قادر رنجبر نظرات جمعه 6 مهر 1397 ، 11:02 ق.ظ


حس ترس کل وجودم رو گرفته بود و با دستهای 

لرزون برای اتاش پیام دادم :شیخ به من شک کرد 

و مجبورم گوشی رو تو توالت پرت کنم دکتر الان 

اومد میخاد بچه اشو سقط کنه هر کاری میخای 

انجام بدی الان باید دست به کار بشی اتاش 

دوستت دارم!

با خوردن ضربه ی محکم تری به در سریع تلفن رو 

داخل توالت انداختم نشستم و عصبی گفتم:کیه ؟

 در با ضربه ی دیگه ای باز شد و شیخ عدنان وارد 

شد! جیغی کشیدم و گفتم:چیکار میکنی؟؟

مشکوک بهم نگاه کرد و گفت:پاشو

خودمو کنترل کردم و گفتم:تو دستشویی ام 

نمیبینی ؟! چطور پاشم!

 همینکه گفتم 

به سمتم اومد و بازومو محکم گرفت وبلندم کرد

 به اطرافم نگاهی انداخت و بعد با صدای عصبی 

گفت:زود کارت رو تموم کن بیا بیرون کارت دارم!

اخمی کردم و گفتم:باشه برو بیرون

بعد از بیرون رفتن شیخ اهی از سر اسودگی 

کشیدم .واقعا ترسیده بودم!…

خوب شد تلفن رو تو توالت انداختم و الا خدا 

میدونه چه بلایی سرم میومد!

بعد از چند دقیقه از توالت خارج شدم و به سمت 

سالن رفتم و خودم رو ناراحت نشون دادم !

شیخ کنار کیفم نشسته بود و متفکر بهم نگاه

 میکرد با فاصله کنارش نشستم که گفت:تلفن کو

عصبی بهش نگاه کردم وگفتم:توی کیفمه شارژ 

نداره خاموش شد!

 تو کیفت نبود

اخمم شدید تر شد و گفتم:تو داخل کیفمو گشتی؟

 بله

به من شک داری؟دلیل اینکارت یعنی چی؟!

 تلفنت چرا تو کیفت نیست؟

 خواستم چند تا عکس سلفی بگیرم دیدم شارژ 

نداره گذاشتم کنار یا تو کیفمه یا همین گوشه کنار

 بگرد پیداش کن زود باش

اخمم شدید تر شد و از جا بلند شدم و کیفمو  

محکم کشیدم و گفتم:من میرم خونه ام میتونی 

قبل رفتنم کل لباسام و بگردی!ماشینمم بیرونه 

اونم بگرد خیالت که راحت شد میرم! گوشیمم

گوشه کنار خونته چیزی ندارم که بترسم بگو 

خدمتکارهات بگردند پیداش کنند واسه خودت

خواستم ازسالن خارج بشم که صدای قهقهه ای 

بلندش باعث شد سرجام بایستم!

 از جا بلند شد و بهم نزدیک شد و دستمو گرفت 

و گفت:کجا عروسک تازه میخوایم باهم خوش 

بگذرونیم!

 خسته ام میخوام برم خونه هوا هم تاریک 

شده!

مگه کسی رو داری که نگرانت بشه که میخوای 

بری خونه؟!

میدونستم تقلا کردنم شکش رو بیشتر میکنه پس 

به سمتش برگشتم و در حالی که زیر گلوش اروم 

نفس میکشیدم گفتم: فکر میکردم تنها کسی که 

نگرانمه تویی اما دیدم که توهم مثل بقیه فقط برا 

یکی دو بار منو میخوای!

همونطور که تو چشمهام زل می زد به سمتم اومد 

و با لبهاش لبهامو قفل کرد و منو دنبال خودش

کشید و به سمت سالن بالا رفتیم!

 همون سالنی که گلاره تو یکی از اتاق ها بود!

از کنار اتاق گلاره رد شدیم که صدای گریه اش

رو شنیدم به شیخ نگاه کردمو گفتم:کسی تو این 

اتاقه؟!

متفکر بهم نگاه کرد و بعد لبخند بدجنسی روی 

لبهاش نشست و گفت:بریم ببینیم چه خبره

دستم و از دستش کشیدم و گفتم:باشه

دستم و دوباره کشید و در اتاق و باز کرد با دیدن 

گلاره که لخت روی تخت بسته شده بود مثلا با 

تعجب به شیخ نگاه کردم که چشمم به سمت 

دیگه ای اتاق خورد که چند تا طناب خونی از 

سقف آویزون بود!

شیخ با دیدن حالم گفت: بهت نمیومد ترسو باشی

 اینجا چه خبره؟!

قراره بچه اش رو سقط کنیم بیا ببینیم چطور 

اینکارو میکنند!

وحشت زده به شیخ نگاه کردم و گفتم:من میخوام

 برم بیرون!این مسخره بازی ها رو تمومش کن

مراد زیر چشمی به ما نگاه میکرد،گلاره با دیدن 

من گریه هاش بیشتر شد و تقلا میکرد دست و 

پاشو باز کنه اما نمیتونست!

شیخ بازومو گرفت و به سمت تخت رفت! دکتر 

بین پاهای گلاره نشسته بود و با دیدن ما گفت:

شروع کنم؟

شیخ به من نگاهی انداخت و گفت:شروع کن

با وحشت جیغ کشیدم و رو به دکتر گفتم:دست 

نگه دار!

به سمت شیخ عدنان نگاه کردم و گفتم:حالش بده 

چرا میخوای اینکارو بکنی ولش کن مگه بچه ی تو 

نیست؟

پوزخندی زد و گفت:نه از من نیست،تو هم بهتره

 ساکت باشی  و دخالت نکنی!

همه التماسم و تو چشمام ریختم و به مراد نگاه 

کردم!کلافه نگاهی به من انداخت و فهمیدم اونم 

نمیتونه کاری بکنه 

دکتر امپول رو به سمت رون گلاره گرفت که صدای

 تیراندازی وحشتناکی اومدوهر پنج نفر خشکمون 

زد و بهم دیگه نگاه کردیم!

 مراد بیسیمش رو دراورد و گفت:چیشده؟؟؟

بهمون حمله کردن سریع اقا رو از اینجا خارج 

کنید!

شیخ عصبی فریادی کشید و رو به مراد کرد و 

گفت:چطور ما رو پیدا کردند؟!

نمیدونم باید بریم اقا

 دخترا رو بیار

__ میارمشون اما اول شما باید از اینجا خارج 

بشین!

رو به گلاره کرد و چیزی بهش گفت و بعد در حالی 

که دستمو میکشید منو به همراهش از اتاق خارج 

کرد!

دکتر و مراد هم همراهمون خارج شدند که با 

شنیدن صدای تیر اندازی دستمو از دستش  

کشیدم و گفتم:من همراهت جایی نمیام ولم کن!
عصبی سیلی بهم زد و گفت:چرت نگو  راه بیفت!



شروع به تقلا کردم و اون به سمت پله های پشتی

 رفت که دو تا مرد از رو به رو شروع به تیراندازی 

کردند و عدنان دستم رو گرفت و منو کشید و با 

هم پشت دیوار پناه گرفتیم!

مراد و سه تا مرد دیگه که به سمتمون اومدند

 هم شروع به تیراندازی کردند و من دستمو تو 

یه لحظه از دست شیخ عدنان کشیدم و به سمت 

اتاقی که گلاره بود خواستم بدووم که شیخ با پاش 

به پام زد و من تو سالن افتادم که پهلوم به شدت

 اتیش گرفت !

با بهت به مرد سیاه پوشی که بهم تیراندازی کرد 

نگاه کردم و روی زمین افتادم و شیخ با پوزخندی

 نگاهم کرد!

مراد خواست به سمتم بیاد که شیخ صداش کرد 

و از در کناری خارج شدند!

لباس قرمزم با سرخی خونم یکی شده بود و خودم 

رو به زور به کنار دیوار کشیدم و مردای سیاه پوش 

به سمتم اومدند و بعد از کنارم رد شدند در همین 

لحظه اتاش و یه مرد جوان دیگه وارد سالن شدند 

و‌ اتاش بادیدن من برای اولین بار تو عمر چند 

وقته آشناییمون فریاد کشید :مرام
.
.
.
#دنیا

با حس لمس شکمم توسط دستی که حسابی داغ 

بودچشمهاموباز کردم و بادیدن مردی که دستکش

به دست داشت وحشت زده نگاهش کردم و اون 

هم  نگاهی به من انداخت و چیزی به زبان ترکی 

گفت که نفهمیدم و مردی که اون شب منو دزدید 

هم کنارش ایستاده بود، با بغض گفتم:میخواین

 چیکار کنین؟

هر دو بهم نگاهی انداختند و شروع به صحبت 

کردند اما من هیچی از حرفهاشون نمیفهمیدم!

مردی که معلوم بود دکتره شروع به معاینه 

شکمم کرد و انگار داشت سایز بچه رو اندازه 

میگیره که بفهمه چند ماهمه و حدسم درست

بود برای سقط بچه ام اومده بود !

شروع به گریه کردم و زار زدم و التماس کردم شاید 

دلشون به حالم بسوزه و دست از سرم بردارند که

در همین لحظه در اتاق باز شد و شیخ عدنان به 

همراه همون دختر وارد اتاق شدند!

ترس کاملا تو صورت اون دختر دیده میشد و بعد 

از اینکه کل اتاق رو از نظر گذروند به من نگاهی

 انداخت و با نگرانی شروع به حرف زدن با شیخ

 کرد !

ترکی حرف میزدن و من چیزی از حرفهاشون 

دستگیرم نمیشد و بعد از مدتی شروع به تقلا 

کردم و التماس عدنان رو می کردم که شیخ بازوی 

دختر جوان رو کشید و به سمتم اومد و کنارم 

ایستاد و چیزی به دکتر گفت، دکتر هم با سر 

اطاعت کرد و سرنگی از سینی برداشت و با دیدن 

سرنگ گریه هام شدت گرفت!

دختر فریادی کشید و چیزی گفت که شیخ بهش 

اخمی کرد و ساکتش کرد!دکتر سرنگ و به سمت 

پام گرفت که جیغم دراومد و نفسهای آخرم رو 

می کشیدم که همزمان صدای تیراندازی اومد 

با شنیده شدن تیراندازی رنگ از صورت همه شون 

پرید و گنگ به هم نگاه کردند و بیسیمی که تو 

دست اون مرد بود صدایی رو پخش کرد و با هم 

کوتاه صحبتی کردند و بعد شیخ رو به من کرد و 

گفت:به سهیل بگو تو رو باز ازش پس میگیرم!

ازم فاصله گرفت و اون دخترو همراهش کشید

 بیرون و در باز موند!

نفسی از سر راحتی کشیدم و به تقلا کردنم ادامه 

دادم!

خدا خدا میکردم سهیل زودتر به کمکم بیاد و من 

رو از این جهنم نجات بده!

صدای تیراندازی بیشتر و نزدیک تر شد که 

وحشت من هر لحظه بیشتر میشد !

اگه از پس شیخ و افرادش بر نیاند خدا میدونه چه بلایی سر من میاد باید زودتر فرار میکردم!


#اتاش

بعد از خوندن پیام مرام اماده باش دادم و به 

همراه سهیل به خونه ی مورد نظر رسیدیم!

 انقدر سریع عمل کردیم که بعد از یک ربع رو به 

روی خونه قرار داشتیم به مرام زنگ زدم که دیدم 

گوشیش خاموشه!

به همه اعلام امادگی دادم سعی کردیم اول بی 

سروصدا وارد بشیم که متاسفانه موفق نشدیم 

پس شروع به تیراندازی کردیم مقصد طبقه بالا 

بود پس سریع با همه افراد به سمت بالا رفتیم که 

مردی شروع به تیراندازی کرد!

 به افرادم عکس مرام و گلاره رو نشون داده بودم 

و گفته بودم هدف اینان و باید سالم از خونه خارج 

بشنو و خودمون پشت ایستادیم و افرادی که 

جلوتر بودند شروع به تیراندازی کردند که صدای 

جیغ اشنایی رو شنیدم، شک نداشتم که صدای 

مرام بود خودم و به جلو رسوندم و زنی با لباس 

قرمز دیدم که صورتش به سمت دیگه ی ما بود

بعد یک دقیقه مامورای من پیش روی کردن که 

به سمت زن رفتم و همون لحظه سرش به سمت 

ما برگشت و با دیدنش فریادی کشیدم:مرام

به سمتش رفتم و اونو در اغوش گرفتم وحشت 

کردم ،نباید اونو وارد این بازی میکردم اگه از 

دستش بدم چی؟!

با چشمای زیبای گربه ایش که پر از درد بودند به 

من نگاه کرد و بریده بریده گفت:ا...تاش...اومدی

 اره عزیزم اومدم،حرف نزن الان میرسونمت 

بیمارستان!

سهیل شتاب زده خودش رو به من رسوند با دیدن 

مرام که غرق خون بود با نگرانی گفت:گلاره زنده 

است؟!

مرام با شنیدن اسم گلاره نگاهی به من انداخت و 

اتاقی رو با دستش نشون داد که سهیل صبر نکرد 

و شتاب زده به سمت اتاق رفت!

منم سریع کتم رو دور مرام پیچیدم و اونو بغل 

کردم رو به چند تا مردی که تو سالن بودن کردم و 

گفتم:اقا و خانم رو سریع از خونه خارج کنید!

چشم

به همراه مرام سریع به سمت خروجی خونه رفتم 

باید اونو به بیمارستانم میرسوندم هر چند امیدی 

به زنده بودنش نداشتم! خونریزیش شدید بود…



#سهیل

به سمت جهتی که مرام اشاره کرد دویدم و وارد اتاق 

شدم و با دیدن طناب های خونی و تخت خالی که 

گوشه اتاق بود ناامید به گوشه وکنار اتاق نگاه 

کردم!

گلاره روبرده بود! تو یک قدمی ام بود و باز اونو 

از دست داده بودم! باتمام توانم فریادکشیدم

_گلاره....

بغض بدی به گلوم نشسته بود و داشت خفه ام 

میکرد! بادیگاردها هم وارد اتاق شدند و یکیشون 

گفت:اقا باید بریم الان پلیس ها پیداشون میشه

 شمابرین منم میام

خارج شدند و جلوى در ایستادند و تا خواستم از در 

اتاق خارج بشم صدای ضعیفی رو شنیدم که اسمم 

رو صدا میکرد: سهیل

به سمت گوشه اتاق که کمد بزرگی قرار داشت 

برگشتم ودستهای لخت زنی رو دیدم !

به سمت کمد دویدم و با دیدن گلاره که لخت

پشت کمد پناه گرفته بود؛ اشکم جاری شد و 

محکم بغلش کردم!

عزیزم،خدای من توزنده ای گلاره؟

به هق هق افتاده بود و با گریه گفت: منو از اینجا 

ببر خواهش میکنم!

کتم رو کندم و روی شونه هاش انداختم و اونو از 

اتاق خارج کردم و وقتی از اتاق خارج شدیم بادیدن 

بادیگاردها زیر گوشم گفت:سهیل لختم

فدای نجابتش! تواون حالتم بخاطر لخت بودنش 

نگران بود! 

با یه حرکت بعلش کردم وکت رو روی بالا تنش نگه 

داشت که کمتربدنش دیده بشه همراه بادیگاردهام 

ارخونه خارج شدیم وسوارماشین شدیم وسریع به 

سمت خونه رفتیم که اتاش بهم زنگ زد:اقا به راننده 

ها ادرس خونه ی خودم رو دادم! بهتره برین اونجا 

خونتون امن نیست

 باشه 

صداش بغض الود بود و کمی نگرانم کرد! نکنه بلایی 

سر اون دختر اومده باشه به گلاره که بهم چسبیده 

بود و ازروی ترس شدیدا میلرزید نگاه کردم!

 اگه بلایی سرش میومد؛ دیونه میشدم!… تحمل

اینو نداشتم که بلایی سرش بیاد...بغلش کردم و

شروع به بوسیدن موهاش کردم ! خداروشکر که سالم 

بود!
.
.
.


#اتاش

مرام فقط بمن نگاه میکرد و حرف نمیزد! عادت نداشتم 

اونو انقدر ساکت و اروم ببینم و روبه راننده کردم 

و گفتم:سریعتر برون !داره ازدستم میره لعنتی

دستش روروی سینه ام گذاشت وگفت: منو... 

نبر..بیمارستان

 هیسس حرف نزن! حرف زدن برات خوب نیست

 دیره....نمیرسیم...من...من عاشقت بودم

اشک ازگوشه چشمم جاری شد و روی صورت زیبای 

مرام چکید

 حرف نزن! نباید میفرستادمت اونجا

 خودتو..سرزنش نکن...بگو تو هم منو دوست داری

به صورتش نگاه کردم! عاشقش بودم!.... امابخاطر

اون اتفاق نمیتونستم باهاش باشم! بایاداوری اون 

اتفاقات برام سخت بود به عشقم اعتراف کنم! برام 

سخت بود باهاش تنهاییمو پر کنم! 

اما الان باید بهش میگفتم باید اعتراف میکردم 

محکم بغلش کردم و زیر گوشش گفتم:عاشقت 

بودم و هستم....ببخش منو که الان اعتراف 

میکنم! تنهام نذار مرام تنهام نذار! 

اروم کنار گلوم رو بوسید و نفس بلندی کشید! 

با متوقف شدن صدای نفس هاش فهمیدم که برای 

همیشه اونو از دست دادم! فهمیدم که دیگه اونو  

ندارم!

جرات نگاه کردن به صورتش رو نداشتم؛ میترسیدم 

نگاهش کنم وبفهمم که مرده...همه جراتم رو جمع

کردم و اونو از خودم جداکردم وبدون اینکه به صورتش 

نگاه کنم کت وروی صورتش کشیدم، روبه راننده کردم 


و گفتم:برو به قبرستون خانوادگیم

 چشم اقا

تلفنمو از جیبم خارج کردم و به سهیل گفتم که به

 خونه ام بره! باید سریع تر خانم رو به دنیزلی منتقل 

میکردیم! شیخ عدنان تونست فرار کنه مطمئنن بازم به قصد دزدیدن خانم میاد!



#دنیا

با هر زحمتی که بود دست و پامو باز کردم و سریع 

از تخت پایین اومدم !

لخت بودم و نمیدونستم با این وضعم چطور از 

اتاق خارج بشم !

خواستم به سمت در برم که صدای نزدیک شدن

 کسی رو به اتاق شنیدم!

 با ترس پشت کمد بزرگی که گوشه اتاق بود قایم

شدم !

ازشدت ترس توان ایستادن روی پاهام رونداشتم 

در همین لحظه سهیل وارد اتاق شد نمیخواستم 

خودمو نشونش بدم!

بهترین فرصت بود که از دستش فرار کنم تو شک 

بودم و‌ نمیدونستم کدوم کار درسته!

 خودمو نشونش بدم یا اینکه خودم رو ازش پنهان 

کنم؟!با فریادش که اسمم رو صدا میزد به خودم 

اومدم!اون می خواست از اتاق خارج بشه که 

نمیدونم چطور شدکه صداش کردم!

سهیل
.
.
.

#سهیل

بعد از رسیدن به خونه اتاش ،گلاره رو به کمک 

فتانه به یکی از اتاق ها منتقل کردیم!

بعد از حمام کردن و پوشیدن لباس اونو به

دست فتانه سپردم تا مثل همیشه با جملات 

جادویی اش اون رو بفریبه و بخوابونه!

 خودم هم از اتاق خارج شدم و چند بار با اتاش 

تماس گرفتم ولی جواب نمیداد! نگرانش بودم!

یک ساعتی از اومدمون میگذشت و خبری از 

اتاش نبود!

نفهمیدم شیخ عدنان کجا غیبش زده در همین 

لحظه گوشیم زنگ خورد !

شماره ناشناس بود با تردید جواب دادم:بله

 اینبار فرار کردین اما بار بعد به محض دزدیدن

 گلاره اونو جلوی چشمات تیکه تیکه میکنم اینو 

قول میدم سهیل

منم بهت قول میدم این اخرین باریه که 

تونستی از دستم زنده فرار کنی بار بعدی که به 

گلاره نزدیک بشی خودم تیکه تیکه ات میکنم! 

قهقهه ای زد و تماس رو قطع کرد !

انقدر اعصابم از حرفش خورد شده بود که با همه 

توانم تلفن رو به گوشه سالن پذت کردم که در

سالن باز شد اتاش با پیراهن خونیش و شلوار 

گلیش وارد شد.

ازچشماش معلوم بود که حسابی گریه کرده بود 

به سمتش رفتم و گفتم:کجا بودی؟؟؟

 باید اونو میبردم مقبره

خشکم زد! اصلا نمیدونستم و بلد هم نبودم باید 

چطور دلداریش بدم ؟! قدمی به عقب برداشتم و 

گفتم:بهتره بری استراحت کنی

 خانم حالشون خوبه؟؟؟

 بله همه اش هم بخاطر کارای تو بود که اون 

دوباره پیشمه!

لبخند تلخی گوشه لبش جا خوش کرد و بعد 

بدون زدن هیچ حرفی به طبقه بالا رفت!

 کلافه به سمت اتاق گلاره رفتم حالا که اتاش

اومده بود و خیالم از بابتش راحت شده بود 

میتونستم کمی استراحت کنم !

هر چند هنوز از جانب شیخ عدنان احساس خطر میکردم!.......



#کیان

عصبی به هومن که داشت با اون مرد کل کل 

میکرد نگاه کردم!نمیدونم به هم چی گفتند که 

هومن با شونه های افتاده به سمتم اومد! باورم 

نمیشد تو این یه هفته که دبی هستیم  دوست 

هومن نتونسته بود اثری از دنیا پیدا کنه! 

با نزدیک شدن هومن اخمی کردم و گفتم:پس 

چیشد؟؟؟

 دو جا ممکنه فرستاده باشنش

 کجا؟!

 ترکیه یا چین

با بهت بهش نگاه کردم و گفتم:ترکیه و چین 

چطور اونجا پیداش کنیم؟از کجا معلوم اونجا 

بتونیم پیداش کنیم؟!

 جوری که این میگه با توجه به مشخصاتی که 

دنیا داره تو این دو تا کشور.......

حرفش رو خورد و عصبی و با صدای بلند گفت 

لعنتی و مشتی به هوا زد!

گوشه ی خیابون نشستم و به اسفالت خیره شدم، 

زن من!ناموس من! همدم شبهای عاشقانه ی 

من !  داشت مثل یه زن هرجایی دست به دست 

میشد!

 با نشستن دست هومن روی شونه ام بدون 

اینکه نگاهش کنم از جا بلند شدم و به سمت 

سوئیتمون رفتم !

هومنم که دید حالم خوش نیست تو سکوت 

همراهیم کرد.به محض ورود به سمت اتاقم 

رفتم که هومن جلومو گرفت و گفت:میگی چیکار 

کنیم؟؟

 نمیدونم هومن نمیدونم میترسم به اون دو تا 

کشورم بریم واونجا پیداش نکنیم اونوقت چی؟؟؟

 برگردیم ایران چند روز استراحت کنیم بعد 

میریم ترکیه یا چین!همه تلاشمون رو میکنیم 

شاید تونستیم پیداش کنیم!

 اگه پیدا نشد چی؟؟؟

 نفوس بد نزن الانم برو استراحت کن ببینم 

برا فردا میتونیم بلیط گیر بیاریم

__ باشه
.
.
.
#ایناز

چمدونم رو از دست پدرم گرفتم و بهش نگاه کردم 

که مادرم زیر گریه زد و من با بغض گفتم:خواهش 

میکنم گریه نکن سعی میکنم زود برگردم!

پدرم درحالی که شونه های مادرم رو گرفته بود 

گفت:مواظب خودت باش دخترم

چمدون رو رهاکردم و محکم جفتشون رو بغل 

کردم! اولین بارم بود که میخواستم تنهایی برای 

مدت طولانی برم مسافرت و بعد کلی ابغوره 

گرفتن از پدر و مادرم جدا شدم و با دلی شکسته

 سوار هواپیما شدم
.
.
.
#دنیا

با حس لمس بدنم چشم باز کردم چقدر خوابیده 

بودم که اونجور سرم درد میکرد!

 اتاق تاریک بود و مردی کنارم روی تخت نشسته 

بود و بدنم رو نوازش با لمس میکرد!

 فک کردم سهیله و تکونی خوردم و گفتم:لطفا 

بهم دست نزن سهیل ،میشه چراغو روشن کنی 

اتاق خیلی تاریکه!

با این حرفم چنگی به رون پام زد که وحشت 

زده سعی کردم سر جام بشینم صورتش و به 

سمت صورتم اورد و قهقه ای زد و با دیدن

صورتش وحشت زده خواستم جیغ بکشم 

که دستاش روی گلوم نشستند و شروع به 

خفه کردنم کرد!

شیخ عدنان اینجا چیکار میکرد؟! مگه منو از 

دستش نجات نداده بودند؟! با چشمای از حدقه بیرون زده نگاهش میکردم ....



با چشمای از حدقه بیرون زده نگاهش میکردم...

توان نفس کشیدن نداشتم! تقلا کردم دستهاشو 

از روی گلوم برداره اما تواناییش رو نداشتم با 

حس کرختی زیادی دستهام شل شد و هنوز با اون

 صدای کریهش میخندید و بهم نگاه میکرد و فشار 

دستهاشو بیشتر میکرد کم کم چشمهام بسته شد و

با بسته شدن چشمهام سیلی به صورتم خورد و 

انگار اکسیژن به ریه هام برگشت با حالت بدی از جا 

پریدم و به شخص رو به روم اویزون شدم و باهمه 

وجودم شروع به نفس کشیدن کردم!
.
.
.
#سهیل

وارد اتاق گلاره شدم!فتانه از اتاق رفته بود.به سمت 

تخت رفتم و بعد از دراوردن کتم کنار گلاره اروم دراز 

کشیدم.

 تو خواب بی تابی میکرد! نگرانش شدم چقدر اذیت 

شده بود! شروع کردم به نوازش کردن صورتش دلم 

میخواست محکم بغلش کنم و سر تا پاشو غرق 

بوسه هام کنم و نمیدونم چیشد که بی تابیش شدت 

گرفت و وحشت زده شروع به دست و پا زدن کرد!

 سر جام نشستم و چند بار تکونش دادم اما اصلا 

بیدار نمیشد اشک از گوشه چشمهای بسته اش 

جاری شده بودو  با سرد شدن بدنش نگرانش شدم!

چندبار دیگه صداش کردم وقتی دیدم جواب نمیده 

سیلی محکمی به صورتش زدم که وحشت زده چشم 

باز کرد و به بازوهام چنگ زد و با تمام قواش شروع 

به نفس کشیدن کرد !

انگار احساس خفگی میکرد اروم بغلش کردم و در 

حالی که موهای لختش رو نوازش میکردم گفتم:

اروم باش عشقم...من اینجام!... اروم باش گلاره!

انقدر نوازشش کردم تا بلاخره اروم شد وقتی اروم 

شد به لباسم چنگ زد و بیشتر خودشو تو بغلم جا 

داد و شروع به گریه کردن کرد!

چیزی بهش نگفتم بهتر بود انقدر گریه کنه که اروم 

بشه!نمیدونم چقدر گذشت که صدای نفس های 

اروم و کشدارش خبر از خوابیدنش میداد !

در حالی که بیشتر اونو به بغلم میفشردم کنار هم دراز کشیدیم و منم بعد ده دقیقه خوابم برد!


#کیان

دیشب به محض رسیدن به تهران یک سره به اتاقم 

رفتم و بعد از خوردن دو تا قرص ارامبخش خوابیدم 

حوصله سوال و جواب مادرم رو نداشتم !

باید سر حال میشدم تا توانایی حرف زدن با مادر 

جونم رو هم داشته باشم!

صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم! به صفحه 

نگاه کردم هومن بود، سر جام نشستم و جواب 

دادم:چیه اول صبح زنگ زدی

 زنده ای؟

 قرار بود نباشم ؟

پس چرا از دیشب هرچی زنگ میزنم بهت جواب 

نمیدی؟!

 خواب بودم

خواب زمستونی بودی صدای زنگ گوشی رو 

نمیشنیدی؟

 قرص خورده بودم 

_خاک عالم یعنی معتاد شدی کیان خاک بر سرت

 تو ناسلامتی هنرمند این کشوری! 

باز شروع به چرت و پرت گفتن کرد!میون حرفش 

پریدم و گفتم:خفه شو هومن بنال ببینم چیکار 

داری اول صبح زنگ زدی؟!

 اوا چقدر بی تربیت شدی!

 بهتره گوشی رو خاموش کنم

 نه...نه ..حلوا خوردم بصبر میگم چیزه یعنی 

 درد حرفتو بزن

 بیا برو دفتر خانم برمکی

_چی؟ اونجا چرا؟!

_خو خیلی وقته ازش بی خبرم برو ببین حالش 

چطوره؟

 چرا خودت نمیری؟

کیان من این همه به تو سرویس میدما تو هم 

یه بار به من بده چی میشه؟!

 خاک بر سرت این چه طرز حرف زدنه؟! سرویس 

میدم یعنی چی؟!

 منظورم همیاری و همکاری و این مزخرفاته دیگه

 قهری باهاش؟؟؟

 قهر که نه اما خب قرار شد اون تصمیم بگیره

چه تصمیمی؟؟؟

میگم پاشو بیا خونم اینجا راحت تر میتونم 

برات توضیح بدم

حال ندارم هومن

 بمیری که به درد هیچی نمیخوری!

از کلافگی اش خنده ام گرفت در حالی که از 

تخت پایین میومدم گفتم:تا یک ساعت دیگه 

اونجام!

خندید و گفت:منم میرم حموم اومدی اماده باشم

 واسه چی حموم؟!کجا میخوای بری؟!

میخوای بهم سرویس بدی باید ترو تمیز باشم خو

حالا که اینطور شد نمیام

اعععع!...چرا؟؟؟

تو امپرت زده بالا کار دستم میدی؟؟؟

نترس دو تا قرص ضد بارداری میدم بهت هیچ 

اتفاقی نمیوفته

 گمشو بی ادب!

و سریع تلفن رو قطع کردم به هومن بود تا فردا منو 

پای این مسخره بازیهاش نگه می داشت!به سمت 

حمام رفتم باید اول دوش میگرفتم و بعد بیرون می رفتم!








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر