قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 29 آذر 1397 ، 11:17 ب.ظ



#ایناز

بعد از بیرون رفتن فریبا از اتاق به سمت کشوی 

داروهام رفتم!

باید نقشمو عملی میکردم نباید کیان و از دست 

میدادم!

قرصا رو توی لیوان اب حل کردم و منتظر شدم 

وقت نهار برسه!

مطمئن بودم فریبا برای صدا کردنم تو اتاق میاد.

نزدیک نهار بود که لیوان ابی که توش قرص ها رو 

حل کرده بودم رو سرکشیدم خیلی طول نکشید 

که بدنم بی حس شد و چشمام سیاهی رفت و 

دیگه هیچی نفهمیدم!

 تا اینکه تو بیمارستان چشم باز کردم و از درد 

شدیدی که تو گلوم بود فهمیدم معده ام رو 

شستشو دادند.

 هیچی یادم نمیومد!با وارد شدن دکتر جوونی 

به اتاقم نگاهش کردم!

 نشست و کلی حرف زد و به اصطلاح خواست 

به من روحیه بده!

خودم هم میدونستم خودکشی مزخرف ترین کاره 

اما برای عملی شدن نقشه تم مجبور  بودم اینکار 

رو بکنم!

 منکر این نمیشم که مرگ پدر و مادرم واقعا

ضربه ی بدی بهم واردکرده بود اما مجبور  

بودم پیاز داغش و زیادکنم تا کیان و به دست 

بیارم!

حالا که دنیا کنار سهیل داره به زندگیش ادامه 

میده و فکر میکنه منو کیان با هم ازدواج کردیم 

چرا شکش رو به واقعیت تبدیل نکنم؟!

  کیان وقتی بفهمه که دنیا از سهیل باردار شده 

نمیتونه باهاش زندگی کنه!

بعد از بیرون رفتن دکتر هومن و فریبا و کیان وارد 

اتاق شدند.

هومن طبق معمول شروع به مزه پروتی کرده بود 

به زور جلوی خند هام رو گرفته بودم!

 خدا رو شکر کیان به دادم رسید و با نزدیک 

شدنش بهم هومن و فریبا از اتاق خارج شدند. 

وجودش کنارم دلگرمم میکرد وقتی کنارم نشست 

و خودم رو تو بغلش انداختم ؛ حس کردم بار 

سنگینی از روی دوشم برداشته شده!

 حس ارامش عجیبی بهم دست داد! عطر بدنم 

رو نفس کشید!چقدر این مرد رو دوست داشتم!

گذشتن از کیان کار من نبود از پسش بر نمیومدم

 با حرفی که زد خوشحالیم دو برابر شد!

وقتی فهمیدم قرار منو ببره پیش مادرجون دنیا رو 

بهم دادند.

 مطمئن بودم که چیز زیادی نمونده تا به هدفم 

برسم!


#کیان

صبح زود از خواب بیدار شدم و برای ترخیص

ایناز به ‌بیمارستان رفتم و تا ظهرکارهای ترخیصش

رو انجام دادم!

 امیدوارم زودتر حالش خوب بشه و بتونم از زیر 

زبونش اسم دوستش رو بیرون بکشم!

 از هومن و فریبا خواستم به کارشون برسند و 

نیاند!خودم همه کاراشو انجام میدم....

بعد از ترخیص همراه ایناز سوار ماشین شدیم و 

مثل یه مرده متحرک شده بود!

 هیچ حرفی نمیزد و عکس العملی نشون نمیداد 

فقط به رو به رو خیره شده بود خیلی نگرانش 

بودم !

با لبخند نگاش کردم و گفتم:داریم میریم دیدن 

کیاناز دلت براش تنگ نشده؟؟؟

به سمتم برگشت و نگاهم کرد از سردی نگاش دل 

منم یخ بست!

ماشین و روشن کردم و به سمت خونه مادرجون 

رفتیم .

جلوی در ماشین و نگه داشتم و پیاده شدم!

ایناز اما چشمم به خیابون بود!

 مطمئن بودم یاد اون روز افتاده همون روزی که 

تو گوشش زدم .حس عذاب وجدان به سراغم 

اومده بود و ماشین و دور زدم !

درو براش باز کردم و درحالی که دستم رو به 

سمتش دراز کرده بودم گفتم:گذشته رو فراموش 

کن ایناز بیا پایین عزیزم!

بهم زل زد که قطره اشکی از گوشه چشمش چکید

 با سر انگشتم اشک رو از روی گونش برداشتم و 

گفتم:نبینم دیگه اشک بریزی!

دستم رو گرفت و از ماشین پیاده شد با هم وارد 

خونه شدیم 

مادرجون تو حیاط نشسته بود و موهای پرپشت 

و سیاه کیانازو می بافت!

 با اینکه یک سال و خورده ایش بود اما موهاش تا 

روی شونه هاش رسیده بود و حسابی پر پشت بود 

موهاش منو یاد موهای دنیا می انداخت کپ دنیا 

شده بود روز به روز خوشگل تر هم میشد !

با دیدن من و ایناز از تخت پایین اومد و مادرجونم 

کمکش کرد و همراه هم به سمتمون اومد !

مادرجون اینازو بغل کرد و گفت:خوبی دختر 

خوشگلم؟!

ایناز سرش و پایین انداخت و بی صداگریه کرد 

مادرجون دوبار بغلش کرد و گفت:نبینم تو این 

خونه گریه کنیا از دستت ناراحت میشم!

کیاناز که بعد چند ماه اینازو میدید با تعجب بهش 

زل زده بودکه ایناز دست دراز کرد و دست کوچیک 

و تپل کیانازو گرفت 

خوب میدونستم که عاشق کیانازه لبخندی زدم و 

گفتم:بقیه لاو ترکوندنتون باشه داخل خونه

مادرجون خندید و گفت:براتون قرمه سبزی پختم 

اونم قرمه سبزی سفارشی!

رو به اینازکردم و گفتم:اااااخ جووون ایناز بریم تا 

سرمون بی کلاه نمونه یه حسی به من میگه الان 

سر و کله هومن و فریبا هم پیدا میشه!

هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای زنگ حیاط 

شنیده شد

به مادرجون نگاه کردم و گفتم:خود ورپریدشه

 درسته؟؟

مادرجون درحالی که به سمت در حیاط میرفت 

گفت:چی از جونش میخای میگی ورپریده؟!

 یعنی از من عزیزتره

هومن و فریبا وارد حیاط شدن و هومن سریع 

گفت:بله پس چی فکر کردی معلومه که از تو 

عزیزترم؟!

 لامصب گوش که نیست راداره اسرائیله

 مرگ بر اسرائیل خون جوانان ما میچکد از  

دیش او!

همه جز ایناز با هم خندیدم و به وارد سالن داخلی 

خونه شدیم

فریبا و مادرجون یک سره وارد اشپزخونه شدند تا 

برای پذیرایی به سمیه خدمتکار خونه کمک کنند.

ایناز روی اولین مبل توی سالن نشست و شروع به 

بازی با انگشتهای دستش کرد!

منم رو به روش نشستم و کیاناز با قدمهای لرزون 

به سمتم اومد و تو بغلم نشست و به رو به روش 

زل زد هر چی باهاش حرف میزدم ؛ بهم توجه 

نمیکرد!

رد نگاهش رو که گرفتم دیدم به ایناز خیره شده

 لبخندی زدم و در گوشش گفتم:میری با خاله 

بازی کنی؟

بهم نگاه کرد و با زبون بچگو نه اش حرف هایی

زد که طبق معمول نفهمیدم!

 از بغلم بیرون رفت و به سمت ایناز رفت رو به 

روش ایستادو شروع به حرف زدن باهاش کرد!

 ایناز کم کم سرش و بالا اورد و به کیاناز خیره شد

کیاناز همچنان روی منبر بود و داشت به زبون 

خودش با ایناز حرف میزد !

به هومن نگاه کردم اونم با ذوق داشت به حرکات 

و حرف های کیاناز نگاه میکرد!

با کاری که ایناز کرد جفتمون تعجب کردیم

دستشو به سمت کیاناز بلند کرد و گفت:سلام

خانم کوچولو

کیانازم سریع دست اینازو گرفت و بعد یک قدم به 

ایناز نزدیک شد و شروع به خندیدن کرد!

 ایناز خم شد و بعد بوسیدن پیشونیش بغلش کرد 

و شروع به بو کشیدن موهاش کرد !

خداروشکر کیاناز تونسته بود اینازو کمی از اون 

حالت در بیاره!

با صدای مادرجون من و هومن به در اشپز

خونه نگاه کردیم

 تو حیاط سفره رو پهن کنم یا تو سالن؟!

تو حیاط بهتره مادرجون!

 باشه پسرم

از جا بلند شدم و سفره رو از دست مادرجون 

گرفتم و به سمت حیاط رفتم تا سفره رو روی 

تخت بزرگی که تو حیاط بود پهن کنم!

نهار حسابی به هممون چسبید کیاناز همچنان به 

ایناز چسبیده بود و  قبول نمیکرد ازش دوری کنه!


کیاناز همچنان به ایناز چسبیده بود و قبول 

نمیکرد ازش دوری کنه... 

همه متوجه لبخند کم رنگی که نامحسوس 

روی لبهای ایناز جا میگرفت شده بودیم!

همه خوشحال بودند جز من!...

نگران بودم؛ نگران از اینکه باز دنیا داره ازم دور

 میشه !

بعد از نهار فریبا همراه مادرجون اینازو بردند که 

کنار کیاناز تو اتاقش استراحت کنه !

هومن سینی چای رو جلوم گذاشت و گفت:نگران 

نباش همه چی درست میشه!

 دست خودم نیست هومن میترسم با برداشتن 

یه قدم اشتباه همه معادلاتم بهم بریزه!

 نترس من پیشتم اگه روزی سوتفاهمی برای 

دنیا پیش اومد!من هستم تا همه چیزو درست 

کنم!

__ دمت گرم داداش


#دنیا

با حس ضربه های ارومی که به صورتم میخورد

 چشم باز کردم و اون دوتا چشم گرد خوشگل رو 

دیدم!

صبح زود وقتی اخرین بار بهش شیر داده بودم 

اونو کنار خودم روی تخت اورده بودم.

الانم بیدار شده بود و با دستش به صورتم میزد 

دو ماهش شده بود و تازه کم کمك داشت جون

 میگرفت! 

سهیل و فتانه دیوانه وار عاشق کیانا بودند و گاهی 

اونو از من میگرفتند و باهاش بازی میکردند.

 وقتی این رفتارشون رو میدیدم حسودیم میشد و 

میرفتم اونو ازشون میبردم.

سر جام نشستم و اونو محکم بغل کردم و شروع 

به بوسیدنش کردم !

وای که چه لذتی داشت! بغل کردن و بوسیدنش 

وقتی بغلش میکردم یاد کیاناز میفتادم و چشمام 

خیس میشد!

تو فکر کیاناز بودم که در اتاق باز شد و سهیل وارد 

شد!

 تازه از سر کار اومده بود از صورت خسته اش 

کاملا مشخص بود:کیانا بیداره؟؟؟

بله بیداره

به سمت تخت اومد و کیانا رو از بغلم برد و 

گفت:سلام عروسک بابا!

محکم شروع به بوسیدنش کردکیانا فقط نگاش 

میکرد و بادستش به صورتش میزد!

 همین زدنا باعث ذوق زدگی سهیل میشد:نکن با 

دل من اینکارا رو دختر بابا!

کنارم روی تخت نشست و رو به من کرد و 

گفت:حال داری شام بریم بیرون؟!

نه خسته ام 

 تو که تازه از خواب بیدار شدی

فعلاحوصله بیرون رفتن رو ندارم

_باشه هر طور راحتی

دوباره مشغول بازی با کیانا شد منم برای اینکه 

جلوی چشمش نباشم به سمت کمد لباسم رفتم 

تا خودمو الکی با مرتب کردن کمدم مشغول کنم!

 دلم نمی خواست با سهیل زیاد هم کلام بشم

پشت بهش مشغول بودم که احساس کردم کسی 

پشت سرم ایستاده !

صدایی از سهیل و کیانا هم نمیومد حتما کیانا

خوابیده بود با حلقه شدن دستای سهیل دور 

کمرم تکون محکمی خوردم که کنار گوشم صداشو 

حس کردم: منم نترس!دلم برای لمس کردن بدنت 

تنگ شده بود

دستهامو روی دستهاش گذاشتم و سعی کردم 

از روی شکمم بازشون کنم:ولم کن سهیل!،.. الان 

وقتش نیست

چقدر دیگه باید صبر کنم دلم برات تنگ شده 

گلاره اذیتم نکن!

سرش رو تو موهام فرو کرد و شروع به بو کشیدن

 موهام کرد!

از برخورد نفس های گرمش به گردنم حالم بد 

میشد!حس بدی بهم منتقل میکرد!حس تجاوز 

داشتم!

خودمو ازش جدا کردم که حلقه دستاشو محکم تر 

کرد و گفت:بسه هر چی باهات مدارا کردم دیگه 

نمیتونم این فاصله رو تحمل کنم !

_گفتم ولم کن سهیل!.. نمی خوام چرا نمیفهمی؟!

منو به سمت خودش برگردوند و گفت:نمی خوام 

بفهمم...نمیتونم بفهمم ...قلب من عاشقه!....

 میفهمی؟! قلب من دیوانه وار تو رو دوست داره 

گلاره انقدر اذیتم نکن!

شروع کردم به تقلا کردن و فشار دست هاش روی 

بازوهام درداور بود .

منو به دیوار چسبوند و با یه حرکت یقه پیراهنم

 رو پاره کرد.

مثل ادمهای دیونه به جون لباسام افتاده بود دلم

می خواست مثل گذشته ها جیغ بکشم و شروع 

به تقلا کردن بکنم اما از ترس وحشت کردن کیانا 

سکوت کرده بودم و بی سروصداتقلا میکردم از 

دستش خلاص بشم !

بعد از پاره کردن لباسام سرش و نزدیک گوشم اورد 

و گفت:یا با میل خودت همراهیم میکنی یا مثل 

گذشته به زور کار خودم و بکنم؟!

_بمیرمم باهات همراهی نمیکنم ولم کن!...

منو روی زمین پرت کرد و گفت:به تو خوبی 

نیومده!...

شروع به دراوردن پیراهنش کرد! دستش که به 

کمربندش رسید روی زمین شروع به خزیدن 

کردم و خواستم ازش فرار کنم که خم شد  و 

پامو محکم کشید و خودش و روی بدنم انداخت 

با برخورد بدنش به بدنم مور مورم شد!...



روی زمین شروع به خزیدن کردم و خواستم ازش 

فرار کنم که خم شد و پامو محکم کشید و خودش

رو روی بدنم انداخت!

با برخورد بدنش به بدنم مورمورم شد اما دست 

از تقلاکردن برنداشتم.

اشکم در اومده بود؛ از وضعی که دچارش بودم!

 با کاری که کرد اخم دراومد؛ضربه اول رو با تمام 

قدرتش بهم زد تا تسلیمش بشم و  به حدی درد 

داشتم که شروع کردم به هق هق کردن!

اما اون اصلا براش مهم نبود دارم درد میکشم 

ضربه هاش پی در پی بودند و محکم!

 انقدر به کارش ادامه داد تا بلاخره به خواسته اش 

رسید و نفس زنان کنارم روی زمین دراز کشید!

زیر شکمم و جای عملم خیلی درد میکرد و با هر

تکونی که میخوردم دردم بیشتر میشد!

انقدر دردم زیاد بودکه از جام دیگه بلند نشدم

و فقط تونستم تو خودم جمع بشم و اروم گریه 

کنم.

با بلندشدن صدای کیانا ؛ سهیل که به حمام رفته 

بود درحالی که حوله رو دور خودش پیچیده بود 

بیرون اومد و به من که روی زمین دراز کشیده 

بودم نگاه کرد و بعد به سمت تخت کیانا رفت !

کیانا رو بغل کرد و سعی کرد ارومش کنه و من 

رومو ازش گرفتم و تو خودم مچاله شدم!


#سهیل

انقدر بدنم تمنای بدنش رو کرده بود که نفهمیدم 

دارم چیکار میکنم!

 اخرین ضربه رو که زدم تازه فهمیدم چیکار کردم 

پشیمون بودم اما لذتی که ازش بردم بدجور به 

دلم نشسنه بود!

 پشت به من تو خودش مچاله شد و شروع به 

گریه کرد!

به سمت حمام رفتم و یه دوش درست حسابی 

گرفتم و تازه داشتم خودم رو خشک میکردم که 

صدای گریه کیانا رو شنیدم.
.
از حمام خارج شدم. گلاره هنوز روی زمین دراز 

کشیده بود.

کمی نگرانش شدم. زیاده روی کرده بودم و به 

سمت کیانا رفتم و بغلش کردم .

زیر چشمی حواسم به گلاره بود فقط شونه هاش 

می لرزید معلوم بود داره هنوز گریه میکنه کیانا 

که خوابیداونو داخل تختش گذاشتم و به سمت 

گلاره رفتم کنارش روی زمین زانو زدم و گفتم: 

حالت خوبه؟!

جوابی نداد؛نگرانش شدم.اونو برگردوندم سمتم 

که دیدم دستش روی شکمشه و داره گریه میکنه

 پاشو ببرمت دکتر

اروم و با صدایی که معلوم بود درد داره گفت: 

فقط ولم کن...خوب میشم

 من نگرانتم گلاره پاشو ببرمت حموم

 گفتم ولم کن

لجباز بود و یک دنده اونو بغل کردم و به سمت 

حمام رفتم.انقدر درد داشت که تقلا هم نمیکرد 

اونو زیر دوش گذاشتم و اب رو باز کردم .

حوله تنپوشم کاملا خیس شده بود و روی شونه

 هام سنگینی میکرد.

 اب و کمی گرم تر کردم تا دردش کمتر بشه 

گرمای اب که به بدنش خورد؛ خودش رو تو 

اغوشم رها کرد و چشمهاش رو بست!

 پیشونیش رو بوسیدم که لب زد:ولم کن خواهش 

میکنم

 باشه ببخشید قول میدم خودمو از این به بعد 

کنترل کنم

ارومتر که شد اب و بستم و بعد کندن حوله ام از 

حمام بیرون رفتم دوتا حوله برداشتم و به حمام 

برگشتم.یکی رو خودم تن کردم ؛دومی رو هم تن 

گلاره کردم. 

به اتاق که برگشتیم براش یه تاب شلوار بیرون 

اوردم و تنش کردم.

 دستش به شکمش بود و دلا دلا راه میرفت.

حسابی از کارم پشیمون شده بودم و کمکش کردم 

روی تخت خواب دراز بكشه.

 از روی دراور یه قرص مسکن برداشتم و تو دهنش 

گذاشتم و بعد خوردن اب سرش و روی بالشت

 گذاشت و چشمهاش بسته شدند.

 بالای سرش ایستادم و گفتم:من بیدارم کاری 

داشتی خبرم کن!

جوابم رو نداد منم اون سمت تخت دراز کشیدم

 و محو صورت خوشگل و ناز کیانا شدم!

 انقدر نگاش کردم تا خوابم برد.....



بعد از اون شب یک هفته گلاره سکوت کرده بود

 و تو خودش بود!

نه با من حرف میزد و نه فتانه!... رو به روز لاغرتر 

میشد.تحمل دیدن اب شدنش رو نداشتم بعد از 

اینکه کارهای رستوران تمام شد به خونه برگشتم 

و یک سره به اتاق خوابمون رفتم.

 کیانا خوابیده بود و گلاره به تاج تخت تکیه زده 

بود و نگاهش میکرد.

بدون سلام کردن به سمتش رفتم و گفتم:این روزه 

سکوت رو قراره کی بشکنی گلاره؟! 

بدون اینکه نگام کنه گفت:مگه قرار نبود طلاق منو

 از کیان بگیری؟؟؟

تعجب کردم از حرفی که زد به سمتش رفتم و 

گفتم:واقعا موافقی از کیان طلاق بگیری؟؟؟

 نمیدونم چطور میخای اینکارو بکنی فقط طلاق 

من و ازش بگیر! یه طلاق اجباری که به یه ازدواج 

اجباری تبدیل بشه برام قابل هضم تر از تجاوزهای

 که بهم میشه هست

 گلاره من بخاطر اتفاق اونشب معذرت میخوام 

واقعا !...نمیخواستم اذیتت کنم!

 خوابم میاد لطفا مزاحمم نشو

از اتاق بیرون اومدم.

 بلاخره قبول کرد زن من باشه به سمت اتاق کارم 

رفتم و شماره اتاش رو گرفتم:بله اقا

 اتاش میتونی طلاق  گلاره رو از شوهرش که تو 

ایرانه بگیری

 به شدن که میشه اما کاریه روز و دو روز نیست

 چقدر طول میکشه؟!

 اگه شوهرش نخواد طلاقش بده یکی دو سالی 

طول میکشه

 و اگه قبول کنه طلاقش بده چی؟؟؟

 چند ماه طول میکشه 

_من میخوام برگه های طلاق گلاره روی میزم باشه

 هرچی سریعتر بهتر!  

 اقا ببخشید اسم اصلی گلاره خانم و فامیلشون

 رو بدین لطفا!

سکوت کردم و به فکر فرو رفتم اسم واقعی گلاره 

دنیا بود که چند بار وقتی عصبانی شده بود گفت 

اسمش دنیاست نه گلاره!

اما فامیلش رو نمیدونستم با صدای اتاش از فکر 

بیرون اومدم : اقا یه مسِئله ای رو میتونم بهتون 

بگم

 بگو اتاش

_اگه خانواده اش بفهن زنده است و اینجاست 

میان دنبالش. دولت شما رو به عنوان گروگانگیر 

توقیف میکنه!

 حرفات بد و بیراهم نیستند !باید یه راهی پیدا 

کنی باید به گلاره بقبولونم که  کیان طلاقش داده

 قربان میتونیم مدارک رو جلع کنیم

 این راه حلشه !...پس انجامش بده!..

__ از فردا دنبال کار رو میگیرم !

تلفن رو قطع کردم و به سمت تخت خوابم رفتم 

بعد کندن لباس ها روی تخت دراز کشیدم با فکر 

اینکه با مدارک قلابی طلاق میتونم بلاخره گلاره 

رو برای خودم داشته باشم لبخندی روی لبام 

نشوند.


#ایناز

بیشتر وقتم رو با کیاناز میگذروندم !

همه بهم توجه نشون میدادند. مخصوصا کیان 

توجه های کیان از همه بیشتر به دلم می نشست 

باید زودتر کاری کنم که این توجه ها به ازدواج

ختم بشه!

 من فقط درصورتی میتونستم کیان رو برای خودم

داشته باشم که زنش باشم!

باید نقشه ای میکشیدم برای مطرح کردن قضیه 

ازدواج!

حالم واقعا خوب شده بود و حتی ذره ای احساس 

افسردگی و ناامیدی نمیکردم.

اون روز طبق معمول تو حیاط نشسته بودم و 

کیاناز هم روی پاهام دراز کشیده بود و خوابش 

برده بود.

 کیان پتو به دست وارد حیاط شد و گفت:سرما 

نخورین

لبخندی زدم و گفتم:نه هوا خوبه

پتو رو روی کیاناز انداخت و گفت:اره جون میده

 برای گردش!...کیاناز کی خوابید؟

 نیم ساعتی میشه

کیان کنارم نشست و دودل بود .

از کارهاش میفهمیدم که میخواد حرف هایی رو 

بزنه که برای زدنشون هنوز تردید داشت.

به سمتم برگشت و گفت:کیاناز به مادر احتیاج 

داره مادرجون روز به روز پیرتر میشه دیگه توان 

نگه داری از کیانازو نداره.

جوری حرف میزد انگار میخواست ازم خواستگاری 

کنه!

 میدونم که تو عاشقشی و اونو مثل دختر 

خودت دوست داری

 کیاناز برام خیلی بیشتر از این ها ارزش داره

 میدونم برای همین ازت کمک میخام

چشمام برق زد و با لبخند گفتم:قول میدم با همه

 وجودم کمک کنم......






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر