قادر رنجبر نظرات جمعه 30 آذر 1397 ، 12:12 ق.ظ



#سهیل

با سردرد بدی چشمهامو باز کردم. روی تختم 

دراز کشیده بودم وبه دستم سرم وصل بود!

اتاش تو اتاق عصبی قدم میزد. 

گنگ نگاش کردم وگفتم: من چرا اینجام؟!

 اتاش به سمتم اومد و دستپاچه گفت:چیزی 

یادتون نمیاد؟!

ناگهان جرقه ای تو ذهنم زده شد و با عصبانیت 

سرجام نشستم وخواستم ازتخت پایین بیام که 

اتاش جلوموگرفت وگفت:لطفا اروم باشین اقا

 گلاره کجاست اتاش...گلاره رودارودسته شیخ 

عدنان بردن مطمئنم چون جز اون دشمنی ندارم

سرش وپایین انداخت وگفت:متاسفانه همینطوره 

یکساعت پیش بهم خبر دادند که شیخ عدنان 

دیروز به استانبول برگشته!

عین ادم های دیوانه سرم رو از دستم کشیدم که 

اتاش به سمتم اومد و محکم دستم رو گرفت تا 

جلوی  خونریزی روبگیره!

 جاش...اتاش باید سریعتر جاشو پیدا كنی

 دارن دنبال جاش میگردند! اقا لطفا اروم  

باشین!

بابه یاداوری عایشان تیز نگاهش کردم وگفتم:

عایشان کجاست؟نگو از دستت فرارکرده که 

مطمئن باش زنده ات نمیذارم!

 بدجور روانی شده بودم وکنترلی روی کارام 

نداشتم .اتاش با تعجب نگام کرد و گفت: تو یکی 

از اتاق ها زندانیش کردیم!

 میرم پیشش

جلوم ایستاد و گفت :اقا بذار من از زیر زبونش 

حرف بکشم!

__ برو کنار اتاش این کار فقط از پس من برمیاد

از اتاق خارج شدم.

خون دستم بند اومده بود ولی حسابی لباسهام و 

خونی کرده بود.

 اتاش کنارم قدم برداشت و منو به سمت یکی از 

اتاق های طبقه پایین هدایت کرد.

دوتا از بادیگاردهاش جلوی دراتاق ایستاده بودند.

 بادیدن ما کنار رفتند و من دراتاق رو باز كردم.

 انقدر محکم دراتاق وباز و بسته کرده بودم که 

عایشان با وحشت ازجاپرید.

 با دیدنم به سمتم اومد و با گریه گفت:عزیزم 

خدارو شکرحالت خوب شده! به اتاش بگو من 

کاری نکردم منو اینجا زندانی کرده!....



اتاش جلوتر اومد و گفت:خودت خودت رو لو 

دادی من نگفتم که توکاری کردی فقط گفتم

 بخاطر امنیت خودت باید تو این اتاق بمونی!

بااین حرف اتاش رنگ از صورت عایشان پرید 

اماخودش رو نباخت .

یک قدم جلوتر اومد و محکم بغلم كرد و گفت:

من ترسیده بودم باورکن همه چی یه دفعه اتفاق

 افتاد

خودداری بس بود! زیادی جلوی خودم روگرفته 

بودم اونو با تمام توانم ازخودم جداکردم که پاش 

لیز خورد و افتاد زمین و صدای اخش بلند شد 

رو بروش زانو زدم وگفتم:بگوگلاره کجاست؟؟؟

باترس سرش وبه دوطرف تکون دادوگفت:

نمیدونم مگه من اونو دزدیدم

 عایشان...به من دروغ نگو...

من بهت دروغ نگفتم! آخه من چیکار اون زن 

خرابت دارم؟!

با پشت دست محکم به دهنش زدم که باعث 

شد باز کنترل خودش روازدست بده وروی زمین 

بیفته!

 دستش و روی دهنش گذاشت قطره های خون

 ازبین انگشتای سفیدش روی سرامیکهای اتاق 

چکید. خودم خبرازسنگینی دستم داشتم

با عصبانیت روبه اتاش کردم وگفتم:برام گاز 

بیرون بری که تو اشپزخونه است روبیار

اتاش با چشمای ازحدقه بیرون اومده بهم نگاه

 کرد و گفت:اقا گاز برای چی؟

 کپسولش روچک کن پرباشه! برام یه سیخ هم 

ازاشپزخونه بیار سریع!

 اقا....

به سمت  عایشان برگشتم که با وحشت داشت 

بهم نگاه میکرد.

 میخوام بفهمم گلاره الان کجاست ؟!زود باش

اتاش دیگه بحث نکرد و از اتاق خارج شد.عایشان 

ازجا بلند شد و گفت: هاکان میخوای منو عذاب 

بدی؟یادت رفته من کی ام؟!

اتفاقا الان دوهزاریم افتاد كه کی هستی!



 هاکان من کار نکردم چرا داری اذیتم میکنی؟! 

به سمتم اومد رو به روم ایستاد و چشمهاشو 

مظلوم کرد و با بغض گفت:هاکان خواهش میکنم 

بذار برم به من اعتمادداشته باش من کسی نیستم 

که بخواد بهت اسیب برسونه!

بازوشو چنگ زدم وگفتم:برای بار اخر میپرسم 

عایشان شیخ عدنان گلاره روکجابرده؟

با شنیدن اسم شیخ عدنان رنگ از رخش پرید!

 حالا مطمئن شدم که اون هم تو این ماجرا 

دست داره !

با باز شدن درو وارد شدن اتاش عایشان و رها 

کردم.

عایشان با دیدن سیخ و گاز بیرون بر چند قدم 

به عقب برداشت وشروع به گریه کرد.

گاز و از اتاش گرفتم و بعد از روشن کردن گاز 

سیخ و روی گاز گذاشتم وبه اتاش گفتم:دست

 و پاشو به اون صندلی ببند

بااین حرفم عایشان جیغ بلندی کشید و شروع 

به التماس کرد.

اتاش بی توجه به فریادها و التماسهاش به کمک

 یکی از بادیگاردها دست و پای عایشان رو به 

صندلی بست.

 من هم روبه روش نشسته بودم وبه سیخی که 

داشت قرمز و قرمزتر میشد نگاه میکردم!

 اتاش کنارم ایستاد و گفت: اقا میخواین من این  

کارو بکنم؟!

باعایشان چشم توچشم شدم!

کل ارایشش بخاطرگریه و زاری توصورتش پخش

 شده بود و وحشتناکش کرده بود!

  نه میخوام خودم زجرکشش بکنم حالا که 

جای گلاره رو بهم نمیده منم انقدر عذابش 

میدم تا جون بده و بمیره

__ هاکان توروخدا ولم کن ....هاکان من کاری 

نکردم

تیزنگاهش کردم وگفتم: سیخ داغ زبون ادم لال 

وهم باز میکنه میدونم که بااولین داغی که روی 

بدنت میذارم جای  گلاره رو میگی اما بخاطر

اینکه اینجوز داری کشش میدی و جاشو بلدی 

ونمیگی اول ازصورتت شروع میکنم اینجور تا 

اخر عمرت کاری روکه درحق من کردی فراموش 

نمیکنی.......



سیخ که حسابی داغ شده بود رو با دستمالی

 که اتاش برام  اورده بود بلند كردم و به سمت 

عایشان رفتم عایشان با دیدن سیخ تو دستم 

شروع به جیغ کشیدن کرد:هاکان توروخخدا...

نه صورتم نه...هاکان...من كه کاری نکردم!....

هاکان توروخدا اون سیخ و بگیر اونور قهقهه ای 

زدم وبه سمتش رفتم.

سیخ و كنار صورتش نگاه داشتم که از التماس 

کردن دست نگه داشت و بیصدا اشک ریخت!

 دلم بحالش نمیسوخت اون به من خیانت کرده

 بود !

اون عشق من و مادر بچمو داده  بود به شیخ 

عدنان مرد روانی که این  نزدیک به یک ساله 

دنبال گلاره میگرده!....
.
.
.

#دنیا

نمیدونستم‌ دارند ‌منو كجا میبرند؟!چشمهام 

بسته بود و  تاریکی‌ مطلق!....

 حدود چهل دقیقه ای تو ماشین بودم بعد ماشین 

متوقف شد و من و از ماشین پیاده کردند.

 جایی رو نمیدیدم و این خیلی من رو میترسوند 

و بعد از طی کردن مسافتی منو روی صندلی 

نشوندند وکسی چشمامو باز كرد!

 از برخورد نور به چشمهام سریع دستهامو جلوی 

چشمهام گذاشتم.

 توان نگاه کردن به جایی رو نداشتم وقتی چشمم 

به نور عادت کرد دستامو از جلوی صورتم برداشتم

 بادیدن شخص رو بروم نفسم تو سینه حبس شد 

چند قدم به سمتم  اومد سرتا پامو نگاه  کرد بعد

 به  شکمم خیره شد و با همون لهجه اش دست  

و پا شكسته گفت:بالاخره اومدی پیشم!...

 باترس بهش نگاه کردم که ادامه‌داد:پس این تخم 

حروم ونگه داشتی؟

 بغض داشت خفم میکرد هرچی تلاش کردم قوی 

باشم وجلوش ضعف نشون ندم فایده نداشت با 

سرازیرشدن اولین قطره اشکم قهقه ای بلندی زد 

كه وحشتمو بیشتر کرد....

رو به یکی از بادیگارهاش کرد و گفت:اون به اتاقم 

بیارید!

 بعد از بیرون رفتن شیخ عدنان از اتاق یکی از 

بادیگاردهاش به سمتم اومد وخواست بلندم کنه

 که من دستمو بالا اوردم که بهم دست نزنه و از 

جام بلند شدم وهمراهشون به سمتی که میرفتند

 رفتم...

بیشتر از خودم نگران بچه ای بودم که تو بدنم 

 خوابیده بود و هنوز دو ماه  تا بدنیا اومدنش

 مونده بود!

 جلوی در اتاقی ایستادند و ازنگاهاشون فهمیدم 

که باید وارد اتاق بشم.

 به اطرافم نگاه کردم بلکه راه فراری پیداکنم 

ولی بعد با به  یاداوری وضعیتم ولباس هایی 

که تنم بود قید فرار زدم!

  من با این شکم واین پیراهن‌ بلند کجا میتونستم 

فرارکنم؟!

  تو دلم خدا رو چند بار صدا زدم  و ازش خواستم 

به بچه ای که تودلمه رحم ‌کنه واینبارم منو نجات 

بده!

یکی از بادیگارد ها منو  به جلو هول داد به  

اجبار دستم به سمت دستگیره دراتاق رفت 

و در و بازكردم!

 مرد کناریم وقتی دید خیال وارد شدن به اتاق 

رو ندارم باز منو به داخل هول داد...

وقتی وارد اتاق شدم اولین چیزی که به چشمم 

‌اومد تخت بزرگ تاج دار بود!

 دستهام یخ کرد از فكری که به ذهنم رسید.

با برخورد دستی به بازوم از جا پریدم و وحشت 

زده به کسی ک بهم دست زد نگاه کردم شیخ 

عدنان بود! كی  وارد اتاق شده  بود؛؟؟؟

با وارد شدنش باردیگاردهاش از اتاق خارج شدند

و اون ‌ رو به روم ایستاد و نگاهی  بهم انداخت و 

دستم رو كشید و منو به سمت تخت برد.

انقدر ترسیده بودم که توان مخالفت کردن رو 

هم نداشتم و با دیدن ترسم قهقهه ای زد وگف:

بیا اینجا نترس دختر !

بغضم ترکیدوگفتم:توروخدا ولم کن...چرا دست 

ازسرم برنمیداری...

__ من دست ازچیزی که مال خودم باشه بر

نمیدارم ........



منو به سمت تخت کشوند بغضم بار دیگه 

ترکید ولی فایده ای نداشت !

شیخ ادمی نبود که به این راحتی دست از سرم 

برداره!

کنار تخت که رسیدیم رو به روم ایستاد و گفت: 

لخت شو!

اشکهام دوتا دوتا روی گونه هام سر میخوردند!

 نه...

عمیق نگاهم کرد و شلاقی که روی دراور پشت 

سرش بود رو برداشت !

اصلا چشمم موقع وارد شدن به اتاق اون شلاق

 رو ندید و با دیدنش زیر دلم تیر کشید!

غیر ارادی دستهامو روی شکمم گذاشتم و گفتم

به بچه ی تو شکمم رحم کن اون چه گناهی داره

 وقتی خیلی کوچیک بود میخواستم اونو از بین 

ببرم اما اون سهیل احمق دخالت کرد و نجاتش 

داد بذار الان ببینم چقدر این تخم حروم قویه

تو یه حرکت دستش و بالا گرفت و با شلاق تو 

دستش ضربه ی محکمی به رون پام زد !

از ته قلبم جیغ کشیدم که بچه گوشه ای خودش 

رو جمع کرد !

روی زمین نشستم و از ته قلبم زار زدم!... درد

پام از یه طرف و دردی که زیر دلم داشت بیشتر 

و بیشتر میشد از یه طرف دیگه!

 با وحشت به شیخ عدنان که قهقهه میزد نگاه 

کردم و گفتم:نزن نامرد....بچه ام میمیره!

 چه چیزی بهتر از اینکه اون بچه بمیره؟!

دستش و بلند کرد تا ضربه ی دیگه ای بزنه که 

تلفنش زنگ خورد!

به صفحه گوشیش نگاه کرد و با لحن عصبی 

گفت:چرا مزاحم شدی مراد؟!

 چی...چطور ممکنه؟

 عوضیا...کشتی رو اماده کن ماشینم بیار تا ما 

رو به کشتی برسونی! داغ زن وبچه اش رو به دلش 

میذارم!

تلفن رو قطع کرد و خم شد سمتم و بازوم رو 

محکم کشیدکه حس کردم استخون بازوم الان 

میشکنه

 قهرمان باز میخواد نجاتت بده اما اشتباه کرده 

اینبار من یه قدم جلوتر از اونم و فکر همه جا رو 

کردم!

منو دنبال خودش کشوند و از اتاق خارج کرد درد 

پام و زیر دلم بیشتر و بیشتر میشد!....



#سهیل

سیخ و به صورت عایشان نزدیک کردم که جیغ 

بلندی کشید:میگم...میگم!... صبر کن!...

سیخ رو کمی از صورتش فاصله دادم که گفت: 

شیخ به من پول داد که تو رو سر گرم کنم تااون 

بتونه گلاره رو بدزده ولی باور کن نمیدونم خونش 

کجاست!

 کجا باهاش ملاقات کردی!!؟؟؟

 یه کشتی داره تو اسکله به اسم سفیر

 اتاش

 بله اقا

 شنیدی چی گفت برام پیداش کن زود باش

 چشم اقا

اتاش تلفن به دست از اتاق خارج شد سرم و به 

صورت عایشان نزدیک کردم و گفتم:فکر  نکن با 

اعترافت از گناهت گذشتم

با ترس بهم خیره شد که سیخ داغ رو سمت

 گلوش گرفتم و محکم از قسمت صافش کشیدم 

نمیخواستم سرش و ببرم ولی خواستم یه نشونه 

روش بذارم که هیچ وقت خیانتی روکه در حقم 

کرده فراموش نکنه!

 با این کارم جیغ گوش خراشش تو کل خونه پیچید

 و بعد از حال رفت رو به یکی از بادیگاردها کردم و

گفتم:به اولین بیمارستان برسونیش ،بالای سرش 

بمونید و مطمئن شید چیزی درباره من نمیگه اگه 

چیزی گفت بکشیدش

 چشم اقا

از اتاق خارج شدم باید میدیدم اتاش چیکار میکنه

 میونه راه بودم که اتاش با لبخند به سمتم اومد و 

گفت:خونه شو پیدا کردم

 کشتیش چی؟

 اونو بچه ها دارند میگردند دنبالش 

 پس بریم خونه اون کفتار پیر این بار باید کشته 

بشه!

 حتما کشته میشه اقا

همراه اتاش و بقیه افرادش به سمت خونه اش 

رفتیم.

 تازه به خونه ی ویلایی بزرگش رسیده بودیم که 

زنگ تلفن اتاش زده شد:بله

 خوبه گمشون نکن

 ما داریم میام

تلفن رو قطع کرد و بعد تایپ چیزی رو به راننده

 کرد و گفت:برو سمت اسکله

سوالی نگاهش کردم که گفت:از خونه خارج شدند 

بچه ها خانم رو هم همراهش دیدند

نگران گلاره بودم...امیدوار بودم این بارم اتفاقی 

براش نیفته!...فقط خدا کنه بهش زود برسم!
.
.
.
#دنیا

بعد از نگه داشتن ماشین کنار اسکله وحشت زده 

به دریا و کشتی نگاه کردم!

 خدا میدونه چه چیزایی به ذهنم خطور کردکه 

توان توصیف اون لحظه ها رو ندارم!

شیخ عدنان از ماشین پیاده شد و بازوی منم 

کشید و من همراهش از ماشین خارج شدم!

 تو اطراف دنبال شخص اشنا میگشتم اما نبود... 

با بغض همراه شیخ به سمت کشتی رفتم که 

صدای اشنایی روشنیدم؛

 دست نجست و از روی زن من بردار

هر دو به سمت صدا برگشتیم!

 باورم نمیشد که این شخص سهیل باشه و من 

 با گریه صداش زدم: سهیل.........



#سهیل

وقتی به اسکله رسیدیم ،یك ون مشکی نظرم رو 

جلب کرد و به بچه ها اشاره زدم و وقتى به سمتش 

رفتیم چشمم به شیخ عدنان و گلاره افتاد که شش 

تا بادیگارد هم به همراهشون بود !

خوشبختانه تعداد ما بیشتر بود و تاریکی هوا هم 

خیلی بیشتر کمکمون میکرد!

 از ماشین پیاده شدیم و با دو خودم رو بهشون 

رسوندم و وقتی چشمم به بازوی گلاره افتاد که 

تو چنگ شیخ عدنان بود عصبی فریاد کشیدم:

دست نجست و از روی زن من بردار!

مهم نبود عقد کرده ام باشه یا نه !،..چون به این 

چیزها اعتقاد نداشتم و برام مهم نبود!

همین که من عاشقش بودم و اون مادر بچه ام بود 

یعنی زن من حساب میشد!

شیخ عدنان و گلاره به سمت من برگشتند که 

اسلحه به دست پشت سرشون ایستاده بودم!

گلاره با دیدنم بغضش ترکید و اسمم رو صدا 

زد:سهیل

دلم‌ میخواست به سمتش پرواز کنم ولی الان 

نمیشد !...

شیخ عدنان دستش رو کشید و خواست وارد 

کشتی بشه که به سمتش تیر اندازی کردم:یه 

قدم‌ دیگه‌ برداری میزنم!

 من کشته بشم ‌گلاره هم کشته میشه!

 ولش کن تا کاریت نداشته باشم!

 من از چیزی که حقم باش نمیگذرم!

 کدوم حق لعنتی ؟!اون زن ‌منه مادر بچمه!

__ زن؟؟؟؟؟من و نخندون سهیل!...تو رو خوب 

میشناسم !...میخوای عقده هاتو با این بچه 

خالی کنی‌ ولی باور کن اونم یکی مثل تو میشه

 یه حرومزاده!...

نفهمیدم چیکار میکنم !...

حرفهاش داشت دیوونه ام میکرد .بهش خیره 

شدم و ماشه رو فشار دادم و اصلا به این فکر 

نکردم که گلاره تو دستهاش اسیره!

 فقط میخواستم عقده امو خالی کنم !میخواستم 

ازش انتقام بگیرم!

من همه ى عمرم تقاص هوس مادرم رو پس دادم 

همیشه سر کوفت شنیدم!

نه پدری بود برام ‌پدری کنه و نه مادرم که کنارم 

بود برام مادری کرد!....

لعنت بهش كه اسم مادرى رو یدك مى كشید! اما 

همیشه به فكر خوشگذرونى و پول جمع كردن بود!






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر