قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 10 مرداد 1397 ، 09:05 ق.ظ

کیان

چقدر امروز خسته شدیم!... سرصحنه به هومن‌ نگا 

کردم ‌که مثل یه بچه‌ تخس و شر و شیطون خوابیده بود. 

صدای ضبط روکم‌ کردم‌ تا راحت تر بخوابه ! بعد حدود 

نیم ساعت ب خونه رسیدیم .اخرشب بود و خیابونا خلوت 

وگرنه تا ساعت دو هم ‌به خونه نمیرسیدیم.

 هومن پاشو رسیدیم

هوم

 میگم ‌رسیدیم ‌خونه!بلند شو

 خو من چیکار کنم؟!

 پیاده شو بتمرگ ‌سرجات!

 منظورت کاناپه ‌گوشه سالنتون هست دیگه

چرت نگو! هزار بار بهت گفتم ‌تو اتاق مهمون 

بخواب گوش ندادی!

 که وقتی دوس دخترات و میاری من‌ نبینمشون؟!

 خاک برسر منحرفت کنن من غیرنازی ‌باکی هستم؟!

 ‌اخه اونم نامزد رسمی ‌منه!

 ولی خدایی خیلی خنگی! این همه دختر من‌ نمیدونم

 ‌از چی‌این نازی خوشت اومده!

 خواب از سرت پریدها!!!

 هدایت کردن‌ تو به راه راست خواب منو پروند !

ببین کیان این نازی خانم‌ بدرد تونمیخوره !مرگ‌ هومن 

ولش کن!

 بمیرى که انقد دورو هستی ! لامصب تونازی رو 

میبینی همین جور استعدادات شکوفا میشه الان اینو 

پشت سرش‌ میگی؟!

به هر حال داداش از من ب تو نصیحت این دختره 

بدردت نمیخوره !باید اول عاشق بشی بعد ازدواج کنی! 

 خیلی از عشقها بعد از ازدواج بوجود میان!

 بیچاره بخاطر مامانت خودتو بدبخت میکنی! فقط 

واسه اینکه دهنش و ببندی رفتی بانازی‌ نامزد کنی! 

خودتم‌ ؟میدونی نازی فقط پول و شهرتت رومیخواد!

 پیاده شو خسته ام!...

 چشم(بادست تودهن خودش زد و ادامه داد)خفه 

میشم!....

بسمت اتاقم ‌رفتم ‌. تازه وارد اتاق شده بودم که تلفنم ‌زنگ ‌خورد.

 وای!!!كى میخواد به حرف این دختره گوش كنه كه 

این وقت شب باز میخواد از لاک زدن ‌و مورنگ‌ کردن و کارای‌ دیگه اش تعریف‌ کنه‌ ؟!....

عجب ‌غلطی‌ کردم ‌قبول کردم باهاش نامزد بشم!!!...

تلفن رو روی تخت پرت کردم و به سمت حمام ‌رفتم.

باید زود بخوابم ‌سکانس فردا‌ هم‌ براى غروب تا شب هست!......


دنیا

صبح زود وقتی به بندرعباس رسیدیم،از راننده خواهش 

کردم ‌منو تو ترمینال پیدا‌کنه.

هواخیلی گرم‌ بود احساس خفگی‌ میکردم!...

شهر ما‌انقد گرم ‌نبود!... از اتوبوس که پیاده شدم،

 دلم بدجور تیر می کشید.نگران ‌دخترم بودم.نکنه ‌

اتفاقی براش بیوفته !

بسمت باجه اطلاعاتی ترمینال رفتم و  بلیطم رو نشون

 دادم.به صورت خسته ام ‌نگاه ‌کرد و گفت: یک ساعت و 

نیم دیگه ‌اتوبوس حرکت میکنه!

 مرسی اقا

صورتمو از درد جمع ‌کردم .

حالت خوبه خانم؟!

بی‌اختیار بغص کردم :نه خسته ام ! پدرم مریضه از 

شهرستان اومدم ‌بندر؛ دیدم ‌منتقلش کردن تهران و

الان باید زودتر برم .با این وضعم اتوبوس خسته ام ‌

کرده .

بادیدن سرووضعم سرش رو با تاسف تکون داد و 

گفت:یکم ‌صبر کن

از باجه خارج شد و بسمت اتوبوس ها رفت:علی علی

 جانم‌ داداش

داداش خواهرم‌ میخواد با ماشین شما بیاد تهران! 

میره تو نمازخونه استراحت کنه ‌ناخوش احواله

خواستین حرکت کنید خبرم ‌کن صداش کنم!

 چشم داداش

پسر‌ بسمتم برگشت وگفت :آبجى بیا ببرمت ى

نمازخونه! همین بغله

 خدا خیرت بده

 شما‌ هم‌ مثل ‌خواهرم خودم

دنبالش بسمت نمازخونه رفتم و واردش شدم.بمحض

 ورود دراز کشیدم انقد زیر دلم‌ درد میکرد ک به محض 

دراز کشیدن اخ‌ بلندی گفتم!

انقدر وضعم خراب بود که به محض دراز كشیدن خوابم 

برد.

با صدای اشنایی چشمامو باز کردم همون پسر کنار

 در ایستاده بود و صدام‌ می کرد:آبجى بیدار شو 

اتوبوس میخواد حرکت کنه!

 بله ‌‌‌....بیدار شدم !...مرسی اومدم!

از نمازخونه خارج شدم و همراه پسرجوان بسمت 

اتوبوس رفتم.

وقتی خواستم سوارشم صدام کرد:آبجى!...

بسمتش برگشتم.پلاستیکی بسمتم گرفت که معلوم

 بود، داخلش ظرف یکبار مصرف هست با نوشابه

 بله

 براتون نهارگرفتم!...ان شالله پدرتونم خوب میشن !

درضمن گفتم بهتون دوتا صندلی بدن راحت باشین

 مرسی !اما لازم نبود انقد زحمت بکشین!

_منم یه بار مثل شما حالم بد بودو یکی کمکم کرد.

ازش یاد گرفتم و الان کمکت کردم هرچند کمک 

کوچیکی بود.ان شالله شما هم ب کس دیگه ای کمک 

میکنی!

 بازم ممنون

 لباس گرم همراه داری تهران سرده!

 بله مرسی

غذا رو از دستس گرفتم و سوارشدم.

راننده گفت شب به تهران میرسیم.بعداز خوردن غذا دوباره خوابیدم اینبار جام راحت تر بود!


با احساس سرما چشمامو باز کردم.گردنم خشک 

شده بود. وارد تهران شده بودیم. ساعت ۱۲ شب 

بود! ولى هنوز خیابونها شلوغ بودند.

بعد از توقف اتوبوس همگی پیاده شدیم. دستگیره 

چمدانم راکشیدم و شروع ب هل دادنش کردم .

هوا سرد بود اما چون زیاد نشسته بودم و دلم درد 

میكرد راه رفتن دردم رو کمتر میکرد!

بی هدف راه میرفتم! نمیدونستم باید کجابرم؟!...

از اینهمه غریبى دلم گرفت.بی اختیار شروع ب گریه 

کردن کردم!...

حدود نیم ساعت راه میرفتم. کنار یه خیابون دو طرفه 

بزرگ ایستادم. ازخیابون رد شدم و بسمت ایستگاه 

خط واحد رفتم باید برا خودم یه لباس گرم داز تو 

چمدونم در می اوردم.
روی صندلی های سر در ایستگاه نشستم و 

چمدانم رو باز کردم.

 اینم از شانس بد من فقط سویشرت توچمدونم بود!

 باز از هیچی بهتر بود. اونو رو مانتوم پوشیدم و 

به دیواره ایستگاه تکیه دادم تا کمی گرما تو تنم جمع 

کنم.

گوشیمو روشن کردم کلی تماس بی پاسخ داشتم.

 از شماره های اشنا و نااشنا همه رو تو لیست سیاه 

گذاشتم نت گوشی رو روشن کردم و وارد برنامه تلگرام 

شدم.

عاشق رمان های دنباله دار مجازی بودم. وارد کانال 

رمان آه شب های سردمن شدم
Smile
clean word remove format superscript Subscript Cut Copy Paste Horizontal Rule Ordered List Unordered List Outdent Indent Insert Link Remove Link
Undo Redo Bold Italic Underline strikethrough Align Right Center چینش چپ Justify Full Justify Full Justify Full
Text Color
Background Color
Add Image
Insert Table
Insert Aparat






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر