قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 10 مرداد 1397 ، 09:06 ق.ظ
هومن تا خواست چیزی بگه‌،صدای جیغ نازی شنیده 

شد.

 هومن کجایی؟!

 اینجام چیشده؟

 اتاق کنار‌اتاق کیان چرا توش لباس زنونه اس !

دیشب کی اینجا بودهان؟!

 واچته دختر؟!...کسی نبود!

 یعنی من کورم ؟!برو ببین یه چمدون لباس 

زنونه تو اتاقه!...معلومه هم‌ از این دختر دهاتیاست!...

 دستت درد نكنه دوست من شد دهاتی؟!

 دوست تو؟!

 چیزه!..اره یکی از دوستای سابقم اومده تهران 

دیدنم!

اونوقت چرا اتاق طبقه بالا رو بهش دادین ؟!اونم 

اتاقی ک قراره اتاق مشترک من و کیان باشه!

 اووههه!...حالا مونده تا اتاق مشترک شما دو تا 

بشه نازی جون!

 حالا میبینی !...ماتااخر سال ازدوج‌ میکنیم!

به سلامتی ایشالله!...من که بخیل نیستم شورت 

کیان رو شب عروسی به من بدین ‌منم بختم باز بشه!

بااین حرف هومن من وکیان زدیم زیرخنده ؛البته 

انقدر جرات نداشتیم بلند بخندیدم!

نازی بدون بحث دیگه اى به سمت در خروجی رفت، 

اما موقع رفتن باز پشیمون شد وصداش شنیده شد: 

هومن جان دوستتون مجرده یا متاهل؟!

 خیالت راحت دوستم حامله اس تهدیدی واسه کیان 

نداره!

 خوبه ! حد و حدودشو بهش بگو...بای هانی!

هومن كفرى گفت: بای و درد ایشالله بیوفتی پات بشکنه 

خودم زیرت لگن بذارم!

 چیزی‌گفتی؟!

 نه نازى جون ! برو بروکیان فدات شه ایشالله

بابسته شدن در کیان از جاش بلند شد و گفت: من از 

دست این اخر خودمو میکشم!

بدون سرو صدا از اشپزخانه خارج شدم و به سمت 

اتاقم رفتم.

باید زودتر از این خونه میرفتم والا هم براى من و هم

براى كیان دردسر ‌میشد!...

درحال جمع کردن لباسام بودم که کسی به در ضربه ای 

زد:بله

_میتونیم بیایم تو ؟!

با وحشت سرو وضعم رو تواینه چک کردم وگفتم:

بفرمایید!

هومن وکیان باهم وارد اتاق شدند و هردو روی مبل 

گوشه اتاق نشستند وکیان روبه من کرد وگفت:بیا 

اینجا بشین لطفا!

روی مبل روبه روشون نشستم.باتردید بهم‌ نگا‌کردن و 

هومن گفت: خب میشنویم!

 چی رو؟!

دلیل تنها بودنت بایه بچه وفرار کردنت!

من امروز از اینجا میرم!‌قول میدم براتون دردسر 

ایجاد ‌نکنم تاهمینجا هم‌ خیلی کمکم کردین و من 

نمیدونم چطور و با چه زبونى ازتون تشكر كنم؟!

کیان باصدای جدی گفت:بهتره اول خوب برامون 

توضیح بدی! قول دیشبت که یادت نرفته؟!

خدایا چى میگفتم؟!...

 اخه...چیزه...چطور بگم!...چى بگم بهتون!...

__گوش میدیم.‌..........


هرچى میگفتم تف سربالا بود؛مگه خونواده ى خودم 

باورم كرده بودند، كه حالا انتظار داشتم دوتا مرد غریب 

باورم كنند؟!...

اما با اینحال آهى كشیدم و برگشتم به چند ماه پیش ؛ 

دلم میخواست باکسی درد ودل کنم! نمیدونم چرا ؟!اما 

دلم میخواد بهشون اعتماد کنم !...

سرمو پایین انداختم و همه چیزو براشون تعریف 

کردم.

وقتی بخودم اومدم ، صورتم خیس از اشک بود. هومن 

با عصبانیت بهم خیره شد و گفت:چطور شکایت نکردی؟

نمیتونستم!كى پشتم بود؟!عموهام به محض فهمیدن 

قصد داشتن منو بكشن!...میتونستم بمونم و از خودم 

دفاع كنم؟!

و یه دستمو روى شكمم گذاشتم : شاید میتونستم 

اما مطمئنم دخترمو از دست میدادم.

 آخه مرد هم انقدر بی غیرت؟!

 نمیخوام براتون درد سر درست كنم .مرسی که 

کمکم کردین! تا مشكلى پیش نیومده من از اینجا 

میرم.

کیان که تا این لحظه ساکت بود گفت: حق نداری 

جایی بری...همینجا میمونی تا تکلیفت مشخص 

بشه!

 من نمیتونم اینجا بمونم!

 پاتو از در این خونه با این وضعت بیرون بذاری 

مطمئن باش ادمایی بدتر از دیشبی ها به تورت 

میخورن!

 اخه نمیشه که اینجا بمونم!

فعلا همین جا باش ! تایه فکری برات بکنیم!

من باید برم سرکار

بااین وضعت؟!

هومن سرجایش صاف نشست و گفت : میسپرم برات 

کار پیدا کنن!

هومن کار سنگنین که نمیتونه انجام بده

نمیخوام بفرستمش سیمان بار بزنه که

 منظورم همین بود كه جاش خوب و كارش سبك 

باشه!

 پاشو بریم امروز چند تا صحنه رو باید تموم کنیم

 بریم

هومن جلوتر از کیان از اتاق خارج شد.کیان رو بمن 

کرد وگفت : توخونه همه چی هست اگه احیانا 

چیزی لازم داشتی زنگ بزن شماره تماسم کنار

 تلفن هست!

من تو خونه بمونم؟!

قراره نمونی؟!

تنها؟! تو خونه ى شما؟! نمیترسی دزد باشم؟!

با خنده یه نگاه به از بالا تا پایینم انداخت:نه

_اخه شما که منو نمیشناسی!!!

 تو به ما اعتماد کردی و اومدی اینجا!منم بهت 

اعتماد میکنم و خونه رو تحویلت میدم تا شب که بر 

میگردم!

به سمت دراتاق رفت که گفتم: مرسی اقا کیان!

__ کیان صدام کن بای

با رفتن کیان و هومن ؛ مانتو و شلوارم رو با پیراهن 

راحتی عوض کردم ،خیالم راحت بود تا شب تو خونه 

تنهام!

به سمت اشپزخونه رفتم ،خونه تمیز بود اما باز به 

کمی خونه تكونى احتیاج داشت .

از اشپزخونه شروع کردم و‌ بعد رفتم سراغ اتاقها و 

سالن پذیرایی!

همه جا جز اتاق کیان بهم ‌ریخته بود. انقدر كار

داشتم، اشتها نداشتم . نهار یه ساندویچ نون پنیر 

خوردم و تا غروب خونه رو کاملا ‌تموم کردم!

در حین كارچون ناهار نخورده بودم ؛هوس قورمه 

سبزی کردم .به اشپزخانه رفتم وشروع به پختن قورمه 

سبزی کردم !خداروشکر سبزى اش تو فریزر بود. 

ساعت حدود ده و نیم بود كه شام ‌حاضر شد.حسابی 

دلم  درد گرفته بود . پاهامم باز ورم کرده بودند.

با بى حالى گازرو خاموش کردم و بسمت مبل کنار 

سالن رفتم.

روی مبل دراز کشیدم وگفتم:اخ مامان....وای دلم چقد 

درد میكنه...دخمل قشنگم ببخش مامان !ببخش ! امروز

خیلی اذیتت کردم!

همونطور كه با دخترم رازو نیاز میكردم و با دست 

شكمم رو نوازش میكردم ،نمیدونم کی چشام گرم شد و 

خوابم برد!

كیان

بهمراه هومن وارد خونه شدیم ، ساعت نزدیک دوازده

شب بود.

بابازکردن در سالن بوی خوش قورمه سبزی جفتمون 

رو متعجب کرد.

هومن گفت:خدایا شکرت !بلاخره عین ادما غذا 

میخوریم.

توروحت !!!هربارمیریم رستوران سیصد تومن فقط 

پول شاممون میشه!

 خوب بشه!هیچی كه غذا خونگی نمیشه 

چراخونه ساکته؟!

نمیدونم نکنه دنیارفته؟!

نمیدونم چرا این حرفش به مزاجم نچسبید!دلم یجورى

شد.

واردسالن شدم و  به محض ورود چشمم به دنیا افتاد. 

آخیش!...خیالم راحت شد!...

با لباس راحتی روی مبل خوابش برده بود! یه پیراهن 

کوتاه تازیر زانو تنش بود.زمینه پیراهن زرشکی بود

با گل های سفید و طلایی !....

بدن سفید و موهای مشکی بلندش که روی مبل ریخته

و پخش شده بود؛خیلى تو چشم‌ بود!

 محو تماشاش شدم که هومن زد تو پهلوم وگفت:

داداش چشماتو ببند!...صحنه منکراتی ارشاد گیر 

میده!

بخودم اومدم وگفتم : ها

 خوردی دختر مردمو!‌‌سمتش نرو تا برم از تو 

اتاق یه ملافه بیارم روش بکشم! سر و صدا هم نکن! 

کل خونه رو تمیز کرده بنده خدا خسته اس!

اووووووه!...باشه!...چقدر حرف میزنى!..

و گوشه سالن ایستادم !...نمیتونستم ازش چشم 

بردارم ...دلم قیلی ویلی میرفت!...چشمهام از اینهمه

ملاحت سیر نمیشد!...

همونطور كه درحال دید زدنش بودم ،غلتی خورد و 

نزدیك بود كه از روی مبل بیوفته که به سمتش دویدم 

وجلوی افتادنش روگرفتم !

تقریبا تو بغلم افتاد! هومن نمیدونم از كجا پیداش 

شد و گفت: اووفففف! خوب شد گرفتیش!...

نمیدونم چرا دوست نداشتم اصلا هومن تن لختشو 

ببینه!...

دخترك بیچاره انقد خسته بود که اصلا متوجه نشد.

هومن به سمتم اومد و ملافه رو روی دنیا گذاشت 

وگفت :بهتره ببریش اتاقش!خیلی هم خوابش سنگینه 

بیدار نمیشه!

از این حرفش خوشم اومد اما فقط بخاطر اینكه

بهم متلك نندازه؛ كه از خدامه؛ غر زدم:چرا من ببرمش؟!

_چون همین الانشم بغل توئه!من كلا دست به نامحرم 

نمیزنم !!! اما ‌تو کلا تو خط دست زدن به این واونی ! 

اب از سرت گذشته!

_خاک برسر بی تربیتت كنن!

_هییس ! حرف نزن ! تا بیدار نشده ببرش بالا!

ازجام بلند شدم و دنیا رو به سینه ام چسبوندم.

تو بغلم غلتی زد و دستش رو روی شونم گذاشت!


اى جان!...چقد خوابش سنگین بود.

نمیدونم چرا و كى از مادرم ‌ شنیده بودم كه میگفت

 زن حامله خوابش سنگینه؛الان داشتم باچشم میدیدم!

سعی کردم‌ تا رسیدن به اتاقش نگاهش نکنم ، دلم‌ 

نمیخواست مثل ارش باشم. 

درو باز کردم و بسمت تخت رفتم و دنیارو روی تخت 

خوابوندم . طفل معصوم شکمش رو با دست گرفت و 

اخ کوتاهی گفت.الهى!...درد داشت!... 

پتو رو تاگردنش کشیدم . خواستم از كنارش بلند 

بشم که حس کردم پیراهنم کشیده شد.ریسه ای 

ازموهای بلندش به دکمه سومی پبراهنم ‌گیر کرد. زیرلب 

گفتم :لعنتی

کنار تخت زانو زدم و شروع به جدا کردن موهاش 

شدم !

نفسهاى آرومش به صورتم میخورد و حالمو یجور 

میكرد!...اعصابم خرد شده بود!...

بعد از چند ثانیه بالاخره ‌موهاش رو جدا کردم و با 

سرعت از اتاق خارج شدم و اروم درو بستم و به 

سمت اشپزخونه رفتم.

هومن در حال غذا كشیدن بود. با دیدن من گفت: 

داداش بیا ببین چیکار کرده این دنیا خانم!!!!

_ اون همه کوبیده خوردی باز گشنته؟!

_ ب اون میگی غذا؟! بیا مزه کن ! مرگ هومن 

معرکه اس!...

روبه روش نشستم و قاشقی از غذا رو مزه کردم، 

راست میگفت،هرچی از خوشمزگیش بگم‌ کم گفتم!

ظرف هومن رو جلوى خودم کشیدم وشروع به خوردن 

كردم.

 کارد بخوره  به اون شکمت !...ایشالله جوون مرگ 

بشی!

چته باز عین پیرزنا نفرین میکنی؟!

 چرا غذاى منو کوفت میكنى ؟! ایشالله از گلوت

 پایین نره!

خو بکش برا خودت

__ درد...

درحالی که همینطور غر میزد براى خودشم غذا کشید.

بعد شام خوردن و شستن ظرفا که نوبت من بود 

هرکدوممون به سمت اتاقمون رفتیم.

خیلی خسته بودم. فردا هم باید به ورزش میرفتم ! 

صبح زود باید بیدار میشدم .اما تصور دنیا یه

لحظه هم از ذهنم بیرون نمیرفت!...لعنت بر شیطون!..

نمیخوام كثیف باشم.اما ملاحتى كه تو صورت 

معصومش بود دلم رو به عاطفه می انداخت!...


با احساس گرسنگی شدیدی چشامو باز کردم .

بادیدن خودم تو اتاق وحشت کردم و سرجام نشستم. 

بی اختیار دست به بدنم زدم...حس بدی نداشتم!

خیالم راحت شد؛اما پس کی منو به اتاقم آورده؟!...

وای بازگند زدم !...یا هومن اینکارو کرده یا کیان!...

ازتخت پایین اومدم و با دیدن لباسم تازه یادم اومد 

چی تنم بود ؟!

باز تو سر خودم زدم: باید زودتر برم بازار لباس بخرم! 

وای كه چقد گرسنه ام!....
 
به ساعت گوشى ام نگاه کردم. ساعت ۶ صبح بود!...

الان جفتشون خوابند!... میرم زود یه چیزی میخورم و 

برمیگردم تواتاق تابرند!...

شلوار بیرونیمو زیر پیراهنم پوشیدم پولیورمو روی 

پیراهن پوشیدم و از اتاق خارج شدم.

به سمت اشپزخونه رفتم. کتری رو به برق زدم و میز 

صبحانه روچیدم ...

خیلی گرسنه ام بود صورتمو همونجا شستم و مثل 

قحطى زده ها شروع به خوردن کردم!...

یک لحظه سنگینى نگاه كسی رو احساس کردم ؛سرمو 

بلند کردم و بادیدن کیان چایی توگلوم پرید و شروع به 

سرفه کردن کردم!

به سمتم اومد و چند بار پشت کمرم زد :اروم نفس بکش 

تاخفه نشی!

 مرسی کافیه

نفسم و بدست اوردم و از جا بلند شدم،كیان نگاهم

كرد:کجا

 براتون چایی بریزم!

مرسی کمرنگ باشه

چشم

براش چایی ریختم و لیوانش رو جلوش گذاشتم و 

گفتم: بفرمایید

از خجالت دیشبم روى نگاه كردن به صورتش رو 

نداشتم.

 ممنونم!تو هم بشین بقیه صبحانه ات روبخور

 نه مرسی سیر شدم!

 بشین تعارف نکن! اون بچه غذا میخاد!

گیج نگاش کردم و گفتم : کدوم بچه؟!

خنده اش رو فرو خورد و گفت: همونکه تو دلته!

تازه متوجه منظورش شدم و منم بی اختیار خندیدم!

سرجام‌ نشستم ‌و درحالی‌ ک سرم‌ پایین بود اروم‌ 

واسه خودم لقمه میگرفتم،که باصدای کیان سرمو 

بلند کردم: برات کار پیدا کردم

با خوشحالى پرسیدم:اعععع!...کجا؟؟؟

 همینجا!

 متوجه منظورتون نشدم!

_امیدوارم ناراحت نشی! اما حداقل تا وقتی بچه ات 

بدنیا میاد قبول کن برامون شام و نهار بپز ! تمیز 

کردن خونه هم کارگر میاد! فقط تو خونه آشپزى كن !

درعوضش اینجا زندگی کن و یه حقوق ناقابلی هرماه 

بهت میدم!

 نه مرسی من تا چند روز دیگه ازاینجا میرم!

فک کردی تهران مثل اهوازه ؟!اینجا کرایه یه اتاق 

درب و داغون شبی سیصد تومنه ، داری بدی؟کرایه 

خونه ها بدتر؛ مگه اینکه بری دورافتاده ترین منطقه 

که دور تا دورت رو معتاد میگیره...خیالت از طرف 

من و هومن راحت باشه! مابرات خطری ایجاد نمیکنیم.

 آخه نمیخام براتون دردسرشم...دیدین که دیروز 

نزدیک بود نامزدتون منو ببینه !

 اونو یه کاریش میکنم...تا به دنیا اومدن بچه ات 

اینجا بمون بعد هر جا دوس داشتی و دلت میخواد برو!

 مرسی که کمکم میکنید! فکر نمیکردم ادمای معروف 

هم بتونن انسان دوست باشن!

با تعجب نگاهم كرد:وا!...چرا؟!...مگه ما چمونه؟!...

خندیدم:شماها سرتون انقدر شلوغه كه حتى وقتى

براى خودتون و خانواده تون ندارین!

از جاش بلند شد و گفت:اگه كسی رو كه دوست داریم

داشته باشیم دنیا رو هم بپاش میریزیم!

من گیج و حیرون نگاهش كردم كه كیان ادامه داد:

خب من برم دوش بگیرم! داشتم ورزش میکردم .

مرسی بخاطر صبحونه!

__ نوش جونتون!...


دوهفته اى هرروز صبح از خواب بیدار می شدم و 

نهار و شام کیان و هومن رو اماده میکردم. 

هر دو مردهاى خوب و باغیرتی بودند. تو این مدت

 هیچ چیزی از جانب اونا باعث ناراحتی من نشد.

 خدا رو روزی هزار بار شکر میکردم که به من و  

دخترم رحم کرد و کیان و هومن رو اونشب سر راهم 

قرارداد!

تواین مدت هربار نازی به خونه میومد، من خودمو 

تو هفت تا سوراخ پنهون میکردم !

فوق العاده حساس بود!... تعجب میکنم کیان بااینکه 

هیچ علاقه ای بهش نداره چرا انقدر تحملش میکنه؟!

اونشب باز کیان و هومن بخاطر فیلم‌ برداری دیر کرده

بودند!.. خیلی احساس خستگی‌ میکردم. صبح  به 

ارایشگاه رفته بودم. دوماهی بود اصلاح نکرده بودم؛

 سرو وضعم رو کمی مرتب کردم و بعد به خرید رفتم و

و چند دست لباس واسه خودم خریدم .یه دست لباس 

گرم بیرونی هم ‌تهیه کردم .

نصف بیشتر حقوقم رو که روز قبل کیان بهم داده بود 

خرج کردم.

طبق عادتم روی کاناپه درازکشیدم.به پیراهن بافتنی 

بلندم نگا کردم ! رنگش رو دوس داشتم !صورتی با گل 

های قرمز و سفید!...گرمم بود!... زیرش جوراب بافتنی 

ساق بلند پوشیده بودم !...تهران هواش خیلی سردتر 

از اهواز بود!....

همونطور كه از لباس جدیدم فیض میبردم،کم کم 

چشام گرم شد و خوابیدم!...
.
.
.
كیان

دلم بد شور میزد و خودم نمیدونستم چرا!...

ازغروب چند بار به تلفن خونه زنگ زدم .اما دنیا جواب 

نمیداد. گوشیشم خاموش بود.

نازی هم یه بند بهم چسبیده بود و شب هم میخواست  

بخونه امون بیاد!

هومن هم نمیدونم باز سرش کجا گرم شده بود كه 

اصلا جواب پیامهام رو نمیداد!

ساعت حدود دوازده شب بود ک همراه نازی وارد خانه 

شدیم. حسابی نگران بودم که مبادا با دنیا برخورد بدی 

داشته باشه!

 کیان

 بله؟!

 چراغاروشنه هومن خونه است؟!

نمیدونم شاید!

درهمین حین صدای بوق ماشین هومن از پشت در 

حیاط شنیده شد . 

به سمت در برگشتم و ریموت رو زدم. نازی به سمت 

داخل خونه رفت : نازی خانم صبرکن باهم بریم داخل!

 سردمه کیا!

اى بمیری انقد ادا نیاى!

چیزی گفتی؟

 نه گلم گفتم منم الان میام!

هومن از ماشین پیاده شد: کیا دنیا  داخل خونه است؟!

 زهرمار و کیا کجا بودی تو؟!

تاپیامت رو دیدم اومدم!

 بجاى بحث بیا بریم داخل الان ‌نازی دنیا رو میبینه!

 اوووف جنگ جهانی میشه...ولی شانس اوردیم یه 

چیز جلو جنگ و میگیره !...دنیا خانم پشمالو مونده!

متعجب به سمت هومن برگشتم و گفتم : چی؟!

خو اصلاح مصلاح نکرده دیگه عین دختراى لب بومه!

 آخه لب بوم چیه؟! این اصطلاح ها رو از کجات 

درمیاری؟!

_نمیشه بگم ارشاد میاد چوب.....

_ خیلی بی تربیتی هومن!

 جووووووون! باتربیت بریم داخل تا خانومتدنیا 

خانوم مارو نخورد!

دنبال نازی به داخل سالن رفتیم.خونه طبق معمول 

همیشه آروم و ساکت بود.

بوی خوش اش کل فضای خونه رو پر‌کرده بود!از 

وقتی دنیااومده بود خونمون رنگ زندگی بخودش 

گرفته بود.

نازی باعصبانیت روبه رومون ظاهر شد و دست به

كمر زد:این غذارو کی پخته؟!

هومن هم مثل خودش دست به کمر شد و گفت:هرکی 

باشه تو نیستی مادر اخه شما از این هنرها نداری!

 با شما نبودم اقا هومن!

 همین امروز عصر بهم ‌میگفتی هومی الان شدم 

هومن؟!

 چرت نگو

__ خاک بسرم چقد بی ادب ...

باصدای جیغ مانندش بلند گفت: این اش رو کی پخته؟!

درهمین لحظه صدای افتادن چیزی شنیده شد و هرسه 

به سالن رفتیم. دنیا طبق معمول روی کاناپه خوابش برده 

بود و از کاناپه روزمین اقتاده بود.

نازی با دیدن دنیا چشماشو ریزش کرد و بهش خیره 

شد.

لباس بلندی پوشیده بود که دوطرفش تازیر زانو چاک 

داشت و زیرش جوراب ضخیم بافتی تا بالای زانو 

پوشیده بود!

مثل همیشه تاحد امکان خودش رو پوشونده بود!... 

به سختی ازجا بلند شد و موهاش رو که روی صورتش 

بود کنار زد. بادیدن صورتش یک لحظه خشکم زد!...

چقدر تغییر کرده بود‌!...

وقتی سرش رو بلند کرد وموهاشو مرتب کرد، با دیدن

 ما جیغ کشید.

هومن به سمتش رفت و گفت: اروم باش دنیا خانم!

زود و با عجله به سمت دیگه سالن رفت وشالش رو 

پیداکرد و رو سرش گذاشت.

نازی همچنان با اخم نگاش میکرد و وقتى دنیا شالش

رو روى سرش مرتب كرد،گفت : تو کی هستی؟!توخونه 

نامزدم چیکار میکنی؟!


 من....خب راستش من...

انقدر دنیا زیبا شده بود که نمیتونستم حرفی بزنم! فقط 

بهش خیره شده بودم!

هومن مثل همیشه پادرمیونی کرد و گفت: دنیا دوست 

منه!...

نازی ابرویی بالا برد وگفت:دوست دخترت حامله اس؟!

نه دیگه دنیا خانم رابطه اش بامن مثل رابطه من 

با کیانِ!(و پوكر شد و گفت:)یعنی چطور بگم!اوووممم 

رفیقمه!

اونوقت شوهرش کجاست؟!

هومن جدى شد و گفت:این دیگه بین خودمونه!

 وا!

 والاع

نازى همچنان به دنیا خیره بود و دنیا سربزیر به 

حرفشون گوش میداد.

 تاکی قراره اینجا بمونه؟!

با این حرف نازی به خودم ‌اومدم و گفتم: ایشون قراره

 مدت زیادى اینجا بمونن (نمیدونستم چى باید صداش 

كنم)بعنوان كسی كه برامون غذا درست میكنه!

 سراشپز اونم این...مگه اشپز مرد نیست؟!

 دنیا خانم مطمئن تره که خونه رو دستش بدیم!

 اها هم ‌خدمتکاره هم اشپز!

دنیا با ناراحتی و بغض یک لحظه چشم توچشمم شد 

بعد دوباره سرش رو پایین‌ انداخت و گفت:میرم‌ میز 

شام و بچینم!

نازی با همون حالت مسخره اش گفت: لازم‌ نکرده‌ 

مابیرون شام خوردیم‌!برام ‌کافی بیار !اتاقمون رو هم 

اماده‌کن‌ میخوایم استراحت کنیم!

چشم!

 دنیا خانم من گرسنه ام !شام بهم بیرون خونه 

نچسبید ، اگه میشه اول شام بخوریم بعد کافی!

لبخند زیبای زد و گفت:چشم آقا کیان!

انقد شیرین گفت چشم‌ آقا کیان که یک لحظه حس 

کردم‌ خانم خونمه!...

نازی با غیض گفت: یعنی چی؟!کیان ؟!

 یعنی گرسنمه!

هومن بسمت اشپز خونه رفت وگفت:کیا دیر بیای 

همه غذاهارو میخورم!

پشت سر هومن وارد آشپزخونه شدم.نازی هم‌ عین 

جوجه اردک زشت پشت سرمن وارد اشپز خونه شد.  

هرسه دورمیز نشستیم و دنیا باهمون سلیقه خاصش 

شروع به ریختن اش توکاسه ها کرد و با پیاز 

داغ وکشک تزیینش کرد!

کاسه ها رو که جلومون گذاشت انقد قشنگ تزیین 

شده بودند ادم‌ دلش نمیومد دست به اش توکاسه بزنه

اما هومن طبق معمول تند و تند شروع به خوردن کرد.

به‌ دنیا نگا کردم وگفتم:چرا براخودت نمیکشی؟!

نازی درحالی که شروع به هم زدن اش میکرد گفت:

از کی تاحالا خدمتکارا با صاحب کاراشون غذا 

میخورن؟!
.
هومن باتعجب ‌سرش رو بلند کرد و منم‌ با لحن 

معترضی گفتم: نازی!!!

 مگه دروغ گفتم؟!  خدمتکارای خونه مارو ندیدى؟!

دنیا نمک و فلفل رو سرمیز گذاشت و گفت:بااجازه من 

برم استراحت کنم!

 پس شام چی؟!

سرشب یه چیزی خوردم !گرسنه ام شد غذا گرم

 میکنم میخورم!

وخواست از اشپز خونه خارج بشه که نازی صداش 

کرد:من اش دوس ندارم اول برام کافی درست کن 

بعد برو استراحت کن!

دنیا لبخند تلخى زد و گفت:چشم الان!...

اما هومن معترض گفت:ناسلامتی اومدی خونه 

نامزدت پس بهتر حالا که اش نمیخوری پاشی برا

خودت  و اقات کافی درست کنی یکم هنرت و نشون

 بدی!ما هم یه چیز از شما ببینیم!

نازی باحرص گفت: تو لازم ‌نکرده بمن یاد بدی 

چطورهنرمو نشون بدم!

من به حرف اومدم: نازی بسه لطفا!

دنیا دیگر‌ حرفی نزد و بسمت اتاقش رفت.رفتار نازی 

بدجور رو مخم بود.ازش خسته شده بودم و هیچ جوره

 ولم‌نمیکرد !...مامانمم که بخاطر دوستی بامادرش همه 

جوره تاییدش میکرد.بعد از خوردن شام نازی خانم نه 

طرفارو شست نه کافی درست کرد!..مستقیم به اتاق

من رفت!...

 برو تو اتاق منتظرته میخواد اغفالت کنه!

كلافه گفتم: خفه شوهومن!

خوبرادر من نامزدی رو بهم بزن! مگه‌مجبوری؟!

 مامانمو که میشناسی تایه چیزی بگم غش میکنه 

میفته گوشه بیمارستان!اصلا حوصله ى اونو ندارم!

 پس بااین عفریته ازدواج کن!

 هومن!!!!!!

جون هومن ؟! عمر هومن؟!

چشم غره اى بهش رفتم :تو نمیتونی‌ دو دقیقه جدی 

باشی؟!

 به مرگ‌ نازی من کلا مدلم اینکه جدی و شوخیم یه 

چیزه!

 شب بخیر

 خدابیامرزتت داداش!

__ کوفت و داداش!...درد و داداش!...

هومن خندید و با اهنگ خوند:عشق داداش!اینجا 

نباش!عفریته میاد!

لبخندى رو لبم نشست وبه سمت اتاقم رفتم.دلم 

میخواست بادنیا حرف بزنم ! 

احساس میکردم دلخوره و میخواستم از دلش در بیارم!

بهش احساس خاصی نداشتم ‌اماخیلی خیلی برام قابل

 احترام بود!اما تا وارد اتاق شدم نازی از پشت بهم 

چسبید!....


 دلم‌ برات تنگ شده بود

 مرسی عزیزم

هنوز مهلت صیغه مون تمام نشده چرا انقد ازم دوری 

میکنی؟!

خسته ام نازی!

خودتم میدونی به صیغه و عقد و این چیزها اعتقاد 

ندارم‌ اما چون توبرات مهمه صیغه ات شدم!

 توبمن لطف داری!...

 بریم روى تخت ماساژت بدم خستگیت دربره!

نه ‌مرسی فقط بخوابیم!

ناخواسته همراهش به سمت تخت رفتم. نمیدونم چرا 

دیگه نمیتونستم تحملش کنم؟! از همون اولم نامزدیم 

باهاش حماقت بود!... 

به محض دراز کشیدن چشامو بستم اما نازی ول کن 

نبود.
یسره خودشو بهم میمالوند و منو هم دستمالى میكرد. 

نمیدونم چرا یك مرتبه کنترل خودمو از دست دادم و 

بى حوصله گفتم:نازی تروخدا بس‌ کن میبینی که 

خسته ام و حوصله ندارم!...

 سرم داد زدی؟!

 ببخشید!فقط خسته ام!

اوکی بگیر بخواب

هرکی  جاش بود قهر میكرد وخونه رو ترک میکرد،

 اما اون فقط پشت بمن كرد و خوابید!...منم به پهلو 

خوابیدم بلکه بتونم بخوابم و یکم اروم بشم، ‌اما سردرد 

شدیدم حالمو بدتر میکرد‌.

نیم ساعت نگدشته بود كه صدای خروپف نازی بلند 

شد،یکی از عادتهاى بدش خر و پف بود!

اروم از اتاق خارج شدم .صدایی از پایین نظرمو 

جلب کرد. ‌اروم از پله ها پایین رفتم و دنیا رو دیدم که 

اشپز خونه رو تمیز میکرد!‌

این زن از زمین تا اسمون با زنها و دخترهاى اطرافم 

فرق داشت.

خیلی چیزها براش مهم بودند که تواین دوره زمونه 

براى كمتر کسی مهم هستند!

نمیدونم چقدرى اونجا ایستادم تا کارش تموم شد 

وپشت میز غذا خوری نشست!

از پشت ستون خارج شدم و به سمتش رفتم.بادیدن من 

متعحب ایستاد و گفت:ببخش بیدارتون کردم

نه بیدار بودم...سرم درد میکنه!

_ چای براتون درست کنم یا قهوه؟!

_ چایی بهتره

_ چشم‌ الان‌ اماده اش‌ میکنم!

به سمت کتری برقی رفت و زود اماده اش کرد.خانم 

خونه داری بود خیلی بانظم و خوش سلیقه.

چرا فرهاد انقد اذیتش کرده بود؟!واقعا برام سوال بود.

 امروز بیرون رفته بودی ؟!

 بله یکم وسایل احتیاج داشتم رفتم خرید!

گم‌ نشدی؟!

نه با اژانس سرکوچه رفتم

خوبه 

 راستش میخاستم موضوعی رو بهتون بگم

 میشنوم

 من امروز چندجا رقتم

سینی چای رو جلوم گذاشت . فنجون روبه پیشونیم 

چسبوندم ،بلکه سردردم خوب بشه !...درهمون حالت 

گفتم:خب

_ تو یه تولیدی کار پیدا کردم...یه جا دیگه‌ هم بود 

پرستارمیخواستن برا یه خانم ‌مسن و جا‌ هم‌ میدادن 

فقط کافیه یه ‌ادم‌ معتبر ضامن بشه!

با اخم ‌بهش نگا کردم ‌،انگار سنگینی نگاهم رو حس کرد 

سرش رو بالا اورد و گفت:خودتونم ‌میدونید زیاد نمیتونم ‌

اینجا بمونم!

_ بعد از زایمان دنبال کار بگرد!

_نمیخواید که بخاطر یه زن حامله غریبه اینده اتون 

با نامزدتون خراب بشه..پس لطفا اصرار نکنین!

_اونش بخودم ربط داره! شما هم مثل یه خانم خوب 

اینجا میمونی تا بچه ‌ات بدنیا بیاد دیگه هم بحث نکن 

بامن!

_ اما‌اخه...‌‌

_دنیاخواهش میکنم بحث نکن سرم داره منفجر میشه

_بخاطر سرماست الان درستش میکنم
.
.
.
دنیا

ازجا بلند شدم وبه سمت کابینت رفتم. نمک ‌و ماهیتابه 

رو خارج کردم وبعد گرم شدن ماهیتابه توش اندازه یک 

لیوان نمک ریختم و حسابی داغش کردم .پارچه های 

نخی تمیزی ک تواشپزخونه داشتم رو روی هم قرار دادم

 و داخلشون نمک داغ ریختم و گره زدم.

کیان متعجب به کارهام نگا میکرد.بسمتش رفتم و 

کفتم:سرتو بذار روی میز!

_ میخوای چیکار کنی؟؟

_ سر دردت خوب میشه!

سرش رو روی میز گذاشت. برای یک لحظه کوتاه 

بقچه نمک داغ رو جای مرگش گذاشتم ...

چند باراین کارو سریع انجام دادم ‌تاپوست سرش به 

داغی ‌نمک عادت کنه و بعد بمدت طولانی تری بقچه رو 

روی سرش نگه داشتم !بعدچند لحظه اروم گرفت 

صداش کردم: سرتون بهتر شد؟!

سرش و بلند کرد. دستش رو روی پیشونیش گذاشت و 

گفت: آخ اره اروم تر شد!

_ الان برین اتاقتون و چشماتونو با چشم بند یا شال 

نازی ببندین و بخوابید تاصبح راحت میخوابید!

این چیزا رو از کجا‌بلدی؟

مادرم یادم ‌داده

مادرت زن‌ بزرگیه!

لبخند تلخی زدم و گفتم: اره خیلی زن بزرگ و خوبیه!

ازجا بلند شد وگفت:امامن چشم ‌بند ‌ندارم نازی هم 

شالش چروک بشه پوستمو مبکنه!

لبخندی زدم ‌و گفتم: من بهتون یکی از روسریامو میدم!

 واقعا؟!

__اوهوم بیا دنبالم!

هر دو بسمت طبقه بالا رفتیم.


کیان







نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر