قادر رنجبر نظرات جمعه 9 شهریور 1397 ، 11:15 ق.ظ
#فتانه

با دیدن حال خراب دنیا دلم به حالش سوخت !....

به سمتش رفتم و اون با دیدنم که رو به روش نشستم 

محکم بغلم کرد و شروع به گریه کرد.

اروم کمرش رو نوازش کردم و گفتم:بسه!...گریه نکن!... 

اروم باش!...

 من چیکار کردم فتانه؟!...من چیکار کردم؟!...من 

چطور تونستم راضی ب اون رابطه باشم؟!

 تو حال طبیعی خودت نبودی!...تو هم حق زندگی 

داری گلاره!...بس کن!...

 من حق نداشتم به شوهرم با رضایت خودم خیانت 

کنم!...

 اون دیگه شوهر تو نیست گلاره!....اون دیگه زندگی 

خودشو داره!...بهتره فراموشش کنی!...

 نمیتونم فتانه!... نمیتونم!...

صدای هق هقش کل اتاق رو پرکرده بود و من سعى 

كردم كمكش كنم!...اونو بلند كردم و به سمت حمام 

بردم!...

 باید حمام کنی!...زود باش!...بعدش باید بخوابی!

بدون اعتراض همراهم به حمام اومد!...

 میخواست تنها حمام کنه اما نمیتونستم تنهاش بذارم!

بعد از حمام کردن مشغول پوشیدن لباسهاش شد و 

من سریع روتختی روعوض کردم تا بیشتر استراحت کنه!

اونو روی تخت خوابوندم و بهش گفتم:میرم برات 

جوشونده درست کنم تا یکم جون بگیری!...

_نمیخوام !...فقط میخام تنها باشم!...

 انقدر لج باز نباش!...

سکوت کرد و حرفی نزد و منم از اتاق خارج شدم 

و به سمت آشپزخونه رفتم و دستورات لازم رو به آشپز 

دادم و در حال آماده کردن جوشونده بودم که صدای 

خراب سهیل رو شنیدم!

 فتانه....فتانه

 جانم؟!...اینجام تو آشپزخونه!...

با سر و وضع اشفته ای وارد اشپزخونه شد و گفت:

بیا تو اتاقت!...کارت دارم

 چشم!...الان میام

پشت سرش وارد اتاقش شدم تلفن همراهم رو به 

سمتم گرفت و گفت: چرا زودتر بهم نگفتی؟!...چرا 

اصلا به اون گفتی؟!

من همه حقیقت رو بهش نگفتم!...طوری وانمود کردم

 که شوهرش واقعا داره ازدواج میکنه و همه فکر میکنن 

اون مرده!... این تنهاراه نامیدی گلاره بود!...

 اما اینکارت باعث میشه اون ضربه ی بدی بخوره

تازه شوهرش رو فراموش کنه: دخترش رو که نمیتونه 

فراموش کنه!...

 اوهوم!...منم همینو میدونم!...اما یادمه مادرم 

همیشه میگفت زمان قدیم تا زنی بچشو از دست میداد 

باز بچه دار میشد و با اومدن بچه ی بعدی بچه ى قبلی 

فراموش میشد!

 یعنی میگی؟!...

__ تو برای پایبند شدن این رابطه باید به فکر باشی! 

بچه راه حل خوبیه!...ضمن اینكه اگه گلاره بچه دار 

بشه فکر فرارم از سرش دور میکنه!...

تو فكر فرو رفت و همونطور كه لبخندمی زد از اتاق 

خارج شد.

نمیدونم چقد کارم درسته اما بالاخره اون كه راه 

برگشتی نداشت!...

بهتر بود اینجا زندگی تازه ای برای خودش شروع میکرد!.....


#ایناز

صبح وقتی چشمهامو باز کردم تو تخت خوابم بودم...

سر جام نشستم و به اطرافم نگا کردم !...

چشمم به ساعت اتاق افتاد!...

ساعت یازده بود پس کیان کجاست؟!....

با یه یاد اوردی شب گذشته دستامو روی گونه های

 تب دارم گذاشتم و جیغی از سرخوشحالی زدم و 

گفتم: اون میخواد به خودش و من یه فرصت بده....

فرصت یه زندگی!... قول میدم خوشبختت کنم کیان!

قول میدم جای دنیارو برات پر کنم!...

 گوشیمو برداشتم !

میخواستم به کیان زنگ بزنم و ببینم کجاست که دیدم 

تو واتس اپ بهم پیام داده  !

لبخندی زدم و با ذوق پیام رو خوندم: خواب بودی دلم

نیومد بیدارت کنم!صبحانه رو برات اماده کردم بخاطر 

دیشب بازهم معذرت میخوام!...مواظب خودت باش!

چند بار پیامش رو خوندم و با ذوق صفحه گوشی رو 

بوسیدم!

از جا بلند شدم و به سمت حمام دویدم !

داخل حمام موقع کندن لباسام از تو اینه قدی داخل 

حمام چشمم به کبودی روی سینه ام افتاد!

گونه هام بازگل انداخت و سریع خودمو داخل وان

آب پرت کردم !

تحمل اون همه احساس عشق برام سخت بود!..

باید به دیدن کیاناز میرفتم!... دلم براش تنگ شده بود !

وروجک جدیدا تا منو میدید میگفت: ماما!...

عاشق لحن ناز و بچگونه اش بودم!...
.
.
.
#کیان

بخاطر اتفاق دیشب حسابی عصبی بودم و تصمیم 

داشتم که یه مدت از ایناز دور بشم و سعی کنم 

باهاش رو به رو نشم!...

 زود بود برای ازدواج ....

زود بود برای شروع یه رابطه جدید...

دنیا ارزشش رو داشت که بیشتر صبر کنم!...

من که میدونستم اون زنده است و یه روز برمیگرده!

میدونستم که همه تلاشش رو برای برگشتن به ایران 

مى كنه!...

ماشین رو محل فیلم برداری پارک کردم و به سمت اتاق 

گریم رفتم!

 امروز باید چند تا صحنه رو فیلم برداری میکردم و حسابی سرم شلوغ بود!


#ایناز

ماشین رو رو بروی یه اسباب بازی فروشی نگه داشتم 

و وارد مغازه شدم و چند تا عروسک خوشکل برای کیاناز 

خریدم و سوار ماشین شدم و در حالی که پشت فرمون 

همراه ترانه قر میدادم؛ رانندگی هم میکردم تا به خونه 

مامان فاطمه برسم!...

با ذوق از ماشین پیاده شدم و چند بار زنگ درو زدم 

اما کسی درو باز نکرد!...

مامان فاطمه عادت نداشت به هیچ عنوان از خونه تنها 

بیرون بره!همیشه تو خونه بود !...

شماره اش رو گرفتم ولی جواب نداد!...با نگرانی به 

سمت پنجره ى اشپزخونه رفتم که رو به خیابون بود!

گوشه پنجره کمی باز بود!... چند بار مامان فاطمه 

رو صدا زدم که ناگهان صدای گریه کیانازو شنیدم!

وحشت زده به پنجره زدم!...

اما مامان فاطمه جواب نمیداد!...باز شماره اش رو 

گرفتم که صدای تلفن رو از داخل خونه شنیدم !...

نکنه باز حالش بد شده باشه!...

شروع به جیغ زدن کردم که چند نفر از همسایه ها 

بیرون اومدند و به ستم دویدند و یه چیزایی بهشون 

گفتم که خودم هم متوجه نشدم!...

 یکی از پسرهای همسایه داخل خونه پرید و درو باز 

کرد!...

من قبل از همه وارد خونه شدم و به سمت سالن رفتم 

و دیدم مامان فاطمه سر سجاده اش بی حال افتاده 

و کیاناز کنارش نشسته بود و گریه میکرد!...

 با دیدنم دستاشو به سمتم تکون داد و با گریه گفت: 

ماما!...

با گریه به سمت کیاناز دویدم و محکم بغلش کردم و 

گفتم:جانم مامان...فدات بشم دخترم!..چقد گریه 

کردی ؟!...ترسیدی عشقم ؟!

همسایه ها هم با اورژانس تماس گرفتند! 

حدود ده دقیقه بعد امبولانس وارد خونه شد و مادرجون 

رو به اتاقش بردند و بعد از وصل کردن سرم و تزریق چند 

نمونه دارو داخل سرم رو به من کرد وگفت:خانم حال 

مادرتون زیاد خوب نیست!...خداروشکر اینبار بخیر 

گذشت اما به هیچ عنوان نباید توخونه تنها باشه اونم با 

یه بچه!...

با چشمای گریون گفتم:چشم دیگه تنهاش نمیذارم...

الان حالش خوبه؟؟؟

 بله خوبن تا یکی دوساعت دیگه بیدار میشه!...

در همین لحظه کیان وهومن سراسیمه وارد اتاق شدند

و کیان با دیدن من تو اون حالت به سمتم اومد که من 

خودمو تو بغلش انداختم و با صدای بلندی شروع به

 گریه کردم!...

 اروم باش ایناز !...هیسسس!... گریه نکن عزیزم 

چیزی نشده!...

دکتر به سمتمون اومد وگفت:خداروشکر خطر رفع شده 

و زود رسیدگی کردیم !..اگه فقط پنج دقیقه دیرتر میشد 

خدای نکرده الان معلوم نبود وضعش چیه ؟!بهتره 

مادرتون و تنها نذارین

 ممنونم اقای دکتر لطف کردین!

_وظیفه ام بود!..ما دیگه میریم !...بهتره اجازه بدین 

مادرتون استراحت کنه !...فردا هم حتما اونو پیش 

دکترش ببرین شاید لازم باشه تحت مراقبت باشن!

 چشم حتما

بعد از رفتن دکتر و پرستار هومن کیانازو از بغلم گرفت

 و به سمت اتاق کیاناز رفت و گفت: بریم با عروسکات 

بازی کنیم خانومی!...

از اتاق مادرجون خارج شدیم و روی مبل نشستم و 

بادستهام سرموگرفتم که حس کردم کیان کنارم نشست. 

سرمو بلند کردم و نگاهش کردم !

واقعا ترسیده بودم!...

 دیدن مادرجون تو اون حالت واقعا شوك بدی بهم وارد کرده بود!....


کیان از جاش بلند شد و رفت و بعد از چند دقیقه با 

لیوان آب قند به سمتم اومد و گفت: بخور رنگت پریده!

کمی از اب قند و خوردم و گفتم: وقتی صدای گریه 

کیانازو از پشت پنجره شنیدم ؛داشتم دیونه میشدم 

خیلی ترسیدم!...

 اروم باش!...همه چی به خیر گذشت!...

 نباید دیگه مادر جون تنها باشه!

 نمیتونم ببرمش خونه خودم !...میدونم مامان

 اذیتش  میکنه!...

 اگه شما ناراحت  نشى من میام پیشش! نباید دیگه 

تنهاش بذاریم!...

 تو که نمیتونی خونه پدریتو ول کنی اینجا بشینی، 

یه خدمتکار خوب براش میارم!...

 خدمتکارها تا ساعت ده بیشتر نمیمونن!... ساعت 

ده به بعد چی؟!

 سعی میکنم شبها خودم بیام!...

 تو اکثر وقتت سرکاری شبها من خودم پیشش میام!

 نمیخوام اذیت بشی!...

 نگران نباش!خودم دوس دارم پیش مادر جون و 

کیاناز باشم.

لبخندی زد و گفت: پس من برم به یکی زنگ بزنم که 

از فردا یه زن قابل اعتماد بفرسته اینجا!

 باشه!

از کنارم بلند شد و گوشی به دست به سمت حیاط رفت!
.
.
.

#دنیا

تمام روز رو تو تختم موندم !....

دلم نمیخواست از اتاق خارج بشم!...

انقد گریه کرده بودم که دیگه اشکی برام نمونده بود!

 میون گریه خوابم میبرد و بعد از یکی دو ساعت 

بیدار میشدم و باز گریه میکردم !

اخرین بار که چشم باز کردم اتاق تاریک بود و فهمیدم 

که شب شده !...

چطور تو فیلمها و رمانها دوسه روز هیحى نمیخورند!

من كه یه نصفه روز نشده احساس ضعف و گرسنگی 

میکردم و برخلاف میلم مجبور شدم از تخت پایین بیام!

که زیر دلم بد جور تیر کشید و با به یاداوری دیشب

بازعصبانی شدم و بغض کردم ؛ اما دیگه اشکی از 

چشمم پایین نمیچكید!...جای شکرش باقی بود تا 

الان کور نشدم...چشمه ى اشكم خشكیده بود!...

از اتاق خارج شدم و به سمت اشپز خونه رفتم!

نمیدونم ساعت چند بود؛ اما خونه ساکت بود و معلوم 

بود که همه خوابیدند!

سهیل هم حتما بیرون از خونه بود؛چون تو اتاق نبود!

 وارد اشپزخونه شدم و به سمت یخچال رفتم و کمی 

پنیر و یه گوجه از یخچال برداشتم و بعد از ریز کردن 

گوجه شروع به خوردن کردم!...

 مشعول خوردن بودم که با دیدن پاهای مردی که

 شلوار ابی رنگی پاش بود وکنار اشپزخونه ایستاده 

بود سرمو بلند کردم ‌و با دیدن سهیل لقمه تو گلوم گیر 

کرد و شروع به سرفه کردن کردم...

به سمتم اومد و لیوان ابو دستم داد و من کمی اب 

خوردم که اون شروع به زدن پشت کمرم کرد تا نفسم

 برگرده و بعد از چند دقیقه تلاش نفسم برگشت و 

حالم بهتر شد!...

کنارم نشست و گفت: بهتری ؟!

جوابشو ندادم که اخمی کرد و گفت: من نمیدونستم

 منو جاى شوهرت اشتباه گرفتی چون اسمی ازش 

نمیبردی....چند بارم گفتی دختر مو بلوند، فکر کردم 

منظورت نارون هست!... دختری که دیشب تو مهمونی 

سمتم میومد!...

ازجا بلند شدم ، به اتاقم برگردم که دستمو گرفت و بلند 

شد و گفت: از‌من فرار نکن!... حالا دیگه با ازدواج 

شوهرت بهتره کلا اونو فراموش کنی!...

اشکى از گوشه ى چشمم جاری شد و سعی کردم 

دستمو از حصار دستهاى مردونه اش خارج کنم که 

بهم نزدیک ترشد و گفت: از من نمیتونی هیچ وقت 

فرار کنی گلاره!...هیچ وقت!...میفهمی؟!...

با حرص نگاش کردم و گفتم:حالا که همه چی رو

میدونی اینم بدون!...اسم من گلاره نیست!...اسم من 

دنیاست دنیا!...

 برای من همون گلاره هستی و گلاره میمونی!...

 بهتره خودتو زیاد درگیر زندگی سابقت نکنی!...اون 

زندگی تاریخ انقضاش تموم شده!...

 برای من هیچ وقت تموم نمیشه!...

اخم وحشتناکی بین ابروهاش نشست و منو کشون 

کشون به سمت اتاق خواب بردو روی تخت پرت کرد

 و شروع به کندن لباسهاش کرد که گریه ام گرفت و

گفتم: میخوای چیکار کنی؟؟؟

کنارم روی تخت نشست و در حالی که سعی داشت 

لباسهامو از تنم خارج کنه گفت:معلوم نیست میخوام 

چیکار کنم؟

 توروخدا سهیل الان نه!...

بلوزم رو از تنم خارج کرد و من با یه سوتین و شلوار 

جلوش بودم!...

خمار نگام کرد و‌ گفت: چرا مثل دیشب خودتو بهم 

تقدیم نمیکنی؟!لعنتی!...

محکم بغلم کرد و با دستش کمرم و نوازش کرد وگفت: 

چرانمیفهمی من عاشقتم؟!چرا اینو نمیتونی درک کنی!

__ درد دارم سهیل !..تورو خدا ولم کن!...

ازم جداشد و در حالی ک بلوزم رو دوباره تنم میکرد 

گفت:فقط امشب بهت دست نمیزنم!... از فردا شب 

هرشب تمکین میخوام!...هرشب رابطه ى عاشقانه 

میخوام و خوب هم میدونى هیچ شوخی هم باهات 

ندارم!...با من درست رفتار کن که سگ نشم و پاره

 پورت نکنم گلاره!...

اشک گوشه چشمم رو پاک کرد و محبورم کرد دراز 

بکشم و خودش هم کنارم دراز کشید و دیگه حرفی 

نزد!...انقدر لحنش جدی بود که خوب میدونستم همه 

حرفهاش رو واقعا باید اجرا کنم !...وگرنه تنبیه بدی 

در انتطارمه... 

چرا خدا صدای منو نمیشنید ؟!چرا باید من بشم عشق این مرد نامحرم ؟!.........


#کیان

اینار بر خلاف مخالفت های همه شب مادرجون  

پیشش میموندو بیشتر وقتش رو با ما میگذروند!...

 کیانار عاشقش بود و اونو مادر خودش میدونست و 

مادرجون وقتهایی که آیناز تو خونه بود لبخند از لبش 

كنار نمیشد!...

اما من سعی میکردم زیاد بهش نزدیک نشم هرچند

 نمیشد....

نمیشدازش فاصله گرفت !....مرتب به خودم میومدم

و میدیدم که بهش نزدیک تر از قبل شدم...

ساعت حدود یک شب بود که بعد از تموم شدن فیلم 

برداری به خونه برگشتم!...

 مامام طبق معمول همیشه مهمونی داشت و دوستهای 

عجق وجق اش تو خونه بودند و چون حوصله ى خودمم

نداشتم تصمیم گرفتم خونه مامان فاطمه برم !

چون مسیر دورتر بود تا رسیدن به خونه اش ساعت 

حدود دو شد!...

چراغها خاموش بود كه اروم کلید و داخل در انداختم 

و وارد شدم !...

از سکوت خونه معلوم بود که همه خوابند!...بوی عرق 

گرفته بودم !...به سمت اتاقم رفتم و یك دست لباس 

برای خودم بیرون اوردم و به سمت حمام رفتم !...

برخلاف همه جای خونه حمام چراغش روشن بود.....

سرمو پایین انداختم و وارد حمام شدم که با صدای 

جیغ آروم آیناز وحشت زده از جا پریدم!...

 حوله رو دورش پیچیده بود و معلوم بود تازه حمام 

کردنش تمام شده !...

سریع به سمتش رفتم و دستمو روی دهنش گذاشتم 

تا بقیه بیدار نشند و اونم با وحشت بهم نگاه میکرد!

اروم گفتم:نمیدونستم تو حمومی تازه از سرکارم 

برگشتم!

سرش و با ترس چند بار بالا و پایین کرد که گفتم: 

دستمو برمیدارم جیغ نکش، باشه!...

چشمای خوشکلش رو چند بار باز و بسته کرد و من 

هم محو چشمهاش بودم!...

حرارت بدنم داشت بالا میرفت و حرکاتم دست خودم 

نبود!...دستمو از روی دهنش برداشتم و با دو تا 

دستهام موهای اطراف صورتش رو پشت گوشهاش

انداختم و با صدای لرزونی گفتم: زودتر لباس بپوش 

سرما میخوری!...

فقط نگام میکرد و حرف نمیزد و این باعث تحریک 

بیشتر من میشد!

 برای اینکه کاری دستش ندم سریع از حموم زدم

بیرون و به اتاقم رفتم...

حدود ده دقیقه بعد در اتاق کیاناز که دیوار به دیوار 

اتاقم بود بسته شد و من فهمیدم که ایناز وارد اتاق 

شده!...

از کلافگی زیاد به سمت حمام رفتم و یه دوش با آب 

سرد گرفتم!

مطمئن بودم این اب سرد کار دستم میده اما فقط اب 

سرد میتونست ارومم کنه و این فکرهای لعنتی و مخرب

رو از سرم دور کنه!....

باید بیشتر مواظب باشم.......

#ایناز

هنوز تو شوک کار کیان بودم!... جای دستش روی 

دهنم هنوزمیسوخت !...

پوففففف!...دلم میخواست یخرده باهام ور مى رفت!

فقط یخرده!...مثل همون شب!...به همونم قانع بودم!

کنار تخت کیاناز ایستادم و اروم خم شدم و پیشونی 

اش رو بوسیدم و بعد به سمت تخت گوشه اتاق رفتم و 

روش دراز کشیدم!...

با شنیدن صدای دوش حمام فهمیدم داره دوش 

میگیره!...اگه زنش بودم الان تنهاش نمیزاشتم!

اه!...این همخونه شدن چقدر سخته!...انقد سرجام 

غلت زدم و فكرهاى چرت و پرت كردم تا خوابم برد!...

صبح با صدای خنده های کیاناز بیدار شدم و دیدم

تو تختش با عروسکش بازی میکرد!از جا بلند شدم 

و با دیدنم گفت:ماما؟!...

 جان مامان ؟!خوشگلم بیدار شدی؟!

 ماما؟!

 بیا بغلم ببینم ....حتما حسابی گرسنه ات شده

 توت فرنگی من؟!

چند بار لپشو بوسیدم و تو بغلم چلوندم و از اتاق 

خارج شدم!...

اونور روی صندلی بچه نشوندم و یه تیکه کیک دستش 

دادم و‌ شروع به اماده کردن صبحانه کردم !...

بعد از چیدن میز صبحونه ظرف غذای بچه رو جلوی 

کیاناز گذاشتم و با قاشق اروم اروم بهش میدادم که 

کلی ذوق میکرد و میخندید و منم حسابی ذوق میکردم 

و همراهش میخندیدم!...

 مشغول خوردن و بازی بودیم که مادر جون وارد 

اشپزخونه شد و با دیدن ما لبخندی زد وگفت:

صبح بخیر دخترای گلم!...

 سلام مادرجون بفرمایید صبحونه رو اماده کردم!

 چرا انقدر زحمت میکشی دخترم ؟! خوب خودم اماده 

میکردم به اندازه کافی اذیتت کردیم!..

 این چه حرفیه مادرجون ناراحت میشما!

 فدات شم دخترم !...اگه تو نبودی خدا میدونه 

حال من الان چطور بود؟!

 شما کنار کیاناز بشینین من برم کیان و بیدار کنم 

بیاد صبحونه بخوره!..

 اع!...مگه اومده؟؟؟

 اره دیشب اومد!..

 باشه دخترم!.. برو!..من کیاناز و تمیز میکنم بعد 

صبحونه میخورم!...

با ذوق به طرف اتاق کیان رفتم و دوبار به در زدم اما 

جوابی نداد!

 سر و وضعم رو مرتب کردم و وارد اتاق شدم که کیان

 و دیدم!

آروم ناله میکرد با نگرانی به سمتش رفتم و گفتم: 

کیان...کیان...حالت خوبه؟؟؟

اروم ناله میکرد!...نزدیگ تر شدم و دستمو روی 

پیشونی اش گذاشتم!...

 مثل کوره اتیش شده بود!...با نگرانی اونو تکون دادم

که بی جون چشماشو باز کرد و گفت:بذار بخوابم!...

 تو...تو تب داری باید ببریم دکتر پاشو کیان!

 بخوابم خوب میشم 

 نه....حرفشم نزن تشنج میکنی!...

دستم و کشید وگفت:جیغ جیغ نکن سرم درد میکنه!

 باشه پس میرم زنگ بزنم دکتر بیاد اینجا!

میخواست اعتراض کنه اما حالش مانعش میشد!

از اتاق خارج شدم و سریع شماره دکتر خانوادگیمون

 رو گرفتم و بهش ادرس دادم تا بیاد....

نیم ساعتی طول کشید تا دکتر خودش و رسوند و 

بعد از معاینه کیان و وصل کردن سرم گفت:درست 

ازش  مواظبت کنید تا فردا صبح سرحال میشه ! سوپ 

براش درست کنید!...اتاقشم زیاد گرم نکنید! خودش به 

اندازه کافی تب داره!...

 چشم اقای دکتر

 من دیگه برم امیدوارم زودتر خوب بشه

 مرسی اقای دکتر زحمت کشیدین!

 وظیفم بود دخترم!...

بعد از رفتن دکتر رو به مرضیه خدمتکار خونه کردم و 

گفتم:سوپ مرغ و شیر درست کن مقویه!..

 چشم خانم

مادرجون به سمتم اومد و گفت: من میرم بهش سر 

برنم!..

 نه مادرجون شما مواظب کیاناز باش !...من پیشش 

میمونم!...یادتون که نرفته دکتر گفت بدنتون ضعیفه زود 

مریض میشین!...

 تو هم کنارش بمونی سرما میخوری!

 اشکال نداره شما مواظب کیاناز و‌ خودتون باشین، 

من پیش کیان میمونم!...

 ای دختر عاشق!...

از خجالت سرمو پایین انداختم و با اب پرتقال وارد اتاق کیان شدم!...


تا شب ناله میکرد و خواب بود!....

دلم نیومد حتی یک لحظه هم ازش دور بشم !...

اخرای شب بود که کیاناز و مادرجون هم خوابیدند!

دیگه نا نداشتم سرپا بایستم و کنار تخت کیان نشستم 

و سرمو به دیوار تکیه دادم !....

تازه داشت چشمهام گرم میشد که نفس های گرمش 

رو روی صورتم حس کردم!....

 چشمهامو باز نکردم !...مى خواستم ببینم چیکار 

میکنه ؟!

خداروشکر اتاق تاریک بود والا می دید چطور پلکهام 

میلرزند!

 موهامو کنار زد و اروم منو روی تخت كشوند!

الهى بمیرم!...هنوز بدنش گرم بود!...اما تو اون 

هوای سرد لذت بخش بود!...

همین که سرم به بالشت رسید حس کردم داره عقب 

نشینی میکنه!...

 الان وقت فرار نبود !....کیان‌!...نباید میذاشتم 

تخت رو ترک کنه!...

خودمو‌ جمع کردم و بهش چسبیدم و نمیدونم چرا 

احساس كردم صدای لبخندش رو شنیدم!

و بعد صداى گرفته اش رو كه مى گفت:سرما میخوری 

دختر!...

و سعی کرد منو از خودش دور کنه اما دلم نمیخواست

 ازش دور بشم!....حتی به قیمت سرما خوردنم!...

 پس دلمو به دریا زدم و بغلش کردم !....

كاملا حس كردم شوکه شده!..

حالا که سرم تو بغلش پنهون شده بود؛چشمهامو باز 

کردم و شروع به بو کردن بدنش کردم!...

نمیتونم چطور اون لحظه ها رو توصیف کنم!...

 غرق لذت بودم و دلم نمیخواست هیچ وقت اون 

لحظه ها تمام بشند!

اما اون اروم صدام کرد:ایناز بهتره بری اتاقت...

پس فهمید که بیدارم!...

نقش بازی کردن جلوی کسی که کل عمرش رو 

بازیگرى كرده بود؛واقعا سخت بود!حتی تو اتاق 

تاریک!...

سرمو بلند کردم و نگاهش کردم!... بخاطر تاریکی 

اتاق دیدم تار بود. اروم تر از خودش گفتم: بذار 

پیشت باشم!

 سرما میخوری!

خودمو بالاتر کشیدم و زیر گلوشو بوسیدم و گفتم:این 

سرماخوردگی برام لذت بخش ترین سرماخوردگی عمرم 

محسوب میشه!...

به صورتم خیره شد و گفت: نباید انقد به من وابسته

 بشی!...

 یعنی تو وابسته نشدی؟؟

 تو سنت کمه...خوشکلی...موقعیت اجتماعیت 

عالیه !...عاقل باش من زن و بچه دار بدردت نمیخورم! 

موهامو از روی صورتم کنار زد و گفت: تو لیاقتت بهتر

 از منه!...

طاقت نیاوردم نمیتونستم بهش اجازه بدم این حرفارو 

راجع به خودش بزنه!

میخواست ادامه بده که با گذاشتن لبهام روی لبهاش 

ساکتش کردم !

انقدر لبهاش داغ بود که حس کردم لبهای خودمم در

حال سوختن هستند!

 نفس های تندش خبر از بیقرار شدنش میدادند اما 

اروم همراهی ام کرد و وقتی نفس کم اوردیم ازم جدا 

شد و سرمو روی سینه اش گذاشت !...

مثل اون شب پیشروی نکرد واین یعنی اینبار منو 

بخاطر خودم بوسید نه بخاطر شباهتم به دنیا!...

از این فکر غرق لذت شدم و ریز خندیدم که گفت:

بگیر بخواب دختر!...

و انقدر نرم و شیرین موهامو نوازش کرد که نفهمیدم 

کی خوابم برد!....


صبح وقتی بیدار شدم؛اثری از کیان نبود!...

 کمی بدنم گرم بود و کسل بودم!...دعا کردم که سرما 

نخورده باشم...

با بی حالی از اتاق خارج شدم که صدای خنده های 

کیان وکیانازو شنیدم !...

با ذوق به سمتشون رفتم که مادرجون با دیدن من 

گفت: سلام دخترم!

 سلام ببخشید من خیلی خوابیدم!

 این چه حرفیه تمام دیروز وداشتی از کیان مراقبت 

میکردی!

کیان با لبخند به سمتمون اومد و گفت: بیدار شدى؟!

و چون نیش باز منو دید گفت:خانوادگى خسته ات 

كردیم!

ابرو در هم كردم و با لبخند گفتم: این چه حرفیه؟!

شماها خانواده امید!

و عملا خودمو غالبشون كردم!...

 نظرتون چیه به یه سفر سه چهار روزه دعوتتون کنم؟!

با ذوق دست زدم و گفتم: وای عالیه !....من خیلی 

احساس کسلی میکنم!...

مادرجون از ذوق من خندید و گفت: پس اماده بشین 

من کیانازو نگه میدارم!...

به سمتش رفتم و اخمی کردم و گفتم: این حرفتون 

چه معنی میده مامان یعنی ما تنها بریم؟حرفش رو

هم نزنین! 

کیان کنار مادرجون نشست و گفت: من منظورم همه 

بودن نه فقط من و ایناز!

مادر دست جفتمونو گرفت و با محبت گفت:مادرجون 

من سنی ازم گذشته شما برین تا بهتون خوش بگذره!

فرق سرشو بوسیدم و گفتم : با شما بیشتر خوش 

میگذره تازه میگیم مادر کیان هم بیاد و هومنم دعوت 

میکنیم.نظرتون چیه؟!

مادر جون لبخندی زد و دیگه اعتراض نکرد!

کیان از سرجاش بلند شد و گفت: پس تا شما اماده 

بشین من برم با هومن و مامانم هماهنگ کنم!...

 منم میرم خونمون وسایلم رو بیارم!

  من میرسونمت!...منتها بزاراول به مامان و هومن

خبر بدم!...

__ مزاحمت نمیشم!...

جوری نگام کرد که یعنی خودتی..... لبخندی زدم و 

گفتم:الان ‌میام!...

و به همراه تنها امیدو آرزوم کیان از خونه خارج شدم!


#دنیا

سهیل تو این چند وقت هر شب مرتب ازم تمکین 

میخواست و من برخلاف خواسته م قلبى ام به 

تختش میرفتم و‌ مجبور بودم هر چی مى خواد و 

میگه اطاعت کنم!...

 گاهی که عاصى مى شدم و سر پیچی میکردم ؛ اون

هم كوتاه نمیومد و و به بدترین نحو ممكن باهام آمیزش 

میكرد!...اما خدارو شكر كه دیگه از كتكها و تو دهنى

هاش خبر نبود!...داشت باورم مى شد كه واقعا عاشقم

شده!...هرچند براى من فرقى نداشت!...

این روزها سردرد های مکررم اعصابمو بهم ریخته

بود و ترجیح مى دادم بیشتر وقتم رو بخوابم تا با 

سهیل و فتانه معاشرت کنم!...

خداروشکر به این گوشه گیری ام گیر نمیدادند!...

اون روز مثل هر روز در حالی که پتو رو دور خودم 

پیچیده بودم؛تو بالکن در حال چرت زدن بودم که در 

اتاق بازو بسته شد !...

حتما باز سهیل اومده بود كه با تن من آروم بگیره 

و رابطه میخواست!....

دیشب قبل از اومدنش خوابیدم و اون هم وقتی دید 

خوابم بیدارم نکرد و الان اومده جبران کنه !....

با حرص پوزخندی زدم و چشمهامو بستم!...

با این حال خرابم حالم ازش بهم میخورد!...

خیلی طول نکشید که گرمای لبهاش رو روی لبهام 

احساس کردم اما نمیدونم چیشد که با حس بوی

 تنش با تمام وجود اونو بو کردم و با ذوق ‌چشمهامو

 باز کردم و با تعجب نگاهش کردم و گفتم:عطر جدید 

خریدی؟!

تعجب كرد و گفت:نه همون عطر همیشگیمه

غیر‌ ممکن بود!...

من حالم از اون عطر تند بهم میخورد!...

 بی اختیار دستهامو دو طرف کتش گذاشتم و صورتم

رو نزدیک تر بردم و یکبار دیگه لباسش رو بو کردم و 

عمیق نفس کشیدم و گفتم:بوی خوبی میدی !...دوست

 دارم بوت کنم!...

حسابی ازکارم حیرت زده بود...

با بوسیده شدن پیشونی ام توسط سهیل به خودم اومدم 

و ازش فاصله گرفتم...

با شیطنت لبخندی زد و گفت: اگه دوس داری باز بو 

کن !...همه اش برای خودته!...

اخمی کردم و از سرجام بلند شدم وگفتم: تاحالا بهت 

گفته بودم خیلی پرو هستی!...

با خنده از پشت بغلم کرد و گفت: لباسهاتو عوض کن 

میخام ببرمت بیرون!...

لب ورچیدم :اما من خوابم میاد!

 تمام روز خواب بودی !...خسته نشدی؟!

خودم هم از خدام بود برم بیرون؛پس باشه ای گفتم و 

به سمت کمد رفتم و پشت در کمد جوری که تو دیدش 

نباشم شروع به عوض کردن لباسهام کردم...

اون هم بدون سروصدا و بى توجه به من به سمت

 حمام رفت!...

نمیدونم چرا نگاهم رو یه دست لباس بیرونی طوسی 

رنگش میخ شد و هوس خوردنشون بهم دست داد و 

از تو كمد دراوردم و بعد از كمى ور رفتن و بغل

 كردنشون اونارو براش روی تخت گذاشتم و از 

اتاق خارج شدم!...

به محض پایین رفتن فتانه با دیدنم لبخندی زد و گفت:

تیپ زدی؟!

با لبخند گفتم: سهیل میخواد منو بیرون ببره!

 تو که اینقدر بیرون رفتن رو دوست داری ؛چرا ازش 

نمیخوای هر شب تو رو بیرون ببره که حوصله ات سر

نره!...

سکوت کردم و چیزی نگفتم که خودش ادامه داد:بیا

بشین پیشم تا سهیل بیاد!...

کنارش نشستم و مشغول دیدن فیلم شدیم !....

دلم میخواست بهش بگم اما میترسیدم که به سهیل بگه

 و باعث دردسرم بشه!...

کمی این دست و اون دست کردم و بلاخره دلمو به 

دریا زدم وگفتم:فتانه خانم !...

بدون اینکه چشم از تی وی برداره گفت:جانم؟!

 میتونم تلفنتو بردارم برا چند دقیقه!

به سمتم برگشت وگفت:برای چیته

 راستش میخواستم عکس کیانازو ببینم!...

جوری که یعنی خودتی نگاهم کرد ‌و گفت:اگه میخوای 

خبری از کیان بگیری باید بگم که نامزدیشون و اعلام 

کردن !...تو هم بهتره فراموشش کنی!...

با بهت و ناباوری نگاهش کردم !...

باورم نمیشد کیان انقد زود منو فراموش کرده باشه....

بغض بدی گلومو گرفته بود و‌ احساس خفگی میکردم!


#سهیل

از پله ها پایین رفتم که صدای صحبتشون رو شنیدم!

صبح داشتم اخبار هنرمندان رو چک میکردم!خبری از 

نامزدی کیان نبود!...

از فتانه ممنون بودم که گلاره رو كلا ناامید میکرد تا 

به زندگی سابقش فکر نکنه !

گلاره بعد از شنیدن خبر ازدواج کیان سکوت کرد!

میدونستم الان حسابی ناراحته !...وارد سالن شدم 

و صداش کردم: گلاره پاشو دیر شد!

بدون هیچ حرفی از جا بلند شد وبه سمت در خروجی 

سالن رفت.

به فتانه نگاهی انداختم و چشمک زدم که خندید و 

برام بای بای کرد!

در طول راه گلاره كلا تو فکر بود و حرفی نمیزد...

سکوتش عذابم میداد اما باید بهش وقت میدادم!...

جلوی رستوران ماشین رو نگه داشتم و پیاده شدم!

گلاره حسابی تو فکر بود!

ماشین و دور زدم و درو براش باز کردم!...اما هنوز تو 

فکر بود و اصلا حواسش نبود که ماشین رو نگه داشتم 

اروم صداش زدم:گلاره....گلاره

منگ به سمتم برگشت وگفت:ب...بله؟!

 پیاده شو رسیدیم!...

 الان!

پیاده شد و کنارم ایستاد!...

 دستشو گرفتم و به داخل رستوران رفتیم از قبل 

گوشه ترین غرفه ى رستوران رو رزرو کرده بودم!

با گلاره به سمتش رفتیم و وقتی گارسون به سمتمون

 اومد منو رو باز کردم تا چیزى انتخاب كنم که گلاره 

گفت: من گوشت میخوام!

با تعجب نگاهش كردم!...اولین بار بود که چیزى 

درخواست میکرد!...لبخندی زدم و گفتم :اسکندر

کباب میخوری؟!

 تا حالا نخوردم چجوری هست؟!

 شبیه کباب ترک ایرانی با این تفاوت که تو ظرفی 

سرو میشه که ورقه های نازکی از گوشت به همراه 

چربی گاو هست به همراه گیاه محلی و ادویه جات 

معطر كه داخل سیخ سرو میشه!...طعمش عالیه!

کره و سس گوجه هم کنارش هست!...

 عالیه !...همونو میخوام!...فقط بگو زود بیارن 

چون از گرسنگى رو به موتم!...

از حرفش خنده ام گرفت وگفتم: جوووون!...خدا نكنه!

شکموی کی بودی تو؟!

خنده اش گرفت و پشت چشمی نازک کرد و سکوت 

کرد...

بعد از سفارش و رفتن گارسون من محو اون شدم و اون 

 با ذوق محواطراف شده بود!... 

دستشو که روی میز بود گرفتم وگفتم: گلاره!

بهم نگاه کرد که ادامه دادم:من میخوام کنارت از نو 

شروع کنم!..ازت خواهش نمیکنم که بهم یه فرصت 

بدی چون هیچ راهی جز فرصت دادن بهم نداری !

اگه با خواسته ی خودت بمونی کمتر اذیت میشی!

اخمی کرد و دستشو از زیر دستم کشید!...

خواستم باز تهدیدش کنم که گارسون به همراه دونفر 

دیگه اومد و شروع به چیدن میز کرد!...

گلاره با دیدن غذاها چشمهاش برقی زد و به محض 

رفتن گارسون ها بدون اینکه منتظر من باشه ؛شروع 

به خوردن کرد!...

عجیب بود!...خیلی شکمو شده بود امشب !....با 

خوردن اولین لقمه صداش دراومد: اووووم وای طعمش 

عالیه!....سهیل سلیقه ات حرف نداره!...

و دستش رو اول حلقه كرد و نشونم داد و بعد 

شصتش رو به سمتم گرفت!....

لبخندی زدم و گفتم: اروم تر گلاره !...این چه صدایی

 از خودت درمیاری ؟!...الان فکر میکنن داریم یه کاری 

میکنیم!...

متعجب نگام کرد و گفت: مگه من چی گفتم؟!

 هیچی عزیزم!...بدون صدا و حرف زدن بخور!

 دارم میخورم....اوممممم

ازحرفهاش خنده ام گرفت و باذوق محو غذا خوردنش 

شدم!...

این دختر سراسر لوندى و دلفریبى بود!...

انقدربا اشتها میخورد که منم تحریک شدم، بخورم!

 تند و تند غذامیخورد و هربار لقمه اش رو می بلعید 

از طعم کباب تعریف میکرد!...

نصف غذامو خورده بودم که  دیدم گلاره ظرفش تموم

 شده ونگاهم میکنه !....

قهقه ای زدم و گفتم: بازم میخوای؟

لبو لوچه آویزون كرد و دل منو بیشتر از پیش برد!

 اره اما طول میکشه سفارش بدیم!...

ظرف غذامو جلوش گذاشتم وگفتم: بخور!

 پس تو چی؟!

 من سیر شدم!








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر