمون مشتی زد و گفت : 

__بس کن!...گریه نکن!خودت خواستی بهش فروخته 

بشی پس الان این زر زر کردنت واسه چیه؟!

توان حرف زدن نداشتم هق هقم بلند و بلندتر مىشد !

کارهام دست خودم نبود!...خودمو روی صندلی مچاله کردم و شروع به گریه کردم!


سهیل ماشین رو نگه داشت و منو تو بغلش کشید !...

نمیدونم چرا اما یه حس ارامشی بهم منتقل شد و برای 

اولین بار من هم محكم بغلش کردم و بلند بلند شروع به 

گریه کردم! 

اون هم دستش رو نوازش وار روی  کمرم میکشید و 

سعی داشت ارومم کنه !...

فشار عصبی زیادی روم اومده بود!...اما اون انقدر

 نوازشم کرد که نفهمیدم چطور چشمهام گرم شد و 

همونجا تو بغلش خوابم برد!...خوابم بود یا بیهوش 

شدم؟!....
.
.
.
سهیل

بد سر در گم شده بودم!...از یه طرف گریه های دنیا،

از یه طرف تهدید شیخ و از یه طرف حرفهای مادرم !...

مطمئنم شیخ سعی میکرد تا اونو ازم بگیره !...من روى

انتخابش دست گذاشتن بودم!...تو این چند وقته خودش

رو به آب و آتیش زده بود تا زودتر به مراد دلش 

برسه!...اما من امشب كاخ ارزوهاشو روى سرش 

خراب كرده بودم!...

موندنمون تو دبی اصلا به صلاحمون نبود! باید 

 به یه کشور دیگه میرفتیم .... نباید بذارم اونو ازم 

جدا کنند!... اگه گلاره به دست شیخ بیفته یه هفته هم 

نمیتونه دوام بیاره!...ترکیه فکر خوبی بود!... البته الان 

نمیشه به ترکیه هم بریم!....باید بذارم چند روز بگذره!

بدون اینکه از خودم جداش کنم ماشین رو روشن کردم

 و به سمت عمارت رفتم !...

باید نگهبانهای بیشتری میاوردم !جون گلاره در خطره!

بعد رسیدن به عمارت برخلاف میلم اروم صداش زدم: 

 گلاره؟!....

 بیدارشو رسیدیم

وحشت زده از بغلم بیرون اومد و گفت: کجا... منو 

کجاا اوردی؟!

بیچاره!...هنوز تو شوک کارهای شیخ بود!...اروم 

بغلش کردم و اون هم براى دومین بار تو امشب بدون

هیچ واكنشى تو بغلم جاى گرفت و من در حالیكه غرق

لذت بودم ،گفتم: نترس پیش من جات امنه!... اوردمت 

عمارت خودم!

گنگ به اطرافش نگاه کرد وبعد چشم تو چشمم گذاشت 

و گفت:نمیخوام برم پیش شیخ !...بذار تو خونه ات 

بمونم!... تورو خدا سهیل!... من ازش میترسم !...

کتک های تو رو میتونم تحمل کنم اما اونو نه....

__ موندن پیش من عواقب دیگه ای داره که تو اونها رو نمیخوای!... پیاده شو برو داخل!....


کیان

با صدای مامان چشمهامو باز کردم!...

 پاشو پسر دیر وقته!...

مامان خسته ام چیکارم داری؟!

الان میرسند!

اخمی کردم و گفتم: هزار بار گفتم دعوتشون کردی 

من نمیام!.،.

 زشته کیان ابروی من و جلوشون نبر!... بس کن 

انقدر لجباز نباش!....دیدی که تو این یک ماه هیچ 

خبری از دنیا نشد!...خودتم میدونی دیگه بر نمیگرده، 

ایناز دختر خوبیه !...پاشو اماده شو

 هه... حتما!...اینم مثل نازی خوبه و خانومه!..

 نه این یکی خیلی خانمه!... تو پاشو بیا ببینش 

نظرت عوض میشه!..

مامان اسم دنیا هنوز تو شناسنامه منه و هیچ وقت

هم خط نمیخوره

 تا سه ماه دیگه اگه ازش خبری بهت نرسه عقدتون 

چه بخوای چه نخوای باطله اقا!...

مامان چه باطل بشه چه نشه !...من نه ازدواج 

میکنم و نه اسم دنیا رو از شناسنامه امم خط میزنم

باشه هر کار دوس داری بکن اما الان بلند شو !

باید اماده بشی مهمون داریم!...

باشه شما بفرمایید بیرون

بعد از بیرون رفتن مامان بی حوصله سرجام نشستم، 

چشمم به عکس دنیا خورد !....

تو عكس از ته قلبش خندیده بود!....با بغض به عکسش 

نگاه کردم و گفتم: هیچ وقت کسی جای تو رو نمیگیره 

ناامید نمیشم و بازهم دنبالت میگردم !....

عکس رو بوسیدم و سر جاش گذاشتم و به سمت حمام 

رفتم و بعد از یه دوش مفصل از حمام بیرون اومدم!...

 لباس ساده و راحتی پوشیدم و به سالن رفتم!...

 مامانم گرم صحبت با مهمونهاش بود !...با پایین 

اومدن من از پله ها همه به سمتم برگشتند و مادرم 

اخمی کرد و گفت: ببخشید کیان مثل اینکه یادش رفته 

مهمان داریم با لباس راحتی اومده !... 

درحالی که اروم سلامی کردم سر جام نشستم و 

گفتم: نه یادم رفته مادرجان فقط دلیلی ندیدم از 

این رسمی تر بپوشم!...

مرد مسن که کنار خانمش نشسته بود، لبخندی زد و 

با لحن کاملا متینی گفت: کار درستی کردی پسرم، 

من جمالی هستم این بانو هم خانمم محتاج هستن !

ایشونم دختر نازم ایناز جان!...تنها میوه ى عشق 

زندگی منو محتاج بانو !...

کمی از رفتار مودبانه اش خجالت کشیدم و سر 

جایم جابجا شدم و گفتم: خوشبختم!... منم کیان 

هستم!...

مادر مجلس رو به دست گرفت و باز مشغول صحبت 

شدند و من ترجیح دادم تو بحث شون شرکت نکنم!

سنگینی نگاه اون دختر رو روی خودم حس میکردم 

و سرم رو بلند کردم و غافلگیرش کردم اما برخلاف 

تصورم روشو اونور نکرد و خیره نگاهم کرد و 

لبخندی زد!...

چشمهاش منو یاد دنیا مى انداخت !شبیه چشمهای

 دنیا بود!...همون فرم !...همون اندازه !....همون 

رنگ !...نمیتونستم ازش چشم بردارم !...هنوز لبخند 

رو لبهاش بود!...با شیطنت چشمکی زد که بخودم 

اومدم و رومو اونور کردم !...

دستپاچه از جا بلند شدم و گفتم: ببخشید یه تماس 

بگیرم میام !...

سریع از سالن خارج شدم و به سمت تاب کنار 

استخر رفتم و روی تاب نشستم و شماره فاطمه 

خانم رو گرفتم !...

سریع جواب داد البته اون نه هومن!....

سلام بر داماد بداخلاق

تو اونجا چیکار میکنی؟؟؟

اومدم دیدن مامانمم و دختر خواهرم مشکلی 

داری؟؟؟

کیاناز چطوره؟؟؟

خوبه پدر سوخته بیا ببین چه کارایی میکنه!پاشو 

بیا!...

نمیشه بعد شام میام مهمون داریم!..

اوه اوه مهمون!...حالا کی هست؟!

مادرم و که میشناسی از وقتی پرونده جستجوى 

دنیا بسته شده دوره افتاده دنبال زن میگیرده!...

جان خودت بگو یکی هم واسه من پیدا کنه!

گمشو 

اع!...داماد هم انقدر بی ادب و بیتربیت نوبره!

ب مامان سلام برسون دخترمم اذیت نکن بای 

برو بابا گودزیلا

خندیدم و تماس رو قطع کردم که کسی روی تاب 

کنارم نشست!...

به سمتش برگشتم که اینازو دیدم !...سوالی نگاهش

 کردم که گفت:مزاحم شدم؟!...

چیزی نگفتم که ادامه داد: من نیومدم که خودمو 

بهت بندازم!...

 از لحن صریحش تعجب کردم و با تعجب به سمتش 

برگشتم که خندید و گفت: ولی واقعا ازت خوشم 

اومد!...برخلاف همه هنوز امیدواری زنت رو پیدا 

میکنی!...

پیداش میکنم و برش میگردونم تو این خونه و 

خانمی میکنه

 بهش حسودیم شد که تو رو داره!

لبخندی زدم و گفتم: حسودیت نشه همیشه یه 

اتفاقی میوفتاد که ما رو از هم جدا میکرد

 پیدا میشه !،.مطمئن باش خدا بخاطر این عشق 

پاک باز شما رو بهم میرسونه

انگار این جمله اش منو هم امیدوار كرد: واقعا اینجور فکر میکنی؟!
 اوهوم
اوهوم گفتنش منو یاد دنیا انداخت، واقعا دختر خوب وفهمیده ای بود!... به سمتش برگشتم و گفتم: بخاطر برخورد اولم معذرت میخوام!...

مهم نیست !...موافقی بریم پیش دخترت!... با این لباسای راحتی که نمیشه برم بیرون!

چرا نمیشه!...نکنه مثل مادرت عاشق تجملاتی؟!نه گفتم شاید تو خوشت نیاد!..
__من مشکلی ندارم ماشینم دم دره با اون بریم مشتاقم دخترت و ببینم!...

لبخندی زدم و دلم خواست باهاش به دیدن کیاناز برم


دنیا

تو این چند وقت سهیل خیلی اروم شده بود و نمیدونم 

چرا و چى شده بود كه اصلا از من تقاضای رابطه 

نمیکرد!...

مدام بیرون از خونه وقت میگذروند و کمتر جلوی من 

افتابی میشد!...

 بعضی از شبها اخر شب میومد و به همراه خودش 

چند تا دختر میاورد و تا صبح وقتش رو با اونها

 می گذروند!...

براى من كه نبایست مهم مى بود!...تنها چیزی که 

الان تو این مرحله از زمان برام مهم بود دور بودنش از 

من بود كه جفتمون سعى مى كردیم مراعات كنیم!...

خبری از تهدید شیخ عدنان و عایشه هم نبود و این 

ارامش منو بیشتر میکرد !...

تنها چیزی که عذابم میداد دور بودن از خانواده ام 

بود!...كاشكى فقط یه بار دیگه مى تونستم اونهارو

 ببینم!

نمیدونم چرا و چى شده كه از دیروز خبری از سهیل 

نبود و این کمی نگرانم میکرد!...

همیشه تا شب بر میگشت اما از دیروز ناپدید شده 

بود و حتى شب هم به خونه نیومده بود!...

به ساعت نگاه کردم !...ده شب بود!... کلافه به سمت 

اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم 

بخوابم!تازه چشمهام گرم شده بود که در اتاقم محکم

 باز شد. 

به خیال اینكه سهیله و باز مست كرده وحشت زده از 

جا پریدم؛اما با دیدن دو مرد سیاه پوش جیغ بلندی 

کشیدم که دوون دوون به سمتم اومدند و منو از تخت 

بلند کردند.

 شروع به تقلا کردم ولی زورم بهشون نمیرسید و یکی 

از مردها منو روی دوشش انداخت و از پله ها پایین 

رفت!...

از ته قلبم جیغ میکشیدم كه تانیا رو دیدم كه وحشت 

زده به سمتمون اومد و مرد دوم مشت محکمی به سرش 

زد و اون همون جا از حال رفت!...

 با تمام قدرتم به سرو بدنش میزدم اما اثری نداشت 

و منو سوار ون مشکی رنگی کردند که ترسم رو دو 

چندان كردند!...

خواستم از ون پیاده شم که مرد سیلی محکمی بهم 

زد!...

تقلاکردن فایده نداشت سر جام نشستم و شروع به 

گریه کردم.

ماشین حرکت کرد و باز من تو دردسر تازه ای افتادم 

بعد نیم ساعت به عمارت اشنایی رسیدیم و با دیدن 

عمارت عایشه داغ دلم تازه شد!

از اینکه بخواد منو به شیخ عدنان بده گریه ام گرفت !

منو به زور از ماشین پیاده کردند و به داخل سالن 

هدایت کردند.

مثل همیشه با یه لباس بلند حریر روی صندلی 

سلطنتی اش نشسته بود كه یکی از مردها منو به 

نزدیکش برد و مجبورم کرد روی زمین جلوی پاش بشینم و زانو بزنم!......


با دیدنم پوزخندى روى لبهاش نشست و چشمهاش رو 

ریز كرد و کمی از مشروبش رو خورد و گفت: بالاخره 

بعد از یک ماه تونستم از غفلت سهیل استفاده کنم و 

بیارمت اینجا!

چی از جون من میخوای؟؟

هیچ زن یا دختری حق نداری بین من و سهیل 

قرار بگیره!

مگه من بین شما قرار گرفتم؟!

بعد از ترمیم چند بار با هم رابطه داشتین؟!

از این حرفش جلوی مردای سیاه پوش شرم كردم و 

سرم رو پایین انداختم که با دادی که کشید دستهامو 

روی گوشهام گذاشتم!

حاضرم قسم بخورم یه بارهم لمست نکرده و 

ترمیمت هنوز سالمه!

با چشمهای اشکی نگاهش کردم و گفتم: تو رو خدا

 ولم کن!...من کاری بهش ندارم!...چند بار هم ازش 

خواستم بذاره برم اما نذاشت!...

پوزخندی زد و گفت: میفرسمت یه جایی که حسابی

 از سهیل دور بشی!...

با وحشت نگاهش کردم و گفتم: منو نفرست پیش 

شیخ عدنان!... خواهش میکنم هر کاری بخوای برات 

انجام میدم!....

 شیخ عدنان؟!

بعد از بردن اسمش قهقهه ى زشتی سر داد و گفت: 

کلی ضرر کردم تا راضی اش کردم فراموشت کنه، تنها 

دلیلشم سهیل بود!

چشم ازم برداشت و گفت: فتانه!...فتانه!...

فتانه سریع از پله ها پایین اومد و به سمتمون اومد 

با دیدنش کمی اروم شدم!... اون حتما میتونست کمکم 

کنه!...

 اماده اش کن برای فرداشب با بقیه میره چین

 چین ؟!!...اونجا برای چی؟!..

 چند تا مشتری توپ اونجا دارم كه عاشق دخترای 

ایرانی چشم بادومى و پوست گندمی هستند! درست 

مثل تو!...

من نمیخوام فروخته بشم!...

نظرت اصلا مهم نیست!... بهتره فکر گریه و زاری 

و فرارو هم نکنی!...اصلا چون توزمینه کاری من 

هیچکس مثل سهیل دلش برات به رحم نمیاد مطمئن 

باش حسابی درد میکشی بخوای لج کنی!...

فتانه دستمو گرفت و منو بلند کرد. با گریه به عایشه 

نگاه کردم و گفتم: اینکارو با من نکن لعنتی !...انقدر

 عذابم نده!...

فتانه منو کشید و اروم زیر گوشم گفت: انقدر سر و

صدا نکن بیا بریم!....

منو به همون طبقه ای برد که اولین شب در یکی از 

اتاقهاش لباسامو عوض کردم و درو باز کرد و گفت: 

اروم باش برو بخواب. 

ملتمس نگاهش کردم و گفتم: فتانه خواهش میکنم 

کمکم کن!...

با فسوس بهم نگاه كرد:کاری از دست من برنمیاد 

به سهیل گفتم نیاد اینجا اما به حرف من گوش نداد!

سهیل کجاست؟!.... 

تو ویلای کنار دریاست !...از اینجا دوره! حسابی 

سرگرمش کردند!

تو رو خدا!!! خبرش کن یه جوری!...

دیونه شدی میخوای عایشه منو با تو یکی کنه؟!

زار زدم: من نمیخوام باز فروخته شم خواهش میکنم

کاری از دست من ساخته نیست!... بهتره بخوابی

 فکر فرارم نکن!...بیرون از این اتاق اتفاقات خوبی 

درانتظارت نیست !...

و از اتاق خارج شد و درو بست!...

 به سمت تخت رفتم و روی تخت دراز کشیدم و شروع به گریه کردم!...

تازه داشتم به ارامش میرسیدم،
اما............


سهیل

با سردرد شدیدی چشمهامو باز کردم!....

لعنتى!...لعنت به من!...باز دیشب حسابی مست کردم!

اما فكر و خیال اون دختر نمیزاره!...اگه مست نكنم 

تموم رگ و خونم اون دخترو میخوان و تك تك ابعاد 

وجودم اونو فریاد میزنند!....

اما من نباید شب رو بیرون از خونه میموندم!... دنیا 

شب رو تنهایى سر كرده و این خیلی خطرناكه!....

 سرجام تکونی خوردم كه با تكون خوردن من دو تا

 دختر فورى از كنارم بلند شدند و خودشونو كنار

كشیدند!....با تعجب به دو تا دختر لخت نگاه كردم 

 که دو طرفم روی تخت دراز كشیده بودند!...

كمى مكث كردم تا به یاد بیارم چه اتفاقى افتاده؟!

اوه!...به یاد دیشب افتادم !...من  با دخترهای عمارت 

عایشه چه كار كردم؟!....

تو ذهنم دوتا جرقه زد و كورسویى روشن شد!...صبر

کن ببینم!...چرا عایشه منو با این دخترا تنها گذاشت؟

از فکری که به ذهنم رسید وحشت زده از روی تخت 

جستى زدم و بلند شدم!...

باید همین الان به خونه میرفتم !....تلفن رو برداشتم و 

دیدم که لعنتى رو هم خاموش كردند!....

 سریع روشنش کردم و با روشن شدنش تموم تنم سر 

شد!...کلی تماس از دست رفته از عمارت و تانیا بود!...

مثل اعدامى كه محكوم به اعدامه و خودش با پاى خودش

پاى چوبه ى دار میره!...با اینكه می دونستم چى در 

انتظارمه اما باز شماره ى تانیا رو گرفتم که با صدایى

كه از ته چاه در میومد به محض برداشتن گوشى گفت:

اقا روم سیاه گلاره رو بردند!...

فریاد زدم: کیها؟؟؟

دو تا مرد سیاهپوش!...

اونهارو نشناختى؟! جلوشون رو نگرفتی؟!

اقا بیهوش شدم !...نتونستم گلاره رو بگیرم!...

گوشى رو بلند كردم تا به دیوار بكوبم اما با فكر اینكه 

اونطورى بدبختى هام بیشتر میشه،فریادى كشیدم كه

اون دوتا دختر هرزه از جلوى چشمهام ناپدید شدند!...

باید میفهمیدم دنیا کجاست!...نمیشد مستقیم پیش 

عایشه رفت!...اینطورى اون زن بیمار گلاره رو بیشتر 

ازم دور میکرد!...تنها راه چاره ام فتانه بود كه با تردید 

بهش زنگ زدم!... اون فقط میتونست کمکم کنه ... 

بعد از سه تا بوق كه انگار برام به قرنى طول كشید،

جواب داد: بله؟!

فتانه گلاره هنوز دبی یا اونو فرستادن؟!

مكثى كرد!...كاملا معلوم بود داره لاپوشونى مى كنه!...

 من اطلاعی ندارم!

الان وقت جارو جنجال نبود!...زار زدم: تو دیشب سعی 

کردی جلوم رو بگیری خواهش میکنم کمکم کن!...

 سهیل منو تو دردسر میندازى!..

 همراهم میبرمت تا از این زندگی لعنتی راحت  شى!

سریع خودتو برسون قراره بفرستنش بره!

کجا؟؟؟ کی؟؟

امشب به چین!....

دارم میام! 

 فقط زودتر!...

به ساعت نگاه کردم!...ساعت هشت صبح بود!... به دو 

سه تا از رفیق فابهام که پایه ى همه کارهام بودند زنگ 

زدم و ادرس عمارت عایشه رو دادم !...

خودم هم سوار ماشین شدم و به سمت عمارت پرواز

كردم!...

حدود ساعت نه بود که به عمارت رسیدم!... ماشین 

احمد رو کنار خیابون دیدم و به سمتش رفتم و به شیشه 

اش زدم !...طبق معمول سرگرم گوشی اش بود وبا دیدن 

من شیشه رو پاییین كشید و گفت: دیر کردی!...

راهم دور بود!...بقیه کجان؟!

 صالح و یعقوب سر خیابونن نگفتی اسلحه برای 

چی میخواستی؟!...

__بریم پیش بقیه تا بگم !....


احمداز ماشینش پیاده شد و با هم به سمت ماشین 

صالح رفتیم كه با دیدنمون لبخندی زد و سرى تكون داد!

فورى سوار ماشین شدیم و بچه ها با نگاه پرسشى به 

سمتم برگشتند و منتظر بودن حرف بزنم!

اون تو یه دختره!... باید بیارمش بیرون!...اگه دیر 

بجنبم برای همیشه اونو از دست میدم!...

 صالح خیلی ریلكس و آروم سیگارش رو روشن کرد 

و گفت: پس قضیه عشقیه ؟!

 شاید اون تو خیلی اتفاقها بیفته اگه نمیتونید بیاین 

و معذوریت دارین اصلا ناراحت نمیشم!....

 یعقوب در حالی که اسلحه ای رو به سمتم میگرفت، 

لبخندى جسورانه زد و گفت: بریم عشقتو بدزدیم!...

و با این حرفش هر چهار نفر خندیدم و بعد قرار دادن 

ماشین ها رو به روی عمارت به فتانه زنگ زدم و گفتم: 

گلاره رو اماده کن من رو بروی عمارتم!..

ما تو اتاقیم اما تو باید وارد عمارت بشی اخه عایشه 

هم اینجاست!...

میام!...

به همراه پسرها وارد عمارت شدم كه نگهبان با 

دیدنمون مشکوک نگاهم کرد و من مثل همیشه 

چشمکی بهش زدم !...

فورى متوجه شد در برابر سکوتش پول خوبی گیرش 

میاد!پس روشو اونور کرد و ما به سمت عمارت رفتیم!

به محض وارد شدن به سالن فتانه رو دیدم که طبقه دوم 

پشت یکی از ستون ها ایستاده!...

 رو به پسرها کردم و گفتم:میرم دختره رو پایین بیارم 

وبعد میریم!...

به محض بالا رفتن گلاره و فتانه رو دیدم كه انقدر گریه 

کرده بود كه چشمهاش رو به زور باز نگه داشته بود !

دلم میخواست بغلش کنم اما الان وقتش نبود!...دستش 

رو کشیدم و با خودم از پله ها پایین بردم!...

فتانه هم در حالی که کیف دستیش رو روی شونه اش 

میذاشت، همراه ما اومد!...

 به در سالن كه رسیدم صدای عایشه رو شنیدم.

ازاینکه کسی دورم بزنه متنفرم!...

به سمتش برگشتم که دیدم اسلحه به دست وسط

 سالن ایستاده و با پوزخندى به ما نگاه مى كنه!...

 گلاره فورى خودش رو پشتم پنهون كرد و به لباسم چنگ 

زد!...از اینكه بهم اعتماد كرده بود غرق لذت شدم!

نمیدونم چه خریتى بود كه با وجود اون همه معشوقه 

به همچین چیزهاى مسخره اى دل خوش می كنم!... 

پوزخندی زدم و گفتم:تو بازی رو شروع کردی

داری منو به این دختر خراب میفروشی؟!

مگه تو کی هستی جز کابوس شبانه ی من!...

با چشمهای اشکی و صدای لرزونی فریاد کشید: 

من مادرتم!...میفهمی ؟!...بخاطر تو کلی عذاب 

کشیدم پسره ى احمق !...

رو به صالح کردم و گفتم: گلاره رو  تو ماشین ببر تا 

بیام !...

كه با شلیک گلوله ى اسلحه ى عایشه همه به سمتش 

برگشتیم كه اون اسلحه رو به سمتمون گرفت و گفت: 

کسی بدون اجازه من از سالن خارج بشه خودم 

میکشمش!...

چشمهامو ریز كردم و گفتم:حرف حسابت چیه؟؟؟

اون دختر باید بره چین!...

من دوستش دارم!... نمیذارم ازم دورش کنی!

تو بقیه رو فراموش کردی اینم فراموش میکنی!

گلاره با بقیه فرق داره!

منو بخاطر این هرزه تنها نذار!

__بهترین کارو میخوام بکنم!... میخوام از این لجنزار 

خارج بشم و تنهات بذارم!...

وقتی دیدم اسلحه اش رو پایین اورده دست گلاره

رو گرفتم تا از سالن خارج بشیم که با صدای فریاد 

نه گفتن فتانه و جیغ عایشه به پشت سرمون برگشتیم! 

همزمان صدای دو تا گلوله تو سالن پیچید..........


عایشه با بدنی خونی کف سالن افتاده بود و فتانه در 

حالی که اسلحه به دست کنارم ایستاده بود،نفس نفس

زنون مثل اینكه خودش هم باورش نمى شد، گفت: من 

اونو کشتم!...میخواست بهت شلیک کنه!...

دست گلاره رو رها کردم وبه سمت عایشه دویدم و اونو 

درآغوش کشیدم !

هر چی بود، مادرم بود!...کسی که منو به دنیا اورده 

بود!...

طبق معمول با دیدنم پوزخندی زد و گفت: الان اومدی؟!

حالت خوب میشه الان میبرمت بیمارستان!...

رو به یعقوب کردم و گفتم: نگهبانا رو صدا بزن !زود 

باش!...

میخوای تو دردسر بیفتیم ؟!...ولش کن راه بیفت!

به چشمهاش نگاه کردم!...میدونستم زیاد زنده 

نمیمونه!... تیر سینه اش رو شکافته بود!...

دستم رو فشار داد و گفت: عین پدرت تخم حرومی !

پوزخند تلخی زدم و اشک از گوشه چشمم جاری شد: 

هیچ وقت درست نمیشی!..

تنهام نذار!

باید برم!

من مادرتم!...

اماهیچ وقت برام مادری نکردی !..

به سرفه افتاد و خون از گوشه لبش بیرون زد.با 

کشیده شدن بازوم توسط صالح از عایشه جدا شدم 

و به سمت بیرون سالن رفتم!...

 لحظه ى اخر بهش نگاه کردم!...همونطور ملتمس 

نگاهم مى کرد اما نمیشد بمونم !...

چیزی به مرگش نمونده بود و بودنم کنارش حالش رو 

خوب نمیکرد.سوار ماشین شدیم و به سمت عمارت 

یعقوب رفتیم.صالح هم به عمارتم رفت و همه مدارک 

منو جمع کرد. من هم به تانیا زنگ زدم و باهاش 

هماهنگ کردم که به صالح کمک کنه  تا زودتر كارها 

رو  راست و ریس كنه !...

.
.
.

کیان

از سر صحنه ى فیلمبردارى به سمت خونه ى مامان 

فاطمه رفتم که با دیدن ماشین ایناز لبخندی روى لبم 

نشست و گفتم: این دختر همه رو عاشق خودش کرده !

و آهى كشیدم و زمزمه كردم:درست مثل مادرش!....

زنگ درو كه زدم صدای پرانرژی ایناز و شنیدم: بله 

اقای خوشتیپ ؟!

میدونستم منو میبینه لبخندی زدم و گفتم: درو باز کن 

خانوم زشت خسته ام!...

__ زشت خودتی بیا بالا!

در با تیکی باز شد و وارد شدم و به محض ورود 

بوی خوش قورمه سبزی به مشامم رسید!...

 وارد سالن شدم و با دیدن کیاناز بغل ایناز لبخندی 

زدم و به سمتش رفتم كه کیاناز با دیدنم دست زد و 

خودش رو تو بغلم انداخت!...

 بعد از مدتى که خواستم بشینم به سمت ایناز 

برگشت و خودش رو تو بغل ایناز پرت کرد و هر دومون

شروع به خندیدن کردیم!...

 با صدای مامان فاطمه به سمتش برگشتم: خوش اومدی پسرم!....








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر