قادر رنجبر نظرات جمعه 9 شهریور 1397 ، 11:11 ق.ظ
به بازوش چنگ زدم وگفتم: بدون هیچ حرف دیگه ای 

به اتاق پرو مى رى و اون روی سگ منو بالا نمیارى !

با اخم به سمت اتاق پرو رفت !....

لعنتى!...حتم اخمش هم با ادا و اطوار همراه بود و 

دلنشین بود!...

دلم مى خواست و هوس كرده بود لهبای جمع شده اش 

رو ببوسم و کبودشون کنم!

 فروشنده لباس به دست اومد و تا لباس رو از دستش 

گرفتم و در اتاق رو زدم گلاره دستش رو بیرون اورد و

بدون اینکه بذاره اونو ببینم لباس رو گرفت و درو بست !

لبخندی زدم و روی مبل روبروی اتاق پرو نشستم

تالباس رو تنش کنه!....
.
.
.
#دنیا

مثل همیشه حرف زور میزد ولی من زیر بار حرف زور

نمیرم!...

میدونم چطوری مهمونی رو کنسل کنم !...حالا بذار اون 

دلش خوش باشه که من لباس مورد علاقه اش رو تنم 

میکنم!...

وفتی به در ضربه زد فهمیدم خودشه اما نذاشتم منو

ببینه و دستم رو كمى بیرون اوردم و لباس رو ازش 

گرفتم !...

صدای پوزخندش رو شنیدم و این اعصابم رو بیشتر 

خرد میکرد!...

لباس رو با هزار بدبختی تنم کردم وبه خودم نگاه کردم 

اگه صورت ارایش نکرده واصلاح نکرده ام رو فاکتور 

میگرفتم؛ تو تنم محشربود!...

اما لعنتى پشتش خیلی باز بود!...کل کمرم تا گودی 

مشخص بود!...سینه هامم تا خطشون نصفه مشخص 

بودند!

اخمی کردم و موهامو باز کردم و یه مقدارش رو روی 

سینه ام ریختم و بقیه اش رو هم روی کمرم رها کردم! 

اینجور بدنم خیلی مشخص نمیشد!...

با صدای سهیل دل از اینه کندم و بی میل دراتاق پرو رو باز کردم!

‌‎سهیل

‌‎با صورتی گل انداخته از خجالت ؛ در اتاق پرو رو

‌‎ باز کرد و سربزیر تو قاب در ایستاد!....

‌‎من با دیدنش سرجام ایستادم و نگاهش کردم!...

‌‎دور کمرش تو لباس فوق العاده بود!...موهاشو روی 

‌‎سینه هاش ریخته بود که دیده نشن!... 

‌‎ناخودآگاه از این کارش خوشم اومد و خوشحال 

‌‎شدم و لبخندى روى لبهام نشست!

‌‎فورى معذب شد و سر به زیر انداخت و گفت: برم عوض 

کنم؟!...

‌‎__برگرد بذار پشت لباستم ببینم!....

‌‎بی میل پشت بمن ایستاد!... دختره ى دیونه کل کمر

لباسشو زیر اون موهای نرم و پر پشتش پنهون

‌‎کرده بود!

با خنده گفتم: خوبه برو درش بیار!

‌‎چیزی نگفت و به سمت اتاق پرو رفت، تا هزینه رو 

پرداخت کنم، دنیا هم از اتاق بیرون اومد و به سمتم 

اومد و فروشنده سریع لباس رو داخل کاورش گذاشت 

و به دستم داد و من با دست دیگه ام دست دنیا رو 

گرفتم و به سمت بقیه ى مغازه ها رفتم !....

باید براش کفش و کیف و شنلم میخریدم !...

بعد از خرید وسایلی که نیاز داشت به سمت ماشین 

رفتیم و خریدها رو داخل ماشین گذاشتم که متوجه 

شدم دنیا همونطور كه سر جاش ایستاده ،به من

اخم کرده ؛ به سمتش رفتم و گفتم: چرا اخم کردی؟؟ 

میدونی چقدر پول خریدات شده؟!

‌‎اخمش بیشتر شد و گفت: خودت اصرار داشتی 

‌‎بخری !...الان منت میذاری؟!...

خندیدم و دستش رو کشیدم که گفت: باز کجا؟!...

‌‎__شام نمیخوری؟!...

‌‎مظلوم نگاهم کرد وگفت: چراخیلی گرسنه ام!...

‌‎__پس بریم شام بخوریم!...
.
.
.

‌‎کیان

‌‎حرفهای هومن حسابی کلافه ام کرده بود!...ساعت یک 

‌‎شب بود که از خونه اش بیرون زدم !....

خیلی احساس ‎تنهایی میکردم!ماشین رویه گوشه 

پارک کردم و گوشیم رو از تو جیبم بیرون اوردم.. 

بعد از روشن کردن نت گوشی کلی پیام به گوشی ام 

اومد!...دزدیده شدن دنیا خیلی روی شهرتم اثر منفی 

‌‎گذاشته بود و اکثرا گفته بودند دنیا بمن خیانت کرده و

با اینکه چند بار مصاحبه کردم که اینطور نبوده و 

نیست ؛ اما بعضی ها هنوز اصرار داشتند که نشون 

‌‎بدن دنیا بمن خیانت کرده!...

 وارد واتس اپ شدم که دیدم ایناز انلاینه! نمیدونم

 چرا اما دلم خواست باهاش کمی چت کنم پس براش 

نوشتم:سلام

‌‎سریع جواب داد: سلام خوبی؟!

‌‎__تاالان بیداری؟؟؟

‌‎__اوهوم

‌‎بازگفت اوهوم و باز منو یاد دنیا انداخت... 

‌‎سکوتم که دید و نوشت.

‌‎__چیزی شده؟؟؟

‌‎__سر در گمم!

‌‎__کجایی؟؟؟

‌‎__یه گوشه ى خیابون تو ماشین!..

‌‎__یعنی این بازیگر معروف و محبوب و خوشکل این وقت 

شب جایی جز تو ماشین نشستن نداره؟!

‌‎خندیدم و نوشتم: خونه هومن بودم حسش نیست برم 

خونه!

‌‎__ بیا پیشم!

‌‎ازجوابش جا خوردم و نمیدونستم چی براش بنویسم که 

باز پیام داد: خونه تنهام مامان بابا غروب رفتند شمال 

واسه عروسی پسر یکی از دوستهاشون!....

‌‎دلم میخواست برم و باهاش حرف بزنم !...نمیدونم 

چرا حرف زدن باهاش ارومم میکرد!...

 اما درست نبود این وقت شب پیشش برم ،انگار متوجه 

دو دل بودنم شد که نوشت: به فکر قضاوت مردم نباش!

بیا!...منو تو دو تا دوست خوبیم!

‌‎__اما الان دیر وقته!

‌‎__مردهای عاشق به زنهاشون خیانت نمیکنند! بهت 

‌‎اعتماد دارم که بلایی سرم نمیاری !...زود باش!من 

‌‎برم چایی درست کنم تا بیای!

‌‎__باشه

‌‎ماشین و روشن کردم و به سمت خونه ایناز رفتم !...

‌‎حدود نیم ساعتی باید رانندگی میکردم......


ایناز

باورم نمیشد به دیدنم میاد!...

سریع به اتاقم رفتم!...نباید منو با این لباس میدید!

خیلى زشت بود!....به خودم تو اینه قدی اتاقم نگاه 

کردم!...یه لباس خواب حریر مشکی رنگ تنم بود!...

به سمت کمد رفتم و یه شلوار و تاپ پوشیدم و موهای 

بلوندم که تا سر شونه هام میرسید رو شونه کردم و 

عطر مورد علاقه ام رو زدم که صدای زنگ رو شنیدم!

خودش بود!...

با عجله به سمت ایفون رفتم و به محض دیدن صورت 

کیان درو باز کردم و به سمت اشپزخونه رفتم تا چایی 

رو تو فنجون بریزم و کیک و توی بشقاب بذارم !

در حال تزیین سینی بودم که صداشو تو سالن شنیدم.

سلام...

سلااااام تو اشپز خونه ام!...الان میام!...

سینی به دست از اشپزخونه خارج شدم که دیدم 

روی مبل نشسته و به اطراف نگاه میکنه!

خوش اومدی!

با شنیدن صدام به سمتم برگشت و لبخندی زد و 

گفت: چرا زحمت کشیدی؟؟؟

 زحمت نیست این وقت شب میچسبه

ممنونم

یه قدم بهم نزدیک شد و سینی رو از دستم گرفت!

کنارش نشستم و گفتم: بفرمایید!

ممنونم

کلافگی از سروروش میبارید.خودشو با چای و کیک 

مشغول کرده بود! دلم میخواست سر صحبت رو با

اون باز کنم اما اون بدجور تو فکر بود و کلافه... 

پس ترجیح دادم سکوت کنم تا خودش حرف بزنه!
.
.
.
کیان

من عقل خودمو از دست دادم... 

اره! من واقعا عقل خودمو از دست دادم !...

نصف شب اومدم خونه اش که چی بشه ؟!...یعنی 

احمق تر از من کسی نیست!...

اگه کسی منو اینجا دیده باشه چی میگه.... 

وای خدا خودت کمک کن!...الان بلند بشم برمم این 

دختر فکر میکنه من عقلم و از دست دادم. 

فنجون چای رو داخل سینی گذاشتم و تا اومدم ازش 

تشکر کنم ؛ برق جرقه ای زد و همه جا تاریک شد!

ایناز جیغی کشید و بمن چسبید!

 اروم باش... برق رفت!

 وای نه.... من ... من خیلی میترسم

خندیدم و گفتم: فک نمیکردم انقدر ترسو باشی!

بازوم و بیشتر بغل کرد و گفت: ترسو نیستم فقط... 

فقط من شب کوری دارم !...تو جاهای کم نور دیدمو 

از دست میدم و همه چی رو مه الود میبینم که واقعا 

وحشتناکه!...

با حیرت نگاهش كردم.

تو که این مشکل رو داری چرا شب تنها خونه 

میمونی؟!

خدمتکار دخترش تب داشت بهش اجازه دادم 

بره !...اصلا فکرشو نمیکردم برق بره!

اگه الان من نبودم چیکار میکردی؟؟؟

حرفشم نزن کیا!...سکته میکردم بخدا!...

از لفظ کیا گفتنش خوشم اومد و نمیدونم چرا خیلی 

بهم چسبید و این حالمو بد میکرد!

سعی کردم کمی ازش فاصله بگیرم که خودشوبیشتر

بهم چسبوند وگفت: تو رو خدا دور نشو!من میترسم !

__صبرکن گوشیمو از جیبم در بیارم چراغ قوه رو 

روشن کنم !

بدون اینکه بازوم و ول کنه ،گفت: باشه!...


گوشی رو بیرون اوردم و چراغ قوه رو روشن کردم و 

روی میز گذاشتم !

کمی اطرافمون روشن تر شد!...به صورتش نگاه کردم 

که حسابی سرخ شده بود!

بمن نگاه کرد و سریع سرش رو پایین انداخت.

حالتهاش برام جالب بود!...دخترونه و ظریف!...

ابروهامو بالا دادم و گفتم: از من میترسی؟!

آروم زمزمه كرد: نه...

پس چرا یه دفعه سرتو پایین انداختى؟!

 اخه نور تو صورتت میخوره وحشتناک شدی!

بی اختیار خندیدم و گفتم: از من ترسیدی بعد اینجور 

بهم چسبیدی؟!...

خجالت زده بازوم رو ول کرد و گفت: خب ببخشید!

دلم بحالش سوخت!...اونو به سمت خودم کشیدم و 

بغل کردم و گفتم: حالا گریه نکن!...بیا پیشم تا برق

 بیاد من هم اینجا میمونم!

 دستهاشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو به سینه ام 

چسبوند!

 با فرو رفتن تو بغلم تازه فهمیدم چه غلطی کردم... 

منکه میدونستم اون نسبت بمن یه حس هایى داره!

منکه چند بار بدون اینکه متوجه بشه به حرفهاش با 

مامان فاطمه گوش داده بودم و خبر از عشقش به 

خودم داشتم ؛ نباید بهش اجازه میدادم بیشتر بهم 

نزدیک بشه!...

ناگهان بی اختیار کمی اونو از خودم جدا 

کردم و گفتم: برم درو پنجره های سالن رو چک کنم 

دزد نیاد!

باز ازم آویزون شد!

وای دزد نه!...

ایناز جایی نمیرما !...همین جا تو خونه ام!

منم باهات میام!...آخه میترسم!

هووف باشه!

از جا بلند شدم که محکم بهم چسبید و گفت: صبر 

کن خووووب!

خندیدمو گفتم: باشه دختر کوچولو!

با هم همه درو پنجره ها رو چک کردیم و داشتیم 

به سمت مبل میرفتیم که نمیدونم چطور پام پیچ 

خورد و زمین افتادم و اینازم محکم روم افتاد که 

اخ بلندی گفتم و اون هم وحشت زده بغلم کرد و زار

زدو گفت: کیان من میترسم!

__چیزی نشد پام یه جا گیرکرد و خوردم زمین!...

سرش رو بلند کرد و بهم نگاه کرد!...چشمهای 

درشتش تو اون تاریکی خیلی بیشتر شبیه چشمهای

  دنیا شده بود و بی اختیار دستمو از کمرش برداشتم و 

موهاشو پشت گوشش انداختم!...

اونم مثل من بیقرارشده بود و نامنظم نفس میکشید 

و بهم زل زده بود!...دستمو نوازش وار روی گونه اش 

کشیدم و دست دیگه امو که روی کمرش بود محکم تر 

بغلش کردم که ایناز چشمهاشو بست! 

نگاهم از چشمهاش به سمت لبهاش کشیده شد. با 

انگشت شستم اروم روی لبهاش کشیدم !....

کارهام دست خودم نبود....همه وجودم تمنای وجود

شبیه دنیایی شو میکرد !...

خودم عصبی شدم و دستم رو برداشتم وخواستم 

اونو از روم هول بدم که مقاومت کرد و چشمهاش رو 

باز کرد و وقتى بهم نگاه کرد؛ اشک رو توی چشمهاش 

دیدم و دلم لرزید و بی اختیار جاهامون رو عوض کردم 

و روش خیمه زدم و لبهاش رو اسیر لبهام کردم!


انقدر همه چی سریع اتفاق افتاده بود که فرصت فکر 

کردن رو از جفتمون گرفته بود... 

چند دقیقه اى مشغول لبهاش بودم و اون هم با همه 

وجودش همراهی ام میکرد !....

دیگه داشتم کنترل خودمو بیشتر از دست میدادم و 

دستهام شروع به لمس بدنش کرد !....

اه های ریزی از بین لبهاش خارج میشد که تو دهن من 

خفه میشد و چشماش باز بود !...

میدونستم که نمیتونه درست ببینه و طرز نگاهش انقدر 

شبیه دنیا بود که حس کردم دنیا تو بغلمه و دارم ازش 

لذت میبرم ومیخوام بدنم با بدنش یکی بشه!...

 دستم به سمت یقه ى نیمه باز تاپش رفت و به محض 

کشیدنش بسمت پایین سینه هاش مشخص شد و بی 

اختیار سرمو روی سینه هاش گذاشتم و شروع به 

بوسیدن بدن بلوری اش کردم !...

اگه بدنش کمی تیره بود و موهاشم مشکی شک نمیکردم 

که خود دنیاست!... 

داشتم پیشروی میکردم و چیزی تا کندن لباسای 

خودم نمونده بود که برق اومد و همه جا روشن شد!

انگار کسی منو از بلندی به پایین پرت کرده باشه!

 با حیرت به اطراف نگاه کردم و بعد چشمم به ایناز 

افتاد!...

 لبهاش حسابی ورم کرده بود و بالا ى سینه اش کبود 

شده بود و چون نگاه متحیر منو دید وحشت زده بمن 

نگاه کرد و دستهاش رو روی سینه های برهنه اش 

گذاشت وسعی کرد؛ خودشو از زیرم بیرون بیاره !...

ازروش کنار رفتم و کلافه تو سالن قدم زدم!من چیکار 

کردم؟!... خدای من !...من انقدر بی اراده نبودم... 

دنیا با من چیکار کردی؟!... من داشتم با یاد و خاطره 

ى تو بهت خیانت میکردم... من داشتم به اون دختر تجاوز 

میکردم!...

عصبی به سمت در سالن رفتم که صدای گریه 

ایناز مانعم شد!...

شرمنده اش بودم!... اون بمن اعتماد داشت !...

به سمتش برگشتم که ناباور نگاهم کرد و به سمت 

اتاقش دوید و در و محکم بست!

عصبی به سمت مبل رفتم و نشستم !....صدای گریه 

هاش از تو اتاق می اومد!... عذاب وجدان پیدا کرده 

بودم!...بین موندن و رفتن مردد بودم اما بالاخره باید 

یه جوری از دلش در میاوردم !....

عصبی به سمت اتاقش رفتم و ضربه ای به در زدم که 

گریه هاش بند اومد اما جوابی نداد... 

باز به در زدم که دوباره صداى گریه اش پیچید و 

جوابی نداد!...دلم نمیخواست بی اجازه وارد اتاقش 

بشم !... 

به در اتاقش تکیه دادم و گفتم: شرمنده ام ایناز... تو

بمن اعتماد داشتی... باور کن عمدی اونکار رو نکردم!

 در باز شد و ایناز بیرون اومد!...چشمهاش حسابی 

ورم کرده بود و کنارم نشست و اونم به دیوار تکیه داد

 و گفت: تو با من بودی چون شبیه دنیام !...مگه نه؟!

به سمتش برگشتم !...دهنم باز وبسته شد....اما

 نمیدونستم باید چی بگم!پس سرم و پایین انداختم 

که سرشو روی شونم گذاشت و گفت: من واقعا عاشقتم 

کیان!.....


به عشقش اعتراف کرد!!!....

حالا من باید چی میگفتم؟!میگفتم داشتم ازت لذت 

میبردم چون منو یاد عشقم مى انداختی؟!

ترجیح دادم فقط سکوت کنم!...اصلا با اون خرابكارى

روم نمیشد حرفی بزنم!... اون هم لحظاتى فین فین كرد

و بعد ادامه داد: من هر چقدر تو بخوای باهات کنار

 میام فقط یه امید بهم بده!...

کلافه نگاهش کردم و گفتم: ایناز من میترسم... 

میترسم یه زندگی جدید برای خودم تشکیل بدم و 

بعد دنیا پیداش بشه تو بگو اونوقت باید چیکار کنم...

 هر وقت دنیا بیاد من میرم!...

مگه زندگى بچه بازیه ایناز؟!... تو فرصت های 

خیلى بهتری برای ازدواج داری!...چرا باید به پاى 

من مرد زن دار بسوزى و بسازى؟!...

اما...اما من دوستت دارم!...

و نفس عمیقى كشید!...انگار نفسس رو واس این 

جمله حبس كرده بود!...

بهم وقت بده... من باید فکر کنم... من به وقت

 احتیاج دارم!...

 باشه هر چی تو بگی!...

دوباره سرش و روی شونه ام گذاشت و چشاشو

 بست....
.
.
.
دنیا

بعد از خوردن اون شام دلچسب و خوشمزه زیر 

نگاه هاى خاص سهیل به خونه برگشتیم!...

نمیدونم چرا یكمرتبه دلم میخواست یه جوری از 

اخبار کیان و خانواده ام با خبر بشم!...

سهیل اروم تر شده بود!...

نمیدونستم بهش بگم یا نه؟! اما بالاخره دل به دریا 

زدم و در حالیكه سعى مى كردم محكم باشم با 

تردید بهش نگاه کردم و گفتم: میشه که منم مثل 

فتانه موبایل داشته باشم ؟!

در حالی که رانندگی میکرد بهم نگاهی انداخت و 

گفت: برای چیته؟؟

خب... خب حوصله ام از تو خونه بودن سر 

میره !خودمو با گشتن تو اینترنت سرگرم میکنم!

میگم فتانه بهت بافتنی یاد بده سرگرم بشی!

من بافتنی دوس ندارم!

فعلاصلاح نمیدونم گوشی دستت بدم!

چرا منکه شماره کسی رو حفظ نیستم!پس نمیتونم 

با ایران تماس داشته باشم!...

كلافه سرى تكون دادو گفت:تمومش کن این بحث و 

دوس ندارم!...

میترسیدم باز عصبانی بشه پس سکوت کردم،

صبح وقتی از خواب بیدارشدم؛سهیل رفته بود!...

 خوشبختانه دیشب کاری به کارم نداشت!...البته

از حق نباید گذشت؛خیلی وقته كارى به كارم 

نداره!به سمت اشپزخونه رفتم و فتانه رو دیدم!...

سلام بیدار شدی؟!

بله سلام!

بیا کنارم بشین صبحانه بخور!

اوكى

بعد از نشستن کنار فتانه مشغول صبحانه خوردن 

شدم که فتانه خطاب به گوشی اش گفت: همه مردها

 نامردن!...

متعجب سر بلند كردم:منظورت کیه؟؟؟

 یکی از بازیگرهاى ایرونى زنش چند ماهی 

ناپدید شده!...الیته چند جا گفتن توسط شوهر

 سابق دزدیده شده و چند جا هم نوشتن که با 

شوهر سابقش فرار کرده و جالبه هیچ عکسی 

هم از زنه نیست ....

احساس کردم روح از بدنم جدا شده و فقط با شك و 

شبهه به فتانه نگاه کردم و گفتم: اسم بازیگره چیه؟؟؟

کیان!...خیلی هم خوشکله!....جالبه که شایعات 

مجددا میگن كه به زودی شاهد ازدواج مجددش 

میشیم!...

زمزمه كردم:نامرد انقدر زود میخواد ازدواج کنه؟

__فعلا خودش چیزی نگفته اما چند جا اونو با 

یه دختر جوون دیدن!... جالبه که دخترشم بغل 

اون دختر جوون بوده پس حتما حقیقت داره!...

با شنیدم اسم دخترش نور امید تو دلم درخشید!...

 پس کیاناز پیش کیان بود.........


تپش قلبم زیاد شده بود!....

انقدرى بهم فشار اومده بود كه راه تنفسم رو هم 

بسته بود!...

 دلم میخواست جیغ میکشیدم و میگفتم چطور میخواد 

ازدواج کنه ؟!...

هنوز یک سال هم از ناپدید شدن من نگذشته؛ انقدر

 زود کوتاه اومد؟!... 

چرا این شایعه ها درباره ى منه؟!...چرا اون از من 

دفاع نمى كنه؟!...چرا هیچ جا عكسی از من نذاشته؟!

من احمق رو بگو كه به خاطر اینكه آبروى اونو حفظ

كنم اسم واقعی ام رو به فتانه و سهیل نگفتم!...

همه فک میکنند من گلاره هستم !....

از شدت شوك و اعصاب خردى حالت تهوع بدی بهم 

دست داده بود!... توان هضم این خبر رو نداشتم!...

با سستى از جام بلند شدم که فتانه گفت: چرا رنگت 

پریده؟!...

میشه گوشیتو بدی ببینم ؟!...میخوام عکس زن 

جدید کیان رو ببینم!...

با شوخى و شیطنت بهم خیره شد!

نکنه تو از طرفداراش بودی و حسودیت شد ناقلا؟!

بى حس و حال به سمتش رفتم!...تموم تنم سر شده

بود!

__لطفا بذار اون دختره رو ببینم!...

با تردید گوشی رو به سمتم گرفت و،گفت: اون 

دختره اس!...

به صفحه گوشی نگاه کردم!... دخترم بغلش بود!... 

اما کیان كیان سابق نبود!...نمیدونم احساسم این 

بود و یا واقعا شکسته شده بود!...

الهى بگردم!...دخترم!... کیاناز از ته دلش مى خندید

و اون دختر مو بلوند عفریته با عشق به کیان نگاه میکرد!

نمیدونم چقدر محو عکس بودم که فتانه گوشی رو 

از دستم گرفت و مشكوك گفت: چرا گریه میکنی،؟؟؟

اشکهامو پاک کردم و بدون اینكه جوابى بهش بدم 

به سمت اتاق خواب برگشتم و درو بستم و خودمو 

روی تخت پرت کردم و تا تونستم گریه کردم !...

حتما کار مادرش بود!...

حتما اون مجبورش کرده بود که ازدواج کنه!...

 اما من هنوز زنشم!...من هنوز زنده ام !...

چطور با اون همه عشقی که بمن داشت حاضر شد 

قبول کنه؟!... این بود اونهمه ادعاى دوست داشتنت؟!

اما اگه من بودم تا هزارررر سال دیگه قبول مى كردم؟!

لعنت!...لعنت به این حس زن بودن!...لعنت!...

هق هقم بلندتر شد و مثل دیونه ها سر جام نشستم 

و گفتم: نه اون هنوز هم عاشق منه!... حتما فکر کرده

من مردم!...حتما فرهاد بهش گفته اون جنازه برای 

دنیا بود و نه سولماز!...حتما همینه ... ولی این حرفها

 چه فایده داره ؟!..وقتی برگردم ایران حتما همسر 

جدیدش منو قبول نمیکنه و کیان نمیتونه باز منو زن 

خودش بدونه !...

با گریه به گردنبندم نگاه کردم و گفتم: عقلت رو از 

دست دادی ؟! فکر کردی بعد این همه وقت زیر خواب 

سهیل بودن کیان باز هم قبولت میکنه ؟!

روی تخت دراز کشیدم و از ته دلم خدا رو صدا کردم... 

عشقم داشت ازدواج میکرد؟!...

اون دخترمو طلایی داشت صاحب خانواده من 

میشد... قراره هر شب بغل کیان من بخوابه... 

یعنی کیان همه عشقش رو به اون دختر قراره بده... 

نه!...خدایا من طاقت این غم بزرگ و ندارم !...

من تحمل اینو ندارم که عشقمو به یه زن دیگه ببخشم... 

خدایا بمن صبر بده !...

خدایا کمکم کن دیونه نشم!...

 خدایا صدامو میشنوی ؟!....

احساس بدی داشتم !...

انقدر بد كه حتى اون رو براى دشمنهام آرزو نمیكنم!

قلبم داشت از شنیدن این خبر تیکه تیکه میشد !....

بدبختی اینجا بود که حتى نمیتونستم کاری کنم!...

حتى نمیتونستم بهش خبر بدم که من زنده ام !...

با هجوم مایه ى تلخی به گلوم به سمت سرویس 

بهداشتی داخل حمام دویدم !...

معده ام خالی بود و عوق میزدم و اب تلخ زرداب 

از گلوم خارج میشد!...

باز هم معده ام عصبی شده بود و از شوک خبری 

که شنیده بودم حالت تهوع بهم دست داده بود!

از وقتی زن کیان شده بودم از شر درد معده ام راحت 

شده بودم و الان باز هم معده ام درد گرفته بود!

روی کاشی های سرد حمام نشستم و باز گریه كردم!

دخترم تو بغل كیان چقدر قشنگ مى خندید!...اصلا

حس نبودن منو درك نكرده بود!...
.
.
.
فتانه

در حالی که به صفحه گوشی ام نگاه میکردم به 

دیوار اتاق گلاره تکیه زدم !

از وقتی عکس داخل گردنبندش رو دیدم فهمیدم که 

زن بازیگر معروف ایرانی هست!

 اخبار شوهرش رو هم دنبال میکردم !...

اسم واقعی اش هم گلاره نبود دنیا بود... 

صفحه شوهرش پر از عکسهاى دونفرشون بود!...

قضیه دزدیده شدن اونو توسط شوهر سابقش و 

اومدنش به دبی رو کامل تو اینترنت خونده بودم!

واقعا هم براش سنگ تموم گذاشته بود مژدگانی 

میلیاردى هم برای پیدا کردنش گذاشته بود!

اما خبری از دنیابهش نرسیده بود !...

اوایل دلم خواست بهش کمک کنم اما وقتی فهمیدم 

سهیل انقدر دوستش داره؛بیخیال شدم !...

سهیل حق اینو داشت که یه زندگی اروم داشته باشه... 

من خودم بزرگش كردم وشاهد بزرگ شدنش بودم

  و دیدم چقدر کمبود عشق داشت... 

گلاره میتونست اونو خوشبخت کنه ؛ به شرطی که 

زندگی سابقش رو فراموش میکرد!

 اگه کپشن زیر عکسها رو میخوند میفهمید که خبر 

ازدواج کیان یه شایعه است و اون دختر دوست 

خانوادگیشونه !...اما حالش خرابتر از این حرفها

بود!...

صدای گریه هاش دلم و بدرد اورد!... اما اون زن 

قوی بود!... باهاش کنار میومد!.. از جا بلند شدم و 

به سمت اتاق خودم رفتم !...

امیدوارم تا شب اروم بگیره و بتونه با سهیل به مهمونی 

بره!...هرچند نمى شد هم سهیل به زور اونو با خودش

همراه مى كرد!...
.
.
.

#سهیل

تلفن رو ازروی میز برداشتم و ادرس خونه رو به 

ارایشگری که دخترها معرفی کرده بودند دادم و

بعد به فتانه زنگ زدم که سریع جواب داد!

 جانم؟!

فتانه ارایشگر داره میاد بگو گلاره اماده بشه!

 من دو ساعت دیگه میام تا بریم.

باشه الان اماده اش میکنم

 بگو یه چیزی بخوره شام رو دیر میدن!...

چشم!

تو هم لباس بپوش !...خودتم خوشکل موشکل کن !...

 شاید یه شوهر واست گیر اوردم!...

__ادم شو بچه!...

قهقه ای زدم و تماس و قطع کردم.

از اینكه با گلاره به این مهمونى مى رفتم خیلی خوشحال بودم!...


بی حوصله تو بالکن نشسته بودم وبه منظره ی روبروم

نگاه میکردم!

انقدر گریه کرده بودم که دیگه نه جانى برام مونده بود

و نایى براى گریه كردن!...اصلا حال درست و حسابى

 نداشتم!...حتى نهارم نخوردم!....

خبر ازدواج کیان داغونم کرده بود!...

ازترس در خطر افتادن ابرو و شهرت کیان نمیتونستم 

چیزی بگم!...فقط از درون خودخوری میکردم !...

با صدای فتانه به طرف در برگشتم

 دختر تو کجایی ؟!سه ساعته دارم صدات میکنم!

 ببخشید سرم درد میکنه!

 پاشو دست و صورتتو بشور!آرایشگر تا نیم ساعت 

دیگه اینجاست.

وای نه!...من حوصله مهمونی رو ندارم فتانه لطفا 

سهیل رو راضی کن من نرم!...

عصبى شد و كلافه گفت: حرف الکی چرا میزنی؟!

 مگه سهیل گوش به من میده؟! تو هم بهتره تا سهیل 

نیومده بلند بشی !...نمیخوای که باز کتکت بزنه!

سرم رو میون دستهام گرفتم و گفتم: بخداحال ندارم

 چرا ولم نمیکنید؟!

به سمتم اومد!... سنگینی نگاهشو حس میکردم!....

 سرم رو بالا اوردم و نگاهش کردم !...

دستش به سمت یقه ام اومد و گردنبندم رو لمس کرد و 

با یه حرکت اونو از گردنم کشید که براثر ساییده شدن 

زنجیر روی پوستم احساس سوزش کردم و اخی از 

سردرد کشیدم که گفت: بایدفراموشش کنی !...اون 

نامرد تو رو فراموش کرده!فک میکنه مردی !...اثری 

ازت پیدا نکرده!...

ناباور بهش نگاه کردم که گفت:همه چیزو میدونم!...

شوهرت داره یه زندگی جدید میسازه!... بهتره تو

هم فراموشش کنی و یه زندگی جدید واسه خودت 

بسازی!..

اشکهام باز صورتمو خیس کردند که گفتم:اما من 

نمیتونم !...من عاشقشم!... میفهمی؟!... عاشقشم!

 عشق کیلو چنده ؟!...مردها وفا ندارند!... دیدی  

که حتی یک سال هم منتظرت نشد!...بهتره تو هم 

فراموشش کنی تا کمتر اذیت بشی!...این گردنبند

هم  بهتره پیش من بمونه!.، 

 نه فتانه !...تو رو بخدابدش به من !...تنها دلخوشی

ام عکس دخترمه!...اونو ازم نگیر!...

 عکس دخترت و خودم برات پرینت میگیرم و میارم!

و از اتاق خارج شد و من و با غم بزرگی که روی دلم 

نشسته بودو قصد کشتنم رو داشت تنها گذاشت!

حرفهای فتانه مدام تو ذهنم چكش شده بود وتکرار 

میشدند...

چرا کیان یک سال هم صبر نکرد؟!

چرا بیشتر منتظرم نشد؟!....

 یعنی انقدر عشقش به من سطحی بود ؟!

با شنیدن صدای فتانه که صدام میکرد به سمت 

حمام رفتم تا دست و صورتمو بشورم!..

حوصله ى توبیخ های سهیل رو دیگه نداشتم!...

 درحال شستن صورتم بودم که ورود دونفر رو به اتاقم 

حس کردم و از حمام خارج شدم که فتانه رو به همراه 

یه خانم جوان دیدم !...

از ساک توى دستش و کیف تو دست فتانه فهمیدم 

باید آرایشگر باشه !....

آروم سلام کردم که فتانه گفت:بشین رو بروی میز 

توالت تا کارش رو بکنه !...منم یه دوش بگیرم ،میام

 تا منم آماده کنه !..

 باشه !..فقط بهش بگو آرایشم غلیظ نباشه!یه 

آرایش ملایم!...موهامم نمیخوام بالا ببنده!... 

لباسم بازه!...بگو نصفش رو روی سینه ام بذاره و 

نصفش روهم پشت سرم روی کمرم رها کنه تا ابروم

 نره!...

 خود سهیل مدل مو و آرایشت رو بهش گفته من 

اجازه ى دخالت ندارم! تو هم بهتره اعتراض نکنی!

 هووف خدا!...کی از دست اینا منو نجات میدی؟!

بدون هیچ حرف دیگه ای روی صندلی نشستم تا 

ارایشگر کارش رو شروع کنه!

نگاههای ارایشگر درطول سشوار کشیدن موهام پر

از تحسین و رضایت بود!...اما من دیگه یه جسم مرده

بودم كه حتى نفس كشیدن هم برام مهم نبود چه برسه 

به تایید نگاه دیگران!...

بعد از سه ربع فتانه هم به جمعمون پیوست!...








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر