قادر رنجبر نظرات جمعه 9 شهریور 1397 ، 11:06 ق.ظ

با لبخندى به سمتش برگشتم!...چقدر حضورش 

مثل دخترش برام آرامبخش بود!...

سلام مامان حالت خوبه؟!...

 خوبم پسرم تو خوبی؟بشین برات چایی بیارم!...

ایناز در حالی که کیاناز رو به بغلم میداد گفت: شما 

بشین من براتون چایی میارم!...

 زحمتت میشه دخترم

چه زحمتی ؟!شما از صبح داشتی نهار و اماده

 میکردی بشینید من میارم!...

همراه مامان فاطمه گوشه ی سالن نشستم و کیاناز

 رو بوییدم وبوسیدم !...

مامان صبر كرد تا آیناز وارد آشپزخونه شد و بعد 

لبخندی زد و گفت: دختر خوبیه!...

بله خیلی مهربونه فکر نمیکردم تو این مدت کم 

انقدر تو جمع ما جا باز کنه برای خودش!...

مامان فاطمه سرش و به سمتی کج کرد و سعی کرد 

حرفی بزنه،اما انگار پشیمون شده باشه!... 

نتونستم بهش فرصت بدم تا بیشتر از این استخاره 

کنه!...پس گفتم: چیزی میخوای بگی مادرجان؟!

 نه گل پسرم چیزی نیست!...

یه گروه جدید فرستادم دبی خبر از حال دنیا 

بگیرند!...خدارو چه دیدین شاید رحمى به حال 

شما كرد و پیدا شد!...

اگه بتونه خودش خبرمون میکنه....

ان شالله سریع تر بتونه!..

اما پسرم تو که نمیتونی همینجور بمونی!...

اخمى به ایروهام نشوندم و گفتم: منظورتون چیه 

مامان؟؟

لبخند تلخى زد و آهى كشید و گفت: ایناز دختر خوبیه!

اخمی کردم و سرد گفتم: دنیا دخترتونه!

تو هم پسرمی!...اما معلوم نیست چه اتفاقی براش 

افتاده که تا الان نتونسته ما رو خبر کنه !...تو هم که 

بین خونه ات و کارت و من و کیاناز و دنیا سرگردون 

موندى!...

کیاناز دخترمه و من در قبالش مسئولم!...

آخه مادر!...تو هم حقته یکم ارامش داشته باشی!...

با ورود ایناز سینی به دست هر دو سکوت کردیم!... 

ایناز سینی رو جلوی من و مامان گذاشت و کنارم 

نشست !...

همینطورى اش هم توجه هاش کلافه ام میکرد چه 

برسه به اینكه مادر هم ازم خواست كه بهش فكر كنم!...

حس خیانت بهم دست داد!... سریع چای رو خوردم و 

از جام بلند شدم که هر دو هم زمان گفتند : کجا؟!

برم خونه استراحت کنم!...

پس نهار چی پسرم؟!قورمه سبزى رو بخاطر تو پختم!

مرسی مادر اما واقعا خسته ام !خواستم فقط به 

شما و کیاناز سر بزنم و بعد به خونه برم!

ایناز از جا بلند شد و گفت: اگه وجود من اذیتت کرده 

من الان  میرم آخه از صبح اینجا بودم!...

دستپاچه گفتم:نه ایناز اصلا اینطور نیست!...

مادر پا درمیونی کرد و گفت: پس بمون و با هم 

نهار بخوریم تا آیناز قبول كنه حرفت درسته!...

بالاجبار قبول کردم!.......


دنیا

قرارمون این بود كه به ترکیه بریم !...چند روزى 

مى شد كه تو عمارت دوست سهیل بودیم !...

خبر مرگ عایشه رو حتى توى اخبار هم نشون دادند 

و چقدر از خوبى و نجابتش داد سخن داشتند!....

سهیل خیلی ساکت شده بود !...مدام تو خودش بود!

حس میکردم بخاطر مرگ عایشه ناراحته!...هرچى هم 

بد اما بالاخره مادرش بود!دلم مى خواست میتونستم 

دلدارى اش بدم اما جرات نزدیک شدن بهش رو 

نداشتم !...

تو این چند روز اصلا بهم نگاه نمى كرد و مرتب روشو 

ازم میگرفت و موقع خوابیدن جدا مى خوابید و حتى 

اصلا سعی نمیکرد بهم نزدیک بشه!...

دلم به حالش مى سوخت!... مدیونش بودم!... بار

 اولی نبود که جونمو نجات داده بود!... بعد از خوردن 

شام به اتاق فتانه رفتم .اونم خیلی حالش خوب نبود 

کنارش روی تخت نشستم و گفتم:حالت خوبه؟؟

نگاهش روى صورتم نشست و مدتى در سكوت نگاهم

كرد. بعدش نگاهش رو ازم گرفت و به رو تختى دوخت: 

بیست سال پیش بود!.. منو از تو یه حراجی خرید!...

خیلی ترسیده بودم!خودشم هم سن و سال خودم بود.

اما خیلی زرنگ تر و خوشکل تر از من!...ازم خواست

 کمکش کنم!... ازش متنفر بودم! با اینکه منو از لجن

زار زیر خواب این و اون بودن نجات داده بود اما اون 

هم کمتر از بقیه نبود!... به نظر من بدتر از اون اصلا 

وجود نداشت!...یادمه اولین بار که به کارهاش اعتراض 

کردم منو به دست سه نفر داد و اونها تا یه هفته عذابم 

دادند و وقتی به عمارت برگشتم توان راه رفتنم نداشتم 

بهم گفت اگه باز تکرار کنم تنبیه بدتری برام در نظر 

میگیره.... خیلی ازش میترسیدم!تا اینکه بعد پونزده 

سال خوش خدمتی براش عاشق شدم!التماسش کردم 

بذاره به زندگیم برسم اما نمیخواست طعم داشتن 

خانواده رو بچشم!هر کی باهاش کار میکرد به تنهایی 

محكوم مى شد!چون خودش تنها بود،دلش نمیخواست 

کس دیگه هم سروسامون بگیره!مخصوصا من و سهیل

تا به خودم بیام متوجه شدم حامله ام و حس کسی رو 

داشتم که از خوشى زیاد در حال پروازه و تو آسمونها

سیر مى كنه!...با خودم فکر میکردم اگه عایشه بفهمه 

پای یه بچه وسطه، کوتاه میاد!...اما اون لعنتى وقتی 

فهمید حامله شدم یه شب مردى رو كه واله و شیداى من

بود رو با حیله و نیرگ خاص خودش به اتاقش كشوند و

زیر دستهای دیگه اش منو به اتاق کنارش بردند و 

مجبورم کردند تا صبح به عشق بازی اون دو تا نگاه 

کنم!...

سكوت كرد اما دوباره كه به حرف اومد بغض سنگینى 

راه گلوشو بسته بود كه صداش رو خفه كرده بود!

__ باورم نمیشد!مردی ک انقدر ادعای عشق و عاشقی 

میکرد!...داشت تو تخت عایشه من و بچه ام رو فداش 

میکرد!...

دیگه بیشتر از اون توان ایستادن روی پاهام رو  

نداشتم و نمیدونم چى شد و چطور شد و فقط وقتی به خودم اومدم كه تو بیمارستان بودم و بچه ى سه ماهم سقط شده بود!.....


 وقتی به عمارت برگشتم ،خبری از اون خیانتکار نبود!

 تا الان هم نفهمیدم چه بلایی سرش اومد و هیچ وقت 

هم از عایشه سراغش رو نگرفتم !...

عایشه هم هیچ وقت درباره اون شب و سقط بچه ام 

حرف نزد!...اما لعنت بهش!...از اون روز به یه کوه یخ 

تبدیل شدم!...یه زن بی احساس که هرروز به دخترها 

درس میداد تا برن و زیر خواب ادمهای مختلف بشند!

(اینجا نگاهش با لبخند محوى روى صورتم چرخید گفت:) 

وقتی تو رو دیدم حس کردم عین خودمی، اون روز 

نمیخواستم عایشه رو بکشم اما وقتی یاد عشق سهیل 

به تو و یاد بچگی پر از درد سهیل افتادم، با خودم 

گفتم : با خوشبخت شدن سهیل و نجات جونش 

بزرگترین انتقام رو ازش میگیرم و اصلا نفهمیدم 

چطور اسلحه رو به سمتش گرفتم.

دلم از شنیدن حرفهای فتانه به درد اومده بود!...فقط 

یك خیانت دیده می تونست اوج درد فتانه رو بفهمه و

 من هم قبلا طعم خیانت رو چشیده بودم و كاملا درکش 

میکردم، اما زندگی اون از من خیلی سخت تربود!...

 بهش نزدیک شدم و بغلش کردم و اون هم بعد از چند 

ثانیه مكث سرش رو روی شونه ام گذاشت و اروم هق 

زد!... دل منم به درد اومده بود و پا به پاش گریه کردم.
.
.
.
#سهیل

به سمت اتاق خوابمون رفتم!...دلم ارامش میخواست! 

یه ارامش از جنس گلاره!... زنی که همه زندگی ام شده

 بود؛ اما به اندازه ى ذره اى دوستم نداشت!... 

وارد اتاق شدم!...طبق معمول روی تخت خوابیده بود!

 به سمتش رفتم و اروم كنارش دراز کشیدم و مثل هر

شب به صورتش خیره شدم!...

 محو تماشاى صورتش بودم که یكمرتبه بی هوا 

چشمهاش رو باز کرد و من و غافلگیر کرد!...

دیگه دیر بود و نمیشد رومو اونور کنم،پس بی صدا 

بهش خیره شدم که لبخندی زد و گفت: سلام!...

دختره ى دیونه رو!...آخه الان وقت سلام کردن بود؟!...

اما لبخندش عجیب به دلم نشسته بود!...اولین بار بود 

که بهم لبخند میزد و من ترسیدم !...ترسیدم كه باز 

هوسش از خود بی خودم کنه !...پس رومو ازش گرفتم

 و چشمهامو بستم که صداى روح نوازش رو شنیدم : 

سهیل...من...من...میخوام... ازت تشکر کنم.... تو 

همیشه منجى من بودی !...بخاطر مرگ مادرتم متاسفم 

بغض بدی خفه ام کرده بود!...بی اختیار به سمتش 

برگشتم و محکم بغلش کردم !...

اولش حسابى جا خورد، اما برعکس دفعه های قبل 

پسم نزد!...بدون هیچ حرکتی تو بغلم اروم نفس 

میکشید!...حس میکردم معذبه و فقط برای خاطر 

دلسوزی اش اینبار پسم نزد اما به همینش هم دلخوش 

بودم!...من !...سهیلی كه یه شهرو رو انگشتهام مى 

چرخوندم مثل بچه هایى كه گدایى محبت مى كردند به 

نوازش هاى بدون عشق و محبتهاى گلاره راضى بودم

 و مثل موم تو دستش نرم مى شدم!....سرم رو تو 

موهاش فرو کردم و مردونه گریه کردم !...

دلم میخواست منو ببوسه و با حرفهای عاشقونه اروم 

کنه.... اما خواستن همچین چیزی از گلاره جزء محالات 

بود!...پس خودمو به آغوشش دلخوش كردم و انقدر عطر موهاش رو بوییدم تا خوابم برد!......


دنیا

سهیل به سمتم اومد و چمدونم رو جلوم گذاشت وگفت: 

سریع لباس بپوش یک دو ساعت دیگه پرواز داریم!

کجا میریم؟

میریم ترکیه اونجا هوا سرده لباس گرم بپوش!

با فکر اینکه کیان فقط اینجا میتونه منو پیدا کنه

 اخمی کردم و گفتم: اما من نمیتونم باهات بیام 

ترکیه!

اخم وحشتناکی بین ابروهای مردونه اش نشست و 

گفت: تو چی گفتی؟

همین که شنیدی!... من همینجا میمونم!

با سوختن یه سمت صورتم اشک از چشمم جاری

 شد و اون به بازوم چنگ انداخت و گفت: میدونم تو 

اون کله ى پوکت چی میگذره ؟!...میدونم میخوای بخاطر 

چی اینجا بمونی !...


راستش از لحنش وحشت کردم!...كلا آروم بود ولى

 اگه عصبانی میشد، هیچکس جلودارش نبود!... 

منو محکم به دیوار کوبید که صدای اخم بلند شد.

میرم به فتانه بگم اماده بشه!... وای بحالت 

بخوای گریه زاری بکنی یا تو فرودگاه ابروریزی 

کنی!...مطمئن باش همون امپولی رو بهت تزریق 

میکنم که اونروز کیوان تو مطبش بهت تزریق کرد و 

همونكارى رو مى كنم كه اون باهات كرد!...پس بهتره 

ادم بشی !...

و بازوم رو رها کرد و از اتاق خارج شد!...سرجام 

روی زمین نشستم و به بی کسی ام و بی پناهی ام 

هق زدم!خدایا خودت کمکم کن!برخلاف میلم لباس 

پوشیدم و گوشه ى اتاق منتظر شدم تاسهیل بیاد و با 

هم به فرودگاه بریم!...

 لج بازی اثری نداشت!... میترسیدم باز منو ببره پیش 

اون کیوان و هر بلایى دلشون بخواد سرم بیارند!...

.
.
.

آیناز

به کیان که روی تخت گوشه ى اتاق کیاناز خوابیده بود 

نگاه کردم و اروم کیاناز رو داخل تختش گذاشتم و به 

سمت کیان رفتم!...

برام بیش از اونى كه فكرش رو مى كردم قابل احترام 

بود !با اینكه خودش هم میدونست دنیا رو هیچ وقت 

نمیتونه پیدا کنه، اما هنوز امید داشت!...

حس قشنگی تو دلم به وجود اومده بود!دلم میخواست 

این خانواده مال منم بود!...

کیان، کیاناز مامان فاطمه، هومن من همه شون رو 

میخواستم!...کنارشون حس ارامش خاصی رو 

داشتم!...

اما از حق نگذریم اینها حق دنیا بود!... زنی که الان 

وجود نداشت!...با حسرت به کیان نگاه کردم!...غرق 

خواب بود!...

لبه ی تخت نشستم و بهش نگاه كردم!...هوس کردم 

دست توى موهاش بکشم!...میدونستم بیدار بشه 

هیچ وقت منو نمیبخشه!...

باید اعتراف مى كردم!...من عاشقش شده بودم !....

دستم به سمت موهاش رفت و اروم با سر انگشتهام 

موهاش رو لمس کردم که تکونی خورد و با دستهاش 

کمرم رو گرفت و سرش و روی پاهام قرار داد و با 

صدای خواب الودی گفت: تو موهام دست بکش!...

از عکس العملش تعجب کردم!... انتظار نداشتم 

اینکارو انجام بده!... حالا که خودش میخواست 

ارومش کنم چرا من قبول نکنم؟!...

دستم و یکبار دیگه تو موهاش کشیدم که لبخندی زد 

و با همون چشمای بسته اش گفت: خیلی دلم برات 

تنگ شده بود!...

 همین حرفش کافی بود تا بفهمم منو با دنیا اشتباه 

گرفته!...اهی از سر این ضد حال بزرگ کشیدم و 

سعی کردم سرش رو از روی پاهام بردارم که حلقه 

دستهاشو تنگ تر کرد و گفت: اروم بگیر خانوم!...

نمیدونم چرا بغض به گلوم نشست و لعنتى داشت 

خفه ام میکرد؟!...

به اشکهام اجازه ریختن دادم و با برخورد اولین 

قطره ى اشک به صورتش چشمهاشو باز کرد!...

خواب الود به من نگاه کرد و هول و دستپاچه سریع

 ازم فاصله گرفت.

اشکهامو پاک کردم و بلند شدم تا از اتاق خارج بشم 

که گفت: من داشتم خواب میدیدم واقعا معذرت میخوام

به سمتش برگشتم و گفتم: لازم به عذرخواهی نیست 

من دیگه میرم خونمون!...
.
.
.

فاطمه

با صدای زنگ تلفن ایناز از جا بلند شدم تا صداش 

کنم به تلفنش جواب بده!...

جلوى در اتاق بودم که اینازو دیدم به سمت تخت رفت 

و با حسرت به کیان نگاه کرد.....

دختر خوب و مهربونی بود و عاشق کیاناز بود.... 

خودمم میدونستم دنیا حالا حالاها پیداش نمیشه!

منم با این وضع قلبم زیاد موندنی نیستم!....

بعد از دنیا دلم فقط رضا میداد که ایناز برای کیاناز 

مادری کنه!...

دقایقى بعد با گریه از اتاق خارج شد که با دیدن 

من شرم زده سرش رو پایین انداخت!...

 لبخند تلخی به روش زدم و دستش رو گرفتم و به 

همراهم به اتاقم كشوندم!

اونو کنارم نشوندم و گفتم: عشق از اون مهمونهای 

ناخونده است که وقتی میاد بدون در زدن میاد و بهت 

اجازه نمیده کاری رو درست انجام بدی !....حسابی 

شلوغ بازی در میاره و گیجت میکنه... اولهاش اذیتت 

میکنه اما بعد بدجور به دلت میشینه وقتی هم که 

میخواد بره همه تلاشت رو میکنی تا نگهش داری و 

بعضیا موفق میشن وبعضیا هم نه....

من حق ندارم عاشق مردی بشم که خودش زن 

داره!...

میدونم دنیا زنده است... از اوضاع دخترایی که 

فروخته میشن هم خبردارم و هرشب دعا میکنم دخترم 

کمتر اذیت بشه!...اما من زیاد موندنی نیستم!... 

کیاناز و به دست هر کسی نمیتونم بسپارم!... کیان هم

به تنهایی از پسش برنمیاد.... به کیان فرصت بده!...

با ناباوری بهم نگاه کرد!...مثل اینكه انتظار نداشت 

که همچین حرفی رو بزنم !...

از جا بلند شدم و گفتم: ترجیح میدم اگه قراره کسی

 بعد از دخترم برای نوه ام مادری کنه تو باشی!....

بعد از گفتم این حرفها یکبار دیگه نگاهش کردم که 

محکم خودش رو تو آغوشم انداخت و بغلم کرد و بلند زیر گریه زد!......


دنیا

با ابروهایى در هم و بغضى نهفته و اخمى غلیظ همراه 

سهیل و فتانه سوار هواپیما شدیم و بعد از ده دقیقه 

هواپیما پرواز کرد!...

 باز هم دست بى رحم سرنوشت داشت منو از خانواده ام 

دور و دورتر میکرد..... 

با ناراحتی و بغضى فرو خورده به بیرون زل زده بودم

 که گرمای دست سهیل رو روی پام حس کردم !...

دلم نمیخواست به سمتش برگردم اون منو بعنوان یه 

عروسک میخواست نه یك زن!....عروسكى كه بتونه به 

راحتى همه جا به دنبال خودش بکشونه.... 

سرش و به سرم نزدیک تر کرد و زیر گوشم زمزمه وار 

گفت : تواین مدت كه ازت دور شده بودم دلم بدجورى  

هوای لمس بدنت رو کرده!... 

اخمم شدیدتر شد که از پشت کلاه بافتنی که سرم 

کرده بود گاز ارومی از گوشم گرفت و باز زمزمه كرد: 

صبح وقتی برسیم برات برنامه دارم... 

اهمیتی بهش ندادم و چشمهامو بستم، که خوشبختانه 

سریع خوابم برد!...و دم دمای صبح بود که رسیدیم!

 با کرختی زیاد از خواب بیدار شدم و بعد از پیاده

 شدن از هواپیما همراهشون سوار ماشین مشکی 

رنگی شدم و از فرودگاه دور شدیم!.... 

خیابونهاش مثل خیابون های دبی تمیز بود وپر درخت... 

خواب از سرم پرید و با ذوق بچگانه ای به بیرون زل 

زدم كه فتانه با دیدن ذوقم لبخندی زد و گفت: انگار 

از اینجا خوشت اومده !...

با شوق به سمتش برگشتم تا حرفش رو تایید كنم که 

با دیدن نگاه خمار و پر شهوت سهیل لبخند روی لبهام 

خشک شد وسکوت کردم... 

از نگاه بدش معلوم بود باز میخواد چه فكرى توسرشه و 

مى خواد چیکار کنه ! اما من که ترمیم شده بودم و اون 

برای فروختنم هم که شده نباید بهم دست میزد !...

وحشت تجربه یه بار دیگه زن شدن به وجودم اومد !...

از اولین رابطه ام که بر باد رفتن دنیاى ساده ى 

دخترونگی هام بود اصلا خاطره ى خوبی نداشتم 

که الان بخوام برای بار دوم اینکارو بکنم اونم باز

با کسی مثل فرهاد!...خشن و خودخواه و استبداد 

طلب!...

تا رسیدن به خونه ی ویلایی بزرگ که معلوم بود قسمت 

بالای شهر بود کسی حرفی نزد و به محض ورود ماشین 

به ویلا پیاده شدم !...

دلم میخواست زودتر به اتاقی پناه ببرم و خودمو از 

دست سهیل پنهان کنم... 

اما همینکه به در ورودی سالن رسیدم دستم کشیده

شد و با تعجب به کسی که دستم و کشید نگاه کردم و در كمال خوشبختى سهیل رو دیدم!...


آب دهنمو قورت دادم و مدتى بهش خبره شدم و بعد

از چند لحظه مكث گفتم:چرا اینجور دستمو میکشی؟

منو به خودش نزدیك كرد:چرا از من فرار میکنی؟

دستمو از بین دستهاش كشیدم اما موفق نبودم!

 فرار نکردم!.. فقط خستم میخوام بخوابم!...

پوزخندی زد و منو به بغلش رسوند و گفت:تنهایی؟!...

فتانه با لبخند از کنارمون گذشت و وارد خونه شد.

سهیل هم در حالی که منو محکم تر بغل میکرد و تو 

موهامو بو میکشید وارد شد و گفت: فتانه!... اتاق 

طبقه پایین برای توئه!...اتاق طبقه بالا برای من و گلاره!

سعى كردم خودمو از بین بازوهاش نجات بدم.

 یعنی میخوای بگی خونه ی به این بزرگی فقط 

دو تا اتاق داره؟!

نه عزیزم بالا شش تا اتاق خواب هست اما خب 

ما یکم سروصدامون زیاده!..

هر دو بلند خندیدند که من عصبانی تر شدم؛اما

 جرات زدن هیچ حرفی رو نداشتم!..

 فتانه در حالی که وارد اتاق میشد گفت: زیاد سر و

صدا نکنید!.. واقعا خسته ام و میخوام بخوابم!

_چشم خانوووووممممم!...

منو به سمت پله ها برد که با حرص گفتم: میشه

 ولم کنی؟؟ 

خونسرد گفت: نه نمیشه!..

حرفات جلو فتانه واقعا وقیح بود!...

اشکال نداره اون غریبه نیست!...

خسته ام خوابم میاد

__خستگیت و در میکنم!..، قول میدم!....

طبقه دوم واقعا شیک بود و یه راهروی بزرگ داشت

که هر سمتش چهار تا در وجود داشت!...

 به درها نگاه مى کردم که سهیل گفت: اون دو تا در 

اضافه انباری هستند!....اینجا رو خیلی وقته دارم!

به سمت اخرین اتاق رفتیم و سهیل در اتاق وو باز 

کرد و من و رو به داخل هدایت کرد!...دکورش دقیقا 

شبیه دکور اتاق قبلی سهیل بود!...

گوشه کنارش هم عکسهاش بود!....عاشق عکسهای 

خودش بود!...خود شیفته!....

با کشیده شدن پالتوم بهش نگاه کردم و گفتم: تو 

که تو این مدت با زنهای دیگه بهت بد نگذشته لطفا

 الانم بهم کاری نداشته باش !..

با سیلی که به صورتم خورد بهت زده بهش نگاه کردم

 که نزدیک تر اومد و گفت: بی لیاقت تو باعث شدی 

مادرم بمیره.بخاطر تو دار و ندارم و تو دبی فروختم 

و اومدم تو یه کشور دیگه و میخوام از نو شروع کنم 

و حتى شاید ورشکسته بشم !..اینهارو میفهمی؟!...

بعد تو بجای اینکه منو راضی نگه داری این حرفو 

بهم میزنی؟!

اشک از گوشه چشمم جاری شد و گفتم: من ازت 

کمک نخواستم . 

قهقهه ای عصبی زد که وحشتم رو بیشتر کرد و بازوم 

رو محکم تو دستاش فشرد و گفت: من بودم التماس 

فتانه میکردم سهیل و خبرکن؟!من بودم التماس کردم

دست شیخ عدنان نسپرمش ؟!خیلی بهت رو دادم !..

خیلی باهات مدارا کردم اما تو درست بشو نیستی....


سهیل

همیشه همینطور بود کاری میکرد یا حرفی میزد 

که عصبانی بشم.... 

اون همه خوبی در حقش کرده بودم الان خانم داره

 برامن ناز میکنه که بهش دست نزنم!...

 حرکاتم دست خودم نبود!... نمیتونستم كم محلى 

هاش رو تحمل كنم!...با حالتی عصبی اونو به سمت 

تخت بردم و کنار تخت شروع به درآوردن لباسهاش 

کردم!...الان فقط بدنش میتونست ارومم کنه... 

با کندن پولیور بافتنی اش با یه ست لباس زیر جلوم 

بود!اوووففففف!حتى با دیدنش هم احساس آرامش

مى كردم.محکم بغلش کردم و زیر گوشش گفتم: اروم

 باش تا منم اروم باهات رفتار کنم!...اگه یاد بگیری 

به حرفام گوش بدی کمتر اذیت میشی !....

اونو روی تخت خوابوندم و اون هم مثل همیشه فقط 

اشک ریخت!...اوایل التماس میکرد اما الان میدونست 

التماس کردن هم فایده نداره؛پس فقط بی صدا گریه 

میکرد و این اعصاب منو خراب تر میکرد!...

 کتم رو از روى شونه هام برداشتم و با پیراهن و شلوار 

کنارش روی تخت دراز کشیدم !...

اتاق هنوز خوب گرم نشده بود و احساس کردم لرز 

خفیفی تو بدنشه !...بغلش کردم و گفتم: سردته؟ 

چیزی نگفت !...

در حالی که  کامل بغلش میکردم لحاف رو روی 

خودمون کشیدم و با دست ازادم شروع به نوازش

بدنش کردم!...سرشو پایین انداخت و اروم گرفت.
.
.
.
دنیا

بازم برگشته بودم سر خونه ى اول... بازم داشتم 

اسباب بازی جنسی سهیل میشدم!...اشکهام متوقف 

نمیشدند و گرمای دستش مورمورم میکرد!...خودش 

رو بیشتر بهم چسبوند و زیر گلوم رو ریز بوسید!...

 دستش رو روی یکی از سینه هام گذاشت و اروم 

شروع به ماساژ دادن کرد!...بعد دوباره دستش رو 

داخل لباس زیرم كرد و همزمان کنار گردنم رو زبون 

زد و لیسید!...نمیدونم چرا؛ اما ناخواسته اه ارومی از 

بین لبهام خارج شد كه با شنیدن صدای اهم ازم 

فاصله گرفت و منو به سمتش کشید!...برق تعجب

و حیرت و خوشحالی تو چشمهاش معلوم بود. 

لبخندی زد و گفت: خوشت اومد!!! 

باورم نمیشداز این کارش لذت برده باشم!...بغضم با 

صدا ترکید و گفتم: تو رو خدا ولم کن اینجور احساس 

گناه میکنم.

به یكباره لبخند از روی صورتش پاک شد و خشمگین

 منو روی تخت هول داد و از اتاق با عصبانیت خارج 

شد...لحاف رو تو بغلم گرفتم و شروع به گریه کردم.

خدایا منو ببخش!...من داشتم از گناه لذت میبردم ؟!

خدایا .... منو ببخش !...نفهمیدم !..

میون گریه و زارى هام چشمهام گرم شد و خوابم 

برد....

با صدای در چشمهامو باز کردم و فتانه رو دیدم که بهم نگاه میکرد !...


سر جام نشستم که گفت: صبحانه که نخوردی 

پاشو بیا حداقل نهار بخور!...سهیل خیلی وقته 

پایین منتظره!...

 خیلی خسته بودم!...

از سر و وضع سهیل معلومه كه بهش سرویس 

ندادی پس چرا خسته ای؟!... البته سر و وضع 

خودت یه جور دیگه است!...پس چرا سهیل پكره؟!

تازه به خودم اومدم که اصلا لباسى تنم نیست 

خجالت زده ملافه رو دورم پیچیدم و گفتم: وای 

هواسم نبود چیزی تنم نیست!...

لبخند تلخى روى لبهاش نشست و در حالیكه عقب

گرد مى كرد،گفت: سهیل چمدونت رو بالا آورد!...

اونجا کنار کمده!... لباس بپوش زودى بیا پایین!...

چشم

بعد از بیرون رفتن فتانه سریع به سمت حمام رفتم 

و بعد از مسواک زدن لباس مناسب پوشیدم و پایین

رفتم!... سهیل و فتانه پشت میز غذاخوری کنار

 سالن نشسته بودند و یه خانم با لباس فرم مشغول 

چیدن میز بود !...

به سمتشون رفتم و بعد از سلام کوتاهی کنار فتانه 

نشستم که سنگینی نگاه جفتشون رو حس کردم.

سرم رو بلند کردم که دیدم سهیل با اخم وحشتناکی 

نگاهم میکنه و فتانه اروم زیر لبى گفت: پاشو کنارش 

بشین!...

اما من جام خوبه!...

سهیل از جا بلند شد و محکم بازوم رو تو دستش 

گرفت و از جا بلندم کرد.

اخی گفتم و نگاش کردم: چرا اینجور میکنی ؟!دستم 

درد گرفت. 

با تو دهنی که خوردم ساکت شدم: هر چی بگم حق 

اعتراض نداری !..حق بهانه گرفتن و درخواست و 

التماس نداری!...تنهاچیزی که باید بشنوم کلمه چشم 

هست... فهمیدی؟؟؟ 

میدونستم الان وقت سرکشی نیست !...سهیل بدجور 

عصبانی بود!...پس اروم گفتم: چشم. 

و به همراهش به سمت اون طرف میز رفتم و کنارش 

روی اولین صندلی رو به روی فتانه نشستم!..

 دلم میخواست به حال خودم گریه کنم اما گریه کردن

هم هیچ سودی به حالم نداشت !...

پس مثل اونها بیخیال شروع به غذاخوردن کردم 

اما این بغض لعنتى اجازه نمى داد!...پس بعد از 

کمی غذا خوردن خواستم از جا بلندشم که سهیل ى

محکم روی میزد زد و گفت: مگه من بهت اجازه دادم 

از جات بلند بشی که بلندشدی؟!

 با ناراحتی از رفتار جدید سهیل سر جام نشستم، 

تازه نشسته بودم که سهیل دهنش رو با دستمال 

کنارش پاک کرد و از جا بلند شد وگفت: همراهم بیا 

اتاق . 

مرتیکه احمق خو منم تازه بلند شده بودم چرا گفتی 

بشین؟!... ولی این حرفا رو تو دلم گفتم ! مگه جرات 

داشتم با صدای بلند بگم؟!...

دنبالش از پله ها بالا رفتم و با هم وارد اتاق شدیم 

و بی توجه به من به سمت تخت رفت و گفت: بیا 

کمرمو ماساژ بده. 

بی سروصدا به سمتش رفتم و با اکراه شروع به 

ماساژ دادن کمرش کردم!... 

انقدر به کارم ادامه دادم که نفس هاش منظم شد و خوابید!.....








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر