قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 10 مرداد 1397 ، 09:08 ق.ظ
درحالی که به حرفها و ادا اصولهاش میخندیدم شامم 

رو خوردم.کیان  هم برگشت و برام تشک و بالشت و 

دوتا پتو اورده بود!...

بادیدنم لبخندی زد و گفت: فردا میریم برات تخت 

میخریم! فقط امشب یکم سردت میشه !...باید بگم

 فردا لوله کشی گاز این اتاق رو سرو سامان بدن.

من همیشه بهتون زحمت میدم!

هردوشون بهم چشم غره رفتند و كیان گفت: این چه 

حرفیه!...

هومن انگار كه از عمد میخواست تنهامون بزاره ؛از جا 

بلند شد و گفت:من امشب قرار دارم!برم دیگه به خونم 

سر بزنم!... مهین جون اینجاست بمن حال نمیده

کیان پوزخندی زد و گفت: جونتو در ببر كه پدر همه 

رو قراره دربیاره!...

هومن صداشو زنونه کرد و گفت:ایییششش پیرزنِ!

ول نمیکنه !...جونمون دراورده!.... کیان عشقم بیاً

 از دستت ننه ات فرار كنیم و گرنه این زندگى زندگى

بشو نیستااااا!....

كیان خندید : تو دیوانه ای هومن!...

همه خندیدیم و هومن بعدیه خداحافظی هول هولکی 

از اتاق خارج شد.با رفتن هومن کیان هم انگار راحت 

شد و فورى کنارم نشست و گفت: بهتره استراحت 

کنی...

 بازم بابت امروز ممنون!...ولی ای کاش اجازه 

میدادین برم...آقا کیان موندنم اینجادرست نیست!

ابروهاش در هم شد:وقتی قرار شد رفیق هم بشیم 

قول دادی به حرفهام هم گوش  بدی!

 این درست اما اخه...چرا نمیخواید قبول کنید نازی

 خانوم ومادرتون نمیخوان من اینجا بمونم!

کلافه از سرجایش بلند شد و گفت :بعداً درباره اش

حرف‌ میزنیم !...الان باید استراحت کنی!

و همونطور بیقرار از اتاقم خارج شد.به جای خالیش

 در کنارم‌ نگاه کردم. چقدر دلم‌ میخواست کنارم ‌

میموند!...چقدر بهش احتیاج داشتم. به اون یا یه 

مرد!...به اون یا حمایت یه مرد!...عشق و علاقه ى یه 

مرد!...توجه یه مرد!...باتشر به خودم گفتم : چقدر بی 

حیا شدی تو دختر!...

سرجام دراز کشیدم و خیلی زودتر از اونچه كه فكرشو 

میكردم خوابم برد.

صبح باصدای جیغ جیغوى نازی چشمهامو باز 

کردم: نمیخوای بیدار شى؟! صبحونه که درست نکردی

 پاشو حداقل نهارواماده کن !درضمن باید براى فردا 

شب تدارک ببینى!مهمونی داریم!

از جام بلند شدم و گفتم:الان میام!

 زودباش!

بعدازبیرون رفتن نازی سریع دست و صورتمو

شستم و به سمت بالا رفتم.

همه دور میز صبحونه نشسته بودند. سلام كردم.

مهین خانم با دیدنم ابرو بالا دادو گفت:یه زمانی 

خدمتکار خونه همه رو بیدار میکرد....

كیان بروم لبخندى زد و خطاب به مادرش گفت: مامان 

دنیا خدمتکار نیست ، اون دیگه عضوى از ماهاست!

 به هرحال الان اینجا کار میکنه!

سعی کردم بغض خودمو بخورم و قورت بدم!...

 بله خانوم حق باشماست!...شرمنده فك كنم تاثیر 

دارو بود!...

لعنت بمن!...همه روز زود بیدار میشدم ها...عهد امروز 

كه باید زود بیدار میشدم اینطور شد!....به سمت 

کابینت ها رفتم و مشغول اماده کردن نهار شدم.

 دخترجون

 بله  خانم؟!

 فرداشب مهمون داریم !...چند نوع غذا و چند

 نمونه دسر و پیش غذا اماده کن حدود دویست نفر 

دعوتند!

باصورتی بهت زده نگاش کردم که گفت : شنیدی 

چی گفتم؟!

کیان طبق معمول به دادم رسید و گفت:مامان دنیا 

تنهایی نمیتونه !...باید کارگر‌ بیارم!‌

 من میخوام کارشو ببینم!

 باشه !...اما الان و تو این اوضاع  وضعش خاصه 

و تنهایی نمیتونه

 جالبه....صبح حسابی داشتی تعریف میکردی الان 

كه خودش اومد تو جازدی!

 جا نزدم ‌اما اون با این وضعش حداقل بتونه برا 

بیست نفر غذابپزه اما نه دویست  نفر! اونم با این همه 

تنوع!

 فقط دوتا کارگر حق داری بیاری کمک دستش

 باشن !...اشپزی اصلی باید کارخودش باشه خودمم

 نظارت میکنم!...

کیان مردد نگام ‌کرد که با سرموافقت خودم رواعلام‌ 

کردم!...

نمیدونم چرا مهین خانم قصد داشت منو از چشم

 كیان بندازه؟!... باید تمام سعی خودمو بکنم تا مبادا 

 کم‌ بیارم!...باید كیان رو سرافراز كنم!...

یه لیست کامل تهیه كردم و به اصغر اقا که راننده ى

 مادر كیان بود دادم و گفتم همه  رو از بهترین اجناس

تهیه كنه!فردا میخواستم سنگ تموم بذارم.تصمیم

 داشتم اكثر غذاهای سنتی رو در كنارغذاهاى 

فست فودى ومدرن تهیه كنم!
.
.
.
صبح زود با صدای اذان گوشیم بلند شدم!....

 سریع نمازم رو خوندم وبعد تموم شدن نمازم به سمت 

اشپز خونه رفتم و شروع به اماده کردن پیش پز غذاها 

کردم.

نمیدونم مهین خانم كى بیدار شده بود كه به دنبال من

وارد اشپزخونه شد وگفت: چقد زود بیدار شدی هنوز 

کارگرهاى زیر دستت نیومدند؟!

 سلام خانوم!...صبحتون بخیر!...بله میدونم اما 

باید  پیش پزها رو زودتر حاضر كنم شاید كه اومدن

كارگرها طول بكشه!...حداقل زودتر كارها تمام بشه!

 میخوای چی درست کنی؟

با تردید به مهین خانم نگا کردم و کاغذ رو خوندم:

برای پیش غذا تصمیم گرفتم کشک بادمجون،رولت 

بادمجون. سالاد ماكارونى، پیراشکی گوشت،کبه 

لبنانی، سالاد اندونزنی، حمیصه وبرای شام هم 

باقالی پولو با راسته گوسفندى،آلبالو پلو،ته چین 

زعفرونی، شوید پلو و گوشت گوساله،زرشك پلو با مرغ

كوبیده ى گوشت و مرغ،قرمه سبزى و قیمه بامجون

و در كنارشون  ماست لبو،كدو،دلال شمالى و 

سالاد فصل و سالاد كلم و سالادشیرازی باشه!

بعد گفتم اگه کنارشون ماهی کباب کنم با مرغ شکم 

پر كه میز رو قشنگتر كنه!....برای دسر هم میخوام

مدل شیرینی و ژله و کیک مرغم درست كنم!...

با تردید سرم رو بلند کردم و در كمال تعجب لبخندی 

رو گوشه لب های مهین خانم دیدم.

 واقعا میتونی همه اینارو براى امشب اماده کنی؟!

 اگه خدا كمكم كنه بله!

مثل همیشه با غرورو نخوت همیشگى اش از بالا

به من نگاه كرد و لبخند محوى زد و گفت:امیدوارم

مجبور نشم خسارت اینهمه هزینه رو از روى حقوقت

كسر كنم و ساعت شش غروب دوباره به زحمت بیفتم

و غذارو از بیرون سفارش بدم!....

آهى كشیدم و سر پایین انداختم:نه خانوم!...خیالتون

جمع!...روسفیدتون میكنم!

پوزخند هم صدا دار میشه؟!...صداى پوزخندش

اومد: دست پختت بد نیست اما راجب رو سفیدى

باید كیان رو سفید بشه با اونمهمه تعریفى كه از

تو كرد، نه من!...

و از آشپزخونه خارج شد!...فقط آه كشیدم!....

تمام طول روز رو تو اشپزخونه بودم .احساس خستگی ‌

نمیکردم چون احساس میكردم دارم میمیرم!

بالاخره خودمو كشتم تا ساعت نه تونستم همه غذاها

رو اماده كنم!....

همون موقع بود كه مهین خانم بهمراه نازی وارد سالن 

شدند.

 حسابی بخودشون رسیده بودند و معلوم بود كه از 

آرایشگاه  برگشتند.نازی کیسه لباسی رو به سمتم ‌ى

گرفت و گفت:اینارو امشب بپوش!

 این چیه؟!

لباسِ!هومن برات گرفته!...اینو بپوش!

رو به مهین خانم ‌کردم و گفتم: خیلی احساس 

خستگی‌ میکنم اگه اجازه بدین مریم خانم جاى من 

بمونن!

 نه اجازه نمیدم توباید باشی برو حموم کن لباس 

بپوش اماده شو!

باز هم آه كشیدم و خسته و درمونده به سمت اتاقم 

رفت و یک سره وارد حمام شدم. یه دوش حسابی گرفتم

و از حمام خارج شدم .

بدجوراحساس خستگى میکردم کمی روی تختی که 

کیان برام اورده بود دراز کشیدم.نمیدونم چقد گذشت 

که صدای کسی رو شنیدم.

چشمهامو به سختی بازکردم و با دیدن کیان زودى 

سرجام نشستم که یك مرتبه کمرم تیر کشید و زیر 

لب آخى گفتم. باترس به سمتم اومد وکفت:خوبی؟

دردت گرفت؟!...بمیرم الهى خسته شدى!

 خیلی وقته خوابیدم؟! 

 نه !مهمونها تازه دارند جمع میشند مامانم ‌دنبالت 

میگرده،من اومدم دنبالت!

و با ذوق و شوق گفت: میز عالیه !فکر نمیکردم ‌انقدر 

خوب بتونی از عهده اش بربیاى!

منم از ذوق كیان ذوق كردم و خوشحال جواب دادم: 

همه سعیمو کردم تا خوب بشه امیدوارم خوشتون بیاد!

  مگه میتونم خوشم نیاد؟!...لباسهاتو بپوش میخوام 

بگم خانومى كه اینهمه هنر داره،خانوم خونه ى خودمه !


به سختی ازجا بلند شدم و لباسى رو كه هومن داد

از روى میز برداشتم!

كیان لبخند زد:خوشت اومد؟!

با تعجب نگاهش كردم:چى؟!

 از لباس خوشت اومد؟!

 نمیدونم باز نكردم!دست هومن خان درد نكنه!...

كیان خندید:من انتخابش كردم!...منتهابخاطر مامان و 

نازى گفتم هومن انتخاب كرد!... 

از توجهش غرق در خوشى شدم و با خجالت تشكر 

كردم:كیان خان اصلا احتیاجى نبود!...

 عزیزم میدونم خسته شدى اما باور كن اگه حرفى

نمیزنم بخاطر اینه كه بیشتر اذیت نشی!چون عادت 

ندارى از خودت دفاع كنى و من هم همیشه نیستم

تا ازت حمایت كنم!...همینه كه حرفى نمیزنم!وگرنه....

لبخندى به اینهمه محبت زدم و یه مرتبه از دهنم پرید:

همین كه هستى برام یه دنیاست!....

و خودم یخ كردم و هول كردم از این حرف!...كیان با 

محبت بهم لبخند زد وگفت:خوشحالم كه دنیاى دنیام

شدم!...

این چى گفت؟!...تا بخودم بیام از اتاقم خارج شد!...

و منو تو یه دنیا علامت سوال تنها گذاشت.

كمى بعد منم به دنبالش از اتاقم خارج شدم .

جمعیت زیادى اومده بودند.كسی رو نمیشناختم و 

هومن  و كیان رو هم پیدا نكردم. کنار مریم ایستادم. 

مهربون نگام کرد و گفت:خسته نباشی خانومی!

 مرسی اگه شما نبودی کارها انقدر زود تمام 

نمیشد!

__ همه ى  کارها رو شما انجام دادین!

با اومدن مهین خانم هر دو ساکت شدیم. اول به 

من نگاه كرد و بعد روبه مهمونها کرد وگفت:اشپز 

جدیدمون خانم سرمدی امروز زحمت شام روکشیدند! 

لطفا همه بفرمایید!....

بغض به گلوم افتاد!...چرا باید این حرف رو می زد؟!

چرا منو آشپز معرفى كرد؟!...چه لزومى داشت من به 

مهمونهاش معرفى بشم؟!...چه قصدو غرضى داشت!

مهمونها به سمت میز اومدند و شروع به کشیدن 

غذا کردند.

انقدر ناراحت بودم اصلا متوجه نشدم كه چى شده و 

آیا خوششون اومد یا نه!...تااینکه شخصی صدام 

کرد .سرمو بلند كردم و با دیدنش تعجب کردم!...

خدای من!!!...بازیگرمعروف و قدیمی فیلم های ایرانی!

بهم نزدیک شد و گفت:خانم سرمدی! بایدبگم من 

الان سى و پنج ساله  که غذای به این خوشمزگی 

نخوردم!دستهاى  شما بوسیدن داره!....

روبه مهمونها کرد و گفت: بعد از فوت مادرم تواین 

سى و پنج سال همه ى غذاهای خونگی اشخاص 

مختلف رو مزه کردم و هم تو معروف ترین ومجلل ترین 

رستوران ها غذاهای ایرانی خوردم، اما هیچ کدوم 

طعم غذای مادرم رو نداشتند،جز امشب!...

حرفهاش باعث شد اشک تو چشهام جمع بشه و فقط

 با بغض بهش نگا كنم و تمام سعى ام رو كردم تا 

بزور لبخند بزنم.

در همین حین چشمم به کیان افتاد.با مهربونى بهم

لبخند زد و چشمکی برام حواله كرد که دلم رو 

بیشترسوزوند. 

اون حتى متوجه نشد مادرش با غرور و شخصیت 

من چكار كرد!...

زیر دلم خیلی درد میکرد...این حركت مادر كیان

انگار جنین منو هم به تلاطم انداخت!...دیگه نتونستم

تحمل كنم.ازجمعیت دور شدم و توى باغ زیر یه درخت

نشستم و دوتا صندلى رو چفت كردم وپاهامو دراز 

کردم !!!!....

چقدر خسته بودم!... دلم خواب میخواست.اما اون بغض 

لعنتى داشت خفه ام میكرد!...اشكهام صورتم رو خیس

كرده بودند و نمیدونم چقدر گذشت که همونجا میون 

گریه خوابم برد.........


کیان

هر جا ‌رو نگا‌ه میکردم،دنیا رو نمیدیدم.به اتاقش 

رفتم اونجا هم نبود.

به سمت باغ رفتم ‌که دیدم به درختی تکیه داده  و 

خوابش برده بود.

هوا سرد بود!...الان سرما میخورد.به سمتش رفتم

 و اروم صداش زدم.:دنیا.....دنیاخانم بیدارشو...

نالید : نكن كیان!...خسته ام!...

الهى!...اصلا به هوش نبود!...لبخندى زدم وکنارش 

نشستم وکتم رو در اوردم ‌و روی تنش گذاشتم.کمی 

تکونش دادم ‌تا بهم ‌تکیه بده و راحت بخوابه....همینکه 

سرش به شونم رسید به پهلو شد و کامل اومد بغلم.

لبخندی زدم و با خودم گفتم:اى كاش میتونستم صاحب

بغلت باشم!...

نفسهاى گرمش ‌سینه مو مى سوزند.چقد هوس 

بوسیدنش به سرم زده بود.

برام اصلا مهم‌ نبود که مطلقه است و یه بچه توشکمش 

داره...

بلكه به عكس روز به روز برام مهم ترمیشد!تازگیها 

سخت میتونستم جلوى خودمو بگیرم بهش فکر نکنم!

خودشو بیشتر توبغلم جمع کرد.گرمای بدنش و عطر

تنش ارومم ‌میکرد! خیلی وقت بود دنبال ارامشی از

جنس دنیا بودم....ارومم میکرد!!!....هرچیزی ک به 

دنیا و دنیاى دنیا ربط داشت!...
.
.
.

دنیا

صدای ضربان قلبی رو کنارگوشم حس کردم.خیلی 

هم جام گرم بود اما سفت.

با تردید چشهامو بازکردم و سرم و بلند كردم  و صورت 

کیان رو تو چند سانتیمترى صورتم دیدم.اب گلوم

 رو با صدا قورت دادم .

من كجام؟!...اینجا كجاست؟!...كیان اینجا چكار

میكنه؟!...لبخند مهربونى زد و چشمكى نثارم كرد!

سریع ازش فاصله گرفتم و نشستم و گیج گفتم:من 

كجام؟!...هییییععععععع!...خدامرگم بده چندوقته 

خوابیدم؟!....

 خدا نكنه!...چیزى نیست!...بیست دقیقه ‌میشه!

 یعنی من بیست دقیقه بغـلـ....

قهقهه زد: اوهوم !...تو خواب كه خیلی هم راضی 

بودی!

__ چی؟!....راضی بودم؟؟؟!!!!

با این حرفم قهقهه اى زد و بعد از چند ثانیه با خنده

بهم خیره شد،همونطور كه من بهش خیره بودم!...

فكر كردم از نگاه خیره ى من اونم مكث كرده ،پس

سربزیر انداختم و لحظاتى سكوت كردم.

اما دلم طاقت نیاورد و دوباره سر بلند كردم و بهش

نگاه كردم .هنوز بمن خیره نگاه میكرد.

نگاه كردنش احساس خاصی داشت !...خودش رو 

به سمت من کمی جلو کشید.من هنگ کرده بودم!... 

توانایی هیچ عکس العملی رو نداشتم.

تو صورتم براق شد و لب زد:دوستت دارم!...

باورم نشد!....و گیج و منگ به لبهاش خیره شدم!...

 لبخند عمیقى زد و تو چشمهام نگاه كردو دوباره آروم

 لب زد: دنیا دوستت دارم!...

دلم میخواست بلند بگه و داد بزنه تا بشنوم.اما اون 

اون در عوض تو یه حرکت بغلم‌ کرد!...

معذب خواستم از بغلشَ جدابشم ‌كه حصار دستشو

 تنگ‌ تر کرد وگفت:هییسسسس!...دنیا توروبخدا تکون

 نخور بذار اروم بشم!...به این ‌ارامش احتیاج دارم!

خودم هم دلم نمیخواست بیشتر از این تقلا كنم!خودم

هم به این هم آغوشى احتیاج داشتم!....خیلى وقت

بود كه دلم یه حمایت میخواست!...یه حمایت از جنس

غیرت!...یه حمایت از جنس مردونگى!...پس‌ رام‌ اغوش 

گرم و با محبتش شدم!.........

کیان

وقتی اونطور گیج‌ و منگ نگا‌هم میکرد بدجور خواستی 

شده بود. دیگه ‌نتونستم جلوی خودمو بگیرم! باید زودتر

 به عشقم اعتراف میکردم  و  فرصت رو از دست 

نمیدادم.برام‌ مهم ‌نبود که مطلقه است و اون بچه از 

من نیست.من دنیا رو میخواستم وهرچیزی که مربوط

به دنیا بود، برام عزیز و دوست داشتنی بود. 

بایک حرکت بغلش کردم!....

اوه!...مثل بچه چهارده پونزده ساله كه براى اولین بار 

طعم عشق رو میچشه؛هول كرده بودم و حس قشنگم 

برام دلنشین بود!....

دنیا اول اعتراض کرد و سعی کرد از بغلم بیرون بیاد 

اما‌نذاشتم و وقتی بهش گفتم بذار با تنت اروم شم 

كوتاه اومد و دیگه هیچ حرکتی انجام نداد.نفسهاش

 حالمو بدمیکرد!.... هیجان زده نفس میکشید و این

 کارش منو حسابی گرم‌ کرده بود.

بخودم جرات دادم و بیشتر پیش روی کردم و 

روسریشو کنارزدم و کلیپسى که باهاش موهاشو

 جمع کرده بود رو برداشتم و باتمام وجودم موهاشو 

بوییدم و بوسیدم!...موهاش مصنوعی نبود و مثل

موهاى نازى بر اثر رنگ های مختلف نسوخته بود...

از حریر هم نرمتر بود و از سیاهى شب سیاهتر....

حس کردم سینه ام خیس شده!...سریع اونو ازخودم‌ 

جدا کردم وبادیدن چشمای بارونیش صورتش رو 

بادستهام قاب گرفتم و چشمهاى بارونى اشو بوسیدم: 

دنیا گریه چرا؟!....از دستم ناراحتی؟!....زیاده روی 

کردم...منو ببخش...گریه نکن عشقم!....

مظلوم ‌نگاهم کرد و با گریه گفت:كیان من میترسم!

خیلی میترسم!...كیان من تنها و غریبم!...از بیكسی

میترسم!...از بى پناهى میترسم!...براى عشق و عاشقى

 خیلی دل شكسته ام !....دیگه طاقت یه شكست

دیگه رو ندارم!...

حرفش رو قطع کردم و با ناراحتی گفتم:من تورو

 برادوستی نمیخوام تورو برای ازدواج‌ میخوام !....

میفهمی دنیا ؟!نیمخوام اذیتت کنم یا سرکارت بذارم!

اشکهاشو پاک کردم و لبخند تلخی به اونهمه ترس و

بى اعتمادى اش زدم .

دنیا سربزیر انداخت:من به تو  اعتماد دارم اما‌ مادرت 

و نازی چی؟!

لبخندی زدم وگفتم:خودت میدونی نازی رو باجبار حرف 

مادرم نامزد کردم و اصلا دوستش ندارم...مادرم هم 

همیشه از من ناراضی بود اینبارهم روش!....

 كیان من و گذشته ام برای اینده کاریت دردسر

میشم...

 هیچکسی نیمفهمه اون بچه از من نیست !به

همه میگم‌ من پدر این بچه ام!...

__ اما کیان مادرت امشب منو بعنوان آشپز معرفى

كرد!...(دوباره لب ورچید و با بغض گفت)نمیدونم

از قصد گفت یا نه!...اما الان همه منو بعنوان آشپز

میشناسن!...فردا جواب اینارو چطورى میخواى بدى؟!

كیان من طاقت بى احترامى و تمسخر به تو رو نـَ...

سرم رو خم‌کردم و لبهامو روى لبهاش گذاشتم و 

اینطورى ساكتش كردم !...چون نمیخواستم بیشتر از 

این نگران باشه و به دادن جواب مثبتش بمن تردید 

پیدا كنه!

اروم لبهاشو بوسیدم!...خدای من چه طعمی داشت!

 قبلا مثل بچه هاى نوجوان توفکر و خیال لبهاشو 

میبوسیدم ‌اما هیچ وقت فکر نمیکردم همچین طعمی 

داشته باشند. اروم بود و هیچ حرکتی نمیکرد!...

تو هنگ بود و این كاملا مشخص بود!...دستهامو

دور تنش حلقه كردم و آروم اونو بخودم فشار دادم!

بعد از چند لحظه یواش یواش  اونم‌ منو همراهی کرد! 

واى كه خدا میدونه چقد از همراهی کردنش‌ِ لذت 

میبردم....وقتی دیدم اونم همکاری میکنه،حرصم 

بیشتر شد و تحریكتر شدم و لبهاشو محکم تر بوسیدم 

و كمى خشن شدم که دیگه حس کردم ‌نمیتونم

خودمو کنترل‌ کنم !...اگه به من بود همینجا اونو

مال خودم میكردم!....به زور و جبر خواستم ازش فاصله

 بگیرم‌ كه صدای کف زدن کسی ما رو از هم جدا کرد....

با ترس به سمت صدا برگشتم . با دیدن مهین خانم

 و نازی که با چشمهای سرخ شده نگاهمون میکرد

 از ترس دست کیان رو محکم گرفتم و بهش چسبیدم.

نگاهم کرد واروم ‌زیر لب گفت: نترس عزیزم!من کنارتم!

مهین خانوم به سمتمون اومد و گفت:شک داشتم چیزی

 بینتون باشه اما دیگه نه تا این حد!....

 مامان باید باهاتون تنها حرف بزنم!

نازی به سمتمون اومد وگفت : بلایی سراین دختره ى 

 پاپتی میارم‌ که دیگه حد خودش رو بشناسه!

کیان به سمتش یورش برد اما من بزور نگه اش 

داشتم و اونم از لابلاى دندوهاى كلید شده اش گفت:

یه بار دیگه درباره زن من اینجور حرف بزنی بدمیبینی!

نازی هم به سمت ما قدم برداشت كه مهین خانوم با 

دستش جلوش رو گرفت و اونم باجیغ گفت: چى؟!...

زنت؟!...زنت منم!...

اما به عكس نازى مهین خانم خونسرد گفت : دنیا!!! 

وسایلت رو جمع کن تا صبح از اینجا ‌میری!....

 مامان اینجا خونه ى منه و منم که تصمیم میگیرم 

کی بمونه و کی نمونه!...

 میخواى منو بیرون کنى؟!

 نه مامان قصدم این نبود .... من بخاطر رضایت

 شما دوسال با نازی نامزد شدم تمام سعیمو هم کردم

 دوستش داشته باشم اما نمیتونم!... نتونستم !... 

تموم سعى امو كردم !...خواستم اما نشد!...لطفا 

درکم کن!...

نازی با عصبانیت به سمتم ‌اومد که کیان جلوشو گرفت:

داری چیکار میکنی؟

 میخوام خفه اش کنم...این دختره ى هرزه رو که 

با یه شکم ‌اومده مخ نامزد منو زده!...

کیان باعصبانیت سیلی محکمی به نازی زد وگفت:

خفه شو!...فكر كردى دنیا مثل توئه.فکر نکن از کارات 

خبرندارم ...فکر نکن لاس زدنت رو با مردای دیگه ‌

ندیدم!...توفقط بخاطر اینکه بتونی پیش كس و كارت 

پزى در كنى و بهشون فخر بفروشى به من چسبیدی!

نازی باچشمای سرخ دستش رو روی صورتش

گذاشت وگفت:پشیمونتون میکنم!

و به دو از ما دور شد و به سمت خونه رفت!

همه ى اینها تقصیر من بود!...باخجالت سرم روپایین 

انداختم و خواستم به طرف اتاقم برم که کیان مچ 

دستم رو محکم گرفت وگفت : مامان من با دنیا ازدوج‌

میکنم و هیچکس نمیتونه ‌مانع من بشه!

 تو عقل خودتو از دست دادی! نمیدونی که با رها 

کردن نازی چه‌ موقعیت های خوبی رو از دست میدی! 

ضمن اینكه پس تکلیف کارخونه ها وشرکت هایی که

با پدر نازى توشون شریک شدیم چیه؟!

__ اون چیزا‌ برام مهم ‌نیست!... انقدرى دارم که محتاج

ارث شما‌ نباشم!

مهین خانوم به سمت من برگشت:دختره ى دهاتى

چى به خوردش دادى؟!

لب به دندون گزیدم و مهین خانوم دوباره گفت:براى

خودت و بچه ات بهتره دست از سر ما بردارى!...

كیان جاى من جواب داد:دستتون به زن من بخوره 

دنیارو به آتیش میكشونم!...

مهین خانوم بى توجه به اون رو بمن گفت:خودت حق

انتخاب دارى!...یاخودت و بچه ات و یا كیان!...

كیان تند و تیز گفت:مامان!...بس كن!...

دستم رو محكم از دست کیان خارج کردم و بسمت 

اتاقم رفتم.  

شروع به جمع کردن لباسهام کردم.نباید دیگه اونجا 

میموندم !...موندنم نه به صلاحم بود و نه درست!...

 میترسیدم!...میترسیدم كه نازی و مهین بلایی سر

بچه ام بیارند!...

یه دفعه در اتاق با صدای بدی باز شد و من بادیدن

 مهین خانم و یه آقاى قلچماق به همراهش وحشت زده 

گفتم: من ازاینجا میرم...

مهین خانوم پوزخند زد و گفت: همینجوری بدون 

سروصدا؟!...

 شما نمیخوای من باشم. منم گفتم چشم!... میرم!

 میری به ویلاى من تو شمال !اونجا ‌میمونی تا كیان

 بانازی ازدوج کنه .بعدش گورتو هرجا دوس داشتی 

گم میکنی!

درهمین لحظه بادیگاردش وارد اتاق شد و گفت: خانم 

اقارو بیهوش کردیم!

باشنیدن این حرف بغضم ترکید:چه بلایی سرکیان 

اوردین؟

 اینش به توربطی نداره!  اماده شو تا بری!

 برمیگردم شهرستان لازم نیست منو زندونی کنید!

 روحرف من حرف نزن....جواد!!!!!....

 بله خانم؟! 

 همینجا میمونی تا حاضر شه !...بعدش بی سرو 

صدا میبریش ویلا!...خواست فرار یا سرو صدا کنه 

بلافاصله میکشیش.

با ترس،بغض،گریه وسایل ضروریمو جمع کردم و 

همراه جواد ازخونه خارج شدم !...

دعا میکردم یكى پیداش بشه و کمکم کنه.اما تو اون 

باغ لعنتى انقدر شلوغ بود كه هیچکس متوجه چیزى

نمیشد و هیچكس نبود تا کمکم کنه.....

اشکهام بی اراده از چشمهام فرو میچكیدندو دیگه 

به هق هق افتاده بودم!...

جواد با اخم گفت : انقدر گریه نکن حوصله ام  رو

سر بردى!....

به سمت صندلى جلو رفتم و زار زدم و گفتم:اقا 

جواد توروخدا بذاربرم!...من حامله ام !...به بچه توى 

شكمم رحم کن!...

جواد نگاهى از سر ناراحتى بهم انداخت و گفت:

خیالت راحت !....بلایی سرت نمیارم !...فقط میرسونمت 

ویلا!...منم مامورم و معذور!...سرو صدا نكن!...

بگیر بخواب رسیدیم بیدارت میكنم!...

 تورو بخدا بزار برم!...دیگه اون ور ها پیدامم 

نمیشه!... قول میدم!...اگه پیدام شد خودت منو

بكش! ....

جواد با عصبانیت گفت : بشین دختر!...بشین كار 

دستمون نده!...دوست ندارم كارى ات داشته باشم!

پس هیس شو و بشین!...

و من با گریه سر جام نشیستم!.....


اهواز

فاطمه

بعد از فراری دادن‌ دنیا وقتی به خونه برگشتم،عموهای 

دنیا به همراه ‌پدر فرهاد و خود فرهاد به خونه ام 

اومدند.تمام سعى ام رو كردم خونسردی خودم رو 

حفظ کنم و بى احترامى نكنم! 

مهمون خونه ام بودند و احترامشون واجب!....

بعد از احوالپرسی و خوشامد گویى كه فقط از جانب 

من بود، روى اولین مبل نشستم. 

رضا بردار شوهرم به سمتم ‌اومد وگفت: کجاست؟

تو چشمهاش خیره شدم و گفتم: نمیدونم!

دستش رو بلند کرد که بهم سیلی بزنه! بدون اینکه  

حتى نگاهش کنم ، گفتم: برادر شوهرمى احترامت 

واجب!...دنیا دختر برادرته سرشو ببری هم ‌چیزی‌ 

نمیگم !...اما‌من باشما نسبت ندارم و بهم نامحرمى! ‌

دست روم ‌بلند ‌کنی خونى بپا میكنم اون سرش ناپیدا!

نفس عمیقى از روى حرص كشید وعقب رفت و گفت: 

از وقتی تو وارد خونواده ما شدى همه ‌چی بهم ریخت

 پا قدمت نحس بود!...شوم بود عین خودت!

 بله!شما درست میگین!حالا تو خونه ى یه ادم 

منحوس و شوم چیکار دارین؟

پدر فرهاد درحالی ‌که سیگارش رو از لبش دور میکرد 

گفت: مادنیا رو پیدا میکنیم.هم خودش رو میکشیم ‌

هم اون حرومزاده تو شکمش رو....

پوزخندى زدم و گفتم:اگه پیداش کردین هربلایی

 خواستین سرش بیارین‌‌‌‌...

 اون ور دنیا هم رفته باشه پیداش میکنیم!

__ دعای من پشت و پناه دخترمه !مطمئن باش هیچ 

اتفاقی براش‌ نمیوفته و ‌‌‌دست شما هم بهش نمیرسه!

 و ازجا بلند شدم‌ وگفتم : بخاطر اوضاع این چند وقته 

ناخوش احوالم با عرض پوزش میخوام استراحت کنم!

همگى باعصبانیت از خونه ام خارج‌ شدند.تو اخرین

 لحظه آستین کت فرهاد رو کشیدم و تو چشمهاش خیره

شدم و گفتم: تو تاوان کاری که بادخترم ‌کردی رو 

میبینی اونم‌ به بدترین شکل!....

در كمال  وقاحت پوزخندی زد و از خونه ام خارج شد.

بعد رفتن اونها به سمت اتاق دنیا رفتم ‌وتا تونستم زجه‌ 

زدم: خدایا دخترم رو به تو سپردم....دخترم بی پناهه! 

خودت نگه دارش باش!...نذار اتفاقی براش بیوفته!

حالا دوماه از رفتن ‌دنیا میگذره!... هیچ خبری ازش

ندارم !...هر روز شکسته تر از روز قبل میشم ‌اما دلم

 ارومه که بلایی سر دنیام نیومده.

کارم شده بود هر روز دعاکردن و دست به دامن خدا 

برداشتن براى اینكه دخترم سالم باشه!

خوب شد دخترم زرنگه و حتى یه زنگ نمیزنه و یا 

اسمس هم بهم نمیده!...عموهاى بیغیرتش همه ى 

خطهامو تحت كنترل گذاشتند!...حیف كه تلگرام ندارم

 و بلد نیستم با دنیاى جدید جوونها كار كنم وگرنه از 

اون طریق میتونستم از حال دخترم خبردار بشم!...

باید یه كارى كنم وگرنه شور مادرى دیوانه ام میكنه!...

خدایا من و دخترم بى پناهیم!...تنها پناهمونى!.....


شمال

دنیا

انقدر خسته بودم و گریه كردم که تو ماشین خوابم برد.

با صدا زدنهاى جواد چشمهامو باز کردم ! یه پتوی 

مسافرتی روم انداخته بود.

 اینجا اخرین جاییه که نگه ‌میدارم پاشو برو

 دستشویی و بعدش یه چیز سفارش بدیم بخوریم!

 فکر جیغ و داد و كمك خواستن از این و اون و فرار

 هم به سرت نزنه كه فقط و فقط به ضرر خودت و 

بچته چون اگه گیربیفتم معلوم نیست چه برخوردی 

باهات بکنم!....

من كه با این وضعم اعتراضى نمیتونستم بكنم!بى 

توجه به تهدیدهاى  اون پرسیدم: ماکجاهستیم؟

 شمال

 کجا میریم؟

 به سمت کوه میریم ‌ویلا اونجاست دیگه ‌هم لطف

كن سوال نکن!

از ماشین ‌پیاده شدم‌ که یك مرتبه کمرم‌ تیر کشید و 

اخ بلندی گفتم. 

جواد فورى به سمتم ‌اومد و خواست دستم روبگیره 

که اعتراض کردم.

چپ چپى بهم رفت و دستش رو مشت کرد و ازم 

فاصله گرفت. 

پرسون پرسون به سمت سرویس بهداشتی رفتم و 

بعد هزار بار عوق زدن به سمت رستوران کنار پمپ 

بنزین رفتم.

جواد روی اولین میز نشسته بود وبهم خیره شده بود. 

ابروهامو در هم كردم وروبه روش نشستم و گفتم:چیه؟

 به کی زنگ زدی؟؟

وا!...حالش خوبه؟!...پوزخندى رو لبم نشست!...بیچاره 

نمیدونه كسى رو ندارم كه بهش زنگ بزنم!... 

 تلفن ‌همراهم توخونه موند یادم رفت برش دارم!

میخوای بگردی وسایلم ‌رو تا باورت شه؟!

سرد و سنگین نگاهم كرد و گفت:بشین الان‌ غذا میارن! 

دیر كردى خودم نیمرو سفارش دادم.

 مرسی

بعداز خوردن صبحانه یک بار دیگه به سرویس

بهداشتی رفتم و بعد سوار ماشین شدم. 

نگاههای گاه و بیگاه جواد از تو اینه کلافه ام میکرد. 

بااخم بهش نگاه کردم‌ و گفتم: میشه سرتون تو كار 

خودتون باشه و انقدر منو تحت نظر نداشته باشى؟!

پوزخندی زد و گفت: چرا؟

 خوشم نمیاد

__ چشم

ازچشم گفتنش جاخوردم. ولی چیزی نگفتم و به بیرون 

خیره شدم.باز چشمهام داشت گرم ‌میشد و باز هم 

نفهمیدم‌ کی خوابم برد.
.
.
.

کیان

با سر درد بدی ازخواب بیدار شدم.سرجام نشستم ‌و

 سعی کردم یادم بیارم چه اتفاقی برام افتاده و من 

كجام!...

دیشب خونه ى من مهمونى بود!...من هم تو باغ!...

اوه!...یادم افتاد !...اخرین بار جواد یکی از زیر 

دستهاى مامانم به سمتم اومد و پارچه ای تو دستش 

بود كه حتما با اون بیهوشم کرد!...

با عصبانیت از اتاق خارج شدم که سرم تیر کشید 

و اخ بلندی گفتم.

به سمت اتاق دنیا رفتم که دیدم تو اتاقش نیست.  

مثل دیونه ها در كمدش رو باز کردم و در كمال 

تعجب اثری از لباسهاش نبود. وسایل دخترمون رو 

هم برداشته بود!...فقط تخت بچه مونده بود!...

به سمت تخت دنیا رفتم و با درموندگى سرم رو روی 

تخت گذاشتم.  

نمیدونم چرا اما دلم خیلی بد براش شور میزد.

ای کاش به دنیا نزدیک نمیشدم!!!....

ای کاش صبر میکردم‌ مادرم‌  به خونه اش برگرده و

بعد بهش ابراز عشق می كردم و بهش میگفتم دوستش 

دارم!...

من با بی عقلی ام جون دنیا رو به خطر انداختم...

وقتی اسم ارث و میراث خانوادگی بود هیچ چیز نمى

تونست جلوی مادر سنگ دلم رو بگیره!

سرم روی تخت بود که تلفن همراه دنیا توجه ام رو

جلب کرد. 

لعنتی ها!!!!....حتی اجازه ندادند گوشى  رو به 

همراهش ببره!

حالا چطور پیداش میکردم. گوشی دنیا رو برداشتم.

قفل بود.به صفحه گوشی نگاه کردم !رد انگشتهاى

عشق ساده ام روی صفحه بود!... اروم روى الگویی 

که با رد انگشتهای دنیا معلوم بود روکشیدم که صفحه 

بازشد. 

كنجكاوى ،غیبتش،غم نبودش باعث شد وارد گالرى اش

 بشم!پراز عکس های مختلف بود.چقدر از خودش عکس

گرفته بود.

عكس و بر خلاف من عاشق عکس گرفتن بود!لبخند 

تلخی زدم.

پوشه ای توجه ام رو جلب کرد!اسمش گذشته تلخ بود !

واردش شدم. کلی عکس از مرد جوون قدبلندی بود 

که ژست های مختلفی گرفته بود!شرارت و غرور 

خاصی داشت!...چندتاعکس جلوتر رفتم ‌که دنیا رو 

هم کنارش دیدم !..پس‌ این فرهاد بود!...

چرا عکسهاش رو نگه داشته بود؟! یعنی هنوز دوستش 

داشت.؟!

وارد پوشه ى بعدی شدم و با دیدن عکسهام جا 

خوردم !...چقدر از من یواشکی عکس گرفته بود؟!... 

لبخند تلخی زدم وبه یکی از عکسهای دنیا خیره شدم‌ 

وگفتم : خیلی بی معرفتى...یواشکی عاشق شدی؟!

چرا زودترلب باز نكردى و به من احمق نگفتی....






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر