قادر رنجبر نظرات جمعه 30 آذر 1397 ، 12:14 ق.ظ



با افتادن شیخ روی زمین تیراندازی ازهر دو طرف 

شروع شد و اتاش منو کشید و پشت ماشین پناه 

گرفتیم!

صدای جیغ گلاره دیوونه ام کرد و میخواستم به 

سمتش برم که اتاش مانعم شد و گفت:تیراندازیه 

برین کشته میشین!...

 گلاره اونجاست اتاش

 صبر کنید

صدای تیراندازی خوابید و ما از پشت ماشین

نگاه‌کردیم !

شیخ روی زمین غرق در خون بود و افرادش هم 

روی زمین افتاده بودند.

بادیگاردهای اتاش کار بلد بودند و تونستند تو 

ده دقیقه همه شون رو بكشند.

 چشمم به دنبال گلاره بود و اول اتاش از پشت 

ماشین خارج شد و بعد من با دو به سمت شیخ 

رفتم!

اثری از گلاره نبود!...با تمام وجودم فریاد کشیدم: 

گلاره کجایی؟؟

صدای گریه اش رو شنیدم!...پشت یه بشکه پناه 

گرفته بود!

 به سمتش دویدم و محکم بغلش کردم:منو 

ببخش...ببخش که کنترلمو از دست دادم و 

جونتو به خطر انداختم!

به بازوهام چنگ زد و گفت:بچه ام...سهیل بچه ام

نگران شروع به وارسی بدنش کردم :زخمی شدی ؟!

گلاره زخمی شدی ؟!خونریزی داری؟؟

باچشمای بارونی نگاهم کرد و لبشو به دندون 

میگرفت که جیغ نکشه و اروم و بریده بریده 

گفت:بچه...داره...به دنیا میاد!،..

با وحشت بهش نگاه کردم:اما الان که وقتش 

نیست!....

اتاش به سمتمون اومد و گفت:باید بریم الان

پلیسها از راه میرسند!

 میتونی بلند شی؟!

گریون نگاهم ‌کرد و با خجالت گفت:نه...

یه دستم رو زیر پاهاش زدم و دست دیگه امو

پشت سرش گذاشتم و بلندش کردم!...محکم 

دستهاشو دور گردنم حلقه کرد.

از فشار دستش دور گردنم پی به درد زیادش

بردم....

 طاقت بیار عزیزم الان میرسونمت بیمارستان... 

طاقت بیار!...

با بلندشدن صدای شلیک سر جام ایستادم و 

گلاره با وحشت بهم‌‌ نگاه کرد!

 توان قدم‌ برداشتن رو نداشتم سینه ام به شدت 

میسوخت!

به پشت سرم برگشتم که چشمم به شیخ عدنان 

افتاد!

با هفت تیری که دستش بود به سمتم تیراندازی 

کرده بود!

تیرش دقیق سینه ام رو شکافته بود و اتاش فریاد

کشید و همه تیرها شونو سر شیخ خالی کرد!

توان ایستادن رو نداشتم و گلاره هم بغلم

بود!

روی زمین زانو زدم که به گلاره اسیبی نرسه!...

اتاش به سمتم دوید و بازومو گرفت.

__ گلاره رو بلند کن من خوبم

گلاره با گریه گفت:سهیل...سهیل چیشد؟!

از اینکه نگرانم بود تو اون وضع ذوق کردم و 

لبخندی به روش زدم و گفتم:خوبم!....



#دنیا

با اومدن سهیل نورامیدی به دلم تابیده شد .

خیالم کمی راحت شد!

میدونستم منو از جونش هم بیشتر دوست داره 

و نمیذاره اتفاقی برام بیوفته !

با شیخ عدنان شروع به دعوا کرد با اولین تیری 

که از جانب سهیل به سمت شیخ شلیک شد 

جیغ بلندی کشیدم!

 شیخ بازومو رها کرد و روی زمین افتاد تیر به 

زیر دلش خورده بود و  بعد تیری که سهیل شلیک 

کرد؛بادیگاردهای شیخ شروع به تیراندازی کردند.

به سمت بشکه کنار لبه اسکله رفتم و پشت سرش 

پناه گرفتم!

دردم هر لحظه بیشتر میشد و با خیس شدن لباس 

زیرم فکر کردم کیسه ابم پاره شد ولی با بالا زدن

پیراهنم فهمیدم که خونریزی کردم!

 دردم هر لحظه بیشترو بیشتر میشد حدود ده 

دقیقه تیراندازی ادامه داشت تا بلاخره صداها 

قطع شد !

با اومدن سهیل به سمتم با گریه نگاهش کردم

با اینکه ازش متنفر بودم اما اون ناجی من بود 

همیشه منو از دردسرهایی که برام پیش میومدند

 نجات میداد !

وقتی سوال کرد که میتونی بلند شی یا نه جواب 

منفی دادم !

واقعا توان بلند شدن و راه رفتن رو نداشتم کل 

لباسمم خیس از خون شده بود !

خیلی نگران بچه بودم با اینکه این بچه نطفه اش

حرام بود اما هر چی باشه بچه من بود!

سهیل محکم بغلم کرد و من و از روی زمین بلند 

کرد!انقدر درد داشتم که دستهامو محکم دور 

گردنش حلقه کردم با اینکه خیلی  خجالت 

میکشیدم اما صدای اخم داشت کم کم بلند 

میشد.

سهیل کنار گوشم گفت:طاقت بیار عزیزم!الان 

میرسونمت بیمارستان !...طاقت بیار!...

داشت دلداریم میداد که با بلند شدن صدای 

شلیک ساکت شد و به صورتم نگاه کرد و پلک 

زد!

صورتش سرخ شد و معلوم بود که داشت بهش 

فشار میومد و درد داره !

چشمم به سینه اش خورد پیراهنش داشت قرمز و 

قرمزتر میشد درحالی که بغلش بودم به پشت 

سرش برگشت !

کار شیخ عدنان لعنتی بود!

 اتاش به سمت شیخ رفت و قبل از اینکه فرصت 

کنه باز تیراندازی کنه!

چند تا تیر به سرش شلیک کرد در همین لحظه 

سهیل زانو زد خودمو از بغلش پایین کشیدم و با 

گریه بهش نگاه کردم!

 بخاطر من بهش شلیک شده بود اتاش به سمتمون 

اومد و خواست سهیل رو بلند کنه که سهیل گفت: 

گلاره رو بلند کن من خوبم

با گریه گفتم:سهیل...سهیل چیشده؟!

با ذوق خاصی بهم نگاه کرد! هر چقدر در حقم 

خوبی میکرد من دلم باهاش نرم نمیشد!

 با تیر کشیدن زیر دلم تو خودم جمع شدم و جیغ 

خفیفی کشیدم !

اتاش کتش رو روی شونه هام انداخت و بغلم کرد 

ازش خیلی خجالت میکشیدم اما توان مخالفتم

نداشتم !..دردم هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد 

بادیگاردها هم سهیل و سوار ماشین کردند..

 ناله هام تبدیل شده بود به جیغهای اروم !...

میدونستم که این دردها درد زایمان هستندو به

دست سهیل که کنارم بی حال افتاده بود چنگ 

زدم.

چشمهای بی رمقش رو بهم دوخت و گفت:قول 

بده برای پسرم مادر خوبی باشی ...میدونم که از 

من بدت میاد اما بهش بگو من ادم خوبی بودم و 

عاشقش بودم!

گریه امون نمیداد حرفی بزنم به هق هق افتاده 

بودم و با بسته شدن چشمای سهیل جیغ بلندی 

کشیدم که اتاش به سمت سهیل رفت و شروع به 

تکون دادنش کرد.

انقدر زجه زدم که حال رفتم و نفهمیدم چه 

اتفاقی برام افتاد!...


با درد چشمهامو باز كردم و به اطرافم نگاه کردم .

از شكل و شمایل اتاق فهمیدم که تو بیمارستانم 

خواستم ازجام تکون بخورم که درد بدی رو زیر 

شكمم حس کردم!

 با بغض شکمم رو لمس کردم و با فكر اینكه هم 

پسرم و از دست دادم هم سهیل رو اشكم سرازیر 

شد!

 انقدر درد داشتم که حتی قدرت جیغ کشیدن رو 

هم نداشتم ؛بلکه با جیغ کشیدن کمی اروم بشم 

گریه هام به هق هق  تبدیل  شده بودند که دراتاق 

باز شد و پرستاری وارد اتاق شد و بعدش فتانه!

 با دیدن فتانه گریه ام اوج گرفت فتانه به سمتم 

اومد و بغلم  کرد و گفت:چرا گریه میکنی عزیزم؟

_هردوشون جلوی چشمم از دست رفتن و 

نتونستم کاری بکنم فتانه تو یه  روز تنها 

دارییمو از دست دادم!

هق هقم دل سنگم به رحم میاورد با صدایی که 

شنیدم چشمه ی اشکم خشک شد:این همه گریه 

و زاری واقعا برای منه

فتانه ازجلوم کنار رفت با دیدن سهیل که عصا به 

دست وارد اتاق شد با تعجب به فتانه نگاه کردم 

که لبخندی زدوگفت:زنده است اشکاتو پاك کن !

از زنده بودن سهیل ناراحت نبودم اما از اینكه اون

 زنده مونده بود و پسرم ازدست رفته بود قلبم به 

درد اومد!

سهیل  به سمتم اومد!

روی صندلی کنار تختم نشست که پرستار بعد از 

چك کردنم به سهیل چیزی گفت وسهیلم جوابش 

رو داد و منم که طبق معمول چیزی ازحرفهاشون 

نمیفهمیدم و فقط نگاهشون میکردم !

پرستار بهم نگاه کرد لبخند زنان حرفی زد و از اتاق

 خارج شد .

با لمس شکم خالیم باز شروع به گریه کردن کردم 

سهیل کلافه گفت:یعنی اون بچه انقدر برات بی 

اهمیته که حتی نپرسیدی سالمه یا نه ؟!...

ناباور بهش نگاه کردم که گفت:چرااینجور نگاه 

میکنی؟؟؟

__ پسرمن...بچه ی من...زنده است؟!


لبخندی زدوگفت:اولا اینكه پسر نیست و دختره  

یه دختر فوق العاده خوشگل شبیه باباشه!دوما 

بله زنده است چرا زنده نباشه؟!

 پس چرا من عمل شدم چرا...چرا تو اتاق پیشم 

نیست؟!

فتانه موهامو نوازش كرد و گفت: چون وقت 

زایمانت نبود و خونریزی کردی بردنت اتاق عمل!

 وای گلاره !...دخترت فوق العاده نازو خوشکله

 ازاینکه بچه ام سالمه خداروشکر كردم!ولی هنوز 

باورش برام سخت بود! فكر میکردم بچه امو از 

دست دادم!... با باز شدن در اتاق و اومدن پرستار 

به همراه گهواره ای صورتی که توش دخترم بود 

بغضم با صدا تركید و با همه دردی که داشتم 

خودمو سرجام تکون دادم ودستامو باز كردم تا 

دخترم رو اغوش بگیرم!

  پرستار اروم نوزادی رو كه داخل پتو پیچیده بود 

بلند كرد و به اغوشم سپرد!

به به صورت سفید و تپل و گردش نگاه کردم !

یاد كیاناز افتادم!بمیرم برای دخترکم که پیشش

 نبودم!...

 سینه ام تیر کشید واشکم جاری شد و فتانه 

شونه ام رولمس کردوگفت:بهش شیربده گرسنشه 

بدون توجه به سهیل باکمک فتانه سینمو تو دهن 

دخترم گذاشتم و به محض اینكه سینه رو حس كرد

دهنش رو باز كرد و شروع به مک زدن کرد!

حسابی  گرسنه بود و با مكیدن سینه ام وکشیده 

شدن رگ های سینه ام حس نابی به بدنم تزریق 

شد!

از ذوق زیاد پشت سرهم پیشونی کوچیکش رو 

بوسه بارون کردم وخطاب بهش گفتم:میخواستم 

اسمت رو دانیال بذارم اما حالا که دختر از آب 

دراومدی اسمت رو میذارم کیانا هم اسم خواهرت 

یه روز بلاخره اونم میاد تا كنار هم باشیم!

متوجه سهیل نبودم که هنوز كنارمه وقتی این 

حرفهارو زدم!

پوف کلافه ای کشید و با كمك عصایی که بدست 

داشت از جا بلند شد و رو به فتانه گفت:من برم 

ببینم دکتر چی میگه!

 باشه عزیزم مواظب خودت باش!

باغمی که توصداش بود خطاب به فتانه گفت:

ای کاش بعضیا هم نگرانم بودند!

بعد بیرون رفتن سهیل از اتاق فتانه اخمی کرد و 

گفت:خوبه ادم یکم قدرشناس باشه این بارچندمه 

که سهیل جونت رو نجات میده؟! نمیگم عاشقش  

باش اماحداقل قلبش رونشکون!... میدونی شیخ 

عدنان تو رو برده بود الان كجا بودی؟!شوهرت 

ازدواج كرده وکلا همه تو رو فراموش کردن تو هم 

بهتره گذشته ات روفراموش کنی واین زندگی جدید 

رو قبول کن!

چونه ام لرزید و با بغض به فتانه نگاه کردم که 

ادامه داد:حداقل بخاطر کیانا هم که شده سعی 

کن!

خیلی از حرفهاش كه حقیقت های تلخ زندگیم 

بودند ناراحت شدم!

 با خوابیدن کیانا تو بغلم محو تماشای صورت 

زیباش شدم و برای چند لحظه همه چیزو فراموش 

کردم
.
.
.

#سهیل

وقتی چشم باز كردم تو اتاقم بودم و سرم به دستم 

وصل شده بود!

خواستم سرجام بشینم که سینه ام تیرکشید و زنگ 

بالای سرم رو فشار دادم که اتاش به همراه فتانه و 

یه پرستارسریع  وارد اتاق شدند.

 فتانه نگران به سمتم اومدوگفت:حالت خوبه ؟!

بانگرانی گفتم:گلاره؟گلاره کجاست حالش خوبه؟؟

اتاش قدمی نزدیک تر اومد و با لبخند گفت:هم 

خانم بزرگ و هم خانم کوچیک حالشون خوبه !

سوالی نگاهش کردم که گفت:مبارکه دختردار 

شدین!

 مگه سونو نگفته بود پسره ؟!

فتانه در حالی  که کنارم روی تخت می نشست 

گفت:اشتباه گفته بود بچه دختره!

گلاره خودش حالش خوبه؟!

 اره جفتشون خوبن نگران نباش!

 میخوام اونهارو ببینم! البته اول گلاره

__حرفشم نزن تا حالت خوب نشده باشه بهت 

اجازه نمیدم به دیدنش برى!


یک روز کامل رو تو خونه بودم!....‌

حالم زیاد بد نبود!... فقط برای راه رفتن باید 

عصا دستم میگرفتم!

مشتاق بودم زودتر گلاره و دخترم رو ببینم.گلاره 

بخاطر خونریزی زیاد بیهوش بود و هنوز بهوش 

نیومده بود كه منو حسابی نگرانش كرده بود!

بالاخره روز  بعد فتانه بهم اجازه داد که به 

بیمارستان برم!

وقتی وارد سالن شدم و منو به سمت بخش ان ای 

سیوی نوزادان بردند؛ با دیدن اون همه نوزاد به 

سمت فتانه برگشتم و گفتم:کدوم یکی دختر منه؟!

پرستار لبخندی زد و گفت:اخرین سمت چپ واقعا 

تبریک میگم دخترتون شبیه فرشته هاست!

بعد از پوشیدن گان و تعویض کفشم وارد اتاق شدم 

و به سمت اخرین دستگاه رفتم!

یه دختر سفید و تپل داخل دستگاه بود كه اون 

لحظه دلم میخواست بغلش کنم و گریه کنم!

ادم احساساتی نبودم اما با دیدن این دختر کوچولو 

که شاید یه وجب قدش بود عجیب احساساتی 

شدم رو به پرستار کردم و گفتم:حالش چطوره؟

 خداروشکر مشکل ریه نداره و فردا همراه

مادرش مرخص میشه، وزنش هم  خوبه!

 ممنونم 

رو به فتانه کردم و گفتم:بریم دیدن گلاره! هنوز 

بیهوشه؟

دکتر گفت احتمال داره امروز بهوش بیاد چون 

خونریزیش قطع شده و افت فشارم دیگه نداره

 خداروشکر

به سمت اتاق گلاره رفتیم و اول فتانه وارد اتاق 

شد !

قبل ورودصدای گلاره رو شنیدم

هردوشون جلوی چشمم از دست رفتن و من 

نتونستم کاری بکنم! فتانه تو یه روز تنها دارایمو 

از دست دادم!

غرق لذت شدم چقدر خوشحال بودم که داره برای 

من گریه میکنه!

 نتونستم بیشتر منتظر بمونم وارد اتاق شدم و 

گفتم:این همه‌گریه و زاری واقعا برای منه؟!

با دیدنم تعجب ‌کرد و با اینكه تو چشمهاش براى 

اولین بار نور كمرنگ محبت رو میدیدم باز هم 

کمی مکث ‌کرد و باز بی صدا اشک ریخت!... 

فهمیدم ‌گریه هاش برای چی هست؟!فکر ‌میکرد 

بچه‌رو از دست داده!

رو به یکی از پرستارها کردم و ازش خواستم بره 

دخترمون رو بیاره و رو به گلاره کردم و گفتم: 

یعنی اون بچه انقدر برات بی اهمیته که حتی 

نپرسیدی سالمه یا نه؟!

ناباور بهم نگاه کرد که گفتم:چرا اینجور نگاهم ‌

میکنی؟!

 پسر من...بچه ی من زنده است؟!

لبخندی زدم و گفتم:اولا اینکه پسر نیست و دختره 

یه دختر فوق العاده خوشکل شبیه باباش!دوما بله 

زنده است چرا زنده نباشه؟!

شروع به پرسیدن سوال کرد که چرا عمل شده و 

من و فتانه جوابش رو دادیم‌ که پرستار وارد شد 

و دخترم رو همراهش اورد.گلاره با دیدن ‌دخترمون 

شروع به گریه کرد و بعد بغل کردنش باز بغضش

 ترکید!

 فتانه برای اینکه ارومش کنه‌گفت:بهش شیر بده

گرسنشه!

اصلا از من خجالت نکشید و سینه اشو بیرون

اورد و شروع به شیردادن به بچه ‌مون‌کرد!

وقتی دخترم‌ شروع به مکیدن سینه اش کرد ؛

حرفهایی رو زد که باز اعصاب منو بهم ریخت .

خیال‌نداشت گذشته رو فراموش کنه چرا این رو 

نمیفهمید که من عاشقشم‌؟!

چرا قبول نمیکرد که‌کیان اونو با یه بچه حروم

زاده قبول نمیکنه؟!

‌اما من با همه دستمالی شدنش عاشقش بودم 

با اینکه خودم تنها مردی نبودم که بهش دست 

میزد اما باز عاشقش بودم؟!

 مطمئن بودم‌کیان بفهمه گلاره این همه دست 

مالی شده عمرا دیگه‌ اونو قبول کنه !

دلم‌نمیخواست الان باهاش بحث کنم و رو به 

فتانه‌کردم و بعد گفتن اینکه میرم ببینم دکتر 

چی‌میگه از اتاق خارج شدم !

انتظار داشتم اون هم مثل فتانه بهم بگه  مواظب 

خودت باش!

چه ‌توقع بیجایی!عمرا همچین چیزی بگه!... اون 

از من متنفره!

از اتاق که خارج شدم‌ یک سره به سمت اتاق

دکتر رفتم و بعد دیدن دکتر و زدن حرف های

لازم قرار شد فردا گلاره و دخترم رو مرخص

کنم .

وقتی از اتاق خارج شدم یکی از پرستارها به سمتم 

اومد و گفت:گواهی برای صدور شناسنامه دفترش 

هنوز بازه زود شناسنامه صادر میکنن!

لبخندی زدم و گواهی رو گرفتم و به گواهی نگاه 

کردم‌.

میتونستم اسمش رو عوض کنم اما تصمیم داشتم 

با دل گلاره کنار بیام!

 به سمت دفتر صدور شناسنامه رفتم و بعد 

امضای مدارک مورد نیاز رو به کارمند دفتر 

کردم و گفتم:اسمش و میذاریم کیانا!

 خوش نام باشه

ممنونم

 تا نیم ساعت دیگه شناسنامه حاضره!

لبخندی زدم و از دفتر خارج شدم اتاش با دیدنم 

به سمتم اومد و گفت:حالتون خوبه اقا ببخشید 

دیر کردم

خوبم اتاش یکی رو بذار اینجا شناسنانه رو برام 

بیاره

__ چشم اقا

به سمت اتاق گلاره رفتم تا بهش بگم فردا به خونه

 میریم. امیدوار بودم که با به دنیا اومدن کیانا 

کمی تو اخلاقش تجدید نظر کنه.......


به سمت اتاق گلاره رفتم وقتی وارد اتاقش شدم

 خبری از گریه و زاری یکی دو ساعت قبلش نبود 

هنوز رنگش پریده بود!

 سر جای قبلیم نشستم و مشغول بازی با گوشیم 

شدم که فتانه گفت:من برم یکم استراحت کنم

 باشه تا برگردی من اینجام!

 زیاد خودتو خسته نکن عزیزم هنوز جای زخمت 

خوب نشده

 باشه مادربزرگه

هردو خندیدم و بعد فتانه از اتاق خارج شد .اصلا 

به گلاره نگاه نکردم بذار راحت باشه!

دیگه داشتم ازش ناامید میشدم؛ حدود یک ربع 

اتاق تو سکوت بدی فرو رفته بود که با صدای 

گلاره شکسته شد.از حرف هایی که میزد شوکه 

شده بودم؛ سر بلند کردم و بهش نگاه کردم. 

می خواستم ببینم واقعا خودشه که این حرفها

 رو میزنه یا گوشهام داره اشتباه میشنوه!

 ممنونم که جونمون رو نجات دادی...معذرت 

می خوام که هیچ وقت نمیتونم باهات مهربون 

باشم خودت دلیلشو میدونی...

کیان ازدواج کرده تو راست میگفتی ولی باید یه 

کاری برام بکنی من تا ابد نمیتونم به این شکل 

کنارت بمونم!

میخام عقدم و با کیان باطل کنی! این کار بخاطر 

این نیست که می خوام زن تو بشم!ولی نمی خوام 

به این شکل که بین دو تا مرد هستم تا ابد زندگی 

کنم!کیانا هم تو  یه چشم بهم زدن بزرگ میشه !

نمی خوام وقتی بزرگ شد بفهمه چطور من اونو 

به دنیا اوردم دوست ندارم فکر کنه  که پدرش بهم 

تجاوز کرد!

زبونم بند اومده بود نمیدونستم باید چی بهش 

بگم هنوز داشتم خیره نگاهش میکردم که گفت: 

بعد از جداییم از کیان باید بهم قول بدی...قول 

مردونه که من رو تحت فشار نذاری و بذاری

کم کم به این وضع عادت کنم سهیل!

 میدونم که هیچ وقت عاشقم نمیشی و این 

حرفها و تصمیمات فقط بخاطر اینکه دیگه راه 

برگشتی نداری!

 من همیشه راه برگشت دارم سهیل مطمئن 

باش اگه کیان بدونه چه اتفاقاتی برام افتاده ؛

تنهام نمیذاره اما حالا که ازدواج کرده زندگیشو 

بهم نمیریزم!

خواستم چیزی بگم که کسی به در چند ضربه زد

 بیاتو

اتاش در اتاق رو باز کرد و سر به زیر وارد اتاق شد 

خیلی از این چشم پاکیش خوشم میومد !

شناسنامه رو به سمتم گرفت و گفت:مبارکه اقا

یک لحظه به سمت گلاره برگشت و به ترکی 

گفت:مبارکه خانم

گلاره که انگار متوجه حرف اتاش شده بود اروم 

گفت:مرسی

اتاش رو به من کرد و گفت:اقا اگه کاری از دست 

من برمیاد بگین

 پلیس که به چیزی مشکوک نشده؟!

 خیالتون راحت همه جا پاک سازی شد قبل 

اومدن پلیس!ردی از ما اونجا نمونده!

 درباره کشته شدن شیخ چی گفتن؟؟؟

خبری که تو روزنامه ها چاپ شده داله بر اینکه 

یه شیخ برای تجارت از دبی به ترکیه اومده که با 

مافیا درگیر شده و کشته شده!ظاهرا این شیخ 

کارش خرید و فروش دخترای کم سن و سال بوده!

لبخندی زدم و در حالی که دستم رو روی زخم 

سینه ام میذاشتم گفتم:حقش بود به طرز فجیع 

تری میکشتیمش!

 بهتره دیگه بخاطرش فکرتون رو مشغول نکنید 

شیخ عدنانی دیگه وجود نداره

 حق باتوئه...میتونی بری!

 بیرون منتظر میشم تا شمارو برسونم!

 فتانه رو ببر و برو امشب من پیش خانم میمونم

 مطمئنید؟؟؟

 بله

پس من دونفر رو تو بیمارستان میذارم اگه کاری 

داشتین در دسترستون باشن!

__ اوکی

بعد بیرون رفتن اتاش شناسنامه رو به سمت گلاره 

گرفتم و گفتم:بگیر!

شناسنامه رو از دستم گرفت و به صفحه اولش 

نگاه کرد! لبخند محوی روی لب هاش جا گرفت 

دلیل لبخندش اسم دخترمون بود.میدونم که اسم 

شو بخاطر تشابهش به اسم کیان انتخاب کرده اما 

بهتر بود بیشتر کوتاه بیام تا اونم بلاخره به این 

اوضاع عادت کنه!.....


#دنیا

بعد از بیرون رفتن سهیل کمی حس عذاب وجدان 

بهم دست‌ داد فتانه شاکی بهم خیره شدکه گفتم:

چیه؟؟

 هیچی بچه داره شیر میخوره هواست بهش 

باشه شیر تو گلوش نپره

 چشم!

نمیدونم چقدر گذشت که سهیل وارد اتاق شد و 

فتانه بیرون رفت .

تو یه تصمیم انی حرفهای دلم روبه زبون اوردم و 

سهیل توسکوت به همه حرفهام گوش داد .

منتظر عکس العملش بودم که در اتاق باز شد و 

اتاش وارد شد و رو به من کرد و تبریک گفت .

با اینکه به ترکی بود اما فهمیدم معنی حرفش 

رو و بعد بیرون رفتن اتاش شناسنامه ای رو به 

سمتم گرفت  وگفت:بگیر!

مطمئن بودم اسم دخترم رو یه چیز دیگه گذاشته 

ولى بانگاه کردن به اولین صفحه شناسنامه با 

تعجب  لبخندی زدم !

باورم نمیشد که اسم دخترم رو کیانا گذاشته و با 

گریه کردن کیانا شناسنامه رو کنار تخت گذاشتم 

و اونو بغل کردم و بعد از بیرون اوردن سینم بهش 

شیر دادم!

 محو تماشای چشمای کیانا بودم که یاد کیان 

افتادم .

روز دزدیده شدنم اونو همراه ایناز دیدم كه به 

جشن اومده بود اما حیف که کیانازو ندیدم!

 الان باید بزرگ شده باشه!... 

بغض کردم و اشکهام سرازیر شد.یعنی حالا که 

کیان فهمیده من زنده ام چیکار میکنه....

یعنی باز هم میاد دنبالم بگرده؟!  چشمش به 

شکمم خورد حتی اگه متوجه بارداریمم نشده 

باشه ایناز بهش میگه....

میگه که من باردارم وبچه ی سهیل رو براش بدنیا 

اوردم!

اهی کشیدم وسربلند کردم که با سهیل چشم تو 

چشم شدم.

از تصور اینکه سهیل شوهرم باشه احساس خفگی

 میکردم اما گاهی سرنوشت جوری رقم میخوره که 

راهی جز قبول کردن نداری....

نمیتونستم برگردم ایران! هم بخاطر ازدواج مجدد 

کیان هم بخاطر کیانا...

مطمئنن اگه برمیگشتم کیانا اذیت میشد!
.
.
.

#کیان

بعد از برگشتن هومن و ایناز به ایران دوبار دیگه

 به اون باغ برگشتم!

 اما نتونستم چیزی پیداکنم و نتونستم بفهمم 

دنیارو کی به این جشن اورده و كى بود که اون 

روز اونو به زور سوار ماشین کرد!

هومن دوباری باهام تماس گرفت!...

 مشعول مراسم  خاکسپاری پدر و مادر آیناز بود 

بار اخر گفت:باید به ایران برگردم اما دلم نمیومد 

برگردم !

حالا که فهمیده بودم دنیا زنده است و یه جایی تو 

همین شهرداره زندگی میکنه!

 امید دوباره پیدا کرده بودم طبق معمول دور و 

اون باغ داشتم پرسه میزدم  که یاد روز جشن 

افتادم!

 ایناز همراه یکی از دوستهاش به اون جشن اومده 

بود!

 حتما دوستش میتونست بهم کمک کنه!...

  گوشی رو از جیبم بیرون اوردم و سریع شماره 

هومن رو گرفتم.






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر