قادر رنجبر نظرات جمعه 6 مهر 1397 ، 11:14 ق.ظ


گوشه ى لبم رو گاز گرفتم که کنترلش رو از دست 

داد و لبهامو با لبهاش قفل کرد...

محکم منو میبوسید و با دستهاش به بدنم چنگ 

می انداخت .

انقدر لبهامو مکید که نفس کم اوردم و خودم رو 

ازش جدا کردم...

چشمهاش از نیاز زیاد سرخ شده بود و وقتی دید 

ازش جدا شدم به سمتم اومد که من هم قدمی

 به عقب برداشتم.

 پوزخندی زد و گفت:دلت بازی میخواد؟!

درحالی که لباس خوابم رو از تنم خارج میکردم 

گفتم:چه جورم!

 عواقب این شیطنتهات به نفعت نیست!...

 مثلا چی میشه؟

قدمی نزدیک تر اومد و دستش به سمت کمربندش 

رفت.

قهقه ای زدم و روی تخت خودمو پرت کردم.

سریع لباسهاشو از تنش کند و روم خیمه زد.تمام 

سعیمو کردم که حسابی سرگرمش کنم .

من باید این مردو اسیر خودم میکردم، مطمئن 

بودم که از پسش بر میام....
.
.
.
#کیان

بعد از خداحافظی با مامان و فاطمه و کیاناز

همراه هومن راهی فرودگاه شدیم تا به ترکیه 

بریم!

نمیدونم چرا حس میکردم بالاخره دنیا رو اونجا 

پیدا میکنم...

استرس خاصی داشتم!...

با کلی امید سوار هواپیما شدیم 
.
.
.
#سهیل

با خوردن نور خورشید به چشمهام از خواب بیدار 

شدم که با دیدن زن برهنه ای که تو بغلم خواب 

بود لبخندی زدم و محکم بغلش کردم و گفتم: 

چقدر لذت بخشه صبحم رو با بغل کردنت شروع 

کنم!...

به سمتم برگشت و با چشمهای خواب الودش 

نگاهم‌کرد و گفت:چی گفتی؟

تازه فهمیدم که عایشان و با گلاره اشتباه گرفتم

 کلافه به تاج تخت تکیه زدم و گفتم:هیچی!

عایشان به سینه ام تکیه زد و گفت:فردا جشن 

داریم میخوام دعوتت کنم

متفکر گاهش کردم و گفتم:جشن کی؟؟؟

 یکی از بچه ها عشق جشن داره هر چند وقت 

یکبار جشن  میگیره!

فکری به ذهنم خطور کرد.میتونستم کمی گلاره 

رو اذیت کنم.

به عایشان نگاه کردم وگفتم:میام ولی اونم میارم

سوالی نگاهم کرد که انگار فهمید منظورم چیه 

قهقه ای زد و گفت:از من میخوای برای حرص 

دادنش استفاده کنی!...

کجخندی زدم و گفتم:مشکلی داری؟!

پوزخندی زد و گفت:نه پایه حرص دادنشم حالا 

که قدرتو نمیدونه میدونم چیکارش کنم!...

 فقط زیاد پیاز داغشو زیاد نکن وضعیتش رو که 

دیدی نمیخوام خیلی حرص بخوره!

با حسرت نگاهم کرد و گفت:انقدر دوستش داری؟

به چشماش خیره شدم و گفتم:خیلی زیاد اونقدر

 که بخاطرش خیلی تغییر کردم...

 چرا دوستت نداره؟!

 چون خودخواهم و اونو فقط برای خودم میخام

__ منم خودخواهم اما تورو فقط برای خودم 

نمیخوام!

پوزخندی زدم که لبهاشو به لبهام چسبوند و عمیق

 بوسید.....



#کیان

به محض رسیدن به استانبول ترکیه هومن ماشین

 گرفت و به هتلی که از قبل رزرو کرده بود رفتیم 

کمی استراحت کردیم که هومن تلفنش رو از روی

 میز برداشت و رو به روم نشست و گفت:خب 

میخوام به واسطه ای که بهم معرفی شده زنگ 

بزنم!

مرد مطمئنیه؟!

مرد نیست خنگول زنه اونم چه زنی لامصب!

اخمی کردم و گفتم:توادم نمیشی!

به جان تو سخته 

 وقتی فریبا لختت کرد و از انگشت شصتت 

اویزونت کرد میفهمی که زیادم سخت نیست 

ادم باشی!

 با لخت شدن و از شصت پا اویزون شدن 

مشکلی ندارم میترسم از جا دیگه اویزونم کنه

 خاک بر سرت کنند!

 به جان تو!خو اون خیلی تنبیه وحشتناکیه تازه 

شاید عقیم شدم!بعد چطور جمعیت کشور رو زیاد 

کنیم؟!

 جدی باش دیوانه تا ندادم فریبا عقیمت کنه

 غلط کردم چشم
.
.
.
#هومن

باکلی امید شماره ای روکه ماجد بهم داده بود 

رو گرفتم!

بعد از چند تا بوق صدای لوند و جذاب زنی 

توگوشی پیچید به انگلیسی باهاش سلام کردم.

 سلام خوبین؟! من هومن هستم !ماجد شما رو 

معرفی کرده!

 واوووو!ماجد دوست قدیمی عزیزم...حالش 

خوبه چرا خودش به من زنگ نمیزنه؟!

 نمیدونم حقیقتش من کاری دارم که ماجدگفت

 فقط شما میتونید بهم کمک کنید!

 فعلا مشتری ثابت دارم بهتره دنبال کس دیگه 

ای باشی!

تودلم چندتافحش دلنشین بهش دادم و بعد با 

لبخند گفتم:در اینکه ارزومه همراهیم کنید شک 

نکن اما فعلا دنبال کسی هستم که بهم گفتند

 فقط تو میتونی کمکم کنی!

 اووم ...باشه! فردا شب باغ ژوان دعوتی! 

ممنونم فقط اینکه من اونجا شمارو چطور 

بشناسم بانوی زیبا؟!

قهقهه ای زد و گفت:اسممو تو اینستا سرچ کن با 

سه تا شش پیدام میکنی!

 ممنونم

روبه کیان کردم وگفتم:حله!

 اسمش رو سرچ کن ببینیم کی هست!

سریع وارد اینستاگرامم شدم واسمش روسرچ کردم

 سریع بالا اومد و وارد پیجش شدم کلی عکس ازش 

تو ژست های مختلف و مکان های مختلف بود. 

معلوم بود از اونهاست که حسابی بروبیاداره!

کیان هم مثل من محودیدنش شده بود.روی یکی

 ازعکساش زوم کردم که کیان پس گردنی بهم زد

وگفت:هووی ببند صفحه اشو قیافه تحفه اشو 

به اندازه كافى دیدیم!

_دلت میاد؟!

بازیه پس گردنی دیگه بهم زدوگفت:فریبا رو خبر 

کنم؟!

 جان مادرت بذاریکم تنوع داشته باشیم!

 خاک برسرت

 چون عین تو امل نیستم میگی خاک توسرت!..

بعد کلی کل کل از هتل خارج شدیم تا کمی 

بازارگردى كنیم!....



#سهیل 

بعد از حمام کردن ازخونه اش خارج شدم وبه 

سمت خونه ام رفتم.

تلفن رو از روی داشبورد برداشتم و شماره اتاش 

روگرفتم که سریع جواب داد:بله اقا؟!

 برای فردا مهمونی دعوتیم میخوام بری دنبال 

خانم و بیاریش!

 مهمونی؟؟؟؟؟!!!!

 بله مهمونی!... تو هم اگه کسی روخواستی 

همراهت بیار!...فقط درکنارش میخوام حواست 

به خانم باشه!...

 چشم اقا...بادیگارداروهم خبر کنم؟!

نه لزومی نداره!ادرس وبرات میفرستم!

بله اقا
.
.
.
#دنیا

بعد از رفتن سهیل تا دم دمای صبح تو حیاط 

نشستم و به بخت بدم گریه کردم!

باحس درد زیر دلم از جام بلند شدم و به سمت 

اتاقم رفتم.

تازه دراز کشیده بودم که صدای ورود ماشین به 

داخل خونه رو شنیدم!

 حتما سهیل برگشت!اهی کشیدم وسعی کردم 

بخوابم و همینکه چشمهام گرم شد در بی اجازه 

باز شد و به دنبالش پیچیدن عطر سهیل تو اتاق 

خوابم رو پروند اما چشمهامو باز نکردم!...

در کمد باز و بسته شد و بعدصداش تو اتاق پیچید.

:میدونم بیداری خوب گوش کن!فرداشب مهمونی 

دعوتیم و توهم میای!...میخوام تو رو با عشقم

 اشنا کنم درضمن عصر میبرمت بازار نمیخوام 

تو رو شلخته ببینه!

باچشمای بسته ام پوزخندی بهش زدم چقدر پرو 

و وقیح شده بود!

چشمهامو باز کردم!

سعی کردم خونسرد باشم و چشمهای بی روحم 

رو بهش دوختم وگفتم:چرا فکر میکنی حسودیم 

میشه؟!

درحالی که کراواتش رو درست میکرد گفت: چرا 

فکر میکنی همچین فکری میکنم؟!...تودیگه برام 

جز بزرگ کردن بچه ام هیچ اهمیتی نداری!

__ میتونی برای بزرگ کردن بچه ات پرستاربگیری!

ابرویی بالا انداخت وگفت:فکر خوبیه!... بعد از به 

دنیا اومدن پسرم پرتت میکنم تو خیابون و برای 

بزرگ کردنش پرستار میارم!

باوحشت بهش نگاه کردم. یعنی ممکن بود این 

کارو با من بکنه؟!

با بچه دار شدنم ازش همه پل های پشت سرم

رو خراب کرده بودم .

اگه بعد از به دنیا اومدنش اونو ازم جدا میکرد 

میمردم...

به سمتم اومد و روی تخت خم شد و اروم گفت: 

شوخی کردم!بیرونت نمیکنم اینجا نگهت میدارم 

برام هفت هشت تابچه به دنیا بیاری!اخه عشقم 

دوست نداره باحاملگی اندامش خراب بشه!

با این حرفش دیگه نتونستم جلوی خودم وبگیرم 

واشک از چشمهام جاری شد.

برای یک لحظه حس کردم نگاهش مهربون شد 

نگاهش کردم وگفتم؛ازت متنفرم سهیل متنفرم

بازبی رحم شد....ازم فاصله گرفت ودرحالی که 

به سمت در میرفت گفت:ساعت چهاراماده باش

 میام دنبالت!...

و بعد از اتاق خارج شد....نای هق زدن نداشتم 

بالشتم رو بغل کردم و سعی کردم بخوابم.....



#سهیل

وقتی دیدم اونطور گریه میکنه دلم بحالش سوخت 

خیلی داشتم بهش سخت میگرفتم.

 امامقصر من نبودم خودش بود اگه منو قبول 

میکرد؛منم اینجور اذیتش نمیکردم.

 باشتیدن صدای گوشیم به صفحه اش نگاه کردم

 عایشان بود!

 بله

صدای لوند و پر عشوه اش تو گوشم پیچید:سلام 

عزیزم!

 سلام کاری داشتی؟!

 فرداشب چی میپوشی؟!

 زیرپوش و شورت

قهقهه ای زد و گفت:اونجور بیای که من باید لخت 

بیام!

 کت شلوار کرمی!

 میشه خواهش کنم کت وشلوار سورمه ای تنت 

کنی؟!

 چرا؟؟؟

 میخام باهات ست کنم

واووووو....ست

 خواهش میکنم

 باشه فعلا

 بای عشقم

خوشحال نبودم از این قضیه !اماراهی بود که گلاره

 جلوم گذاشته بود.

اگه اخلاقش با من خوب بود و اگه به من رسیدگی

میکرد من مجبورنبودم برای حرص دادن اون این 

طور رفتار کنم!....
.
.
.
#اتاش

بعد از قطع تماس سریع شماره ایناز روگرفتم .

خوب بود اونو همراه خودم به این مهمونی ببرم

 هم با خانم اشنا میشد هم من بهونه ای داشتم 

برای بودن باهاش.....

بعد از دومین بوق جواب داد:بله

 سلام خوبی؟!

 سلام ممنونم تو خوبی؟!

 برای فردا شب برنامه ات چیه؟

 بخوروبخواب

 حال وحوصله مهمونی رو داری،؟

ذوق زده گفت:اره چرا که نه حالا مهمونی کی 

هست؟!

 هنوز خودم دقیق نمیدونم اقا دعوتم کرد گفت 

دنبال خانم هم برم !گفتم توهم بیای هم خوش

 بگذرونی هم درست داشتى با خانم اشنا میشی

 مزاحم نباشم؟

 مزاحم بودی خبرت نمیکردم

ریز خندید وگفت:باشه دعوتت رو قبول میکنم 

فقط باید یه سر برم بازار لباس بخرم! لباس خوب 

برای فرداشب ندارم.

 اگه بخوای من میام دنبالت!

واقعا؟!آخه نمیخوام مزاحمت بشم!

 انقد تعارف نکن دختر!

 باشه کی بریم؟؟؟

 بعدازظهر میام دنبالت

 مرسی منتظرتم!

 پس فعلا!

 بای



#ایناز

ذوق زده روی تخت دراز کشیدم وبه صفحه لب 

تابم خیره شدم.

داشتم تونت میگشتم که چشمم به اخبار 

هنرمندان خورد!

تیتریکی ازعکسهای کیان این بود:برای جستجوی 

خانمش به ترکیه رفت!...

باورم نمیشد به تركیه اومد و من رو خبر نکرد!

واقعا من چه انتظاری میتونم ازش داشته باشم!

لب تاب رو کنار گذاشتم و به سمت حمام رفتم.

میخواستم خودم رو برای عصر اماده کنم. من 

برای فراموش کردن کیان به ترکیه اومده بودم!

‌پس نباید الان بهش فکر کنم. الان همه فکرو 

ذکر من اتاش هست!
.
.
.
#کیان

با تکون شدیدی که خوردم چشمهامو باز کردم

هومن درحالی که لباس بیرونی پوشیده بود بالای

سرم ایستاده بود و منو تکون میداد که بیداربشم

منگ سرجام نشستم وگفتم:من ازدست توارامش 

ندارم چیکارم داری؟!

 پاشو بریم بازار فردا مهمونی دعوتیم
 
 دیوونه همین سه ساعت پیش بازار بودیم

 اره اما من چیزی نخریدم پاشو دیگه!...

 یه جور حرف میزنه انگارمن شوهرشم!... این 

همه لباس تو چمدونت داری به کفنی تنت کن

چشمهاشو مل مل کرد و کنارم روی تخت نشست

و گفت: عزیزم من تا کفنو تن تو و اون ننت نکنم 

که کفن نمیپوشم!

از لحنش خنده ام گرفت و گفتم:گمشو اونور ببینم

 شما منو ببر بازار من گم هم میشم که بعد

عین چی دنبالم بگردی عشقم

 فایده نداره تودست از سرم برنمیداری

 عاشق این فهم وشعورتم..

 برو کنار الان میرم اماده بشم!... عجب غلطی

 کردم با این تركیه اومدم

__ از خداتم باشه



#گلاره

بی حال به سمت کمد رفتم، یه پیراهن بلند نخی 

ابی اسمونی که حاشیه گل های ریز زرد و قرمز و

سرمه ای داشت تنم کردم که از زیر سینه اش 

کلوش میشد و خیلی بهم میومد !

روش یه تک کت لی تنم کردم.موهای بلندم رو 

گیس شل بافتم و پشت سرم انداختم.

مثل همیشه هم غیر یه کرم مرطوب کننده چیزی 

به صورتم نزدم.

عطر روی میز بهم چشمک زد کمی از عطر رو به 

خودم زدم ...

بعد از پوشیدن صندلهای چرمم رو برداشتم.

 کیف دستی چرمم رو هم گرفتم و از اتاق خارج 

شدم و به سمت باغ رفتم.

 بهتربود بدون سر و صدا با سهیل به خرید میرفتم،

لج کردن باهاش فقط اعصاب خودم رو بیشتر خورد

میکرد.

 اینجور لااقل بهونه دستش نمیدادم که اذیتم کنه

روی تاب بزرگ وسط حیاط نشستم و به درخت ها 

خیره شدم تا  سهیل اماده بشه و برای خرید به 

بازار بریم!...

نمیدونم چرا از ظهر که خواب کیان رو دیده بودم 

حس خاصی داشتم!
.
.
.
#سهیل

کنار پنجره ایستاده بودم و در حال بستن دکمه 

های پیراهنم بودم که گلاره رو دیدم که وارد حیاط 

شد و روی تاب نشست ....

مثل همیشه ساده بود و تو دل برو!

این دختر در عین سادگی زیبا بود و لوند!

 اصلا توان اینو نداشتم که نگاهش نکنم ای کاش 

با دلم راه میومدتا منم مجبور نشم اذیتش کنم

پوف کلافه ای کشیدم و سریع اماده شدم و از اتاق 

به سمت حیاط خارج شدم ...

گلاره رو که محو تماشای باغ بود صدا کردم و با 

هم سوار ماشین شدیم و به سمت بازار حرکت 

کردیم!
.
.
.
#ایناز

یه شلوارک جین سفید تا بالای زانو به همراه

یه تاب قرمز جیغ تنم کردم!

خسته شده بودم از بس مجلسی جلوی اتاش 

لباس پوشیده بودم...

رو به روی اینه ایستادم و موهامو گوجه ای بستم

 و یه تل خرگوشی رو سرم گذاشتم و یه خط چشم 

پهن روی چشمهام کشیدم و یه رژ عنابی پر رنگ

به لب هام زدم و بعد از دوش گرفتن با عطر مورد 

علاقه ام به ساعت نگاه کردم.

 مطمئن بودم الان اتاش پایین منتظرمه ولی برای 

اینکه من عجله نکنم بهم زنگ نزده!

لبخندی زدم و از  هتل خارج شدم.دلم میخواست 

زودتر عکس العمل اتاش و بعد دیدنم با این لباس ها میدیدم...



#اتاش

تو ماشین نشسته بودم و منتظر بودم که ایناز از 

هتل خارج بشه !

توهمین لحظه اونو دیدم که به سمت ماشین میاد 

اولین بار بودکه این مدلی تیپ میزد!

 موهاشو بالای سرش گرد بسته بود و چند تا تار مو 

دو طرف صورتش انداخته بودکه خیلی به صورت 

کشیده اش میومد.

رژ لب سرخش هر دلی رو به لرزه می انداخت. 

دلت میخواست اونو رو به روت بنشونی و ساعت 

ها بهش زل بزنی.....

انقدر محو تماشاش بودم که وقتی سوار ماشین 

شد ؛ یادم رفت بهش سلام کنم .

فقط بهش نگاه میکردم که قهقه ای زد و گفت:چرا

 ماتت برده؟!

از فکر و خیال اومدم بیرون و خجالت زده گفتم:

چقدر زیبا شدی!

با این حرفم خانمانه خندید و گفت:واقعا؟؟

 اره واقعا زیبا شدی یعنی زیبا بودی اما امروز

 یه جور دیگه شدی!خاص شدی!اونقدر که زبون 

ادم بند میاد!

 من تحمل این همه تعریف و تمجید رو ندارما

 ولی من دوست دارم مدام ازت تعریف کنم

 اینجور لوس  میشما!

 همه جوره عزیزی

اروم خندید و در حالی که با اون چشمهای زیباش

نگاهم میکرد گفت:بریم خرید من مشکل پسندم 

تا اخر شب بازار نگهت میدارما

 تو همراهم باش من تا فردا بازارگردی میکنم 

باهات

__ اوهو

تا رسیدن به بازار با ایناز گفتیم و خندیدم.از وقتی 

این دختر پا تو زندگیم گذاشته بود زندگیم رنگ و 

بوی جدیدی گرفته بود.

 تصمیم گرفتم فردا شب بهش بگم که دوست دارم

 باهاش وارد رابطه جدی تری بشم...اینبار فرصت 

تجربه ى عشق رو از دست نمیدم ....اینبار کاری 

نمیکنم که عشقم رو از دست بدم....



#گلاره

سهیل از این مغازه به اون مغازه میرفت و با 

وسواس خاصی لباسها رو برانداز میکرد.

اما من اصلا ذوق و شوقی نداشتم از ظهر که 

خواب کیان رو دیده بودم دلم گرفته بود!

ناخواسته روبروی یکی ازمانکن ها ایستادم و بهش 

زل زدم که سهیل صدام کرد و منو با خودش به 

داخل مغازه برد و زیر گوشم موذیانه گفت:ای 

شیطون چه لباسی روهم انتخاب کردی! برای 

فردا شب حسابی میخوای رقابت کنی؟!

سرد نگاهش کردم و گفتم:خیلی این بازی مسخره

 رو جدی گرفتی؟!

 نگو که برات مهم نیست!...

 سهیل من چیزای مهم تر از تو رو از دست دادم 

از دست دادن مردی که غیر شرعی منو کنار 

خودش به زور نگه داشته زیاد برام مهم نیست 

باور کن!

 خودتو گول بزن منم خودمو گول میزنم!

بحث باهاش بی فایده بود سکوت کردم وچیزی 

نگفتم که سهیل رو به فروشنده کرد و گفت:اون 

پیراهن مجلسی بارداری سبز رنگ رو میخوام!

سایزخانم رو الان میارم تشریف ببرن به اتاق پرو

سهیل رو به من کرد و گفت:برو اتاق پرو لباسهات 

رو در بیار تا پیراهنو برات بیارم!

چیزی نگفتم به سکوتم ادامه دادم و بی تفاوت 

به سمت اتاق پرو رفتم و بعد از بستن در اتاق 

شروع به دراوردن لباس هام کردم!

در اتاق زده شد و پشت بندش سهیل به در اتاق 

زد و درو اروم بازکردم که درو کاملا هول داد و 

جلوی در ایستاد و هیز نگاهم کرد و گفت:تنت 

کن ببینم چطوره رو تنت!

دو تا مرد بیرون مغازه نظرم رو جلب کردند. 

چقدر شبیه کیان و هومن بودند و من چشمهامو 

ریز كردم و با تردید نگاهشون کردم.

 سهیل که نگاه خیرمو دید منو به داخل هول داد 

وگفت :به کجازل زدی هان؟!

خشکم زده بود. خودشون بودند ناخواسته لب 

زدم:کیان!...اون کیان بود

سهیل اخمی کرد و گفت:خفه شو!...کیان کجا بود

 تو ترکیه !....هفته پیش عروسیش بود بهت نگفتم 

که ناراحت نشی دخترتم با زنش ست کرده بود!...

همه تو رو فراموش کردند!....کسی اونجا منتظر تو 

نیست!...

اشک ناخواسته از چشمهام سرازیر شد که سهیل

 مشتی به دیوار کناریم زد و گفت:لباس بپوش 

بریم لعنتی!....

واقعا توانایی موندن اونجا رو نداشتم .باورم 

نمیشد که کیان ازدواج کرده!...

 سریع لباسهامو پوشیدم و با حال زاری از اتاق پرو

خارج شدم.

 سهیل لباس رو از فروشنده گرفت ودستم روکشید

و از مجتمع خارجم کرد.

مدام به اطرافم نگاه میکردم !نمیدونم چرا اما 

مطمئن بودم که کیان و هومن روبیرون مغازه 

دیده بودم !

درست بود که لباس های زیادی جلوی دیدم 

بودند اما نیم رخشون رودیده بودم....

یعنی امکان داشت که برای گذروندن ماه عسل 

به ترکیه اومده باشند...

ناباورسرم و به دوطرف تکون دادم وگفتم:نه امکان 

نداره!....اگه برای ماه عسل اومده باشند هومن 

همراهش چیکار میکرد؟!

با صدای بلند ابن حرف رو زدم!سهیل منو سوار 

ماشین کرد وگفت: هومن دیگه کیه؟!

به صورت سهیل نگاه کردم وگفتم:دروغ گفتی 

مگه نه؟!

پوزخند عصبی زد و گفت:کیان ازدواج کرده منم 

به زودی با عایشان ازدواج میکنم میمونی تو واون 

بچه ای که توشکمته!پس بهتره مطیع و حرف 

گوش کن باشی والا تورو از اون بچه هم محروم 

میکنم!

ماشین و دور زد و سوار شد و حرکت کرد....

ندیدزچطور با حرفهاش شکستم! شایدم دید و به 

روش نیاورد...حرفهاش انقدر برام سنگین بودند

 که حتی چشمه ی اشکمم روهم خشک کرده 

بودند...توسکوت به بیرون خیره شده بودم 

وتوانایی گریه گردن وبحث کردن رو نداشتم.....








نظرات

  1. پنجشنبه 26 مهر 1397 09:31 ب.ظ
    لطفا بقبه را هم زودتر بگذارید
    • قادر رنجبر
      باشه حتما

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر