قادر رنجبر نظرات جمعه 30 آذر 1397 ، 12:19 ق.ظ



 ایناز روزی که اومدبم ترکیه رو یادته؟! همون 

روز جشن؟!

 اره یادمه همون روز فهمیدم که پدر و مادرم 

تصادف کردند!

 بله خدا بیامرزتشون

 ممنونم خدارفتگان تو رو هم بیامرزه!

 ایناز اون روز تو رو یکی از دوستات دعوت 

کرده بود مگه نه؟!

 بله درسته چطور مگه

 من ادرس و شماره تماس اون دوستت رو 

میخوام!

اخمام تو هم شد و گفتم:برای چیته؟؟؟

 اون روز من دنیا رو دیدم اونم منو دید ولى 

چند نفراونو با زور سوار ماشین کردند و بردند.

 باهاشون گلاویزم شدم اما از پسشون برنیومدم... 

ایناز همه امیدم دوست تو هست!

تو دلم لعنتی نثار بخت بدم کردم و با خودم گفتم: 

پس بگو همه ی این مهربونی هاش واسه خاطر 

این بود از زیر زبونم حرف بکشه!

کور خوندی جناب کیان داغ دیدن دنیا رو به دلت 

میذارم!

 من این همه بخاطرش خودمو به اب و اتیش

 میزنم دریغ از دیدن این همه عشقم!

 با صداش از فکر و خیال بیرون اومدم

 ایناز چرا ساکتی؟؟؟

باید جوری وانمود کنم که شک زده شده باشم 

با ناباوری به کیان نگاه کردم و گفتم:واقعا دنیا 

تو اون مهمونی بود؟؟؟پس چرا من ندیدم؟! من 

دو ساعتی قبل شما تو مهمونی بودم

اینم از بدشانسی ماست اگه تو اونو دیده بودی

 حتما بهمون میگفتی!

 اره حتما چرا که نه....بلاخره اون مادر کیانازه 

باید برگرده بالای سرش

 میشه شماره دوستت رو بدی

خودم و ناراحت نشون دادم و گفتم:متاسفانه 

دوستم ساکن ترکیه نیست از اروپا اومده بود 

اونجا وقت بگذرونه که با هم اشنا شدیم دختر 

سر به هوایی بود اونم مثل من مهمون بود

فکر نکنم بتونه بهت کمکی بکنه ولی من شماره 

اش رو دارم میتونم بهت بدم خودت بهش زنگ 

بزنی

چشماش برقی زد:اره عالی میشه کوچک ترین 

چیز میتونه برام روزنه ای امیدی باشه برای پیدا 

کردن دنیا!

تو دلم پوزخندی بهش زدم و بعد درحالی که 

گوشیمو میگشتم گفتم:ایناهاش خودشه شماره 

اش رو پیدا کردم

سریع روی خط دومم که تو ترکیه خریده بودم 

اسم لیا رو نوشتم و رو به کیان گفتم:بیا بهش 

زنگ زدم اسمش لیا هست باهاش انگلیسی حرف 

بزن

 باشه واقعا ممنونم

با چه ذوق و شوقی گوشی رو گرفته بود با پخش 

شدن صدای منشی اوپراتور بادش خالی شد و 

گفت:خاموشه

 وای چه بد باور کن همین شماره رو فقط 

داشتم

 بازم بهش زنگ میزنم ناامید نمیشم

 کار خوبی میکنی امیدوارم بتونی زودتر دنیا 

رو پیدا کنی

 میتونم شماره لیا رو داشته باشم

 بله حتما...باید شماره اش رو داشته باشی که 

بتونی هی بهش زنگ بزنی بلکه خدا خواست و 

خطش رو روشن کرد

 دعاکن ایناز...دعاکن دوستت خطش و روشن 

کنه و من بتونم دنیا رو پیدا  کنم

 حتما پیداش میکنی

__ ممنونم که بهم دلگرمی میدی

لبخندی به روش زدم که دستم و تشکر امیز 

فشاری داد و بعد گفت:من برم کیانازو سر جاش 

بخوابونم

_اره ببرش سرما نخوره

کیانازو با پتوش بغل کرد و به سمت سالن داخلی 

خونه رفت .

بعد رفتنش عصبی دستم و مشت کردم و گفتم: 

ایناز نیستم اگه گذاشتم دنیا رو پیدا کنی .باید بعد 

ناامید شدن کیان سریع یه نقشه میکشیدم که 

کیان منو عقد میکرد! تا عقدم نکنه نمیتونم به 

اهدافم برسم جای دنیا ترکیه پیش سهیل بود!

 جای منم ایران پیش کیان.....



#دنیا

یک ماه از اون روزی که تصمیم گرفته بودم از 

کیان جدا بشم میگذره و روز به روز افسرده تر 

میشدم.درست بود تو این مدت پیش کیان نبودم

 و باهاش در ارتباط نبودم ؛ اما همینکه اسمش

روی اسمم بود و همینکه میدونستم هنوز  زن 

عقدیش هستم بهم دلگرمی میداد از اینکه ازش 

جدا بشم میترسیدم. هر روز منتظر این بودم که 

سهیل برگه های طلاق رو بیاره اما نیاورد!منم 

چیزی نپرسیدم.اون روز سهیل برعکس همیشه 

خوشحال به خونه اومد و دلیل خوشحالیش رو 

میتونستم حدس بزنم! 

حتما کارهای طلاقم رو انجام داده بود. به اتاقم 

پناه بردم.

دلم گریه میخواست و روی تخت نشستم و گریه 

کردم.

با شنیدن صدای نق نق کردن کیانا به تختش نگاه 

کردم بیدار شده بود و بهم نگاه میکرد. دلم ضعف 

رفت برای به اغوش کشیدنش!...

 اونو از تختش بیرون اوردم ومحکم بغلش کردم 

عطر تنش رو بو کشیدم؛ چقدر ارومم میکرد! به 

صورتش نگاه کردم و گفتم:فرشته ی کوچیک من 

خدا تو رو به من ببخشه به جای همه چیزهایی 

که از دست دادم!

سرش و به سمت یقه لباسم کج کرد و فهمیدم 

گشنشه لبخندی زدم و سینه ام رو ازیقه لباسم 

بیرون اوردم که با ولع شروع به مکیدن سینه ام 

کرد.

براش لالایی خوندم کیاناز عاشق این بود!...

موقع شیر خوردن براش لالایی بخونم کیانا هم این 

کارودوست داشت ! یاد کیاناز باز چشمامو تر کرد 

الان حتما بزرگتر شده بود!

از دیدن روزهای قشنگی محروم شدم دلیلشم 

خودخواهی سهیل بود!

خدایا حاضرم همه چیزم رو بدم باز کیانازم بغل

 کنم!

با باز شدن در به سمت در برگشتم! سهیل بود!...

پوشه به دست با دیدن کیانا تو بغلم گفت:بیداره

 میخواد بخوابه

 بذار بخوابه کلی کار داریم

سوالی نگاش کردم که لبخندی زد و کنارم روی 

تخت نشست

پوشه رو روی پاهام گذاشت و گفت:خودت ببین

کیانا رو اروم کنارم روی تخت گذاشتم و با 

دستهایی که سعی میکردم سهیل متوجه لرزششون

 نشه پوشه رو از روی پاهام برداشتم و داخلش رو 

نگاه کردم.

برگه ها رو بیرون اوردم و با خوندن هر سطرحالم 

خراب و خراب تر شد.

نمیدونم کی اشکهام شروع به ریزش کردند و وقتی 

روی اخرین برگه امضای کیان رو دیدم؛ دنیا در 

نظرم تیره و تاریک شد و از حال رفتم و نفهمیدم

چیشد!....



#سهیل

وقتی اتاش پوشه رو دستم داد ؛از خوشحالی روی 

پاهام بند نبودم !

با اینکه مدارک جعلی بودند اما از اینکه گلاره 

بلاخره داشت مال من میشد اونم به خواسته 

خودش خوشحال بودم.

وقتی وارد خونه شدم به من نگاهی انداخت

و به سمت اتاقش رفت.

 شنگولیم تابلو بودکه هر کسی با دیدنم میفهمید 

که بزرگترین ارزوم بروارده شده !

کمی تو سالن کنار فتانه نشستم و بعد دنبال گلاره 

به اتاقش رفتم. روی تخت خواب نشسته بود و به

کیانا شیر میداد.

 از چشمهاش میشد فهمید که ساعت ها گریه 

کرده و وقتی کنارش نشستم پوشه رو بهش دادم!

 با دستایی که میلرزید پوشه رو به دست گرفت 

وقتی برگه ها رو میخوند صورتش مثل گچ سفید 

شده بود.

یک لحظه ترسیدم بلایی به سرش بیاد!...

وقتی چشمش به امضای جعلی کیان افتاد 

اشکهاش جاری شد !..باورش نمیشد کیان اون 

برگه ها رو امضا کنه رو به من کرد و گفت:چطور 

راضیش کردی طلاقم بده؟؟

 اون ازدواج کرده اینو که فراموش نکردی به 

نظرت میاد زندگی جدیدش رو بخاطر زنی که 

نزدیک به دوساله ازش هیچ خبری نداره و الان 

یه بچه تو بغلشه از عروسش جدا بشه؟!

من به خواست خودم بچه دار نشدم

__ گلاره هیچ مردی مثل من عاشق تو نیست من 

با وجود همه چیز عاشق توام! من تو رو با همه 

گذشتت دوست دارم یکم منو نگاه کن من کسی 

ام که لیاقت خوشبخت کردنت رو دارم! 

بدون اینکه نگام‌کنه گفت:خودکار داری؟

لبخندی زدم و خودکارم رو از جیبم بیرون اوردم و 

جلوش گذاشتم ....خودکار رو گرفت !...اما تردید 

داشت !

میدیدم چطور چند بار خوکار رو روی برگه میذاره 

اما امضانمیکنه صورتش از گریه خیس شده بود.

کلافه از جا بلند شدم و سیگاری برای خودم روشن 

کردم و پک های عمیقی به سیگار میزدم!

 از اینکه شخصی رو انقدر بیشتر از من دوست 

داره عصبی میشدم با حرفی که زد به سمتش 

برگشتم: لطفا تنهام بذار

پوشه رو با دستش به سمتم گرفته بود. جلوتر 

رفتم پوشه رو از دستش گرفتم و به اولین برگه 

نگاه کردم.با دیدن امضاش چشمهام برقى زد!...

بلاخره کوتاه اومده بود.هر چند همه چی جعلی 

بود اما این تنها راهی بود که قبول میکرد پیشم 

بمونه!

با ذوق بهش نگاه کردم که زیر پتو خزید!...چیزی 

بهش نگفتم؛  باید میذاشتم خودش با وضع 

جدیدش کنار بیاد!

 از اتاق خارج شدم و به اتاق خودم رفتم که 

استراحت کنم انرژی زیادی امروز مصرف کرده 

بودم.....


#دنیا

باورم نمیشد همه چی تمام شده و من دیگه زنش 

نیستم!انتظار داشتم حداقل طلاقم نده!

انتظار داشتم حالا که فهمیده من زنده‌ام پی من 

رو بگیره و پیدام کنه!

 اما خیلی راحت فراموشم کرد و طلاقم داد. 

چطور تونست اینجور راحت از من بگذره؟! مگه 

‌عاشق من ‌نبود؟! مگه اون عاشق شدن و عاشق 

بودن رو بهم یاد نداد ؟!

چطور خودش بی وفایی کرده بود؟!چطور من و 

كنار گذاشت؟! انقدر گریه کردم که خوابم برد!
.
.
.
#کیان

یک ماه بود که مدام زنگ ‌میزدم اما خطش 

خاموش بود!دیگه خسته شده بودم !

هر چی بیشتر میگشتم از دنیا دورتر میشدم.ایناز

همه این روزها کنارم بود و بهم دلداری میداد و 

ارومم‌ میکرد!

 هنوز با مادرجون زندگی میکرد و همه توجه اش 

رو به کیاناز داده بود و من بخاطر این توجه هاش 

واقعا ممنونش بودم!
.
.
.
#ایناز

یک ماه تمام کیان تلاش میکرد؛ از دوست خیالی 

من سراغ دنیا رو بگیره اما موفق نشد تا تونستم 

خودم رو بینشون جا کردم.

اون روز بعد خوابوندن کیاناز روی تخت خوابی 

که کیان برام گوشه اتاق کیاناز گذاشته بود دراز 

کشیدم و درحال کشیدن نقشه بودم که در اتاق 

بی هوا باز شد و کیان داخل شد.

با دیدن من گفت:معذرت میخوام یادم رفت تو 

اتاقی

 اشکالی نداره

 اومدم کیانازو ببینم

 تازه خوابید اونم خیلی بهونه اتو گرفت

 کارم تازه تموم شدهمینکه تونستم اومدم

 شام خوردی؟؟؟

 بله مرسی 

از جا بلند شدم و گفتم:پس من میرم برات چایی

 بریزم!

 نه دیر وقته مزاحمت نمیشم بخواب

 مزاحم نیستی بشین تا برم برات چایی دم بدم

به اشپزخونه رفتم و سریع یه چایی زعفرونی براش 

دم دادم

و به اتاق برگشتم روی تخت دراز کشیده بود و 

دستهاشو روی چشماش گذاشته بود!

 انگار خوابش برده باشه اما میدونستم بیداره !

الان وقت عملی کردن قسمتی از نقشه ای بود که 

داشتم....سینی روی میز کنار تخت گذاشتم و لبه

 تخت نشستم 

به خودم کمی فشار اوردم و تا بلاخره گریه ام 

گرفت و قطره های اشکم روی دست کیان میفتاد 

وقتی تو اون تاریکی حس کردم تکون میخوره 

گفتم: دلم برای اون روزا تنگ شده...اون روزایی 

که عشق بین من و تو جوونه زده بود!میدونی 

کیان اون روزا فکر میکردم مال هم میشیم و کنار

هم خوشبخت میشیم اما نشد!.. ببین تو بیداری 

جرات ندارم این چیزا رو بهت بگم الان که خوابی 

این حرفا رو میزنم!من خیلی تنها و بی کسم کیان

 خیلی! تنها دلخوشی من تو این دنیا تو و کیاناز 

هستین ولی تو منو هیچ وقت نمیتونی کنار

خودت قبول کنی هیچ وقت....اعتراضی ندارم

 این بار مثل اون دفعه سعی نمیکنم بهت نزدیک 

بشم من به همین کنار تو بودن قانعم امیدوارم 

زودتر دنیا رو پیدا کنی!

بغض دروغینم و دوباره شکوندم و از اتاق بیرون 

رفتم !

مطمئن بودم حرفام روی کیان اثری که میخوام 

رو میذارند!


#کیان

بعد شنیدن حرف های ایناز کلافه شده بودم و 

وقتی زیر گریه زد و از اتاق خارج شد.

 سر جام نشستم و پوفی از سر کلافگی کشیدم

عصبی شده بودم نمیدونستم باید چیکار کنم

 خدایا خودت کمکم کن !

خودت منو از این دوراهی هایی که سر راهم قرار

میدی نجات بده.....

خدایا دنیا تو یه قدمی من بود چرا وقتی دست 

دراز  کردم که اونو بگیرم باز ازم دورش کردی....

دنیا رو از من دور میکنی اینازو بهم نزدیک چرا؟!

سرم و روی بالشت گذاشتم بلکه بتونم بخوابم و 

کمی اروم بگیرم...
.
.
.

#سهیل

ده روز فقط خودش رو تو اتاق حبس کرده بود و 

گریه میکرد.

باید دست به کار میشدم حالا که گلاره اون طلاق 

نامه جعلی رو قبول کرده بود!

باید عقد نامه جعلی من رو هم قبول میکرد از 

رستوران که برگشتم ماشین رو به سمت یکی از 

مجتمع های تجاری کج کردم.

 میخاستم از گلاره خواستگاری کنم !

لبخند یه لحظه هم از روی لبام کنار نمیرفت!

ذوق و شوق خاصی داشتم دلم میخاست زودتر 

اونو مال خودم بکنم !

وارد مجتمع که شدم چشم گردوندم ؛ اول باید 

براش حلقه میخریدم.

 مگه همین نبود ؟!مگه مردها برای خواستگاری 

کردن حلقه نمیخرند؟!

لبخندی زدم و گفتم :اره همینه برم یه حلقه ای 

براش بگیرم که کیف بکنه!

بعد از گشتن تو چند تا مغازه بزرگ طلا و جواهر 

فروشی بلاخره اون چیزی که مد نظرم بود رو پیدا 

کردم .

از طلای سفید بدم میومد معتقد بودم حلقه باید 

زرد رنگ باشه!

یه حلقه زرد رنگ‌ساده تک نگین براش خریدم! 

مطمئن بودم که خوشش میاد و در حالی که به 

جعبه ىکوچیک حلقه نگاه میکردم به سمت 

فروشگاه لباس رفتم!

 یه کت و شلوارحریر به رنگ کرمی نظرم رو جلب 

کرد.

کتش کوتاه بود و استین بلند شلوارشم دم پا گشاد 

بود.زیر کت ام‌یه تاپ کاسه دار که دو درجه رنگش 

پر رنگ تر از کت و شلوار بودگذاشته بودند.

 رو تن گلاره غوغا میکرد!...مطمئن بودم!

الان باید براش کیف و کفشم میخریدم و بعد خرید 

بقیه وسایل به سمت ماشین رفتم و تلفنم رو 

برداشتم و شماره اتاش رو گرفتم!

 بله قربان

 اتاش یه اتاقک تو اون رستورانی که امروز 

عکسشو بهم نشون دادی برام رزرو کن!

 برای كى قربان؟

 برای امشب ساعت هشت به بعد

 چشم قربان چند نفرین؟؟؟

 من و خانم

__ چشم قربان

تلفن رو روی داشبورد پرت کردم و یه اهنگ

شاد پخش کردم و برای اولین بار دلم خواست 

پشت فرمون قر بدم!

 از فکرهای که به ذهنم میرسید قهقه ای زدم و 

سرعتم رو بیشتر میکردم!
.
.
.
#دنیا

کیانا بازیش گرفته بود!

اونو روی تخت خواب گذاشتم و شروع به بازی 

کردن باهاش کردم!

حسابی خسته شده بودیم. دستهای تپل و

کوچیکش رو روی چشماش کشید و شروع

به نق زدن کرد.

 لبخندی زدم و گفتم:خوابت میاد دخملم؟!

بغلش کردم و سینه امو تو دهنش گذاشتم و از 

دیدن سینه ام ذوقی کرد که باعث شد هوس کنم 

گازش بگیرم.

کم کم چشمهای خوشگلش بسته شدند و تو 

اغوشم خوابش برد.

 بلند شدم اونو توی تختش بذارم که در بی هوا 

باز شد و سهیل وارد اتاق شد و با دیدنش سریع 

انگشتم رو روی دهنم گذاشتم و گفتم:هیییس

لبخندی زد و دستهاشو به عنوان تسلیم بالا

گرفت و گفت:چشم هیییییس

کیانا رو داخل تخت گذاشتم و سر جام نشستم که 

سهیل به سمتم اومد و گفت:بهم خسته نباشید

 نمیگی؟

سکوت کردم! حرفی نداشتم برای گفتن!...کنارم 

نشست.

پاکت های خرید رو جلوی پاهام‌گذاشت و گفت: 

زود لباس بپوش می خوایم بریم بیرون!

سوالی نگاش کردم و گفتم:کیانا خوابه؟!...



خریدها ر وجلوی پاهام گذاشت و گفت:

زود بپوش میخایم بریم 

بیرون

سوالی نگاش کردم و گفتم:کیانا خوابه

_هم فتانه خونست هم پرستار کمکی زود پاشو

حوصله بیرون رفتن نداشتم اونم با سهیل سرم و پایین 

انداختم و گفتم:خواهش میکنم ذاارش یه شب دیگه واقعا

امشب حال ندارم برم بیرون

اخمی کرد و گفت:میخام سوپرایزت کنم انقدر ناز نکن تا من برم

یه دوش بگیرم و لباسامو عوض کنم تو هم برو لباساتو بپوش

اجازه نداد اعتراضی کنم از اتاق خارج شد به خریدهای توی 

پاکت ها نگاه کردم مثل همیشه خوش سلیقه بود میدونستم 

اگه الان به اراده خودم بلند نشم یکم دیگه با زور منو میبره

بیرون خودم از فضای خونه خسته شده بودم لباسها رو

رو به تخت گذاشتم و بعد قفل کردن در اتاق شروع به پوشیدن

لباس ها کردم جلوی اینه ایستادم لباس ها روی تنم فوق العاده

بودن انقدر بهم اومده بودن که بی اختیار لبخندی روی لبام

نشست

به لوازم ارایشی که روی میز بودن نگاه کردم ...دلم تنوع

میخاست....به رژلب ها نگاه کردم و گفتم:چرا که نه

دستم به سمت رژ قرمز رفت با یاداوری اینکه کیان عاشق این

رنگ بود اخمی کردم  و اونو انداختم داخل سطل زباله باید

فراموشش میکردم حالا  که انقدر راحت منو کنار گذاشته بود

منم باید فراموشش کنم اما قول میدم یه روز میرم دنبال 

دخترم رژ لب گلبهی رو برداشتم و به لبام زدم یه خط چشم 

باریکم کشیدم به موهای بافته شدم نگاه کردم کیان عاشق 

این بود موهامو ببافم موهای بافته شدم رو باز کردم و بعد

کشیدن برس روی موهام موهامو روی شونه هام رها کردم

خیلی خاص شده بودم با اون دنیای ساده پوش که اشکش

همیشه روی گونه هاش بود زمین تا اسمون فرق داشتم

با تقه ای که به در خورد به سمت در رفتم و درو باز کردم چشمم

به سهیل افتاد کت شلوار سورمه ای رنگی بتن داشت زیر

کتشم یه پیراهن ساده ی یاسی پوشیده بود از برق صورتش

معلوم بود تازه اصلاح کرده با دیدنم لبخندی زد و گفت:چقدر

زیبا شدی

سکوت کردم....از کیان جدا شده بودم اما هنوز هر کاری رو

خیانت به عشقم میدونستم سرم رو پایین انداختم نمیدونستم

در جواب اون نگاه مشتاق باید چی بگم ترجیح دادم سکوت

کنم سهیل دستم و گرفت و منو با خودش از خونه بیرون برد

ساکت بودم مثل همیشه حرارت دستش پوست دستم و

میسوزوند با هم سوار ماشین شدیم اهنگ قشنگی گذاشت

و گفت:امشب میخام ببرمت یه جای قشنگ قول میدم

سرم و به شیشه تکیه دادم و محو تماشای خیابونا شدم 

چقدر این شهر قشنگ بود سهیل وقتی دید میلی به حرف زدن

باهاش ندارم صدای اهنگ رو بلندتر کرد و همراه خواننده 

شروع به خوندن کرد ممنونش بودم از اینکه امشب رو داشت

با دلم راه میومد یاد روزهای قبل افتادم سهیل دفعه اولش 

نبود که داشت با دل من راه میومد یعنی روزی میرسه که 

عاشق سهیل بشم یعنی ممکنه یه قلب سه بار عاشق بشه

فرهاد،کیان...و حالا سهیل پوزخندی زدم که باعث شد سهیل

به سمتم برگرده و نگام کنه سنگینی نگاهش رو حس میکردم

ولی عکس العملی نشون ندادم بعد حدود ده دقیقه رانندگی

جلوی ساختمون بزرگ و قشنگی توقف کرد و گفت:پیاده شو

پیاده شدم اونم سوئیچ و به مردی که جلوی در ساختمون

ایستاده بود داد و به سمتم اومد و درحالی که باز دستم و به دست

میگرفت منو وارد ساختمون کرد با دیدن نمای داخل ساختمون

شگفت زده شروع به تماشا کردن کردم از بیرون ساختمون

مدرنی به نظر میرسید اما داخل که میشدی یه شهر کوچیک رو

میدیدی که پر از خونه های کوچیک بود هر خونه یه قرفه بود

برای غذا خوری همه ی خدمه لباس سنتی به تن داشتن

حس قشنگی رو به ادم منتقل میکردن سهیل بعد دادن اسمش

به دو خدمه ای که کنار در ایستاده بودن رو به من کرد و گفت:

اخرین خونه ی این شهر برای ماست

با هم به سمت اخرین قرفه رفتیم و بعد کندن کفشامون وارد شدیم

یه اتاقک نه متری بود که در و دیوارش کاملا سنتی بود و

حس میکردی که تو یه خونه نقلی هستی سهیل به یکی 

از پشتی ها تکیه زد و گفت :بیا اینجا






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر