قادر رنجبر نظرات جمعه 9 شهریور 1397 ، 11:09 ق.ظ

وقتی حس کردم خوابید،دستهامو برداشتم و خواستم 

از روى تخت بلند شم که دستمو محکم کشید!

چشمهاش حسابی سرخ شده بودند و با صدای 

دورگه ای گفت: یادم نمیاد بهت اجازه داده باشم 

بری!...

 دیدم خوابی گفتم مزاحمت نشم!...

منو طورى محکم کشید که کنارش روى تخت افتادم 

و مجبورم کرد دراز بکشم و بعدش روم خیمه زد و 

سرش و روی شونه ام گذاشت و همونطور كه 

چشمهاش رو مى بست،گفت: میخوام بخوابم!

وای بحالت بیدارم کنی. 

سنگینی اش اذیتم میکرد!... با ناراحتی گفتم: 

سهیل خیلی سنگینی !...

سهیل موهامو با دستش کشید که دردم اومد وجیغ 

آرومى كشیدم واون گفت: هر حرفی جز چشم بزنی 

تنبیه میشی پس ساکت باش!...

مجبور بودم تحملش کنم !...میدونستم عادت داره 

تا صبح تو جاش غلت بزنه؛پس باید تا خوابیدنش 

تحمل مى كردم!
.
.
.
سهیل

برخورد دیشبش باعث شده بود شیوه ى جدیدی رو 

امتحان کنم! دلم نمیخواست اذیتش کنم ؛ اما انقدر 

نیازهای منو سرکوب میکرد که تحریک میشدم اذیتش 

کنم.هر چی باهاش راه میومدم اون بیشتر از من دور 

میشد!...میدونستم بدنم برای بدنش زیادی سنگینه 

مخصوصا که تو این مدت لاغر شده بود و مثل اون 

اوایل که پیشمون آورده بودنش توپر نیست! نفس های 

کلافه اش رو که به سختی میکشید حس میکردم و 

خودمو الكى به خواب زدم و با چشمهای بسته از روش 

کنار کشیدم تا راحت بشه اما اون با کلافگی اهی 

کشید و زیر لب گفت: بلاخره تمرگید!...

بمن گفت تمرگید؟!... دختره ی احمق !....دوباره پاهامو 

روی پاهاش قفل کردم که لعنتی ارومی گفت !....

از كارهاى خودم و حرفهاى اون خنده ام گرفته بود اما 

نباید میفهمید که هنوز بیدارم !...

بیچاره از ترس بیدار شدنم تکون نمیخورد!نقشه های 

بدی براش داشتم، ولی تقصیر خودش بود!...

بالاخره انقدر دست مالیش کردم که جفتمون خوابمون 

برد.

صبح قبل از بیدار شدن دنیا از اتاق خارج شدم و 

به سمت سالن پذیرایى رفتم !...

فتانه پشت میز نشسته بود و در سکوت قهوه میخورد.

روبه روش نشستم که با دیدن من لبخندی زد و سلام

 کرد!...

چرا انقدر زود بیدار شدی؟!

 بیشتر عمرم رو تو عمارت مادرت بودم و باید 

همیشه صبح زود بیدار میشدم كه کارایی که بعهده 

ام بود رو انجام میدادم!

 به خودت استراحت بده فقط کافیه اینجا هواست 

به دنیا باشه!...

چشم، با کارت چیکار كردی؟؟؟

قبلا اینجا یه رستوران خریده بودم که دست یکی 

سپرده بودم !...الان دارم یه سری تغییرات توش 

ایجاد میکنم که خودم راهش بندازم!

 پس میخوای رستوران دار بشی؟!

 اره رستوران داری رو دوس دارم

__خوبه موفق باشی

بعد از بلعیدن اخرین لقمه ام از جا بلند شدم و گفتم: فعلا...

دنیا

وقتی بیدار شدم اثری از سهیل نبود!... 

یاد دیشب افتادم كه چقدر اذیتم کرده بود نامرد!... 

با اخم به سمت کمد رفتم و بعد از عوض کردن لباسهام 

به طبقه ى پایین رفتم .

فتانه تو سالن نشسته بود و مشغول مطالعه کتابی بود

 به سمتش رفتم و محترمانه سلام کردم. کتاب رو کنارش 

گذاشت و گفت: سلام ... صبحانه اماده اس برو

بخور بعد بیا اینجا با هم حرف بزنیم!...

پس شما چی؟

من صبحانه خوردم!...

به سمت اشپزخونه رفتم که گفت: سهیل هم صبحانه 

خورد!...

اخمی کردم و به سمتش برگشتم و گفتم: کوفت 

خورده بود انشاءالله. 

فتانه از حرفم قهقه ای زد و گفت: درد نگیری دختر. 

بعد از خوردن صبحانه با عجله به سالن رفتم !...دلم 

میخواست بدونم فتانه چیکارم داره ؟!کنارش نشستم 

و گفتم: چیکارم داشتین؟!

بیا بشین اینجا!

و کتاب رو کنارش گذاشت !...به جلد کتاب نگاه کردم 

بافتنی بود لبخندی زدم و یاد مادرم افتادم... 

مادرم عاشق بافتنی بود!.... فتانه دستش و روی 

دستم گذاشت و گفت: با سهیل بد تا نکن.

از حرف بی مقدمه اش ناراحت شدم و دستم رو از 

زیر دستش کشیدم و با اخم گفتم: من یه روز از 

دستش فرار میکنم مطمئن باش!...

 نمک نشناس نباش دختر!اون بخاطر تو این همه

 سختی کشید!...حتى مادرش هم از دست داد!..

از جام بلند شدم و كفرى گفتم: اون بخاطر هوس 

خودش اونکارا رو کرد فقط واسه اینکه منو به تختش 

بکشونه....

نگاه عاقل اندرسفیهى بهم انداخت:بی عقل نباش!

 سهیل با یه اشاره کوچیک کلی دختر و میتونه دور 

و برش داشته باشه اما اینکار و نکرد!...اون تو رو 

انتخاب کرد!...

من شوهر دارم

تو از خانواده ات خبر نداری اونا هم از تو خبری 

ندارن !...مطمئن باش تا چند وقت دیگه عقدت با 

شوهرت خود به خود باطل میشه!

این حرفا برام مهم نیست! من از زنده بودن شوهرم 

خبر دارم!

چطور خبر داری؟!...میدونی شوهرت الان 

حالش چیه؟!چطوره؟!... حتماا الان فهمیدند که تو

 فروخته شدی !...میدونی فروخته شدن پیش مردم عوام 

معنیش چیه؟ مطمئن باش برگردی شوهرت مثل قبل 

عاشقت نیست... هر بار بهت نزدیک بشه به این فکر 

میکنه که بدن چند نفر بدنت و لمس کرده و باهات 

به اوج رسیدن .

حرفاش حقیقت تلخی بود که تا حالا بهش فکر نکرده 

بودم !... از شنیدن حرفای فتانه خشکم زده بود!...

وقتی حال خرابمو دید بهم نزدیک تر شد و گفت: بهتره 

با زندگی جدیدت کنار بیای!... میدونی اگه سهیل و 

عصبانی کنی زندگی رو برات جهنم میکنه !...فکر 

فرار از اینجا رو هم از سرت به در کن!... تو ترکیه 

تجارت و فروش دختر خیلی بدتر از دبی هست 

مطمئن باش از دست سهیل فرار کنی گیر ادمایی 

بدتری میوفتی كه دیگه عاشقت نیستن!...بلكه فقط تنتو مى بینن!...

و با گفتن این جملات از جاش بلند شد و من و با کلی سوال تنها گذاشت...........

اگه کیان باورش شده باشه که من مرده ام...اگه 

فرهاد بهش گفته باشه که منو فروختند،در هر دو 

صورت من کیان رو ا‌ز دست میدم... 

یعنی کیان منو ببینه ازم متنفر میشه؟!... 

از اینکه انقدر حرفای فتانه روم تاثیر گذاشته بود

 عصبی بودم.‌..

چرا تا حالا به این چیزها فکر نکرده بودم؟!چرا عین 

ادمهای نفهم خودمو به نفهمی زده بودم؟!...

 با بغض به سمت طبقه بالا رفتم و وارد اتاق شدم

 و یه گوشه روی زمین نشستم !...

سرد بود اما سرمای کف اتاق رو حس نمیکردم و 

تنها چیزی که بهش فکر میکردم برخورد کیان بود !

یاد مادرش افتادم!... حتما انقدر به پرو پاش میپیچه 

تا بالاخره ازدواج کنه... 

انقدر تحت فشار بودم که حتى با بادآورى همچین 

فكرى كنترل اعصابم رو از دست دادم و با صدای 

بلندی شروع به جیغ کشیدن کردم. 

سرم رو روی زمین گذاشتم و شروع به گریه کردم

و هر چقدر بیشتر گریه میکردم داغ دلم تازه تر 

میشد !...

چرا مثل قبلا گریه هام ارومم نمیکرد؟!...یعنی به 

همین راحتی دارم خانواده ام رو از دست میدم؟!...
.
.
.
سهیل

خوشحال از جوش خوردن معامله ی رستوران به خونه 

برگشتم!

ساعت دو ظهر بود که وارد خونه شدم .فتانه روبه روی 

تی وی نشسته بود و فیلم نگاه میکرد كه با دیدنم سلام 

کرد و گفت:نهار خوردی یا بگم بذارن برات؟؟؟

گلاره کجاست؟؟؟

تو اتاقشه

 یه دوش بگیرم میام برای نهار

 باشه

به سمت طبقه دوم رفتم و وقتی وارداتاق شدم با دیدن 

تاریکی اتاق فکر کردم که گلاره خوابیده!...

اروم به سمت کمد رفتم که دیدم کف اتاق تو خودش 

جمع شده بود وبخواب رفته بود !

نگرانش شدم !...چه اتفاقی براش افتاده ؟!به سمتش 

رفتم و تکونش دادم!

گلاره ... گلاره چرا اینجا خوابیدی؟؟؟حالت خوبه؟!

جوابی نداد که نگران تر شدم !...محکم تر تکونش   

دادم که با حالتی گیج چشمای خوشکل و درشتش

 رو باز کرد و نگام کرد!

 چت شده ؟!

بی حال بهم نگاه کرد و سعی کرد خودش رو ازم جدا 

کنه ولی بهش این اجازه رو ندادم و محکم اونو تو بغلم 

 گرفتم و به سمت تخت  بردم و روی تخت خوابوندم 

وچشمهاشو بست !

کلافه به سمت حمام رفتم !

بهتر بود از فتانه بپرسم چش شده !..و بعد یه دوش 

اب گرم لباس پوشیدم و از اتاق خارج شدم و در 

حالی که به سمت میز غذاخوری میرفتم با صدای 

بلندی گفتم: فتانه بیا اینجا کارت دارم!

با برداشتن عینک از چشمش باشه ای گفت و از جاش 

بلند شد و به سمتم اومد !

خدمتکار هم اخرین ظرف غذا رو گذاشت و به 

اشپزخانه رفت ! بدون اینکه به فتانه نگاه کنم گفتم: گلاره چش شده؟؟؟


روبه روم نشست و گفت: یه سری حقیقت بود که 

فراموش کرده بود!باید یادش می انداختم که انداختم!

سربلند كردم و نگاهش كردم: چی گفتی بهش؟!

بهش فهموندم که شوهرش هر چقدر هم عاشقش 

باشه ، وقتی بفهمه اون زیر خواب کسی بوده عمرا 

اونو بپذیره !...

قاشق و چنگال رو رها کردم و نگاهش کردم: 

اون چی گفت؟!

مثل همیشه گریه کرد و جیغ کشید!...منم نرفتم 

پیشش بهتره با این اوضاع کنار بیاد!

میتونی بری!

ازجاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت و من بقیه 

غذامو با طیب خاطر خوردم و لبخندی زدم... 

آفرین به تو فتانه!...با این هوش و ذكاوت بالات!...

گلاره هم بلاخره کوتاه میومد!... 

از فردا هم سه تا نگهبانی که استخدام کردم میان و 

من با خیال راحت میتونم به ادامه کارهای رستوران 

برسم !...

بالاخره منم یه زندگی اروم و بی دردسر و باید شروع 

کنم و تنها دلیلش هم گلاره است !

از هرز زندگی کردن خسته شدم!از اینکه همیشه

باید باعث بدبختی این و اون باشم!...  میخوام 

کنارش یه زندگی راحت داشته باشم !...میخوام اون 

مادر بچه هام باشه!... از فکر اینکه گلاره برام پسر 

یا دختری بیاره بلند قهقه ای زدم و ادامه غذامو 

با رضایت كامل خوردم!....

حتى از فكرش هم دلم غنج مى رفت!...
.
.
.
کیان

دوره بی خبری ام از دنیا چهار ماه رو رد کرد و 

عقدمون ناخواسته باطل شده بود !...

نمیدونستم زنده است یا مرده و پیش کدوم نامردی 

فرستاده شده ؟!

فقط میدونستم هر جا هست داره عذاب میکشه... 

اصرار مادرم هر روز بیشتر از روز گذشته میشد... 

میخواست راضی ام کنه که به خواستگاری ایناز برم... 

ایناز هم با حرفهاش ارومم میکرد!...

میگفت نگران نباشم و هر وقتى به اصرار مادرم 

به خواستگارى اش رفتیم خودش همه چی رو بهم 

میزنه!...

واقعا ازش ممنون بودم!...دخترمهربون و خوبی بود. 

کیانازم هم حسابی بزرگ شده بود و بازیهاش خیلی 

دلنشین تر شده بود!

همه اش دلم میخواست بغلش کنم و باهاش بازی کنم ... 

هومن هم مدتی بود اروم گرفته بود و حس میکردم 

خبرایی شده اما فعلا نمیخواد بگه... 

باید باهاش یه شب نشینی دو نفره راه بندازم و از 

زیر زبونش بیرون بکشم !...

 امشب خوب بود!...صحنه ی اخر فیلم برداری بود 

و به حضورم احتیاجی نبود فعلا.... 

تلفن رو برداشتم و شماره اش رو گرفتم.مشغول 

بود!... لبخند بد جنسی زدم و دوباره شماره اش 

رو گرفتم که بعد حدود شش تا بوق صدای کلافه اش 

اومد: بمیری از دستت راحت شم!....

خندیدم وگفتم:چرا؟؟؟؟؟!!!!!!

تومجردی من مجرد نیستم انقدر مزاحم زندگی شخصی من نشو لطفا!.....


چه غلطا!...از کی تا حالا تو متاهل شدی عوضی؟!

از خیلی وقته!... چشم بصیرت نداشتی ببینی

چرت و پرت نگو امشب ساعت ده میام خونه ات!

بیخود کردی!....من خونه نیستم!...

اشکال نداره!... منتظرت میشم تا بیای!

عجب ادمی چتری هستی تو با من چیکار داری؟!

میخوام باهات یکم حرف بزنم!

ببین کیان !...بیا یه لطفی در حق خودم و خودت 

و بقیه کن!...بیا برو ایناز رو عقد کن !...باباش كه خر 

پوله !...پاشم لب گوره !...هم ثواب میکنی هم پولدار 

میشی !...تازه ننه اتم ولت میکنه!...کیاناز هم مادردار 

میشه!... منم به عشقم میرسم!... از شر تو راحت میشم !

 اگه به هومن اجازه میدادم تا فردامیخواست حرف 

ردیف کنه !...پس وسط حرفش پریدم و گفتم: خفه 

شو!...هومن من ده خونه اتم!کلید هم دارم!...بای!

داشت واس خودش عرعر مى كرد كه بدون شنیدن 

حرفش قطع کردم وخندیدم و به سمت حمام رفتم!

مطمئن بودم الان هومن داره بهم فحش میده!....اما 

برام مهم نبود!...

بعد از خوردن شام کنار مامان فاطمه و کیاناز به 

سمت خونه هومن رفتم!...چراغهای خونه اش روشن

 بود!...

 هنوز کلید رو تو در ننداخته بودم که در به شدت باز 

شد وصدای هومن اومد: خوش اومدی بلای اسمونی !

خندیدم و گفتم: پشت ایفون کشیک میدادی؟!

هیییعععع اره !...از كجا فهمیدى؟!...نیست داشتم 

کارای خاک بر سری میکردم !...از تو ایفون کشیک 

‌میدادم!كه تا  اومدی خودمو زود جمع ‌کنم !

خاک بر سر بى تربیتت!

ابروی نداشتمو بردی الان کل ساختمون حرفامونو 

میشنون بیا بالا!

باز كن بیام!

به سمت طبقه سوم ‌که واحد هومن بود رفتم.در باز بود

لبخندی زدم و وار دشدم!... با دیدن صحنه روبه روم 

متعجب صداش کردم: هومن واقعا اینجا خونه خودته ؟!

با لباس ست راحتیش وارد سالن شد و گفت: اره بفرما 

داخل !...

بمن گفت بفرما داخل ؟!!!!....نه واقعا عاشق شده بود 

خونه اش حسابی تر و تمیز و منظم شده بود!... همیشه 

با یه شورت تو خونه میگشت ؛ الان اینجوری ؟!عجب!...

روی مبل نشستم و گفتم: عاشق کی شدی تو؟؟؟

لبش رو به دندون گرفت و با دست تو صورتش زد و 

گفت: خاک عالم... استغفرالله!...عشق چیه اخوی؟! 

این وصله ها بمن نمیچسبه!...

زر نزن!...این تغییرات اثرات عشقه !...زود باش 

تعریف کن ببینم!

روبروم نشست و پاهاشو رو هم انداخت و گفت:

ننه ات بهت یاد نداده زندگی شخصی هر کس 

به خودش ربط داره؟!

 نوچ بمن یاد نداده حالا زود بگو مردم از 

فضولی!...

__ایشالله گور به گور بشی من از دستت راحت 

بشم!

بلند خندیدم و گفتم: عین پیر زنا نفرین نکن !...بگو ببینم قضیه چیه؟؟؟


در حالی که اروم و با حالتی مودبانه چای اش را 

میخورد گفت : میخوام باهات قطع رابطه کنم !

پقی زدم زیر خنده و گفتم: خب بعد قطع کردن

رابطه ات با من میخوای چیکار کنی؟؟؟

 متاهل بشم!البته اگه زود زن بگیری شاید باهات 

رابطه امو قطع نکردم!تداوم دادم!

 هومن جدی باش!...زیاد خندیدم بسه!قضیه چیه؟

چایی رو سرجاش گذاشت و محکم بغلم کردو تا من 

اومدم بفهمم چى به چیه عین دیوونه ها بازوم رو گاز 

گرفت که من بلند داد زدم:هوووی چته وحشی؟!

جان تو دلم برا خل بازیام تنگ شده بود !...اخیشش 

برگشتم به  حالت اولم !....

بازومو تو دستم گرفتم و ماساژ دادم: خدایا اینو شفا 

بده !

شفا نمیده !...از من قطع امید کرده !

میگی چیشده یا نه؟!

یك مرتبه گفت: خانم مکی زاده

باچشمای درشت نگاهش کردم که باز گفت: میدونم 

خیلی با هم فرق داریم اما واقعا ازش خوشم میاد!

دیوانه تو کجا خانم مکی زاده کجا؟!

دل عاشق شده دست خودم نیست

اون نظرش چیه؟؟؟

خندید و گفت: دارم کم کم راش می اندازم!

چطوری اونوقت؟!

فک کن یه ادم اهنی رو تبدیل به یه ادم واقعی کنی!

پدرت در اومده پس

بدجور اما واقعا دوستش دارم!

لبخندی زدم و گفتم: امیدوارم خوشبخت بشی

باز جدی شد و گفت: تو چیکار کردی؟!

هیچی همه دلایل نشون میدن که اثری از دنیا تو 

دبی نیست معلوم نیست کجا فرستادنش زنده اس یا...

دلم نمیومد بگم مرده !...پس سکوت کردم. هومن دستش 

رو روی شونه ام گذاشت و گفت: تا کی میخوای اینطور

بلاتکلیف بمونی؟!

نمیدونم هومن خودمم خسته شدم!... ازطرفی 

میترسم سرو سامان بدم به زندگی ام و دنیا پیدا 

بشه!...اونوقت چطور تو چشمهاش نگاه کنم ؟!نمیگه 

نامرد بود که زود منو كنار گذاشت ؟!

دنیای که من میشناسم همچین چیزی نمیگه، 

درکت میکنه!..

نمیدونم خیلی دلم براش تنگ شده !...هومن از 

طرفی تنها دلخوشی ام کیانازه !اما همیشه خونه 

مامان فاطمه است و برام رفت و امد کردن بین خونه 

خودم و مامان فاطمه و محل کارم سخته!

ایناز دختر خوبیه چرا به خودت و اون یه فرصت 

نمیدی؟! 

حس میکنم هنوز زوده!... بذار لااقل یک سال 

بگذره!

__بهت اصرار نمیکنم باید خودت تصمیم بگیری هر 

چی باشه دنیا هم عشق زندگیته و هم زن قانونی و شرعی ات...............


دنیا

سهیل کاملا نسبت به من بی تفاوت شده بود!

سرگرم رستورانش شده بود و شب و روز سرکارش!

گاهی حتى شبها هم به خونه نمیومد! البته خیلی هم 

برام مهم نبود!...تنها چیزی که برام مهم بود نبودنش 

کنار من بود!....چون دلم نمیخواست اصلا و به هیچ وجه 

تن به رابطه باهاش بدم!...

هر روز کیاناز رو تو ذهنم تصور میکنم !...چندبارى

 از فتانه تقاضا كردم تا گوشی اش رو بده تا به صفحه 

اینستاگرام کیان برم ؛ اماقبول نکرد!...

دلم میخاست کیانازو؟ببینم چه شکلی شده !...حتما

الان حرف زدن هم یاد گرفته بود...هعیییی!....

همه چی رو روال و آروم بود تا اینکه اونشب سهیل 

زودتر از همیشه به خونه اومد وگفت:لباس تنت کن 

مى خوایم بریم بیرون! 

با تعجب نگاهش كردم: واسه چی؟!

خسته و كلافه از سوال من ابروهاشو در هم كرد و

غر زد: خسته نشدی دوماه تو خونه نشستی؟!

واقعا از خونه موندن و به در و دیوار زل زدن خسته شده 

بودم ودلم میخواست بیرون برم و هوایى عوض كنم!...اما

میترسیدم درعوض این تفریح خواسته نابجایى در ازاش

 ازم داشته باشه !...

اون هم انگار ذهنم رو خوند!...  پوزخند صدا دارى زد و 

وگفت: نترس مغز فندقی!... ازت نمیخوام که درعوضش 

تختم روگرم کنی!

اخمی کردم و پشت چشمى براش نازك كردم و گردنى 

بهش زدم که به سمت حمام رفت وگفت:تا من یه دوش 

میگیرم تو هم اماده شو!

 فتانه هم میاد؟؟؟

 نه مگه فتانه پرستارمونه که همه جا همراهمون  

بیاد!...فتانه براى بیرون رفتن ازادی تام داره !...

لازم نیست اونو هم من بیرون ببرم !....

پوزخندى زدم و در حالیكه از ته دلم به آزادى فتانه 

حسادت مى كردم گفتم : این وسط فقط منم که اینجا 

 زندانی ام!... 

اون هم متقابلا پوزخندى زد و گفت:اگه خانم خوبی 

بشی توهم ازادی بیرون رفتن رو داری!...

بدون اینکه منتظر جوابم بشه وارد حمام شد و من 

به سمت کمد رفتم وبه لباس های داخل کمد نگاه کردم 

یه پیراهن بافتنی البالویی رنگ تا زیر زانو بیرون اوردم

 و همراهش یه پوتین بلند مشکی تا زیر زانو پوشیدم 

وموهامو بافتم وکت سفیدرنگ پشمی روکه سهیل برام

خریده بود رو تنم کردم وبرای اینکه با بدن لخت سهیل 

روبرو نشم از اتاق خارج شدم وبه سمت سالن رفتم 

که فتانه رو دیدم که تیپ زده بود و اون هم قصد داشت 

بیرون بره!....

 با دیدن من لبخندی زد و گفت:خوشکل شدی!

سرد جوابش رو دادم:مرسی تو هم خوشکل شدی!

 خوش بگذره بای بای


روی مبل گوشه سالن نشستم وبه در و دیوار خیره شدم

 تا سهیل از اتاق خارج بشه...

داشت حوصله ام سر میرفت که شاهزاده ام سوار بر

اسب بدبختی زندگی ام ازپله هاپایین اومد و من بهش

خیره نگاه كردم!...

از حق نگذریم عجب جذاب بود و چه تیپهایى هم میزد!

 یه کت و شلوار سورمه ای تنش بود که زیرش یه 

پیراهن ابی اسمونی پوشیده بود!

 کت چرمش رو هم روی دستش انداخته بود و اون هم 

بادیدن من لبخندی زد و در حالیكه با نگاه هیزش از 

بالا تا پایین منو نگاه مى كرد؛ گفت:معطلت کردم

آهى از سر بى حوصلگی كشیدم و گفتم: نه

هنوز همچنان خیره اش بودم که بهم نزدیک تر شد و 

با شیطنت بهم چشمکی زد كه من خیلی ضایع و با 

دستپاچگى فورى نگاهمو ازش دزدیدم و به در و دیوار 

دوختم که باصدای بلندی خندید و در حالی که دستم 

رو میگرفت، گفت:بریم بیرون که کلی کار داریم!

ازاینکه دستم روگرفته بود معذب و ناراحت بودم اما

چاره ای جز اطاعت نداشتم و همراه با سهیل سوار

ماشین مشکی رنگش شدم!

به محض سوار شدن و كمر بند بستن؛ دستم رو گرفت و 

روى دنده گذاشت و دست خودش رو روى دست من!

معذب نگاهش كردم كه با محبت لبخندى به لب آورد و 

چشمكى زد و بوسه اى تو هوا برام فرستاد!...

اما من بى تفاوت رومو برگردوندم كه صداى آه بلندى رو 

كه كشید شنیدم!...تا به مقصد برسیم حرفى نشد!حدود 

ده دقیقه اى رو تو راه بودیم که بالاخره جلوی فروشگاه 

بزرگی ماشین رونگه داشت وگفت:پیاده شو رسیدیم!...

با تعجب به فروشگاه نگاه کردم وگفتم:چرا فروشگاه 

لباس؟!

لبخند مهربونی زد و گفت:نمیدونم كجا ولى یه بار از 

یه جا شنیدم که میگن زنا وقتی ناراحتن فقط خریده 

كه میتونه خوشحالشون کنه!...

دقیقا عین این حرف و جمله رو کیان هم بهم میزد!....

لبخند تلخی زدم وگفتم:ناراحتی من برات مهمه!

اخمی کرد و با لحن جدی گفت:الان دقیق میدونم 

میخوای چی بگی؟!...اما برام مهم نیست !...ابروم 

مهم تره !....فرداشب مهمونی دارم و نمیخوام جلوی 

همه با لباس های بی کلاس و از مد افتاده ات بگردی!

با حرص ازماشین پیاده شدم که گوشه ى کتم رو کشید 

وگفت:فکر فرار به سرت نزنه چون پدرت رو در میارم!

از اینکه اسم پدرم رو تو دهن نجس و كثیفش اورده 

بود خیلی ناراحت و دلگیر و عصبانى شدم !

امامگه توان مخالفت یا اعتراض داشتم؟!....

از جنگیدن خسته شده بودم!.... دلم ارامش میخواست !

كمى ملایمت!...كمى ملاطفت!...تو رفتارش!...كردارش!

پس سکوت کردم و منتظر شدم اون هم پیاده بشه!.....

سهیل

دلم نمیخواست ناراحتش کنم اما اون همیشه کاری 

میکرد که من کنترل خودمو از دست بدم و دعواش کنم!

سریع از ماشین پیاده شدم وبه سمتش رفتم که به 

مجتمع خیره شده بود!...

دست دراز كردم و دستش رو گرفتم و زیر گوشش گفتم: 

باید داخلشو ببینی !بزرگترین مجتمع تجاری استانبوله!

بدون هیچ حرفی به همراهم راه افتاد!

انقدر محو تماشای مغازه ها بود که اعتراضی نمیکرد

و من هر جا دلم میخواست اون رو به همراه خودم 

میکشیدم!...

بالاخره تو طبقه ى سوم تونستم مغازه ى مورد نظرمو 

پیدا کنم و با هم وارد مغازه شدیم !....

فروشنده که پسر بور و جوونی بود به سمتمون اومد و 

با زبان زیبای ترکی گفت:امرتون اقا در خدمتم!

 ممنون میشه به روزترین مدلهاتون رو ببینم!

 بله حتما الان ژورنال رو براتون میارم!...

دنیا رو به سمت مبل کنار مغازه کشیدم ونشستیم .

بیچاره به محض نشستن عجول و معذب بهم نگاه

كرد و گفت: چرا نشستیم؟!

به زور جلوی خنده امو گرفتم وگفتم: باید ببینیم 

بهمون اجازه خرید میدن یانه؟؟

ابروهاش تو هم شد و گیج نگام کرد و گفت:یعنی چی 

اجازه میدن یانه؟؟؟مگه نمیشه همینطورى خرید کرد؟!

خودمو ناراحت نشون دادم وگفتم:نه متاسفانه اول باید 

برن توسیستم هویت مون روچک کنند بعد اگه ادمهای 

محترمی بودیم اجازه خرید بهمون میدن؟!

 چى؟!...مگه ما مسخره ى دست اینهاییم؟!....بلند 

شو بریم من نمیخوام اینطور خرید كنم!

 نه!... الان یه کتاب میارن ما باید توش امضاء کنیم 

و بعد از امضا و چک کردن امضامون با اون کتاب 

اجازه صادر میشه!...

درست مثل دختربچه های هفت ساله حرفمو باور کرد و 

بعد انگار فکری به ذهنش رسیده باشه لبخندی عمیق

بر لب آورد!...

دختره ى ساده ى دیوانه!...دقیق فکرش رو میدونم!...

 مثل همیشه ساده لوحانه رفتارکرد...مطمئنم حتما با 

خودش گفت : امضای اصلی ام رو انجام میدم و بعد 

اینها میفهمند و متوجه مى شن كه  من دزدیده شدم و 

نجاتم مى دن!

خخخخ!....دختره ى بی عقل....

حدود پنج دقیقه بعد فروشنده به همراه کتاب ژورنال 

به سمتمون اومد و گفت:این ژورنال همه مدلهاش رو 

سایز خانم داریم!....

 بله ممنونم

دنیاکه انگار تازه متوجه شد سرکارش گذاشتم ؛ به 

محض باز کردن کتاب اخمى كرد و در حالیكه پره هاى 

بینى اش از حرص باز شده بود، گفت:سرکارم گذاشته 

بودی؟! 

نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم وباصدای بلند قهقهه 

زدم و گفتم:خیلی ساده لوحی دختر!...

 تو هم خیلی بیمزه ای واقعا!...

جدی نگاش کردم ودرحالی که سعی میکردم نخندم ؛

ژورنال رو روی پاهاش گذاشتم و گفتم:اگه خودت 

انتخاب نکنی مجبورم خودم انتخاب کنم!

قرى به گردنش داد وبه صفحه های ژورنال نگاه کرد!

همین جور ورق میزد و مدل هارو پشت سر میذاشت !

دیکه داشت حوصلم رو سر مى برد!معلوم بود قصدش

رو نداره انتخاب کنه ؛و فقط داره منو سر مى دوونه!....

کلافه نگاهش کردم وگفتم: اینها به روزترین مدلهای 

ترکیه و کل اروپا هستن !...اونوقت تو هنوز داری ورق 

میزنی؟!

 من نمیتونم هیچ کدوم ازاینهارو بپوشم!

ابروهام در هم شدو گفتم: چرا اونوقت؟!

 من به اندازه کافی به خاطر جناب عالی مرتکب گناه 

شدم!...با پوشیدن این نیم مترپارچه بیشتر خودمو غرق

گناه نمیکنم که دو سه تا عوضی تر از تو از نگاه کردن 

به من لذت ببرن!...تو غیرت و تعصب ندارى من رو خودم 

غیرت دارم!

حرفهاش مثل کارد به قلبم میخورد!...احساس کردم 

دود از سرم بلند شد و با اخم نگاش کردم وغریدم:

اگه فقط یک کلمه دیگه!...فقط یه کلمه دیگه جز چشم 

از اون دهن گشادت بشنوم همینجا کاری میکنم صداى

سگ بدی!...

وحشت زده بهم نگاه کرد و سکوت کرد!

كفرى ژورنال رو از روی پاهاش برداشتم وخودم شروع 

به انتخاب کردم !...اکثر لباس ها باز بود!....

دوست نداشتم کسی به گلاره نگاه کنه اما خب دلم 

هم نمیخواست حرف حرف اون بشه!

 پس پیراهن یاسی براقی رو انتخاب کردم که از 

قسمت پشت كمرش کلا باز بود و از جلو روی جناغ

سینه اش تور کار شده بود و دنباله ى کوتاهی داشت !

پیراهنش واقعا خیره کننده بود!...این رنگ به بدن گندمی 

گلاره هم میومد!...اینو بدون اینكه حتى تو تنش تصور 

كنم مطمئن بودم!...

روبه فروشنده کردم وگفتم:اینو میبریم!

 پرومیکنید؟؟؟

 حتما!

 پس خانمتون رو به اون اتاق راهنمایی میکنم!

 خودم راهنمایى اش میکنم ترکی بلد نیست!...

 اوك اقا!

به سمت اتاق لباس ها رفت و منم رو به گلاره کردم و

بلند شدم:پاشو برو اتاق پرو لباسهات رو در آر تا 

پیراهنت رو بیاره!

 اون پشتش خیلی بازه!... تازه قسمت سینه اش

هم توره، دار و ندارم مشخص میشه!...

__ یادت رفت تازه بهت چی گفتم؟!

تو خودش جمع شد و اخمى به صورتش نشست و گفت: اخه....








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر