قادر رنجبر نظرات جمعه 9 شهریور 1397 ، 11:18 ق.ظ

با ولع شروع به خوردن غذاى من کرد!...

این گلاره ى شکمو رو‌ بیشتر دوست داشتم!...دلنشینتر

بود!...

بعد‌ از خوردن کل غذا به صندلی تکیه زد‌ گفت: من 

دوغ میخوام!

سریع براش سفارش دوغ محلی دادم وبیشتر پارچ 

دوغ روگلاره سر کشید....

با خنده نگاش مى کردم كه بالای لبش از کف دوغ

سفید شده بود !...

سردرگم نگام کرد وگفت:امشب چراهمه اش میخندی؟!

با ابرو به لبهاش اشاره کردم و اون گیج تر از قبل 

نگاهم کرد و گفت:چیشده؟!

ناخودآگاه ایستادم و روی میز خم شدم و لبهامو روی 

لبهاش گذاشتم و دوغ بالای لبش رو خوردم ....محو 

کارم شده بود و هیچ اعتراضی نمیکرد!

خواستم ازش فاصله بگیرم و سرجام بشینم که دیدم

چشمهاشوبسته و با تمام وجودش زیر گلوم رو بو 

كرد!

سرجام  نشستم و خمار نگاش کردم که انگار تازه به ى

خودش اومده بود و خجالت زده سرش و پایین انداخت 

و گفت: میشه بریم اینجا گرمه!...

خودمم از خدام بود زودتر از اونجا بریم! 

 اره واقعا گرمه بریم!

بعد از حساب کردن به همراه هم از رستوران خارج 

شدیم و من خواستم به سمت ماشین برم که گلاره 

دستمو کشید و گفت: میشه قدم بزنیم؟

 خسته نیستی؟

__ نه دلم بستنی میخواد!...

از  درخواست مجددش خنده ام گرفت وگفتم: اینجور

پیش بری چاق میشی!

لب و لوچه ور چید و گفت:اصلا نخواستم!

دستش و کشیدم و اونو تو بغلم گرفتم و روى موهاشو

بوسیدم و گفتم:خودمم هوس كردم!...

و شروع به راه رفتن کردم !...

سه چهار تا خیابون راه رفتیم تا به بستنی فروشی 

رسیدیم و دوتا بستنی قیفی گرفتم و درحالی که قدم 

میزدیم میخوردیم!

 تو اون هوای سرد واقعا میچسبید!... برام جاى تعجب

داشت گلاره اصلا تلاش نمیکرد دستش رو از دستم 

خارج کنه!...

انقدر راه رفتیم تا به دریا سیدیم و روی یکی از 

نیمکتها نشستیم و به دریا خیره شدیم!...

هر دو ساکت بودیم و دلمون نمیخواست سکوتمون رو 

بشکونیم!...

 حدود ربع ساعت بعد گلاره سرش و روی شونه ام 

گذاشت و من باتعجب به سمتش برگشتم؛ اما حرفی 

نزدم !...ترسیدم با شنیدن صدام سرش رو برداره !

حتما باز منو با كیان اشتباه گرفته بود!...كلا این 

دختر امروز یچیزش بود!...چند دقیقه گذشت که 

خودشو تو بغلم جا داد!

به صورتش نگا کردم که متوجه شدم خوابش برده!

لبخندی زدم وگفتم: دختره دیونه نمیدونم چش شده؟!

از سرجام بلند شدم و اروم بغلش کردم و درحالی که 

تو بغلم بود،به سمت ماشین رفتم !

راه طولانی بود اما می ارزید به بغل کردن گلاره !...

فاصله دریا تا ماشین که گلاره بغلم بود همه نگاهمون 

میکردند.لابد با خودشون فک میکردند ما عاشق ترین 

زوج هستیم....خبر نداشتند این زن به شدت از من 

متنفر بود و منو نمیخواست...

به محض رسیدن به ماشین اونو داخل ماشین 

گذاشتم و به سمت خونه رفتم...

یعنی چون فهمیده بود شوهرش میخواد ازدواج کنه 

اینطور رفتار میکرد؟!...

امیدوار بودم این دلیل رفتارش باشه؛ کم کم منو 

میدید و میفهمید که من تنها مردی هستم که میتونه 

خوشبختش کنه!...اونوقت اون هم به عشق من ایمان مى آورد!...


#دنیا

 با لذت از خوابیدن تو اون تخت بزرگ و گرم چشم 

باز کردم و به اطرافم نگا کردم و یاد دیشب افتادم! 

کی منو به خونه اورده بود و لباسهام رو هم عوض 

کرده بود؟!...یاد سهیل افتادم ....

دیشب چقدر مهربون شده بود ؟!....از تخت پایین 

اومدم که سرم گیج رفت و محبور شدم چند دقیقه 

ای سرجام بشینم و در همین لحظه در باز شد و 

سهیل وارد اتاق شد و با دیدن حالت گیج مانند 

من گفت:حالت خوبه؟

سرخ شدم:خوبم فقط سرم گیج رفت!...

به سمتم اومد و نگران گفت:بریم دکتر؟!

نه حالم خوبه!

 پاشو صبحانه بخور حالت جا بیاد!....

 باشه!

بلند شدم و به همراهی سهیل که به دنبالم تا 

دستشویی اومد صورتمو شستم و به سمت 

اشپزخونه رفتیم.

همینکه وارد اشپزخونه شدم؛ ظرف کره و مربا 

برام چشمک زد!

با ذوق بدون اینکه به فتانه و سهیل توجه کنم 

به سمت میز هجوم بردم و شروع به خوردن کردم 

و ظرف رو خالی کردم!...

درحالی که انگشتم رو میک میزدم رو به فتانه 

کردم و گفتم: میشه به اشپزه بگی بازم کره مربا 

داریم؟؟؟

فتانه با خنده گفت: توکه کره مربا دوس نداشتی!

تازه بخودم اومدم!....من کلا با شیرینی جات 

میونه خوبی نداشتم!...اما الان داشتم با ولع 

میخوردم!...

به سهیل که  با چشمهای خندون نگاهم میکرد 

نگاه کردم و گفتم: خب الان خوشم میاد از 

چیزای شیرین!...

سهیل در حالی که سعی میکرد جلوی خنده اش 

رو‌بگیره؛ گفت: جدیدا از هر چیزی بدت میومد 

خوشت میادها!...

گیج نگاشون کردم که هر دو  خندیدند! بی دلیل 

ناراحت شدم و در حالیکه اخمی میکردم ؛گفتم: 

به چی میخندین؟!

_هیچی بابا!...بخور !...الان میگم باز برات کره مربا 

بیارن!...

از ذوق خوردن کره و مربا دیگه باهاشون حرف 

نزدم ومثل بچه ها منتظر شدم!
.
.
.

#سهیل

وقتی به فتانه گفتم رفتار گلاره اینقدر عوض شده 

لبخندی زد و گفت:منم به یه چیزاییی شک کردم!

متعجب نگاهش کردم: چه چیزهایی؟!

 احتمال حاملگی اش هست!

باورم نمی شد!....با ذوق نگاهش کردم وگفتم: 

ازکجا میدونی؟!

 غذاخوردن و خوابیدنش خیلی عوض شده!...

 البته باید حواسمون باشه نفهمه بارداره!...

 چرا؟!!!

 فکر کردی بفهمه از تو قراره بچه دار بشه؛شروع 

میکنه بشکن زدن؟!

 وقتی نتونه از خونه بره بیرون نمیتونه سقطش 

کنه!...

 مگه حتما باید بره بیرون ؟!کافیه از روی چند تا 

پله خودشو به پایین پرت کنه تا بچه سقط بشه!...

بعدشم حالا چیزی معلوم نیست باید صبر کنیم!

 وای فتانه چقد دوست دارم ازش بچه دار بشم!

 اینجور سرگرم بچه میشه و کم کم کوتاه میاد!...

با محبت نگاهم کرد:امیدوارم

تصمیم گرفته بودیم که به روش نیاریم! امیدوارم 

مثل همیشه گیج بازی در بیاره و متوجه نشه که 

بارداره...

البته همه اینا فعلا درحد ای کاش و اگه می شد 

هستند!...ما  اول بابد مطمئ بشیم.............


#کیان

به همراه مامان مهین و مادرجون و کیاناز و ایناز 

سوار ماشین شدیم!

هومنم فریبا برمکی رو بعنوان نامزدش همراهش اورد!

مامان مهین وقتی فهمید قراره مادر دنیا و کیاناز‌ بیان

خیلی ناراحت شد و طبق معمول شروع به غر زدن كرد 

گفت: بهتره مسیر زندگیتو ازشون جدا کنی!...

منم اینبار جدی ازش درخواست کردم که سعى كنه 

تو زندگى من بیشتر از این دخالت نکنه!...

خوشبختانه وقتی رابطه ایناز و مادرجون رو دید، کمی 

اروم ترشد!...ایناز جلو کنارم نشسته بود و تمام طول 

راه برام چایی میریخت ومیوه پوست میکند و با 

حرفهاى شیرینش باعث میشد ما بخندیم!...

اما هومن عین برج زهرمار کنار فریبا تو‌ ماشین 

نشسته بود و عین لاک پشت رانندگی میکرد !...

نمیدونم چطور عاشق فریبا شده بود!...

فریبا هیچ شباهتی به علایق هومن نداشت!...اما به 

هرحال براى بهترین دوست و برادرم  ارزوی خوشبختی 

داشتم!...

دم دمای غروب بود که وارد ویلا شدیم...

ویلایی که مادرم پارسال دنیار و توش حبس کرده بود!

 صحنه های اون روز جلوی چشمم جون گرفتند و بغض 

بدی به گلوم چنگ زد!...

با صدای هومن از ماشین پیاده شدم و به همراه هومن 

وسایل رو از ماشین خارج کردیم.

به محض وارد ‌شدن هومن گفت: خانما‌‌ شام چی میل 

دارین برم ازبیرون بیارم؟!

من بابی حالی به سمت پله ها رفتم وگفتم:من میرم

 یکم بخوابم!.. سرم خیلی درد میکنه!

فریبا با همون لحن اروم و جدی !ش گفت:تا شهر

خیلی راهه هوا هم داره تاریک میشه!... من یه چیزی 

برای شام میپزم !لازم نیست بری ازبیرون شام تهیه 

کنی!..

 چه خانم دلسوزی دارم من!

اما فریبا بى توجه به اون خیلی متین بسمت اشپرخونه

 رفت و ایناز در حالی که کیانازو تو بغل مادرجون 

میذاشت به سمت اشپزخونه رفت وگفت:فریباجان

 منم میام کمکت!...

تمام طول راه کیاناز بغلت بود خسته ات کرده!...

 خسته نیستم بریم عزیزم!

 باشه حالا که اصرار داری بیا!

هومن پشت سر فریبا و ایناز و ارداشپزخونه شد...

منم وارد اتاقم شدم و دیگه صداشون و نشنیدم!

اما به محض وارد شدن به اتاق تصویر دنیا باز

جلوی چشمهام جون گرفت !....

خوب یادمه وقتی تو این اتاق برای اولین بار کنارم

درازکشید...حرکات اروم پر از نازش...

دلتنگش بودم خیلی زیاد...

روی تخت درازکشیدم وگفتم:دنیاکجایی ؟!...اصلا 

به من فکر میکنی؟دارم دیونه میشم دختر...الان بیشتر

از همیشه بهت احتیاج دارم!... میخوام باز کنارت اروم بشم!......


#ایناز

تمام وقتی که تواشپزخونه بودیم؛هومن مسخره بازی 

درمیاورد و من غش کرده بودم ازخنده !...

اما دور از همه ى خنده هام هواسم پیش کیان بود! 

تغییر حالتش روموقع ورود دیده بودم!...

حتما اینجااونو یاد دنیا می انداخت !...با صدای هومن 

زیر گوشم ازفکر و خیال خارج شدم وبهش نگاه کردم!

 اینجا شروع خیلی چیزها بود!...بهش حق بده بهم 

بریزه!...

 همه سعیمو میکنم تنهاش نذارم!...

 پس برو برای شام صداش کن!

لبخندی از این پیشنهاد هومن زدم وگفتم:الان میرم!

از اشپزخونه خارج شدم که چشمم به مادرجون و

مهین جون افتاد!

مادرجون مشغول خوابوندن کیاناز بود و مهین خانم

هم زیر چشمی نگاهشون میکرد!...

باید با هم دوست بشند اینجور نمیشد!

به سمتشون رفتم و محکم مادرجون روبغل کردم و

بوسیدم! 

مهین جون به سمتمون برگشت وگفت: خوب باهم 

جور شدین!

وسطشون نشستم وگفتم:اگه مادرجون نبود کیان هیچ 

وقت بهم اجازه نمیداد وارد حریم خصوصیش بشم..

ابروهاش رو بالا انداخت وگفت :که اینطور!...

 بله همین طوره

بعدش از جام بلند شدم کیانازو بغل کردم و گفتم: 

میدارمش تو یکی از اتاق های بالا شما هم برین 

سر میز بشینین تا من کیان وبرای شام اماده میکنم!

مهین جون در حالی که ازجاش بلند میشد گفت:

امیدوارم زودتر سر عقل بیاد قبول کنه ازدواج کنید!

حس کردم مادرجون كمى ناراحت شد؛اما با همون 

ارامش همیشگی لبخندی زد و گفت:ان شاءلله!

چشمکی براش زدم وازپله ها بالا رفتم و کیانازو

داخل اولین اتاق بردم و روی تخت خوابوندم!

 دورشو بالشت گذاشتم و از اتاق خارج شدم و به 

سمت اتاق کیان رفتم!

به در ضربه ای زدم که جواب نداد!...

اروم درو بازکردم که دیدم توا تاق تاریک خوابیده بود!

درو اروم بستم وبسمت تختش رفتم !

کنارش نشستم وبه صورتش نگاه کردم!...

 چقدر اروم خوابیده بود!...

هوس کردم دست توموهاش بکشم پس دستمو به سمت

 موهاش بردم واروم دستم و داخل موهای قهوه ای و 

پرپشتش فروکردم...

از لمس موهاش با انگشتهام غرق لذت شدم ویاد دیروز 

افتادم...

تو برخورد با كیان کنترلی روی رفتارهام نداشتم!... 

منی که همیشه روی رفتارم دقت کامل داشتم!...

 منی که تو این عمری که از خدا گرفتم یه بار هم برای

خوشگذرونی با پسری دوست نشدم!... چطور در

برابر كیان انقدر ضعیفم؟!....چراانقدر بی حیا شدم؟

از طرز فکرم خندیدم وخواستم ازجا بلند بشم ک...


خواستم از جا بلند بشم که دستمو‌ گرفت و چشم 

باز کرد و نگاهم کرد!

 چشمهای رنگی اش تو اون تاریکی برق میزد!

  آب دهنمو بلعیدم و وحشت زده گفتم:شام اماده است

 اومده بودم بیدارت کنم!...

 ایناز!...من نمیخوام تو هم کنارم عذاب بکشی!

آهى كشیدم:من به این عذاب راضی ام!

 الان اینو میگی !...اگه یه روزی دنیا برگرده 

حاضری کنار یه زن دیگه کنارم بمونی؟!

برام سخت بود!...اما انقد دوستش داشتم که حاضر

 بودم با سه تا هووهم کنار بیام !...

نگاهش کردم و گفتم:من حاضرم با همه چی کناربیام!

 سر جاش نشست و بهم نزدیک شد و گفت:میدونی 

دنیا برگرده‌ ؛ همه عشق من سهم اون میشه؟!...

با چشمهای اشکی بهش نزدیک تر شدم وگفتم:برام 

مهم نیست!...

 دوتا شرط سخت دیگه ای هم دارم!...

 قبوله!

 نمیخوای بدونی شرطهام چیه؟؟؟

 میدونم شرطای سختی اند و حتما همه مخالفت 

میکنند اما من قبول میکنم!

 فقط صیغه ات میکنم ....حق نداری بچه دار بشی !

ناباور بهش نگاه کردم و لب زدم :یعنی انقدر برات ارزش 

ندارم که عقدم کنی؟!

 من نمیتونم دل دنیارو بشکونم!

 ولی میتونی غرور منو خورد کنی!

مجبور نیستی قبول کنی!

اشک از گوشه ى چشمم جارى شد و گفتم:قبوله !

نمیدونم چرا قبول کردم شرطهایی رو که حتما من 

بازنده شون بودم...اما رفتارم و حرفهام دست خودم

 نبود!... من عاشق بودم!...عاشق که باشی هیچی 

برات جز کنار عشقت بودن مهم نیست !...

حتی اگه قراره کنارش تو جهنم زندگی کنی!...

تا چشم باز کردم؛گرمای لبهای کیان وروی لبهام حس 

کردم !...اروم لبهامو به بازی گرفته  بودو انگار منتظر 

بود تا من هم همراهی اش کنم !...

من هم دستهامو دورگردنش حلقه کردم و همراهی اش

کردم و اون با دیدن همراهیم با قدرت بیشتری لبهامو 

بوسید!...دست از لبهام کشید و خمار نگام کرد!....

اوج نیاز رو تو صورتش میشد دید!...

حق هم داشت !...خیلی وقت بودمجردی زندگی میکرد!

 از مادرم شنیده بودم که مردها تحمل زندگی دور از 

زنهاشون رو ندارند!

دلم خواست از این فرصت نهایت لذت رو ببرم!

کیان منو داشت قبول میکرد و این ارزوی من بود!

هر چند شرایط و برام حسابی سخت کرده بود؛اما 

راضی بودم!...

پیشونیمو و به پیشونی اش چسبوندم وگفتم:عاشقتم 

کیان!...

با نگاه غمگینی بهم نگاه  کرد و گفت:اما در حقت ظلم 

مبکنم !...من لایق عشق نیستم!...

 هییس این حرف و نزن تو فقط یکم بد شانسی 

اوردی....تورو خدا انقدر خودتو عذاب نده!...

لبخندی زد و نرم لبامو بوسید و ازم جداشد و گفت:

بریم شام ‌بخوریم حسابی گرسنه ام شد!...

 بریم!...

باهم از اتاق خارج شدیم و به سمت طبقه پایین رفتیم 

همه کناراشپزخونه دور میز نشسته بودند و منتظر ما

بودند...

مهین جون با دیدن من و کیان کنار هم خندید وگفت:

بیاین روبه روم بشینید چقد دیدنتون کنار هم خوشحالم 

میکنه!

کیان از حرف مادرش کمی اخم کرد!

 زود به مامان فاطمه نگاه کرد و لبخندی زد و کنارش 

نشست وگفت:سختمه میز و دور بزنم!

 مهین جون اخمی کرد و گفت:چه جالب !...

برای اینکه دلخوری ها بیشتر نشه بین مهین و مادر 

جون نشستم وگفتم:ای کاش منم انقدر عزیز بودم!

هومن که تا اون موقع ساکت بود ؛گفت:به جای این 

حرفا دستپخت من و خانمم رو بخورین!

فریبا نگاه ارومی به هومن انداخت وگفت:یه جور میگی  

دستپخت!...انگار چی پختم چند تا تیکه سیب زمینی و 

مرغ‌ سرخ کردم!...

 عه نفرمایید بانو شما اگه دستت و رو مرگ موشم 

بکشی طعم عسل میگیره!..

 کیان با پا از زیر میز به هومن زد و گفت:چندش !

موش یعنی چی سرسفره غذا؟!

 کیان جان شما امپولت وزدی؟؟

کیان سر درگم نگاش کرد و گفت:امپول چی؟!

 هاری دیگه !...شروع کردی پاچه گرفتن چرا اخه 

عزیزدلم؟!

با حرف هومن همه زدیم زیر خنده و فریبا طبق 

معمول اروم لبخند زد !

مهین جون در حالی که تیکه ای مرغ تو دهنش میذاشت 

گفت:ولی هومن واقعا فکر نمیکردم انقد خوش سلیقه 

باشی!...

 چطور مهی جون?!

 فریبا خانم رو زیر نظر داشتم واقعا خانم باکمالاتیه!

 نظر لطفتونه خانم!

__ عزیزم!

هومن دستش رو روی شونه فریبا گذاشت که فریبا 

تیز نگاهش کرد و باعث شد هومن قهوه ای بشه و 

سریع و بصورت نمایشی دستش و برداره که ما

زدیم زیرخنده ...

هومنم با تو ذوقی توپی که خورده بود سرشو انداخت 

پایین و کم بادشروع به خوردن شامش کرد!

شب اول با خوبی و خوشی تمام شد!....

هیجان خاصی داشتم!...بی صبرانه دوست داشتم 

سریع تر کیان قضیه نامزدی و ازدواج من رو با 

مادرش مطرح کنه تا همه چی جنبه رسمی بگیره و 

من راحت تر بشم !...

هر چند مطمئن بودم که خانواده ام کلی ناراحت 

میشدند؛اما مطمئن بودم که حق انتخاب رو به خودم 

میدن !...

با فکر به هم خونه شدن با کیان لبخندی زدم که با 

کیان چشم تو چشم شدم !...

لبخندی زد و مشغول شام خوردن شد..


#دنیا

با حالت تهوع شدیدی از خواب بیدار‌ شدم و به 

سمت حمام دویدم!

جز عوق زدن و زرداب بالا آوردن چیزی نبود!...

انقدر عوق زدم که احساس کردم دیگه ‌جونی تو تنم 

نمونده و با صدای سهیل بی حال نگاهش کردم!...

 حالت خوبه عزیزم؟

سرم رو به دیوار سرد حمام چسبوندم که سهیل به 

سمتم اومد و روم خم شد‌ و منو از بازوم گرفت و 

بلندم کرد!

انقدر بی حال شده بودم که بدون هیچ اعتراضی 

خودمو به آغوشش سپردم و به همراهش به سمت 

روشویی رفتم و خودش صورتمو شست و با‌ یک 

حرکت بغلم کرد و منو به سمت تخت برد!

منو روی تخت گذاشت و بی هیچ حرفی از اتاق خارج 

شد!...یک لحظه به خودم لرزیدم! از فکری که به ذهنم 

خطور کرد!!!!!...نه این غیر ممکن بود!...نباید اتفاق 

بیفته...من نباید بچه دار بشم...

با ورود سهیل به اتاق از فکر و خیال خارج شدم و 

اون با لبخند سینی صبحانه رو جلوم گذاشت و گفت:

بیا یکم صبحونه بخور تا حالت جا بیاد!

بدون اینكه نگاهش كنم با لحنى سرد گفتم: میل ندارم!

 لج نکن عزیزم!...یه نگاه به دستت بنداز!...كل 

 صورتت همینطور زرد شده!...

 باید برم دکتر!...

با این حرفم با تعجب به صورتم نگاه کرد و گفت:چرا 

چیزی شده؟

نمیدونستم بهش چی بگم و اون هم وقتی سکوتمو دید 

گفت:من برم پایین یه چیزی بخورم!....

حرفی نزدمو اون هم از اتاق خارج شد!...

از فکری که به ذهنم اومده بود اشتهام هم كامل کور 

شد!...

سینی رو از روی پاهام برداشتم و دراز کشیدم و بی 

اختیار اشکهام جاری شد..
.
.
.
#سهیل

پس بالاخره فهمیده بود یه اتفاقی افتاده...

باید با فتانه صحبت میکردم و بهش میگفتم بیشتر 

حواسش رو جمع کنه!...

میترسیدم دنیا وقتى بفهمه کار دست خودش بده !....

وقتى وارد سالن شدم فتانه از اتاقش خارج شد و با 

دیدنش نگران به سمتش رفتم و گفتم : فکر کنم دنیا 

فهمیده حامله است!

مثل مادرها خیلی خونسرد و با آرامش كامل گفت:

خب بفهمه!... چرا انقد نگرانی؟!

 حالش خوب نیست!... خیلی ناراحته!... میترسم 

بلایی سر خودش بیاره!

 نترس بفهمه حامله است بلایی سر اون بچه نمیاره

با خیالى راحت شده پرسیدم:ازکجا معلومه؟!

 من اون خوب میشناسم!... دل رحم تر از اونه که 

بخواد بلایی سر بچه ى خودش بیاره که هیچ گناهی

 نداره!

 میشه بری باهاش حرف بزنی؟!

 فعلا بذار تنها باشه! تو هم بهتره صبحانه بخوری 

بری سرکارت!...

 مطمئنی الان بهترین کار اینکه تنهاش بذارم؟!

 اره!...

خیالم خاطر جمع نبود اما فتانه جاى مادرم برام 

زحمت كشیده بود!...میدونستم حرف بى خورد نمیزنه!

باشه اى گفتم و به همراه فتانه صبحانه خوردم و به 

اتاق برگشتم که متوجه شدم دنیاصبحانه اش رو 

نخورده و روی تخت خوابش برده !...

به سمتش رفتم و کنارش روی تخت نشستم و به صورت 

رنگ پریده اش نگاه کردم..‌.

رد اشک هنوز روی صورتش بود!... خم شدم و اروم 

پیشونی اش رو بوسیدم!عطر موهاش منو واقعا مست 

میکرد!...

امیدوار بودم با حامله گی اش کنار بیاد....

قول میدم خوشبختت کنم !...

کاری میکنم خودت نخواى  از من دور بشى!...

#فتانه

نوبت من بود وارد بازی جدید بشم...

باید دنیار و قانع میکردم که اون بچه گناهی نداره !

دختر خوبی بود اما گاهی کاری میکرد که ادم توش 

میموند. 

بعد خرید بیبی چک به اتاق دنیا رفتم...

به محض ورود متوجه شدم که لب بالکن نشسته و 

گریه میگنه!..

با حس حضورم تو اتاق به سمتم برگشت و با 

چشمهایی گریون نگاهم کرد!...

در كمال آرامش و خونسردى به سمتش رفتم و گفتم:

چرا انقدر گریه میکنی؟!

اشک رو از گوشه ى چشمش پاک کرد و گفت:من...من

دستش رو گرفتم و اونو به سمت مبل های گوشه اتاق 

بردم و بعد نشوندنش روى یه مبل خودم هم کنارش 

نشستم و گفتم:سهیل بهم گفت!من خودم قبلش هم 

شک کرده بودم اما منتظر بودم خودت بفهمی! 

 نباید اون اتفاق بیوفته...من باید اول مطمئن بشم 

که....

حرفش رو قطع کرد و باز گریه کرد.دستم و روی 

دستش گذاشتم و گفتم:اگه بچه ای در کار باشه

میخوای چیکارکنی؟!

با چشمای سرخ و پف کرده اش نگاهم کرد و گفت:

نباید به دنیا بیاد!نباید حاصل این گناه یه بچه باشه!

 اون بچه چه گناهی داره؟!...

 گناهش اینه که پدرش شوهر من نیست...گناهش 

اینه که مادرش شوهر داره !...کجای این دنیا یه زن 

شوهردار میتونه از مرد دیگه ای جز شوهرش بچه دار 

بشه؟!

پوفففففف!...به هیچ سراطى مستقیم نیست!...باید 

تیر اخر و میزدم!بی بی چک رو به دستش دادم و 

گفتم:بگیر!...اول باید مطمئن بشیم بچه ای هست 

یا نه!...

با نگاهی لرزون به دستم نگاه کرد!بعد لب زد:من 

خیلی وفته پریود نمیشم انقد فکرم درگیر بود که 

یادم رفته بود....

 پاشو اول باید مطمئن بشیم!

به سمتم خیز برداشت و دستهامو گرفت وگفت:

فتانه توروخدا کمکم کن !...اگه حامله بودم کمگم کن 

سقطش کنم...

‌__ دلش رو داری بکشیش؟!

اشکهاش باز جاری شد !...دلم به حالش سوخت!...

خیلی به خودش سخت میگرفت.با ناراحتی از جا بلند 

شد و بی بی چک رو از دستم گرفت و به سمت سرویس 

بهداشتی اتاق رفت!

حدود ده دقیقه داخل حمام بود و صدایی ازش نمیومد 

کم کم داشتم نگران میشدم که در حمام رو باز کرد و 

خارج شد و بی بی چک رو رو به روم روی میز 

گذاشت و به سمت در اتاق رفت وگفت:میرم تو حیاط!

جلوشو نگرفتم!...

 بهتر بود تنها باشه به بی بی چک نگا کردم!..

 دو تا خط قرمز!...

لبخندی زدم و تلفن رو برداشتم و شماره ى سهیل رو گرفتم!...


#سهیل

از صبح حسابی سرم شلوغ بود و وقت نکرده بودم 

به فتانه زنگ بزنم و حال گلاره رو بپرسم !

فنجون قهوه رو داخل سینی گذاشتم و خواستم تلفن 

رو بردارم که شماره فتانه رو روی صفحه دیدم !....

از روى هول و دستلاچگى سریع جواب دادم:

سلام‌ !...

خندید و گفت:سلام اقاسهیل!...

 گلاره خوبه؟!

 چرا برا نهار نیومدی؟!

 خیلی کار داشتم !...نشد بیام !...نگفتی گلاره 

چطوره؟

 مژدگونی بده!....

با این حرف فتانه ذوق زده خندیدم وگفتم:صد در 

صده؟

 اره صددرصده !...خیالت راحت!

 وقتی فهمید چیکارکرد؟!

 به فکر سقطش هست !...اما الکی میگه !عمرا 

بتونه سقطش کته!...

نگران از این تصمیم گلاره اخمی کردم وگفتم:

الان کجاست؟

 رفت تو حیاط !...دلش میخواد تنها باشه!

 چرا تنهاش گذاشتی؟! نكنه بلایی سر خودش 

بیاره!...

 بلایی سر خودش نمیاره نگران نباش!...

 من تا یک ساعت دیگه خونه ام!...

 باشه میگم شام و زودتر اماده کنند!

 من و گلاره میریم بیرون شام میخوریم!

 باشه فعلا!

تلفن رو روی میز گذاشتم و از جا بلند شدم و بعد 

از دادن دستورات به یکی از مدیرهای رستوران از 

رستوران خارج شدم و سوار ماشین شدم !...دلم 

میخواست براش هدیه بخرم...

باورم نمیشد دارم پدر میشم !...

همیشه دلم میخواست یه خانواده داشته باشم...

یه پسر بچه که براش پدری کنم و عقده های خودمو 

برطرف کنم....

همیشه دلم یه پدر خوب میخواست !...یه تکیه گاه !

همونى كه خودم نداشتم!

عایشه منو از همه چی محروم کرده بود...

جلوی اولین طلا فروشی نگه داشتم و از ماشین 

پیاده شدم و وارد طلا فروشی که شدم چشم گردوندم!

دلم یه چیزخاص و شیک میخواست...

گلاره زیاد اهل تجملات نبود و بیشتر چیزای ساده 

رو دوست داشت !...

به سمت ویترین پلاک زنجیر ها رفتم و پلاک زنجیر

قشنگی نظرم و جلب کرد !

پلاكش به شکل یه زن باردار بود !....با تصور گلاره 

که شکمش بزرگ شده لبخندی زدم و رو به فروشنده 

گفتم:لطفا این و برام اماده کنید!

 چشم اقا.....
.
.
.
#دنیا

به درخت بزرگی که گوشه ی حیاط بود تکیه داده

 بودم !...نمیدونم چند ساعته که بیرونم...

فقط این ارامش و سکوت رو دوست دارم!...

 انقدر گریه کرده بودم که دیگه اشکی برام نمونده بود!

دستم و روی شکمم کشیدم و با بغض گفتم:نه میتونم 

بکشمت و نه میتونم نگهت دارم....توحاصل یه گناهی...

یه گناه اجباری!...اما هر چی باشه بچه ی منی الان...

با کیاناز فرقی نداری!... چطورتو رو نابود کنم من...

همه زندگیم نابود شد!...همه رو از دست دادم الان فقط

 تو هستی!...فقط من و تو!...میدونم وقتی برگردم ایران 

کسی منو نمیخواد!...کیان ازدواج کرده و حتما زود هم 

بچه دار میشه...فرهاد از خدا بیخبرم معلوم نیست 

حال و روزش چیه...کیانازم حتما دیگه منو نمیخواد!

میمونیم خودم و خودت!...

با شنیدن صدای پای کسی به عقب نگا کردم که 

سهیل رو دیدم!....

اخمی کردم و رومو اونور کردم!...

 کنارم نشست و اروم سلام کرد!...

حتما فتانه خبرش کرده بود...

حتما این خوشحالی اش هم بخاطر پدر شدنش بود...

چرا ولم نمیکرد؟!....

اون که میدونست من دوستش ندارم...

اونکه میدونه من و اون هیچ وقت نمیتونیم زن و شوهر

شرعی و قانونی هم بشیم!...

 چرا دست از سرم بر نمیداشت....

چرا نمیذاشت به درد خودم بمیرم!...

 با حرفی که زد از فکر و خیالم خارج شدم !

 من زندگی سختی داشتم...بچگی هامم پر از عقده 

بود...مادر درست حسابی هم نداشتم !...پدرمم ک فقط 

درحد یه اسم بود!...چند بار سعی کردم یه زندگی خوب 

برا خودم دست و پا کنم؛اما هر بار به شکلی همه چی 

خراب میشد!...گلاره من میخوام باتو یه زندگی اروم 

داشته باشم میفهمی؟!میخام من و تو و اون بچه کنار 

هم زندگی  کنیم!...

باشنیدن اسم بچه کنترل خودمو ازدست دادم و

فریاد کشیدم؛کدوم بچه؟!کدوم زندگی؟!عقلتو از 

دست دادی ؟!من خودم شوهر دارم !...بچه دارم!

 کنار اونها میتونم اروم باشم نه کنارتو!...

خواستم از جا بلند بشم که دستمو کشید و تو بغلش 

افتادم و اون با نفس های گرمش پوست صورتمو 

سوزوند!...چشمهاش از عصبانیت قرمز شده بودند

 و این حسابی منو ترسونده بود !

اروم و عصبی گفت:کدوم شوهر؟!...چشمتو باز کن!

شوهر اسبقت بالاسرت هوو اورده!...اون دیگه عشق 

تو نیست!...هیچ چیز تلخ تر از حقیقتی نیست که سعی

 درانکارش داری...

خودمو ازش جدا کردم و گفتم:میتونه دوتا هووی دیگه 

هم سرم بیاره من مشکلی ندارم!...

خواستم ازش دور بشم که سریع از جاش بلند شد و 

منو به درخت کوبید !

اخی از سر درد گفتم که بهم نزدیک شد و با حرص 

گفت:چه بخوای چه نخوای فعلا اسیر منی...زیر خواب 

منی...مادر بچه ی منی...اگه تا الان گردنتو نشکوندم 

واسه خاطر بچه مه والا ادمت میکردم!....

سعی کردم هولش بدم امازورم بهش نمیرسید؛پس با

گریه گفتم:بزن گردنموبشکون !...دارم بزن !... تیکه 

تیکه ام کن !...فقط دست ازسرم بردار!...من این 

زندگی لعنتی رو نمیخوام چرا نمیفهمی؟!...تو منو 

نگه داشتی تا کمبودهای زندگیتو جبران کنم....پس 

کمبود زندگی من چی؟!...دوری از خانواده ام چی؟!

درحالی که ازعصبانیت پره های بینی اش باز و بسته 

می شد؛گفت:خفه شو تا کار دستت ندادم....فقط خفه 

شو گلاره!

__ اینوبفهم سهیل!... با این بچه منو پایبند خودت
 
نمیکنی !...من به تو تعلق ندارم!...

سیلی محکمی به صورتم زد و ازم جداشد...ناباور 

دستمو روی صورتم گذاشتم!... بدجورمی سوخت!...

گریه کردم...تنها کاری بود که میتونستم انجام بدم!

 ازش فاصله گرفتم و با دو وارد خونه شدم و به اتاق 

خواب پناه بردم!

تنها کاری که از دستم برمیومد گریه بود...

گریه به حال بی کسی ام !...به حال بی پناهی 

خودم!...بعد از گریه فقط یه خواب میتونست ارومم کنه.

انقدر گریه کردم تا خوابم برد!....
.
.
.
#سهیل

با عصبانیت سوار ماشین شدم و از خونه خارج شدم.

نمیدونم چرا انقدر براش سخت بود کنار اومدن با من...

دختره ى دیوانه میخواستم باهاش مهربون باشم !....

میخاستم با هم بیرون بریم و بعد از خوردن یه  شام 

درست و حسابی بهش هدیه اش رو بدم و بعد هم مثل 

اونشب با هم هم قدم بشیم...

اما مثل همیشه گند زد به همه چی و اعصاب منو داغون 

کرد...

بعد از یکی دو ساعت گشتن تو خیابون ها دست از پا 

دراز تر به خونه برگشتم...میخواستم برنگردم اما دلم 

طاقت نیاورد!...

اروم وارد خونه شدم!

ساعت یک شب بود و از سکوت خونه معلوم بود که همه

خوابیدند.

به سمت اتاق خوابمون رفتم و اروم در و باز کردم...

گلاره طبق معمول خواب بود!...

به سمتش رفتم!...مثل همیشه مثل یه فرشته اروم و 

معصوم خوابیده بود..

کنارش روی تخت نشستم و نگاهش کردم!...

باهاش تند و عصبى برخورد کرده بودم!...

دستی به موهام کشیدم و به سمت کمد رفتم تا 

لباسهامو عوض کنم!...
.
.
.
#دنیا

با حس گرسنگى زیادی چشمامو باز کردم !...

صبح شده بود!...به کنارم نگاه کردم!...خبری از 

سهیل نبود!...سر جام نشستم!...

بدجور ضعف کرده بودم از گرسنگی!....

کل دیروز و غذا نخورده بودم!...

خواستم از تخت پایین بیام که چشمم به جعبه مخمل

 کنارم افتاد.

اروم جعبه رو برداشتم و درش رو باز کردم و با دیدن 

پلاک زنجیر داخل جعبه اول تعجب کردم وبعد لبخند 

تلخی روى لبهام نشست!

پلاک نماد یه زن باردار بود که نوزادی داخل بدنش 

قرار داشت!...

با انگشتم نوزاد رو لمس کردم و یاد کیاناز افتادم 

نمیدونم چرا اما دلم خواست اونو گردنم بندازم ... 

زنجیر و برداشتم و به گردنم انداختم و از اتاق خارج 

شدم!...

صبح زود بود و هنوز خبری از فتانه و سهیل نشده بود!

حتما خواب بودند!... کتری رو به برق زدم و برای خودم 

یه میز صبحونه رنگی اماده کردم!...

 حسابی گرسنه بودم و دلم میخواست هر چی دم 

دستم هست رو بخورم !...

بعد از دم کردن چایی پشت میز نشستم و مشغول 

خوردن شدم!

نمیدونم چقد گذشت که با حس سنگینی نگاهی سرم 

و بلند کردم و با سهیل چشم تو چشم شدم !...

لبخندی زد و رو به روم نشست و خواستم از سرجام 

بلند بشم که گفت:وقتی از چیزی ناراحت میشی نباید

 با غذا قهر کنی!

نگاهش کردم ولى حرفی نزدم که گفت:میشه برام چایی 

بریزی؟!

نمیدونم چرا؛ اما از جا بلند شدم و براش چایی ریختم

 و جلوش گذاشتم. لبخندی زد و گفت:مرسی خانمم !...

به سمت در اشپزخونه رفتم که گفت:بخاطر اتفاق دیشب 

معذرت میخوام!...

فورى بغض کردم و به سمت اتاق برگشتم...

دلم به حال سهیل میسوخت!...

اون بیچاره هم  میخواست کنار من همه کمبود هاشو 

جبران کنه...

ولی من نمیتونستم خانواده امو فراموش کنم شاید اگه 

کیان وارد زندگیم نشده بود؛راحت تر کنار میومدم!

 اما کیان شوهرم بود و مردی بود که عاشقش بودم!..

مردی بود که عشق رو باهاش تجربه کرده بودم و هر 

چند الان كمال بى انصافى و نامردی رو میکرد وقصد

ازدواج داشت .ولى به هر حال هنوز مالك قلب و جسمم

بود!...

از به یاد اوردی ازدواج مجددش گریه ام گرفت و شروع به جویدن ناخون هام کردم!...







نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر