قادر رنجبر نظرات جمعه 6 مهر 1397 ، 10:52 ق.ظ


همراه مادرجون وارد سالن شدیم و کیاناز به 

محض دیدنم شروع به دست زدن و بازى 

كردن شد.

اى جانم!...کیفم وکنار در سالن رها کردم و به 

سمتش رفتم!

اونو از روى زمین بلند کردم و محکم بوسیدم 

چقدر دلم براش تنگ شده بود!....

با دستهای تپلش صورتمو لمس می کرد و 

صداهای جالبی رو از خودش درمی اورد .

خندیدم وروی زمین نشستم وپاکت شکلات رو   

نشونش دادم که شروع به خندیدن کرد!

شکلاتی بیرون اوردم و به دستش دادم كه با ذوق 

سریع شکلات رو تو دهنش گذاشت و شروع به 

ملچ ملوچ کرد .

مادرجون هم غیبش زد و بعد از چند دقیقه سینی 

به دست به سمتم اومد که سریع بلند شدم و 

سینی چای و کیک رو از دستش گرفتم وگفتم:

چرا زحمت کشیدی مادرجون؟

 زحمتی نیست گل دختر بیا چایی بخور!

روبه روی هم نشستیم درحالی که فنجون چای 

زعفرانی رو به لبم نزدیک می کردم کمی از اون 

رو چشیدم!....

 طعمش مثل همیشه عالی بود لبخندی زدم 

و گفتم:طعم چای زعفرونیتون همیشه خاصه!

اونم لبخندی زد و درحالی که ظرف کیک رو به 

سمتم میگرفت؛ گفت:باکیک بخور دخترم!...

 نوش جانت!...

کمی ازکیک رو برداشتم وهمراه چای ام خوردم 

مادرجونم مشغول چای اش شد ولی کاملا معلوم 

بود منتظر بود براش تعریف کنم.... 

فنجون رو داخل سینی گذاشتم و گفتم: نمیخواین 

بدونین چیشد؟

 منتظرم خودت بگی!

__ کیان بهمش زد با اینکه من با همه شرطهاش 

موافقت کردم امااون همه چی  روبهم زد!

ابروشو داد بالا وگفت:چه شرطی؟؟؟

سرم رو پایین انداختم !....روم نمیشد از شرط و 

شروط کیان بگم...هیچ دختری با وجود همچین 

شرطهایى قبول نمیکرد زن دوم باشه!

اونم زن دوم موقت... مادرجون درحالی که 

بلند میشد سینی رو بلند کرد و گفت:برم یه چایی 

دیگه بریزم!

ممنون بودم ازفهم و درکش چون حس کرده 

بود برام سخته تا براش توضیح بدم  حرفى نزد  و 

اصرارى نكرد.

بعد از رفتن مادرجون باز سرگرم بازی با کیاناز 

شدم.
.
.
.
#فاطمه

نمیدونم چرا از کار کیان خوشحال بودم...

درست بود كه خودم بخاطر حال خراب خودم و 

اینكه كیاناز بتونه یك زندگى خوب رو به دست 

بیاره كیان رو تشویق به ازدواج مى كردم تا بعد 

از خودم دلشوره ى كیاناز رو نداشته باشم .

درست بود کیان حقش بود به زندگیش ادامه بده 

اما دختر منم حقش بود که همسر عاشق و وفادار 

داشته باشه!...

ما میدونستیم دخترم زنده است.اگه من بنا به 

تعارف كیان رو وادار به ازدواج مى كردم خیلى 

زودتر از اینها منتظر واكنش پریشبش بودم اما.... 

هرچند هنوز هم دیر نشده بود.اما خیلی زودتر از 

اینها منتظر این واكنش بودم!

استکان های چای رو پرکردم وبه سمت سالن

برگشتم!...ایناز و کیاناز مشغول بازی باهم بودند 

گوشه ای نشستم وبهشون خیره شدم...ایناز دختر 

خوبی بود اما کیان حق دختر من بود !....

با اینکه منم با ازدواجشون موافق بودم اما این

رو مى دونستم که بزرگترین اشتباه ازدواج مجدد 

کیان هست !....چون مطمئنم بلاخره دنیا یه روز بر 

میگرده و این براش بدترین عذاب دنیا مى شد

 اگه مىفهمید اون همه عشق کیان بهش درعرض 

چندماه به ازدواج مجددش ختم شده... 

ایناز با دیدن من که تو فکرم کیاناز رو بغل کرد و کنارم نشست وشروع به نوشیدن چاییش کرد



#کیان

دکمه پیراهنم رو بستم و خواستم از اتاق خارج 

بشم که با چشمهای گریونش نگاهم کردم و 

گفت:این حق من از این عشق نبود!....

 بس کن دختر! لطفا انقدر قضیه رو بزرگ نکن!

 قضیه رو بزرگ نکنم؟من یه روزى عشقت 

بودم...من قرار بود زنت بشم چطور تونستی منو 

انقدر راحت بذاری کنار!....

 قرار ما زن موقت بود!... اینو هیچ وقت 

فراموش نکن...الانم من زندگی خودمو دارم .

بهتره توهم مثل گذشته به وظایفت عمل کنی!

به سمتم اومد و گوشه کتم و به دست گرفت 

و با گریه گفت:باهاش ازدواج نکن...اون تو رو 

فقط بخاطر شهرتت میخواد،عاشقت نیست!

پوزخندی زدم ونگاش کردم:یادت که نرفته تو هم 

بخاطر مشکلات مالی که خانواده ات داشتند زن 

صیغه ای من شدی!

گوشه ى کتم رو رهاکرد و روی زمین کنار پام 

نشست وهق زد!

گوشهام تحمل شنیدن صدای گریه هاش 

رونداشت اخمی کردم و در رو با عصبانیت محکم 

بستم و از خونه خارج شدم و به محض خروجم 

همه دست زدن وگفتن :عالی بود...خسته نباشید!

لبخند خسته ای زدم و به سمت کانکس مخصوص 

خودم رفتم!...بعد از تعویض لباس و پاک کردن 

گریم تلفنم رو برداشتم و به مادر جون زنگ زدم 

باید خبرش میکردم که میخوام برم دنبال دنیا

حتما خوشحال میشد!

بعد از خوردن اولین بوق جواب داد:جانم مادر؟!

 سلام مادرحون خوبین؟

 شکر خدا پسرم توخوبی؟؟

 خوبم ممنون !....کیاناز چطوره؟

 خوبه داره بازی میکنه...

 مادرجون میخوام یه خبرخوب بهتون بدم!

 خوش خبر باشی پسرم

 من تا اخر ماه میرم دبی...میخوام خودم دنبال 

دنیا بگردم..اینجورخیالم راحت میشه !

با صدای بغض دار گفت:راست میگی مادر؟؟؟

واقعامیخوای خودت بری دنبال دخترم بگردی؟؟

 بله مادرجون من وهومن میریم البته نمیخوایم 

کسی بفهمه!

 خیالت راحت به کسی چیزی نمیگم اصلا کسی 

رو جز شما ها ندارم که بخوام باهاش حرف بزنم... 

کیان پسرم خیلی خوشحالم کردی مادر !...

لبخندی زدم و گفتم: نوکریم حاج خانم ...حالاکه 

انقدر خوشحالتون کردم من ونهار مهمون نمی کنید؟

 قدمت روجفت چشمام بیا منتظرتیم!

 چشم تانیم ساعت دیگه اونجام!

__ خوش اومدی!

بعد از قطع تماس به سمت ماشینم رفتم وبه سمت خونه مادرجون روندم.



#ایناز

بعد از گذاشتن کیاناز داخل تختش به سمت 

پذیرایی رفتم که صدای حرف زدن مادرجون 

روشنیدم و ناخواسته به حرفهاشون گوش دادم!

کیان میخواست به دبی بره و دنبال دنیا بگرده!

اگه پیداش کنه چی؟ تکلیف عشق من بهش چی 

میشه؟....  اونکه میدونه من عاشقشم...اونکه 

قراربود یه  فرصت به عشقم بده...

تحملش برام سخت بود ...مثل یه مرده متحرک 

به سمت اتاق کیان رفتم. اروم وارد اتاق  شدم و 

درر بستم و پاهام بى اراده منو به سمت تخت  

كیان کشوندند.

روی تخت نشستم و با دستای لرزونم بالشتش رو 

لمس کردم.

 بالشت رو به سمت صورتم کشیدم و محكم 

بغلش کردم وصدای هق هقم رو توی بالشت 

خفه کردم... انگار تازه  به خودم  اومده باشم 

بالشت وپرت کردم و از جام بلند شدم !...

باید از اینجا میرفتم!...قبل از اومدن کیان...

اشکهامو پاك کردم و به سمت سالن رفتم. 

مادرجون از خوشحالی زیاد صورتش گل انداخته 

بود و با وسواس خاصی در حال چیدن سفره بود 

با دیدنم لبخندش عمیق تر شد و گفت: دست و 

صورتتو بشور الان کیان میاد دور هم نهارمیخوریم!

به زور لبخندی زدم وبه سمت گوشه سالن رفتم 

کیفمو برداشتم وگفتم: نه مادرجون !...من باید برم 

یه کاری برام پیش اومد!....

 نمیشه که الان وقت نهاره !...اخه کجا میخوای 

بری دختر؟!

 قربونتون برم !...سعی میکنم فردا هم بهتون سر 

بزنم!

__ باشه دخترم هرجور راحتی!

کیفم‌ و سریع به دست گرفتم‌ و از خونه خارج شدم 

به محض بستن در حیاط به در تکیه دادم و به 

اشکهام اجازه دادم باز صورتم رو خیس کنند.

همون اول هم همچین روزی رو میدیدم روزی رو 

كه کیان منو بخاطر دنیا بذاره  کنار....

دست خودم نبود !....من دیوانه وار عاشقش شده 

بودم و تحمل زندگی بدون کیان برام سخت بود !

چرا عشق من رونمیدید ؟!اونکه میدونه الان دنیا 

اون ور آب داره دست به دست این و اون میشه 

چرا باز میخواد پیداش کنه؟!یعنی انقدر دوستش 

داره که با وجود دونستن این حقیقت بازم میخواد 

اونو پیدا كنه؟!

اشکهامو پاك کردم وخواستم از در حیاط دوربشم 

که ماشین کیان رو دیدم .

سرمو پایین انداختم و سعی کردم تند قدم بزنم و از اونجا دور بشم....


دلم نمیخواست باهاش رودررو شم! نباید من و 

انقدر ضعیف میدید !...

تقصیر خودم بود كه بهش بیش از حد خودم 

نزدیک شدم!

چند قدم ازش دور شده بودم که ماشین ونگه 

داشت و پیاده شد!

سعی کردم تندتر راه برم.چند بار صدام کرد اما 

توانایی برگشتن ونگاه کردن بهش رو نداشتم !... 

سرم و پایین انداختم وبه راه رفتنم ادامه دادم که 

حس کردم داره دنبالم میدوئه!حسم درست بود 

یك  دقیقه بعد با کشیده شدن کیفم به سمتش 

برگشتم!

با اخم نگاهی بهم انداخت و گفت: چرا صدات 

میکنم جواب نمیدی؟!

نگاه گذرایی بهش انداختم وسرم پایین گرفتم و 

به کفش های  کتونیم که درست مقابل  کفش 

های اسپرت کیان بودن نگا کردم که سرش وپایین 

گرفت وگفت: چراگریه کردی؟ چیشده؟!

درحالی که سعی میکردم بغضم نترکه گفتم: چیزی 

نیست من  کاردارم باید برم!

کیفمو كشید و گفت: بریم خونه بعد از نهار خودم 

میرسونمت!

هه...کیفمو گرفته!...تاهمین دو سه روز پیش  لب 

تو لب بودیم الان کیفم ومیگیره!...

 باهمه توانم کیفمو كشیدم وگفتم: نه..نمیام!

به سمتم برگشت وگفت: بچه شدی ایناز؟!

نمیدونم چرا ما با تمام  وجودم سرش فریاد زدم: 

اره بچه شدم!....حالا ولم کن!....

متعجب از صدای بلندم که تو خیابون خلوت 

اکو شده بود. بهم نگاه کرد و گفت: چرا فریاد 

میكشی؟! 

درحالی که هق میزدم گفتم: فقط تنهام بذار کیان 

فقط برو!....

 نباید بدونم چیشده ایناز؟!

 هه...چیزی نشده اما من خرعاشق مردی شدم 

که زن داره..مردی که باهمه وجودش عاشق زن 

گمشده اشه...مردی که سر دوراهی قرار گرفت  

وخواست به عشق من یه فرصت بده اما  الان 

پشیمون شده!

اخمی کرد و بهم نزدیک شد وگفت: ایناز باید با 

هم حرف بزنبم که مسلما اینجا جاش نیست!...

__ جدی...پس کجا جاشه...توخلوتمون؟؟؟

بهش نزدیک شدم ودستش رو گرفتم و روی گونه 

ام قرار دادم و گفتم: تو خلوتمون که زود كوتاه 

میای وتنم وبه جای تن دنیا تصاحب میکنی؟

با این حرفم ناباور سرش روزتکون داد و گفت: 

باورم نمیشه ایناز!...این تویی که داری این 

حرفارومیزنی؟؟؟

اراده ای رو حرفهام وکارهام نداشتم!....عصبی 

خندیدم وگفتم:چیه؟؟؟حقیقت تلخه...اره قبول 

دارم خودمم کم کرم نریختم. اما تو هم بی اراده 

بودی، که زود تسلیم  شدی...یادت نره تو عاشق 

دنیانیستی!...یه عاشق هیچ وقت به عشقش 

خیانت نمیكنه! اماتو خیانت کردی !....

با سوختن یه طرف صورتم با بهت به کیان 

نگاکردم دستم و روی صورتم  گذاشتم!

با بهت بهش نگاه کردم و گفتم:با چه حقی دست 

رو من بلند کردی؟

قدمی به عقب رفت و پشت به من کرد و به 

سمت خونه مادرجون رفت،

حرفهای بدی  بهش زده بودم!...خودم خوب 

میدونستم که اگه من اون همه دلبری نمی کردم 

سمتم نمیومد پس بی هدف شروع به راه رفتن 

کردم!نمی دونستم باید چیکار کنم؟!کجا برم؟!... 

فقط دلم می خواست دور بشم از اون خونه و 

خیابون كه رنگ و بوى كیان رو داشت........



#کیان

باورم نمی شد ایناز اینجور رفتار کنه...

 خودم پشیمون بودم که دست روش بلند کردم

 اما دقیق كه فكر مى كردم مى دیدم حقش بود!

شاید اینطورى از من متنفر می شد و دیگه سمتم 

نمیومد!

در ماشین رو بستم و کلید رو تو در خونه انداختم 

و قبل وارد شدن یکبار دیگه به پشت سرم نگاه 

کردم !....

اثری از ایناز تو خیابون نبود. اهی ازسر کلافگی 

کشیدم و وارد خونه شدم و به محض واردشدن 

بوی پلوماهی به مشامم خورد!

یاد دنیا افتادم تو پخت غذاهای خونگی محشر 

بود و لبخند تلخی زدم و وارد سالن شدم!

مادرجون به محض دیدنم لبخندی زد و به سمتم 

اومد!چقدر خوشحال بود...

 سلام پسرم نهار اماده است.دستات رو بشور 

و بیا!

 سلام مادرجان چشم،کیاناز خوابه؟؟

 الان دیگه بیدار میشه خواب سرظهرش از نیم 

ساعت بیشتر نمیشه!

 خوبه دلم براش تنگ شده!

به سمت حمام رفتم  تو روشویی گوشه حمام 

صورتمو شستم!به صورتم تو اینه نگاه کردم و 

دیدن دوش ازاینه رو به روم منو یاد شبی انداخت 

که بی هوا وارد حمام شدم و ایناز رو لخت دیدم!

عصبی سرم و به دوطرف تکون دادم تا فکرای 

مسخره سراغم نیاند و باشنیدن نق نق کیاناز 

صورتمو با حوله اویزون کنار روشویی خشک 

کردم و از حمام خارج شدم.

همین که ‌پامو از حمام بیرون گذاشتم پشت دیوار 

قایم شدم و وقتی کیاناز خوب روشو سمت 

اشپزخونه گردوند اروم صداش کردم:کیاناز!بابایی!

قبل اینکه روشو سمتم بگردونه خودمو پشت دیوار 

قایم کردم.مادرجون نگاهش کرد و گفت:وای کی 

بود کیاناز؟؟؟

وقتی کیاناز به مادرجون خیره شده بوداروم سرمو 

بیرون اوردم و باز صداش کردم:دختربابامن اینجام

سریع پشت دیوار قایم شدم که منو نبینه از تو اینه 

سالن اونو میدیدم و دلم برای حرکاتش ضعف 

میرفت!...سردرگم به همه طرف نگاه میکرد بلکه 

منوببینه اما منو پیدا نمی کرد و شروع کرد به 

صدا کردنم: با...با...بابا...با...با...بابا

چند بار صدام ‌کرد وقتی دید خبری ازم نیست 

باصدای بلندی شروع به گریه کرد و من به محض 

اینكه صدای گریه اش رو که شنیدم دیگه نتونستم 

جلوی خودمو بگیرم و از پشت ‌دیوار خارج شدم و 

به سمتش رفتم و با دیدنم ذوق زده میون گریه 

شروع به خندیدن کرد و تقلا می کرد بیاد بغلم!

محکم بغلش کردم وشروع به بوسیدنش کردم 

اشک هنوز تو چشمهاش بود ؛ ولی میخندید 

چشمهاشو بوسیدم و اونو محکم به سینه ام 

چسبوندم.یادگار عشقم بود؛ منو به یاد دنیا 

 می انداخت و مثل دنیا عطرتنش ارومم میکرد!

وقتی میگفت بابا همه خستگی هامو از یادم

میبردم !

باصدای مادرجون به سمتش برگشتم :بیا نهار مادر 

داره سرد میشه!

 چشم اومدم

سرجام نشستم و کیاناز رو بغلم گذاشتم و کمی 

برنج با قاشقم له کردم و تو دهنش گذاشتم که 

مادرجون گفت:بده من بهش نهار بدم

 نه خودم بهش نهار میدم دوس دارم غذادادن 

بهش رو!

لبخندی زد و دیگه حرفی نزد.هرسه کنارهم با 

خوشحالی نهار رو خوردیم و بعد از تمام شدن 

نهار سمیه شروع به جمع کردن سفره کرد.

من هم از جا بلند شدم و به سمت روشویی رفتم 

اول دست وصورت کیاناز رو شستم بعد هم دستای 

خودم رو شستم و به سالن برگشتم. مادرجون 

گوشه ای نشسته بود و سینی چای رو جلوش 

گذاشته بود.

عاشق چایی دارچینی بعد از نهارش بودم! هر تایم 

چایی خوردن مادرجون طعمش فرق داشت صبح 

ها چایی ساده بود!بین صبح تا ظهر چای زعفرانی 

می خورد  و بعد نهار همیشه چای دارچینی بود 

عصر و غروب و شب هم طعم مشخصی نداشتند

 یه بار چای سبز ،یه بار چای به، یه بارم چای 

باطعم دیگه!....

سرجام نشستم و با کیاناز شروع به بازی کردن

كردم و مادرجون سینی روبه سمتم گرفت و گفت: 

کیاناز رو بذار کنار و چایی ات رو بخور پسرم!

__ مرسی دستتون دردنکنه!

کیاناز رو گذاشتم کنار و استکان چای رو برداشتم!



مادرجون با تردید نگاهم كرد و انگار تو گفتن 

جمله اش شك داشت ولى به هر حال گفت:

کیان مادر؟!

جانم مادر؟!

 خبری ازدنیا بهت رسیده؟؟؟

متعجب نگاهش كردم: نه چطور مگه؟؟

 اخه...اخه امروز

شرمنده سرم رو پایین انداختم و حرفش رو قطع 

کردم و گفتم:من در حق دنیا بد کردم...به جای 

اینکه خودم برم دنبالش چند تا مامور فرستادم 

پیداش کنم...اینا به کنارخواستم ازدواج کنم!!!!

داشتم به عشقم خیانت میکردم...اگه من ناپدید 

شده بودم دنیا تا اخرین روز عمرش منتظرم 

میموند!

سرش رو بلند کرد و با چشمهای بارونی نگاهم کرد 

و گفت:با فکر کردن به اینکه دخترم اسیر باند

خطرناک تجارت دخترای جوون شده نمی تونستم

 ازت بخوام ک منتظرش باشی خوب شنیده بودم 

که چه‌ بلایی سر همچین دخترایی میاد...و از ته 

قلبم داغون بودم !....از بد شانشی دخترم تو

عشق و زندگی مشترک.. اون‌ اوایل عاشق 

فرهاد بود ولى اون از خدا بیخبر خیلی اذیتش 

کرد و خیلی عذابش داد اما دنیا انقدر صبور

 بود‌ که حتى دم‌ نمیزد!وقتی فرار کرد و اومد

 اینجا و تو و هومن کمکش کردین؛برام تعریف 

کرد!وقتی اومدین اهواز و از عشقش بهت گفت

 ازعشق تو به خودش برام تعریف کرد خدا شاهده 

که دو رکعت نماز شکر خوندم که بالاخره دخترم‌ 

مردی رو پیدا کرد که لیاقت قلب پاکش رو داره!

نمی دونستم روزگار براش نقشه های شوم تری 

کشیده!...

حرفهاش قلبم ‌رو به درد اورد...دلم به حال دنیام 

سوخت و دستم رو روی دست چروکیده اش 

گذاشتم و گفتم:انقدر خودتون رو اذیت نکنید 

قول میدم پیداش کنم!

 امیدوارم زودتر پیداش کنی کی میری پسرم؟

 خدا بخواد تا اخر همین ماه با هومن راهی 

دبی می شیم!

 ان شاءالله!
.
.
.
#سهیل

سوار ماشین شدم و به سمت خونه رفتم.

حسابی فکرم ‌مشغول اون مزاحم بود و تازه به 

خونه رسیده بودم که تلفنم زنگ خورد!

بادیدن شماره ناشناس حس کردم که باز هم 

خودشه و با تردید جواب دادم:بله

صدای پوزخند شخصی به گوشم خورد و بعد 

صدای اه و ناله ى زنی که با گریه همراه بود؛ 

ناگهان نمی دونم چه بلایی سرزن اومد که شروع 

به جیغ کشیدن کرد و انقدر جیغ کشیدناش

وحشتناک بود که وحشت زده تلفن رو از 

گوشم دور کردم!

با قطع شدن صدای جیغش گوشی روبه گوشم 

نزدیک کردم و با صدای تحلیل رفته ای گفتم:کی 

هستی؟؟؟چی از جون من میخوای؟؟

صدای هن و هونش معلوم بود که درحال رابطه 

است و صورتمو جمع کردم و خواستم قطع کنم 

که صدای زن رو شنیدم كه با لهجه ترکی اسم دنیا 

رو صداکرد عصبی به اطرافم نگاکردم وگفتم" چی 

میگی؟؟؟

 گل...ار..ه...گلا..ره

 چی از گلاره میخوای؟!

صدای خنده ی عصبی مردی رو شنیدم و بعد 

صدای ضربه زدنش به بدن زن و گریه ها و 

التماس های زن... عصبی گوشی رو قطع کردم 

وسرم رو روی فرمون گذاشتم!

نمیدونم چقدر سرم روی فرمون بود که با ضربه 

زدن کسی به شیشه سرم رو بلند کردم.با دیدن 

اتاش شیشه رو پایین دادم و گفتم:کی اومدی؟؟

 همین الان ....حالتون خوبه؟

درحالی که از ماشین پیاده می شدمگفتم:نه!... 

خوب نیستم...مدارک رو اوردی؟؟؟

 بله...

 بریم داخل

 چشم

پشت سر من وارد حیاط شد و من سوئیچ رو به 

سمت یکی از نگهبانهای دم در پرت کردم که سری 

به معنی اطاعت تکون داد وبه سمت ماشین رفت 

و من به همراه اتاش وارد سالن شدم.

اخمهام توهم بود ولی بادیدن صحنه ى روبه روم 

اخمهام بازشد!

 مثل یه دختر بچهى ملوس درحالی که لواشکش 

دستش بود روی کاناپه روبه روی تی وی خوابش 

برده بود و اتاش با دیدن من که به سمت گلاره 

میرفتم به سالن کناری رفت و من رو به روش روی 

زمین زانو زدم وموهای بلند و مشکیشو که از مبل 

اویزون شده بود ورو لمس کردم و بوکردم از فکر 

اینکه اون مزاحم گلاره رومیخواست اعصابم خورد 

شد ونفسهام عصبی شد و دستم رو مشت کردم 

که ناخواسته با ساعتم تره ی از موهای گلاره 

کشیده شد و اون وحشت زده از خواب پرید !

سریع دستهامو روی شونه هاش گذاشتم و گفتم: 

هییس ببخشید ناخواسته موهات به ساعتم گیر 

کرد!

اول خوابالود و بعد با اخم نگاهم کرد و از روی 

کاناپه بلند شد و می خواست از کنارم رد بشه که 

بازوشو گرفتم و گفتم:بیا سالن بغلی کارت دارم!

 میخوام برم بخوابم

 اول بیا سالن بعد برو!
.
.
.
#دنیا

به ناچار دنبالش به سالن رفتم و با دیدن مرد 

جوان سی ساله ای که روی مبل نشسته بود و 

کلی کاغذ جلوش بودند سرجام ایستادم و سهیل 

منو اروم به جلو هول داد و گفت:اتاش وکیل منه!

بیا!...

همراه سهیل به سمت مبل کنار اتاش رفتم و 

بلافاصله از سهیل نشستم که اتاش با زبان ترکی 

خیلی مودبانه شروع به حرف زدن باسهیل کرد 

سرش به برگه ها بود و اصلا به من نگاه نمیکرد

به سهیل نمیمومد همچین همکاری داشته باشه!



با صدای سهیل بهش نگاه کردم: بیا اینجا رو امضا 

کن!

با اخم نگاهش کردم و گفتم:چرا باید امضا کنم؟

اصلا چی هستن؟
 
 بعد میفهمی حالا بیا امضا کن!

 تا ندونم چی هستن امضا نمیکنم

 گلاره با من لج نکن ! الان وقتش نیست!

 امضا نمیکنم باید بدونم چی هستن!

عصبی بازومو گرفت و كشید! اتاش اصلا عکس 

العملی نشون نداد و سرش رو با برگه ها گرم کرد! 

با ترس به اتاش نگاه میکنم و بعد به سهیل نگاه 

کردم و آروم گفتم:ولم کن!

 امضا کن بعد برات توضیح میدم

 از کجا معلوم نمیخوای منو تو دردسر بندازی؟
 
__هه.. اگه بخوام تورو تو دردسر بندازم احتیاج 

به امضات ندارم!

ناگهان با خطور فکری به ذهنم نگاهش کردم و با 

تردید گفتم:نکنه....نکنه عقدنامه جعلی درست 

کردی؟!

با این حرفم قهقه ای عصبی زد که اتاش هم

 سرش و بلند کرد و به ما نگاه کرد و سریع سرش 

رو پایین انداخت و سهیل صورتش رو به صورتم 

نزدیک کرد و گفت:اول اینکه من برای رابطه با تو 

نیازی به این مسخره بازی ها ندارم دوما برای 

اینکه تو دردسر نیفتم حتی اسمتم تو شناسنامه 

جعلی جدیدم نزدم!... حالا این مسخره بازی رو 

تمومش کن و امضا کن!

از سر اجبار کاغذها رو امضا کردم و از جا بلند 

شدم که سهیل گفت: تو اتاق لباس خواب کرمی 

رنگ رو بپوش الان میام!

باهاش بحث میکردم فایده ی به حالم نداشت 

پس تصمیم گرفتم بی سروصدا باهاش مقابله کنم 

سکوت کردم و از سالن خارج شدم، خودم و سریع 

به اتاق جدیدم رسوندم و درو قفل کردم. امروز 

تونستم کلیدو از تو اتاق فتانه بردارم ،چراغ ها رو 

خاموش کردم و به سمت تخت رفتم و با همون 

پیراهن بافتنی به تخت رفتم و قبل دراز کشیدن 

جوراب شلواری زمستونیم رو از پا کندم و دراز 

کشیدم! 

حسابی از برخورد سهیل میترسیدم و سعی کردم 

قبل از اومدن اون بخوابم و تازه چشمام گرم شده 

بود که صدای پایین اومدن دستگیره درو شنیدم 

و وحشت زده سر جام نشستم که صدای سهیل و 

شنیدم: گلاره درو باز کن

سکوت کردم مگه جرات داشتم چیزی بگم که باز 

صدام کرد: گلاره اگه خودم وارد اتاق بشم، بد 

میبینی پس بهتره خودت در اتاق و باز کنی!

ولی مگه من جرات پایین اومدن از تخت رو 

داشتم ؟!کمی صبر کرد و بعد از زدن مشتی به در

از در فاصله گرفت.

نفسی از سر راحتی کشیدم و سرجام دراز کشیدم 

خوب شد که کوتاه اومد!...حوصله جنگ و دعوا 

نداشتم نصف شبی و سعی کردم بخوابم!...

با بسته شدن در بالکن با وحشت از جا پریدم 

اتاق کاملا تاریک بود! اب گلوم رو بلعیدم و با 

ترس از تخت پایین اومدم و به سمت بالکن رفتم 

و در بالکن رو قفل کردم و انقدر عجله داشتم 

خودمو به خواب بزنم که یادم رفت در بالکن رو 

ببندم و خواستم به سمت تخت برگردم که با 

حس شخصی پشت سرم سر جام خشکم زد

جرات برگشتن رو نداشتم!...

 ضربان قلبم بالارفت و تنها کاری که از دستم بر 

اومد گذاشتن دستهام روی شکمم بود !...

همه ى ترسم این بود بلایی سر بچه ام بیاد!



#سهیل

بعد از رفتن اتاش به سمت طبقه بالا رفتم،نباید

 گلاره رو دیگه تنها بذارم!...

بعد از تماس امشب فهمیدم هر کی هست 

هدفش فقط آسیب رسوندن به من نیست 

و گلاره روهم میخواد اذیت کنه !

دستگیره درو بالا و پایین کردم اما در قفل بود با 

عصبانیت گلاره رو صدا کردم اما جواب نداد !

عصبی به درمشتی زدم و به سمت اتاقم برگشتم 

باید راهی پیدا میکردم وارد اتاقش میشدم و به

حسابش میرسیدم و به محض وارد اتاق شدن

 چشمم به بالکن افتاد به سمت در بالکن رفتم و 

به بالکن اتاق گلاره نگاه کردم!...

 شانس بیارم در بالکنش باز باشه و از اتاق خارج 

شدم و به سمت انتهای سالن رفتم و وارد اتاق کنار

 اتاق گلاره شدم در بالکن رو بازکردم و بدون ایجاد 

سروصدا وارد بالکن اتاق گلاره شدم و با دیدن 

روی هم بودن در بالکن اخمی کردم و گفتم:

دختره کله شق نمیگه سرما میخورم در بالکن و 

روی هم گذاشته،ولی خوب شد در بالکن بازه !

الان میدونم چه بلایی سرش بیارم دختره احمق!

اروم وارد اتاقش شد و پشت کاناپه که جفت 

بالکن بود پناه گرفتم و درو با پام هول دادم که 

با صدای بدی بسته شد و سریع سر جام خودمو 

جمع کردم صدای نفس های گلاره شنیده میشد

حسابی ترسیده بود دلم به حالش سوخت اما باید

 تنبیه میشد،

اروم از تخت پایین اومد و به سمت در بالکن اومد 

بعد از بستن در بالکن پشت سرش ایستادم 

خواست برگرده که خشکش زد!

حضورم و حس کرده بود هیچ تکونی نمیخورد 

دستاشو اروم روی شکمش گذاشت ترسیده بود!

از اینکه نگران بچه بود حسابی ذوق زده شده 

بودم و با برداشتن یه قدم فاصله بین خودمو

خودش رو پر کردم و با یه حرکت از پشت بغلش 

کردم که با وحشت لرزید و خواست جیغ بکشه

 که دستم و روی دهتش گذاشتم و اروم کنار 

گوشش گفتم:جیغ نکش منم

با شناختن صدام اول اروم گرفت اما بعد شروع

 به تقلا کردن کرد!

اونو به سمت خودم برگردوندم و با دستهام 

دستهاشو پشت سرش قفل کردم و اونو به سمت 

دیوار هول دادم و به دیوار چسبوندم !

چشمهای خوشگل و درشت مشکی اش پراشک شده بود ى با بغض گفت:ولم کن!...چی از جونم میخوای؟!.....








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر