قادر رنجبر نظرات جمعه 6 مهر 1397 ، 11:13 ق.ظ

#کیان

از نشستن تو حیاط کلافه شدم و به سمت اتاق 

خوابم برگشتم.

همین که وارد اتاق شدم چشمم به تخت دو 

نفرمون افتاد!

 دیشب موقع خواب سه تا البوم عکسی رو که 

داشتم و بیرون اوردم و تا نزدیک های صبح به 

عکسهامون نگاه میکردم!

 روی تخت نشستم و اهنگی رو که این روزها شب 

و روز گوش میدادم از دستگاه پخش ،پخش کردم 

و با حسرت به عکس ها نگاه کردم!

دلم پره نمی بره،تو نیستی و همش غصه میخوره

دلم تنگه واسه چشمای تو!...دلم واسه ی تو و 

حرفای تو!

یه دیوونه ساختی که هر شب همش!دلش تنگه

 واسه کارای تو!

بارون داره میزنه اینجا ....تو کجایی کجایی کجایی

آخ دلم لک زده واست...تو چرا خسته نمیشی از 

جدایی جدایی!

تو چرا خسته نمیشی از جدایی جدایی!

بارون داره میزنه اینجا....تو کجایی کجایی کجایی

آخ دلم لک زده واست ..تو چرا خسته نمیشی از 

جدایی جدایی

تو چرا خسته نمیشی از جدایی جدایی جدایی

تو اصلا از من نخواه نباشی آروم بشم 

هرکی میپرسه چی شد میگم فقط خواهشا...

حوصله ندارم ...من یه بی قرارم!

اشک از چشمهام جاری شده بود که صدای تلفنم 

رو شنیدم و به صفحه اش نگاه کردم!...

 هومن بود!...گوشی رو برداشتم و بعد از چند 

لحظه جواب دادم:بله؟!

انقدر صدام گرفته بود که هر کسی راحت 

میفهمید گریه کردم!...

هومن با خنده گعت:سلام عشقم!

میدونستم میخواد منو بخندونه خیلی مدیونش 

بودم!

همیشه کنارم بود و تنهام نمیذاشت!...

 خوبم هومن!جانم ؟!بفرما ؟!...کاری داشتی؟!

 اخه مرد حسابی تو مگه خدایی...اخه قضاوت 

تا کی؟!

 چطور؟؟؟

_به مرگ کیان فری داشت کمرم رو ماساژ میداد

تازه فهمیدم منظورش چیه لبخندی زدم و گفتم: 

زندگی شخصی تو به خودت ارتباط داره نه من!

 بابا باور کن بعد قطع تماس تازه فهمیدم 

منظورت چیه ببین تو الان کجایی!..

در حالی که سعی میکردم نخندم گفتم:خونم

 من الان میام پیشت کمرم رو نشونت میدم 

جای پنجولای این دختره ورپریده رو کمرم هنوز 

هست!تا بهت ثابت کنم ما از اون کارها ی خاک 

برسری نکردیم!

انقدر لحن هومن جدی و مظلوم بود که نتونستم 

جلوی خنده امو بگیرم و با صدای بلندی خندیدم 

که هومن گفت:باز تابلو حرف زدم؟! اخه موقع 

انجام اون کارها اکثر دخترا عین خر پنجول میکشن 

ولی به جان خودم فریبا از اون خرها نیست که

پنجول بکشه!...

انقدر خندیدم که میون خنده یاد دنیا افتادم و 

گریه کردم!..

هیچی سخت تر از این نیست که میون خنده 

گریه کنی!...

خسته شده بودم از این اوضاع با صدای دورگه 

از خنده و گریه گفتم:هومن خسته شدم!.. دیگه 

بریدم!..

سکوت کرد از سکوت و نفس های نامنظمش 

فهمیدم که اونم داره گریه میکنه !

باصدای بغض داری گفت:الان میام سمتت 

داداش

 خوش اومدی
.
.
.

#هومن

درحال رانندگی بودم و می خواستم فریبا رو به 

خونه اشون برسونم که به کیان زنگ زدم و صداش 

توی ماشین پیچید!

باهاش حرف میزدم که فهمیدم گریه کرده؛ برام 

سخت بود فریبا بفهمه کیان چقدر داغونه!...

 دلم نمیخواست جز خودم کسی از روحیه داغون 

کیان باخبر بشه اما الان وقت پنهان کاری نبود !

تمام سعیمو کردم که اونو بخندونم! اما حالش 

خیلی خرابتر از این حرف ها بود!...

 بعد از قطع تماس جلوی خونه فریبا نگه داشتم

اشكهامو پاک کردم و به سمتش برگشتم که دیدم 

سرش رو پایین انداخته و گریه میکنه!

 با دستم سرش رو بالا گرفتم و گفتم:چرا گریه 

میکنی؟

 تو هم منو همین قدر دوست داری هومن؟

بغضم ترکید و محکم بغلش کردم از فکر اینکه 

اتفاقی که فریبا مثل دنیا دزدیده بشه؛  دلم 

بدجور به درد اومد و گفتم:من مثل کیان قوی 

نیستم اگه این اتفاق برای تو بیفته میمیرم فریبا

هر دو با هم گریه کردیم!

بعد از چند دقیقه ازش جدا شدم وگفتم:من باید 

برم پیش کیان مواظب خودت باش فریبا!

تو هم همین طور عزیزم!

بعد پیاده شدن فریبا به سمت خونه کیان رفتم...


کلید خونه اش رو داشتم.

 ماشین رو جلوی در پارک کردم و وارد خونه شدم.

 به خدمتکارهایی که مامان کیان اورده بود نگاهی

انداختم و به سمت اتاق کیان رفتم.

 بدون در زدن وارد اتاق شدم. کیان شک زده از جا 

پرید و نگاهم کرد!

از چشمهاش معلوم بود که حسابی گریه کرده بود 

وارد اتاق شدم و به سمتش رفتم.

 باهاش دست دادم  و کنارش روی تخت نشستم.

 از عکس هاشون که روی تخت پخش شده بودند 

چشم گرفتم و گفتم:نظرت چیه کارامون رو زودتر

 انجام بدم بریم ترکیه؟!

رو بروم روی تخت نشست و گفت:به نظرت پیداش

 میکنیم؟!

 توکل برخدا ان شالله پیداش میکنیم غمت 

نباشه!

 اونجا کجا دنبالش بگردیم هومن؟!...میدونی 

ترکیه چند تا شهر داره؟!کدوم شهرش رو بگردیم 

چقدر باید اونجا بمونیم؟!

دلم نمیومد اون حرف رو بزنم اما مجبور بودم

 پس کمی این مکث کردم و بعد بدون اینکه 

نگاهش کنم گفتم:ماجد بهم ادرس چند جا تو

استانبول رو داد که میتونیم اونجا دنبال دنیا 

بگردیم!...

شماره یه زنى رو هم بهم داد که گفت اون اکثر 

دخترایی رو که از دبی میفرستند استانبول رو 

میشناسه!به اونم زنگ میزنم مطمئناً کمکمون 

میکنه نگران نباش!...

کم اوردم هومن کم اوردم بخدا

حق داری داداش راحت نیست! گم کردن کسی

 که همه زندگیته!...

 هومن کمکم کن!...زودتر پیداش کنم باور کن 

چیزی تا دیوانه شدنم نمونده!...

 این حرفا چیه کیان؟! تو باید قوی باشی مرد

 از قوی بودن گذشته هومن!

 پاشو بریم یه گشتی تو شهر بزنیم خسته نشدی

 از بس کوشه خونه نشستی؟!

 مزاحمت نمیشم حتما فریبا منتظرته

برای اینکه اونو بخندونم گفتم:به عیال گفتم 

بشینه تو خونه ظرف بشوره!...نمیشه که هر جا 

مرد خونه میره عیالشم دنبالش راه بیفته،جان 

کیان براش برنامه دارم بعد عروسی دیگه حق نداره

 بره سر کار باید بشینه تو خونه بچه های منو بزرگ 

کنه !..یعنی چی مرد انقدر به زن جماعت رو بده

 جرات داری رو درروش اینا رو بگو

 غلط كنم اینا رو جلوش بگم!

خاک برسرت زن ذلیل

درد بهت رو دادم تو هم میخوای سوارم بشی

با خنده گفت:یه دورم به من سواری بده به کجای

 این دنیا مگه برمیخوره؟!

اولا به اونجاش بر میخوره دوما من فقط به فری 

جونم سواری میدم!

 دیوانه

خودتی پاشو برو لباسات رو عوض کن بریم مخ 

بزنیم!

خندید و به سمت حمام رفت و گفت:یه دوش 

بگیرم بعد بریم

قبلنا كمتر بیتربیت بودى حداقل یكم ناز 

مى كردى الان كارت از وقاحت هم گذشته!
.
.
.
#سهیل

کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت بلند شدم

 هنوز سرم درد میکرد.

 به صفحه گوشیم نگاه کردم. چند تا میس کال از 

عایشان داشتم!...

 کلی هم واتس اپ پیام داده بود بدون اینکه پیام 

هاشو بخونم گوشی رو تو جیب شلوار راحتی ام 

گذاشتم و از اتاق خارج شدم.

به سمت اشپزخانه رفتم که دیدم فتانه تنها

نشسته و داره شام میخوره به سمتش رفتم 

صندلی روبه روشو کشیدم و نشستم و سوالی 

نگاهش کردم که گفت: بالاست تو اتاقش راضی 

نشد برای شام بیاد پایین شام رو براش فرستادم

که پس فرستاد!

عصبی از جا بلند شدم و گفتم:بیخود کرده حق 

نداره هر وقت قهر کرد غذا نخوره!... بچه من تو 

شکمشه باید به فکر اون باشه!

 با کاری که تو کردی و حرف هایی که زدی 

اتتظار داری بیادو یه دل سیر غذا بخوره!

از اینکه فتانه طرفداری گلاره رو میکرد اعصابم 

خرد شد وگفتم:ازش طرفداری میکنی؟!

خونسرد به خوردن غذاش مشغول شد.

در حقم خوبی زیاد کرده بود و دلم نمیخواست 

الان که عصبانی ام باهاش دهن به دهن بشم و 

اوقات خودمون رو تلخ کنم.

از جا بلند شدم و به خدمتکاری که مشغول تمیز 

کردن بود گفتم:سریع برای خانم غذا اماده کن و 

همراهم بیا!

__ چشم اقا




#گلاره

روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده

 بودم .

زیر شکمم خیلی درد میکرد. به سختی سرجام جا 

به جا شدم و سعی کردم که بخوابم .

اما مگه گرسنگى میذاشت بخوابم؟!

حسابی گرسنه ام بود و دلم میخواست یه چیزی 

بخورم.با باز شدن در اتاق سعی کردم بشینم که 

سهیل و همراه یکی از خدمتکارها رو دیدم.

 اخم کردم و سر جام نشستم و به بالکن  خیره 

شدم که سهیل به سمت تخت اومد و رو به 

خدمتکار کرد و چیزی به زبان ترکی گفت که 

خدمتکار به سمتم اومد و سینی غذا رو جلوم 

گذاشت و از اتاق خارج شد .

سهیل به سمتم اومد و گفت:غذاتو بخور!

جوابی بهش ندادم که تکرار کرد:گفتم غذاتو بخور

با دلخوری گفتم:نمیخوام گرسنم نیست!

کار به کار تو ندارم ولی نمیخوام بچه ام گرسنه 

بمونه!

 بچه ات گرسنه اش نیست دست از سرم بردار

 نرین به اعصابم گلاره! غذاتو بخور بار اخریه 

که اینجور باهات حرف میزنم!

پوزخندی زدم و گفتم:مثلا اگه نخورم چیکار 

میکنی؟

سینی رو از جلوم کشید و اون سر تخت گذاشت 

کنارم نشست.

خواستم ازش فاصله بگیرم که بازوم رو محکم 

کشید و تو بغلش افتادم.

 با وحشت نگاهش کردم و گفتم:ولم کن!...

 مگه دلت نمیخواست بهت دست نزنم و 

نزدیکت نشم؟!

با سر جواب مثبت دادم که گفت:کاری نکن که 

سگ بشم و الان بدون هیچ نرمشی اون کاری که 

ازش نفرت داری رو انجام بدم!

تمام التماسم رو تو چشمهام ریختم و گفتم:غذامو

 میخورم !...خواهش میکنم ولم کن!..

__ افرین الان شدی یه دختر خوب

اشک از گوشه چشمم سرازیر شد که رهام کرد و 

گفت:زود غذاتو بخور!

سینی رو به سمتم هل داد و نگاهم کرد .منتظر 

شدم که از اتاق خارج بشه اما منتظر نگاهم کرد 

و گفت:زود باش

از سر اجبار شروع به خوردن غذا کردم.

 اشتهام کور شده بود و به زور غذا رو میبلعیدم و 

همراه هر لقمه اشکم سرازیر میشد.ولی جرات 

نمیکردم دست از خوردن غذا بکشم میترسیدم

بهانه ای دست سهیل بدم و منو باز مجبور به 

رابطه کنه!...

تقریبا همه غذامو با گریه زیر نگاه خیره سهیل 

خوردم و وقتی دید چیز زیادی تو ظرفم نمونده 

پوزخندی زد و از اتاق خارج شد.

بعد بیرون رفتنش سینی رو از جلوم دور کردم و 

با صدای بلندی زیر گریه زدم و از ته قلبم خدا 

رو صدا کردم!

ولی مثل اینکه این امتحان بزرگی که خدا داشت 

ازم میگرفت هنوز مونده بود تا تمام بشه!....



#اتاش

تقریبا پخت شام تموم شده بود که صدای اف اف 

رو شنیدم.

لبخندی زدم و به سمت اف اف رفتم و به صفحه 

مانیتورش نگاه کردم .

ایناز بود درو براش باز کردم و گفتم: خوش اومدی!

قبل از وارد شدنش به سالن به سمت اتاقم رفتم 

تا لباسم رو سریع عوض کنم.

دکمه های پیراهنم رو باز میکردم که صدای باز و 

بسته شدن در سالن رو شنیدم از تو اتاق گفتم:الان

 میام!

 باشه من تو سالن منتظرتم

سریع لباس هامو عوض کردم ،بعد عطر زدن از 

اتاق خارج شدم .

پشت من روی مبل نشسته بود و به فیلمی که 

گذاشته بودم داشت نگاه میکرد.

 موهاشو رنگ کرده بود و یه کت شلوار نوك 

مدادى پوشیده بود!

 نزدیک شدم که سرش رو به سمتم گردوند و با

دیدنم لبخندی زد و از جا بلند شد و با هم دست 

دادیم .

مشتاق نگاهش کردم که ،گفت:خب

مردونه خندیدم و گفتم:خب

 شام چی داریم؟!

 به اندامت نمیاد انقدر به فکر شکمت باشی

شیطون نگاهم کرد و گفت:انتظار که نداری رک 

بگم دلم برات تنگ شده؟!غیرمستقیم دارم بحث

 میکشونم به دلتنگی!

قهقهه ای زدم و گفتم:امان از دست تو!بریم شام 

بخوریم بعد رفع دلتنگی کنیم !

 موافقم من از استرس دیدنت از ظهر چیزی 

نخوردم!

کنار هم با کلی خنده و شوخی شام خوردیم و 

بعد نشستیم فیلم نگاه کردیم.

 قرار شد بعد از تمام شدن فیلم اینازو به هتل 

برسونم !

مشغول نگاه کردن به فیلم بودیم.

 اولش ایناز حرف میزد اما با رسیدن فیلم به 

صحنه های عاشقانه دیگه صدایی از ایناز

شنیده نشد !

داشت کار به جاهای باریک کشیده میشد که

سرفه ای کردم و خواستم شبکه رو عوض کنم 

که چشمم به ایناز خورد و با دیدن چشمهای 

بسته اش خندیدم و گفتم:کی خوابت برد که 

نفهمیدم؟!

لبهای سرخش بهم چشمک میزدند!

 بدجور دلم میخواسست طعم لبهاش رو بچشم 

اما میترسیدم باز قهر کنه و بره !

تصمیم گرفتم بیدارش کنم اروم تکونش دادم و 

صداش زدم که به سمتم چرخید و تقریبا تو بغلم 

خوابید.

با برخورد سرش به سینه ام ضربان قلبم دو برابر 

شد.

چند بار صداش کردم اما مثل اینکه قصد بیدار

شدن نداشت!

 نمیشد هم روی کاناپه بخوابه اروم بلندش کردم

و اونو به سمت اتاق خوابم بردم.

انگار حسابی خسته بود !

حتی وقتی اونو روی تخت خوابوندم هم بیدار 

نشد.

کفشش رو از پاش دراوردم و پتو رو روش کشیدم 

کمی کنارش روی تخت نشستم و به صورتش 

خیره شدم!

یعنی واقعا عاشق این دختر شده بودم؟!...

واقعا میخواستم با این دختر مرام و گذشته ام 

رو فراموش کنم؟؟!!!.....

یعنی میتونه باعث بشه من یه ادم جدید بشم 

و دور از گذشته راحت زندگی کنم؟!



#عایشان

از ظهرکلی بهش پیام داده بودم اما جوابم رو 

نمیداد.

باید راهی پیدا میکردم که اون پیش خودم میاوردم 

اما چطوری؟؟!!...

روی تخت دراز کشیده یودم که یاد دوربین فیلم 

برداری که توگلدون گذاشته بودم افتادم .

لبخندی زدم و به سمت گلدون رفتم و دوربین رو 

از پشتش بیرون اوردم و به سمت کامپیوترم رفتم

حافظه دوربین رو خالی کردم و بین فیلم های دیگه 

دنبال فیلم دیشبمون گشتم.پنج سالی بود که این 

کارم شده بودم!

تیغ زدن مردهای پولدار زن دار...

باهاشون دوست میشدم و اونها رو به خونه ام 

میکشوندم و بعد از داشتن یه رابطه درست و 

حسابی فیلم رو براشون ارسال میکردم و در عوض

اون  حق السکوت میگرفتم!

اما هاکان فرق داشت!...

 من فقط وظیفه داشتم اونو به خونم بکشونم و 

ازش بخوام منو وارد خونه اش کنه!

 پول رو کس دیگه ای قرار بود به من بده!...

فیلم رابطمون رو رو گوشیم انداختم.تلفنم رو 

برداشتم و به سمت تخت رفتم و شماره هاکان 

روگرفتم.

این بارجواب داد:چه خبرته از ظهر زنگ میزنی؟

همه دلبریمو تو صدام ریختم و گفتم:نگرانت بودم

 هاکان!

 نگران نباش حالم خوبه!

 دلم برات تنگ شده!

 دیشب پیشت بودم در ضمن بهتره یه مدت 

فراموشم کنی!

 دست خودم نیست تو که نمیدونی دیشب چه 

حالی بهم دادی.

سکوت کرد از سکوتش راحت میشد فهمیدکه 

دستپاچه شده و تیر اخر رو زدم:از وقتی رفتی 

مدام به فیلممون نگاه میکنم!

 کدوم فیلم؟!

 خب راستش من تو اتاقم برای امنیت بیشتر 

دوربین کار گذاشتم داشتم فیلم ها رو چک میکردم 

چشمم به فیلم دیشب افتاد!

 عایشان اون فیلم رو سریع پاک میکنى!

 وای دلت میاد ؟! دارم الان نگاهش میکنم 

نمیدونی چه لحظه هایی رو تو عالم مستی 

گذروندیم! هاکان واتس اپت رو چک کن !چند 

دقیقه شو تو واتس اپ برات فرستادم فعلا بای 

هانی!

سریع تماس رو قطع کردم وکلیپ رو که براش 

فرستاده بودم چک کردم !

منتظر شدم دانلودش کنه بعد دوباره بهش زنگ 

بزنم.....


#سهیل

بعد از شام خوردن گلاره منم شامم رو خوردم و 

فیلم مورد علاقه ام رو نگاه کردم.

 حوصله ام حسابی سر رفته بود چند ماه بود با

هیچ زنی رابطه نداشتم و رابطه ی دیشبم با 

عایشان باز اتیش زیر خاکستر وجودم رو شعله 

ورکرده بود!

دلم میخواست باز پیشش برم و باهاش رابطه 

داشته باشم.

 کلافه به سمت حیاط رفتم تا گشتی تو شهر بزنم 

و این هوس لعنتی دست از سرم برداره!

همین که پاتوحیاط گذاشتم گوشیم زنگ خورد 

به صفحه اش نگاه کردم.

 عایشان بود!

 دودل به سمت درخت های گوشه باغ رفتم

و جواب دادم!

همین که قطع کرد سریع وارد واتس اپ شدم و 

صفحه چتش رو چک کردم و دیدم که فیلمی رو 

برام فرستاده!

نمیدونم چرا استرس عجیبی بهم وارد شده بود 

فیلم رو لمس کردم و بعد چند دقیقه فیلم پخش 

شد!

صدای اه و ناله ى عایشان،صدای اه های مردونه

 ی من از سر شهوت و فحش های که از سر شهوت

 و خواستن زیاد بهش میدادم !

قهقه های بلند عایشان باعث شد دست و دلم 

بلرزه! 

اب گلوم رو بلعیدم و فیلم و یک بار دیگه پلی کردم

 که عایشان زنگ زد و من سریع جواب دادم:الو

 دیدی فیلمو عزیزم؟! دلت میاد این فیلم پاک 

بشه؟!

 کجایی؟؟

 خونم ....روی تخت...لخت...منتظرتم!

 دارم میام



#دنیا

بعد رفتن سهیل کمی تو اتاق گریه کردم و بعد به 

سمت باغ رفتم .درخت و باغ رو دوست داشتم

سرنوشت تلخم رو برام قابل تحمل تر میکرد !

پشت اولین درخت پنهان شدم و شروع به گریه 

کردم .حدود نیم ساعت بعد در سالن باز شد و 

سهیل گوشی به دست خارج شد.

اول خواست به سمت ماشینش بره که بعد 

پشیمون شد و به سمت همون درختی اومد که 

من پشتش قایم شدم و طولی نکشید که صدای

حرف زدنش رو شنیدم !

حتما این همون زنیه که جدیدا سهیل باهاش 

دوست شده و با هم رابطه دارند.

 نمیدونم دختر بهش چی گفت اروم از پشت سر 

نگاهش میکردم!

به گوشیش خیره شده بود که صدای اه و ناله های 

زنی شنیده شد و بعدش هم صدای فحش دادن

 سهیل در اوج شهوتش!...

نمیدونم چرا دلم گرفت!...

فیلم دوباره پلی شد که بعدش کسی بهش زنگ 

زد!

باز هم خودش بود!...

همون زن و بعدش شنیدن صدای سهیل که بهش

گفت:الان میام!

بعد از رفتن سهیل اروم سرجام نشستم.نمیتونستم 

جلوی اشکهام رو بگیرم .تازه داشتم قبول میکردم

 که من محکومم!...محکوم به زندگی کنار سهیل!

حالا من مادر بچه اش بودم!...

درست بود که شرعی نبود!... 

اما حق نداشت بهم اینجور خیانت کنه!...اصلا 

نقش من تو زندگیش چی بود؟!...یعنی قرار بود

تا اخر نقش زنی رو بازی کنم که بی کس وکاره و 

کارش گرم کردن تخت سهیل و بچه بزرگ کردن 

برای سهیله؟!

نه من اینطور نمیتونم زندگی کنم!...باید زودتر

راهی برای فرار کردن پیدا کنم !،..

اینجور نمیشه.....



#عایشان

‎میدونستم زود خودش رو میرسونه!...سریع در 

حیاط رو باز کردم و به اتاقم برگشتم.

 سریع لباس خوابم رو عوض کردم ‎و بعد از دوش 

گرفتن با عطر سکسیم روی تخت دراز کشیدم و

‎لحظه شماری کردم که وارد اتاق بشه!

 خیلی طول نکشید که در سالن بسته شد !

فهمیدم خودشه لبخندی زدم و به بازی با موهام 

ادامه دادم!

اروم در اتاقم باز شد و هاکان وارد شد!

‎سفیدی چشمهاش قرمز شده بود و معلوم بود

که بدجور تحریکش کردم.

 به سمتم اومد و گفت:اون فیلم رو میخوام!

‎لبخندی زدم و در حالی که با ناز بلند میشدم 

گفتم:منم تو رو میخوام

‎__ اینبارگولت رو نمیخورم باز میخوای از رابطمون

 فیلم بگیری؟!

‎چرت میگفت !

لرزش صداش و  قرمزی چشمهاش اونو لو میداد.

‎میدونم از خداش بود الان با هم رابطه داشته 

باشیم.

‎از جام بلند شدم و به سمتش رفتم.فقط نگاهم 

‌میکرد!

نگاهش رو خوب میشناختم !پر از نیاز بود!... 

دستمو روی سینه اش گذاشتم و نوازش وار لمسش 

کردم.

صورتامون تو یک سانتی هم قرار داشت با لحن 

اغواگری گفتم:دلت نمیخاد کارهای اونشب رو 

تکرارکنیم؟!

‎سیبک گلوش بالا و پایین شد ولی نگاهم نکرد .

بهش نزدیک تر شدم و یکی از دستهاشو گرفتم و 

به کمرم زدم و سر انگشتهاش رو لمس کردم و 

گفتم:دوست دارم باز دستات تنم لمس کنن و

‎متعلق به تو بشم!

‎نگاهش بین چشمهام و لبهام درحال گردش بود

که نمایشی شروع به نفس کشیدن کردم!

 بدنم کاملا مماس تنش بود!...

‎کلافگی خاصی تو صورتش به چشم میخورد.تو 

دوراهی قرار گرفته بود و در همون حال که 

چشمهام خیره ى چشمهاش بود گوشه ى لبم رو 

به دندون گرفتم که کنترلش رو از دست داد و......








نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر