قادر رنجبر نظرات جمعه 6 مهر 1397 ، 10:56 ق.ظ


#هومن

رو به فریبا که مشغول کتاب خوندن بود کردم و 

گفتم:فریبا

سرش رو بالا گرفت و عینکش رو از روی چشماش 

برداشت و مثل همیشه رسمی گفت:بله؟!

 باز گفت بله...یعنی من هیچ فرقی با همکارات 

ندارم که وقتی صدات میکنم میگی بله؟!

 ببخشید انتظار داری چی بگم؟!

 بگی جونم،نفسم،عزیزم....

اخمی کرد و از جاش بلند شد و کتابش رو روی میز 

کارش گذاشت و گفت:ببین اقا هومن هنوز انقدر 

شما رو راحت نمیبینم که راحت باهاتون حرف بزنم

تو این دوماه خیلی باهاش مدارا کرده بودم اما 

اون اصلا عوض نمیشد با حرص به سمتش رفتم 

و رو به روش ایستادم که مثل همیشه اخمی کرد 

و گفت:این رفتارهای بچگانه چه معنی میده؟!

 فریبا من دوست دارم!....عاشقتم !...چرا 

نمیفهمی؟!... دوست دارم مثل همه مردا با عشقم 

برم گردش و دستش رو بگیرم و اونو ببوسم و از 

کنار اون بودن لذت ببرم و باهاش شوخی کنم!.... 

دردودل کنم شب تا صبحمون رو باهم بگذرونیم 

لمسش کنم !.....

و با زدن این حرف تو یک لحظه دستش رو بالا 

اورد و محکم تو صورتم زد !...

بهت زده نگاهم کرد و با انزجار قدمی عقب رفت و

گفت:لمسش کنی؟...ببوسیش؟...نکنه منو با هرزه 

های خیابونی اشتباه گرفتی؟!

درحالی که با دستم صورتم رو گرفته بودم 

پوزخندی زدم و تو یک حرکت صورتش رو گرفتم

 و غافلگیرش کردم و لبهاشو اسیر لبهام کردم که 

اول بهت زده نگاهم کرد و بعد سعی کرد هولم بده

حسابی که لبهاشو مزه کردم ازش دور شدم که باز 

خواست بهم سیلی بزنه كه دست ظریفش رو تو 

هوا گرفتم و گفتم:اون سیلی حقم نبود چون کاری

 نکرده بودم که لایق سیلی زدن باشم!..بوسیدمت 

تلافی سیلی که بهم زدی بی حساب شدیم ! اگه 

فکر میکنی عشقم به تو ازروی هوسه بهتره ازت 

دور بشم!قبل از رفتن حرف دلم رو میزنم و تو 

همیشه عشق منی اما سمتت نمیام تا خودت 

بخوای به امید دیدار!

بر خلاف میلم دستش رو ول کردم و از اتاق کارش 

خارج شدم.

دلم می خواست مثل تو فیلمها دنبالم بیاد و نذاره 

برم اما مغرورتر از این حرف ها بود که بیاد دنبالم

 اونم بعد اون کارم...

ولی عجب لبی داشت !...جیگرم حال اومد!....

دختره بی عقل پسر به این خوشگلی و خوشتیپی

 خودشو براش هلاک کرده بعد برمیگرده اونجور 

عین یخمک رفتار میکنه!

حقشه سرش هوو بیارم ادم بشه و  واسه دیدنم 

له له بزنه...

با نگاه کردن به صورتم تو اینه اسانسور زبونی 

واسه خودم دراوردم و گفتم:خاک بر سرت!

دیوانه شدی هومن...اه دخترای ایران دامنت.....

با بلندشدن صدای تلفنم از مسخره بازیام دست 

کشیدم و تلفن رو از جیبم بیرون اوردم!...

طبق معمول شوهرم بود:بنال شوهرم

خندید و گفت:زهرمار ادم شو من شوهرت بشم 

شش توله تو دامنت می اندازم

 عرضه داشتی تو دامن دنیا توله می انداختی 

من که میدونم عقیمی!

 خاک بر سرت بی ادب!

 خب حالا استاد ادب بنال چیکار داری؟!

 چیکار کردی واسه رفتن؟!

 از اون روز که زنگ زدی همه کارا رو اوکی کردم 

خدا بخواد تااخر همین هفته پرواز داریم برای دبی

 خوبه...پس من خودمو اماده میکنم!

 میخوایم سفر بریم دبی....دبی دبی دبی دبی 

ای دبی جووون...

از فریبا جونت اجازه خروج گرفتی؟!

لبخند غمگینی زدم و در حالی که از اسانسور خارج 

می شدم گفتم:کدوم فریبا؟!

 خانم رباط برمکی!

 ربات عمته چلغوز...فری جونم به من ازادی تام

 داده!

 جون اون عمه خوشگلت!امشب میام خونه ات

 بیخود من امشب مهمون دارم!

 کیه؟؟؟فری جونته؟!

_نه بابا اون خونه پسر مجرد نمیاد!یه فری دیگه 

اس خیلی هم شیطونه پدر سوخته!اون مشکلی 

با پسر مجرد نداره!

 ادم شووووووو هوووومن!

__ دعا کن شاید خداشتیدی الله بای !...

بدون اینکه منتظر ادامه حرفش باشم قطع کردم 

و به سمت ماشینم رفتم،دلم گرفته بود...هنوز 

هیچی نشده دلم برای اون فریبا تنگ شده دختره ى بی احساس......



#کیان

دلم به حالش سوخت...اما من و اون به هم تعلق 

نداشتیم.

دلم مى خواست برای بار اخر منم اونو بغل کنم!...

 هر چی بود تو این مدت ؛ کم ازش خوبی ندیده 

بودم.

اما خجالت می کشیدم!از دنیا خجالت میکشیدم 

که به اراده ى خودم تو این مدت چند بار بهش 

خیانت کرده بودم...

اهی از سرکلافگی کشیدم و روی مبل نشستم و 

سرم و به دستم تکیه دادم که مادرجون وارد اتاق

 شد وگفت: رفت؟

 بله

 دلش شکست!...عاشق شده بود وکاراش دست 

خودش نبود!....

خودمو جمع وجورکردم و به قالی نگاه کردم

که مادرجون کنارم نشست و گفت:فکر میکنی 

دنیا رو پیدا میکنی؟

 همه سعیمو میکنم

 ای کاش می شد منم بیام باهاتون

 نمیشه مادرجون شما باید اینجا پیش کیاناز 

بمونید

 میدونم پسرم اما دلم برای دیدن دخترم

و شنیدن صداش خیلی بی تابه!...

اهی کشیدم وگفتم:کیه که برای دیدنش بی تاب 

نیست!

با دیدن ناراحتیم نم چشماشو پاک کرد و از جا 

بلند شد وگفت:میرم سفره رو اماده کنم هومنم 

داره میاد!...

__ عه این مزاحم روکی دعوت کرده؟!

خندید وگفت:من......


#ایناز

با حس سردرد فجیعی چشم بازکردم و به اتاق 

تاریکم نگاه کردم! چقدر خوابیده بودم که هوا 

اینطور تاریک شده بود!...

سر جام نشستم که سرم شدیدا تیر کشید و اخی 

گفتم و با دو تا دستهام سرم رو گرفتم و سعی 

کردم از جا بلند بشم!

دستم رو به دیوار زدم و از تخت پایین اومدم و به 

سمت در اتاق رفتم و بعد بازکردن در اتاق چشمم 

به مادرم افتاد.توان صدا کردنش رو نداشتم!

حالم خوب نبود و  از اتاق خارج شدم وخواستم 

صداش کنم که همه جا تاریک شد و لحظه اخر 

فقط صدای جیغ مادرم و شنیدم.....

با حس سردی مایعی تو رگ هام چشم باز کردم و 

با دیدن مادر و پدرم که بالای سرم نگران ایستاده 

بودند، سعی کردم بشینم که پدرم دستهاشو روی 

شونه هام گذاشت و مانعم شد!

 دراز بکش بابا...چه بلایی سرخودت اوردی؟!

بغضم رو فرو خوردم و نمیدونم چیشد که به ذهنم 

اومد اون حرف و بزنم:میخوام از اینجا برم!

با این حرفم پدر و مادرم هر دو بهم نگاه کردند

 و مادرم با گریه گفت:چیشده ایناز؟چرا اینجور 

میگی دختر؟!

 فقط میخوام از اینجا برم ... میخوام تنها باشم!

پدرم رو به مادرم کرد و بعد نگاهی به من انداخت 

و گفت: باشه!...هرچی تو بگی فقط الان استراحت 

کن،سرمت که تموم شد پرستار میاد درش میاره 

دیگه حرفی نزدم وسعی کردم باز بخوابم.خوشحال  

بودم که تو اتاقم بودم.پدر چون می دونست از 

محیط بیمارستان بدم میاد هر بار سرما میخوردم 

یا نیاز به دکتر داشتم دکتر رو به خونه میاورد

به ساعت دیواری بزرگ توی اتاقم نگاه کردم ده 

شب بود تا الان کیان به دبى رسیده بود ....

اهی کشیدم و اشک گوشه چشمم رو پاک کردم و 

سعی کردم بخوابم...... 
.
.
.
#کیان

از وقتی سوار هواپیما شدیم استرس داشتم تا 

اینکه هواپیما تو فرودگاه دبی به زمین نشست. 

هومن هم مثل من ساکت بود! کلی فکر عجیب و 

غریب به ذهنم میومد که استرسم رو بیشتر میکرد

 سوار اولین تاکسی شدیم و به سمت سوئیتی که 

هومن رزرو کرده بود رفتیم.

یه سوئیت دو خوابه ى خیلی شیک کنار دریا!.... 

همین که وارد سوئیت شدیم هومن چمدونش رو 

به گوشه ی سالن پرت كرد و گفت:زود لباساتو 

عوض کن بریم!...

 ابرویی بالا انداختم وگفتم:کجا؟

 صفا سیتی دیگه!،..نکنه میخوای همه اش تو 

اتاقت بمونی!...

 هومن ما برا خوشگذرونی نیومدیما!

 میدونم اومدیم دنبال دنیا باید بگردیم پیداش 

کنیم!...

 بعد گشتن دنبال دنیا صفا سیتیه؟

 ای خاک برسرت!...هرچی من غیرمستقیم 

راهنمایی ات میکنم تو باز یه جور دیگه قضیه رو 

میفهمی!....

 من که نمیفهمم تو منظورت چیه!...

 بیخیال تو استراحت کن!...من میرم بیرون زود 

برمیگردم!...

 نری لباس زیر استوری بذاری تو پیجت 

ابرومون و ببری!

 جووووون...تو نگران من نباش!... 

پاکتی از جیب چمدانش خارج کرد و سریع از 

سوئیت خارج شد.کلافه به سمت یکی از اتاق ها 

رفتم و روی تخت دراز کشیدم.
.
.
.
#هومن


خیلی خوب شد که کیان نیومد!...

بدون اون راحت تر می تونستم دنبال دنیا بگردم.

 وارد اولین مغازه موبایل فروشی شدم و یه خط 

جدید گرفتم که بتونم با ماجد تماس بگیرم، ماجد 

تو کار معامله بود...

اکثر پولدارهای ایرانی که برای خوشگذرونی به 

دبی میومدند مشتری ماجد بودند. 

اون همه مدل زن و دختر تو دست و بالش بود و 

یه بار ازش چیزی میخواستی برات بهترین چیزو

مهیا می کرد و مشتری ثابتش می شدی...

شماره اش رو قبل از اومدن به دبی گیر اورده بودم 

و چند بار از طریق واتس اپ باهاش چت کرده 

بودم!

از اون ادمای چاپلوس بود که فقط دنبال پول بود 

و این کارم رو راحت می کرد بهش زنگ زدم خوب 

شد انگلیسی بلد بودم والا باید دنبال یه مترجم 

می گشتم سریع بعد دو بار تماس بلاخره جواب 

داد و به عربی حرف زد: اتفضل

با انگلیسی شروع به حرف زدن کردم:سلام جناب 

ماجد!...

کمی مکث کرد و بعد با تردید جواب داد:سلام چه 

کاری از من بر میادکه بتونم براتون انجام بدم!

 هومنم از ایران اومدم و قبلا باهاتون چت 

کردم!

 واو جناب هومن...خوش اومدین به دبی کجا 

هستین بیام دنبالتون؟!

پوزخندی زدم وگفتم: بله من الان داخل بازار مكاره

هستم!... 

 چه خوب منم همون حوالی ام!... الان میام 

سمتتون!

روی یکی از صندلی های داخل پاساژ نشستم 

و حدود ده دقیقه بعد گوشی ام زنگ خورد و 

ماجد بود.لبخندی زدم و جواب دادم: من رو به 

روی مغازه زین هستم

 فهمیدم کجایین!الان خودمو می رسونم فقط 

بهم بگین چی پوشیدین!...

 یه شلوار وکت چرم مشکی تنمه

__ اوکی

بعد از چند لحظه مرد حدود چهل ساله ای با لباس 

عربی رو به روم بود كه صورتش سبزه بود و جذبه 

خاصی داشت !...دستش و به سمتم دراز کرد و با 

لبخند فریبنده اش یه بار دیگه سلام کرد: 
سلام من ماجد هستم.......



از جا بلند شدم و باهاش دست دادم.صورت زیبا و 

فریبنده ای داشت!....

ته ریش مشکی اش قیافه اش رو جذاب تر

کرده بود و بعد از فشردن دستم منو به سمت 

کافی شاپ کناری هدایت کرد وبا هم وارد شدیم.

پشت اولین میز نشستیم و سفارش کافی وکیک 

شکلاتی داد و رو به من کرد وگفت: خب اقای 

هومن من چه کاری میتونم براتون انجام بدم؟!

فقط بگین مشخصات دختر یا زن مورد علاقه اتون 

چیه؟!

لبخندى زدم وگفتم:من دنبال شخص خاصی 

هستم!

قهقه ای زد وگفت:من عاشق مشتریای خاصم!

پوزخندی زدم و گفتم:من دنبال یه گمشده

می گردم اگه بتونى برام ‌پیداش کنی مطمئن باش 

پول خوبی به جیب میزنی!....

با شنیدن حرفهام خنده رو لبهاش ماسید و کمی

بیشتر به سمتم متمایل شد وگفت:گمشده؟!... 

دنبال دختر فراری اومدی پیش من؟!

 فراری یا غیرفراری فرقی به حال تو نداره!

میتونی کمکم کنی یا برم سراغ شخص دیگه ای؟!

کمی فکر کرد و بعد باز قهقه ای زد وگفت:عکسو 

ردکن بیاد!

دست توکتم کردم واز حیب کتم پاکتی رو که توش 

عکس دنیا بود بیرون اوردم و به سمتش گرفتم 

وگفتم:اسمش دنیاست!... ایرانیه!... چند ماه 

پیش اونو به دبى اوردند و ما هم خیلی دنبالش 

گشتیم اما پیداش نکردیم!...

به عکس دنیا خیره شد وگفت:عجب چیزیه!...

اخمی کردم و محکم عکس رو ازدستش کشیدم

 وگفتم:قرار نبود براش نقشه بکشی تو ذهنت... 

میتونی پیداش کنی؟!

 من مردایی که دنبال خوشگذرونی میان دبی 

رومیشناسم. درسته چشم رنگی و سفید و مو 

طلایی نیست اما دقیقا مشخصات دختری رو داره 

که اینجا براش سر و دست میشکنند! پیدا میشه 

اگه تو دبی مونده باشه که احتمالش خیلی کمه!

کمتر از پنج روز پیداش میکنم!...

 اگه تو دبی باشه؟؟؟؟!!!!یعنی ممکنه که از

دبی خارج شده باشه؟!

 بله دخترایی با این صفات یعنى اکثرا چشم

بادومیا رو اروپاییا میبرن که در اون صورت باید 

برای همیشه فراموشش کنید!

 پس بهتره دعاکنم تو دبی مونده باشه!

 عکسش رو به همه نشون میدم سعی میکنم

پیداش کنم!...

 منم باهات میام!

 بهتره شما نباشی!

در حالی که از جا بلند میشد گفت: راستی این

دنیا باکره بود یا نه؟؟؟

با این حرفش اتیش گرفتم !...اما نمی تونستم

عکس العمل بدی نشون بدم اخمی کردم وگفتم:

نه!...

__ اووف کار سخت تر شد اوکی خبرت میکنم!

بعد رفتن ماجد عصبی ازکافی شاپ خارج شدم و 

به سمت سوئیت رفتم!
.
.
.
#دنیا

روزها پشت سر هم می گذشتند! 

اما نمیدونم چرا سهیل همیشه نگران بود! مطمئن

بودم که اتفاق بدی افتاده اما کی بودکه من و در 

جریان بذاره!

 نگهبانهاى خونه رو بیشتر کرده بود و پچ  پچش 

با فتانه منو حسابی نگران کرده بود!

اخرای ماه دوم بارداریم بودم و چند روز دیگه پا 

توسه ماه میذاشتم.

شب و روز کارم شده بود فیلم دیدن و وقت 

گذروندن الكى!....

دیگه حتی خبری از گردش هم نبود!...

 سهیل بیرون رفتن من روکلا غدقن کرده بود و 

طبق معمول توی سالن نشسته بودم وداشتم 

فیلم نگاه میکردم که در سالن با صدای بدی 

بسته شد و سهیل عصبی وارد سالن شد!....

از ترس تو جام جمع شدم و احساس کردم زیر 

دلم اتیش گرفت.

دستم رو روی شکمم گذاشتم و نگاهش کردم و 

اون به سمتم برگشت و نگاهم کرد . بعد رو به 

سمت اتاق فتانه کرد و با صدای بلندی صداش

کرد و فتانه هم بدتر من از اتاق خارج شد و به 

سمتش اومد وگفت:چیشده؟چرا فریاد میکشی؟

سهیل با حالتی عصبی رو به من کرد و وقتی دید 

دارم نگاهشون میکنم؛دست فتانه روگرفت و به 

سمت پله ها رفت وگفت:بریم اتاقم!...

از زور فضولی داشتم میمردم! باید میفهمیدم چه 

اتفاقی افتاده؟!

پس صبرکردم تا اونها به اتاق برن تا برم ببینم قضیه از چه قراره!



#سهیل

با عکسی که اتاش نشونم داد عصبی شدم وکل 

میزو بهم ریختم!

 اتاش در حالی که مثل همیشه خونسرد بود 

نگاهم کرد وگفت:با شما خورده حساب داره؟

 اره....بدجور از من کینه داره...فکر نمیکردم تا 

اینجا اومده باشه!....

 جوری که متوجه شدم درست یک ماه بعد شما 

اومده ترکیه!...

 بایدگلاره رو به جای دیگه ای ببرم اون دنبال 

گلاره اومده!

 ویلایی که پارسال تو دنیزلی خریدین جای 

مناسبی هست!نظرتون چیه؟؟

 خوبه اما خیلی از اینجا دوره!

 عوضش امنه!

 باشه من باید برم خونه !

 منم کارهای رفتنتون رو به اونجا انجام میدم 

برای فرداشب خوبه؟؟

 حتما خونمو هم پیداکرده بهتره مواظب باشیم

 چشم اقا!...

چطور به ذهنم نرسیده بودکه این شخص میتونه

 شیخ عدنان باشه ...کلا فراموشش کرده بودم!

چون عایشه مرده بود اومده بود دنبالم، لعنتی 

نباید گلاره رو پیداکنه...اگه گلاره به دستش بیفته 

معلوم نیست چه بلایی سرش میاره!....

مردک روانی نمیدونه گلاره فقط به من تعلق داره 

و الان بچه ی من تو دلش در حال بزرگ شدنه!

 فکر کرده به همین راحتی اونو تقدیمش میکنم!

باید زودترگلاره رو از اینجا دور می کردم.....



#سهیل

وقتی وارد خونه شدم گلاره طبق معمول رو به روی 

تی وی نشسته بود و مشغول تماشاى فیلم بود!

دلم به حالش سوخت!تو این مدت تو خونه حبس

شده بود چون می ترسیدم اونو به بیرون ببرم تا 

مبادا بلایی سرش بیاد!

وقتی امروز عکس شیخ عدنان رو دیدم عقلم رو به 

کل از دست دادم.

از تصور اینکه گلاره رو به دست بیاره دیونه ام 

می کرد !...

خدا میدونه چه نقشه هایی برای گلاره داره که 

بخاطرش تا اینجا اومده بود!...

رو از گلاره گرفتم و فتانه رو صدا کردم!... گلاره 

وحشت زده به من نگاه می کرد و نمی خواستم 

در حضورش حرفی بزنم و نگرانش کنم!

همراه فتانه به اتاقم رفتم و فتانه به من نگاهی 

کرد و گفت:چی شده؟!چرا انقدر نگرانی

 فهمیدم اون مزاحم کیه!

روی کاناپه نشست و گفت:کیه؟؟؟

 شیخ عدنان!...

حتی فتانه هم باشنیدن اسم شیخ عدنان وحشت 

زده از جا بلندشد و به سمتم اومد و گفت:چی 

میخواد؟!

 گلاره....مطمئنم بخاطر گرفتن گلاره اومده!...

فتانه بهم نگاه کرد و گفت:اون اشغال وقتی از زن 

یا دختری خوشش بیاد تا اونو به چنگ نیاره ولش 

نمیکنه!...

 فردا شب تو و گلاره میرین دنیزلی

 پس تو چی؟

 من اگه بیام میفهمه حتما برای خونه هم بپا 

گذاشته شما دوتا رو هم میخوام مخفیانه از اینجا 

خارج کنم!

 شیخ عدنان آدم خطرناکیه!

 نگرانی منم از همینه چون میدونم چه بلایی 

سرطعمه هاش میاره!

 من و گلاره تا کی باید دنیزلی بمونیم؟!

 تا هر وقت بتونم با شیخ عدنان وارد مذاکره 

بشم!...اگه هم از در مذاکره نشد باهاش توافق 

کنم مجبورم اونو بکشم!...

 فکر کردی کشتن شیخ عدنان به همین راحتیه

 نمی دونم فتانه نمی دونم من نمی تونم گلاره 

رو به شیخ عدنان تقدیم کنم!...مخصوصا الان که 

بچه من رو تو شکمش داره!

 به چه بهونه ای میخوای گلاره رو از اینجا خارج 

کنی؟!

 یه دعوای الکی راه می اندازم و بعد شمارو 

می فرستم فقط گلاره نباید اسمی از شیخ عدنان 

بشنوه استرس و ترس براش خوب نیست!...

__ باشه خیالت راحت باشه

فتانه به سمت در اتاق رفت و درو باز کرد که با 

دیدن گلاره پشت در هر دو خشکمون زد!...
.
.
.
#دنیا

اروم و بدون ایجاد کوچک ترین سروصدایی خودم 

رو به اتاق سهیل رسوندم و گوشم رو به در 

چسبوندم تا صداشون رو بشنوم!

با گذشت هر دقیقه و شنیدن حرفهاشون مو به 

تنم سیخ شد و تپش قلبم بالا رفت !...

شیخ عدنان مردی که فقط یک بار اونو دیده بودم

وخاطره خوبی نداشتم از اون دیدار....

وحشت زده خواستم از در فاصله بگیرم که فتانه 

درو باز کرد!

چشمای اشکیمو به سهیل دوختم و قدمی به عقب 

رفتم!

فتانه به سهیل نگاهی انداخت و از اتاق خارج شد 

و به سمت طبقه پایین رفت .

خواستم از در اتاق دور بشم که سهیل خودش رو

به من رسوند و بازوم رو گرفت ! توان زدن هیچ 

حرفی رو نداشتم!

نگاهی بمن انداخت و دستش رو زیر چونه ام 

گذاشت و آروم بالا آورد و گفت: گلاره تو چشمهاى 

من نكاه كن!...(و چون بهش نگاه كردم لبخند 

قرص و محكمى زد و گفت) نترس من پشتتم!

ناباور نگاهش کردم که ادامه داد:نمیذارم یه تار مو 

از سرت کم بشه!...میدونم دوستم نداری میدونم 

از من خوشت نمیاد اما من به جای جفتمون 

عاشقم...قول میدم مثل یه کوه پشتتم نمیذارم 

اتفاقی برا تو و بچه امون بیفته بهم اعتماد کن!

اشکم جاری شده بود و بغض بدی گلومو گرفته 

بود! سرمو پایین انداختم که سهیل منو به سمت 

خودش کشوند و بغلم کرد و گفت: گریه نکن 

دختر...فردا از اینجا دورت میکنم!...

با اینكه دلم مى خواست همونجا كه اینطور محكم 

و امنه بمونم اما خودمو از اغوشش بیرون اوردم و 

به سمت اتاق خوابم رفتم و در و بستم و به سمت

 تخت رفتم!

حالم باشنیدن حرفهاشون خراب شده بود!....

می ترسیدم! نگران بچه ام بودم !خدایا میدونم

 هیچ وقت تنهام نذاشتی اینبار هم به من رحم 

کن و به بچه ی تو وجودم رحم کن. 

سرم و روی بالشت گذاشتم و سعی کردم بخوابم



#شیخ_عدنان

با دیدن ترس توى چشمهاى سهیل قهقه ای زدم و 

رو به مراد کردم و گفتم:فهمید منم!... درسته؟!

 بله اقا

 خوبه!ادم وقتی میترسه کنترل کارهاش دست 

خودش نیست!حتما الان میخاد گلاره رو ببره جای

 دیگه

چه دستوری میدین اقا؟!

 امّشب به خونه اش میرین و گلاره رو برام 

بیارین. باید حسابی ازش پذیرایی کنیم!

 چشم اقا

 میتونی بری!

بعد از خارج شدن مراد از اتاق به سمت گوشه اتاق 

رفتم و به دختر رو به روم نگاه کردم!

 با دست و پای بسته و بدن لخت و خونی اش

 پشت تخت خوابم مچاله شده بود و بی صدا 

گریه میکرد!....

با کتکی که خورده بود جرات نداشت با صدا گریه

 کنه!...روی تخت نشستم و پاهامو روی کمر لاغر

 و زخمیش گذاشتم که صدای ناله اش دراومد!... 

پاهامو محکم تر فشار دادم که هق هق ریزی کرد 

قهقه ای زدم و با دستم موهاشو کشیدمو  اونم به 

همراه موهاش بلند شد و روی تخت کنارم افتاد!

باچشمای ابی روشنش با ترس بهم نگاه کرد!

ترس توی چشمای یخی اش رو دوست داشتم و 

لبم رو به گوشش رسوندم و گفتم:امشب گلاره

 میاد...اونم مثل تو خیلی زود میترسه!...

اشک از گوشه چشمش جاری شد و اونو روی 

تخت پرت کردم و باز هوس یه رابطه کردم!...

 یکی از اون رابطه ها که فقط لذت بردن من توش 

مهم بود...

قهقه ای زدم و بعد از کندن لباسهام روی بدن 

زخمی و کبود دخترک خیمه زدم!...

 لرزشش رو دوست داشتم 

گریه ها و التماسش ارومم میکرد!...

 تو این چند ماه با هر دختری رابطه برقرار میکردم

 اونو گلاره تصور میکردم!...

 چشمای درشت مشکیش بدجور منو درگیر 

خودش کرده بود !....

از تصور دردکشیدنش زیر لذت میبردم و وحشتناك 

به تن نحیف این دخترک حمله میکردم....

بلاخره امشب اونو میچشیدم...با بی حال شدن

دخترک خودم و کنار کشیدم و نفس نفس زنان 

کنارش دراز کشیدم !...

خون از بینی اش جاری شده بود و بالشت و قرمز

 کردند بود!

پوزخندی زدم و پشت بهش خوابیدم!...


#دنیا

به اتاقم پناه بردم و سعی کردم بخوابم اما نمی 

تونستم !...خیلی ترسیده بودم!...

سرم و روی بالشت گذاشتم و انقدر تو جام غلت 

زدم که خوابم برد.

نمیدونم چقدر خوابیده بودم که حس کردم در 

بالکن باز شد و وحشت زده از خواب پریدم !...

اتاق تاریک بود و کسی تو اتاق نبود!...

در بالکن نیمه باز بود و من  از تخت پایین اومدم 

و به سمت بالکن رفتم!....

تازه دستم روی دستگیره نشسته بود که شخصی 

از پشت بهم چسبید و سریع دستمالی روی دهنم 

گذاشت!

تقلاکردم اما نمیدونم چیشد که بدنم شل شد و 

روی زمین افتادم.چشمهام بر خلاف اراده من 

بسته شدند و دیگه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد!
.
.
.
#سهیل 

نگران گلاره بودم!... خیلی ترسیده بود و با حالت 

زاری به اتاقش رفته بود!...

 با اتاش هماهنگی های لازم رو انجام دادم و به 

پیشنهاداتاش قرار شد امشب حرکت کنند سمت 

دنیزلی!... فردا دیر بود!...

به سمت اتاق فتانه رفتم و تقه ای به در زدم که 

سریع درو بازکرد و گفت:چیشده؟؟

خیلی ترسیده بود!پوزخندی به این همه دلهره اش 

زدم و گفتم: چیزی نشده وسایلتو جمع کن امشب 

حرکت میکنیم!

متفکر نگاهم کرد و گفت:قرار بود فرداشب حرکت 

کنیم

 با اتاش مشورت کردم! بهتره امشب بریم! شیخ 

عدنان کاراش قابل پیش بینی نیست!...

 باشه الان اماده میشم!

 منم میرم گلاره رو بیدارکنم که اماده بشه!

خیلی نگران  وضعشم!

کلافه به سمت طبقه بالا رفتم اروم در اتاق و باز 

کردم و وارد شدم!

طبق معمول اتاقش تاریک بود و خواب بود وارد 

اتاق شدم وبه سمت تخت رفتم که با دیدن تخت 

خالی وحشت زده به اطراف نگاه کردم!...

عجیب دلم به شور افتاده بود به سمت سرویس

بهداشتی اتاق رفتم !...

اونجا هم نبود؛ به سمت بالکن رفتم که با دیدن

دستمال سفیدی که روی زمین افتاده بود خم شدم 

و اونو برداشتم خیس بود بوش کردم که بوی 

داروی خواب اور به مشامم خورد !...

عصبی دستمال رو پرت کردم و شروع به صدا

کردن گلاره کردم!

نمی دونستم دارم چیکار میکنم با همه توانم

فریاد می کشیدم؛:گلاره.....گلاره.....

از اتاق خارج شدم و به سمت در خروجی دویدم 

فتانه و نگهبانها به سمتم اومدند. یقه یکی از 

نگهبانا رو گرفتم و گفتم:گلاره نیست بردنش!

 معلوم هست شما دم در چه غلطی میکنید؟!

فتانه بازومو گرفت و گفت: چی میگی سهیل ؟! 

شاید تو حیاط باشه!

 دستمال خواب اور تو اتاقش بود کنار در بالکن

نگهبانها شروع به گشتن تو باغ و خونه رو کردند

و  با شنیدن سوت یکی از نگهبانها به حیاط پشتی 

دویدیم و با دیدن صحنه رو به رو همه خشکمون 

زد!...

دوتا نگهبانی که مسئول در پشتی بودن کشته

شده بودند!

 فتاته قدمی به عقب برداشت و گفت:خدای من

عصبی بودم....داشتم به مرز جنون میرسیدم شیخ 

عدنان گلاره رو برده بود !...

اون هم از وسط خونه ی من!...تلفن همراهم و از

جیبم خارج کردم و سریع به اتاش زنگ زدم

 بله اقا؟

درحالی که سعی میکردم به خودم مسلط باشم 

گفتم:سریع خودتو رو برسون!

الان میام!....



#شیخ عدنان

غلتى زدم و با برخورد دستم به شی سردی چشم

 باز کردم!

اه این دختر لعنتی مرده بود...بدنش چقدر زود

 سرد شد!....

از جا بلند شدم و از اتاق خارج شدم !کمال سر 

به زیر به سمتم اومد و گفت: اقا سلام،مراد نیم

 ساعت پیش همراه یه دختر اومد!....

پوزخندی زدم و دخترکی که روی تختم جون داده 

بود و از یاد بردم و گفتم:بلاخره اوردنش!

به کمال نگاه کردم و گفتم:جنازه ی رور تختمو یه 

جا گم و گور کن...

 چشم اقا

به سمت راهروی سمت راست رفتم جایی که 

می دونستم گلاره منتظرمه...

دستگیره درو به دست گرفتم و وارد شدم!...

مراد روی صندلی رو به روی تخت خوابی که گلاره 

روش خواب بود نشسته بود و با دیدن من از جا 

بلند شد و گفت:سلام اقا بیدارتون کردن؟؟؟

 خودم بیدارشدم !..ساعت سه شبه حسابی 

خوابیدم،حالش چطوره؟؟

 بیهوشه تا سه چهار ساعت دیگه بهوش میاد

 خوبه از اتاق برو بیرون

__ چشم

بعد از بیرون رفتن مراد به سمت تخت رفتم.... 

اووف ببین چقدر تغییرکرده!....پوستش روشن تر 

شده بود و کمی لاغرتر به نظر میرسید !...

موهای بلند مشکیش کل تخت رو گرفته بود و 

یه لباس خواب بلند بدون استین تنش بود که 

سینه هاش و به طرز زیبایی به نمایش گذاشته 

بود!...

کنارش روی تخت نشستم و بادستم بازوهای 

لختش رو لمس کردم،سرم و خم کردم و زیر

گلوشو بودکردم، هنوز همون بو رو میداد....

سهیل به چه حقی طعمه منو ازم گرفته بود...

قهقه ای زدم و گفتم:بلاخره اومدی جایی که باید 

باشی،برات کلی نقشه دارم!...

به طناب گوشه تخت نگاه کردم و از فکری که تو 

سرم بود غرق لذت شدم !...

پیراهنش رو از تنش خارج کردم و دست و پاشو 

به چهار سمت تخت بستم و بهش خیره شدم!... 

تنش یكم چاق شده بود!...بدن ظریفش با اون 

ست لباس زیر گیپور سبز واقعا خواستنی شده 

بود!....

ملافه رو روش کشیدم و دم گوشش گفتم:خودمو 

کنترل میکنم تا وقتی که بهوش بیای دوست دارم 

اولین رابطه مون چشمات باز باشه و درد کشیدنتو ببینم!....

لیسی به صورتش زدم و از اتاق خارج شدم!....



#سهیل

اتاش چند نفرو مامور کرد تا به خونه ها و 

هتلهایی برن که شیخ عدنان رو اونجاها دیدند

 تا شاید سرنخی از گلاره پیدا کنند.

تا خود صبح دنبالش میگشتیم!

 ساعت حدود ده صبح بودکه تلفنم به صدا دراومد

و  با دیدن شماره شیخ عدنان دندونهامو بهم فشار

دادم!...شماره ى همیشگى اش بود!.... اتاش با 

دیدن ابروهاى در هم من گفت:بهتره خونسرد 

باشین!...

با سر حرف اتاش رو تایید کردم و جواب دادم:بله

صدای قهقه ی شیخ عدنان به گوشم رسید، به زور 

جلوی خودم روگرفتم چیزی نگم که اون به حرف 

اومد :دیدى بهم رسیدیم؟!کارت خیلی بد بودکه 

گلاره رو اون روز ازم گرفتی!....

دوست داشتم بهش بگم گلاره کجاست؟؟ حالش 

چطوره؟؟؟اما نمی شد پس به خودم مسلط شدم 

وگفتم:چیزی که مال خودم باشه به خودم تعلق 

داره!

 یعنی میخای بگی گلاره به تو تعلق داره؟!

 شک نکن

 پس الان لخت زیر دست و پای من چیکار 

میکنه؟!

با شنیدن این حرف کنترلم رو از دست دادم و 

فریاد کشیدم:خفه شو لعنتی!دستت بهش بخوره

 قول میدم بکشمت!باورکن اینکارو میکنم!...

و باز جوابم قهقهه ى عصبی شیخ عدنان بود با

عصبانیت گوشی رو به دیوار کوبیدم!..

 خدای من الان چیکار کنم...اگه گلاره رو شکنجه 

بده چی ؟!اون تحمل درد کشیدن و نداره...اگه

 بچه اش رو بکشه گلاره داغون میشه...

بچه به درككككك!...گلاره ام چیزیش نشه!...

رو به اتاش کردم وگفتم: باید زودتر این حروم زاده 

رو پیدا کنیم!...

در همین لحظه گوشی اتاش به صدا در اومد و 

قبل از جواب دادن نمیدونم کی اون ور خط بود 

که اتاش لبخندی زد و گفت:سعی کن وارد خونه 

بشی میخام بدونم اون تو چه خبره؟!

تلفن رو داخل جیبش گذاشت رو به من کرد و 

گفت:شیخ عدنان و پیدا کردیم!قسمت شمالی 

شهر ویلا داره! 

 خوبه بریم اونجا

خواستم به سمت در سالن برم که اتاش جلومو 

گرفت و گفت:صبر کنید اقا!

سوالی نگاهش کردم که گفت:مرام قراره وارد ویلا 

بشه!... زن کار کشته ای هست! اون میتونه 

بهمون اطلاعات بده!... بهتره صبر کنید!...

 گلاره پیششه !...هر لحظه ممکنه بلایی سرش 

بیاره نمیتونم اینجا بمونم تا مرام بهمون خبر بده!

باز جلومو گرفت وگفت:هر حرکت نسنجیده ما 

میتونه جون خانم و به خطر بندازه بهتره صبور 

باشین. شیخ عدنان برای ما بپا گذاشته الان همه 

حرکات ما رو زیر نظر داره بهتره وانمودکنیم ویلارو 

پیدا نکردیم!.... اینجور اون هم اروم ترمیشه!...

حرفهاش قانع کننده بود.روی مبل کناری نشستم

 و شروع به سیگار کشیدن کردم!

  اتاش وقتی از طرف من خیالش راحت شد رو به 

یکی از نگهبانها کرد و گفت:شما به گشتن خودتون 

ادامه بدین !به بچه ها بگو منطقه هایی رو بگردن 

که سمت اون ویلا نباشه!... نمیخوام شیخ به 

چیزی مشکوک بشه!

 چشم اقا








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر