قادر رنجبر نظرات جمعه 9 شهریور 1397 ، 11:20 ق.ظ

کیان

صبح با سر و صدای هومن و ایناز از خواب بیدار 

شدم و به اطراف نگاه کردم !

با یه یاداوردی شب گذشته لبخندی زدم و از اتاق 

خارج شدم.

همه تو سالن نشسته بودند ایناز و هومن مثل بچه ها 

دنبال همدیگه میکردند و کیاناز بغل هومن از خنده ى

 زیاد ریسه میرفت...

از شادی دخترم منم شاد شدم و به سمتشون رفتم!

چشمهاى ایناز با دیدنم برق زد و کیاناز به محض 

دیدنم دست زد و گفت:بابا!

ذوق زده بغلش کردم و لپهاى سرخ و سفیدش رو 

محکم بوسیدم و گفتم:جان بابا...عشق بابا

جدیدا یاد گرفته بود لپم رو میك بزنه و تنها لپ من و 

مادرجون رو اینطور با علاقه میخوردو با دستهاش دو 

طرف صورتمون رو فشار میداد!

هومن حسود شد و با داد گفت:نهههههه!باز بابات و 

بوسیدی؟!توروحت!...عین بابات نامردی!... کیاناز 

دختر من این همه بازیت میدم بعد ماچ و بوسه هات 

واسه باباته ؟!....اه ...اه....

ایناز خندید و گفت: هومن حسود میشود!

فریبا لبخندی زد و گفت:هومن انتظار نداری که تو 

رو اندازه پدرش دوست داشته باشه؟!

هومن قری به گردنش داد وگفت:حالا خوبه من بیشتر 

از پدرش براش زحمت میکشم ؛باز شما اینو میگین!

ابرو هامو  بالا دادم و گفتم:تو بیشتر از من براش 

زحمت میکشی؟؟؟

 اره من ده بار بیشتر از تو پوشکشو عوض کردم

 تازه هر بار بهش شیر میدم !...اروغش و میگیرم !

تو چی هی بهش شیر میدی پرتش میکنی بغلم بعد 

منو ماستی میکنه!....

عین پیر‌ زنا نق میزد و ما همه مرده بودیم از خنده!...

مامان مهین که معلوم بود حوصله ى جمع دوستانه ما 

رو طبق معمول  نداشت از جا بلند شد‌ و گفت:کیان !

لطفا اماده شو منو برسونی شهر!

 برای چی؟؟؟

 میخوام برم به چند تا از دوستام سر بزنم!

قبل اینكه من حرفى بزنم هومن رو به من کرد و گفت:

بقیه هم اماده بشن من ببرمشون بازار

ایناز دست زد و گفت: اخ جوون !...

لبخندی زدم و گفتم:خوبه شما برین من بعد از 

رسوندن مامان میام دنبالتون!...

مادرجون از جا بلند شد و گفت:منم کیاناز و نگه 

میدارم تا شما بیاید!...

‌‎اما بلاخره بعد از کلی اصرار مادرجون هم قبول

‌‎ کرد با ما به بازار بیاد!....

‌‎فریبا و مادرجون سوار ماشین هومن شدند و به سمت 

بازار رفتند.قرار شد من و ایناز و کیاناز هم بعد از 

رسوندن ‌مامان مهین پیش دوستهاش بهشون ملحق 

بشیم!...

تو راه بودیم که متوجه شدم مامان مهین این دست و 

اون دست میکنه!

اونو خوب میشناختم!... میخواست چیزی بگه و دودل 

بود!...نگاش کردم و با لبخند گفتم:چی میخوای بگی 

مامان؟

‌‎نگام کرد و گفت:هیچی...چطور مگه؟!

‌‎ اخه هر بار اینجور مضطرب میشی یعنی میخوای 

چیزی بگی و دودل هستی!

‌‎به سمت ایناز که صندلی عقب نشسته بود برگشت

‌‎ و گفت: شایعات خیلی داره زیاد میشه بهتره زودتر 

رابطه اتون رو رسمی کنید!

‌‎ایناز به من نگاه کرد و گفت:مهین جون فعلا زوده!

‌‎__ نه دخترم زود نیست !...شما بیشتر وقت با همین 

نمیدونم منتظرچی هستین؟!

‌‎سرعت ماشین رو کمتر کردم و گفتم:به وقتش رسمی 

میشه!بهتره فعلا صبر کنید!،..

‌‎__ یعنی خیالم راحت باشه که بهش فک کردین؟؟

‌‎به ایناز نگاهی انداختم و گفتم:‎بله فکرش و کردیم 

و درباره اش هم حرف زدیم اما چند تا شرط و شروط 

بین خودمون برای شروع یه زندگی جدید گذاشتیم كه 

 ایناز باهاشون مشکلی نداره!شما هم بهتره مشکلی 

باهاش نداشته باشین چون درغیر اون صورت من 

ترجیح میدم ازدواج نکنم!

‌‎میدونستم حرفام خیلی خودخواهی بود!...

 اما خیالم راحت بود که ایناز عاشقمه و درکم میکنه 

و به این چیزها اهمیت نمیده!

‌‎مهین ابرویی بالا انداخت وگفت:چه شرط و شروطی؟!

‌‎__ به تهران برگشتم و استراحت كردیم یه شام تدارک 

بدین!خانواده ایناز بیان ما هم شرط و ‌شروطمون رو‌ 

میگیم!

‌‎مهین لبخندی زد و گفت:میدونم شرطات چیه !...اینکه 

کیاناز دخترت بمونه ولى این چیزا مهم نیست!

‌‎از اینه به ایناز نگاهی انداختم که گونه هاش گل 

انداخته بود و لبخندی زدم و بعد از رسوندن مامان 

مهین به سمت بازار رفتم!

‌‎ایناز که اومده بود و روی صندلی جلو نشسته بود 

نگاهم کردو گفت:اروم تر برون

‌‎__ دیر میشه!

‌‎__ میخوام باهات بیشتر تنها باشم!

‌‎از شنیدم این حرف صادقانه اش لبخندی زدم ولی با یه یاداوری شرطهایی که برای ایناز گذاشته بودم 

لبخندم محو شد وگفتم:بنظرت خانواده ات موافقت میکنن؟!

‌‎به سمتم برگشت وگفت: مطمئنم خیلی ناراحت میشن اخه من ‎تنها بچه شونم! اما اونارو خوب میشناسم !

به خواسته های من احترام میذارن!

‌‎__ خودت چی؟؟؟

‌‎__ رک و راست میگم!.. ارزوم بود یه عروسی قشنگ

 و بزرگ بگیرم؛ولی خب حالا که نمیشه سعی میکنم بهش فک نکنم

‌‎__ من برای دنیا هم نتونستم عروسی بگیرم!

‌‎__ خوبه هرسه تامون حسرت عروسی به دلمون میمونه ‌‎حرفشو با لحن خنده داری گفت که همزمان جفتمون زدیم زیر خنده!......


#دنیا

روز به روز لاغرتر میشدم !...ویارم حسابی بد بود!

تنها بویى که دلم میخواست مدام استشمام کنم؛

بوی عطر تن سهیل بود...

این ویارم هم حسابى اعصابم رو خرد کرده بود؛ اما

دست خودم نبود!...

لعنتى تا بهم نزدیک میشد؛تنشو بو میکشیدم و  

وقتهایی که سرکار میرفت؛لباسهاشو از کمد 

بیرون میاوردم و بو میکشیدم!...

 چند باری هم مچم و‌ گرفته بود اما واسه اینکه من 

ناراحت نشم به روم نمی‌اورد...

اکثر‌ شبها دیر میومد تا باهام رودر رو نشه!مثل قبلم

به پروپام نمیپیچید!...

اون شب هم مثل بقیه شبها دیرکرده بود.با حس 

کلافگی از‌ تخت پایین اومدم و‌ به سمت کمدش رفتم.

شبایی که بی خواب میشدم؛به محض بو کردن لباسش 

خوابم میگرفت !...

کمدشو باز‌ کردم و پیراهن ساتن سرمه ایشش رو 

که خیلی هم بهش میومد بیرون اوردم و بو کردم....

اشک ازگوشه ى چشمم جاری شد...

از بوی تن مردی مست میشدم که محرم من نبود...

مردی که منو به گناه انداخته بود و من محکوم بودم 

به تحمل این بار ‌گناه!

در حالی که پیراهن رو بدست گرفته بودم به تخت 

برگشتم و‌ دراز کشیدم و خیلی طول نکشید که 

خوابم برد.
.
.
.
#سهیل 

به ساعت نگاه کردم!...

دو شب بود و حسابی خسته شده بودم...

الان‌ فقط گلاره میتونست این خستگی رو از تنم خارج 

کنه!

در طول ‌روز سعی میکرد ازم فرار‌ کنه و بخاطر همین 

شبها دیر‌‌تر میرفتم که حداقل بتونم کنارش بخوابم ...

به قول فتانه شانس اوردم ویارش به من خورده...

با یاد آورى این مرضوع لبخندی زدم و به سمت خونه 

حرکت کردم!

نیم ساعت بعد وارد خونه شدم و مستقیم به سمت اتاق 

خوابمون رفتم و اروم درو باز کردم و‌ وارد شدم !....

طبق معمول خواب بود.اروم به سمتش رفتم.چقدر دلم 

براش تنگ شده بود ! با دیدن طرز خوابیدنش لبخندی

 زدم!...پیراهنم و‌ بغل کرده بود‌ و‌‌‌ خوابیده بود....

قسمت بالای سینه اش‌بیرون اومده بود‌‌‌‌‌‌‌‌‌ و تمام تنم رو 

به حس انداخت كه تمنای یکی شدن با گلاره رو داشت!

نفهمیدم چی شد که لباسهامو از تنم دراوردم و به 

تخت رفتم!

هر‌ شب بغلش میکردم و تا صبح بوسه بارونش میکردم 

خوابش‌حسابی سنگین شده بود‌ بخاطر بارداریش و 

این کارم و راحت تر میکرد...

پیراهنم و از‌ بغلش کشیدم و اونو به سمت خودم بر

گردوندم.

عجیب بود‌‌‌!پوستش خیلی روشن تر از‌ قبل شده بود!...

 موهاشو کنار زدم و اروم گلوشو بوسیدم كه با برخورد

 لبهام به گلوش نفس بلندی کشید که همون نفس بلندش 

کافی بود که من از خود بی خودتر بشم!

خیلی وقت بود با هم رابطه نداشتیم و این برای منى

كه بیست و چهارى در حال رابطه بودم خیلی سخت 

بود!

 لبهامو روی لبهاش گذاشتم و نرم شروع به بوسیدنش 

کردم...

همزمان تموم اندامش رو لمس میکردم !...

چند دقیقه كه گذشت اونم با چشماهی بسته منو‌ 

همراهی کرد و من هم از‌ این همراهی اش غرق لذت 

شدم و پیراهنش رو بالا زدم و اندام برهنه اش رو 

لمس کردم كه با اولین نوازش صدای اهش دراومد و

منو بیشتر از پیش تحریکم کرد و دو طرف لباسش 

رو گرفتم و از تنش خارج کردم!

با‌‌ این کارم گیج چشمهاشو باز کرد و نگاهم کرد و

انگار تازه بخودش اومد!...

سریع لبهامو قفل لبهاش کردم...

اروم نگاهم میکرد و هیچ حرکتی نمیکرد!....

منم با نرمش به کارم ادامه دادم و میدونستم بخاطر‌ 

ویارش عطر تنمو‌‌ دوس داره...

با دستهام بدنش و کامل نوازش میکردم.

حرارت بدن جفتمون رو به بالا بود!...لبهامو از لبهاش 

جدا کردم و اون هنوز نگاهم میکرد‌!...لبخندی به روش 

زدم و گفتم:خیلی دوستت دارم‌ گلاره...زندگیم بدون تو 

مثل یه فیلم سیاه و سفیده! هیچ رنگی نداره‌ !

مردمک چشمش شروع به لرزیدن کرد و لبهامو به 

گوشش چسبوندم و شروع به بوسیدن لاله گوشش 

کردم...گاز‌ های ارومی از گوشش میگرفتم كه با حس 

لمس پهلوهام با دستش لبخندی زدم‌ وحرکاتم رو 

احساسی ترکردم !...داشت کم کم تسلیم میشد!....

به سمت سینه هاش رفتم و با لمس سینه هاش اهش 

دراومد و فهمیدم که مخالفتی نداره !پس از سر سینه 

هاش شروع به بوسیدن بدنش کردم تا اینکه به پایین 

تنش رسیدم و با هربار برخورد لبام به بدنش به خودش 

میپیچید و اه های ریزی از دهنش خارج  میشد!

خودمو بین پاهاش جا دادم و اروم باهاش یکی شدم

با اولین برخورد خودش رو جمع کرد!

دستهامو تکیه گاه بدنم قرار دادم تا به بدتش فشار 

نیاد و لبهامو روی لبهاش گذاشتم و بعد از چند دقیقه 

مكث به کارم ادامه دادم وبعد از لحظاتى بی حال کنار 

هم دراز کشیدیم....

یکم که حالم جا اومد؛ محکم بغلش کردم و‌ سرشونه 

های لختش رو بوسیدم

__ مرسی خانمم....مرسی عزیز دلم!

با لرزش شونه هاش فهمیدم که گریه میکنه...کار 

همیشگی اش بود!...گوشش رو بوسیدم وگفتم:هیسسس 

گریه نکن !...بخواب عزیزم!...

 و انقد‌ر نوازشش کردم كه خوابیدو منم كنارش با قلبى آروم خوابم برد!

#دنیا

با حس سرمایی که به بدنم منتقل شد فکر کردم 

پتو از روم کنار‌ رفت و وقتی چشم باز کردم؛ سهیل 

رو دیدم که پیراهنم رو از تنم‌ خارج کرده و من 

فقط شوک زده نگاش کردم که لبهاشو روی لبهام 

گذاشت!

انقد اروم کارش شروع کرده بود که تو خلسه ای 

عجیبی فرو رفته بودم !

قلبم فریاد میکشید که اونو از خودت دور کن اما 

عقلم هیچ فرمانی به بدنم نمیداد!

 بدنم تحت تسلط دستهای مردونه اش بود و 

هیچ اراده ای از خودم نداشتم و اون هم بعد تموم 

شدن کارش کنارم دراز کشید...

و مثل همیشه حس عذاب وجدانی که بعد هر 

رابطه بهم منتقل میشد كه فقط با گریه و زارى 

اروم میشدم!

با فرود اولین قطره اشکم بوسه ای به شونم زد و 

شروع به نوازشم کرد و انقد کارش رو ادامه داد که 

چشمهام گرم شد و بدن خسته ام تمنای خواب 

رو کرد!

صبح با حس درد بدی زیرشکمم بیدارشدم...

دستم رو زیر شکمم گذاشتم و از تخت پایین

 اومدم وبا دیدن بدن لختم خجالت زده ملافه 

رو دور خودم پیچیدم و به سمت حمام رفتم...

در و بستم و به سمت وان رفتم و سریع شیر اب و 

باز کردم و داخل وان نشستم!

بدجور درد داشتم و با چشمهای بارونى شروع به 

نوازش زیر شکمم کردم !

ولی دردم کمتر نمیشد بلکه داشت بیشتر و بیشتر 

میشد و گریه های بی صدام تبدیل به هق هق 

شده بود.

انقد دردم زیاد شده بود که اخر سر با صدای بلندی جیغ کشیدم و سهیل رو صدا زدم!


#سهیل

غرق خواب بودم که صدای جیغ گلاره رو شنیدم 

و سرا سیمه ازخواب پریدم که با جای خالی گلاره 

رو به رو شدم و هول از تخت پایین اومدم و به 

سمت صدا كه از حمام میومد رفتم و دیدم كه 

لخت داخل وان نشسته بود و گریه میکرد!

 به سمتش رفتم و نگران گفتم:حالت خوبه؟؟؟  

چیشده گلاره؟!

 باصدای لرزونی گفت:درددارم.....دارم...میمیرم 

سهیل

 خدا نکنه...پاشو باید ببرمت بیمارستان!

خواستم از وان درش بیارم که بارنگی شدن اب 

وان باز گریه کرد و گفت:بچه ام مرد سهیل ....مرد

 اروم باش عزیزم!...باید بریم دکتر!...

با همه وجودم شروع به صداکردن فتانه کردم و

حوله رو دور گلاره پیجیدم و اونو بغل کردم و به 

سمت تخت بردم...

فتاته رو دوبار دیگه صدا کردم که وحشت زده در 

اتاق رو باز کرد و وارد شد: چیشده...

گلاره به خودش میپیجید و من در حالی که لباسم 

و تنم میکردم  گفتم:حالش خوب نیست !...براش 

لباس در بیار باید ببریمش بیمارستان!.... 

فتانه به سمت کمد لباس گلاره رفت و یه لباس 

راحتی تنش کرد!

منم کتش رو تنش کردم و بغلش کردم و به 

سمت ماشین رفتم و رو به فتانه کردم وگفتم:

همراه راننده بیا دنبالم!

 باشع الان لباس میپوشم میام

گلاره رو داخل ماشین گذاشتم و سریع حرکت 

کردم....

نگران بچه نبودم!... نگران گلاره بودم !....

نمیخواستم بلایی سرش بیاد جلوی در بیمارستان 

نگه داشتم و پرستارا روصدا زدم!....

 سریع دورمون جمع شدند و گلاره رو به داخل 

بردند و حتى به من اجازه ورود ندادند. 

حدود نیم ساعت اون تو بودند و من و فتانه 

نگران پشت در اتاق نشسته بودیم و بالاخره دکتر 

به همراه دو تا از پرستارا از اتاق خارج شد و به 

سمتش رفتم و‌ گفتم:حالش خوبه ؟!

لبخند ارامش بخشی زد و گفت:خداروشکر 

تونستیم وضع مادرو تحت کنترل بگیریم حال 

جنین هم خوبه!

پس اون خون؟!....

 یکم خونریزی داشت که برطرف شد و دلیلشم 

فعالیت شبانتون بود! حتما بهتره محتاط تر باشید 

تو رابطه اگه هم مقدور بود براتون قطع بشه!خیال 

همه راحت تره!...

 از حرف دکتر جفتمون خندیدم و ذوق زده به دکتر 

نگا کردم و گفتم:میتونم برم پیشش؟!

_فک کنم خوابید اخه براش سرم وصل کردیم تا 

میتونید بهش برسید! بدنش خیلی ضعیف شده 

اینم کارت یكى از همکارام.کارش عالیه بهتره تحت 

مراقبت متخصص باشه!

حتما....ممنونم اقای دکتر

خواهش میکنم وظیفمون بود!

بعد رفتن دکتر رو به فتانه کردم و گفتم:برو خونه 

و بگو یه نهار درست حسابی برای گلاره اماده کنن 

منم بعد تموم شدن سرم میارمش خوته

 باشه!

بعد رفتن فتانه به سمت اتاقی که گلاره درش تحت مراقبت بود رفتم و در و باز کردم!....



با صورتی رنگ پریده روی تخت خوابیده بود !...  

کنارش نشستم و به صورتش خیره شدم و‌ یاد 

ساعت پیش افتادم كه وقتی اب وان خونی شد 

با گریه زار زد و گفت:بچه ام مرد سهیل...مرد

نگران بچه ی من بود؟!...نگران بچه ای بود که 

من تو دامنش انداخته بودم...آخ كه تو دلم قند

آب كرده بودند!

اون از سر نگرانی و ترس اون حرف رو زد اما برای 

من لذت بخش ترین حرفی بود که تو این مدت 

میتونستم از دهن اون بشنوم.

لبخندی زدم و به صورتش خیره شدم که چشمم 

به پلاک زنجیری افتاد که خودم براش خریده 

بودم!

دیشب انقد غرق لذت بودم که اصلا متوجه نشدم 

اونو گردنش انداخته و با دستهام دستش رو 

گرفتم و شروع به لمس انگشتانش کردم!

دقایقى بعد اروم چشمهاش رو باز کرد و نگاهم 

کرد.لبخندی به روش زدم و گفتم:سلام خانوم

بچه ام...

 خوبه!...نگران نباش !....سالمه!...

 پس اون خون؟!....

چیزی نبود!بدنت ضعیف شده بود باید بیشتر 

مراقب خودت باشی!

بعد از تموم شدن حرفم دستش رو روی شکمش 

گذاشت و سعى كرد گریه نكنه اما موفق نبود! 

شروع به گریه کردن کرد. تحمل دیدن اشکهاش 

رو نداشتم.به سمتش خم شدم و پیشونیش رو 

بوسیدم و گفتم:گریه نکن خانمم! هیسسسس

کمی اروم تر شد وگفت:میشه بریم خونه؟!

 حتما میریم!بعد تموم شدن سرمت میریم یکم 

تحمل کن!

تا تموم شدن سرم حرفی بینمون رد و بدل نشد...

بعد تموم شدن سرم به خانه برگشتیم و دم در 

خانه قبل از پیاده شدن به سمتم برگشت و با 

چشمهای بارونی گفت:سهیل

 جانم

__ تو با نگه داشتن من کنار خودت زندگی منو 

خراب کردی...من  و از تنها بچه ام جداکردی، 

حسرت دیدن مادرم و شنیدن صداش و به دلم 

گذاشتی!....نمیدونم چرا دیشب بهت اجازه دادم 

اونکارو بکنی؛ با این بچه ای که تو دامنم انداختی 

هیچ وقت نمیتونم برگردم ایران اما اینو بدون اگه 

یه بار دیگه بهم دست بزنی خودمو این بچه رو    

میکشم...خسته شدم از این وضع !....من بچه تو 

برات به دنیا میارم و تا اخر عمرم کنار تو و بچه ات

هستم!...اما دیگه حق نداری وارد اتاقی بشی که 

من توش هستم!هر وقت هم دلت خواست 

میتونی ازدواج کنی !...ولی دیگه این حق رو 

نداری به سمت من بیاى!

با شنیدن حرفاش شوک زده نگاهش کردم!...

تو چشمهام خیره شد و گفت:حرفامو جدی بگیر! 

باور کن خودم و دفعه بعد میکشم!...حاضرم برم 

جهنم تا اینکه هر روز تو اتیش این گناه و عذاب 

وجدان بسوزم!

در ماشین و باز کرد و از ماشین خارج شد...

تازه داشتم امیدوار میشدم که گلاره رو بدست 

اوردم...

قاطعیت خاصی تو حرفاش بود...مطمئن بودم 

کار دست خودش میده...

با عصبانیت مشتی به فرمون ماشین زدم و از خونه خارج شدم!


#دنیا

همه جراتم رو جمع کردم و اون حرفهارو زدم...

من داشتم کوتاه میومدم...داشتم مثل زنهای هرزه 

به شوهرم خیانت میکردم!

کیان حتما دلیلی داره بخاطر این ازدواج !...تازه 

منطقی باید رفتار کنم ! اون حق داره چهار تا زن 

داشته باشه!....

 اگه من پیشش بودم عمرا به فکر ازدواج مجدد 

نمی افتاد اما الان شرایط فرق داره!

انتظار داشتم سهیل برخورد بدتری داشته باشه؛

اما انگار بخاطر این بچه ای که تو شکممه اروم تر 

شده و با اینكه یخ كرد اما حرفى نزد!

به سمت اتاقم رفتم!... نباید تو این اتاق با هم 

میموندیم.به سمت کمد لباسام رفتم و شروع به 

خارج کردن لباسهام کردم. لباس هارو روی تخت

پرت کردم و به سمت کمد دوم رفتم که در اتاق با 

صدای بدی باز شد!

فکر کردم سهیله و با ترس به سمت در برگشتم که 

فتانه رو دیدم ناراحت به سمتم اومد و گفت:داری 

چیکار میکنی؟؟

 کاری که خیلی وقت پیش باید انجام میدادم!

 دیونه شدی گلاره؟!

 اسم من دنیاست !....حالا که همه چی رو 

فهمیدین دیگه دلیلی  نداره گلاره بمونم!

 تا دیشب که اروم بودی!... چت شد یه دفعه؟!

 نمیخوام دیگه عروسک دست تو و سهیل باشم 

حرفهامو  به سهیلم زدم!...

لباسهارو بغل کردم و از اتاق خارج شدم و به سمت 

اتاق ته سالن رفتم!

درش رو باز کردم و لباسهارو روی تخت پرت کردم 

یه اتاق تقریبا بزرگ بود که توش یه تخت دو نفره

 و یه کمد دیواری و یه میز توالت بود و همه ى 

دکوراسیون اتاق به رنگ سفید بود!

 از اتاق خارج شدم تا بقیه لباسامو بیارم که با 

فتانه رو به  رو شدم و نگاهی بهش انداختم و به 

سمت اتاق قبلیم برگشتم و بقیه لباسهامو برداشتم 

و وارد اتاق شدم و شروع به چیدن لباس هاى 

داخل کمد کردم كه فتانه روی تخت نشست 

وگفت:فکر کردی به همین راحتی سهیل دست از 

سرت برمیداره؟!...

 بره زن بگیره...بره با دخترای رنگ ووارنگ 

اطرافش خوش بگذرونه !...برام مهم نیست!...

قهقه ای زد و گفت: توعقلت و از دست دادی؟!

هرجور دوس داری فکر کن!من حرفهامو به 

سهیل زدم فعلا که مخالفتی نکرده تو هم بهتره

 دخالت نکنی!

 تکلیف اون بچه تو شکمت چی میشه؟!

کشتن این بچه گناهه! والایک لحظه هم 

نگهش نمیداشتم!میشینم تو این خونه و بزرگش 

میکنم اما کاری به سهیل و تو ندارم حالا هم لطفا 

تنهام بذار !...

تو فکر فرو رفت و بعد چند دقیقه از اتاق خارج 

شد...

بعد از چیدن لباس ها به سمت اشپزخونه رفتم .

اشپز غذاهای رنگ و وارنگی پخته بود!

 سرگاز رفتم و کمی از هرغذا برای خودم کشیدم 

و شروع به خوردن کردم و حسابی که سیر شدم 

از اشپزخونه خارج شدم و به سمت اتاقم رفتم و در 

اتاق و قفل کردم و به اطرافم نگا کردم !

خیلی خالی بود! باید کم کم توش وسایل جدید

میذاشتم! 

دستم و روی شکمم گذاشتم و با بغض گفتم:

سلام مامانی...نمیدونم چند وقتته الان ؟! فقط 

میدونم تو وجودمی !...منو ببخش که تو رو تو 

وجودم دارم بزرگ میکنم میدونم تو شرایط بدی 

قراره بزرگ بشی!...

اشک از گوشه ى چشمم جاری شد و به سمت 

تخت رفتم و روی تخت دراز کشیدم و انقدر با 

جنینی که  تو شکمم بود حرف زدم تا خوابم برد!

با حس نوازش موهام چشمهامو باز کردم و با 

دیدن شخص رو به روم متعجب سر جام نشستم.

 لبخندی زد و پیشونیمو بوسید!

با برخورد لب هاش به پیشونیم اشکم جاری شد 

و مشتاق تر از همیشه بغلش کردم و شروع به 

بوسیدنش کردم و اون هم منو بغل کرده بود و 

میبوسید .
ازش جدا شدم و گفت: چرا زودتر پیدام نکردی؟!

گمت نکرده بودم! همیشه جات تو قلبم بود!

باز به اغوش گرمش پناه بردم و با گریه گفتم: 

تورو خدا دیگه تنهام نذار!

چشم خانومم!

از کنارم بلند شد و به سمت در اتاق رفت كه با 

ناراحتی گفتم: کجا؟؟؟

 باید برم پیش کیاناز اما باز برمیگردم !

__ تنهام نذار!

تمام سعیمو کردم که از تخت پایین برم اما پاهام 

به تخت قفل شده بود و چون نمیتونستم به 

دنبالش برم با بیرون رفتن کیان شروع به جیغ 

کشیدن کردم!

انقد جیغهامو بلند میکشیدم که حس کردم گلوم داره میسوزه.........


با تکون خوردن هاى شدید شونه هام چشمهامو 

باز کردم و با دیدن فتانه که بالای سرم ایستاده 

بود و منو تکون میداد ،دستى به روى صورتم 

كشیدم و عرق پیشونیمو پاک کردم و بهت زده 

نگاهش کردم و گفتم:چه بلایی سرش اوردین؟!

 عزیزم نمیدونم كى رو مى گى اما فكر مى كنم 

خواب دیدی گلاره!

خواب نبود!همین الان اینجا بود اون اینجا بود 

فتانه به خدا  اینجا بود!...اینجا بود....

لیوان آبی به دستم داد و گفت: بیا اب بخور حالت 

جا بیاد !...

لیوان اب رو کامل سر کشیدم و به خودم مسلط 

شدم!....

همه اش خواب بود...فک کردم واقعا کیان اومده!

با ناراحتی به فتانه نگا کردم و گفتم:ساعت چنده؟

سه بعدازظهره

سهیل هنوز نیومده؟؟

ناراحت نگاهم كرد و طعنه زد؛مگه برات مهمه؟!

 نه...فقط سوال بود

 خودتم میدونی این ارامش قبل طوفانه! برگرده 

ببینه اتاقت رو جدا کردی تیکه بزرگت گوشته!

 مهم نیست !...دیگه کوتاه نمیام!....

 از من گفتن بود! نیای باز از من کمک بخوای 

خودتم میدونی دیونه بشه کسی جلو دارش 

نیست!...

از کنارم بلند شد و از اتاق خارج شد.

سرم و روی زانوهام گذاشتم و شروع به گریه کردن 

کردم ....

دروغ چرا!ولی واقعا ازش میترسیدم !از عصبانیتش 

میترسیدم!....

باید زودتر راهی پیدا میکردم و فرار میکردم !... 

اما کجا برم؟! اونم با یه بچه تو شکمم كه از نظر 

من گوشت و خونمه و از نظر همه حرومزاده!.... 

کیان بار اول منو با کیاناز قبول کرد چون کیاناز 

دختر شوهر سابقم بود اما اینبار چی ؟!...منو با یه 

بچه حروم قبول میکنه؟!...مسلما نه!...

هیچکس با این بچه منو قبول نمیکنه...

فکر کردن به این واقعیت ها درد و رنجم رو بیشتر 

و شدت گریه ام رو بیشتر مى کرد.

این بچه دست و پام رو مى بست و منو تا ابد 

زمینگیرم مى كرد اما اصلا مهم نبود!....

مهم این بود كه من بچه امو نمى كشم!...اونى كه

از گوشت و پوست و استخونمه!....

نه!من حتى به قیمت بى آبرویى نگهش مى دارم!


کیان

یک هفته از سفر چند روزمون به شمال میگذشت

و مامان مدام نق میزد که زودتر به خواستگاری 

ایناز‌ بریم و هرجور باهاش حرف میزدم تا بتونم 

قانعش كنم، فایده نداشت.

تازه فیلم برداری تموم شده بود و داشتم گریم و 

پاک میکردم که تلفنم زنگ خورد!

 گوشی رو از جیبم خارج کردم و با دیدن شماره ى 

مادرم پوف کلافه ای کشیدم و‌ جواب ندادم !

انقدر زنگ زد که خودش خسته شد و قطع کرد. از 

اتاق گریم خارج شدم و به سمت ماشین رفتم . 

میخواستم به دیدن کیاناز برم؛ دلم خیلی براش 

تنگ شده بود و تو این یک هفته خیلی درگیر 

فیلم بودم و بهش زیاد سر نمیزدم!

 تازه سوار ماشین شده بودم که باز گوشیم زنگ 

خورد.

اینبار ایناز بود !.... نمیدونم چرا با دیدن شماره 

اش لبخندی رو لبهام نشست و جواب دادم:سلام

 سلام براقای بازیگر

خوبی؟؟؟

ریز خندید و گفت: اوهوم

 ابرویی بالا انداختم و گفتم: چرا حس میکنم 

حالتت حالت کسیه که خجالت میكشه ؟!

با این حرفم بلند خندید و گفت: خب وقتی قراره 

برام خواستگار بیاد چطور میخای خجالت نکشم؟!

یه لحظه یخ كردم!...

 خواستگار؟؟؟؟؟!!!؟!

 اوهوم

اخمی کردم و گفتم: جالبه!بعد از اومدن خواستگار 

اینجور ذوق کردی؟!

 اوهوم

سعی میکردم عصبانیتم رو کنترل کنم! ما باهم 

حرف زده بودیم و اون بعد از اومدن خواستگار 

اینجور ذوق کرده بود؟!تازه در كمال وقاحت با من 

هم صحبت مى كرد؟!

وقتی سکوتم رو دید،گفت: کیان من لباسم بنفشه 

تو هم  پیراهن بنفشتو بپوش با کت سفیدت!آخه 

خیلی خوشکلن رو تنت !....

پوزخندی زدم و گفتم:جالبه كخ میخوای منم باشم

وا کیان!...من كه با همه شرطات موافقت کردم 

الان میخوای خواستگاریم نیای؟!

با این حرفش تازه فهمیدم قضیه از چه قراره؟!

الان چیشده که به خواستگاری فکر کردی؟!فکر 

میکنم الان زوده!... اخه من درگیر فیلم برداری 

فیلم جدیدم هستم!....

 وا کیا...مامانت همین نیم ساعت پیش زنگ 

زد و با مادرم هماهنگ کرد برا امشب!....

 چی؟؟؟؟؟ مامان من؟؟؟!!!

اوهوم یعنی تو خبر نداشتی؟؟؟

 نه!اصلا!...صبر کن به مامانم زنگ بزنم!

 باشه !

حس كردم ناراحت گوشى رو قطع كرد اما اصلا 

مهم نبود!عصبی شماره ى مادرم رو گرفتم که 

سریع جواب داد:بله؟!

 مامان این بچه بازى ها چیه؟!

 متوجه نمیشم!

 چرا بدون اجازه من وقت خواستگاری میذارین

 بهت زنگ زدم جواب ندادی!

 یعنی جواب ندادم باید بری سر خود تصمیم 

بگیری؟!

 من باهاشون قرار گذاشتم!کنسلشم نمیکنم 

میخوای کنسل کنی خودت زنگ میزنی به پدر 

ایناز و قرار و کنسل میکنی.من ‌روم نمیشه!...

 ماماننننننن!!!!!!

 همینکه گفتم فعلا!

بدون اینکه منتظر جواب من باشه؛ قطع کرد! 

عصبی گوشی رو روی داشبورد پرت كردم!این زن 

آخر منو دیونه میکنه !

گوشی رو برداشتم که به ایناز زنگ بزنم  و قرار 

خواستگاری رو کنسل کنم !

بعد از اولین بوق صدای مضطربش رو شنیدم

 جانم کیا چیشد؟!بامامانت حرف زدی؟

یاد ذوق و شوق چند دقیقه پیشش افتادم. عقلم 

میگفت کنسل کن و قلبم مبگفت دلش رو نشکن! 

با صداش از فکر و خیال خارج شدم: کیاجون به 

لبم کردی!....چیشد؟!

 شب ساعت هشت میبینمت!

جیغی کشید و گفت: عاشقتم!

متعجب با خنده گفتم: چیشد؟!

 وای خاک به سرم !...چقدر ندید بدید بازی 

درمیارم!

با این حرف ایناز زیر خنده زدم و گفتم: تا شب 

خواهشا سکته نکن!

 دوستت دارممممم!.... بای!

__ بای!

ماشین و روشن کردم و به سمت خونه مادرجون 

رفتم!...باید بهش خبر میدادم ..

دلم نمیخواست بفهمه بدون اطلاعش دارم سر 

دخترش هوو میارم...

با به یاداوری دنیا اهی کشیدم و کلافه به سمت خونه مادرجون روندم!......


#کیان

جلوی اینه ایستاده بودم و به عکس دنیا که کنار 

اینه بود نگاه میکردم!...

 چقد قشنگ خندیده بود!...

یكمرتبه به خودم اومدم.من داشتم چیکار میکردم؟

داشتم به عشقم خیانت میکردم؟!.... داشتم یه زن  

دیگه رو وارد حریم خصوصی ام میکردم؟!

 عصبی از جلوی اینه کنار رفتم و شروع به قدم زدن

 تو اتاق کردم که مادرم بدون در زدن وارد اتاق شد 

و با دیدن کلافگیم گفت: اماده شدی؟

عصبی موهام و بهم ریختم و گفتم: نمیام!...

عصبانی عصا به دست به سمتم اومد ‌و گفت: 

یعنی چی نمیام پسره ى خیره سر‌ میفهمی داری 

چی میگی؟!...دیوانه شدی تو؟!...

 نمیتونم اینکار و بکنم اگه دنیا بیاد چی؟!

_هه...بازهم بحث دنیا!....چرا نمیخوای قبول کنی 

دنیارو به باند قاچاق دختر فروختند  !....میفهمی 

یعنی چی ؟!....یعنی الان تو کاباره های  دبی داره 

دست به دست میشه!...

بااین حرف مامان عصبی به سمت اینه رفتم و 

مشت محکمی به اینه زدم ک مادرم با صدای 

بلندی جیغ کشید و‌گفت:چیکار میکنی؟!

با صدای جیغ مادرم اصغر سرایدار جدید وارد 

اتاقم شد و گفت:چیشده خانم؟!

 اصغر دکترو خبر کن !...کیان دستش رو زخمی 

کرده!...

 چشم خانم الساعه!...

به سمت تخت رفتم و روی تخت نشستم و به 

دستم نگاه کردم!

تیکه های اینه کل مچ دستم و پاره کرده بودند 

و‌خون ریزى شدیدی داشتم !

مادرم به سمتم اومد که بدون اینکه نگاهش کنم 

گفتم:فقط از اتاق من برو بیرون!فقط نذار ببینمت!

سرد و خشمگین بدون كوچكترین احساسی گفت: 

این چه طرز حرف زدن با مادرته!

سرم و‌ بلند کردم و با حالت عصبی گفتم:اگه یه بار 

دیگه درباره دنیا اینحور حرف بزنی حرمت بینمون 

و کلا میذارم زیر پام و هیچ کنترلی روی حرفهایی 

که میزنم ندارم !...بهتره فعلا هم  تنهام بذاری!

 توعقلت و از دست دادی پسره ى خیره سر!

تلفن همراهش رو از کیف دستی اش خارج کرد 

و بعد از لمس صفحه شروع به صحبت کردن کرد.

 سلام خانم احتشام عزیز!

عزیزم متاسفانه کیان پاش لیز خورد و روی اینه 

افتاد!...

نه نگران نباشبد حالش خوبه فقط دستش 

خیلی بد زخمی شده!

شرمنده ام که باید قرار امشب رو کنسل کنیم 

حتما تو اولین  فرصت مزاحمتون میشیم!

بزرگیتون رو میرسونم حتما!

مکالمه رو قطع کرد و با شماتت به من نگاهی 

انداخت و از اتاق خارج شد و در همین لحظه دکتر 

به همراه اصغر وارد اتاق شدند و دکتر به سمتم 

اومد ‌و ‌گفت: سلام !...خدا بد نده !چه اتفاقی 

افتاده؟!

 دستم ب اینه خورد!

دکتر که تا ته ماجرارو خونده بود لبخندی زد و 

شروع به معاینه ى دستم کرد و اصغرم شروع به 

جمع کردن دست گل من کرد! 

دو سه جای دستم بخاطر پارگی شدید بخیه خورد 

و دکتر بعد از زدن دوتا امپول و توصیه های لازم از 

اتاق خارج شد !...

روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم که 

گوشیم زنگ خورد !...

به صفحه ى گوشی نگاه کردم با دیدن شماره ایناز 

اخمی کردم و گوشی رو  روی سایلنت گذاشتم و 

سعی کردم بخوابم که بخاطر آمپولها خیلى راحت موفق شدم!خیلی سریع چشام گرم شد و خوابیدم







نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر