قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 10 مرداد 1397 ، 09:07 ق.ظ
کیان

کنار در اتاقش ایستادم و دنیا رفت و بعد از چند دقیقه 

درحالی که شال نخی البالویی تو دستش بود، از اتاق 

خارج شد. با دیدنم لبخندی زد و گفت: بفرما اما محکم 

نبند بازم سرت درد میگیره!

 چشم....مرسی خیلی اذیتت کردم

 این چه حرفیه؟!

دنیا

بله

لطفا از حرفای نازی ناراحت نشو!

من فقط از حرف کسی ناراحت میشم که برام مهم 

باشه

خوب این خیلی خوبه!...خوب بخوابی!

همچنین

وارداتاق شدم نازی با دهن باز خوابیده بود...سرم رو 

روی بالشت گذاشتم و چشمهاموبستم...چرا انقدر بوی 

شال دنیا اروومم میکرد؟!...خودمم موندم!...

چقدر این دختر امروز خاص شده بود...انقدر به دنیا 

و حس گنگم نسبت به اون فکر کردم تا خوابم برد.....

صبح باصدای سشوار نازی از خواب بیدار شدم.

شال رو از روی چشمام‌ برداشتم ‌و گفتم:عجب ادم بى 

فكرى هستى !...نمیگی من‌ خوابم؟!

 خو بیدار شو!...لنگ‌ ظهره!

باحرص از جا بلند شدم به سمت دستشویی رفتم.
.
.
.
دنیا

درحال اماده کردن‌ میز ‌صبحانه بودم ‌که ‌هومن از 

راه رسید. بادیدنش لبخندی زدم وگفتم:صبح بخیر!

صبح شما ‌هم بخیر بانوی نمونه!

با این ‌حرفش هردو خندیدیم.

 آقا کیان‌ هنوز خوابه؟!

 فکر‌ کنم ‌دیشب نازی خفه اش کرده باشه!

خیلی جدى این حرف رو زد.من بهش نگاه كردم:وا

 والا تونازی رو نمیشناسی! همچین بره تو اتاق 

خواب عین جن زده ها میشه شروع میکنه !هرچی هم 

دم دستش باشه چنگ میزنه!

از تصور کیان با اون وضع نازى شروع بخندیدن كردم.

هومن با دیدن خنده هاى پی درپی من شروع به 

خندیدن کرد و گفت:حالا مونده از نازی برات بگم!

بالاخره خنده ام بند اومده بود و داشتم براى ناهار 

تدارک میدیم که کیان کنار هومن نشست و سلام کرد. 

باشنیدن صداش یاد حرف های هومن افتادم وبه زور 

لب گاز گرفتن جلوی خودم رو گرفتم نخندم وچایی رو 

جلوش گذاشتم.کیان با تعجب نگام کرد و گفت:اتفاقی 

افتاده؟

نمیتونستم جواب بدم وباسرنه گفتم‌.کیان روبه هومن 

کرد و گفت :چشه ؟

 هیچى براش از خاطرات تو ونازى گفتم!...

هنوز کنار کیان ایستاده بودم که با این حرف هومن 

نتونستم‌ جلو خودم رو بگیرم‌ و زدم زیرخنده !

کیان سرش رو بلند کرد و چشم تو چشمم شد!بی 

اختیار شده بودم و هركارى میكردم خنده ام بند 

نمیومد و همینطور میخندیدم.

کیان همچنان به صورتم زل زده بود. اول فقط نگاهم 

میکرد اما بعد از مدتى اونم شروع به خندیدن کرد.

لحظه نابی بود !...هرسه تامون ازخنده های همدیگه 

بیشتر میخندیدیم.که خرمگس معرکه پیدا شد.با اون 

صدای تو دماغیش گفت:چه خبره اینجا رو گذاشتین 

رو سرتون؟!

از میزدور شدم و شروع به خردکردن سیب زمینى ها 

کردم.

دنیا

بله

اب پرتغال من کو

الان براتون درست میکنم!

از فردا یک ساعت زودتر از بیدار شدنم اب پرتغال 

منو اماده کن!

باشه،چشم!

خوبه

هومن و كیا با اخم و تخم به نازى نگاه میكردند،كه

هومن روبه من کرد و گفت:دنیا برات نوبت دکتر گرفتم 

ساعت سه باید اونجا باشى!...خودت میتونى برى؟!...

آره میتونم!...زحمت کشیدی ممنونتم!

درعوضش یه كارى باید برام انجام بدى!

لبخندی زدم و گفتم: میدونم چی میخوای

کیان درحالی که سعی میکرد نشون نده اما نامحسوس 

حواسش به ما بود که ادامه دادم:میخوای درعوضش یه 

غذا ی خوشمزه برات بپزم؟!

اخ گفتی...از وقتی عاشق کیان شدم و از خونه 

فرارکردم هیچ وقت طعم کوفته هاى مادرم رو نچشیدم!

باصدای بلند خندیدم و  گفتم :امان از دست تو!

انگار خیال كیان هم راحت شد و اون هم لبخند زد!

یا بنظرم اینطور اومد!...
.
.
.
ساعت یك ظهر بود.چون تهران و خوب نمیشناختم 

میدونستم الان برم بیرون ساعت سه به مطب میرسم.

نهارو اماده کردم. یه دوش سرسری گرفتم و بسمت 

خارج خونه رفتم..هواسرد بود...

شکمم هرروز بزرگتراز روز قبل میشد....

درحال قدم زدن بودم که ماشین شاسی بلندی کنارم 

ایستاد و بوق زد.

دفعه ى پیش از شاسی بلند خاطره ى خوشى نداشتم!

اصلا توجه نکردم و به راهم ادامه دادم.ازاینکه این وقت 

ظهر زده بودم بیرون پشیمون شده بودم!نباید میومدم ! 

باز شروع به بوق زدن کرد.اهمیت ندادم و قدمهامو

 تندتر کردم که صدای اشنایی رو شنیدم.............

 دنیا...دنیا!....

صدای کیان بود...به سمتش برگشتم! با دیدنش 

احساس امنیت کردم.

چرا بوق میزنم برنمیگردی؟!

باخجالت سرمو پایین انداختم و گفتم:ببخشید ترسیدم 

مزاحم باشه!

چرا این وقت ظهر از خونه زدی بیرون؟! ساعت سه 

باید مطب باشی!

خب زیاد همه جا رو بلد نیستم! گفتم زودتر بیام 

بیرون که سرموقع برسم!

 بیا سوار شو

 کجا؟!

یکم باماشین میگردیم ،تا ساعت سه بشه کنار مطب 

پیاده ات كنم!

اخه هنوز نهار نخوردی!

سرصحنه یه چیزی خوردم.

لبخندی زدم و سوار ماشین شدم.عطر کیان ماشین 

روپرکرده بود.

نمیدونم چرا تواین مدت کم اینقدر بهش احساس 

وابستگی پیدا کرده بودم . هربارخودمو سرزنش 

میکردم...ولی دست خودم نبود!....

واقعا به بودن یه مرد کنارم احتیاج داشتم ...

نمیدونم چرا یه مرتبه به یاد رابطه هام با فرهاد 

افتادم...

فرهاد

چیزی نگو دنیا شهوتم باشنیدن صدات میپره!!!!!!!

مثل همیشه با وحشی گری خاص خودش روم خیمه 

میزد و کارش رو میکرد....

به زور جلوی خودم رو میگرفتم که گریه نکنم....

مثل اكثر دخترها دلم یه رابطه اروم و عاشقانه رو با 

شوهرم میخواست!...اما فرهاد فقط بفکر ارضاع 

خودش بود.‌من براش مهم نبودم...

گاهی وسط رابطه توچشام زل میزد و اسم یکی از 

دوست دختراشو میاورد...نمیدونم چرامنو با اینهمه 

زیبایى جای اونا تصور میکرد و اون رفتارهای بد

رو باهام داشت!...اما من احمق باهمه این کاراش 

دوستش داشتم...طلاق رو بد میدونستم .....از دید 

من زن مطلقه زن بدبخت و بیچاره اى بود، كه حتى 

اجازه ى زنده بودن هم براش حرومه!...زنی بود که 

هیچ حقی تو زندگی نداشت!...

فرهاد گاهی مهربون میشد!...اونم درحد چند لحطه 

و چند دقیقه در ماه!.....اما من بدبخت بینوا دلم به 

همون لحظه ها خوش بود...

یادم یه بار که شدید سرماخورده بودم و دوروز سرجام 

افتاده بودم .بعد دوروز به سمتم اومد و گفت :هنوز که 

خوب نشدی!...

 احساس میكنم دارم میمیرم!...

 چیزى میخواى برات بیارم؟!....

این اوج محبت فرهاد بود....

چقد دلم میخواست باهاش بیرون برم!...دلم میخواست 

کنارش عذا میخوردم!...منو از همه اینا محروم 

میکرد...هروقت براش غذا میپختم تنها غذا میخورد !...

حتى اجازه نمیداد کنارش غذاموبخورم‌...پنج سال 

بااین رفتارش کنار اومدم...

اما بازهم احساس گناه داشتم...احساس میکردم 

باید بیشتر تلاش خودم رو برا نگه داشتن زندگیم ‌

میکردم!...

باصدای کیان از گذشته خارج شدم....

حالت خوبه؟!

 اوهوم!...خوبم

دستمالی جلوی صورتم ‌گرفت و گفت: اشکات رو پاک 

کن!

باتعجب به صورتم از تواینه ى بغل ماشین نگاه کردم ‌

کی اینهمه گریه کرده ‌بودم....انقدر تو گذشته غرق شده 

بودم ک حواسم ‌نبود گریه میکنم!...

 ببخشید!...اصلا متوجه نشدم كى اینهمه

 احساساتی شدم !

بخاطر بارداریته...چند وقت دیگه بچه ‌بدنیا میاد؟!

 شش ماهمه !سه ماه دیگه بدنیا میاد.

_ هنوز چیزی براش نخریدی؟!

با تعجب بهش نگا کردم ‌وگفت: هان

لبخند جذابی زد!...

دلم براش ضعف رفت !....

خیلی بی جنبه شده بودم: بلاخره که باید براش 

وسایل بخری!بچه لباس میخواد،تخت خواب میخواد و 

کلی وسایل دیگه...

سرمو پایین ‌انداختم و گفتم:نزدیک زایمان که شد 

چند دست لباس براش میخرم!

 پس تخت و گهواره و روروک و بقیه وسایل چی؟!

لبخند تلخی زدم و گفتم: اونا رو نمیتونم بخرم اول 

باید صاحب یه جای ثابت بشم بعد این چیزا رو بخرم!

 جوری حرف میزنی ک انگار توخیابون نشستی.

__نمیخواستم بی ادب باشم اما خب حقیقته من تا 

ابد نمیتونم خونه شما بمونم...من و شما و اقا هومن 

باهم ‌هیچ نسبتی نداریم موندنم زیاد خوب نیست...

به محض بدنیا اومدن بچه، یکم كه سرپا بشم رفع 

زحمت میکنم!

دستش رو بسمتم دراز کرد: رفیقم ‌میشی؟

چشمهام گرد شد!...منظورش چى بود؟!..برو بر 

نگاهش كردم!...اما صداقت خاصی تونگاه ‌و صداش 

بود! 

تو دلم فریاد زدم من میخوام عشقم بشی !!!!...

اره ‌من حس میکنم عاشقت شدم....

اما فقط اشک از گوشه چشمم به روى گونه ام چكید! 

اخمی کرد وبدون اینکه دستش رو عقب بکشه گفت: 

دنیا من منظور سویی ندارم.فقط میخوام رفیقت

 باشم تا دیگه نگی با هم ‌نسبتی نداریم.....اینجور 

مثل یه رفیق میتونی تا ابد کنارم بمونی!

با تردید نگاش کردم و تو دلم ‌بخودم دلدارى دادم و

گفتم: دنیا اونم شاید بهت حس داشته باشه والا بهت 

میگفت مثل یه خواهر پیشم‌ بمون! 

برق امید توچشام جرقه زد!حق نداشتم ‌انتظاری 

داشته باشم ‌اما دست خودم نبود...بهش حس 

خاصی داشتم!...یه احساس كنگ!....

لبخندی زدم و گفتم: قبول

با‌ناراحتی ظاهرى به دستش نگاه کرد وگفت: دست 

نمیدی رفیق؟!

خنده ی کوتاهی کردم وگفتم: نه رفیق نامحرمی!

هردوبلند خندیدم کیان نگاهی به ساعت کرد و 

گفت:چقد زود گذشت !...رفیق ساعت داره سه 

میشه!...


از ماشین‌ پیاده شدم ‌که کیان گفت: یه جاى پارک 

براى ماشین‌ پیداکنم‌، میام!

 نه شما برین خونه!خودم تنها میرم!

 رفیقها همدیگرو تنها نمیذارن!

اما...

 اما نداره...پیاده شو نوبتمون شد!

لبخند تشکرآمیزی بهش زدم و ‌وارد مطب شدم. بعد 

حدود پنج دقیقه کیان با ماسک و کلاه وارد مطب شد. 

با دیدنم چشمکی زد و به سمتم ‌اومد و زیر گوشم 

گفت: وای چقدر زن حامله!

نتونستم جلوى خنده امو بگیرم و شروع به خندیدن 

کردم. 

کیان باز ادامه ‌داد: خداییش حیلی جالبه الان همه تون

 یه بچه تو شکماتون دارین عین کانگورو!

از تشبیه اش خنده ام گرفت و بلند خندیدم که همه به 

سمتم برگشتند. کیان سرش و پایین ‌انداخت و گفت: 

هیسسسس!...یواشتر خانوووم !...ابرومون رو بردی!

سرم پایین ‌انداختم و زیر لب گفتم‌ : من یا شما كه عین 

هومن شدین امروز یه خط درمیون جک میگین!

با این حرفم‌ کیان ‌بلند خندید که به باز همه بهمون ‌

نگا‌ه کردند.منشی لبخندی زد و گفت:خانم و اقای 

خوش خنده فكر کنم‌ نوبت شما باشه سه بار صداتون 

کردم از بس میخندین جواب نمیدین!

هردو ازجا بلند شدیم و بسمت منشی رفتیم.کیان روبه 

منشی کرد وگفت : میشه منم باهاش برم‌ داخل؟!

 بله بفرمایید

اوههههههه!....به سمتش برگشتم!

نهههههه!...شما نمیخواید بیای!...من خودم میرم!

 دنیاجان عزیزم بریم داخل!...دوست دارم همراهت

باشم!

واى!....چى بهش میگفتم؟!...روم نمیشد بگم نه!..از

روى اجبار و اكراه همراه کیان وارد اتاق شدیم. دکتر 

بادیدن ‌ما ‌لبخندی زد و گفت: سلام بفرمایید!اقا لطفا

 به خانومت کمک کن رو اون تخت دراز بکشه!

اى خدا!!!....اى فلك!...از هول خودم تند و تند بسمت 

تخت رفتم و همزمان خطاب به كیان گفتم: مرسی که 

تااینجا‌ همراهم ‌بودی حالا میتونین برین بیرون!

 قول میدم فقط به مانیتور نگاه ‌کنم!

مثل بچه هاى تخس انقدر صادقانه و مظلوم این حرف 

رو زد که نتونستم اعتراضی كنم...

دکتر به سمتم اومد و مانتومو کنار زد.

ازکیان خجالت میکشیدم.دکتر بعد چند لحظه گفت: 

دخترکوچولوى ما سالم سالمه اینم صدای قلبش!.،.

با پخش شدن صدای قلب بچه ناخوداگاه به طرف 

کیان برگشتم !...

بچه ام راست میگفت!...همچنان به مانیتور خیره بود!

 لبخند تلخی زدم و بی صدا اشکم جاری شد!...

دکتر لبخندی زدو کفت:میتونی بلند شی اینم دستمال 

کاغذی!

کیان به سمت دکتر رفت تامن راحت باشم و دکتر روبه 

کیان گفت : مبارک باشه

کیان ازپشت ‌ماسک تشکر کرد و روبه من کرد وکفت: 

بریم خانوم؟!

 بریم...مرسی خانوم دکتر!

بعد از خارج شدن روبه کیان کردم وگفتم:سونوگرافی 

رو میدی؟!

 بفرما

 ای جانم‌ مامان فدات شه دخمل من!

 کی باید بری سونورو نشون دکتر بدی ؟!

فردا صبح نوبت دارم 

 خسته ای؟؟؟

نه صدای قلب زندگیمو شنیدم خستگی ام رفع شد!

_پس موافقی بریم بازار؟!

 هنوز چیزی نخوردی ساعت چهار و نیمه! گرسنه ات 

نیست؟!

 میریم ساندویچی؟!خیلی ساله نرفتم!

 عالیه!!!!منم خیلی وقته !... بریم! البته مهمون من!!!

 وضع مالیت خوبه ها!!!!

هر دو با هم خندیدم
.
.
.
کیان 

بعد خوردن ساندویچ به سمت بازار شروع به قدم 

زدن کردیم.

دنیا توفکر فرورفته بود و گاهی میخندید....

خدایا این چه حسیه!...چرا انقدر قویه!...یعنى حس 

من بهش چیه؟!...من اصلا فکرشو هم نمیکنم یه روزی 

عاشق بشم...

اما پس این حسم به دنیا چیه؟!....عشق؟!...من؟!

اونم عشق دختری مثل دنیا كه اینقدر با دخترهایی که 

دیده بودم فرق داشت؟!....

سیسمونی بزرگی نظرمو جلب کرد رو به دنیا کردم و 

گفتم: اونجا رو نگا کن دنیا!....

کجا؟!

  اون سمت خیابون بیا بریم!

  واسه چی اخه الان زوده

__ حرف نزن بیا

ناخودآگاه دستش رو گرفتم !...هم خودم تعجب كردم 

و هم اینکه حس کردم ‌دنیا تعجب کرده!...

اما دیگه اهمیت نداشت!...من هم  اهمیت ندادم و 

اونو دنبال خودم کشیدم...

لمس دستش چقد ارومم میکرد!!!!....

این آرامش اسمش عشق بود؟!

یا دارم اشتباه میكنم؟!....

کنترلم و از دست دادم و انگشت شستمو درحینی 

که راه میرفتم و دستش رو گرفته بودم پشت دستش  

حرکت می دادم.....
.
.
.
دنیا

تابخودم ‌اومدم دستمو گرفته بود و منو دنبال خودش 

میکشوند‌‌.

خواستم دستم رو بکشم ک محکم تر دستم رو گرفت. 

دنبالش راه افتادم . 

بین راه بودیم که انگشت شستش رو پشت دستم تکون 

داد. 

تودلم زار زدم: کیان میخواى بامن چیکار کنی؟!....

من تحمل این ‌رفتارو ندارم...نذار بیشتر از این 

وابسته ات بشم...خدایا کمکم‌ کن!...


کیان 

برق اشک رو تو چشمهاش دیدم...میدونم نباید دستش 

رو میگرفتم!...اما دست خودم نبود!...كار این دل لعنتى 

بود!...لابد الان با خودش فکر میکنه منم میخوام ازش 

سواستفاده کنم!....

لبخندی بهش زدم و دستش رو ول کردم و گفتم: بریم 

داخل؟!

 بریم

باهم وارد شدیم !...دختر جوانی به سمتمون اومد و 

شروع به چرب زبونی کرد!

بى توجه به دختر خودم یه گشتی زدم كه چشمم به 

یه تخت گهواره ای خوشکل افتاد. رنگش ترکیبی از 

سفید و البالویی بود!به دنیا نگا کردم و گفتم: نظرت 

چیه؟!

رد نگاهم رو گرفت و با ذوق گفت :خیلی خوشکله!.. 

فورى به سمتش رفت و با دیدن قیمت تخت از کنار 

تخت گذشت و گفت: اما یه چیز ساده تر برداریم ،بهتره!

روبه فروشنده کردم و بدون اینکه به قیمتش نگاه کنم 

گفتم:اینو میبریم

دنیا بالحن معترضی گفت : آقا کیان

ناخوداگاه گفتم : جون كیان!....

دنیا دستپاچه بهم خیره شد که تازه خودم بخودم اومدم 

و متوجه شدم، چی گفتم!....

 ظاهرمو حفظ کردم و گفتم:هرچی بخوام براى بچه 

رفیقم ‌میخرم!...توهم دخالت نکن!... اگه میخوای به 

سلیقه خودت باشه بهتر نظر بدی والا من پسرونه براش 

خرید میکنم!...

لبخندی زد و سعى كرد دیگه اعتراضی نکنه....اونروز 

کلی وسیله خریدیم...وسایل دخترمونو بار زدندوبعد 

اینكه  بهشون ادرس دادم،با دنیا به سمت خونه 

برگشتیم.

باهم وارد خونه شدیم و کارگرها شروع به اوردن وسایل 

کردند.

ازشون خواستم وسایل رو به اتاق دنیا منتقل کنند.

دنیا با خجالت سرش پایین بود.

بعد رفتن کارگرا به سمت اتاقم رفتم و گفتم:میشه برام 

چایی درست کنی؟!

 چشم اقا

در كمال خودخواهى چشمهام از مطیع بودنش 

برق زد...ای کاش نازی هم مثل دنیا مطیع بود...

اونوقت شاید عاشقش میشدم اما اون دقیق مثل 

مادرم بود...فقط بفکر پول و شهرت بود. 

سرم رو با تاسف تکون دادم و به سمت اتاقم رفتم .

بعداز دوش گرفتن، بسمت تخت خوابم رفتم !...

حسابی خسته شده بودم....تاسرم رو روی بالشت 

گذاشتم خوابم برد.

نمیدونم چقدر گذشت که باصدای دنیا بیدار شدم:

آقا کیان....اقاکیان....کیان

 خوابالود چشهامو  باز کردم و با دیدن دنیا كنار 

تختم  لبخندی زدم و گفتم:خسته بودم خوابم برد!

سینی بدست كنارم ایستاده بود و با دیدن اینكه 

بیدار شدم ، گفت:ببخشید خیلی خسته اتون کردیم! 

چندبار اومدم اما دیدم هنوز خوابید! گفتم اینبار 

بیدارتون کنم!

 خوب کردی

سینی رو کنارم روی تخت گذاشت: براتون بسکویت 

درست کردم باچای دارچینی!

خودت چی؟!

 دارچین و زعفرون برامن خوب نیست نوش جانتون

و اروم از اتاق خارج شد.
.
.
.
دنیا

روزها ازپی هم میگذشت و هرروز رابطه من و کیان 

صمیمی ترمیشد و این میون نازی اصلا از این رابطه 

راضی نبود.

پا توى ماه هفتم گذاشته بودم...هوا هر روز سردتر از 

روز قبل میشد...شکمم حسابی برامده شده بود...

دوماه دیگه زایمانم بود!گاه و بی گاه دست وپام ورم 

میکرد...

بیشتر وقتها هم کارهای خونه رو کیان و هومن لطف

میكردندو انجام ‌میدادندو منو شرمنده ى لطفشون 

میكردند!...

روزی هزاربار خدا رو بخاطر شناخت این دوتا مرد

 شکر میکردم.

روی مبل دراز کشیده بودم که صدای ورود کسی 

به سالن رو شنیدم.

زودى ازجا بلند شدم و با دیدن نازی‌ که چمدون

 بدست داشت متعجب سلام کردم.
 
ابرویی بالا انداخت و گفت: بفرمایید مادرجون!

پشت سرش زنی باکت و دامن و عصا وارد خونه شد !

مسن بود اما حسابی بخودش رسیده بود.

خانومی خوش پوش با موهایى شرابی که بخاطر 

سفیدی  زیاد شرابیشون به قرمزی میزد وارد شد‌.

بادیدنش حدس زدم مادر کیان باشه.

مستقیم به سمتم اومد و روبه روم‌ ایستاد سرتامو 

برانداز کرد و گفت:شوهرت کجاست؟؟

آب دهن قورت دادم و آروم گفتم : سلام!...مرده!...

 برام قهوه بیار تلخ باشه

انقدر محو جذبه اش شده بودم که اتوماتیك وار

گفتم :چشم خانم

به سمت اشپز خونه رفتم .بخاطر شکمم خیلی احساس 

سنگینی ‌میکردم. 

به سختی قهوه رو اماده کردم. سینی به دست وارد 

سالن پذیرایی شدم. 

مادرکیان بدون اینکه به من نگاه کنه درحالی که قهوه 

رو بو میکرد گفت:چرا لباس فرم تنت نیست؟!

نازی پوزخندی زد وگفت:چون اینجا خیلی راحته!

مادر کیان سرش رو بلند کرد و به من خیره شد.

جرات نگا کردن تو صورتش رو نداشتم.ازجاى بلند

 شد و گفت: روش زندگی ما اینه خدمتکارها حق ندارند 

لباس راحتی بپوشن وقتی سرکار هستند!

احساس کردم غرورم حسابی خرد شده.

ازجاى بلند شد و رو به نازی کرد:لطفا اتاق مهمون 

روبهم نشون بده!

نازی پشت چشمی برام ‌نازک کرد و گفت:اتاق مهمون 

رو خدمتکار خونه تصاحب کرده!

مادر کیان باصدای کنترل شده ای گفت:اهای دختر

__دنیا هستم!

_مهم نیست اسمت چیه !زودتر اتاق مهمون رو برام 

اماده کن !یه اتاق زیر پله ها هست وسایلت رو اونجا 

منتقل کن!

اجازه هست برایت بمیرم?, [۱۴.۰۱.۱۸ ۱۵:۴۳]
به سختی سعی کردم جلوی ترکیدن بغضم رو بگیرم.: 

چشم الان اماده اش میکنم!...

بابغض به سمت اتاقم رفتم و لباس هامو جمع کردم و

از سالن خارج شدم...

به سمت اتاقی رفتم که شبیه زیر زمین بود و زیر پله ها 

ی ورودی قرار داشت.

حدوددوازده بار رفتم و برگشتم  تا تونستم وسایل خودم 

و دخترم رو به پایین منتقل کنم .

اتاق حسابی کثیف بود.شروع به تمیز کردنش کردم. 

ساعت حدود شش عصربود!.. کار تمیز کردن اتاق 

تمام شد !...حالا حسابی برق میزد.

خواستم به سمت طبقه بالا برم و فرشی برای اتاق بیارم 

که درد شدیدی رو تو ناحیه زیرشکمم حس کردم.

روی زمین سرد نشستم وشروع به گریه کردن کردم!...

بغض تحقیر بود یا از سر درد؟!!!!!.....

دردم هم هرلحظه بیشترمیشد. 

شکمم و بادستم گرفتم و تاتونستم گریه کردم، بلکه 

دردم کمتر بشه كه باصدای باز و بسته شدن در ورودی 

با درد گفتم: خداکنه کیان یا هومن اومده باشند!......


کیان

وارد راهرو که شدم‌ بوی غذا به مشامم‌ نرسید.تعجب 

کردم دنیا گفته بود امروز میخواد از همون قورمه سبزی 

هایى كه من عاشقشونم برام درست كنه!...

نمیدونم چرا و به چه دلیل اما با یه استرس خیلی بد 

وارد خونه شدم و باصدای بلندی گفتم:سلاممممم!!!

کسی  خونه نیست؟!....دنیاااا

که بادیدن شخص روبه روم خشکم زد:مامان!

با همون لحن خشك و مقید همیشگى اش بدون هیچ

لبخندى گفت:انقدرى که این دختره خدمتکار برات مهمه 

مادرت برات مهم هست؟!

نازی با اون چهره ى نچسبش با بدجنسى تمام  به 

سمتم اومد و طبق معمول بهم اویزون شد و با اون 

لبهاى پروتزیش لبامو نرم بوسید که اروم خودمو عقب 

کشیدم.

نمیدونم چرا تازگیها انقدر نسبت به بودنش در كنارم 

حساس شدم!!!و همه اش ازش فرارى ام!....

بى توجه به ابروهاى گره خورده ى نازى خطاب به 

مادرم گفتم: کی اومدی مامان؟!

__ این چه طرز خوش اومد گویی به مادرته؟!

خیلی دلم میخواست بهش بگم اگه انتخاب خودش 

نبودى الان اداى تو بیشتر از من بود!

اما براى اینكه اتو دستش ندم و عوضش كفرش رو 

در بیارم رو بهش کردم و گفتم : دنیا کجاست؟!

اوه!...خخخخخ!...تقریبا به نقطه ى انفجار رسید

و لبهاشو روى هم فشارداد تا حرفى بزنه كه مادرم 

درحالی که به سمت‌ مبل میرفت تا روى اون بشینه 

بجاش جواب داد و در كمال بدجنسى گفت: همون 

جایی که باید باشه!

اصلا از لحن صحبتش معلوم بود كه یه كارى كرده كه 

اینطور با كنایه حرف میزنه!

باعجله از کنارشون رد شدم و به سمت اتاق دنیا رفتم 

و ‌بادیدن اتاق خالی به سالن برگشتم وگفتم: چه بلایی 

سرش اوردین؟!

مادرم ابرو بالا داد و به حالت تمسخر گفت:نازی میگفت 

برات مهمه اما فکرشو هم نمیکردم تا این حد باشه!

_ مامان اون حامله اس و بغیر ما جایی رو نداره بره!

به ما پناه آورده!...چرا دارى راجبهش اینجور حرف 

میزنی ؟! نازی هم هرچی گفته از سر خودخواهى 

خودش گفته
 
نازى غر زد: بامن درست حرف بزن!

كلافه رو به مادرم كردم و گفتم : دنیا کجاست؟!

نازی کنار مادرم ایستاد و دست به كمر زد و با 

بدجنسى تمام در حالیكه اون پوزخند كذایى همیشگی

اش رو میزد ،گفت : زیر راه پله ها!...همونجایی که 

باید باشه!....

تقریبا فریاد زدم: اونو فرستادین توانباری؟!

مادرم راحت جواب داد: اتاق خدمتکار قبلی بود!

لب باز كردم تا یه چیزى كه لیاقت جفتشونه بارشون كنم 

اما دیدم ارزششو ندارند!

در عوض با عجله به سمت اتاق پایین پله ها رفتم. درو 

باز کردم و بادیدن دنیا که درد میکشید و کریه میکرد دلم 

كباب شد!!!!

دلم میخواست فریاد بزنم و جفتشونو از خونه ام بیرون 

كنم !...اما الان وقتش نبود!

فقط به سمتش رفتم و هول و دستپاچه گفتم : دنیا 

حالت خوبه؟!

براى معصومیتش بمیرم !....انگار بادیدن من بغضش 

بیشتر ترکید وگفت: کیان دارم‌ میمیرم!!!‌کمکم ‌کن!!!!

بغلش کردم و بخودم فشارش دادم و سرشو بوسیدم!

هیچكدوم از كارهام دست خودم نبود!منم بغض 

كردم و گفتم : کی این بلارو سرت اورد؟!

معلوم بود درد زیادى رو تحمل میكنه چون دنیا صبورتر 

از این حرفها بود! 

همونطور كه گریه میكرد، گفت: هیچکس!!!یه دفعه ‌

دردم‌ زیاد شد.....وای....

دستپاچه بلندش کردم و از اتاق خارج شدم !...

مادرم و نازی روی راه پله ها ایستاده بودند.

 مادرم باهمون لحن خشك همیشگی اش گفت:بذارش 

زمین!‌میگم‌ راننده ببرتش بیمارستان!....

ابرو در هم كردم و به تندى گفتم: لازم ‌نکرده!

چشم هردوشون گرد شد!...اما من بى توجه به اونها

 دنیا رو سوار ماشین کردم و باسرعت از اونجا دور 

شدم: طاقت بیار دنیاجان رسیدیم!....


 نمیتونم‌ کیان! دردم داره بیستر میشه!...وای خدا!...

با جیغ کشیدنهاى کوتاه و بلندش بیشتر عصبی میشدم

و تو دلم به نازى و مادرم لعنت میفرستادم!....

به بیمارستان ‌که رسیدم خواستم دنیا رو بغلش 

کنم که با همون درد گفت:ماسک بزن نمیخوام کسی 

تورو بشناسه و برات دردسر شم!...

سریع ماسک و از داشبورد خارج کردم ‌و دنیا رو 

بغلم ‌گرفتم ‌و به سمت زایشگاه ‌رفتم!

جلوی درزایشگاه دنیا رو روی ویلچرگذاشتند و به 

داخل زایشگاه بردند....

نمیدونم چرا اینهمه استرس داشتم!...جلوى درایستاده 

بودم و مثل مردهایى كه انتظار پدر بودن رو میكشند

قدم میزدم!...

با خودم درگیرم!...نمیدونم اسم استرسم رو چى بزارم!

دلهره!...اضطراب!...حساسیت؟!...احساس مسئولیت!

غیرت؟!...یا عشق!!!!!....چرا انقدر اخرى به دلم نشست

نمیدونم!...نمیدونم چه حسیه!...فقط اینه كه این حس رو 

دوست دارم و حتى فكر بهش برام لذت بخشِ!....

عكس  نازى كه حتى فكر بهشم حالمو دگرگون میكنه!...

  بعد حدود نیم ساعت پرستاری از زایشگاه بیرون 

 امد:همراه دنیا سرمدی؟

 بله ؟!حالش چطوره؟!

 خانوم دكتر كارتون داره!

با عجله داخل شدم:جانم؟!...خطرى براش پیش

اومده؟!...حالشون خوبه؟!

خانوم دكتر لبخندى زد و گفت:سلام جناب!...

با شرمندگى سلام كردم و اون ادامه داد:مگه بار قبل 

نگفتم نباید كار سنگین بكنه و نزدیكى ممنوعه؟!

دستپاچه گفتم:بخدا ما نزدیكى نداشتیم!...

دكتر خندید و گفت:اگه داشتین كه الان بچه تون بغلتون 

بود بس كه وضعیت خانومت خطرناكه!...این داروها رو 

براى خانومتون بگیرین و بعد تزریق سرم وامپول ها 

میتونید ببریتش خونه!اما....دیگه اجازه ى هیچ كارى 

رو نداره! حتى حمام سرپایى!....با هم میرین و اون 

میشینه و شما میشورین!

_چشم !...حتما! اما حال بچمون خوبه؟!...

 دخملتون سر و مر و گنده اس!...بیچاره مامانش!

لبخند عمیقى رو لبم میشینه!...خدایا اسم این حس

خنده دارو چى بزارم؟!......
.
.
.

دنیا

بعد دو سه ساعت مرخص شدم. باهزار خجالت و یه 

دنیا شرمندگى به کمک کیان از بیمارستان خارج شدم .

حسابی خوابم میومد.

كیان متوجه شد و سرم رو روی شونه ى خودش گذاشت. 

خواستم جدا بشم اما اخمى كرد و بازوم رو محکم گرفت 

و گفت:نگرانم کردی!

لب ورچیدم: ببخشید!

مادرم باهات بد حرف زد میدونم و میشناسمش!

نه اینطور نیست.

چراهمیشه سکوت میکنی و اجازه میدی باهات 

هرطور دلشون بخواد رفتار کنن؟!...

درماشین روباز کرد و روی صندلی کمک راننده 

نشستم و اون ادامه داد:اگه کسی باهات بدحرف زد 

از خودت دفاع کن!....

سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم !...نفسش از جاى 

گرم در میومد!...هنوز غریبى نكشیده بدونه ،ترس از 

بى سر پناهى چقدر سخته!...

وقتى هیچ پشتیبان و حامى نداشته باشم ، چطور 

میتونم بامادرش !....مادر صاحب كارم بحث کنم؟!

سكوت كردم!...

وقتی به خونه رسیدم چراغ هاخاموش بود.کیان رو 

به من کرد و گفت:صبر کن !فكر كنم یه قالی تو انباری 

داریم كه برات بیارم و بتونیم تو اتاق پهنش کنیم! 

 باشه

وارد اتاق شدم تمیز بود فقط یه فرش کم داشت.

گوشه اتاق روی صندلی چوبی نشستم ‌که کیان 

درحالی که یه قالی نه متری رو روى دوشش گذاشته

بود، وارد اتاق شد و روبمن که میخواستم کمکش کنم 

گفت: نبینم ازاین به بعد دست به چیز سنگین بزنیا!... 

برو عقب خودم پهنش مى کنم!

قالی رو پهن کرد !...اما باز یک گوشه از اتاق بدون 

فرش موند، که کیان تخت دخترمو  و کمد کوچک 

عروسیکش رو گداشت و گفت: عالیه اما تو تخت ندارى! 

به اینهمه عطوفت و مهربونى اش لبخند زدم!...به راستى 

كه مرد بود!...

 خسته نباشید!...اما باور كن تخت لازم نیست!

 آره فعلا!...پس برم برات تشک و پتو بیارم!

 زحمت نکشین !.. فرداصبح خودم میارم!

 دنیا انقدر تعارف الكى نكن!...

از اتاق خارج شد.بعدازچند دقیقه هومن سینی 

بدست وارداتاق شد و با مهربونى خاص خودش گفت: 

سلام بربانوی زیباروی

لبخندی زدم وگفتم:چرا زحمت کشیدی؟!

_وظیفمه بانوى درستكار!...شنیدم قوم مغول بهت 

حمله کردن!...

بااین حرفش قهقهه اى زدم!.....






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر