قادر رنجبر نظرات جمعه 30 آذر 1397 ، 12:10 ق.ظ




 منو از کجا میشناسی؟!

 حال خانواده چطوره؟دخترم...مادرم؟!

اتاش پشت چراغ قرمز به سمتمون برگشت و به 

ترکی گفت:همدیگه رو میشناسین؟!

رو به گلاره کردم و مصلحتی خندیدم و گفتم:نه 

اما چون فارسی بلده داریم گپ میزنیم

 خوبه

گلاره نگاهم کرد!...

 ترس خاصی تو چشمهاش بود،گفت:چی میگه؟!

 پرسید ایا هم دیگرو میشناسیم؟!

 خواهش میکنم بهش نگوکه من میشناسمت

 باشه

 کیاناز کجاست؟؟؟حال مادرم چطوره؟؟

 هر دو خوبند

انتظار داشتم اول حال کیان رو بپرسه اما اسمی 

از کیان نیاورد!

باورم نمیشه اسطوره ی عشق کیان الان با شکمی

 برامده کنارم نشسته بود...

با تردید بهش نگاه کردم وگفتم:حال کیان برات 

مهم نیست که نمیپرسی؟!

با این حرفم چشماش برق زد و اشکی گوشه

 چشمش نشست!

با صدای بغض داری گفت:اون الان همسر توئه

با شنیدن حرفی که زده بود بدنم یخ کرد !

من زن کیان باشم ؟! چه حرفها....

اومدم بهش بگم سوتفاهم شده که گفت:دیروز

کیان رو تو بازار دیدم....سهیل گفت که ازدواج 

کردین اما باورم نشد چون تو همراهش نبودی!

 اما الان با دیدنت باورم شد

 کیان خیلی دنبالت گشت!

به شکمش اشاره کردم وگفتم: اماچطور امکان 

داره تو از کیان جدا نشدی چطور الان زن هاکان 

هستی و حامله ای؟!

با بغض سرش رو انداخت پایین و بعد بهم نگاه 

کرد و گفت:تو بایدکمکم کنی!

 چرا؟؟؟

 من به خواست خودم اینجا نیستم...من رو به 

زور نگه داشته!...من زنش نیستم باید به هومن

 بگی خواهش میکنم !...به هومن خبر بده! اون 

میتونه منو نجات بده

 یعنی تو رو مجبور به موندن کرده و ازش بچه 

دارشدی؟!

 باور کن هیچ کدوم به خواست خودم نیست 

نجاتم بده

با توقف ماشین هر دو به جلو نگاه کردیم که اتاش

 گفت:حسابی سرگرم حرف زدن بودین رسیدیم 

پیاده شین

جشن داخل باغ بزرگی برگزارشده بود هر سه با 

هم پیاده شدیم!

تا جایی خبر داشتم که دنیا توسط شوهر سابقش 

دزدیده شده بود و بعد گیر باند فروش دختر 

افتاده و به دبی فرستاده شده بود!

الان اونو تو ترکیه دیدم با یه بچه تو شکمش بدون

 اینکه اون بچه پدر شرعی داشته باشه...

با این اتفاق من یه شانس پیدا میکردم که کیان رو 

به دست بیارم با یاداوری کیان دلم لرزید!

من هنوزم دوستش داشتم با همه بی معرفتیاش

 دوستش داشتم !...

با لمس دستم توسط اتاش بهش نگاه کردم که 

گفت:چقدر تو فکری !...اتفاقی افتاده؟!...

لبخندی زدم و گفتم:نه اینطور نیست

با شنیدن صدای هاکان هر سه به سمتش برگشتیم 

با دیدنش فهمیدم که حرفا های دنیا یاهمون گلاره 

واقعیت داشت

زنی بلوند با لباس مبتذل از بازوی هاکان اویزون 

بود!

 هر دو به سمتمون اومدند.

 به دنیا نگاه کردم سرش پایین بود و با انگشتاش 

بازی میکرد!

دلم به حالش سوخت !....باور کردنش سخت

بود این دخترکوه درد و غم و بد شانسی بود

 سلام...ببین کی اینجاست!

سوالی نگاهش کردم و سلام کردم اتاشم سر به 

زیر سلام کرد.

هاکان جلوی دنیا ایستاد و با دستش سر دنیا 

رو بالا گرفت و با دیدن صورت فوق العاده زیبای 

دنیا چنددقیقه ای مکث کرد و بعد در حالی که 

پیشونیش رو میبوسیدگفت:چقدر زیبا شدی!...

زنی که همراه هاکان بود میون حرفش پرید و 

گفت:عزیزم منو معرفی نمیکنی؟!

هاکان درحالی که چشم از دنیا بر نمیداشت زن 

رو بغل کرد و گفت:بچه ها عایشان عشق جدیدمه 

قراره به زودی باهم ازدواج کنیم و خانواده 

بزرگتری تشکیل بدم

با اخمی که نمیدونم از کجا اومده بود گفتم:مگه 

گلاره خانم همسرتون نیستن؟!

هنوز چشمش به دنیا بود:گلاره مادر بچمه عایشان 

هم عشق زندگیمه مطمئنم با هم کنار میان!

دست دنیا رو گرفتم و گفتم:بهتره بریم اونجا 

بشینیم

هاکان سوالی نگاه کرد و گفت:ایناز خانم بلدی 

فارسی حرف بزنی؟!

__ بله وقتی دیدم گلاره خانم ترکی بلد نیستن به 

صورت اتفاقی فهمیدم فارسی حرف میزنن

منتظر شنیدن بقیه حرفهاش نشدم و دست دنیا 

رو گرفتم و به گوشه ای رفتیم!....



دنیا با غم بزرگی که توچشمهاش بود به اطراف 

نگاه میکرد!...

بهش خیره شدم!... معلوم بود که تو این یک سال 

وخورده ای سختی های زیادی روتحمل کرده !...

با صداش به خودم اومدم:ایناز لطفا به هومن خبر

 بده اون میتوته منو نجات بده!...باورکن پا تو 

زندگی تو و کیانم نمیذارم فقط منو از اینجا نجات 

بدین!....

 از کجا فهمیدی من وکیان با هم ازدواج

کردیم ؟!

 سهیل گفت عکساتونم بهم نشون داد

باتعجب بهش نگاه کردم!...

 پس بهش دروغ گفته بودند تا نا امید بشه!

اما مگه کیان قبول میکرد با من ازدواج کنه اونم 

وقتی بفهمه دنیازنده است؟!

 مطمئنم باده تابچه هم پیداش کنه باز اونو 

میخواد!....

باصدای هاکان که حالا فهمیده بودم اسم اصلیش 

سهیله سرم و بلندکردم وبهش نگاه کردم كه خطاب 

به دنیا گفت:افتخاریه دوررقص رومیدین خانم؟!

دنیااخمی کرد و گفت:وضعیتم روکه میبینی!...

نمیتونم برقصم باعشقت برقص من فقط بلدم 

توذوقت بزنم واین حال خوشت و خراب کنم!

هاکان قهقه ای زد و گفت:تو نگران تو ذوق خوردن 

من نباش!...

دست دنیا رو کشید و به وسط پیست رقص برد.

 چشمم به عایشان خورد که باکینه به هردوشون 

نگاه میکرد و با تلفنش با شخصی صحبت میکرد 

بسمت اتاش برگشتم که کیان وهومن رودیدم!... 

با دیدنشون عرق سردی روی کمرم نشست!...

 توان هیچ عکس العملی رو نداشتم !...

نباید دنیارو میدیدند!... عصبی شروع به جویدن 

ناخونهام کردم که اتاش کنارم ایستاد و گفت : چى 

شده ایناز چیزی عصبانیت کرده؟!

با دیدن اتاش یاد حرفهای اون شبش افتادم!...

حتما اونم واقعا خلافکار بود و دستش به خون

خیلی ها اغشته بود!

با نگرانی نگاهش کردم وگفتم:اون دو تا مرد کنار 

عایشان روببین اونا از اشناهای من هستن نباید 

تورو ببینن برام دردسر میشه!....

عمیق بهم نگاه کرد و بعد مثل همیشه اروم

گفت:باشه تا وقتی توجشن هستند سمتت نمیام!

__ مرسی!...

بانگرانی به کیان وهومن نگاه کردم که پشت به 

جمعیت ایستاده بودند وبا عایشان حرف میزدند.

 چشم دیگه ام به هاکان و دنیا بود چطور از اینجا

 دورشون میکردم ؟!

بدون اینکه فکرم کارکنه بسمتشون رفتم......



#سهیل

با دیدن گلاره تو اون لباس و با اون میکاپ 

غلیظش خشکم زد!

میدونستم خوشکله اما همیشه اونو ساده میدیدم 

تا حالا اونو این شکلی ندیده بودم!....

 هوس کردم باهاش یکی بشم اما اینجا جاش نبود 

وقتی فهمیدم که ایناز و گلاره باهم فارسی حرف 

میزنند، نگران شدم !...

امکان داشت بهش همه چی روبگه و ایناز خانواده 

دنیارو خبر کنه !...

لیوان مشروبی که عایشان بهم داده بود روبه 

دستش دادم وبه سمتشون رفتم که داشتند

 اروم با هم حرف میزدند!

 گلاره رو از ایناز به بهانه رقص جدا کزدم و اونو 

به وسط پیست رقص بردم ولى بخاطر شکمش 

نمیتونستم دستهامو دورکمرش حلقه کنم !

پس یه دستمو به پهلوش زدم وبادست دیگه ام 

دستشو گرفتم  و اروم زیرگوشش گفتم:به ایناز

چی میگفتی؟!

با ترس بهم نگاه کرد و گفت:چیزی نگفتم

__ میدونی که اگه بفهمم چیزی بهش گفتی

هم یه بلایی سراون میارم هم سرتو؟!

با ترس گفت:چیزی بهش نگفتم!...

خمارنگاهش کردم وگفتم:چرا انقدر زیبا شدی!...

سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت.

با دستم سرش رو بالا گرفتم وگفتم:دروغ گفتم!...

باتعجب بهم نگاه کردکه ادامه دادم: میخواستم 

حرصت بدم من عایشان رو اصلا دوست ندارم 

میخاستم ازوجودش برای حسادت تواستفاده 

کنم.... چرا انقدر با قلبم بازی میکنی دختر...

من عاشقتم چرا نمیفهمی...ما داریم بجه دار 

میشیم!... نمیخوای بادلم راه بیای؟!

اشکی ازگوشه چشمش جاری شد و گقت:اگه 

عاشق بودی میفهمیدی که عاشق واقعی به فکر 

خوشحالی عشقشه حتی اگه خوشحالی عشقش 

پیش کس دیگه ای باشه!....

دلم نمیخواست از این حرفها بزنه پس لبهامو روی 

لبهاش گذاشتم وبی وقفه شروع به بوسیدن

لبهاش کردم!...

 خواست مقاومت کنه که محکم بغلش کردم تا

راه فراری نداشته باشه اماعجیب سرم گیج میرفت


#کیان

همراه هومن وارد باغی  که توش جشن برگزار 

میشد شدیم!

 خیلی شلوغ تر از اون چیزی بود كه فکرشو 

میكردم!...

 همون بدو ورودچشم هومن به عایشان خورد و 

به پهلوم زدوگفت: اینم برگه برنده ما !

به سمتی که اشاره کرد بود نگاه کردم چقد تیپ 

وقیافه اش زننده بود!...

 همراه  هومن به سمتش رفتیم و اون هم با 

دیدن ما لبهاش به خنده بازشد!

 هومن بعد از سلام واحوال پرسی خودش رو 

معرفی کرد و عایشان با عشوه به من نگاه کرد 

و گفت: خب عکسی از اون دختری که دنبالش 

هستین دارین؟

هومن سریع گوشی رو از جیبش بیرون اورد و 

عكس دنیارو نشونش داد!

 نمیدونم چرا حالت نگاهش عوض شد و بعد در  

حالی که به ما نگاه میکردگفت: یه دختر شبیه این

 دختررو چند ماه پیش دیدم!.... البته اینجا نیست

سکوت  و شكستم  وگفتم: کجاست؟؟؟

 فک کنم برش گردوندن دبی !...کسی که اونو 

خریده اخرین بار با خبر شدم كه به دبی برگشت!

دستم ومشت کردم وگفتم: کی خریدش؟

 یکی ازشیخ های پولداره دبی 

 اسمش؟؟؟

_یادم نمیاد!... برگردین دبی ماجد براتون پیداش 

میکنه!...ببخشید من باید برم!...

عایشان تازه ازکنارمون دورشد كه صدای اشنایی 

روشنیدیم! 

به سمت صدا برگشتم که ایناز رو دیدم و با تعجب 

بهش نگاه کردم که لبخندی زد و گفت: سلام!...

هومن به سمتش رفت وگفت: به!....ببین کی 

اینجاست!تواینجا چیکار میكنی ؟؟؟

 یکی ازدوستهاى منم دعوتم کرده بود !شما 

اینجا چیكار میكنید ؟؟ 

سرد باهاش احوال پرسی کردم بعدگفتم: اومدیم 

دنبال دنیا میگردیم!

دستپاچه به اطراف نگاه کردوگفت: خب سرنخی

 پیداکردین؟

هومن باتاسف گفت: نه متاسفانه!...

در همین لحظه تلفن ایناز به صدا در اومد:سلام 

جانم...چی؟!....امکان نداره....یاخدا....الان....الان 

زنده اند؟.....نه...امکان نداره! من صبح باهاشون

 حرف زدم!...

آیناز بی حال خواست بیفته که بغلش کردم هومن

 تلفنش رو برداشت وگفت: الو!چیشده ؟!وای... 

بله من میشناسم!...

 چیشده هومن؟!

 صبرکن کیان!

 بله....بله میاریمش چشم فعلا!

اینازبی حال توبغلم ناله میکرد هومن  روبه من 

کرد و گفت: باید بریم

 چیشده هومن؟!

 پدر و مادرش تصادف کردند!

ازنگاه  هومن همه چی رو فهمیدم!...

 ایناز بهوش اومد و شروع  به گریه کرد که ادمهای 

اطرافمون بهمون نگاه میکردند.

 بغلش  کردم وبه سمت درخروجی رفتیم که یک 

لحظه بعد پشت سرم برگشتم و باز اون زن آشنا

دیروز صبح رو دیدم که همراه چهارنفربه سمت

 دیگه ی باغ میرفت!

نمیدونم چراحالتش جوری بود كه انگار اونو به 

زورمیبرند!

 شباهت عجیبی به دنیا داشت روبه هومن کردم 

وگفتم: اینازو بگیر!

هومن جلوم ایستاد و گفت: چیشده؟!

 زودباش ایناز بگیر!....باید مطمئن شم!

 ایناز و به هومن سپردم وسریع به سمت دیگه ی 

باغ رفتم که چند نفر جلومو گرفتند و مانع از 

گذشتنم شدند!

 ناخواسته اسم دنیارو فریاد کشیدم كه اون زن هم 

قبل ازسوارشدن به سمتم برگشت .

فاصله اش ازم خیلی زیاد بود!

فقط دیدم که تقلا میكنه ازدستشون خلاص بشه 

و با مردهایی که فهمیدم بادیگاردن دست به یقه 

شدم اما ازپسشون برنمیومدم!

 باصدای هومن به سمتش برگشتم و با فریاد 

گفتم: هومن خودش بود....دنیا بود !....بردنش 

هومن

 مطمئنی؟؟؟

 اره هومن خودش بود! باورکن !صداش کردم!

 نگام کرد!

 خوب الان کجاست؟؟؟

 اونو بردند! سوارماشین کردند وبردند!

هومن نا باور و عصبی به اطراف نگاه کرد و بعد 

دستمو گرفت وگفت:فعلا بیا بریم!....اگه اونو 

بردند پس از جریان ما باخبرند و نمیشه دیگه 

پیداش كرد!

ایناز هم حالش خوب نیست بعد دوباره دنبال 

دنیا میگردیم!....

درست مى گفت!...

برخلاف میلم ازباغ خارج شدم وهمراه هومن 

ایناز و به هتل بردیم!...


#کیان

ایناز مدام بی تابی میکرد و گریه !...

هومن همه اش سعی میکرد ارومش کنه ولی من 

همه فکر و ذکرم پی دنیا بود!...

 هومن رو به من کرد و گفت :از شانس خوبمون 

فردا صبح زود به پرواز به ایران پیدا کردم!

 خوبه اینازو ببر و برو

متعجب به من نگاه کرد و گفت:پس تو چی؟؟؟

 من میمونم دنیا همینجاست عایشان به ما 

دروغ گفت!

__ کیان تو مطمئنی دنیا رو دیدی ؟؟؟

_اره مطمئنم هومن خودش بود باور کن اونو به 

زور سوار ماشین کردند!... نمیدونی وقتی صداش 

زدم چطور نگاهم کرد!

ایناز با ناراحتی بهم نگاه کرد و روشو ازم گرفت.... 

یعنی چی اون طرز نگاهش ؟!

نکنه انتظار داره دنیا رو ول کنم و همراهش به

ایران برم
.
.
.
#ایناز

باورم نمیشه پدر و مادرم تصادف کردند و حالشون 

بد بود....

خدای من خودت کمکشون کن نذار بی پناه تر از 

این بشم !

هومن و کیان وقتی دیدن اونجور بی تابی میکنم 

منو از باغ بیرون اوردند و به هتل برگشتیم.

 از حرفهاشون فهمیدم که كیان دنیا رو دید اما

کیان نباید دنیا رو پیدا کنه!

پس تکلیف  قلب عاشق من چی؟؟

سعی کردم فراموشش کنم.اما نمیتونم دنیا دیگه 

حامله است و به درد کیان نمیخوره!

 من مناسب ترین شخص برای کیانم چرا اینو 

نمیفهمید؟!

وقتی فهمیدم همراه من و هومن به ایران بر

نمیگرده دلم شکست! چرا این مرد فقط بلد 

بود دل من رو بشکونه!،،..

عمرا بهش بگم از جای دنیا خبر دارم!....


#دنیا

تو بغل سهیل وسط جایگاه رقص بودم که سهیل 

حالش بد شد.

 وحشت زده بهش نگاه کردم چشماش و هی باز

 و بسته میکرد.نگاهش کردم و گفتم:چیشده؟؟

به شونه ام تکیه زد و گفت:کمکم کن بشینم!...

حالم اصلا خوب نیست!

درحالی که بهم تکیه زده به سمت صندلی های 

پایین جایگاه رفتم .

همین که از جایگاه پایین اومدیم شش تا مرد 

سیاه پوش که از ظاهرشون فهمیدم بادیگارد 

هستند به سمتمون اومدند.

 دوتاشون به سهیل کمک کردند که بشینه!

 فکر کردم از مامورهای خودش هستند که

با کاری که یکیشون کرد وحشت زده به 

سهیل بی جون نگاه کردم !

تفنگش رو از کمرش خارج کرد و به سمت سهیل 

نشونه گرفت!

اون چهار تا بادیگاردی که پشت سرم ایستاده 

بودند؛ بهم نزدیک تر شدند ر یکیشون به زبان 

فارسی گفت:بهتره بدون هیچ سر و صدایی 

همراهمون بیای والا تو و بچه ات کشته 

میشین!

با ترس بهش نگاه کردم که بازومو گرفت و منو 

دنبال خودش کشید و برخلاف میلم همراهشون  

به سمت خروجی باغ رفتم!

اشکهام شروع به سرازیرشدن کردند!

 اینها دیگه از کجا پیداشون شد؟!

میخواستند منو سوار ون مشکی رنگشون کنند

 که صدای اشنایی رو شنیدم که اسمم رو صدا 

میزد به سمت صدا برگشتم و با دیدن شخصی 

که صدام میکرد خشکم زد!

کیان...کیان منو دیده بود و داشت صدام میکرد 

اما چند تا مامور رو به روش ایستاده بودند  و 

نمیذاشتند که به سمتم بیاد.

با دیدنش انگار جون تازه ای گرفته باشم و 

شجاع تر شدم و شروع به تقلا کردم !

ولی زور من کجا و زور بادیگاردها کجا؟!

بالاخره منو سوار ماشین کردند و راننده سریع 

حرکت کرد.

با وحشت بهشون نگاه میکردم که یکیشون به 

سمتم خیز برداشت و چشمهامو با چشم بندی 

که دستش بود بست و سیاهی مطلق!

 بسته شدن چشمام وحشتم رو بیشتر میکرد

چاره ای جز صبر نداشتم!

 باید صبر میکردم ببینم چه بلایی قراره سرم بیاد


#سهیل

بعد از رفتن گلاره به همراه اون مردها فهمیدم 

چه اتفاقی برام افتاد!

بدنم بی حس شده بود و توانایی  تکون خوردن 

رو نداشتم و با تمام توانم اتاش که پشت به من 

ایستاده بود روصداکردم:آاااتاش....اتاش

باشنیدن صدام سریع به سمتم برگشت وکنارم 

ایستاد و زیر بازو موگرفت وگفت: اقا چیشده؟!

 گلاره...گلاره رو بردند!

اتاش به اطراف نگاه کرد و گفت:کیااقا؟؟؟کیها 

خانم و بردند؟!

حس توضیح نبود:نذار عایشان فرار کنه ! اونو بگیر

  بعد از زدن این حرف چشمهام سنگین شد و دیگه  

نفهمیدم چه  اتفاقی افتاد!
.
.
.

#اتاش

چشمم به ایناز بود كه به  سمت اون دوتا مرد 

جوانی که کنار عایشان بودند رفت....

بعد از حرف زدن باهاشون گوشیش زنگ خوردو 

نمیدونم چه خبری بهش دادند که اونطور بی 

قراری میکرد!

  یکی از اون دومرد ایناز و بغل  کرد و به مرد دوم 

چیزی گفت که به سمت در خروجی رفتند!

 درهمین لحظه صدای اقاهاكان رو شنیدم كه با 

حال زاری روی یکی ازصندلی ها افتاده بود و

صدام میكرد.

 به سمتش دویدم که فهمیدم خانم رودزدیدند ...

سریع به مامورهام خبردادم.

 اقا هاکان قبل از بیهوش شدن گفت نذارم عایشان 

فرارکنه !

پس عایشان هم دست بود با کسایی که خانم  

رو دزدیده بودند.

 در همین لحظه عایشان به سمتمون اومد و 

گفت:چه اتفاقی افتاده...

به روش نیاوردم که اقاهاکان همچین حرفی 

درباره اش زده و فقط گفتم:عایشان خانم لطفا

 به اقا کمک کنید ببینم خانم کجا رفتند!

 وقتی فهمید كه ازدزدیده شدن خانم بی خبرم 

نمیدونم چرا اما؛ حس کردم لبخند نامحسوسی

 رو لباش نشست.

 ازش فاصله گرفتم وبه اسمائیل زنگ زدم!

 بله اقا

 ما تو باغ هستیم زود خودتودبرسون !مى خوام 

سیستم امنیتیشون رو هک کنی!...باید ببیبنى 

دوربینهاشون تو دوساعت  اخیر چه چیزی ضبط 

کردند.

 چشم  اقا یك ربع دیگه اونجام

_اسمائیل سعی کن سریع تر خودتو برسونی 

قضیه مرگ و  زندگیه!

 چشم اقا

نمیدونم چراحس میکردم دزدیده شدن خانم کار 

شیخ عدنان باشه !

سماره عامرو گرفتم وگفتم:  عامر

 سلام اقاخوبین چطورین؟!

 الان وقت احوالپرسی نیست عامر سریع پرس 

وجوکن ببین شیخ عدنان به ترکیه برگشته بانه

 چشم اقا

 عامرتابیست دقیقع دیگه اخبارکاملشو میخوام 

 چشم اقا

مامورها رسیدند و بادیدنشون اخمی کردم وگفتم: 

اقاو عایشان رو به خونه شون ببرین تا بیام عایشان

 و از اقا تو خونه جدا کنید و تو یه اتاق حبسش 

کنید!...اجازه فرارم بهش ندین!

 چشم

کلافه به اطرافم نگاه کردم!

 از یه طرف ایناز و از طرفی هم دزدیده شدن خانم






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر