قادر رنجبر نظرات جمعه 30 آذر 1397 ، 12:05 ق.ظ






#کیان

با هومن تو مجتمع بزرگ تجاری درحال گشت 

و گذار بودم که هومن طبقه بالا رو نشونم داد و 

گفت:اونجارو نگاه کن طبقه بالا!....مخصوص 

لباس های زنونه است! بریم براى فریبا لباس 

بگیرم!

به طبقه بالا نگاه کردم که چشمم به زنی خورد

که نیم رخش کاملا شبیه نیم رخ دنیا بود!

مردی به همراهش بود!..با بهت به هومن نگاه 

کردم و گفتم:دنیا...هومن دنیا

هومن متعحب تر از من به جایی که با دستم 

نشون میدادم نگاه کرد و گفت:کو کجا؟!.... 

مطمئنی؟!

بی توجه به هومن با حالت دو به سمت پله برقی 

رفتم وپله ها رو دوتا دوتا رد کردم و به سمت 

مغازه ای که دنیا رو کنارش دیده بودم رفتم 

واردمغاژه شدم اماجز یه مرد جوان فروشنده

کسی داخل مغازه نبود!

هومن پشت سرمن وارد مغازه شدوگفت:کجاست 

کلافه از مغازه خارج شدم وبه دیوار شیشه ایش 

تکیه زدم وگفتم:مطمئنم خودش بود

هومن ناراحت کنارم ایستاد و گفت:حتما خیالاتی

 شدی!

با بغض نگاهش کردم وگفتم:خیالات نبود!

هومن باورکن دنیارو دیدم!...

 شاید فقط شبیه بودند کیان

 شباهت نبود بیا یه بار دیگه مغازه ها رو 

بگردیم!

 بیا بریم یه قهوه بخوریم حالت جا بیاد!

 هومن باور کن اونو دیدم!

 هیس چیزی نگو!...بیا بریم

دستم وکشید و برخلاف میلم منو بسمت کافه ی 

که اول همون طبقه بود برد.

هومن فکر میکرد خیالاتی شدم اما واقعا دنیا بود

مطمئن بودم که خودش بود و من خیالاتی نشدم

هومن سفارش قهوه دادو رو به روم نشست !

چند دقیقه پیش رو یه مرور كردم !یه زن شبیه 

دنیا!...هم قد دنیا بود!...موهاش مثل موهای 

دنیا بلند و مشکی و لخت بود!...دنیا هم همیشه 

موهاشو شل میبافت اما....

اما اون زن تپل تر بود!...شبیه زنای باردار بود!...

ای کاش میشد اون زن رو میدیدم!...

 به چی فکرمیکنی؟

 دنیا بود!...هومن باورکن خودش بود!

 مگه میشه دنیا اتقدر ازادی داشته باشه که 

برای خرید اومده باشه بازار ؟!بعد مارو از حال 

خودش خبر نکنه...اصلا ما هیچ انقدر بی رحمه

 که نه سراغ دخترش روبگیره نه سراغ مادرش رو؟

__ نمیدونم....نمیدونم هومن دارم دیوانه میشم!



#ایناز

هم پای اتاش تو بازار در حال گشت وگذار بودیم 

که پیراهن بنفش کوتاهی چشمم روگرفت.

 باذوق کف زدم وگفتم:من اونو میخوام!

اتاش با چشمهای خندونی گفت:باشه اروم باش 

میریم میگیریم!

 اره زود بریم خیلی قشنگه مگه نه؟!

مردونه خندید و من رو بسمت اون مغازه هول 

داد و با هم وارد شدیم و فروشنده پیراهن رو 

برام اورد و من پیراهن به دست وارد اتاق پرو 

شدم!

بعد از پوشیدنش حسابی ذوق کردم!

 واقعا بهم میومد!....فکرشو هم نمیکردم انقدر

به تنم بیاد و با تقه ای که به در خورد دست از 

براندازکردن خودم برداشتم و اروم درو باز کردم

و سرمو بیرون اوردم وگفتم:بله

اتاش با صورت خندونش گفت:نمیخای بذاری 

منم پیراهن رو تنت ببینم؟!

 نوچ فرداشب میبینی!

مشتاق تر شد وگفت:اما من تحمل ندارم تا فردا 

صبر کنم!

 باید یاد بگیری صبور باشی!

 اگه خواهش کنم چی؟!

خندیدم و در اتاق پرو رو کاملا باز کردم و پا تو 

سالن بزرگ مغازه گذاشتم ویه دور دور خودم 

چرخیدم وبه اتاش که خشکش زده بود نگاه 

کردم وگفتم:جیرى جیرى جینگ چطوره؟!

هنوز محو تماشای من بود كه به سمتش رفتم 

ودستمو جلوی صورتش چند بار تکون دادم 

وگفتم:دالی!...

سرش رو به دو طرف تکون داد و گفت:فوق العاده 

شدی ایناز!

 فوق العاده بودم

خندید و گفت:بله فوق العاده بودی و هستی 

وخواهی بود!

 پس من برم پیراهن و عوض کنم تابریم سراغ 

بقیه چیزها!

 فکر خوبیه

سریع لباس روعوض کردم وبه سالن برگشتم که 

دیدم اتاش پول لباس روحساب کرده اخمی کردم

 وگفتم:قرار نبود تو حساب کنی

 دلم خواست خودم این پیراهن روبرات بگیرم!

 ممنونم پس منم لباس تو رو میخرم!

 فکر خوبیه!

هر دو خندیدیم واز مغازه خارج شدیم!...به طبقه 

بالا رفتیم تا برای اتاش لباس بخریم!... 

همینکه وارد مغازه اول شدیم چشمم به یه 

پیراهن مردونه سفید افتاد که طیف بنفش داشت! 

مطمئن بودم به پوست سفید اتاش میاد!....

باذوق نگاهش کردم و گفتم:اتاش اون پیراهن 

عالیه روتنت بریم پروش کن!...

 جدی میگم ایناز من کلی لباس دارم توخونه 

که تاحالا یه بارم تنم نکردم لازم نیست خرید کنم!

 رو حرف من حرف نزن!

مردونه خندید و نمیدونم چرا دل من براش ضعف 

رفت وگفت:چشم هر چی خانم بگن!

وارد مغازه شدیم و اتاش پیراهن رو پرو کرد . 

همونطور که حدس زده بودم رو تنش محشر بود 

با ذوق نگاش کردم وگفتم:فردا تو جشن دخترها 

فکر نکنم ولت کنند!

خندید و گفت:پسرها که مطمئنم شروع به 

خودزنی میکنند!

چشمکی بهش زدم وباخنده گفتم:واوچه شبی 

بشه فردا!...

با این حرفم هر دو با صدای بلندی خندیدیم!
.
.
.

#سهیل

حرف هایی رو به گلاره زدم که اصلا دوست 

نداشتم بهش بزنم!

بدجور خردش کرده بودم!... مسیر بازار تا خونه 

رو سکوت کرده بود و هیچ حرفی نمیزد!

حتی گریه هم نمیکرد!....نگرانش شدم!...

ماشین رو که وارد حیاط کردم ازماشین پیاده 

شد و بی حال و روح به سمت استخر رفت .

ترسیدم فکر مسخره ای به سرش بزنه !...

به در ماشین تکیه دادم و نگاهش کردم كه کنار 

استخر نشست و پاهاشو وارد اب کرد و سرش رو 

پایین انداخت.

توانایی رفتن پیشش رو نداشتم .بدجور خردش 

کرده بودم!....


#دنیا

 بدنم در حال اتیش گرفتن بود! اهی از سر درد 

کشیدم و پاهامو تو اب گذاشتم بلکه کمی اروم 

بشم؛اما فایده نداشت !

صدای شکستن قلبم رو به راحتی شنیده بودم 

چیزی درونم درد میکرد !

دلم میخواست جیغ بکشم و خودم رو به در و 

دیوار بکوبم تا اروم بشم!

 اما توانایش رو نداشتم؛ هر چه زور زدم کمی 

گریه کنم تا اروم بشم فایده نداشت!

سنگینی نگاه سهیل رو حس میکردم.پاهامو از 

استخر خارج کردم و با پاهای خیس و پیراهن 

خیس به سمت سالن داخلی خونه رفتم.

 قبل ورود رو به سهیل کردم و گفتم:برای فردا 

ارایشگر برام بیار!...

با تعجب نگاهم کرد که گفتم:نمیخوام چیزی از 

اون دختر کم داشته باشم خواسته تو بود مگه نه؟

حرفی نزد و فقط به من خیره شده بود! پوزخندی 

زدم و وارد سالن شدم و یک سره به سمت اتاقم 

رفتم!
.
.
.
#کیان

 چشماتو باز کن عزیزم!

با شنیدن صدای دنیا ذوق زده چشمهامو باز 

کردم و نگاهش کردم.

کنارم روی تخت دراز کشیده بود و یه دستش رو 

تکیه گاه بدنش قرار داده بود !

باورم نمیشد که اومده بود!

 به تخت هومن نگاه کردم تو تختش نبود پس کار 

اون بود! اون دنیا رو پیدا کرده بود !

چشمهای اشکیمو بهش دوختم و اونم نگاهم 

میکردو میخندید !

محکم بغلش کردم و روش خیمه زدم:دنیام واقعا

 خودتی؟!

 اره شک داری؟

 عصر ى تو بازار مطمئن بودم که خودتی اما 

هومن باورش نشد!.... چقدر دلم برات تنگ شده 

بود !... دنیام این همه مدت کجا بودی ؟!

 اسیر بودم!...نمیتونستم به دیدنت بیام!...

 قول بده دیگه تنهام نذاری!...

 قول میدم بیام پیشت به زودی!...

دلم هوس یکی شدن باهاش رو کرده بود. لبهامو

 قفل لبهاش کردم و شروع به بوسیدنش کردم که 

با  کشیده شدن بازوم از دنیا جدا شدم و همه جا 

تاریک شد .

فریاد بلندی کشیدم و چشمهامو باز کردم که 

هومن رو بالای سرم دیدم .

به اطراف نگاه کردم!.... 

اثری از دنیا نبود عین دیوانه ها رو به هومن کردم

 و گفتم:کو کجا رفت؟الان تو بغلم بود!

 کی تو بغلت بود؟!

 دنیا بغلم بود اینجا روی تخت....

با دو دست زد تو سرم و گفت:با صدای ملچ 

ملوچت بیدار شدم!...دیدم بالشت رو خفت 

کردی و داری ازش لب میگیرى !خاک بر سرت 

فکر کردی دنیا تو بغلته؟!....

گنگ نگاش کردم و گفتم:یعنی همه اش خواب 

بود؟!

نه عزیزم باید بری حمام غسل کنی یه چیزایش

 هم واقعی بود!

بالشت رو محکم به سمتش پرت کردم که جا 

خالی داد و گفت:فکر نمیکردم انقدر بی اراده 

باشی !

 خفه شو بیشعور!

 خوب شد بیدارت کردم یکم دیگه پیش میرفتی 

بالشت رو حامله کرده بودی!... اونوقت یه متکا 

به دنیا میاورد برات!...

با اینكه از ناراحتى بغض كرده بودم اما با این 

حرفش نتونستم نخندم!

 خندیدم و از تخت خارج شدم که هومن گفت:

من میرم صبحونه بخورم یادت نره امشب میریم 

دیدن عایشان!...

 باشه!...

بعد از رفتن هومن از سر جام بلند شدم که اماده 

بشم و برم پایین صبحانه بخورم!

امیدوارم امشب بتونیم خبری از دنیا گیر بیاریم!



#سهیل

از اتاق خارج شدم و به سمت سالن رفتم.

 چشمم به دنیا و فتانه افتاد که بی صدا کنار هم 

نهار میخوردند.

 به سمتشون رفتم كه فتانه با دیدنم لبخندی زد 

و گفت:سلام تنبل خان صبحانه که نخوردی بیا 

نهار بخور!...

 کار دارم باید برم غروب اتاش میاد دنبال گلاره 

امشب جشن دعوتیم

 باشه 

گلاره اصلا توجهی به من نکرد پوزخندی زدم و 

گفتم:فتانه بهتره به این خانم بگی دوسه ساعت 

دیگه ارایشگر میاد اماده اش کنه حاضر باشه !

فتانه سردرگم نگاهمون کرد و گفت:باشه

 فعلا

از خونه خارج شدم و به سمت خونه عایشان رفتم 

نمیدونم چیکارم داشت! 
.
.
.

#عایشان

تلفن رو برداشتم و شماره اش رو گرفتم. بعد از 

دو سه بوق جواب داد:چیکار کردی عفریته

 امشب میان به جشن !

 دنیا هم میاد؟!...

 اگه منظورت زن حاملشه اره میاد!

 خوبه قرصا رو همراهت ببر تو نوشیدنیش بریز

 یادت نره!...

 کارمو خوب بلدم خیالت راحت!

__ نصف پول رو  تا نیم ساعت دیگه برات واریز  

میکنم بقیه اش هم اخر  امشب بعد پس گرفتن 

دنیا!

تماس رو قطع کردم و رو به روی اینه ایستادم.

 به صورتم نگاه کردم با اینکه سی و یک سالم 

شده بود اما هنوز بیست و دو سه ساله به نظر 

میرسیدم!

با این پولی که از این کار به دست اورده بودم 

میتونستم تا اخر عمرم راحت زندگی کنم.

 از هاکان خوشم اومده بود!...وقتی زنش رو از 

دست بده میتونم راحت پا تو زندگیش بذارم و 

بشم خانم خونه اش!...

با تقه ای که به در خورد چشمکی به خودم زدم 

و گفتم:عشقم اومد

سریع به سمت در رفتم تا ازش استقبال کنم!



#دنیا

بی حوصله تو اتاقم دراز کشیده بودم که تقه ای 

به در خورد و بعد از اون  فتانه وارد اتاق شد و به 

همراهش یه دختر جوان بود!

رو به من کرد و گفت:ارایشگر اومده حمام کردی؟

 اوهوم

خوبه پاشو تا اماده ات کنه زیاد وقت نداری!

از جا بلند شدم و رو به روی اینه ایستادم سیستم

 پخش موسیقی رو روشن کردم و رو به روی اینه 

نشستم و دختر جوان بهم نگاهی انداخت و رو 

به فتانه کرد و چیزی گفت که نفهمیدم

فتانه گفت:مدل خاصی مدنظرته؟؟!

 از ساده بودن خسته شدم بهش بگو یه ارایش 

مجلسی شیک میخوام!

فتانه حرفم رو برای ارایشگر ترجمه کرد و دختر 

جوان به سمتم اومد و شروع کرد .

اما من همه حواسم پی اهنگ امین رستمی بود!

هنوز زنگ میزنم به تلفنه خاموش بعد یه سال 

جات خالی

 من بازم دارم تنها میرم شمال

جاده ها دلشون تنگه واسه ی ما دوتا عشقه من 

برگرد من نیستم ماله این بازیا

بهت وابستم هنوز به تو دل بستم هنوز کاش 

برگردی یه روز

 دل دله ساده بسوز

بهت وابستم هنوز به تو دل بستم هنوز کاش 

برگردی یه روز

 دل دله ساده بسوز

یه لحظه اش یه ساله یه سالو چه جور طاقت آورد 

دلت

 عشقه من خب بیا بگو چی بوده مشکلت

چی شده مگه میشه تموم بشه اونقد عشق از 

دلت چجوری؟!

 یه دفعه یهو پر زد عشق

بهت وابستم هنوز به تو دل بستم هنوز کاش 

برگردی یه روز

 دل دله ساده بسوز

بهت وابستم هنوز به تو دل بستم هنوز کاش 

برگردی یه روز

 دل دله ساده بسوز

اشکم جاری شد که دختر جوان بهم نگاه کرد و 

چیزی گفت که باز نفهمیدم 

همه سعیمو کردم دیگه گریه نکنم!...
.
.
.

#ایناز
کار ارایشگری که اتاش برام هتل فرستاده بود 

تمام شد.به خودم تو اینه قدی اتاقم نگاه کردم 

خیلی تغییر کرده بودم!

موهای قهوه ایم رو برام موج انداخته بود و برام 

سایه یاسی با تن بنفش اکلیلی زده بود که به رنگ 

سبز چشمهام خیلی میومد!...

پیراهن بنفش کوتاه هم که تا بالای زانوم 

میرسید ،داشتم به خودم تو اینه نگاه میکردم 

که گوشیم زنگ خورد،اتاش بود!

 سلام

 سلام اماده ای؟؟؟

 اوهوم کجایی؟؟؟

 پایین ...خیلی وقته منتظرتم

 چرا نیومدی بالا؟!

 خواستم بدون استرس کارت تمام بشه!...

لبخندی زدم و گفتم:الان میام پایین

کیفم رو برداشتم و از هتل خارج شدم. جلوی 

درب ورودی هتل اتاش رو دیدم که به ماشینش 

تکیه زده بود!

 یه کت و شلوار کرم خوش دوخت تنش بود با 

پیراهنی که براش خریده بودم!

با دیدنم خندید و به سمتم اومد. برای اولین بار 

بعد دیدن هم با هم روبوسی کردیم .

چشم ازم بر نمیداشت و منم توان نگاه نکردن

بهش رو نداشتم!

 منو به سمت ماشین راهنمایی کرد و در ماشین 

رو برام باز کرد .

وقتی سوار ماشین شد در داشبورد رو باز کرد و 

جعبه کوچکی بیرون اورد با چشمای مشتاقم 

بهش نگاه کردم که گفت:به خودم این اجازه 

رو دادم که برات کادو بگیرم!

 وای ممنونم 

در جعبه رو باز کرد و به سمتم گرفت با دیدن 

پلاک زنجیر طلایی که تو جعبه بود بهش نگاه 

کردم و با ذوق گفتم:وای این عالیه!

 قابلتو نداره،میتونم بندازمش گردنت؟؟

 حتما

پشت بهش نشستم و موهامو با دست بلند 

کردم که اتاش بهم نزدیک شد و ......


پشت بهش نشستم وموهامو با دست بلند کردم 

که اتاش بهم نزدیک شد و گردنبند رو برام بست.

از برخورد نفسهای گرمش به پشت گردنم مور 

مورم شد.

بعد از بستن قفل زنجیر با کاری که کرد قلبم برای 

یک لحظه ازحرکت ایستاد و وقتی دید عکس 

العملی نشون نمیدم دستهاشو به شونه هام 

زد وسرشو روی شونم گذاشت وگفت:معذرت 

میخوام نباید بی احازه میبوسیدمت!...

توانایی هیچ عکس العملی رونداشتم!....

گرمای بدنش داشت منو از خود بی خود میگرد و 

با جداشدنش ازم احساس کردم جریان گرما از 

بدنم جدا شد!...

نفس یلندی کشیدم وسرجام درست نشستم.

 نمیدونستم بایدچه عکس العملی نشون بدم

اتاش کلافه بهم نگاه کرد و وقتی دید چیزی نمیگم 

ماشین رو روشن کرد و موسیقی ارومی پخش شد

سرمو پایین انداختم که چشمم به پلاک زنجیری 

افتاد که اتاش برام خریده بود وگردنم انداخته بود 

پلاک رولمس کردم که نماد برگ سه پر بود كه 

نشانه شانس هست !

لبخندی زدم که صدای اتاش روشنیدم:حس کردم

 تومیتونی شانسم برای یه زندگی اروم و جدید 

باشی!...

بهش نگاه نکردم که کلافه  به جلو نگاه کرد و به 

رانندگیش ادامه داد....

خوشحال بودم که بعد از شکست عشقیم باکیان 

مردی مثل اتاش جلوی راهم سبز شده بود اما از 

طرفی هم هنوز عاشق اتاش نشده بودم!

 حسم بهش برام قشنگ بود! اما به عشق نرسیده

 بود و توان تجربه یه شکست دیگه  هم نداشتم!

پس بهتر بود فعلا سکوت کنم!...
.
.
.

#اتاش

ازسکوتش حسابی کلافه شده بودم فکر میکردم 

استقبال بهتری میکرد!...

اما خب منم بدجور باعث شکه شدنش شده بودم

جلوی ویلای اقا ماشین رو نگه داشتم که ایناز 

سوالی نگام کرد وگفت:اینجا کجاست؟؟

 اقای هاکان گفتن خانمشونم با خودم بیارم!

 چون خودش نمیتونه بیاد دنبالش!...

ذوق زده نگاهم کرد و گفت:چقد دلم میخواست 

باهاش ملاقات داشته یاشم!...

 میرم صداشون کنم همینجا منتظر باش!...

 باشه

پس من صندلی عقب کنارش میشینم تا احساس 

تنهایی نکنه

لبخندی از این همه مهربونیش زدم که ازماشین

 پیاده شد و منم بسمت در ورودی زفتم که نگهبان

 درو باز کرد و من وارد شدم تاخانم روصدا کنم!
.
.
.

#دنیا

بعد از تمام شدن کار ارایشگر لباسم  با كمك 

اون تنم کردم وبسمت اینه برگشتم!

 با دیدن خودم یک لحظه خشکم زد!...چقدر تغییر

کرده بودم!برام سایه سبز تیره زده بود با رژ قرمز !

موهامم با بابلیس موج زده بود!لبخندی به خودم

 زدم وکت بلندمشکیم روروی پیراهنم پوشیدم که 

دراتاق زده شد و فتاته وارد شدوگفت:اتاش اومده 

دنبالت

__اماده ام الان میام پایین

برای باراخربه خودم تواینه نگاه کردم و از اتاق 

خارج شدم!


اتاش توسالن سر به زیر ایستاده بود! مرد مودبی

 بود و چشم پاک!

تو برخوردهای کمی که باهاش داشتم اینها رو 

متوجه شدم ....

باشنیدن صدای پاهام سرشو بلند کرد و با صورت 

اروم همیشگیش سلام و به ترکی چیزی گفت که 

طبق معمول متوجه نشدم!

گنگ نگاش کردم که درخروجی رو بهم نشون داد

 با سر بهش جواب مثبت دادم وهمراهیش کردم 

وقتی از در سالن خارج شدم چشمم به دختری 

خورد که پشت به ما به ماشین تکیه کرده بود!

پیراهن بنفش کوتاهی تنش بود و سفیدی پوستش 

رو بیشتربه چشم می آورد!...

به سمتش رفتم که برگشت و من بادیدن دختری

که روبه روم بود خشکم زد....

نه این امکان نداره اون اینجا باشه!... بااتاش .... 

اونم انگار از دیدن من شوکه شده باشه باحرفی که

اتاش بهش زد لبخندی زد و دستپاچه بسمتم اومد 

ودستش رو بسمتم دراز کرد!
.
.
.
#ایناز

محوزیبای حیاط خونه شده بودم که صدای قدم

 های کسی رو شنیدم !....

به پشت سرم یا لبخند برگشتم که باهاش رودرو 

شدم!...

لبخندم روی لب هام ماسید....چقدرشبیهش

 بود....اما این امکان نداشت!....

با اینکه تا حالا اونو ندیده بودم؛ اما انقدر 

عکسهاش جلوی چشمم بودکه چشم بسته هم 

میتونستم صوزتش روتشخیص بدم!...

 چاق ترشده بود و سفیدتر!....

نگاهم ازصورت فوق العاده زیباش بسمت شکم 

برامده اش پایین اومد!...

اون باردار بود!...

بایاداوری هاکان باخودم گفتم امکان نداره دنیا 

باشه !...اسمش که گلاره است و بعد از اون هم 

خانوم هاکانه !...

مگه میشه همزمان زن دونفر بود؟!...باردارم که  

هست !

باصدای اتاش به خودم اومدم وبسمتش رفتم 

وباهاش دست دادم !

نگاه اون هم خیره بود وسوالی!... مثل خودم.... 

اما دلیل نگاه اون چى بود؟!

همراهیش کردم که سوار ماشین بشه و با هم 

صندلی عقب نشستیم.

 اتاش در سکوت همیشگیش رانندگی میکرد!

 گلاره به سمتم برگشت و گفت:هم شبیهشی

 هم هم اسمشی!

سوالی نگاهش کردم!...

 فارسی حرف میزد!...به سمتش برگشتم و با

چشمای فوق العاده غمگینش چشم تو چشم 

شدم پس خودش بود اما امکان نداشت!...







نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر