قادر رنجبر نظرات جمعه 6 مهر 1397 ، 11:05 ق.ظ


#آیناز

بعد خروج از فرودگاه سوار اولین تاکسی شدم 

و ادرس هتلی رو که پدرم برام رزرو کرده بود رو 

به راننده دادم و حدود نیم ساعتی رو تو راه بودم!

ترکیه یکی از کشورهایی بود که محیطش مدام 

منو یاد ایران می انداخت!

 جلوی درب هتل از ماشین پیاده شدم و به کمک 

یکی از خدمه های هتل کارها رو انجام دادم و به 

سمت سوئیتم رفتم!

همین که وارد سوئیت شدم حس بدی بهم دست 

داد! حس دور شدن از عزیزانم روی تخت نشستم 

و شروع به گریه کردم.

نمیدونم چقدر گریه کردم که همونجا خوابم برد.
.
.
.

#دنیا
 
روز بدی رو پشت سر گذاشته بودم و با حس 

گرسنگی شدیدی چشمهامو باز کردم که متوجه 

شدم تو بغل سهیلم!

 سعی کردم دستهاشو از دورم باز کنم اما بی فایده 

بود! جوری بغلم کرده بود انگار میخواستم فرار کنم 

با بی حوصلگی گفتم:سهیل لطفا ولم کن گرسنه ام 

شده!

هوومی گفت و دستاش رو شل کرد و من سر جام 

نشستم و با دیدن اتاق انگار تازه به خودم اومده 

باشم!

یاد شیخ و عمارتش افتادم! یاد بلایی که نزدیک

بود سرم بیاره و یکباره یخ کردم و دستهامو بغل 

کردم که با صدای خواب الود سهیل به سمتش 

برگشتم: حالت خوبه عزیزم؟

چه خوشم بیاد و چه خوشم نیاد سهیل برام حکم 

فرشته نجات رو داشت !

توی همه شرایط مطمئن بودم به کمکم میاد و 

منو نجات میده!

دیروز اگه سهیل و افرادش نبودند خدا میدونه چه

بلایی سر من و این طفل معصوم میومد!

 انقدر غرق افکارم بودم که متوجه ایستادن سهیل 

رو به روم نشدم : انقدر فکرتو درگیر نکن پاشو 

باید یه چیزی بخوری تقویت شی

بدون هیچ مقاومتی همراهش از اتاق خارج شدم 

به خوته که به طرز زیبایی چیده شده بود نگاه 

میکردم که سهیل گفت:خونه اتاش هست خیلی 

کمکمون کرد

__ دستش درد نکنه!

با هم وارد اشپزخونه شدیم و بعد از خوردن یه 

صبحانه مفصل که حسابی بهم چسبید سهیل از 

اشپزخونه خارج شد و به من گفت اگه احساس 

خستگی میکنم به اتاق برم و حقیقتش منم از 

خدام بود باز برم و بخوابم !

پس به محض دور شدن سهیل به اتاق برگشتم و سعی کردم باز بخوابم



#سهیل

به سمت اتاق اتاش رفتم!

میخاستم بدونم خبری از شیخ عدنان داره یا نه!

باید زودتر پیداش میکردم و نابودش میکردم!

روانی که از دبی تا اینجا بخاطر یه دختر اومده 

همه کاری میکنه و از دستش بر میاد!

پس بهتر بود از اون زرنگتر باشم و بدون در زدن 

در اتاق رو باز کردم که اتاش سریع از جاش بلند 

شد و شروع به جمع کردن عکسهایی کرد که کل 

میز کارش رو پوشونده بودند!

 به سمتش رفتم و یکی از عکسها رو برداشتم که با 

چشمهای غمگینی بهم نگاه کرد و سریع روشو اونور

کرد!

عکس همون دختر زیبای دیروزی بود که مرده بود

 با ناراحتی بهش نگاه کردم و گفتم:دلداری دادن 

بلد نیستم اما درک میکنم چه حالی داری... اگه 

بلایی سر گلاره میومد من الان حالم بدتر از تو بود 

البته یه تفاوت بزرگ هست بین من و تو!

سوالی نگاهم کرد که عکس و سر جاش گذاشتم و 

در حالی که سیگارم رو روشن میکردم روی صندلی

 کنار میز کارش نشستم و گفتم:من عاشق گلاره ام 

دیوانه وار اونو میخوام اونقدر تو این خواستن 

خودخواهم که اونو از همه خانواده اش دور کردم

 ولی اون دوستم نداره ...اما تو و اون دختر هر دو 

همدیگه رو دوست داشتین!

اتاش به سمتم اومد لبخند تلخی زد که حس کردم 

اشک تو چشماش جمع شده سیگاری ازم گرفت و 

گفت:اون عاشقم بود!خیلی زیاد! اونقدر که به 

خاطر رضایتم دست به هر کاری میزد اما من 

احمق عشقم رو بخاطر یه اتفاق قدیمی پنهان 

کردم!تو همه این مدت باهاش سرد رفتار میکردم 

اما اون بدون اعتراض کردن دستوراتمو اجرا میکرد 

انقدر سکوت کردم که بالاخره از دستش دادم! 

متاسفم

از جا بلند شد و گفت:تاسف سودی نداره اقا اون 

الان زیر اون خاک های سرد خوابیده و هیچ وقت 

بیدار نمیشه!

سرم رو پایین انداختم حرفی برای گفتن نداشتم

 که با صدای اتاش بهش نگاه کردم:شیخ عدنان 

از ترکیه خارج نشده بازم دنبال خانم میاد!باید از 

اینجا برین!

 من میمونم اما گلاره رو میفرستم دنیزلی چند 

تا بادیگارد خوب انتخاب کن اونا همراهشون 

میرن!

 فکر خوبیه شما بمونید اینجا اینجور فکر میکنه

 خانم هنوز اینجاست

 کی اونهارو بفرستیم؟

 قرار بود دیشب بریم اما چون خسته بودین 

گفتم استراحت کنید ولی اگه موافق باشین امشب 

حرکت کنیم!

 خوبه برای شب اماده میشیم همراهشون میرم

 خیالم که راحت شد برمیگردم

 خیالتون راحت کارها رو درست انجام میدم

 ممنونم اتاش

بعد خاموش کردن سیگارم از اتاق خارج شدم



#فریبا

ده روزی بود که از هومن خبر نداشتم!

غرورم بهم اجازه نمیداد بهش زنگ بزنم یا سراغش 

رو بگیرم!

تعجب میکنم تا الان سرو کله اش پیدا نشده... 

عصبی پرونده های روی میز کارم رو جمع کردم و 

از مش رجب خواستم برام کافی بیاره !

حدود پنج دقیقه بعد مش رجب لیوان کافی رو 

جلوم گرفت و گفت:بفرمایید خانم

ممنونم مش رجب

لیوان رو به دست گرفتم و کمی ازش مزه کردم و 

با اخم گفتم:چرا انقد تلخه مش رجب؟!

با استرس به من نگاه کرد و گفت:خانم شما 

همیشه تلخ دوست داشتین!

کلافه لیوان رو روی میز کارم گذاشتم و گفتم: 

میتونی بری!

بعد از رفتن مش رجب که حسابی هول کرده بود 

به اسمون خیره شدم !

اخرین کافی رو همراه هومن تو یه کافی شاپ

همراه کیک شکلاتی خورده بودم!

هومن با عشق نگاهی بهم کرد و منو رو از دستم 

کشید و گفت:انقدری که تو بحر اون رفتی به من

نگاه نمیکنی!

و گارسون رو صدا کرد و گفت:دو تا کافی شیرین و 

با دو تا کیک شکلاتی

چشم اقا

اخمی کردم و گفتم:کافی من تلخ باشه لطفا

هومن ابروهاشو به حالت بامزه ای بالا انداخت و 

گفت:اع!خانمم یعنی چی تلخ؟! مگه خبر مرگم من 

ولت کردم که دهنت رو تلخ کنی؟!

با چشم و ابرو به حضور گارسون اشاره کردم که 

از لحن هومن به خنده افتاده بود و گفتم:نه اما 

من عادتمه که تلخ بخورم!

حالا من یادت میدم شیرین بخوری!

بعد رو به گارسون کرد و گفت:اخوی به چی زل 

زدی بدو برو کافی بیار من گرسنمه!

گارسون خنده ای کرد و گفت:ببخشید چشم!

بعد از رفتن گارسون اخمم رو بیشتر کردم و 

گفتم:هومن کارت خیلی بد بود!تو حق نداری به 

جای من تصمیم بگیری!

انقدر حرص نخور صورت ماهت چروک میشه!

طرز حرف زدنت رو باید عوض کنی مثل پسر 

بچه های هجده ساله رفتار میکنی!

تقصیر خودته عشقت عقل از سرم برده!

از حرفش ته دلم قیلی ویلی رفت ولی دست خودم 

نبود، نمیتونستم اونجور که اون میخواد رفتار کنم!

از بچگی همین رفتارم بود!

هومن تنها مردی بود که با اخلاقم کنار اومده بود!

 همه مردها و پسرهایی که تو این سال ها اطرافم 

بودند و خواستند بهم نزدیک بشند، بعد از دو تا 

برخورد فرار کردند و دیگه پشت سرشونم نگاه 

نکردند!

هیچکس تحمل اخلاق خشک و مقررات زیاد من 

رو نداشت اما هومن با همه فرق داشت!هر بار 

ناراحتش میکردم اما اون باز کوتاه میومد و 

حرفهای قشنگی میزد.

دلم میخواست ببینم تا کی میتونه این وضع رو 

تحمل کنه و تو افکارم غرق بودم که بوی کیک رو 

جلوی بینیم حس کردم!

سرم و تکونی دادم و به هومن که یک تکه کیک 

رو با چنگال جلوی صورتم گرفته بود نگاه کردم و 

گفتم:این یعنی چی؟

لبخند جذابی زد و گفت:انقدر رفته بودی تو بحرم 

که خودم عاشق خودم شدم!

_لطفا این چنگال و بگیر اونور همه دارند نگاهمون 

میکنند مگه بچه شدی؟!

_اره بچه شدم! میخوام خودم بهت کیک بدم 

بخوری!

صورتمو جمع کردم و گفتم:حرفشم نزن!

سرم و عقب کشیدم و تکه کیکی برداشتم و به 

دهنم بردم!طعم تلخ شکلات کیک دهنم رو 

حسابی خشک کرد و کمی از کافی خوردم!

شیرینی اش به دل مینشست و با طعم تلخ 

شکلات کیک عالی بود!

اشتهام تحریک شد و کیک و کافی رو کامل 

خوردم! لحظه اخر که داشتم ته مونده کافی رو 

میخوردم چشم تو چشم هومن شدم که با ذوق 

نگاهم میکرد و سوالی نگاش کردم که گفت:کافی 

شیرین چطور بود؟

سرفه ای کردم و گفتم:بدک نبود!

قهقه ای زد و گفت:یکی دیگه سفارش بدم

 نه ...کالریش زیاده چاق میشم!

فداسرت دوبار حرصت میدم کالری اضافه هات 

میسوزه!

خواستم اعتراض کنم که سریع سفارش داد و 

گارسونم زود اماده کرد و اومد!

اون روز انقدر شوخی کرد و حرفهای قشنگ زد که

طعم اون کیک و کافی به دلم نشست و چهار بار 

سفارش کیک و کافی دادیم !

به سمت میز کارم رفتم لیوان کافی رو برداشتم و 

شروع به مزه کردنش کردم!

و همراه با طعم تلخ کافی اشکهای منم سرازیر شد

خودمم حال خودم رو درک نمیکردم!

نه توان زنگ زدن بهش رو داشتم نه توان تحمل 

دوری شو!
.
.
.
#کیان

هنوز دستم به زنگ در خونه اش نرسیده بود که 

صداش رو شنیدم:در بازه بیا بالا!

 کشیک ایستاده بودی

اره عشقم بی تاب اومدنت بودم!

خدا بخیر بگذرونه!

درو هول دادم و وارد ساختمان شدم !در واحدشم 

باز بود! وارد شدم و صداش کردم: هومن کجایی؟!

با صدای خجالتی و ارومی گفت:اینجام اقا کیان!

پوزخندی زدم و به سمتش رفتم.روی کاناپه دراز 

کشیده بود و یه پتو هم روی خودش کشیده بود 

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:الان دقیقا چرا 

عین مریضا که رو به قبله ان روی کاناپه خوابیدی؟



سر جاش سیخ نشست و گفت:زبونت رو گاز بگیر 

یعنی چی رو به قبله؟! من بمیرم کی دخترهای 

مملکتم رو تامین کنه؟!

درحالی که کنارش می نشستم گفتم:الان یعنی 

تو دخترهای ایران رو تامین کردی؟!

شک نکن اقا کیان!البته از پس همه اشون كه 

بر نمیام!

 عالیه! خدا خیلی بهمون رحم کرد تو رو فرستاد 

واقعا!حالا این مسخره بازیا رو بذار کنار بگو چیکارم 

داری؟!

 باید یکی رو تحریک کنی؟!

با بهت نگاهش کردم و گفتم:چی!!!!!!!!!

 باید فری رو تحریک کنی کیان!

 نه تو عقلت و از دست دادی!دیوانه شدی بخدا! 

یعنی چی؟؟؟مگه عشق تو نیست ؟!چرا من باید 

این کار رو بکنم خاک بر سر بی غیرتت بکنن!

هومن که معلوم بود خنده اش گرفته سر جاش 

نشست و با دو تا دستاش محکم زد تو سرم و 

گفت:میگم منحرفی میگی نه!

 عه چرا میزنی خو؟!

 منظورم اون تحریک نبود منظورم یه تحریک 

کردن دیگه است

 گیجم کردی بخدا!

 ببین این تلفن و بگیر دستت شماره فری رو 

بگیر بهش بگو من حالم بده ازش بخواه به دیدنم

بیاد!

 بچه شدی هومن ؟!اینکارا مناسب سنت نیستا!

 تو چرا عین فری حرف میزنی؟!

 اگه کار مهمی نداری من برم میخام کیانازو 

ببینم دلم براش تنگ شده؟!

خواستم بلند بشم که دستم رو کشید و مجبورم 

کرد بشینم!

 بهم نزدیک تر شد و گفت:این همه من بهت حال 

دادم یه بار تو یه کار بکن من جگرم حال بیاد!

 هومن زنگ بزنم چی بگم؟!

 ناسلامتی بازیگریا کیان!....بابا این الان دلش 

حسابی برام تنگ شده اما انقدر مغروره که روش 

نمیشه بیاد! منتظره من پا پیش بذارم!

_تو که تا الان زن ذلیل بودی از این به بعدشم 

باش برو خودت پا پیش بذار!

 نمیفهمی خو...باید یه چند بارم اون پا پیش 

بذاره!

 امان از دست تو!

 فدات شم خیلی مردی به مولا بدو بزنگ دیگه 

خودت پیاز داغش رو زیاد کن

تلفنم رو از جیبم خارج کردم و شماره فریبا رو 

گرفتم.

دو بوق خورد که سریع جواب داد و هومن با 

چشم و ابرو اشاره کرد رو اسپیکر بزارم و بعد 

از لمس قسمت اسپیکر صدای فریبا تو سالن

پیچید:سلام اقا کیان!

خودمو ناراحت نشون دادم و گفتم:سلام فریبا 

خانم خوبین شما؟!

ممنونم شما خوبین ایناز جان خوبن؟!

_ما خوبیم ولی راستش...

سکوت کردم که صدای نگرانش از گوشی پخش 

شد:اتفاقی افتاده اقا کیان؟!

 والا چی بگم فریبا خانم میترسم بهتون بگم 

هومن ناراحت شه!

 چیشده؟؟؟

_هومن حالش خوب نیست!

سکوت کرد هومن به من نگاه کرد و عین پیرزنها

تو صورتش زد و لب زد:خاک عالم بچه ام از حال

 رفت!

جلو خنده ام رو گرفتم و با صدای ناراحتی گفتم: 

فریبا خانم هستین

بعد چند لخظه سكوت صدای ضعیفش اومد که 

مضطرب گفت:بله اقاکیان هومن چش شده

 راستش چند وقتیه شدیدا گوشه گیر شده و من

اونو به مسافرت بردم شاید حالش خوب بشه اما 

فایده نداشت دکترش گفت اینجور پیش بره 

افسردگی اش شدیدتر میشه!

 وای نه...یعنی چی اقا کیان ؟!چرا یه دفعه 

اینجور شد اون که حالش خوب بود!

 نمیدونم حدس زدم بخاطر شما حالش بده 

اخه چند بار بهش گفتم به فریبا خانم بگم بیاد 

شدیدا مخالفت کرد!

فریبا با صدای بغض داری گفت:میخوام اونو 

ببینم همه اش تقصیر منه!

میترسم بیاین عکس العملش تند باشه

_مهم نیست حق داره هر جور دوس داره با من 

رفتار کنه من خیلی اذیتش کردم!...شما الان 

کجایین؟!

 خونه هومنم ،هومنم تو اتاقشه درو بسته از 

دیشبم هیچی نخورده

 من تا بیست دقیقه دیگه اونجام

 خوش اومدین!

همین که تماس و قطع کردم هومن پرید بغلم و 

شروع به بوسیدنم کرد!

هولش دادم و گفتم:چته دیوانه ؟! کنترل روانی 

نداریا!

_باورم نمیشد فریبا اینجور نگرانم باشه!

 دیوانه ای بخدا تو که تحمل دوریشو نداری 

غلط میکنی تریپ قهر کردن به خودت میگیری 

خب دیگه فیلم بازی کردن تمام شد من برم 

دخترم و ببینم بلایی سر دختر مردم نیاریا!

هومن طبق معمول عین خانومها لب پایینش رو 

به دندون گرفت و با صدای ارومی گفت؛:اون 

بلایی سر من نیاره من بلایی سرش نمیارم به مرگ

 کیان!

_پاشو تو هم برو تو اتاقت خودت و به مردن بزن 

الان پیداش میشه

 باشه عشقم فقط تو فعلا نرو بذار فریبا بیاد 

بعد برو

 باشه

سرجام نشستم هومنم به حالت دو خونه اش رو 

جمع و جور کرد و به سمت اتاقش رفت عجب زندگی شده...



با عجله به سمت خونه ى هومن روندم !

دل تو دلم نبود که زودتر به اونجا برسم !

من با غرور بی جام هومن رو به این روز انداخته 

بودم!

چطور تونستم با کسی که عاشقانه منو میپرستید

 این کارو بکنم ؟!

بعد از حدود یک ربع به خونه ى هومن رسیدم و 

زنگ واحدش رو زدم که صدای کیان شنیده شد: 

بفرمایید داخل فریبا خانم

 ممنونم

وارد ساختمان شدم و به سمت واحد هومن رفتم 

در باز بود و  بدون لحظه ای تردید وارد شدم!

 خونه هومن همیشه روشن بود و ادم توش حس 

زندگی بهش دست میداد.

 اما اینبار مثل خونه ای متروکه تو سکوت 

وحشتناکی فرو رفته بود و نصف بیشترچراغ ها 

خاموش بودند.

 کیان از داخل اشپزخانه سینی به دست وارد سالن 

شد و با دیدن من اروم سلام کرد و گفت:بفرمایید

 بشینید!

 هومن کجاست اقا کیان؟؟؟؟

 تو اتاقشه ....ولی فکر نکنم حالش انقدر خوب 

باشه که شما بخواین برین پیشش!

کیفم و روی مبل رها کردم و به سمت اتاق هومن

 رفتم و جلوی درایستادم و دستگیره رو تو دستم 

فشردم !

یاد یکی از روزهایی افتادم که پا تو خونه هومن 

گذاشته بودم و چون ازم خواست وارد اتاقش 

بشم حسابی باهاش بحث کردم و اخر سرم از

خونه اش بیرون رفتم!

 لبخند تلخی روی لب هام نشست و باچشمایی 

که سعی میکردم بارونی نشن وارد اتاقش شدم 

همین که در اتاق و باز کردم  صدای ضعیف 

هومن رو شنیدم: کیان تنهام بذار حالم خوب 

نیست!

وارد اتاق شدم و درو پشت سرم بستم.

 فکر کرد از اتاق خارج شدم.چون دیگه حرفی 

نزد. پرده های اتاق رو کشیده بود و چراغ ها

خاموش بودند.

 اتاقش تاریک تاریک بود! دلم گرفت از این حال 

و روزش و به سمت تختش رفتم !

جرات حرف زدن نداشتم! حس کرد کسی تو اتاقه 

بدون اینکه دستش و از روی چشماش برداره

گفت:تنهام بذار کیان بذار به درد خودم بمیرم!

حرفش مثل تیری تو قلبم بود !

کنار تختش روی زمین نشستم و به صورتش که 

نصفش فقط از زیر دستش مشخص بود نگاه 

کردم!

دستم و بلند کردم و روی دستش گذاشتم!

 حس کردم چطور جا خورد و اروم دستم و با 

انگشتاش لمس کرد و بعد دستش و از روی 

چشماش برداشت و با ناباوری بهم نگاه کرد 

میدونستم از دیدنم حسابی جا خورده؛لبخندی 

زدم و گفتم:سلام!

هنوز تو شک بود! سرجاش تکونی خورد و نشست.


 فقط بهم نگاه میکرد.هیچ حرفی نمیزد. چقدر 

دلم براش تنگ شده بود!

 کنارش روی تخت نشستم و نگاهش کردم:حالت 

خوبه؟

بازم جوابم فقط نگاه متعجبش بود!

 سرم رو پایین انداختم که صداش رو شنیدم:واقعا 

خودتی فریبا یا دارم خواب میبینم؟!

اشک از گوشه ى چشمم جاری شد و گفتم:خیلی 

بهت بد کردم!

با تردید دستش و بلندکرد وا شکم و پاک کرد

و گفت:من لیاقت این اشکارو ندارم!

دستم و روی دستش که روی گونم بود گذاشتم 

و با بغض گفتم: دلم برات خیلی تنگ شده بود 

چرا رفتی و دیگه نیومدی؟!

 میخواستم ببینم تو هم عاشقمی یا نه... 

میخواستم یه بارم که شده خودت پا پیش بذاری

 دوریت برام سخت بود انگار چیز مهمی رو گم 

کرده بودم

 نمیخواستم وادار به کارایی بشی که دوست 

نداری... حس میکردم رفت و امد برات با من 

سخته!دلم نمیخواست همچین فکری درباره 

رابطمون داشته باشى! 

من عاشق گشت و گذار باهاش بودم اما اخلاقم 

جوری بود که نمیتونستم مثل هومن راحت باشم 

اما اینبار دلم خواست بیخیال قوانین خاص 

زندگیم میشدم!

چی میشد منم مثل اون هر جور دلم میخواست 

رفتار میکردم؟! خودمم نفهمیدم این همه بی 

پروایی رو از کجا اوردم!

 تنها چیزی که مد نظرم اومد ودلم خواست برای 

بار دوم تجربه اش کنم طعم لبهای هومن بود!

چشمهامو بستم و لبامو روی لباش قرار دادم!

تا حالا از این کارها نکرده بودم و فقط لبهامو 

مماس با لبهاش قرار دادم !

خشکش زده بود و هیچ حرکتی نمیکرد !...

اون بار که حسابی لبهامو کبود کرد پس الان چرا 

اینجور میکرد ؟!

نکنه دیگه دوستم نداره....اشکم باز جاری شد که 

با کاری که هومن کرد لبهام به خنده باز شد!....


#هومن 

از اومدنش به خونه ام، بعد به اتاقم، بعدشم زدن 

اون حرفادلم میخواست بلندشم و بندری برقصم

 اما اینجور لو میرفتم !

پس عین سیب زمینی فقط بهش زل زدم و مظلوم 

حرف میزدم که لباشو روی لبام گذاشت!

 یعنی من عاشقتم خدا جونم!....

حتی تو خوابم اینکارو برام نمیکرد!....اول کمی 

صبرکردم تا باورم شه خواب نیستم که اشکی 

رو گوشه ى چشم فریبا دیدم که روی گونه اش

لیز میخورد!

 دیگه طاقت نیاوردم و محکم بغلش کردم و شروع

 به بوسیدن لبهاش کردم!

با اینکارم لبهاش به خنده باز شد که حرارت بوسه 

هامو بیشتر کردم!

 میدونستم از این کارها بلد نیست!

خیلی نابلد  بود و به طرز بچه گانه ای داشت 

همراهی ام میکرد !

از همراهی ناشیانه اش ذوقی کرده بودم!

هیچی دلچسب تر از این نیست که بدونی اولین 

تجربه عشقت با خودت باشه! 

اولین بوسه و اولین اغوش...

هر دو نفس کم اورده بودیم اما دلمون 

نمیخواست از هم جدا بشیم !....

با مشت شدن دست فریبا روی سینه ام فهمیدم 

نفسش بند اومده!

 برخلاف میلم ازش جدا شدم که با خجالت سریع

سرش رو پایین انداخت و محکم بغلش کردم و 

گفتم: خجالت نکش خانمم!....

سرش همچنان پایین بود که پیشونیم و به پیشونی

 اش چسبوندم و گفتم:نگام كن!


دقایقی بعد سرش رو بالا اورد و نگاهم کرد !

همینکه با هم چشم تو چشم شدیم نگاهشو 

ازم دزدید.

 دلم ضعف رفت برای این هم حیا و دلبری فریبا!

صورتم رو به صورتش نزدیک کردم که زودچشماشو 

بست و نفس عمیقی کشید!

نمیخاستم باز لبهاشو ببوسم اما بااین کارش 

وسوسه شدم باز طعم لبهاشو بچشم!

پس دوباره لبهاشو به دهن گرفتم....
.
.
.
#کیان

بعد رفتن فریبا به اتاق هومن و نشنیدن صداشون 

فهمیدم نقشه هومن ورپریده گرفته !

لبخندی به این همه شیطنت هومن زدم و از خونه 

خارج شدم !

اونجا دیگه جای من نبود!...

یاد دنیا افتادم و کلافه تر شدم. سوار ماشین شدم 

که عکس سه نفرمون کنار اینه ماشین نظرم و به

 خودش جلب کرد.

با حسرت به صورتهای خندونمون نگاه کردم.

چقدر روزهای خوبمون کم بودند!

به سمت خونه مادرجون رفتم دلم حسابی برای 

کیاناز تنگ شده بود!
.
.
.
#فاطمه

هومن بهم خبر برگشتشون رو داده بود!

 ازش خواستم برام بگه چیکار کردند. چون این رو 

خوب میدونستم برای کیان باید سخت باشه برام 

توضیح بده!

هومنم همه چیزو بهم گفت.از اینکه دخترم و پیدا 

نکرده بودند خیلی دلم گرفته بود و  از طرفی 

خوشحال بودم که الان یه سر نخ گیرشون اومده 

و قراره برند تویه کشور دیگه دنبالش بگردند.

تو همین افکار بودم که با صدای گریه کیاناز از جا 

بلند شدم و به اتاقش رفتم!

 وقت بیدار شدنش بود و تا در اتاق رو باز کردم 

دستهاشو بالا گرفت تا بغلش کنم!

 به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم و شروع

به بوسیدن دست و صورتش کردم.

 همین که مطمئن شد کنارشم و تنها نیست اروم 

گرفت!

خیلی از تنهایی میترسید و این قضیه همیشه 

ناراحتم میکرد اونو به سمت در اتاق بردم که 

گفت:ماما!

به صورتش نگاه کردم و گفتم:جان ماما

اما اصلا به من نگاه نمیکرد. به پشت سرم خیره 

شده بود و با حالت عجیبی پشت سر هم میگفت: 

ماما

با تعجب به پشت سرم نگاه کردم که رد نگاهش 

رو دنبال کنم.

خیره عکس سه نفره ی پدر و مادرش و خودش 

بود!

داشت به دنیا میگفت ماما! خدای من!یعنی خواب 

دنیا رو دیده بود كه گریه میکرد ؟!

با صدایی گله مندی به عکس اشاره کرد و با بغض 

گفت:ماما

پاهام منو به سمت قاب عکسشون کشوند به 

محض رسیدن به عکس کیاناز سرش رو به قاب 

عکس چسبوند و اروم با کف دستش روی عکس 

میزد و اسم ماما رو صدا میزد!

 اشکهام دونه دونه از چشمام شروع به باریدن

کرده بودند. کنترلی روشون نداشتم!

عکس العمل کیاناز داشت دیونه ام میکرد انقدر 

کنار قاب عکس ایستادم تا کیاناز بلاخره خودش دست از عکس کشید و بهزصورت خیسم نگاه کرد و زیر گریه زد.
شروع به نوازشش کردم تا ساکت بشه و از اتاق بیرون رفتیم.



دم در اتاق با کیان چشم تو چشم شدم كه با چشمای خیسش داشت به در اتاق نگاه میکرد.

اشکامو پاک کردم و گفتم:کی اومدی مادر؟!

سرش رو پایین انداخت و از جا بلندشد و گفت: 
سلام نیم ساعت پیش سمیه درو برام باز کرد!
__خوش اومدی پسرم خسته نباشی
به سمتم اومد و کیانازو ازم گرفت و سر جاش نشست !

سوغاتی های کیانازو جلوش گذاشت و کیانازم با دیدن کیان و اون همه لباس و عروسک رنگ و وارنگ ماما گفتن رو فراموش کرد و شروع به ورجه ورجه کردن کرد!

حسرت دنیای بچگانه اش رو خوردم!
ای کاش دنیای ما هم مثل دنیاش محدود بود و زود غمهای روی دلمون رو بادیدن یه عروسک یا یه لباس گل منگلی فراموش میکردیم!
کیان نهارو کنارمون خورد و منم چون از هومن همه چیز رو پرسیده بودم دیگه از کیان سوالی نپرسیدم !

نمیخواستم ناراحتش کنم و بعد نهار کیان همراه کیاناز به اتاقش رفت تا کنار هم یه چرتی بزنند.

 منم وضو گرفتم و به اتاقم رفتم!

#دنیا
با گریه چشمهامو باز کردم و به اطرافم نگاه کردم!
از بس تو خواب فریاد کشیده بودم و زجه زده بودم 
حس میکردم تو بیداری هم گلوم درحال سوختنه!
با حسرت به اتاق نگاه کردم و یادم اومد که خیلی وقته از دخترکم دورم....
به خوابم اومده بود!چقدر بزرگ شده بود !
خدای من!چطور تونسته بودم با نبودنش بسازم... 

چطور تونستم شبها بدون بغل کردن کیاناز بخوابم

با به یاداوری کیاناز باز شروع به گریه کردن کردم!

هر چقدربیشتر گریه میکردم؛دلتنگ‌تر میشدم‌!
گریه هم دیگه ارومم نمیکرد!

نمیدونم چقدر گریه کردم‌ که در اتاق باز شد و سهیل وارد شد!
 
با دیدن‌ چشمهای خیسم نگران به سمتم اومد
 و کنارم نشست و گفت:چیشده گلاره درد داری؟

اتفاقی افتاده؟ رومو ازش گرفتم!

 دلم‌ نمیخواست نگاش کنم. 
ادعا میکرد دوستم داره ولی اجازه نمیداد به خواسته هام برسم با کشیده شدن بازوم بهش نگاه کردم و با اخم گفتم: چرا دست از سرم بر نمیداری؟

ابروهاشو بهم گره زد و گفت:چقدر زود خوبیامو فراموش میکنی!

با به یاد اوردن دیروز کمی خجالت کشیدم! اگه 
سهیل نبود خدا میدونه شیخ عدنان چه بلاهایی سر من میاورد!

سرم و پایین انداختم!روم نشد دیگه چیزی بگم!
صدای پوزخندشوشنیدم








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر