قادر رنجبر نظرات جمعه 6 مهر 1397 ، 11:11 ق.ظ


#سهیل

به سمت فتانه رفتم و گفتم:وسایلت رو جمع 

کردی؟

 اره جمع کردم کی حرکت میکنیم؟

 برای دو ساعت دیگه بلیط هواپیما گرفتم تا 

یک ساعت دیگه باید فرودگاه باشیم!

_خوبه من اماده ام فقط برم لباسامو بپوشم

 گلاره چی؟!اون هم اماده است؟!

 نمیدونم الان میرم میبینم!

 نمیخواد خودم میرم بهش سر میزنم!

به سمت پله هارفتم که فتانه صدام کرد:سهیل

به سمتش برگشتم:بله

قدمی نزدیک تر اومد و گفت:تو این یه هفته اصلا

 سمتش نرفتی قضیه چیه؟

 خسته شدم از این اخلاقش هر چی سعی میکنم

 بهش نزدیکتر بشم اون دور تر میشه!... تا وقتی 

خودش نخواد دیگه سمتش نمیرم!..

 اومدیم و اون هیچ وقت نخواست!

 منم هیچ وقت نمیرم سمتش همینکه مادر 

پسرمه و جلو چشمم کافیه!

 اما...

میون حرفش پریدم و گفتم:فعلا وقت این بحث ها 

نیست .دیرمون میشه!

 اوکی

به سمت اتاق گلاره رفتم تقه ای به در زدم اما 

صداشو نشنیدم.

اروم در اتاق رو باز کردم که متوجه شدم خوابیده 

لبخندی زدم و به سمت تختش رفتم دختره تنبل 

عشق خواب داشت!

 اروم کنارش روی تخت نشستم و به صورتش خیره

 شدم.

نگاهم بعد از صورتش روی شکم برامده اش زوم 

شد!

خیلی برام سخت بود دوری ازش اما مجبور بودم 

گلاره به هیچ عنوان قبول نمیکرد من رو کنار 

خودش ببینه!

 اهی کشیدم و از جا بلند شدم که چشمای گلاره 

باز شد و با دیدن من بالای سرش از جا پرید و با 

اخم گفت؛اینجا چیکار میکردی؟؟

 اومدم بهت بگم خودتو زودتر اماده کن که تا 

یک ساعت دیگه باید فرودگاه باشیم!

 باشه اماده میشم الان

قبل خارج شدن از اتاق یک بار دیگه به سمتش 

برگشتم و گفتم:بهت قول میدم دیگه سمتت نیام 

هیچ وقت و یه قول دیگه هم بهت میدم اینکه تا 

وقتی زنده ام اجازه نمیدم ازجلوی چشمام دور 

بشی!...حالا هم زودتر اماده شو میخوایم بریم!



#دنیا 

مرتیکه احمق! عادت داشت هر وقت من حالم

 خوبه بیاد حالم رو خراب کنه و بره !

بعد از خارج شدنش از اتاق سریع لباس هامو

عوض کردم و به سمت اتاق فتانه رفتم و ازش 

خواستم که به یکی از نگهبانها بگه وسایلم رو پایین 

بیارند!

تا رفتن به فرودگاه سعی کردم جلوی چشم سهیل

 نباشم.

لحنش انقدر جدی بود که لرز بدی به تنم افتاده

 بود !

اصلا انگار تو دلم شروع کرده بودند به رخت 

شستن.

هر سه با هم وارد ویلای جدید شدیم و با ورود 

به ویلاى اولین چیزی که نظرمو جلب کرد باغ 

بزرگ رو به روم بود!

 لبخندی زدم و به سمت درخت ها رفتم عاشق 

گل و گیاه و درخت بودم.

سهیل به محض ورود تلفتش زنگ خورد و از خونه 

خارج شد.

اهمیتی به خروجش ندادم همین که کاری به کارم

 نداشت برام کافی بود!
.
.
.
#سهیل

تازه وارد خونه شده بودیم که تلفنم زنگ خورد!

 با دیدن شماره عایشان لبخندی زدم و جواب 

دادم:بله؟

باصدای لوند و پر عشوه اش گفت:سلام عزیزم

 رسیدن بخیر!

 از کجا میدونی رسیدم؟

 از اونجا که دم درخونتم

 شوخی میکنی

 بیا بیرون منتظرتم

از خونه بیرون اومدم و با دیدن ماشینش سریع به 

سمتش رفتم و سوار ماشین شدم.

 اونم با لبخند جذابش سریع ماشین رو به حرکت 

دراورد و از اونجا دور شد!

یاد هفته پیش افتادم وقتی به دنیزلی رفته بودم 

شماره ناشناسی شروع کرده بود بهم پیام دادن !

کلی شعر عاشقانه و متن عاشقانه و بعد از دو سه 

روز خودش رو معرفی کرد !

از مشتری های رستورانم بود و مثل اینکه شماره

مو از یکی از کارکنام گرفته بود.

 دختر شاد و سرزنده ای بود .قصد نزدیک شدن 

بهش رو نداشتم؛ اما حس میکردم با بودنش

میتونم حسادت گلاره رو تحریک کنم!

جلوی خونه ای شیک ماشینش رو نگه داشت 

و گفت:پیاده شو اقا!

ابرویی بالا انداختم و گفتم:اول اینکه تو از کجا 

فهمیدی من از مسافرت اومدم دوم اینکه اینجا 

کجاست؟

به سمتم خم شد و درحالی که چشمای درشتش

رو ریز میکرد گفت:داشتم اتفاقی از اون محل 

میگذشتم که دیدم از ماشین پیاده شدی بعدشم 

اینجا خونمه!

حرفهاش تقریبا قانعم کرده بود اما اون همه حس 

خواستنش نسبت به من برام شک برانگیز بود !

چشمهامو ریز کردم و گفتم:هنوز نگفتی کی شماره 

منو بهت داد؟!

__ بریم داخل خونه تا بهت بگم!

پوزخندی زدم و گفتم:خیلی عجله داری برای رفتن

 به داخل خونه!

دستش رو نوازش وار روی سینم کشید و گفت:

بریم داخل قول میدم پشیمون نشی!

قهقهه ای زدم!

میدونستم رفتم به اون خونه مساویه با خیانتم

به عشقم

به عشقی که عشقی به من نداره خیانت میکنم! 

به زنی که نطفه من تو وجودش داره بزرگ میشه!

اما اون خودش اینو میخواد!

 خودش تمام سعیشو میکنه تا منو ازش دور کنه

با نوازش دست گرم عایشان افکارم رو کنار گذاشتم

 و عین ادمهای طلسم شده از ماشین پیاده شدم 

تصویر گلاره یک لحظه هم از جلوی چشمهام دور 

نمیشد!

 جلوی در ورودی خونه اش مکثی کردم که انگار 

متوجه دودلی من شد و دستهاشو دور کمرم

حلقه کرد و منو به داخل تقریبا هول داد!

همینکه وارد خونه شدیم کفشاشو دراورد و پاپتی

 به سمت اشپزخونه رفت.

روی اولین مبل نشستم و به دکور داخلی خونه 

نگاه کردم.

از عکسای اویزون شده تو خونه معلوم بود که ادم

 تنهایی هست.

همه جا پر بود از عکس های عایشان تو مناطق و 

کشورهای مختلف !

با شنیدن صداش به سمتش برگشتم با دو تا جام

 بزرگ و یه بطری مشروب اومده بود!

 اونم چه مشروبی !...کنارم نشست و جام ها رو پر 

کرد و جام منو به سمتم گرفت و گفت:نوش!

هنوز تردید داشتم!...

میدونستم مست بشم با وجود عایشان تا صبح 

کارهایی رو انجام میدم که باب میلم نیستند.

 شیطون نگاهم کرد و از جا بلند شد.جامش رو 

روی میز گذاشت و رو به روم ایستاد.

گنگ نگاهش کردم که اروم روی پاهام نشست و 

بدن گرمش پاهامو اتیش زد .

اب گلوم رو بلعیدم که جام رو از دستم گرفت و 

جام رو به لبهاش نزدیک کرد و کمی مزه کرد و 

به من که بهش خیره شده بودم چشمکی زد!

چه جاذبه ای داشت این زن !

سعی کردم خوددار باشم! عایشانم فهمیده بود که 

نمیخوام نم پس بدم!

روی سینه ام خم شد و بهم تکیه داد و  جام رو به 

سمت دهنم گرفت وگفت:مزه اش عالیه!

نگاهش کردم!

 نمیتونستم حرکتی بکنم؛تنم داشت اتیش 

میگرفت !

سردرگم نگاهش کردم و گفتم:میشه بلند شی ؟!

گرممه!......



انگار منتظر این حرفم بود، بدون اینکه از روی 

پاهام بلند بشه جام رو روی میز گذاشت و گفت: 

اتفاقا منم گرممه اونم زیاد!

بعد دستش رو دو طرف بدنش قرار داد و 

پیراهنش رو از تنش خارج کرد و من با دیدن 

صحنه رو به روم کاملا خشکم زده بود!

 خم شد و جام رو برداشت و شروع به مزه کردن

 کرد زیاد نمیخورد!

انگار دوس نداشت کاملا مست بشه....

حسابی کلافه شده بودم برای اینکه کمی از 

ارامش از دست رفته ام رو به دست بیارم جام 

رو از دستش گرفتم و یک سره سرکشیدم که 

قهقه ای بلندی زد و گفت:نوش جونت عشقم!

مزه خاصی داشت حس کردم چیزی داخلش 

ریخته باشه!

گرمای بدنم بیشتر و بیشتر شد!طورى كه دلم 

میخواست باهاش یکی بشم.

به پهلوهاش چنگ زدم و گفتم:تو مشروب چی 

ریخته بودی؟!

خمار نگاهم کرد و گفت:گرمت شد...دوست داری 

الان زیرت باشم؟!

بی اختیار گفتم:اره دوست دارم الان زیرم باشی

دستش به سمت دکمه های پیراهنم رفت و 

درحالی که اروم دکمه های پیراهنم رو باز میکرد

 گفت:گلوت خشک شده مگه نه!

زبون داغم رو روی لبای خشکم کشیدم و چیزی 

نگفتم .

نبض گردنم انقدر محکم میزد که حس میکردم 

الان چیزی از گردنم بیرون میزنه!

انقدر اروم دکمه هام رو باز میکرد که اختیارم رو 

از دست دادم و اونو روی مبل پرت کرد و سریع 

پیراهن وکتم رو از تنم خارج کردم و روش خیمه 

زدم.

ست گیپور اناری که تنش بود سفیدی بدنش رو 

بیشتر به رخم میکشید!

 لبهام رو قفل لبهاش کردم و شروع به مکیدنشون 

کردم.کارش رو بلد بود. 

چند ماه بود که گلاره منو از  رابطه با خودش 

محروم کرده بود .

مردی بودم که عادت به رابطه های زیاد داشتم 

اما از وقتی گلاره وارد زندگیم شده بود همه رو 

کنار گذاشته بودم و اون تنها زن زندگیم شده بود

اما الان داشتم با عایشان عشق بازی میکردم و 

انقدر زیرم وول میخورد که طاقتم تموم شد!

وقتش بود باهاش یکی بشم!

سرم رو سمت گوشش بردم و گفتم:شیطونیت کار 

دستمون داد همینجا شروع کنم یا بریم تو اتاق!

خمار نگاهم کرد و با صدای پر نازش گفت:بریم 

داخل اتاق!...خوشم نمیاد جایی غیر تخت باهات

 یکی بشم!...

خواستم از روش بلند بشم که به گردنم اویزون شد 

دستهامو دور کمرش حلقه کردم و اونو بلند کردم 

با سر بهم اتاق خوابش رو نشون داد و بعد لباشو 

قفل لبهام کرد و با همون حالت به سمت اتاق 

رفتم.

در اتاق رو باز کردم و وارد شدم.

 اتاق شیک و زیبایی بود با دکور سفید و قرمز!...

 اونو به سمت تخت بردم و روی تخت پرتش کردم 

در حال بازکردن کمربندم بودم که نیم خیز شد و

شروع به رقصیدن روی تخت کرد این زن همه 

کاراش اغوا گرانه بود !

بیشتر از این تحمل نداشتم سریع شلوارم رو از 

پام در اوردم و کنارش دراز کشیدم هنوز داشت 

میرقصید دستم به سمت موهاش رفت و بعداز 

لمس موهای نرمش بازوشو کشیدم که کاملا

نمایشی خودش رو تو بغلم پرت کرد به محض 

لمس بدنش کنترل خودمو از دست دادم و لباس 

زیرش رو با خشونت از تنش خارج کردم !

اه و ناله هاش کل اتاق رو پرکرده بود و من رو 

بیشتر تحریک میکرد و با یک ضربه باهاش یکی شدم....



با سر درد فجیعی چشمامو باز کردم!

 اتاق برام نا اشنا بود!گیج گاهم رو با سر انگشتام 

فشار دادم و چند بار چشمامو باز و بسته کردم و

به اطراف نگاه کردم،با دیدن عایشان که پشت به 

من لخت خوابیده بود؛تازه یادم اومد که دیشب 

چه گندی زده بودم!

ازسر جام بلند شدم که سرم تیرکشید و اخ بلندی 

گفتم .

همزمان عایشانم بیدار شد و با صورت پف کرده 

از خوابش نگاهم کرد وگفت:چیشده؟؟

لعنتی تو اون مشروب چی ریخته بودی سرم 

داره منفجر میشه؟!

سر جاش لم داد و با خنده گفت:محرک جنسی!

بهت زده نگاهش کردم وگفتم:خیلی احمقی!

قهقه ای زد و اغوشش رو برام باز کرد و گفت:بیا 

دراز بکش قول میدم سر دردت رو خوب کنم!

اخمی کردم و سعی کردم لباس هام رو بپوشم که 

باز سرم تیر کشید و اخم در اومد !

سر دردم به حدی بود که احساس میکردم هر ان 

ممکنه سرم بترکه!

عایشان که دید حالم واقعا بده از سر جاش بلند 

شد و به سمتم اومد !

خواست دست به سرم بزنه که دستش رو پس زدم

 نگاهم کرد و به سمت حمام شیشه ای گوشه اتاق 

رفت و بعد روشن کردن شیر اب گرم به سمتم 

اومد و گفت:حمام گرمه و پر بخار تو وان دراز 

بکش تا برات جوشونده سر درد درست کنم!

پوزخندی زدم و گفتم:از کجا معلوم باز چیز خورم

 نکنی؟!

چینی به دماغ خوش فرمش داد و گفت:نترس 

چیز خورت نمیکنم حالا حالاها بهت احتیاج دارم 

اونم هوشیار!

بحث کردن با این سر درد فقط حالم رو بدتر میکرد 

با کمک عایشان به سمت حمام رفتم و داخل وان 

دراز کشیدم.

سریع از حمام خارج شد و بخار و اب گرم کمی 

سر دردم رو بهتر کرده بود !

سرم رو تکیه دادم و سعی کردم با بستن چشمام 

کمی اروم بشم!

حدود یک ربع بعد عایشان سینی به دست وارد 

حمام شد و سینی رو کنار سرم گذاشت و به 

سمت قفسه شامپو و لوسیون حمام رفت!

پمادی رو خارج کرد و به سمتم اومد  با چشمای 

خمار از درد تو سکوت فقط نگاهش میکردم ،لبه 

وان نشست وگفت:تا داروت خوب دم بکشه با این

 پماد پیشونیت و کمی ماساژ میدم سر دردت رو 

کمتر میکنه!

انقدر سرم درد میکرد که توان مخالفت نداشتم 

به سکوتم ادامه دادم تا کارش رو بکنه با برخورد

 پماد به پیشونیم و حرکت دورانی انگشتای 

عایشان روی پیشونیم چشمامو بستم و سعی 

کردم بخوابم نمیدونم چقدر گذشت که خوابم برد
.
.
.
#اتاش

با اینکه شیخ عدنانی وجود نداشت که بابتش 

نگران باشیم اما اقا سابقه نداشت بی خبر جایی 

برند.

 از دیشب هزار بار بهش زنگ زده بودم اما تلفنش 

خاموش بود!

فتاته و خانم هم ازش بیخبر بودند.کلافه به سمت

 مامورهای جدید رفتم و گفتم:میخوام تو اولین 

فرصت از مکان اقا باخبر بشم!

 چشم اقا 

میتونید برین

به سمت اتاق کارم برگشتم و شروع به زیر و رو 

کردن حساب هاکردم.

حدود ده دقیقه بعد تلفنم زنگ خورد با دیدن 

شماره ی ناشناسی که بهم زنگ زده بود متفکر

 به شماره نگاه کردم اما نشناختم.

کمی مکث کردم و بعد جواب دادم:بله

 سلام 

با شنیدن صداش لبخند زدم. فکر نمیکردم دیگه 

بهم زنگ بزنه!

 الو...اتاش

 بله اینجام

 خوبی؟؟

 فکر نمیکردم دیگه بهم زنگ بزنی

 منتظر بودم خودت زنگ بزنی!

مردونه خندیدم و گفتم:منم منتظر بودم تو بهم

 زنگ بزنی!

 عالیه پس جفتمون منتظر شخص مقابل بودیم

 که زنگ بزنه!

خب...

_من گرسنه ام 

با شنیدن این حرفش قهقه ای زدم و گفتم: 

گرسنته؟

اوهوم دلم میخواد تو برام غذا بپزی

اون که حتما اما باید تا شب صبر کنی

 یعنی بهم نهار نمیدی؟؟؟

خیلی دوست دارم اما کلی کار دارم ولی تمام 

سعیمو میکنم برای شام دعوتت کنم

باشه پس فعلا

قبل قطع کردن تماس صداش زدم:ایناز

 بله

ممنونم که منو بخاطر شوخی مسخره ام 

بخشیدی

تا شام بهم ندی نمیبخشمت

این بار هر دو با هم خندیدیم و بعد خداحافظی 

کردم .

اگه بگم از تماسش خوشحال نشدم دروغ گفتم 

فکر نمیکردم باز قبول کنه اونو ببینم..

نفس بلندی کشیدم و از دفتر خارج شدم بلکه خودم اقا رو پیدا کنم!...


#عایشان

دو ساعت گذشته بود و هنوز بیدار نشده بود !

به سمت حمام رفتم و رو بروش لبه ی وان نشستم

 و شیر اب گرم رو باز کردم تا اب وان رو عوض کنم 

ابش سرد شده بود و اینجور سرما میخورد.

تازه اب وان داشت گرم میشد که تکونی خورد و 

چشماش رو باز کرد.

بهش نگاه کردم.لبخندی زدم و گفتم:سلام

سعی کرد از سر جاش بلند بشه که اخی گفت!

کمرش مثل اینکه خشک شده بود. 

به سمتش رفتم و کمکش کردم بلند بشه

خوشبختانه این بار مخالفت نکرد و اجازه 

دادکمکش کنم.

حوله رو دورش پیچید و به سمت لباس هاش رفت 

دستش روگرفتم وگفتم:اول بریم یه چیزی بخور!

 نه باید برم خیلی اینجا نگهم داشتی!

 خب نهار بخور بعد برو

بی اعتنا به من لباس هاش رو پوشید و به سمت 

سالن رفت.

 دم در اتاق دستش رو به سمت جیبش برد و گفت: 

گوشیم کجاست؟

داخل اتاق برگشتم گوشیش رو تو کشوی میز 

ارایشم گذاشته بودم .

تلفن رو بیرون اوردم و به سمتش گرفتم به گوشی

 نگاه کرد و گفت:لعنتی شارژش کی تمام شده بود

لبخندی زدم.کار خودم بود،دیشب بعد خوابیدنش 

شارژ برق گوشیش رو صفر کرده بودم ،تلفنم رو به 

سمتش گرفتم و گفتم:میتونی با تلفن من کارت رو 

راه بندازی!

گوشی رو از دستم گرفت و بعد گرفتن شماره ای 

روی مبل نشست و شروع به صحبت کردن کرد

 اتاش ...حالم خوبه!...بله...خانم نگران که 

نشد... باشه...ادرس رو پیام میدم بیا دنبالم...اوکی

به سمتش رفتم و کنارش نشستم نگاهی بهم 

انداخت و گفت:مرسی ماساژ سرم رو خوب کرد

 بازم میای پیشم؟؟

 بهتره یه مدت همدیگه رو نبینیم!

 چرا؟؟؟؟

 من زن دارم عایشان بهتره فراموشم کنی!

با صدای بغض گرفته گفتم:خودتم میدونی که 

دوستت نداره!

اخمی کرد و گفت:اصلا اینطور نیست!...

 هست!...اگه نبود تا صبح با هم چت نمیکردی 

و اونو ول نمیکردی !...خودم دیدم دیروز چطور 

نگاهت میکرد و چطور بی توجه به تو وارد خونه 

شد!...

جوابم رو بده که تلفنم تو دستش زنگ خورد به 

شماره نگاه کرد و جواب داد:رسیدی؟؟؟....خوبه 

الان میام بیرون!

از جا بلند شد و منم اتوماتیک وار پشت سرش 

بلند شدم و دستش رو گرفتم و گفتم:من منتظرت

 میمونم!

سرش رو کلافه تکونی داد و بدون هیچ حرفی از 

خونه خارج شد.

سر جام نشستم و تلفن رو برداشتم و شماره مورد

 نظرمو گرفتم:سلام اقا

 بله دیشب و اینجا نگهش داشتم

 کارم رو بلدم اقا خیالتون راحت

 مطمئن باشین بازم میاد اینجا

 چشم فعلا

تلفن رو روی مبل پرت کردم و درحالی که سیگارم 

رو روشن میکردم گفتم:هنوز باهات کار دارم جناب 

هاکان!...



#سهیل

از دست خودم عصبی بودم و کلافه!...

اتاش سوالی نگاهم کردکه جوابش رو ندادم و 

گفتم:منو برسون خونه!

 چشم اقا

بعد نیم ساعت جلوی درب ویلا نگه داشت و 

گفت:کاری از من بر میاد براتون انجام بدم اقا؟

 نه ممنون که دنبالم اومدی

 وظیفه ام بود اقا

از ماشین پیاده شدم و وارد ویلا شدم .به محض 

ورودم به سالن فتانه به سمتم اومد و گفت:کجا 

بودی سهیل؟!

گلاره به من نگاهی انداخت و بی اعتنا از جا بلند 

شد و با اون شکم برامده اش که این روزا خیلی تو 

چشم بود به سمت اتاقش رفت.

عصبی شدم!دلم میخاست انقدر براش مهم بودم

 که لااقل بپرسه کجا بودم ؟!

انقدر اعصابم رو با کارش بهم ریخت که نفهمیدم

چی گفتم فقط وقتی گلاره با چشمای گشاد شده 

اش بهم نگاه کرد تازه فهمیدم چی گفتم!...

 با دوست دخترم بودم!

گلاره با این حرفم به سمتم برگشت فتانه نگاهش 

بین من وگلاره چرخید و گقت:سهیل

اول پشیمون شدم از حرفی که زدم اما وقتی دیدم 

گلاره اینجور جا خورده پوزخندی زدم و گفتم: 

چیه؟!...حق ندارم نیازهامو بر طرف کنم؟!

گلاره اخمی کرد و عصبی به سمتم اومد و گفت: 

اصلا مهم نیست که با کی و کجا و چطور نیازتو 

بر طرف میکنی اما این وسط مواظب باش باز یه 

حروم زاده تو یغل زیرخوابت نندازی!

فتانه با تعجب به گلاره نگاه کرد.خودمم تعجب 

کرده بودم از لحن گلاره !...سابقه نداشت اینطور 

وقیح  باشه و حرفهاشو بزنه!...

خواست از کنارم رد بشه که دستش رو کشیدم و 

کشیده ی محکمی به صورتش زدم .

با زدن کشیده فتانه جیغ بلندی کشید اگه دستش 

تو دستم نبود از شدت محکمی سیلی به زمین 

میخورد.

انتظارداشتم داد و بیداد کنه و به حرفاش ادامه 

بده!

اما فقط نگاهم کرد و بعد درحالی که اشکهاش دو 

تا دو تا  از چشمهاش سرازیر شده بودند از کنارم 

رد شد و به سمت اتاقش رفت!

فتانه بهم نزدیک شد و گفت:سهیل حرفت برادر 

اوردن حرص گلاره بود؟!

عصبی به فتانه نگاه کردم و گفتم:نه حقیقت بود 

به زودی دوست دخترمم میارم اینجا با ما زندگی 

کنه!

 تو عقلت رو از دست دادی؟!

نه اصلا اینطور نیست اتفاقا الان عاقل شدم 

حالا که منو قبول نمیکنه منم یکی رو جایگزینش 

میکنم!




 سهیل گلاره بارداره اینو میفهمی اینکارهات 

برای روحیه اش خوب نیست !

 به درک

با عجله به سمت اتاقم رفتم و درو محکم بستم 

احساس خفگی میکردم!

به سمت بالکن رفتم که باز بود قبل رسیدن به 

قسمت بیرونی صدای گریه گلاره رو شنیدم !

این عادتمون مشترک بود !...هر دوتامون وقتی 

ناراحت بودیم به بالکن پناه میبردیم و تنهایی 

خلوت میکردیم!

خیلی باهاش تند برخورد کردم اما تقصیر خودش 

بود!

خودش باعث شده بود که من همچین رفتاری 

باهاش داشته باشم!...
.
.
.

#کیان

از زندگی یکنواخت و کسلم خسته شده بودم 

هومنم کلا رفتن به ترکیه رو فراموش کرده بود!

گوشی رو از جیبم بیرون اوردم و بهش زنگ زدم 

هرچی بوق خورد جواب نداد.

عصبی باز شماره اش رو گرفتم که صدای خمارش

 رو شنیدم :الو؟!

 الو و زهرمار چرا جواب نمیدی؟!

 از بس تو احمقی!

 عه...بی تربیت!

_خودتی خو نمیگی من متاهلم شاید وسط 

عملیات تاهلم باشم!

 تاهل و از کجا اوردی تو فرهنگ لغاتت نبودا!

 یک لحظه گوشی جناب مجرد انگل جامعه !

تاهل

صداش از گوشی دورتر شد و با لحن ارومتری 

گفت:فدات بشم!...عشقم برو پایین تر...اخ اره 

همینه...فدای تو بشم من...اووفففف!...میگم 

فری تا من این کیان و دک میکنم تو ادامه بده 

ای جووونم!...

صدای خنده ی ریز فریبا رو كه شنیدم خودم از 

خجالت سرخ شدم.

خواستم قطع کنم که هومن صدام کرد"کیان

 کیان و زهرمار...خاک بر سرت اون حرفا رو 

جلو من به فریبا میزنی !خیلی بی حیا شدی بخدا!

 ترمز بگیر با هم بریم عامو کدوم حرفا کدوم کارا

 دختر مردم دستت امانته!... اول عقدش کن 

بعد کارهای خاک برسری انجام بده!... احمق بی 

غیرت کارت تموم شد بزنگ کارت دارم !...

بدون اینکه بهش فرصت حرف زدن بدم تماس 

رو قطع کردم و به سمت حیاط رفتم!

 عوضی ملاحظه هم نمیکنه من مجردم!...

اصلا کوفتش بشه!....


#هومن

دلا دلا وارد سالن شدم و شروع به نق زدن كردم:

ای خدا بگم چیکارت نکنه فری!...اسهال بگیری 

دلم خنک بشه!...ببین چطور منو علیل کرد 

ورپریده!...

فریبا پشت سرم وارد سالن شد و گفت:انقدر نق 

نزن پیرمرد!...

 فری ناموسا باهام چه کاری کردی؟!

 چون خیلی وقت بود ورزش نکرده بودی عضله 

هات گرفته!

 اخ...وای...خدا کمرم....ای ای شونه هام گرفته 

 وای هومن چقدر نق میزنی!شکم زدی عشقم 

باید لاغر بشی!من شوهر چاق دوست ندارم

 از بس خری!...جذاب ترین مردهای دنیا شکم 

گنده ها هستن!..

 اییییی نگو حالم بهم خورد!..

 خوبه ددی خودتم شکم داره ها

ددی فرق داره عزیزم

 دقیقا فرقش چیه؟

 ددی که قرار نیست شوهرم بشه  

قانع شدم!..وای فری کتفم گرفته بدجور!

 میخوای ماساژت بدم؟!

 مرگ هومن بلدی؟!

 اره بابا بلدم برو رو تخت دراز بکش منم روغن 

کنجدو بیارم میام!

 باشه فدات شم

دلا دلا به سمت اتاق خوابم رفتم!...در حال کندن 

تیشرتم بودم که تلفنم زنگ خورد انقدر عضله هام 

گرفته بود که اروم تیشرت رو از تنم خارج کردم و تا 

اینکارو بکنم تماس قطع شد !

روی تخت دراز کشیدم و به صفحه ى گوشی نگاه 

کردم کیان بود!..

 فریبا وارد اتاق شد و کنارم روی تخت نشست 

خواستم بهش بگم کجا رو ماساژ بده که کیان باز 

زنگ زد !

حتما کار مهمی داره!...به محض جواب دادن 

شروع به گله کردن و نق زدن كرد!

فریبا هم روغن کنجد رو روی کتفم ریخت و شروع 

به ماساژ دادن کرد!

گوشی رو از گوشم دور کردم و رو به فریبا گفتم: 

فدات بشم عشقم برو پایین تر...اخ اره همینه... 

فدای تو بشم من...اووفففف!...

میگم فری این کیانو تا من دک میکنم تو ادامه بده 

ای جووونم!...

گوشی رو به گوشم نزدیک کردم تا اسمش رو صدا 

زدم هرچی از دهنش دراومد بارم کرد و تماس رو 

قطع کرد !

متعجب به گوشی نگاه کردم که فریبا گفت: 

چیشده؟

 فری باید یه فکری به حال کیان بکنیم

 چطور مگه ؟اتفاقی افتاده؟!

 دچار خود درگیری مزمن شده!

 وا

 والا به مرگ هومن جدی میگم من حرف بدی 

نزدم که گفتم یه لحظه گوشی بعد با توحرف زدم 

که ماساژم بدی !..صداش که کردم گفت کیان و 

زهرمار خاک برسرت اون حرفا رو جلو من میزنی 

و مواظب دختر مردم باش و از این مزخرفات....

فریبا باچشمای گرد به من نگاه کرد و من تازه 

فهمیدم چیشده !...

پقی زدم زیر خنده که فریبا با صورت سرخ از 

خجالت گفت:یعنی ادم ابرو برتر از تو نیست تو 

دنیا هومن!..

__ اون منحرفه به من چه من منظورم ماساژ دادن 

طبی بود!اون فکر من و تو در حال چیز کردنیم!

فریبا درحالی که از کنارم بلند میشد با جیغ گفت: 

چیز کردن یعنی چی بی تربیت!...

و سریع از اتاق خارج شد و من همچنان میخندیدم

 از این سوتفاهم!....

 بدبخت کیان چه فشاری رو الان متحمل میشه...








نظرات

  1. مریم پنجشنبه 1 آذر 1397 06:21 ب.ظ
    چرا بقیش نیس. کی میذارید بقیشو
    • قادر رنجبر
      یکی دوهفته دیگه میزارم

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر