قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 29 آذر 1397 ، 11:21 ب.ظ


سهیل به یکی از پشتی ها تکیه زد و گفت:بیا 

اینجا!

با کمی فاصله کنارش نشستم و پوفی کشید 

اما توجه نکردم.

گارسون به سمت غرفه ما اومد و منو رو جلومون 

گذاشت و منتظر ایستاد.

سهیل رو به من کرد و گفت:چی میخوری؟

 هر چی دوس داری سفارش بده فرقی نداره! 

سهیل چیزی به گارسون گفت و گارسون بعد از 

یادداشت کردن رفت.

 به من نگاه کرد کمی نزدیکم شد و دستم رو 

گرفت:گلاره تا کی میخوای اینجور رفتار کنی؟!

 قبلا  مشکلت کیان بود الان که ازش جدا شدی!

با یاداوری کیان اهی کشیدم که باعث شد سهیل 

اخم کنه!

 نمیدونم دیگه باید چیکار کنم که خوشحال 

بشی و کمی بهم توجه کنی!

دلم به حالش سوخت اما هر چقدرهم در حقم 

خوبی میکرد .دلیل اصلی جداییم از کیان خودش 

بود.اون بود که با نگه داشتنم پیش خودش باعث 

شد کیان با اون دختره ایناز ازدواج کنه!

با یاداوری ایناز رو به سهیل کردم و گفتم:راستی 

ایناز برگشت ایران؟؟؟

 خبر ندارم اتاش باهاش در ارتباط بود

خواستم ازش بیشتر بپرسم که گارسون همراه دو 

نفر دیگه اومد و غذاها رو جلومون چیدند.

 سهیل با اشتیاق خاصی بهم نگاه میکرد. شام رو 

در ارامش خوردیم. خدا رو شکر سهیل عادت

نداشت موقع غذا خوردن زیاد حرف بزنه !

بعد تموم شدن شام سفارش چایی داد کنارم لم 

داد و گفت:خوشت اومد از شام؟!

 مرسی خوب بود

به سمتم برگشت و گفت:دوست داری موهاتو 

ببافی...صبحانه چیز شیرین دوست نداری 

بخوری ...برنج و با نون میخوری...مرغ سرخ 

کرده رو که حسابی سرخ شده باشه و سوخاری

رو به بقیه گوشت ترجیح میدی...رژ لب قرمز

 رو دوست داری!حداقل روزی یه بار باید بری 

حموم .....خوابیدن به پهلو رو بیشتر ترجبح 

میدی....خوش خوراکی بیشترم عاشق فلفل و

ترشی هستی...نوشابه و شربت رو زیاد دوست 

نداری!بازم بگم؟!

نگاهش کردم! خوب منو شناخته بود....حرفی

 برای گفتن نداشتم!

 کمی از چاییش و مزه کرد و گفت:بد شروع کردیم

 اما بذار خوب تمومش کنیم شرطتت برای بودن 

باهام طلاق نامه ات بود!.. طلاقتم از کیان گرفتم 

پس دیگه دردت چیه گلاره؟!

سرم و پایین انداختم و گفتم:سهیل خواهش 

میکنم ادامه نده باور کن الان توان شنیدن این 

حرف ها رو ندارم

 چاییتو بخور

استکان چایی مو  برداشتم و شروع به مزه کردن 

چایی ایم کردم .

سهیل دوباره رو به روم نشست و دستمو گرفت و

جعبه ای کوچیکی از جیبش بیرون اورد و روی 

پاش گذاشت.

با سر انگشتش در جعبه رو باز کرد و گفت:زیادی

 صبر کردم و باهات مدارا کردم! 

حلقه ی زرد رنگی که تو اون جعبه میدرخشید

 رو دستم کرد و گفت:امروز ازت خواستگاری کردم 

جواب تو هم مثبته تا دو روز دیگه هم میریم یه 

محضر و عقد میکنیم من به عقد و طلاق اعتقاد 

ندارم اما چون میدونم تو بهونه میاری عقدت 

میکنیم.بعد از عقدم انتظار دارم خودت پا به 

اتاقم بذاری دوست ندارم از این به بعد مثل 

اخرین بار باهات رابطه داشته باشم!

به حلقه ی داخل دستم نگاه کردم ؛بهم دهن 

کجی میکرد! 

اون حس لعنتی رهام نمیکرد حس میکردم هنوز

 به کیان تعلق دارم.

 سرم و پایین انداختم تا سهیل اشکامو نبینه.دلم 

نمیخواست بهانه دستش بدم باهام بحث کنه به 

اندازه کافی تحت فشار بودم! 

 سرتو پایین ننداز گلاره

__ اگه میشه بریم خونه الان کیانا بیدار میشه

عصبی از جا بلند شد و گفت:میریم خونه یادت 

نره دو روز دیگه عقد میکنیم !....به نفع خودته 

اخلاقت و عوض کنی!...



 عروس خانم‌وکیلم؟

دستهام میلرزید. حالا که داشت همه چی شرعی 

میشد حالا که دیگه مرتکب گناه نمیشم چرا این 

حس بد تنهام‌نمیذاره؟!چرا نمیتونستم یه زندگی 

جدید رو شروع کنم؟!

خدایا خودت کمکم‌کن!

با حس گرمای دستش سرم و بالا اوردم و نگاهش 

کردم... 

این مرد داشت شوهر من میشد!به کیانا نگاه کردم 

که بغل فتانه بود و به اطرافش نگاه میکرد.

 براى بله گفتن زیر لفظی میخوای؟!

چشمهای غمگینم رو به سهیل دوختم .الان باید

 میگفتم با اجازه بزرگترها بله اما من اینجا کسی 

رو نداشتم که بخوام ازش برای بله گفتن اجازه 

بگیرم. سرم رو پایین انداختم و گفتم:بله

انقدر صدام اروم بود که خودمم تو شنیدنش

شک داشتم. با دست زدن فتانه و اتاش و بله 

گفتن سهیل فهمیدم همه چی تموم شده و 

فصل جدیدی از زندگیم ورق خورد!

دلم با این عقد صاف نمیشد! راست گفتن که دلت 

با یکی دیگه باشه هزار خطبه هم بخونن حرامه...

تا شب تو رستوران سهیل جشن بود و رقص و 

مشروب!

 یاد اون شب کذایی افتادم وقتی مست کردم و 

سهیل منو به تختش برد.

از یاداوری بی شرمی اون شب لبمو به دندون 

گرفتم و با حرفی که سهیل زیر گوشم زد کل 

بدنم‌ گر گرفت:دیگه اون لبها صاحب داره خانم!

بهش نگاه کردم از خوشحالی روی پاهاش بند نبود 

نگاهش چه اشتیاقی داشت!

 چرا من اشتیاقی برای بودن با این مرد ندارم تو

چشم‌ مهمونای خاتم یه حسادت و حسرت خاصی 

میدیدم!یعنی سهیل انقدر خوب بود؟! پس‌چرا من 

این خوبی به چشمم نمیومد!

یاد کیان افتادم... یاد روز عقدمون!

از درون سر خودم فریاد کشیدم....تو دیگه زن کیان 

نیستی الان زن این مرد هستی!

فکر کردن به کیان درست نیست سعی کن با زندگی 

جدیدت کنار بیای حداقل بخاطر کیانا... 

از فکر کردن به کیانا لبخندی روی لبهام‌ نشست که 

سهیل بغلم کردو گفت: مشتاقم زودتر به اتاق 

خوابمون  بریم!

با این‌حرفش ‌گر‌،گرفتم سرم‌رو پایین انداختم.جشن 

یک ساعت بعد تمام شد!

کیانا رو بغل‌کرده بودم. داشتم میخوابوندم. فتانه

به سمتم اومد و گفت:کیانا رو بده شوهرت

منتظرته.

سوالی نگاش کردم که  گفت :نکنه میخوای شب 

عروسیت دخترتم با خودت ببری!

با ناراحتی نگاهش کردم که گفت:زود باش برو!

دلم نمیخواست شب رو با سهیل بگذرونم

 میترسیدم باز زیرخوابش بشم!

 هر چند الان محرم هم بودیم و با کشیده شدن 

دستم به شخصی که دستم رو کشید نگاه کردم 

سهیل بود لبخندی زد و گفت:زود باش بریم

منو به سمت ماشین جدید شاسی بلندش برد کل 

ماشین گل کاری شده بود.

 همین که سوار ماشین شدیم مهمونا کف زدن و 

سهیل بوق زنان ازشون دور شد.

تمام بدنم میلرزید استرستی که داشتم درست 

شبیه استرس شب ازدواجم با فرهاد بود.

با یاداوری فرهاد اخمی کردم و تو دلم چند بار 

نفرینش کردم اگه منو نمیدزدید الان من اینجا

 نبودم خدا لعنتت کنه فرهاد!

با لمس دستم توسط سهیل سرم و بلند کردم و 

نگاهش کردم!

لبخندی زد و گفت:امشب دوست ندارم اخم کنی

 لبخند بزن

سرم و پایین انداختم. دلم به حالش سوخت.

__ گلاره خواهش میکنم دیگه خودت رو ازم 

دریغ نکن من الان شوهرتم!

اروم باشه ای گفتم که باعث شد سهیل غرق 

لذت بشه و قربون صدقه ام بره



#سهیل

دستش رو گرفتم و از ماشین پیاده اش کردم.

متوجه خجالتش شده بودم دلم میخواست

محکم بغلش کنم و هی اونو ببوسم.

چقدر این زن برای من عزیز بود.درست بود که

همه چی تقلبی بود و طلاقش از اون مرتیکه و 

عقدش با من!

اما اصلا این چیزها برام مهم نبود. مهم خودش 

بود که الان فکر میکرد زن عقدی منه !

دل تو دلم‌ نبود زودتر اونو به اتاق خوابم ببرم وارد 

سالن که شدیم از پشت بهش چسبیدم و گفتم:

گرسنه ات که نیست؟

با کمی مکث و تردید گفت:نه گرسنم نیست!

 کش دار گفتم:پس بریم اتاق خواب

لپاش گل‌انداخت و سریع گفت:نه... چیزه...یعنی 

گرسنمه!

از هول شدنش قهقه ای زدم وگفتم:من فدای این 

همه شرمت بشم بعد این مدت هنوز ازم خجالت 

میکشی؟!

سکوت کرد. این سکوتش کمی عصبیم میکرد اما 

انقدر عاشقش بودم که همه این ناز کردنها و لج 

کردنهاش رو تحمل میکردم.

دستش و کشیدم و به سمت اتاق خواب رفتم 

میونه راه گفت:اما من گرسنمه !

لبخندی زدم و گفتم:چیزی تا صبح نمونده صبح 

صبحونه میخوریم

وارد اتاق شدیم رو بهش کردم و گفتم:اول تو دوش 

میگیری یا من؟

به سمت حمام رفت و گفت:من اول دوش میگیرم

سریع وارد حمام شد و در حمام بست. لبخندی

زدم انقدر عجله داشت که با خودش حوله و لباس 

هم نبرد.

 هر چند تو حمام دو تا حوله کوچیک بود از اتاق 

خارج شدم تا تو حموم اتاق بغلی یه دوش بگیرم.
.
.
.
#دنیا

برای فرار کردن از دستش سریع وارد حمام شدم 

انقدر تو فکر بودم که قبل از کندن لباسام دوش 

اب رو باز کردم و کل تن و بدنم خیس شد.

از خیسی لباسها جیغی کشیدم و سریع شیر اب و 

بستم اما خیس خیس شده بودم.

لعنتی گفتم و شروع به کندن لباسام کردم. زیر 

دوش اب گرم‌نشستم .به حدی تو فکر بودم که 

متوجه گرمای اب نمیشدم چشمم به سینه هام 

افتاداز گرمای اب سرخ شده بودند‌کمی از گرمی 

اب رو کم‌کردم.نشستن فایده نداشت حدود نیم 

ساعتی تو حموم بودم از جا بلند شدم بعد شامپو 

زدن تصمیم گرفتم از حمام خارج بشم.

به سمت قسمت رخت کن حمام رفتم با یاداوری 

اینکه با خودم حوله و لباس نیاوردم ناله کردم: 

خدا منو بکشه چطور یادم رفت اول لباس و حوله 

بردارم!

یکی از حوله های نیم متری که گوشه حمام تا شده 

بودن رو برداشتم و تنم رو خشک کردم و بعد اونو 

دور خودم پیچیدم‌الان چطور برم بیرون...

صدایى از بیرون نمیومد حتما خوابش برده اروم

 لای در اتاق رو باز کردم .

کسی تو اتاق نبود نفسی از سر راحتی کشیدم و از 

حمام بیرون اومدم.

خداروشکر سهیل تو اتاق نبود!...کجا رفته بود؟!

نمیدونستم با همون حوله نیم وجبی به سمت 

کمد رفتم‌میدونستم که سهیل حتما برام لباس 

اورده در کمدو باز کردم و دنبال یه لباس مناسب
 
میگشتم میخواستم قبل اومدن سهیل بخوابم اما

 با شنیدن صدایی دست هام تو هوا خشک شد



#سهیل

بعد از حمام کردن حوله ای دور کمرم‌ پیچیدم و به 

اتاق برگشتم.

همین که در اتاق و باز کردم چشمم به گلاره افتاد 

با یه حوله کوچیک که دور خودش پیچیده بود کنار 

کمد ایستاده بود و درحال گشتن دنبال لباسی بود 

که وارد اتاق شدم .از دیدنش اونجا تو اون وضع 

غرق لذت شدم و هوس کردم برم جلو و محکم 

بغلش کنم لبخندی زدم و بعد بستن در گفتم:

حق نداری لباس تنت کنی!

 دستهاش تو همون حالت که دنبال لباس 

میگشتند خشک شد.

 یکی از دستهاش رو به در کمد زد و تو همون 

حالت موند.

بهش نزدیک شدم.موهای خیس بلندش روی ‌شونه 

هاش پخش شده بود.

 اروم بغلش ‌کردم که تکونی خورد سر شونه هاشو

اروم بوسیدم و گفتم:باورم نمیشه بلاخره مال من 

شدی!

__ میشه بذاری بخوابم؟

اونو به سمت خودم برگردوندم و گفتم:فکر خواب 

و از سرت بیرون کن فعلا‌ کار دارم باهات!

سرش رو پایین انداخت صورتش گل‌ انداخته بود 

لبخندی زدم و بغلش‌کردم. 

دستهام به سمت حوله بردم و اروم حوله رو

از دور بدنش باز کردم. 

اول خجالت کشید.تو خودش جمع شد.این همون 

زنی بود که من عاشقش بودم بعد اون همه رابطه 

هنوز از من خجالت میکشید. 

لبخندی زدم اونو به سمت تخت بردم سعی کردم

 ارومتر از همیشه باشم.

 گلاره هم برخلاف دفعات قبل اروم تر بود و 

مقاومت نمیکرد.

اما یه حس نارضایتی تو چشماش میدیدم. 

اعتراضی نمیکرد اما همراهیمم نمیکرد.ولى 

همینکه گریه نمیکرد و تقلا  نمیکرد از دستم فرار 

کنه برام‌کافی بود!

بعد زدن اخرین ضربه بیحال کنارش روی تخت 

افتادم .

این رابطه عجیب به دلم نشسته بود و  لبخندی 

زدم و گلاره رو که اروم بود بغل کردم و زیر گوشش 

گفتم:اذیت‌که نشدی خانمم!

اروم نه ای گفت و روشو ازم گرفت.همچنان بغلش 

کرده بودم و سرم و کنار سرش‌قرار دادم و کم کم 

چشمام گرم شد و خوابم برد...
.
.
.
#دنیا

بوی کیک تازه میومد. بو کشیدم و با لبخندچشم 

باز کردم و با دیدن خودم لخت توی تخت خجالت 

زده ملافه رو روی سینه هام کشیدم و با یاداوری 

دیشب حس بدی بهم دست داد...

چرا این حس گناه رهام‌نمیکرد؟! الان که دیگه‌ 

محرم سهیلم؛چرا دلم باهاش صاف نمیشد؟!

 اهی کشیدم و به سمت حمام رفتم و سریع غسل 

کردم و از حمام بیرون اومدم و تازه به جای خالی 

سهیل دقت کردم کجا رفته بود....

شونه ای بالا انداختم و سریع یه لباس راحتی 

پوشیدم. سینه هام پر شیر شده بود و بدجور دلم 

هوای کیانا رو کرد.

با ناراحتی روی تخت نشستم که سهیل سینی به 

دست وارد اتاق شد.



با دیدنم لبخندی زد و گفت:سلام عروس خانم 

سرم و پایین‌انداختم.خجالت میکشیدم از مردی 

که نزدیک به دوسال منو کنارش نگه داشته و تا 

حالا بیشتر از تعداد انگشتهام باهام رابطه داشت 

خجالت میکشیدم. سینی صبحانه رو روی تخت 

کنارم گذاشت و گفت:شنیدم خیلی مزه داره تو 

تختت با عشقت صبحونه بخوری!

 جوابی نداشتم بدم اروم ازش تشکر کردم و دست 

دراز کردم که لیوان چایی رو بر دارم که دستم رو 

گرفت و گفت:تنها تنها!...

سوالی نگاهش کردم که خندید و گفت:با هم 

بخوریم!

یه لقمه نون پنیر و گردو برام گرفت و دستش رو 

به سمت دهنم نزدیک کرد.

یاد کیان افتادم اونم بیشتر وقتا این کارو میکرد

 قطره اشکی از گوشه چشمم چکید وقتی چشم 

باز کردم نگاهم با نگاه پر عشق سهیل گره خورد.

 من الان زن شرعی این مرد بودم و فکر کردن به 

کیان هم گناه بود هم عذاب اور!

 اون دیگه به من تعلق نداشت به ایناز تعلق داشت 

به زن جدیدش!

 دهنم رو باز کردم و لقمه رو که تو دهنم طعم زهر 

داشت رو از دست سهیل گرفتم. 

سهیل که دید حالم خوب نیست سکوت  کرد و تو 

جو بدی صبحانه ای که قرار بود برای سهیل 

بهترین صبحانه عمرش باشه رو خوردیم.

 بعد از تموم شدن صبحانه سینی رو برداشتم و 

خواستم از اتاق خارج بشم که سهیل گفت:خودم 

اونو میبرم!

سینی رو به دستش دادم و درحالی که به کف اتاق 

نگاه میکردم گفتم:میشه  برگردیم خونه؟!

 چی؟؟؟ به این زودی

 دلم برای کیانا تنگ شده حتما الان بی تابی منو 

میکنه اگه ممکنه بریم پیشش

__ دو سه روز دیگه میریم!

تصور دور بودن از کیانا داشت دیونم میکرد. با 

ناراحتی سرمو پایین انداختم و دیگه چیزی نگفتم.

 بعد از بیرون رفتن سهیل از اتاق به سمت بالکن 

رفتم و روی صندلی که تو بالکن گذاشته شده بود 

نشستم و تو ذهنم کیانا رو تصور کردم که بغلمه 

و از تصور کردن اون دخترک خوشگل تو بغلمم 

دلم ضعف میرفت.

 با بسته شدن در اتاق به پشت سرم نگاه کردم  

سهیل مهربون به سمتم اومد و گفت:پاشو!....

اماده شو!

سوالی نگاهش کردم که گفت:میریم خونه پیش 

دخترمون!

از ته قلبم لبخند زدم ذوق زده دست زدم و گفتم :

مرسی واقعا ممنونم دلم واسه کیانا یه ذره شده 

بود!

از کنارش رد شدم تا لباسامو عوض کنم که دستم 

و گرفت و گفت:من به جای تشکر کردن بوس 

میخوام

همیشه از من کارهای سخت میخواست چشماش

 و بست و گفت:زود باش خجالت نکش بوسم کن 

تا بریم!

دو دل به صورتش نگاه کردم چشمهای بسته اش 

باعث خندیدنم میشد اروم صورتش رو بوسیدم و 

سریع ازش فاصله گرفتم که در برم ؛ اما اون منو 

محکم بغل کرد و لبهامو شکار کرد.

 انقدر پرحرارت میبوسید که دلم رو زیر و رو کرده 

بود.حسابی که لبای بیچاره منو چلوند ولم‌کرد و 

گفت:تا کار دستت ندادم برو لباسهاتو عوض کن!

سریع لباس پوشیدم و همراه سهیل به خونه 

برگشتم.

خدا میدونست چقدر خوشحال بودم. از بغل 

کردن کیانا اونم انگار دلش برام تنگ شده بود 

محکم بغلم کرده بود و میخندید دستش که 

به یقه ام رفت قهقه ای زدم و گفتم:پس بخاطر 

اینا برام اینجور دلبری میکنی شیطون مامان !

با صدای سهیل به پشت سرم نگاه کردم:به باباش 

رفته باباشم عاشق اوناست!

 گر گرفتم از حرفی که زد سرم و پایین  انداختم و 

خواستم ازش دور بشم‌که از پشت سر بهم چسبید 

و گفت:کجا خانومم ؟!همینجا جلوی چشمم به 

دخترمون شیر بده!

 از سر ناچاری لبخند محوى زدم و همونجا موندم 

و به کیانا شیر دادم



#ایناز

سه ماه از اون شب میگذره!

 کیان خنثی شده بود و دیگه برای پیدا کردن دنیا 

کاری نمیکرد.

 وقتم رو شب و روز با کیاناز میگذروندنم کیاناز هر 

روز بیشتر از قبل به من وابسته میشد هنوز منتظر 

بودم ؛منتظر این بودم که بلاخره‌کیان کوتاه بیاد و 

به من درخواست ازدواج بده!

 اما انگار نه انگار که من رو به روشم!

 اون روزم طبق معمول بعد از خوردن شام به 

اتاقش رفت.

به سمت اتاق کیاناز رفتم اونو تو بغلم گرفته بودم

 و براش لالایی میخوندم.

 قصد خوابیدن نداشت و تو چشاش نگاه کردم و 

گفتم:تو هم قصد خوابیدن نداری؟!

دستش و روی صورتم گذاشت و گفت:مامان!

 مامانت تو ترکیه برای خودش یه زندگى جدید 

داره! بچه دار شده و با هاکان زندگی میکنه اون 

وقت من اینجا همه‌وقتم و با تو و کیان میگذرونم

‌و عشق گدایی میکنم شاید روزی به چشم کیان 

بیام و عاشقم بشه!

کیاناز لبخندی زد و کم‌کم چشماشو بست.

پیشونیش رو بوسیدم‌و اونو تو تختش گذاشتم.

 پتو رو روش کشیدم که با شنیدن صدای کیان 

خشکم زد: تو این همه وقت از جای دنیا خبر 

داشتی؟!

اب گلوم رو بلعیدم و به سمتش برگشتم. تو 

چارچوب در با همون لباس بیرونیش ایستاده بود 

وقتی دید ترسیدم وارد اتاق شد و در اتاق رو اروم 

بست و به سمتم اومد

انقدر ترسیده بودم که با هر قدمی که نزدیک

میشد منم قدمی به عقب بر میداشتم تا اینکه 

به دیوار خوردم رو صورتم خم شدو گفت: این

همه مدت پر پر شدنم رو دیدی؟!دیدی چطور

 بال بال میزنم؟! برای اینکه خبری بگیرم از دنیا 

انوقت سکوت کردی؟!

 کیان من...

هیس!هیچی نگو !هنوز روت میشه تو چشام‌ 

نگاه کنی و حرف بزنی؟!

اشکام سرازیر شد و روی زمین نشستم.پاشو با دو 

تا دستام گرفتم و با گریه گفتم:من عاشقتم اما 

هیچ وقت اینو نفهمیدی!همیشه منو پس میزنی 

چرا؟!

 اروم هق زدم که گفت:عاشق واقعی خوشبختی 

عشقش رو میخواد حتی اگه خوشبختی عشقش

 پیش رقیبش باشه تو خودخواهی ایناز تو عاشق 

نیستی!

 من رفتم ترکیه تا تو رو فراموش کنم اما 

نتونستم فراموشت کنم میشنوی؟!یعنی داشتم 

فراموشت میکردم اما تا دیدمت باز دل صاحب 

مردم یاد تو افتاد باز عاشقت شد!

رو به روم نشست و گفت:دنیا کجاست؟

 تو دیگه‌ نمیتونی دنیا رو داشته باشی!چون از 

این مطمئن بودم بهت نگفتم کجاست

 چرا گذاشتی امیدوار بشم به پیدا کردن دوباره 

دنیا؟!

 نمیخواستم تو رو از دست بدم!

 بهم جاشو بگو

 رفتن دنبال دنیا کار دستت میده

 تو به اونش کار نداشته باش فقط بهم ادرس و 

بده

 دنیا حامله اس تا الانم حتما بچه ی اون مردو 

به دنیا....

هنوز حرفم تموم نشده بود که سیلی محکمی

به صورتم زد با خشم نگام کرد و گفت:دروغ 

میگی...توی لعنتی دروغ میگی فقط سعی میکنی 

ما رو از هم دور کنی بازم من و بخاطر دنیا خار و 

ذلیل کرد!... باز من و تحقیر کرد!...

اشکهامو پاک کردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:

اره من همه سعیمو کردم از هم دورتون کنم خوب

 گوش کن کیان!...حتی از خونه ای که دنیا توش 

زندگی میکنه هم خبر دارم! اما باور کن بهت 

هیچی نمیگم!...حالا که من به تو نمیرسم 

نمیذارم تو هم به  دنیا برسی!...

عصبی به سمت کمد لباس ها رفتم در کمدو 

باز کردم و شروع به جمع کردن وسایلم کردم .

هر لحظه منتظر این بودم که به سمتم حمله کنه 

و کتکم بزنه!

 اما خبری ازش نبود.نگرانش شدم.وقتی وسایلم 

رو جمع کردم مانتو پانچوم رو روی لباسم پوشیدم

 و به سمت در اتاق رفتم.

 قبل از خارج شدن برای بار اخر به سمتش 

برگشتم به دیوار تکیه داده بود و نگام میکرد

 پوزخندی زدم و با سر انگشتم اشک توی چشمم 

رو برداشتم و گفتم:هیچ وقت نمیتونی پیداش 

کنی 

کیان از سرجاش بلند شد به سمتم اومد .دروغ 

چرا؛ ترسیدم! بازومو محکم گرفت و گفت:بهتره 

از اینجا گم شی بری بیرون نمک نشناس!

 ول کن بازوم رو

منو به سمت در هدایت کرد ولی بهتره بگم منو 

به سمت  در کشوند در حیاط رو باز کرد و  تو 

خیابون هولم داد و گفت:همین فردا برمیگردم 

ترکیه بهت قول میدم که دنیا رو پیدا میکنم و 

همراهش برمیگردم ایران !

اشکم سرازیر شد بی توجه به حال خرابم درو به 

روم بست.

باورم نمیشه این کارو کرد با بغض به سمت خونه 

ی پدریم رفتم .

اخر قصه ی عشق من چقدر تلخ گذشت!...

ای کاش برمیگشتم ترکیه و با اتاش میموندم.

 اون  مرد فوق العاده اروم فقط میتونست حالم

 رو خوب کنه....






نظرات

  1. چهارشنبه 26 دی 1397 02:42 ب.ظ
    سلام واقعا این قسمت آخر بود؟ این باید ادامه داشته باشه که!!..
    • قادر رنجبر
      حتی لینک فروشش رو هم پیدا نکردم
  2. شنبه 22 دی 1397 08:24 ب.ظ
    سلام لطفا ادامه رمان را بذارید خواهش میکنم جواب بدید
  3. شنبه 22 دی 1397 08:22 ب.ظ
    سلام لطفا ادامه رمان را بذارید خواهشا جواب بدید که ادامه اش را میذارید یا نه.
    • قادر رنجبر
      پارتی نیست چیو بزارم نویسنده تا همینجا نوشته اگرم باشه حتما برا فروش گذاشته
  4. سارا دوشنبه 17 دی 1397 03:46 ب.ظ
    خواهشا بقیه رمان و بذارید،ممکنه جلد۲داشته باشه و اسمش عوض شده باشه،اگه آره لطفاً اسمشو بگین
    واقعا رمان عالیه
    • قادر رنجبر
      فعلا که من پیدا نکردم
  5. دوشنبه 10 دی 1397 02:33 ب.ظ
    سلام لطفا تا آخر رمان را بگذارید ۴ ماه میشه رمان ناتمام مونده خواهش میکنم بگذارید
    • قادر رنجبر
      تا همینجا نویسنده گذاشته اگه بازم بزاره باشه میزارم تو سایت
  6. دوشنبه 10 دی 1397 02:32 ب.ظ
    سلام لطفا تا آخر رمان را بگذارید ۴ ماه میشه رمان ناتمام مونده خواهش میکنم بگذارید
  7. یکشنبه 9 دی 1397 06:11 ب.ظ
    ممنون از اینکه تا این پارت را گذاشتید لطفا ادامه اش را هم بگذارید.
  8. جمعه 7 دی 1397 03:24 ب.ظ
    مگه میشه نویسنده اینجا تمومش کنه؟!!
    لطفا هو وقت ادامه ش رو گذاشت شما هم زود بزارید

    ممنون
  9. چهارشنبه 5 دی 1397 12:21 ق.ظ
    سلام مرسی عالی بود تا اینجا ولی ادامه داره حتما چون اخرش ک اینجور نمیشه
  10. چهارشنبه 5 دی 1397 12:03 ق.ظ
    ادامه رمان خواهشا
  11. سه شنبه 4 دی 1397 07:50 ب.ظ
    کارتون خیلی درسته، بیشترازاین طرفداراتونو برای ادامه رمان منتظرنگذارید،ممنون
  12. سه شنبه 4 دی 1397 07:47 ب.ظ
    چرابقیه رمان رو نمیذارید ، لطف کنید ما منتظریم زیاد
    • قادر رنجبر
      تا همینجا نوشته نویسنده
      پارت دیگه نداشت
  13. یکشنبه 2 دی 1397 03:31 ب.ظ
    بقیش کوووووو
  14. برکت شنبه 1 دی 1397 02:28 ق.ظ
    این که قسمت آخر نبووووووود
    لطفا بقیه ش رو زودتر بزارید

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر